عضویت   تماس با ما

بهمن الهی

گر ویار نیش داری، الصلا!

بـدین گـونه، جهـان پایـان می گیرد،

نه با تراکـی ترسناک کـه با زمزمه‌ای.

از شعر «آدمیان پوک» اثر تی.اس. الیوت

(1)

من به تازگی به کشف قارّه‌ای کهن، توفیق یافته‌ام.

 

قارّه‌ای آتشین، امّا خاکستری.

  1. v      v      v

هر یاخته، اقلیمی است.

همه‌ی گوی‌ها و چوگانهای کیهان را،

اینجا به بازی می گیرند.

  1. v      v      v

عشق، نوباوه‌ی جنون است.

این حقیقت سبز را، بارها از زبان بیدهای شرمگین شنیده‌ام.

چونان که تیشه،آتش را از دل سنگ بیرون می‌کشد،

عشق، آدمیزاده را شعله‌ور می‌کند.

ماخولیای اعظم:

اختراع آغاز و انجام:

عشق.

  1. v      v      v

آب را بر آتش ریختم،

آتش بی بال و پر شد

امّا

آب، بال و پر درآورد!

عشق ......... دیوانگی پدیدارهاست!

شعر و داستان ذاتی یگانه دارند و این یگانگی ذاتی حاصل آن است که هر دو روندی از کردارند و نوع مرغوب شان همیشه معجونی از قبض و بسط، گره وگشایش است.

آب را بر آتش ریختم،

آتش بی بال و پر شد،

امّا

آب بال و پر درآورد!

عشق ........ دیوانگی پدیدارهاست!

بیشترین شعرهای این مجموعه همین حال و هوا را دارند. یعنی در عین شعریت ازمزیّت داستانی هم برخوردارند. در این سروده‌ها معمولاً خواننده یا شنونده با روند شعر پیش می‌رود و اندک اندک توقع هم می‌رساند که شعر به گونه‌ی خاصی فرجام پذیرد امّا همیشه در آخرین سطرها ناپیوسان در می‌یابد که بر خلاف چشمداشت شعر، به گونه‌ای دیگر پایان پذیرفته است:

عزیزم! عشق جز سعی و صفا نیست.

مگو اما که در فرهنگ ما نیست.

وفا هرگز مجوی از آدمیزاد،

دریده شرم مادر را حیا نیست!

(2)

«افسوس که نقّادی دود برابهام شعر افروختن می‌افزاید!» شعر از آن مقوله‌ها نیست که به میانجی تفسیر کردن از گنگی آن کاسته شود که هرگونه روشنگری در باب آن به پیچیده‌تر شدنش می انجامد. در اینجا هر گرهی که به ظاهر می‌گشائیم، بستگی را بیشتر کرده‌ایم. بنابراین پیشاپیش بگوئیم که منظور ما از آنچه به عنوان مقدمّه بر این مجموعه می نویسیم کاستن از ابهامات احتمالی شعرهای مندرج در آن نیست که تنها می‌خواهیم خوانندگان را بیاگاهانیم که شعر شاهدی است که بخش اعظم زیبایی خود را به پوشیدگیها و ابهامهای خویش مدیون است. اصلاّ هنر در گرگ و میش خود آگاهی و ناخودآگاهی هنرمند به دنیا می‌آید و ناگزیر در سایه روشن ضمیر هنردوستان دریافت تواند شد. نه شاعر می تواند ادّعا کند که به همه‌ی چاله چوله‌های اثر خویش وقوف دارد و نه خواننده و شنونده‌ی شعر می توانند مدعی درک تمام راز و رمزهای آفرینه‌ی او باشند.

هر اثر هنری ناب چون افق حاصل پیوند زمین وآسمان است حتی واقع‌گراترین آثار هنری را نیز پاره‌ای دور از واقعیت و دست‌نایافتنی است .

شک نیست که هر بود زیبایی میل به نمودن خود دارد امّا این میل به نمایش تا آنجاست که بیننده را به سوی خود بکشاند، وقتی این مهمّ صورت بست زیبایی دیگر بار خود را پنهان می‌دارد تا تماشایی به امید گسترش دیدار همچنان به دنبال وی روان باشد.

بنابراین شعر به معنی دقیق کلمه سروده‌ای است که در آن به تناوب ابهام در خدمت وضوح و وضوح در خدمت ابهام باشد. به دیگر سخن پنهانی و آشکاری برای شعر به منزله‌ی دم و بازدم اند و بی‌گمان بی‌میانجی این دوگانگی شعر را توان نفس تازه کردن نخواهد بود.

شعرهای این مجموعه در عین عریانی، پوشیده‌اند و دلیل این تناقض اندرونی این است که شاعر واژه‌ها و اصطلاح‌های زبان فارسی را به گونه‌ای خاص خویش به کار می گیرد. فی‌المثل وقتی از زبان او می‌خوانیم:

خواب ژرف نهنگ را آشفت،

نعره‌ی انفجار آبسوار.

از کردار ضد واقعی در این بیت در می یابیم که منظور سراینده این است که کوچک‌ترین اتفاقات در این عالم ممکن است به بزرگترین نتیجه‌ها بیانجامند. تناقضی که در جوهره‌ی انفجارآبسوار کمین کرده است ما را به تأمّل وا‌می‌دارد و حاصل استمرار این تأمّل استغراق در صراحت ابهام آلود این عبارت است.

(3)

خوب! از همین حالا معلوم شد که اساسی‌ترین میزان ذهن و زبان شاعر ما تناقض است، یعنی باید در سروده‌های او جویای انواع ضدها و نقیض‌ها بود. تناقض میان ابهام و وضوح، چون در آیینه‌ی دیگری نگریسته شود، تناقض نو و کهنه است. پیشاپیش آب پاکی را روی دست همه‌ی خوش خیالهایی که گمان می‌کنند می‌شود هیچ پدیداری از پدیدارهای جهان و از آن میان شعر را، کاملاً نو کرد، می‌ریزم. گذشته با تمام تعلقاتش به دست و پای ما آدمیان پیچیده است. اصلاً کائنات و در صدرشان انسان در کار سامان دادن به تقدیری محتوم‌اند و همه با هم نمایشی را که خود به فرمان کارگردان کلّ به روی صحنه‌ی دنیا آورده‌اند تماشا می‌کنند. همه در کار پرداختن داستانی هستیم که از بس درازا آغازینه‌های آن را از یاد برده‌ایم و از بس بلندا انجامینه‌هایش را حدس نمی‌توانیم زد. به قول آفریننده‌ی « از دو نقطه تا همه چیز»:

داستان شد هرچه دستان کرد و رفت.

چیست بودن؟ داستان پرداختن!

کوشش ذرّیه‌ی آدم چه بود؟

داستان ناتمامی ساختن!!

چون ازل کهنه است چونش نو کنیم،

تا ابد با طرح نو انداختن!!

بنابراین اندیشه‌ی از نو ساختن عالم و آدم، از آن دست که حافظ در سر داشته است پنداری بیش نیست. باید از عالم و آدم موجود، جهان و انسان دیگری بیافرینیم. خدا نیستیم که کن فیکون توانیم کرد. برای ایجاد هرگونه تغییری در هریک از روندهای مادّی و معنوی جهان آفرینش از جمله شعر، تنها یک راه وجود دارد و آن هم به کارگیری همه‌ی موجودیتهاست. باید از طبیعت الهام بگیریم. طبیعت موجود متکامل‌تر را با بهره‌وری از تمام تجربیات رفته‌ی خویش، می‌آفریند، به طوری که موجود تازه در عین داشتن بکارت فردی و برخورداری از ویژگی‌های خاص خود، ازهمه‌ی داشته‌های موجودات قبلی بهره مند است. مثلاّ انسان در همان حالی که موجودی نو و منحصر به فرد است، جهان آفرین در خلق وی همه تجربیات طبیعت در آفرینش آفریده‌های پیشین را به کار داشته است. بنابراین، نو به معنای درست کلمه، پديداری بی‌ریشه و بی‌پیوستگی به گذشته‌ی خود نیست که با تمام باکرگی به طور منطقی سرجای خود قرار گرفته است. پس مهمترین کاری که برای نو کردن شعر فارسی می توان کرد، نخست شناسائی دقیق پیشینه‌ی آن و سپس نوآوری آن در پیکره‌ی ظاهری و باطنی آن با حفظ هماهنگی تمام عیار با گذشته است. متأسفانه نوپردازان روزگار ما از پرداختن به مهم اول تن‌زده‌اند، چنانچه با وجود تعلق خاطر شدید شاعران پارسی به زمین که نشانه‌های آن در گرشاسبنامه‌ی اسدی طوسی و آثار همه‌ی سرایندگان بزرگ صوفی فزون و فراوان به چشم می‌خورد، ادب کلاسیک ایران را متهم به آسمانگرائی شدید و بی‌عنایتی به خاک کرده‌اند، حال آن که دست کم شاعران ایرانی به احترام عشق که پرورده‌ی خاک است به این گوهر شریف ارج می‌نهاده‌اند:

فرشته عشق نداند که چیست قصّه، مخوان!

بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز!

حتی حرمت خاک را تا بدان پایه نگاه می‌داشته‌اند که در شادیخواری‌های خویش وی را نیز انبازی می‌داده‌اند و سنّت جرعه افشانی یکی از نمودهای عزّت خاک در چشم شاعران خاکی سرشت ایرانی است:

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک،

از آن گناه که نفعی رسد به غیر، چه باک؟

اساس آفرینش شعری علی الظاهر، در چشم سراینده‌ی بیان یگانگی دو سوی تناقض در همه‌ی زمینه‌های عینی و ذهنی است. بنابراین هر اثبات شاعرانه‌ای نفی و هر نفی از این قماش اثبات است:

دوستت دارم، دشمن باش!

ناگزیر منی انگاری!

نی نمی روید از این نیزار

تا ابد می غرّد آری!

در شعرهای این مجموعه همه جا زشتی و زیبایی، راست و دروغ، واقعیّت و خیال، با همه‌ی تنافری که میانشان برقرار است پاره‌ای از یکدیگرند، چندان که به دو روی سکّه‌ای می‌مانند. از این فراتر دوگانگی اندامهای‌مان را تداعی می‌کنند. به دست چپ و راست، چشم چپ و راست و گوش چپ و راست شبیه‌اند:

من همیشه، هرگز را دوست داشته‌ام!

لوچ نیستم که پوچ را از پر باز توانم شناخت!  

به تعبیری دیگر همه‌ی سروده‌های این کتاب در عین تنوع و رنگارنگی تکرار یک سخن‌اند. انگار همه صرف نظر از تفاوتهای قالب و حال و هوا، پاره‌های یک شعر بزرگ‌اند که شاعر آن را به مرور زمان و به دفعات جداگانه سروده است. هر مصراع و سطری الف قامت یار است. شاعر به ذرّه ذرّه‌ی جهان مهر می‌ورزد و بی‌نهایت را به پاس یک دوست دارد و یک را به پاس بی نهایت سپاس می‌گزارد:

مربّع،

مستطیل،

لوزی،

متوازی الاضلاع،

حتی ذوزنقه

همه چارگوشه‌اند:

به هر لفظی که مهربانی خویش را با من در میان می‌گذاری، همان "دوستت دارم" است.

همه‌ی سروده‌های این اثر هیچ جز مناجات با دوست نیست و هیچ کدام از این مناجاتها را جز معجون راز و نیاز نمی‌بینیم. نیازی ژرف تا مغز استخوان و رازی شگرف تا ماورا‌ي جهات. شاعر دوست دارد خود را در معشوق خویش گم کند امّا چون این کار به کمال میسّر نیست، زبان به گلایه‌ای شور و شیرین گشوده است، گلایه‌ای لبالب از سپاسداشت:

بید مجنون سر به زیر افکنده بود،

گفتم: این دیوانه همتای من است!

گفت: از این برتر خردمندی کجاست؟

تربت خاموش لیلای من است!

می برم تا جاودان او را نماز،

گور پاک او: مصلای من است!

من در این آیینه او را دیده‌ام،

خواب او تعبیر رؤیای من است.

نام مجنون نیست با من از جنون،

عشق، عقل سبز برنای من است.

سر به زیر افکنده‌ام از شرم یار،

برفراز خاک کی جای من است؟

عشقی که پشتوانه‌ی سخن شاعر است از حرف حرف سروده‌های وی به بیرون می‌جوشد و هیچ محلی برای انکار بر جای نمی‌گذارد:

پرده‌ی بانگم رفو بردار نیست،

اینهمه سوراخ با نای من است!

او، شعر را چکیده از چشم ژرفای خویشتن می‌شناسد و تجلّی چشم‌بندیهای یار می‌داند:

چشمه‌ای از چشم بندیهای اوست

شعر، اشک چشم ژرفای من است.

و بی رودربایستی از زبان کمال خجندی همه را همکلامی با او به حساب می آورد:

این تکلّف‌های من در شعر من،

کلّمینی یا حمیرای من است.

پیش از پیروزی انقلاب در مصاحبه‌ای که یکی از نشریات با شادروان حیدر یغما: شاعر خشتمال نیشابوری به‌عمل آورده بود از قول همسرش خوانده بودیم که شاعر اگر عاشق نباشد نمی‌تواند شعر بگوید.حقیقت این است که یکایک شعرهای این نامه را از زبان عشق می‌بینیم. اصلاً راستش را بخواهید، هنر بی‌پشتوانه عشق به کالبد سرد زیبارویی مرده می‌ماند که از گرما و گردش خون، فرّ و فرمان عصب، حس و حرکت خالی است. مثل اسکناس بی‌پشتوانه است.

شاعر، هر بیت خود را هفت خانی به شمار می‌گیرد و بر آن سراست که اگر کسی در شعری نتواند کمال خویش و تلقین کننده‌ی شعر به خود را فریاد کند، نقصان خویشتن را آشکار کرده است:

با توام هر مصرعی دروازه‌ای است،

رهنورد راه خان تازه‌ای است،

هر سرودم هفت خانی دیگر است.

نام و ننگم را نشانی دیگر است. 

           شاعر در بهار سال پنجاه و هفت، تنها چند ماه پیش از درگیر شدن شعله‌های حریق انقلاب، گفت و شنودی با پریسا خواننده‌ی ژرف آواز آن روزها داشته است. می‌پرسد: تا چه حدّ در این که گفته‌ای هنگام آواز خواندن احساس می‌کنم لحظه به لحظه به خدا نزدیکتر می‌شوم، صادق هستی؟ و پاسخ می‌شنود: حس می‌کنم وقتی آواز می‌خوانم بین من و خدای من قربت بیشتری است. بعد از شاعر می‌پرسد: آیا شما وقتی آواز مرا می‌شنوید، حس نمی‌کنید که بعضی بندها از پای جانتان باز می‌شود؟ حس نمی‌کنید به خدا نزدیکتر شده‌اید؟

واقع این است که آفرینش هنری از هر دست که باشد به عبادت می‌ماند، کسی هم که از هنر ناب تمتّع و حظّ روحانی برمی‌گیرد احساس کسی را دارد که با امر مقدّسی رو به روست. کسی که شعر ناب می‌سراید در ردیف کسی است که با حضور قلب عبادتی را به جای آورده است و کسی که از دریافت شعری ناب شنگول می‌شود به مثابه کسی است که کلام مقدّسی را دریافته است. بنابرهمین است که تمام پیامبران خدا، برای بیان رسالت خویش زبان هنر را برگزیده‌اند. بنا به اعتقاد شاعر، این مجموعه شعر، هم همانند دیگر هنرها بهره‌ای از تقدّس دارد. شعر و هنر ناب را باید مقدّس شمارد و برای آن حرمتی ما‌بعدالطبیعی قائل شد چرا که از قلمرو ناخودآگاه، از مرزهای ناشناخته می آید. به همین دلیل باور دارد که چون بر ما معلوم شد که سراینده‌ای شعری را به میانجی ناخودآگاه خود و در کمال اسلوب فنی سروده است دیگر به هیچ دلیلی نباید با انتشار آن مخالفت کرد. چرا که در آن صورت این مخالفت، در حقیقت و نفس‌الامر، مخالفت با مقدّسات خواهد بود. به همین دلیل در نگاه او سرودن شعر ناب و تمتّع برداشتن از آن تیغ‌زدن و تیغ‌خوردن از پی حق است، نه جیغ کشیدن و جیغ شنیدن از برای باطل.

شعر وی از جان مایه‌ور است، خون و گرما دارد، نفس می‌کشد و برسر آن است که رازی را که در اندرون ذرّه ذرّه‌ی کیهان در سینه‌ی همه‌ی صاحبدلان مادّه و معنی می‌لولد و فاش شدن را انتظار می‌کشد، هر چه صریح‌تر فریاد کند و اندک اندک نه به میانجی سخن که به دلالگی خاموشی، دل و دماغ مخاطبان را روشن برافروزاند:

ای که گوش تو، سراپرده‌ی آواز من است!

ناله‌ام از بن جان است نه تن تن تنن است.

سخنی هست که از معنی و لفظ است آزاد،

دم افسانه برانگیز نه افسون من است.

سخن اینجا به چه کار آید و دستان و سرود،

که رسن را سر از چنبره بیرون شدن است.

در نیستان تو از ناله و نای آزادم،

با تو خاموشی من سبزتر از دم زدن است.

آنگاه از زبان پیر پیران طریقت، حضرت مولانا جلال‌الدّین می‌سراید:

بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی!

عشق را چند بیانهاست که فوق سخن است.

او، سماع اندرون خود را حاکم بر سماع زبان خود معرّفی می‌کند. راستی هم اگر گردش خون نمایش سراسیمگی جان است، هر فعالیّت هنری بویژه سرودن نمودار سراسیمگی جان و روان است.آفرینش هنری سماع تعالی است. در این سماع است که هم هنرآفرین و هم هنردوست حقیقت وجودی خویش را باز می‌یابند و با هم در برزخ دنیا و آخرت: ملک و ملکوت دیدار می‌کنند.

شعر دیوانه که زنجیری حرف است و هجا،

کی سزاوار سماعی است که چین در شکن است؟

خانقاهی که در او زلزله انداخت سماع،

بي‌نياز از نفس مطرب طنبورزن است.

خون به رقص آمده در كالبدم جوشاجوش،

پیر گلرنگ من آسیمه سر از خویشتن است.

همه جا این سماع، سماع سرگردان بی‌نهایت برگرد یک است. شاعر بی گمان است که شعر از اندیشه‌ی خدا تهی نیست:

این زبان پیوند ما و کبریاست،

شعر شاعر، ناله‌ی نای خداست.

در پس هر پرده‌ی ساز سخن،

من خدا را دیده‌ام با خویشتن.

این که در من می خروشد زیر و بم،

گر خدا نی از خدا هم نیست کم.

او عشق را آفریننده‌ی حقیقی هر اثر هنری ناب می‌داند. این عشق هر سری باشد، آن سری است:

عشق اگر با تست گفتن رام تست،

می‌شکافی گر شکفتن کام تست.

ذرّه‌ها را نیست دل بی آفتاب،

خویش را بشکاف و بر عالم بتاب!

خویش را بشکاف و با خورشید باش!

از درون صیّاد مروارید باش!

شعرهای این شاعر، ذرّه وار در چشمه‌ی مهر رقصان اند. در هیچ هجائی قرار و آرام نیست. سرود، پای‌باز و دست‌افشان راه تمامی را در پیش می گیرد:

آیا در هیچ دکانی این همه ترازو که در غرفه‌ی شعر من می‌بینی، دیده‌ای؟

آیا در این غرفه، جز نوسان بی پایان روان‌هامان چه را به نمایش گذاشته‌ام؟

واژه‌های سروده‌های من از ایستادن گریزان اند:

کفّه‌های بی‌قرار،

زنجیرهای بی‌قرار،

شاهین‌های بی‌قرار،

هیچ ترازویی را در این دادآباد قرار نیست.

شاعر، بی مجامله همه‌ی پدیدارها را جانور و روانومند می‌بیند. بعید می‌داند که این روانی را که او دارد از فرد او یا نوع او آغاز شده باشد. بی‌گمان است که در جنس قریب و جنس بعید وی هم وجود داشته است. همین طرز تفکر باعث آمده است تا در شعرهایش میان اموری که ظاهراً متباین می‌نمایند پیوند تنگاتنگ برقرار کند:

کره‌ي جغرافیا رویاروی من، بر لبه‌ی میز، جا خوش کرده است.

همه‌ی رنگها در آبی شناورند.

آرام آرام آن را برگرد محور می‌چرخانم تا غرق شدن یکایک قارّه‌ها را در آب تماشا کنم. در نگاه من این کره‌ی خاکی به سری می‌ماند با مغزی از آتش و گیسوانی از آب که باد با شانه‌ای ناپدیدار، دمادم، دیگرگون و دیگرگون، در کار آراستن‌شان است.

از خود می پرسم: این سر به چه می اندیشد؟

آیا آتشفشان از جنس اندیشه نیست؟

آیا زلزله به عاطفه نمی‌برد؟

آه آه، کار سرگشتگی عاشقان به کجاها کشیده است!

لابد، در هر بیتی از سروده‌های من،

آتشفشان و زلزله،

باهم،

پیوند می‌خورند.

ازسوی دیگر، شر نیز در بینش سراینده طلبکار و وامدار خیر است، از او خوانده‌ایم :

قرن ما، قرن سیرسیرک‌هاست.

روزگار قیام دیرک‌هاست!

ذکر زیر شکم بگیر و برو.

ونیز:

هنر این سده از زیر شکم زاده است.

شرمی آویخته از تیشه‌ی فریاد است.

چه خراباتی!

آباد است.

درعین حال که این گرایش به غریزه در نگاه مثبت او، تجدید مطلع است. تجدید مطلع انسان روزگار ما با حیوانیّت آغاز. آدمیزادگان روزگار ما، می‌خواهند فرهنگی نو را پی‌ریزی کنند و برای این کار هیچ راهی جز بازگشتن آگاهانه به جنگل ندارند. شاعر به تمام گرایش های اروتیک در ادبیات جهان و از آن میان شعر معاصر فارسی، به چشم نهضتی آغازگرا که سر آن دارد تا همه چیز را از سر نو آزمون کند، در می‌نگرد. انسان روزگار ما، در کار ساختن عقلی نو، متناسب با معاش و معادی نوست و بی گمان در این مهم توفیق رفیق او خواهد بود. شعر معاصر فارسی باید به نوبه‌ی خود با حفظ شرافت آدمیّت در این راستا قرار گیرد و قرار گرفته است.

اگر قانون اعظم در هزاره‌ی سوم تناقض باشد، دیگر بایسته نیست که برای رسیدن به نو، کهنه را از میان ببریم که رسیدن به نو مستلزم دریافتن کهنه است.

(4)

یکی از ویژگیهای ذهنی سراینده‌ی این مجموعه محال پسندی است. حال وی محال طلبی است. در شعر " روز ما از شمس می گیرد جلال" می خوانیم:

در محال آویختن ماراست حال،

عشق می ورزیم امّا با محال.

درشاعری هم همین منش را می‌گستراند و تمام تقلاّی او در جهت تحقق بخشیدن به استمرار معجزه است. کور است امّا عصای قلمش بیناست و دم به دم سپاس این بینایی را سر بر راه می‌ساید و در هر گام که می‌گذارد و برمی‌دارد سجدتین شکر بجای می‌آرد:

کورم ولی عصای من انگار،

چشمی به راه دارد و بیدار.

بیناست خامه، راه شناس است،

هرگام او، سجود سپاس است.

مدّعی است که عشق زبان او را باز کرده و تا قیامت آهنگ بستن نخواهد کرد:

نمی‌دانم چه کردی با زبانم،

که تا جاوید می‌خواهم بخوانم.

مرا در پوست گنجیدن محال است،

پر از عشق است مغز استخوانم.

و همین خروش بی‌گسست که از جوشی بی‌گسست برخاسته است، شگفتی در شگفتی در شگفتی آفریده است:

خرامان است طاووس زبانم،

شگفتی‌هاست با هندوستانم.

روان، ابلیس در شعر ترم شست،

چه آبم؟ از چه آبشخور روانم؟

او می گوید: شاعر اشتر- زنبوری است که گل و خار، هرچه را چریدن گیرد، چرب و شیرین، پس‌انداز خواهد کرد.

ادّعای شگفتی است!سراینده‌ی این مجموعه، غایت شعر خود را تغییر دادن گوهر خود و مخاطبان می‌داند و ما را دعوت می‌کند تا هیاهوی کیمیاگر او را با گوش زرّین بشنویم:

تغییر گوهر است زبان مرا هنر،

زرّینه گوش کن که هیاهوی کیمیاست!

     یکی از شعرهای عجیب این کتاب را « تنوین » نام نهاده‌اند. شاعر عاشق و معشوق را به دو حرکت سازنده‌ی تنوین مانند می‌کند و می گوید مثلاً بجای این که دو صدای همسان را بشنوانند، صدای یکی از آنها را آمیخته در آوازنونی ساکن می‌شنوی. این حرف طنین‌دار، همان شعر است که دو سوی عشق را به هم می‌پیونداند.

در شعر این شاعر از آسمان سنگ و از ریسمان سگ تواند بارید. مالیخولیای تنیده در پرده های سرود، چندان نیرومند است که شعرهای این دفتر را جز مبتلایان به این مالیخولیای غریب نخواهند پسندید. جز دیوانگان، که را شنفتن جیغ نوزاد شکفتن از حلقوم گل سرخ قسمت کرده‌اند!؟ راستی هندوستانی را شیرازه بسته است. به خیال من اگر سروده‌های این دفتر گنگ و منگ می‌نمایند و پیچیده و غامض به نظر می‌آیند دلیلش وجود کمالی تو در تو، در بطن سخن است. هر حلقه از زنجیر تکامل بی‌گمان از حلقه‌ی پیشین خویش چنبرینه‌تر، ترفندینه‌تر و بالمآل زنجیر‌تر است.

باز هم به خیال من، شاعر زبان خود رابه چالاکی تملک کرده است و هماهنگ با آن خط خود را هم در کار سرودن به ثبت رسانده است. شعرهای این مجموعه به دانه‌های تسبیحی می‌مانند که خطی یگانه آنها را در بن‌بست حلقه‌وار خویش به رشته کشیده است یکدیگر را تفسیر می‌کنند، از هم می‌گشایند، درهم می‌بندند، به هم پل می‌زنند و از زیر و زبر یکدیگر می‌گذرند. به رخنه‌های یک قفس می‌مانند که آرزوی پرواز را در دل مرغان اسیر خاک می‌رویانند. همان قفسی که نمایش نغز دریچه‌ي باران است.

(5)

شاعر این سرایه‌ها به هیج دلیلی نومیدی را به اندیشه‌ی خود راه نمی‌دهد. پیغام سخنش این است که زندگی هرچه هست ونیست کردنی است. خرسندی را رهائی بخش می‌شناسد. ابر، بادبادکی است که نوباوگان باران هوا کرده‌اند در همان حال که اژدهایی سیاه خفته بر گنج بی‌پایان گوهرهای باران است:

دل از گرفتگی ابر، پرغبار مدار!

که بادبادک نوباوگان باران است.

این ابر به روی گنج باران خفته است،

گیرم که به سان اژدهایی است سیاه.

البته وی نخستین مسئولیت شعر را مسئولیت در قبال هویّت و شخصیت و در نتیجه حقیقت ذاتی خویش می‌داند. به نظر او شعر باید قبل از هر امر بیرونی متوجّه‌ي کمال وجودی خود باشد. بنابراین اوّل وظیفه‌ی اساسی شاعر را ترکیب کردن اجزای زبان با یگدیگر و ساختن کل‌های هماهنگ با داشتن جمال فنی می‌داند.پس در نگاه او شعریت شعر به این نیست که به غایتی بیرون از خویشتن اندیشه کند که به خلاّق بودن، بکر بودن، و دلربا بودن پیوند میان اجزای آن است. می‌گوید: خفّاش و خورشید اگرچه با هم دشمن می‌نمایند، هریک ترکیبی سامانمندند که کمال آفریننده‌ی خود را به نمایش می‌گذارند. شعر هم می‌تواند بی لحاظ تاثیر آن بر بیرون خویش،نماینده‌ی کمال سراینده‌ی آن باشد. امّا چون هم آفریننده‌ی شعر وهم مخاطب آن انسان‌اند و بی‌گمان رابطه‌ی میان آنان دوست داشتن است هیچ شعری از این مجموعه به سخن دشمنی برای دشمنی دیگر نمی‌ماند. شاعر ما خود را موظف می‌داند که با دوستار یا دوستاران شعرش، دوستی کند و در خلال شعرها حالی‌شان کند که دوستشان دارد. و همین رسالت بیرونی شعر اوست. او بعد از اعتقاد به کمال اندرونی شعر اعتقاد راسخ دارد که شعر باید بتواند اوّلاً مخاطب خود را از تفرقه‌ی روانی برآورده و مجموع و منسجم کند، ثانیا بتواند بطور موّقت هم که شده وی را از عالم کثرت بیرون برد و به جهان وحدت درآورد.

او در مسئله‌ی عناصر مربوط به شکل از قبیل قالب ، وزن، قافیه، ردیف، صنایع لفظی و معنوی، صورت بصری، پاره پاره کردن شعر و..... معتقد است که اینهمه باید به میانجی وجدان شعری سراینده چنان با هم درآمیزند که بتوان آنها را به مثابه وسیله‌ی نقلیّه محتوی شعر، به کار گرفت .

پیداست که در عصر ماشین و روزگار سرعت، بهترین و مناسبترین وسيله نقلیه، وسیله‌ای است که بی‌فوت وقت بتواند معانی و مفاهیم درون سروده را به مخاطب خود منتقل کند. چنین است که شعر روزگار ما را تندیسه‌ی ایجاز می‌داند منتهی ایجازی که در روان مخاطب به اطناب بیانجامد و در اندرون وی تاثیری ژرف برجای گذارد. در باور او وجدان شعری شاعر، کارخانه‌ای است که اشارتها را به عبارت تبدیل می‌کند و بی‌تردید، شعر دوستان هم باید اشاره‌شناس باشند. دیگر روزگار زبان را لقمه گرفتن و در گوش مخاطب فروکردن نیست که زمانه‌ی به چشمکی چشمه‌ی معرفت در دلها جاری کردن است. پیداست که دریا را در قطره نشاندن کاری نیست که از هر افسانه‌پردازی برآید که شعبده‌ای است ترفند‌آلود و جادوئی است افسون‌افشان که تنها از پیوستگان به عالم غیب برتواند برخاست.

آری در رؤیای صحو پیچاپیچی که سرودنش می‌نامیم، بسا نیازها که از خاک به سوی افلاک و بسیار رازها که از افلاک به سوی خاک درآیند و روند توانند بود. این است که شاعر لحظه‌های سرودن را لحظه‌های زیستن ناب درآمیزه‌ی زمان و مکان: به قول اینشتاین جایگاهی می‌داند. می‌گوید: اگر نمی‌توانیم در سخن متعارف روزمرّه‌مان از این ثنویّت دروغین برهیم بی‌گمان به هنگام شاعری کردن از این تشویش خواهیم رست و چونان رأس زاویه‌ی بودن میان این دو ضلع خواهیم نشست. آری یگانگی سر را گیسوی دو تا برهم نخواهد زد.

(6)

سراینده‌ی این مجموعه، همیشه در اندیشه‌ي گشودن معمای کهن سرودن و بستن چیستانهای نو پدید سخن است و گمان می کند در این راه درشتناک، گامهایی برداشته است. در شعر نماز زلال او می‌خوانیم:

دستان،

گشایشی دیگر پذیرفته است.

بی گمان باش که هیچ دو گویایی چونان من و تو،

با یکدیگر سخن نگفته‌اند!

زبان دری را آبستن کرده‌ایم،

تا نوزاد فردای سرودن، چگونه زبان باز خواهد کرد!

می‌گوید: دلم پینه است و چنین دلی از هر دل شکسته‌ای عزیزتر است. ادّعا ندارد که شاعری می کند حتی کار خود را یاوه‌سرایی به شمار می‌آورد امّا چون سخن شاعرانه را، پیغام سروش سبزپوش می‌انگارد، آن را سبز می‌بیند. در شعر پینه‌ی عشق می‌سراید:

گرچه در این روزها،

رشته‌ی تارم گسست،

یاوه توانم سرود،

خامه و قرطاس هست.

از تو سرود است سبز،

ای تو سروش مهست.

در شعر خود تقریباً در همه جا از عناصر گوناگون شکلی در جهت ابلاغ هرچه صریحتر محتوی، بهره‌ها گرفته است.

از سکوت‌های درنشانده میان پاره‌های شعر، همانند لختهای نانوشته‌ی سروده‌های خویش سود جسته است، به طوری که در شعر او هر سکوتی جانشین سخنی است.

کوشیده است تا از رنگ نیز در رساندن دقیق‌تر معانی و مفاهیم شعر خود، استفاده به عمل آورد و تجربه‌ای چون رباعی چهار رنگ، نمونه‌ای از این کوشش نوگرایانه‌ی اوست.

در سروده‌های خود، درسطح سواد مختصری که داشته است از دانسته‌های دانشهای ناب یعنی شیمی، فیزیک، ریاضی و زیست شناسی در خلق خیال و اندیشه‌ي علمی و عرفانی و فلسفی بهره گرفته است و آن را کاری در جهت رسیدن به کمال محتوی در شعر می‌داند. به پندار او شاعری کردن به در آتش افکندن کربنات مس سبز رنگ و جاری کردن مس مذاب سرخ از آن می‌ماند. بدم نمی‌آید برای نشان دادن روان شعبده‌پرست سراینده یکی از شعر‌های او را هر چند آن را در این مجموعه نیاورده است بیاورم:

داس

..........

از شکنج دال پیر،

تا خدنگ قامت الف

که

در نوشته شد،

به دنده‌زار می‌رسی.

خطنگار داس:

داس؛

فرش زیر پای چشمهای تست.

ژرفتر ببین! درست!

دشمن سیاه هر چه سبز رُست:

داس،

نعره می زند هنوز: هیس ... اُست!

بگذر از الف که راست ایستاد و دال کژ نشین!

حرف واپسینه بود،

معنی نخست:

س:

   س،

         س!

(7)

اینهمه را گفتم، یادم رفت که بگویم شاعر ما، در عین حال هنر را فرزند رنج می‌شمارد و بر آن سراست که هیچ هنری بی‌گردنفرازی این شعله‌ی حریق‌آسا پخته نیست. شعر را می‌توان با دستهای بی‌پینه نوشت اما به هیچ وجه سره‌ی آن از دلهائی که پینه نبسته‌اند نخواهد جوشید و بر این بنیاد است که این پینه بستگی در چشم دل او قیمتی‌ترین پاره‌ی کمال انسانی است:

پینه‌ی دست است قدرافزای مرد،

پینه‌ی دل را کسی قیمت نکرد!

چنین است که خود را خاکی می‌داند که تا به دست دهقان سرنوشت، زیر و زبر نشود، قابلیّت کشت بذر تازه را پیدا نخواهد کرد:

خاکم و زیر و زبرم می‌کنی،

در خور بذری دگرم می‌کنی!

وی خدا را رفوگر پارگیهای بندگان می‌شناسد و آنان را دعوت می‌کند تا اگر می‌خواهند، از پرویزنینگی رهائی یابند، نیش‌های سوزن او را به شیرینی نوش جان کنند و بدانند که هنر گنجی است که مار رنج را به نگاهبانی اصالت آن گمارده‌اند:

این رفوگر سوزنی دارد بلا،

گر ویار نیش داری، الصّلا!!

23/3/1374

بهمن الهی

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید