عضویت   تماس با ما

زن و شعر

مقدمه:

واپسین حلقه‌ی زنجیر، زن است.

ساعت از صدای هیچ زنگی نمی‌ترسد

و عشق، با سوت هیچ پاسبانی نمی‌ایستد.

پایمال آفتاب در خیابان

و سنگسار چراغ در کوچه،

برق چشم‌های ما را خاموش نخواهد کرد.

من

که با تکه‌ای از آسمان در دست،

می‌رسم

و تو که با گل یاسی بر سینه،

در را می‌گشایی.

شب، در قور وق سگ‌ها است.

با این همه تاک‌های ما،

در تاریکی نیز،

رو به انگور،

می‌خزند.1

به راستی باید گفت: تا زن هست زندگی هست. حتّی توفان نمی‌تواند برگ‌های درختان را از خورشید‌خواری و پروردن سبزینه باز دارد.

کارل ماکس، فیلسوف آلمانی، در روزگار جوانی خویش درست دریافته بود که پاک‌ترین پیوند‌ها، میان آدمیزادگان، همان پیوستگی‌های هزارتوی میان زن و مرد است و همین ارتباط است که عشق را به پیدایی می‌آورد و پلی می‌شود میان زمین و آسمان، حقیقت و مجاز و ملک و ملکوت. جامی حق داشته است که عشق به زیبایی زنان را با عشق به خدا یکی به شمار آورد:

دلی کاو عاشق خوبان مهرو است

بداند یا نداند عاشق اوست.2

راستی اگر چنین نبود چگونه خدا، برای ابوالبشر به جای خویش و به آهنگ پرکردن جای خالی مانده‌ی خود، در دل وی، حوّا را می‌آفریند؟ بعضی از امثال فارسی چندان در ابلاغ احوال روانی آدمیان توانایی دارند که گاه در تفسیر یکی‌شان می‌توان مثنوی هفتاد من سرود. دوری و دوستی از این قماش است که از همنشینی دو واژه پدید آمده است، اما به قدر ی پر و پیمان است که در شرح آن می‌توان دفتر‌ها سیاه کرد.

پروردگار جهان درحقیقت با آفریدن حوّا برای آدم می‌خواست وی را از خود دور کند تا به میانجی این دوری به خود شیفته‌تر و فریفته‌تر گرداند. به همین روی حوّا را از جمالی نزدیک به کمال برخورداری داد تا در عین حال که آدم به وی دل می‌بندد با این دلبستگی جمال اکمل خدای خود را به فراموشی نسپارد: «در خبر است که خداوندنیکویی را به هزار جزء کرد، نهصد و نود و نه جزء را به حوّا داد و یکی همه‌ی خلق را.»3 چنان که می‌دانیم عشق به حوّا چندان در آدم کارگر افتاد که به خاطر معشوقه‌ی مجازی فرمان معشوق حقیقی را فروگذاشت و به شوق همانندی با زنخدان یار، سیبی را به دندان گزید و خشم معشوق نخستین را باعث آمد و داغ عصیان بر پیشانی خود و ذریه خویش نشاند و این همه شور و شر به پا کرد:

مگر تدارک این شور و شر برای بشر

همه به خاطر دندان زدن به سیبی نیست!4

همین داستان سرباززدن جفت نخستین از فرمان رب‌الارباب که بی‌گمان به خواست وی صورت پذیرفته بود، توبه‌ی آنان را زمینه‌‌چینی کرد و موجب گردید که آنان دست‌ها را به سوی آسمان بلند کنند و با برآوردن خروش انّا ظلمنا انفسنا دیگر بار آب رفته را به جوی بازآورند. یعنی با گسستن رشته‌ی پیوند خود با او و گره زدن دوباره‌ی آن به هم به وی نزدیک‌تر شوند:

من رشته‌ی محبّت تو پاره می‌کنم

تا چون گره خورد به تو نزدیک‌تر شوم.

اگر طاعت، بندگان را در ظاهر به خدا نزدیک تواند کرد بی‌تردید این نزدیکی دراندرون خود، دوری را تواند پرورد به همان گونه که عصیان ظاهری بندگان در عین حالی که فاصله‌ی آنان با خدا را بیش‌تر می‌کند، چون پشیمانی به بارنشست، آنان را دیگر بار به وی نزدیک و نزدیک‌تر خواهد کرد. نشاط اصفهانی راست گفته است که:

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد؛

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد.

اگر مرد تندیسه‌ی افسرده‌ی عقل است،‌ زن تجسّم شعله‌ور عشق است. در هیچ پدیداری از پدیدارهای جهان،‌ سماع عاشقانه‌ی بودن را چونان پدیدار مادری نمی‌توانیم به تماشا نشست. این زن است که در هیأت مادری، عشق را در چهره‌ی کمالی خویش به نمایش می‌گذارد و از همه‌ی حقوق خود به انگیزه‌ی انجام تکالیف خویش در قبال فرزند، چشم می‌پوشد و شیره‌ی جان خویشتن را به کام وی فرو می‌ریزد. سعدی شیر مادر را خون دل وی انگار می‌کند، چرا که معتقد است رگ‌های پستان وی، ریشه در دل او دارند:

نه رگ‌های پستان درون دل است؟

پس ار بنگری شیر، خون دل است.5

او زن را کیمیا‌گر می‌داند و معتقد است که در کنار زن پارسا و فرمانبردار، همه‌ی آلام به لذّت تبدیل می‌شوند؛ به همان سان که درویشی به پادشاهی تحوّل می‌پذیرد:

زن خوب فرمانبر پارسا،

کند مرد درویش را پادشا.

برو پنج نوبت بزن بر درت؛

چو یاری موافق بود در برت.

همه روز اگر غمخوری، غم مدار،

چو شب غمگسارت بود در کنار.6

باید پذیرفت که مهربانی، ایثار، دلسوزی و صفاتی از این دست همه و همه زنانه‌اند و ما مردان این همه را از پستان مادران‌مان دریوزه‌ کرده‌ایم.

اگر اندیشه‌ی عرفانی در ایران،‌ پذیرفته است که پیامبر رحمه للعالمین است،‌ خود به خود چشم به چشم‌اندازی زنانه برای نوع بشر دوخته است. حوّا واپسین حلقه تکامل آفرینش از جماد به انسان است و به حکم آن که، حلقه‌های زنجیر خلقت هر یکی از پیشین خود تمام‌تر و از پسین ناتمام‌ترند، حوّا نماد زن و زنانگی، از پیشین خود که آدم،‌ نماد مرد و مردانگی است، اتم و اکمل است و نیز چون هنوز از نوع انسان،‌ نوع دیگری پا به عرصه‌ی جان و روان نگذاشته است، زن به تمامی آفریدگان برتری دارد و درحقیقت سزاوارترین و کامل‌ترین آیینه‌ی آفریننده است.

در مردانگی، غارت و کشتار، کینه و پیکار هست، امّا جامعه‌ی بشری همواره امیدوار به دنیایی بی‌تاراج و قتل و دشمنی و جنگ یعنی دنیایی زنانه بوده است. تمدّن بشر در همه‌ی خاستگاه‌هایش گواه است مردان که همیشه از خشونت‌ها و برتری‌طلبی‌ها رنج می‌برده‌اند،‌ دم از حقوقی می‌زنند که بر آشتی و تفاهم، بخشش و ایثار، استوار است. در زن همگی حقیقت را، عارفانی چون ابن عربی و مولانا دیده‌اند. پرستش زیبایی و در نازل‌ترین صور آن، تجمّل‌گرایی و مدپرستی که پاره‌ای از واقعیّت جهان امروز است و بی‌گمان پاره‌ای از حقیقت فردای‌مان نیز خواهد بود،‌ زنانه است. خوب که فرهنگ روزگار را وارسی، درمی‌یابی، روندها حتّی اگر به ظاهر و دروغ، در پوسته‌ی مهربانی پیچیده‌اند. یعنی آینده‌ی بشر، تحقّق زنانگی است. انسان امروز دقیقه‌یاب و جزیی‌نگر است و همین از اسباب نوآوری‌های دم‌افزون در پاره‌های فرهنگ از جمله تکنولوژی، صنعت و ابزارسازی است. جهانی که در آن مهر، زیبایی، کمال و علی‌الخصوص تولید و تکثیر، هم‌چنان کارفرماست و خواهد بود، در کار آفرینش حوّایی دیگرگون، از همگی خلقت است تا هم عالم صغیر، حق را آیینگی کند و هم عالم کبیر آرمان او را که رسیدن به معشوق انتها و عاقبت است. که همان حوّا در صورت ناب خویشتن است بازتاب دهد. چونین است که دست کم به باور شماری از عارفان، زنان برکت جهان خدای‌اند،‌ همان گونه که مردان حرکت آن‌اند. زن، خدای شهادت است و این بدان معناست که خدا در ظهور معنای خویش، صورتی سزاوارتر از زن ندیده است و بر این بنیاد حوّا را آفریده و به خویش آفرین (فتبارک الله احسن‌الخالقین) گفته است، وگرنه آدم زن‌ ذلیل را چندان جمال حیرت‌آفرین نداده‌اند که نام مرد و مردی همیشه یادآور هشدارهای فرشتگان به او یعنی فساد و خون‌ریزی وی است. به شهادت تاریخ بیش‌ترین اقوام عالم،‌ زنان را در جنگ‌ها انبازی نمی‌داده‌اند و جنگ جنگل‌آورد را مردان به جهان آوردند و هم چنان به بهانه‌های واهی با هم درستیزه‌اند.

جهانی که جنگ را دوست ندارد، جهانی زنانه است. حقیقت زن، آشتی و حلّ عقده‌های کینه و انتقام حاصل آمده از جنگ‌‌ها است. همه‌ی اقوام باستانی با بهره‌گیری از وجود زنان و ایجاد وصلت زناشویی،‌ میان خود و قوم و قبیله‌ی دشمن، بسیاری از ستیزه‌ها را سرانجام می‌داده و به صلحی پایدار تبدیل می‌کرده‌اند. سده‌هاست که در میان لرها‌،‌ سنّتی باستانی با عنوان «خونسول» برقرار است که همواره،‌ کارایی خود را در حلّ اختلافات بین قومی،‌ نشان داده است. هنوز درمیان لرها مثل «مگر عوض خون، مرا گرفته‌ای»7 رایج است.

این ضرب‌المثل لکی حکایت از این دارد که به میانجی ازدواج، دشمنان خونی،‌ با هم دوست توانند شد. لرها، وقتی در منازعات قبیله‌ای کسی کشته می‌شود، با پا درمیانی ریش‌سفید‌ها، ضمن پرداخت خونبها به قبیله‌ی مقتول، دختری را هم از قبیله‌ی کشنده به عقد پسری از قبیله‌ی کشته، درمی‌آورند و این رسم را،‌ خیسول می‌گویند: یعنی «خونصلح». این آیین نمودار نقش زن در تبدیل دشمنی‌ها به دوستی‌هاست8 معمولاً دختر تبار قاتل به عقد پسر یا برادر مقتول درمی‌آید. و به او «عوض خون» می‌گویند. زن ابزاری می‌شود برای آن که خویشاوندانش در تاس لغزنده‌ی:

پدر کشتی و تخم کین کاشتی؛

پدر کشته را کی بود آشتی؛

نیفتند. آری دختری از طرفی با پسری از طرف دیگر را به نیرنگ ازدواج، به کمال خویشتن می‌رسانند و به یاری آن دو، میان دو تبار، پیوند می‌زنند و میوه‌های این پیوند که همان فرزندان این عروس و دامادند با هم یگانگی را به آزمون می‌گذارند.

«خونصلح» اگرچه رسمی در میان لرهاست، حاکی از رسالت اساطیری و عارفانه‌ی زن است که همان وحدت‌بخشی و تسکین فردی و اجتماعی است و به شهادت حماسه‌ی ملّی ما، امری ریشه‌دار در فرهنگ ایرانی است. بسیاری از زنان شاهنامه، نقش عارفانه‌ی وحدت‌بخشی و تسکین‌آفرینی دارند. از قبیل رودابه که میان کیان و ضحاکیان وحدت‌آفرینی کرده است، منیژه و جریره و فرنگیس که میان تورانیان و ایرانیان، یگانگی به وجود آورده‌اند، سپینود که هندیان و ایرانیان را به یکدیگر پیوسته است، روشنک که یونانیان و ایرانیان را به هم بازبسته و سودابه که هاماوران و ایرانیان را به اتّحاد رسانیده است. چنین است که می‌گوییم: اقوام گوناگون بشری خون را با آب دهان زنان توانند شست. حتّی می‌توان قربانی کردن دختران و زنان را میان اقوام باستانی هم‌چون بابلیان و مصریان کهن، مرسوم بوده است، به منزله‌ی اعلام آتش‌بس میان زمین و آسمان، تلقّی کرد.

اصل اصول عرفان در همه‌ی جلوه‌های آن، ادراک وحدت همه‌ی پدیدارهای متکثّر عالم است. این شیوه‌ی نگریستن است که جنگ میان اضداد را که در واقعیّت، همواره در جریان بوده و هست، به آشتی بدل می‌کند و به آدمی می‌فهماند که:

این همه جنگ و جدل،‌ حاصل کوته نظری‌ست

ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکی است.

با پذیرش توحید به معنای وحدت‌بخشی و دریافت یگانگی است که بعد عارفانه‌ی هر انسانی، آشکارا می‌شود. حال باید دریابیم که هر چه ما را به دریافت وحدانیّت متکثّرات راهنمون می‌آید،‌ امری عارفانه است و زن به ناگزیر به گونه‌ای سرشتین، ادراک وحدت همه‌ی تجلّیات هستی را میسّر می‌سازد. اگر عقل مردانه،‌کاشف تفاوت‌هاست،‌ عشق زنانه،‌حاجب، رافع و دافع آن‌هاست. اگر مردان، جنگ و داوری پیش می‌آورند، زنان، علمداران آشتی و تفاهم‌اند.

زنان از دیدگاه زیست‌شناسی نیز تضمین‌کننده‌ی وحدت نسل‌ها هستند که تنها از کروموزوم‌های ایکس که حامل وجوه همانندی‌هاست برخوردارند. تولیدمثل یکی از بروزات خداوارگی انسان است که نقش زن در آن بیش‌تر از مرد است. چون هم در تشکیل نطفه، سرمایه‌گذاری می‌کند (اوول در برابر اسپرم)، هم زهدان او پرورشگاه نطفه است و برای ماه‌های متوالی نطفه و سرانجام جنین در وجود او به امانت گذاشته می‌شود و بعد از زایمان هم تا مدّت‌ها، تغذیه‌ی طفل از خون سفید (شیر)‌ اوست. بعد از فطام هم زن این امانت‌داری را به میانجی عواطف سرشار خود نسبت به فرزند، ادامه می‌دهد. چنین است که می‌توان در زن به چشم عروه‌الوثقی نگریست و به منزله‌ی حبل‌الله دانست و در آن چنگ زد و از شرّ تفرقه‌ها وارهید. زن سزاوارترین نمونه‌ی زیبایی آفرینشگر خداوند است. خداوندی که همه‌ی پراکندگی‌ها و پریشانی‌ها را به جمعیّت می‌رساند و همه‌ی نقصان‌ها را به سوی کمالیّت خویش می‌کشاند.

همه‌ی مدینه‌های فاضله‌ی فیلسوفان و خردمندان عالم از افلاطون تا هاکسلی، در همه‌ی ابعاد و مناظر،‌ خصالی زنانه، رحیم، مبادی آداب، نیک و زیبا، مطلوب و دوست‌داشتنی دارند. چون مردان آن‌ها را از روی الگوهای ازلی درون خویش: آنیمای پنهانی که سکّاندار فر و فرمان روان هر مردی است، نسخه‌برداری کرده‌اند. تمّدن و فرهنگ بشر مادام که مردان فرماندار آن‌اند، روی به زن و زنانگی به پیش خواهد رفت و لابد می‌توان انگار کرد که اگر پس از سده‌ها، کار و بار جهان را زنان به دست گیرند روی به مرد و مردانگی به پیش خواهد شتافت.

حتّی با تأمّل در پاره‌ای شعر‌های منسوب به رابعه عدویه می‌توان به این نتیجه رسید که خدای او نیز ساحتی زنانه را فرایاد ما می‌آورد. اصلاً‌ می‌خواهم بگویم همین که عارفان مسلمان به جای تأکید بر رابطه‌ی عبد و ربّی میان انسان و خدا بر ارتباط عاشقی و معشوقی میان‌شان استوار ایستاده‌اند، خدای مردان عارف، جز زنانه نمی‌تواند بود. به مصداق تعرف الاشیاء‌ باضدادها،‌ ما مردان به یاری زنان، خود و بالمآل خدای خود را توانیم شناخت. این زن است که جمال دوست را آیینگی می‌کند و به ما می‌نمایاند که برای برخورداری از حسن بی‌پایان حق، باید به جنس لطیف دل ببندیم و اصلاً برای رسیدن به بهشت حقیقت، چاره‌ای جز گذار کردن از پل این مجاز نداریم. « عشق فرض راه است هر کس را. دریغا اگرعشق خالق نداری، باری عشق مخلوق مهیّا کن تا قدر این کلمات تو را حاصل ٱید.»9

زن، آب و آینه است در دست حق تا جمال خود راببیند. زیبارویان جز در آب و آیینه و صافیان دیگر خود را نمی‌توانند دید. آنان که زن را به عنوان افشره‌ی میل جنسی و صرفاً ابزار ارضای نفس امّاره می‌بینند و وی را کوچک می‌شمارند،‌ همانان‌اند که زنگی‌وار آیینه می‌شکنند. به مصداق گوش عزیز، گوشواره عزیز، آیینه‌ی معشوقه نیز دوست‌داشتنی است. به قول مؤلّف مجالس‌العشاق:

خدای در دو جهان دوستدار صورت خوب است؛

به رغم کج ‌نظران بنده باش و کار خدا کن!10

کدام عارف بیش از روح آدم، با خدا و در کنار خدا زیسته است؟ چگونه است که وقتی او را از خود جدا می‌کند و در کالبد ابوالبشر می‌نشاند، برای آدم قابل تحمّل نیست و خدا برای تسکین او،‌ حوّا را برایش می‌آفریند. آن وقت ارواح ما فرزندان آن عاشق به حوّای خود نیازمند نیستیم! روح آدم در بهشت خدا، دوری از خدا را نمی‌توانست تحمّل کند،‌ آن وقت ارواح ما، آن هم دردنیا، چگونه دوری حق را تحمّل کنند؟ پس بر هر یک از ما مردان است که حوّاهای خود را شیفته‌وار به یاد او دوست داشته باشیم. آری معشوق ازلی ما، برای آن که درد فراق وی را تحمّل توانیم کرد، زن را آفریده است و این به آن معناست که زن جانشین اوست و این شأنی است سخت بزرگ و شگفتی‌آفرین.

صوفیه، با استناد به احادیث، حکمت آفرینش عالم را حبّ ظهور می‌انگارند. آنان می‌گویند: خدا می‌خواست شناخته شود، به این نیّت جهان را آفرید. برای اثبات حقانیّت این گمان حدیث گنج پنهان را پیش می‌کشند که به موجب آن خداوند در پاسخ پیامبر خویش که از او پرسیده است که چرا دست به آفرینش زدی؟ ‌می‌فرماید: من گنج پنهان بودم که دوست داشتم شناخته شوم و بر این بنیاد، جهان را آفریدم. مفسّرین قرآن نیز، حکمت آفرینش جهان را تحقّق معرفه‌الله می‌دانند که در حقیقت با حب ظهور یکی است. باز هم این خدا است که می‌خواهد شناخته شود. بالاترین غرض حق تعالی، ‌از آفرینش هر پاره از جهان چه خرد و چه بزرگ، آشکار کردن گنج حکمت‌ها بوده است. جهانبان هیچ چیزی را خلقت نکرده است الّا که برای او، آیینه‌ای باشد،‌ در دست ما آدمیان. حتّی آفریده‌های به ظاهر ناپاک و ناروا نیز جز محض آیینگی حق را وجود پیدا نکرده‌اند:

«در خلایق، روح‌های پاک هست.

روح‌های تیره گلناک هست.

این صدف‌ها نیست در یک مرتبه.

در یکی درّ است و در دیگر شبه.

واجب است اظهار آن نیک و تباه

هم چنان که اظهار گندم‌ها ز کاه.

بهر اظهار است این خلق جهان

تا نماند گنج حکمت‌ها نهان.»11

خدا در روپوش عالم شهود دم به دم در کار نمایش خویش است. این خدا است که خود را دم به دم از قوّه به فعل می‌رساند. من بر این باورم که هدف از آفرینش هر جزء از اجزاء هستی، همان تحقّق انگیزه‌ی عظیم خودیابی است. همان گونه که جهان صغیر، در کار بازیافت خویش است، جهان کبیر هم، خود را بازمی‌یابد و خدا نیز که هر دو جهان صورت شهودی آن‌اند، خود را به میانجی‌شان به نمایش می‌گذارد و این مدلول حقیقی «کل یوم هو فی شأن» است. جهان به شهادت وجود قوهّ‌ی قضاییه در میان همه‌ی جوامع بشری ، زیر سلطه‌ی منطق و قانون و به بیان کلّی‌تر،‌ عقلانیّت است،‌ امّا در عین حال نهانی،‌ به بی‌منطقی و قانون‌شکنی و به عبارت جامع‌تر عشق و ایثار گرایش نشان می‌دهد. به هر حال فرهنگ بشری روزگار ما،‌ فرهنگی مذکّر است و واقعیّتی مردانه دارد. امّا آرمان و حقیقت پشت پرده‌ی آن،‌ مؤنّث است و محتوای زنانه را با خود یدک می‌کشد. همین بحث از حقوق بشر، مدارا، مهربانی و رفاه عمومی، سرشار از زنانگی است. این که انسان‌های مدرن، پس از چند سده، افت و خیز در وادی خردمندی که زیربنای مدرنیسم غربی است، روی به مهر و شوریدگی که اساس پست مدرنیسم است، آورده‌اند، رویکردی به سوی زنانگی فرهنگ است. اگر آینده را دوست داریم زن را باید دوست داشته باشیم. زن برای ما مردان همان جام جهان‌بین است و به میانجی آن می توانیم به دیدار دوست نایل آییم.

نجم‌الدّين رازی، در مرصاد‌العباد، وقتی داستان آفرینش آدم را بازمی‌گوید،‌ می‌فرماید: روان آدم، چون چندین هزار سال در جوار قربت حق می‌زیست و اکنون، ‌به منزلگاه تن آدم فرود آمده بود، یاد دوست، ‌فراق او را هرچه سخت‌تر می‌نمود. این بود که خدا برای تسکین او در غیبت خود، جانشینی اختیار کرد که همان حوّا بود.«چون وحشت آدم هیچ کم نمی‌شد و با کسی انس نمی گرفت، هم از نفس او حوّا را بیافرید و در کنار او نهاد تا با نفس خویش انس گیرد. آدم چون در جمال حوّا نگریست،‌ پرتو جمال حق دید بر مشاهده‌ی حوّا ظاهر شده که کل جمیل من جمال الله،‌ ذوق آن جمال باز یافت، گفت:

ای گل! تو به روی دلربایی مانی،

وی می، تو ز یار من به جایی مانی.

وی بخت ستیزه‌کار، هر دم با من،

بیگانه‌تری، به آشنایی مانی.

بر بوی آن حدیث به شاهد‌بازی درآمد، چندان که ذوق آن معامله بازیافت. »12

این نشان می‌دهد که زن برای سالک در عین حال که یادآور و نموار معشوق ازلی است،‌ عامل فراموشی او نیز هست. این حال پرادوکسال نیز همانندی میان زن و خدای زن را بیش‌تر به نمایش می‌گذارد. اگر آدم جانشین خدا در عالم کبیر است،‌ حوّا جانشین وی در عالم صغیر تواند بود. زیرا خدا حوّا را آفرید تا آدم،‌ غیبت وی را تحمّل کند و تصویری زنده از او در اختیار داشته باشد. ما مردان نیز چاره‌ای جز این نداریم که به میانجی زن هم به یاد خدا بیفتیم و هم از وی غفلت کنیم و به واسطه‌ی لحظه‌های غفلت،‌ آنات یادکرد او را شیرینی و دلگواری بخشیم.

این که عارفان، عقل را که عنصری است مردانه در راه شناخت حق، هزاران بار بیکاره و ناتوان خوانده‌اند و همه جا عشق را که عنصری زنانه است،‌راه‌یاب به بارگاه دوست به شمار آورده‌اند، حکایت از عظمت این جنس در تحقّق معرفت حق تواند کرد. اگر حق را تنها در آیینه مي‌توان دید، هیچ آیینه‌ای، برای مرد، زلال‌تر و صیقلی‌تر از زن نیست. زن به طور طبیعی ریاضت‌کش است و طبیعت،‌ زنان را مرتاض و تا حدّ زیادی مازوخیست آفریده است. اگر ما مردان وظیفه‌ی بارپذیری و بارداری را به حکم عقل و مردانه می‌خواستیم انجام دهیم، گمان می‌کنم بشریّت تداوم نمی‌یافت. توانایی عاشقانه‌ی زن است که این وظیفه را به قیمت دریدگی ناموس خویش و خونریزی درمی‌پذیرد. این وجود خجسته‌ی زن است که هرازگاهی، ما مردان را برآن می‌دارد تا بر خردمندی سرزنش‌گر خویش بشوریم و با عشق از همه‌ی کثرات درگذریم و لذّت یگانگی با همه چیز و همه کس را بچشیم. آری زن، ‌آیینه‌ای است که در آن به یگانگی یک با بی‌نهایت، خواهیم رسید. باری خدادوستی در زن ریشه‌ دوانیده است. چونین است که مردان را راهی جز دوست داشتن زنان باقی نمی‌ماند. شیخ‌الاسلام عهد صفوی اصلاً کسی را که زن دوست نیست، انسان نمی‌شمارد:

هر که نبود مبتلای ماهروی،

نام او از لوح انسانی بشوی.

دل که فارغ باشد از مهر بتان،

لته‌ی حیضی به خون آغشته دان!

سینه فارغ ز مهر گلرخان،

کهنه انبانی است پر از استخوان.

کل من لم یعشق الوجه الحسن،

قربّ الجلّ الیه والرّسن.13

با توجه به وحدت وجود اگر کسی در آیینه‌ای از آیینه‌های جمال، دوست را تواند دید، آیا می‌توان بر او خرده گرفت؟ حقیقت آن است که زنان آیینه‌های جمال حق‌اند. کسی که در اشتران همه جا کج، همه راستی تواند دید، چگونه در خوبرویان چین و چگل آن را شکار نتواند کرد؟

محقّق همان بیند اندر ابل

که در خوبرویان چین و چگل.

شاید به همین روی باشد که کسانی از معصومان کثرت محبّت به زنان را توصیه کرده آن را ناشی از اوج ایمان به شمار آورده، اکرام کردن به زنان را موجب تکریم مردان دانسته‌اند.

صدها حدیث از پیامبر اسلام، نقل کرده‌اند که به موجب آن‌ها، آن یگانه‌ی آفاق، با خدای خویش در آیینه‌ی روی عایشه دیدار می‌کرده است و در این بانوی بزرگوار شاهد ازلی را فرا می‌یافته است. انبوهی این روایات به حدّی است که می‌توان مجموعه‌ای از آن‌ها را چونان کتابی مستقل تدوین کرد:

« از برای این معنی رسول ـصلی الله علیه و سلم- نساء‌ را دوست داشت. چه شهود حق را در ایشان کمال است و حق مشاهده کرده نمی‌شود ابداً مجرّد از مواد. چه حق تعالی بالذّات غنی است از عالمین و از این وجه اصلاً نسبتی نیست میان او و میان چیزی، پس ممکن نیست شهود او مجرّد از مواد. چون شهود از وجه تجرّد ممتنع باشد وشهادت از مادّه، منفک نی، پس شهود حق در نساء‌ از سایر مواد اعظم و اکمل باشد.»14

«محمّد که لوح و قلم از بهر اوست هر روز درآمدی و در پای‌های عایشه افتادی. عایشه عُجب آورد و محمّد ممتنع شد و در حجره عایشه بزارید. جبراییل بیامد، گفت: عذر او بخواه! محمّد آمد و در پای عایشه افتاد. آنگاه گفت یا عایشه! تا نپنداری که خدمت گوشت و پوست تو را می‌کنم، بلکه الله را خدمت می‌کنم که آن از تو می‌تابد.»15 راستی را ما مردان در هر جای جهانی که زندگی می‌کنیم، از زن، آیینه‌ای زلال‌تر و شفّاف‌تر، بازگوتر و رازگوتر، دیده‌ایم تا خود و خدای خویش را در آن به تماشا بنشینیم؟ من که هر وقت حلقه‌ی ناف خود را، ‌در جست‌وجوی خرده سوده‌ای از پارچه می‌کاوم، ‌پیوند خود را با زن: با مادر، تجدید می‌کنم و به یاد می‌آورم که مرا ازاین جای شکم، از مادر، چیده‌اند:

حلقه‌ی ناف من،‌ گواه من است

که مرا دل هنوز با وطن است.16

واژه‌ی زن از ریشه‌ی زندگی است و این بدان روی است که بی‌زن، زندگانی ما مردان فاقد معنا و جاذبه خواهد بود.این‌که پیامبر ما علاقه‌مندی به همسر را نشانه‌ی ایمان مرد دانسته و گفته است: «من از همه‌ی شما بیش‌تر به همسرانم احترام می‌گذارم.»17 این‌که فرموده است: «هر که دختری را شاد کند، هم‌چنان بود که از بیم خدای تعالی بگریسته بود و هر که از بیم حق تعالی بگریسته بود تن وی بر دوزخ حرام شود،»18 همه دلالت بر عزّت بی حد و حصر جنس لطیف دارد. نقش والای زن در نزدیک کردن مردان به خداست، که سبب می‌شود تا رسول خدا، وی را در ردیف نماز و بوی خوش قرار دهد و بگوید: از دنیاتان، همین بوی خوش و زن و نماز که روشنایی چشم من است، مرا خوش افتاده است.19 اگر نیک نظر کنیم بوی خوش همیشه‌ی خدا جزو لاینفک تن و روان زنان بوده است و پریان را که نماد فریبایی زنانه‌اند، جز بوی خوش خوراکی نیست. جز این است که می توان پنداشت که پیامبر، نخست در بوی خوش زن، مراد و مطلوب خویش را محقّق دیده و سپس در آیینه‌ی جمال وی، رویاروی حق به نماز ایستاده است. چون حاصل نماز که امری سمعی است در دیده‌ی حقیقت بین او چنان روشنایی تجلّی کرده است. بنا به اخبار، زن حقیقتی الهی، در ردیف ذکر دارد: «روزی عمر خطاب گفت: یا رسول از دنیا چه گیرم و چه برگزینم؟ رسول جواب داد: لیتخذ احدکم لسانا ذاکرا و قلبا شاکرا و زوجه مومنةً»20 آنگاه مصنف می‌افزاید: «گفت: زبانی ذاکر و دلی شاکر و زنی شایسته باری بنگر زن شایسته را چه منزلت نهاد که قرین ذکر و شکر کرد و معلوم است که ذکر زنان و شکر دور از دنیاست بلکه حقیقت دین است، زن پارسا که قرین آن کرد، هم‌چنان است. ابو سلیمان دارانی از این‌جا گفت: جفت شایسته از دنیا نیست که از آخرت است یعنی که تو را فارغ دارد تا به آخرت پردازی و اگر تو را ملالتی در مواظبت عبادت پدید آید که دل در آن کوفته شود و از عبادت باز مانی، دیدار و مشاهده‌ی وی، انسی و آسایشی در دل آورد که آن قوت باز آید و رغبت طاعت بر تو تازه گردد.»21 بی‌گمان در پرتو همین گونه تعلیمات نبوی است که خلیفه‌ی دوم گفته است: « پس از ایمان، هیچ نعمت نیست بزرگ‌تر از زن شایسته.»22

استاد بدیع الزمان فروزانفر، در شرح بیت بلند آوازه‌ی مولانا:

آن که عالم بنده‌ی گفتش بدی،                                 کلمینی یا حمیرا می‌زدی؛23

چنین نوشته است: « کاملان که خار لذّات نفسانی و تعلقات جسمانی را از پای جان بیرون کرده‌اند، ایشان را طعام خوش و صورت دلکش، حجاب مشاهده‌ی دلدار نیست، بلکه نمودار حسن یار است، چنان‌چه سرور کاینات در آیینه‌ی روی عایشه صدّیقه، جمال جانان می‌دید و از گفتار او، کلام جانان می‌شنید.»24 امام محمد غزّالی هم‌سخنی با عایشه را ابزار آماده شدن روان رسول خدا برای درک مکاشفات و ادامه‌ی امر وحی شمارده و در کیمیای سعادت آورده است:

«رسول خدا(ص) وقت بود که اندر آن مکاشفات، ‌کاری عظیم بر وی درآمدی که قالب وی طاقت آن نداشتی دست بر عایشه زدی و گفتی: کلّمینی یا عایشه.» با من سخن بگوی! خواستی که قوّتی دهد خویشتن را تا طاقت کشیدن بار وحی دارد و چون وی را باز این عالم دادندی و آن قوّت تمام شدی، تشنگی آن کار بر وی غالب شدی، گفتی: «ارحنا یا بلال» تا روی به نماز آوردی و گاه بودی که دماغ را به بوی خوش قوّت دادی و برای این گفت:« و حبب الیّ من دنیاکم ثلاث: الطیب و النساء و قرة عینی فی الصلوة.»25 حتّی استاد جوادی آملی، به رهنمونی قول حق: «یوم لا ینفع مال و لا بنون الّا من اتی الله بقلب سلیم(شعرا؛ 88-89)، زنان را در تقرّب به خداوند از مردان شایسته‌تر دانسته است.»26

نکته‌ای درخورد نأمل است و آن این که برخلاف عارفان بزرگ‌مرد که بسیارند و در گروه‌های مختلف می‌توان آنان را طبقه‌بندی کرد، شمار اندکی، از زنان عارف را که در درازنای فرهنگ اسلامی می‌زیسته‌اند، می شناسیم. خوانندگان با نام و نشان‌شان از طریق کتاب‌هایی چند علی‌الخصوص کتاب «زنان صوفی» آشنا توانند شد.27 در این طایفه یکی که همان رابعه عدویه است، در قلّه قرار دارد و شأن دیگر زنان عارف، در قیاس با او فروتر است. یعنی اگر نمی‌توانیم از میان مردان یکی را برترین و والاترین شمار کنیم، می‌توانیم او را یکّه‌تاز عرفان زنانه به حساب بیاوریم. این ویژگی باعث می‌آید تا تنها با تأمّل در احوال و سخنان وی، سیمای زن در عرفان را مشخّص کنیم. اتّفاقاً‌ در بررسی اخبار و روایات مربوط به صوفیه این حقیقت را به روشنایی درتوانیم یافت، چنان که عطّار در تذکره‌ی خود نزدیک به صد صوفی سرشناس را معرّفی می‌کند،‌ ولی از زنان صوفی تنها رابعه را قابل یادکردن می‌بیند. این در عین حال که یکّه‌تازی رابعه را نشان می‌دهد، گویای آن است که زنان اهل انشعاب و تفرقه نبوده‌اند و در جهت‌گیری عرفانی نیز به وحدت گرویده و وارد دسته‌بندی‌های مردان صوفی نشده‌اند. در میان روایات مربوط به رابعه به گزارشی برمی‌خوریم که عطّار از دو سفر حج این زن به دست داده است. علی‌الظاهر رابعه تنها زنی است که کعبه به استقبال وی می‌آید. در این گزارش ابتدا با رابعه در هیأت معشوق حق تعالی دیدار می‌کنیم و در مرتبه‌ی دوم وی را در چهره‌ی عاشق خداوند بازمی‌یابیم. این روایت مقام استثنایی این بانوی راز‌آگاه را به نمایش می‌گذارد:

« نقل است که ابراهیم ادهم،‌ رضی‌الله عنه، چهارده سال تمام سلوک کرد تا به کعبه شد، از آن که در هر مصلّا جایی، دو رکعت می‌گزارد تا آخر بدانجا رسید، خانه ندید. گفت: آه چه حادثه است؟ مگر چشم مرا خللی رسیده است؟ هاتفی آواز داد که چشم تو را هیچ خللی نیست. امّا کعبه به استقبال ضعیفه‌ای شده است که روی بدین جا دارد. ابراهیم را غیرت بشورید. گفت: آیا این کیست؟ بدوید، رابعه را دید که می‌آمد و کعبه با جای خویش شد. چون ابراهیم آن بدید گفت: ای رابعه این چه شور و کار و بار است که در جهان افکنده‌ای؟ گفت: شور من در جهان نه افکنده‌ام، تو شور در جهان افکنده‌ای که چهارده سال درنگ کرده‌ای تا به خانه رسیده‌ای. گفت: آری، چهارده سال در نماز، بادیه قطع کرده‌ام. گفت: تو در نماز قطع کرده‌ای، من در نیاز! رفت و حج بگزارد و زار بگریست. گفت: ای بارخدای تو هم بر حج وعده‌ی نیکو داده‌ای هم بر مصیبت. اکنون اگر حج پذیرفته‌ای، ثواب حجّم کو؟ اگر نپذیرفته‌ای، این بزرگ مصیبت است. ثواب مصیبتم کو؟ پس بازگشت و به بصره بازآمد و به عبادت مشغول شد تا دیگر سال. پس گفت: اگر پارسال کعبه استقبال کرد، من امسال استقبال کعبه کنم. چون وقت درآمد، شیخ ابوعلی فارمدی، نقل می‌کند که روی به بادیه نهاد و هفت سال به پهلو می‌گردید تا به عرفات رسید. چون آنجا رسید، هاتفی آواز داد که مدّعی!‌ چه طلب است که دامن تو گرفته است؟ اگر ما را می‌خواهی تا یک تجّلی کنم که در وقت بگدازی. گفت: یا رب‌العزّه رابعه را بدین درجه سرمایه نیست، امّا نقطه‌ی فقری می‌خواهم. ندا آمد که یا رابعه فقر، خشکسال قهر ماست که در راه مردان نهاده‌ایم، چون سر یک موی بیش نمانده باشد که به حضرت وصال ما خواهند رسید،‌کار برگردد وصال فراق شود و تو هنوز در هفتاد حجابی از روزگار خویش، تا از تخت این حُجُب بیرون نیایی و قدم در راه ما ننهی و هفتاد مقام نگذاری، حدیث فقر با تو نتوان گفت. ولکن برنگر! رابعه برنگریست، دریایی خون دید، در هوا ایستاده. هاتفی آواز داد که این همه آب دیده‌ی‌ عاشقان ماست که به طلب وصال ما آمدند که همه در منزلگاه اوّل فرو شدند که نام و نشان ایشان در دو عالم از هیچ مقام برنیامد. رابعه گفت: یا رب‌العزّه! یک صفت از دولت ایشان به من نمای دروقت، عذر زنانش پدید آمد. هاتفی آواز داد که مقام اوّل ایشان است که هفت سال به پهلو می‌روند تا در راه ما کلوخی را زیارت کنند، چون به نزدیک آن کلوخ رسند، هم به علّت ایشان، راه به کلیّت فروبندند. رابعه تافته شد. گفت: خداوندا مرا در خانه‌ی خود می‌نگذاری و نه درخانه‌ی خویشم می‌گذاری. یا مرا در خانه‌ی خویش بگذار یا در مکّه به خانه‌ی خودم آر. سر به خانه فرو نمی‌آوردم، تو را می‌خواستم. اکنون شایستگی خانه‌ی تو ندارم! این بگفت و بازگشت. و به بصره آمد و در صومعه معتکف شد و به عبادت مشغول گشت.»28

این گزارش از حقیقت بزرگی در روان‌شناسی زن پرده برمی‌دارد و گویای آن است که خداوند، زنان را ذاتاّ معشوق و با ویژگی‌های معشوقی آفریده، همان گونه که مردان را عاشق‌نهاد خلق کرده است. این تنها شیخ اکبر نیست که     جمال زن را آیینه‌ی حق‌نما دانسته و حقیقت حق را در آن به مشاهده نشسته است که شیخ اکبر حقیقی این خانقاه ناپیدا کران نیز، زیبایی زن را آیینه‌ی جمال خویش قرار داده و خود را در آن تماشا کرده است. این‌جا می‌خواهم گمانی را با خوانندگان در میان گذارم و آن این‌که شاید نیامدن نام حوّا در قرآن کریم، نشانه‌ای بر معشوقیت وی باشد. می‌توان انگاشت که خدای جهان با تکرار نام آدم، خواسته است، نام معشوقه را پنهان کند و این نام بردن اغیار و افشا نکردن نام یار از مقوله تجاهل العارف باشد که:

خوش‌تر آن باشد که سرّ دلبران،                             گفته آید در حدیث دیگران.

به همان گونه که هنوز هم مردان، نام جفت خویش را بر زبان نمی‌آورند و تنها به ذکر محلّ زیست وی چون منزل و خانه بسنده می‌کنند و گاه هم از وی با عنوان مادر فرزند خویش از قبیل والده‌ی آقا مصطفی، یادآور می‌شوند. ظاهراً خدای تعالی نام معشوقگان را مستقیماً نمی‌آورد، حتی از زلیخا که نقش معشوقه را برای یوسف صدّیق داشته است، با عنوان امراءة عزیز «زن عزیز مصر» یاد کرده است. چه می‌توان کرد، عاشقان غیورند، حتی گاه نام معشوق را از گوش و زبان خویش هم دریغ می‌ورزند.

«زن شعر خدا و مرد نثر اوست»، این سخن را از ناپلئون بناپارت، امپراتور بزرگ فرانسه، روایت کرده‌اند؛ اعجوبه‌ای که زندگانی وی آمیختاری از جنگ با مردان وآشتی با زنان بود. به راستی که زنان شعر آفرینش‌اند و تمامت طراوت و شورانگیزی جهان آدمیّت از برکت حضور فرخنده‌ی آنان است.نه تنها شعر که همه‌ی هنرهای زیبا، زیبایی‌شان را از زنان دارند. اصلاً زنان با هنر هم ذات‌اند و رامش و آرامش هر دو سرای از آنان است. صدق الله العلی العظیم که حوّا و به تبع وی دخترانش، تسکین خاطر آدم و پسران اویند. علّت غایی خلقت‌اند که واپسین حلقه‌ی زنجیر تکامل جهان هستی‌شان قرار داده‌اند. ما مردان باید بپذیریم که واسطه‌ی پیدایی آنانیم و اگر چنین نبود، اسطوره‌ی ایجاد انسان در ادیان ابراهیمی وارونه‌ی روند معتاد تولید مثل نبود و همین گونه که همیشه ما مردان از بطن زن به دنیا می‌آییم، آدم نیز از بطن حوّا می زاد. به باور من انسان نرینه در تمام طول هزاره‌های مردسالاری، جویای جفت مادینه‌ی خویش بوده و هم چنان در کار استحاله به اوست و بی‌گمان آینده‌ی جهان مردانه‌ی امروز جز زنانه نتواند بود. از این شب آبستن سحری روشن خواهد زاد که «قوقولی قو خروس می‌خواند.»

چونین است که می گوییم زن هنر مجسّم رقص، شعر، موسیقی، نقّاشی، نمایش، پیکره و در یک کلام همه‌ی کرشمه‌های احسن‌الخالقین است و حسن ازلی او را درهیچ آیینه‌ای چون جمال وی نمی‌توان به تماشا نشست. یکایک آثار هنری عالم، آیینه‌های زن‌اند:

چشم بگشا که جلوه‌ی دلدار،

در تجلّی است از در و دیوار.

این تجلّی چو بنگری گویی:

لیس فی‌الدارغیره دیار!

همه‌ی ابیات سروده‌های شاعران جهان، از جمله شاعران ایران زمین اشارات ابروان زنان‌اند.

خوب، این همه در ستایش زنان گفتیم، اکنون باید خاطر‌نشان کنیم که در آثار ادب ایرانی، نکوهش این جنس به انبوه‌تر است و تقریباً بیش‌تری از بزرگان ادب، ناسپاسانه، در حقّ زنان نارواها گفته‌اند. از این روی ناسپاسانه که توان گفت: هیچ یک از آنان، از مهربانی‌های این جماعت بی‌نصیب نبوده‌اند. همه نمک خورده‌اند و نمکدان شکسته‌اند. این پاره از سخن را با ابیاتی از پدر دوست بسیار فاضلم: استاد حسن امین، می‌گشایم. خوانندگان می‌دانند که شادروان امین‌الشّریعه از مجتهدان شیعه و در عین شأن روحانیّت، ادیب و شاعر نیز بوده است. وی در منظومه‌ی یوسف و زلیخای خود می‌سراید:

وفا از زنان کس نیابد درست.

بود عهد و پیمان‌شان سخت سست.

جوانی اگر، طالب زر شود.

اگر زر نداری مکدّر شود.

اگر پیر باشی و صاحب کمال،

فزونت بود نعمت و نام و مال؛

به حکم طبیعت گریزد ز پیر؛

شود طالب مفلس نره شیر.

وفا از زنان هیچ مردی ندید

مگر آن که گول است و کور و پلید.29

امین‌الشّریعه، سپس لطیفه‌ی معروفی را که لابد در زمان او بر سر زبان‌ها بوده است، به نظم آورده است که برای نمایش کژاندیشی‌های مردان در حقّ زنان و نیز اندکی کاستن از کسالت خوانندگان این مقال آن را نقل می‌کنم:

چنین گفت فردوسی پاکدین

که از من بر او صد هزار آفرین

«زنان را ستایی، سگان را ستای

که یک سگ به از صد زن پارسای

زن و اژدها هر دو در خاک به

جهان پاک زین هر دو ناپاک به»

شنیدم که فردوسی راست گوی

کزو یافت شعر دری آبروی

چو می‌گفت این شعر در وصف زن

شنیدی زن او مگر این سخن

شنید این سخن جفت بد خوی اوی

بزد بانگ کای شاعر ژاژگوی

چه مهمل شنیدم که می‌بافتی

به ذمّ زنان زهره چون یافتی

چو فردوسی شیردل این شنید

بلرزید بر خویشتن همچو بید

بگفتا زبانم همی لال باد

اگر هجو زن بر لب من رواد

بدو گفت زن کای سخن آفرین

زمن نیست پنهان دروغی چنین

شنیدم که گفتی: زن و اژدها

چه پیش و پس‌اش بوده، ای بی دها

چنین گفت فردوسی از ترس و بیم

که ما در مدیح شما گفته‌ایم

زن و اژدها هر دو پیغمبرند

زنان صاحب و مالک شوهرند

مطیع زنی گر نشد شوهری

چنان دان که انکار پیغمبری

زن و اژدهایند رهبر به گنج

رهانند این هر دو مردان ز رنج

بود هر که دور از زن و اژدها

نگردد ز مار و ز عقرب رها

بهین یار مردان زن و اژدهاست

زن و اژدها فیض بی‌منتهاست

مبادا کند هیچ روزی خدا

سر اژدها و زن از سر جدا

به دنیام از آن نام فردوسی است

که همسر مرا بانویی توسی است

از اویم همه شادی تخت و رخت

وز اویم بود سرفرازی و بخت

«زن خوب فرمانبر پارسا

کند مرد درویش را پادشا»

بدین نکته از شرّ زن شد رها

شدی ورنه سی سال رنجش هبا.30

با نهایت دلتنگی باید گفت: در ادبیات ما و دیگر آداب جهان همواره شاهد ناسزاگویی‌های مردان در حقّ زنانیم و همیشه این پرسش برای‌مان به ذهن می‌آید که چگونه شاعران، اولیاءالله و دیگر گروه‌های فرهیخته‌ی اجتماعات بشری نسبت به طایفه نسوان این همه بی‌لطفی روا داشته‌اند! چگونه گاه گاه آنان را به اژدها و مار و عقرب مانند کرده‌اند و از سگ و خوک پست‌تر به شمار آورده‌اند! پاسخ من آن است همان گونه که ما مردان با هم یکسان نیستیم و در میان جنس ما همه جور آدمی از پیامبر تا جنایتکار، از شریف تا وضیع پیدا می‌شود،‌زنان نیز همه به یک سیرت و سان نیستند. در میان جنس آنان نیز به همه نوع افرادی باز می‌خوریم. زنان به همچ وجه نباید از بابت ناسزاگویی‌های مردان آزرده شوند. در میان آنان بد و خوب فراوان است. واقعیّت زن خیر مطلق نیست، همانطور که واقعیّت مرد نیز چنین است من از بابت بیت بلند آوازه‌ی استاد توس که به آن در داستان سیاووش و سودابه برمی‌خوریم، بسیار آزرده خاطر شدم و آن را در طی مثنوی کوتاهی به سختی مورد انتقاد قرار دادم، اما هرگز از سراینده‌‌ی شاهنامه نرنجیدم چرا که محتمل است که بیت مزبور الحاقی باشد و اگر هم ذهن و قلم فردوسی آن را پرداخته باشد، باز هم دلگیر نخواهم بود، چون بی‌گمانم که سخن وی کلّیت ندارد و چون چنین باشد درپذیرفتنی تواند بود که مردان و زنان اژدهاکردار گرچه اندک شمار، در جوامع بشری، در همه‌ی روزگاران به پیدایی می‌آمده‌اند و همین امروز هم به آنان بر می‌خوریم:

الا رستم هفت خان سخن!

نه مردی است دشنام گفتن به زن.

«زن و اژدها هر دو در خاک به!

جهان پاک از این هر دو ناپاک به!»

نه این بیت ناسخته آن تو نیست!

نه این زخم تیغ زبان تو نیست!

هنر را تو گوهر بسی سفته‌ای.

بجا گفته‌ای هر چه را گفته‌ای.

به مردی فرا رفته‌ای تا ستیغ

ندانسته‌ای ژرف زن را دریغ!

ندانی اگر شرم مادر نبود،

تو را نیز طبع سخنور نبود؟

گرفتم به بانو بر آشفته‌ای؛

زنان را چرا ناسزا گفته‌ای؟

لوند است سودابه، شیرین بلاست؛

منیژه هوسباز و ناپارسا است؛

کتایون چه کم دارد از بخردی؟

کجا دیده‌ای با فرانک بدی؟

دلیر است و زیبا است گرد آفرید.

جهان زن، چنین مرد هرگز ندید!

فرنگیس اگر تخمه‌ی اژدها است؛

وفادار و بی‌کینه و با صفا است.

کسی مهربان چون سپینود نیست.

جز او تار بهرام را پود نیست.

اگر بر شمارم همه نام شان؛

بیارایم آغاز و انجام‌ شان؛

تو بینی یکایک بهارند و باغ؛

شبستان ایام را چلچراغ.

بخوان قصّه‌ی بیژن خویشتن!

چه گفتی ببین با زن خویشتن!

در آن اژدها گون شب قیر و دود،

اگر در سرای تو بانو نبود،

چراغ و شراب از که می‌خواستی؟

غم خویش را با چه می‌کاستی؟

به کار شبستان چو در مانده‌ای؛

زنان را همه اژدها خوانده‌ای!

چرا کام وا می‌‌نهی زیر گام؟

کی از خامه ورزان پسندند خام؟

ندانم که گفت، آن که این یاوه گفت؛

گمانم شبی نیز با زن نخفت!

اگر هست زن این که من دیده‌ام؛

به نامردی خویش خندیده‌ام!

الا ای خداوندگار سخن!

ببخشای گستاخی من به من!

تویی اوستاد سخن گستری.

دراز است از تو، زبان دری.

مرا هم زبان از تو ای سرفراز!

ببر گر به رای تو آمد دراز!

تو بالاتری از چه و چون و چند؛

به چون و چرایی که کردم بخند!

زنان را زمن بیش داری تو دوست.

تو چون می‌نکوهی نکوهش نکوست!

من این کور خواندم تو روشن بتاب!

که نگریزد از بانگ سگ، ماهتاب!31

ضدّ و نقیض‌گویی در باب زنان،‌ از گذشته‌های دور در میان شاعران ایرانی تداول داشته است و اختصاص به منظومه‌های بزرگی چون شاهنامه، حدیقه‌الحقیقه، خمسه، مثنوی و ... ندارد. اندیشه‌هایی همانند این ابیات نظامی گنجوی:

چون نقش وفا و مهر بستند،

بر نام زنان قلم شکستند.

این کار زنان راست بار است؛

افسون زنان بد دراز است!

تقریباً در دواوین اکثر شاعران بزرگ زبان دری به چشم می‌خورد و گاهی آدمی را سخت اندوهگین می‌کند. فی المثل این قطعه‌ی انوری ابیوردی:

بدترین مرد اندر این عالم،

به بهین زنان دریغ بود!

هر که او دل نهد به مهر زنان،

گردن او سزای تیغ بود!

یا این قطعه از عبدالرّحمان جامی الحق اهانت‌آمیز و غیرمنصفانه است:

ای زده لاف خرد چند به شهوت گیری

گیسوی شاهد و زنجیر جنون جنبانی؟

چه جنون باشد از این بیش که پیش زنکی

بنشینی به سر زانو و.....جنبانی؟

درد اینجا است که گاه شاعران روزگار ما نیز در این زمینه کارشان به بد‌زبانی کشیده شده است و شگفت آن که کسانی از آنان صاحب پاره‌ای از درخشان‌ترین و دلرباترین غزل‌های عاشقانه‌اند. شادروان رهی معیّری، یکی از خوش‌زبان‌ترین و نرم‌اندیش‌ترین شاعران زمانه‌ی ما است، اما ظاهراً به دلیل شکست در عشق به طایفه‌ی نسوان بدبین شده و در مثنوی پرسوز و گدازی در عین اعتراف به لطافت‌های زنانه، زبان به ناسزاگویی به آنان گشوده است:

الهی در کمند زن نیفتی!

اگر افتی به روز من نیفتی.

دلم را نوگلی پیمان‌شکن سوخت.

چوداغ لاله سرتا پای من سوخت.

از آن گل من نصیبم داغ و درد است.

زن بدخو بلای جان مرد است.

زنان چون آتش‌اند از تندخویی.

زن و آتش ز یک جنس‌اند گویی.

نه تنها نامراد آن دل‌شکن باد!

که نفرین خدا بر هر چه زن باد!

نباشد در مقام حیله وفن،

کم از ناپارسازن، پارسا زن!

زنان در مکر و حیلت گونه گون‌اند،

زیان‌اند و فریب‌اند و فسون‌اند.

چو زن یار کسان شد مار از او به.

چو تر دامن بود گل، خار از او به.

حذر کن زان بت نسرین بر و دوش

که هر دم با خسی گردد همآغوش!

منه در محفل عشرت چراغی؛

کز او پروانه‌ای گیرد سراغی!32

رهی پس از این، در این باب که خداوند چگونه جنس زن را آفریده است در اوج زیبایی سخن می‌آغازد که حاکی از عمق زن دوستی وی در عین دلخوری از زنان است:

جهان داور چو گیتی را بنا کرد؛

پی ایجاد زن اندیشه‌ها کرد.

مهیّا تا کند اجزای او را؛

ستاند از لاله و گل رنگ و بو را.

ز دریا عمق و از خورشید گرمی؛

از آهن سختی از گلبرگ نرمی؛

لطافت از نسیم و مویه از جوی،

ز شاخ تر گراییدن به هر سوی؛

ز امواج خروشان تندخویی؛

ز روز و شب، دورنگی و دورویی؛

صفا از صبح و شور انگیزی از می؛

شکر افشانی و شیرینی ازنی؛

‌ز گرگ تیزدندان، کینه‌جویی؛

ز طوطی، حرف ناسنجیده گویی؛

ز روباه دغل حیلت گری را؛

ز مار جانگزا، بد گوهری را؛

ز باد هرزه پو، نااستواری؛

ز دور آسمان ناپایداری؛

ز طبع زن به غیر از شر چه خواهی؟

وزاین موجود افسونگر چه خواهی؟

دو نوبت مرد عشرت ساز گردد.

در دولت به رویش باز گردد:

یکی آن شب که با گوهر فشانی،

رباید مُهر از گنجی که دانی

دگر روزی که گنجور هوس کیش،

به خاک اندر نهد گنجینه‌ی خویش.33

می‌بینید این بزرگوار زن را مجمع اضداد می‌شناسد و دردناک است وقتی که می‌بینیم در عین حال که شب زفاف را به حق شب عشرت‌سازی مرد معرّفی می‌کند، روز مرگ زن را نیز موجب کامرانی و شادمانی وی به حساب می‌آورد. آری چنین است که می‌نگرید. فرهنگ گذشته‌ی مشرق زمین در مجموع زن‌ستیز بوده است و اگر خوانندگان بخواهند نمونه‌های سوزناک این ستیزه‌گری بیدادگرانه را ببینند بسنده است که در منظومه‌ی سوز و گداز نوعی خبوشانی از معاصران اکبر شاه که ماجرای ساتی کردن یکی از زیباترین زنان سرزمین هند را در آن به تصویر کشیده است در مطالعه گیرند.34 یا آن که از شاعر معاصر، شادروان دکتر مهدی حمیدی شیرازی، منظومه‌ی بت‌ شکن بابل را بخوانند تا دریابند که زنان در دنیای قدیم از بابت معصومیت و جمال خود از مردان چه پاداشی دریافت می‌کرده‌اند.

در عین حال نباید فراموش کنیم که فرهنگ ملّی ما فرهنگی مذکّر است و از چنین فرهنگی نمی‌توان چشم داشت که به زیان زنان حکم صادر نکرده باشد. در جایی گفته بودم:«سوسیا» دوست داشتنی است و این واژه را از درآمیختن هجاهای آغازین سودابه و سیاووش ساخته بودم. مقصودم این بود که انسانیت شکوه خود را تنها وامدار عصمت سیاووشان نیست که عصیان سودابگان نیز بی‌شوکتی نمی‌تواند بود. اصلاً شکوه آدمیت در پیوستگی عصمت و عصیان در آدمی است، چراکه ویژگی آدمیت در آمیزش فرشتگی و شیطنت است. به قول مولانا جلال‌الدّین، جهان خدا آفرید، تناقض آمیز است:

به جبر، حمله‌ی اضداد را مقابله کرد

خمش که عقل دراشکست زین عجایب‌ها.35

بی‌گمان امروز که زنان بیش از پیش وارد معرکه‌ی آفرینش ادبی شده‌اند نکوهش آنان نقصان پذیرفته و در آینده نیز این روند استمرار خواهد یافت.آری مردان در جامعه‌ی ایرانی در سده‌های سلطه‌ی نظام زمین‌داری، نسبت به زنان، بسیار به دور از مروّت عمل می‌کرده‌اند، چندان که این جماعت جسارت بازگفت عواطف عاشقانه‌ی خویش نسبت به مردان را نداشته‌‌اند و در همان احوالی که مردان شاعر، گستاخانه از عشق‌هاشان به زنان زیبا و پسران ساده‌روی، سخن به میان می‌آورده‌اند و فی‌المثل سعدی در گلستان از سر و سرّی که با زیبا پسری در روزگار جوانی می‌داشته، حکایت می‌کرده است و حافظ، لسان‌الغیب، از بیان اشتیاق خود به دُرسفتن، در شب تاریک با شور و شیدایی سخن می‌گفته است:

وه که دُردانه‌ای چنین نازک

در شب تار سفتنم هوس است؛36

شاعران زن جرأت نداشته‌اند از دلدادگی‌های‌شان حرف بزنند و اگر هم گاهی بی‌باکانه، در این احوال، پرده از روی راز برمی‌داشته‌اند یا مثل رابعه دختر کعب، در خون خود فرومی‌غلتیده‌اند یا چونان مهستی گنجوی «همه کارشان از خودکامی به بدنامی می‌کشیده است» یا سال‌ها از بازگو کردن احوال عاطفی خود از ترس بدنام شدن، تن می‌زده‌اند.یکی از زنان شاعر که اتفاقاً حجیم‌ترین دیوان شعر زنانه‌ی فارسی را از خود به یادگار نهاده، جهان ملک خاتون، معاصر و شاید «منظورخردمند» حافظ است. او با آن که از خاندان پادشاهی بوده است، سالیان سال از ارائه‌ی شعرهایش ابا می‌کرده است و اصلاً از بابت شاعر بودن خود شرمسار می‌بوده است. وی پس از آن که به شعری منسوب به فاطمه‌ی زهرا «ص» برمی‌خورد، متقاعد می‌شود که شعر گفتن برای زنان جرمی ندارد و آنگاه به گردآوری و عرضه داشت سروده‌های خود اقدام می‌کند:

«غرض از کلام معانی ظاهر نیست، بلکه مقصود کلّی فهم سرایر است و ایراد وقایع مجازات سواد ارشاد حقایق حالات است که المجاز قنطرة الحقیقة و نزد ارباب علم و خداوندان عقل و ادب واضح ولایح باشد که اگر شعر را فضیلتی و منقبتی بر خواص نبودی صحابه کبار و علمای نامدار، رضوان اللّه علیهم اجمعین، در طلب آن مساعی مشکور و اجتهاد موفور به تقدیم نرسانیدندی، اما چون تا غایت به واسطه‌ی قلّت و ندرت مخدّرات و خواتین عجم کمتر در این مشهود شد، این ضعیفه نیز به حساب تقلید شهرت این قسم نوع نقصی تصوّر می‌کرد و عظیم از آن مجتنب و محترز می‌بود، اما به تواتر و توالی معلوم و مفهوم گشت که کبرای خواتین و مخدّرات نسوان، هم در عرب و هم در عجم به این فن موسوم شده‌اند، چه اگر منهی بودی جگر گوشه‌ی حضرت رسالت، ماه خورشید رایت، درّ درج عصمت، خاتون قیامت، فاطمه‌ی زهرا، رضی اللّه عنها، تلفّظ نفرمودی به اشعار و از جمله این بیت از آن حضرت با عظمت است:

ان النساء ریاحین خُلِقنَ لکم

و کلّکم تشهی شم الریاحین

و خواتین عجم مثل پادشاه خاتون و قتلعشاه خاتون و غیرهن هر یک بر حسب استعداد در این میدان اسب هوس را جولان داده‌اند. این ضعیفه نیز اقتدا به ایشان نموده ملتزم این جسارت گشت.»37

مؤلف کتاب حاضر،پس از آن که گوشه‌هایی از سخنان به دور از انصاف و مردانگی بزرگان شعر کلاسیک ایران را در حقّ زنان، باز می‌نمایاند، نتیجه می‌گیرد که این همه سرزنش و نکوهش، محصول سلطه‌ی مردسالاری بر جامعه‌ی گذشته‌ی ایران است. مطلب را با نقل استنتاج مؤلف محترم به پایان می‌آورم:

«این قلم فرسایی‌ها، از طرف مخالفان، مرا به یاد داستانی در کتاب بوستان سعدی می‌اندازد. سعدی در باب اول بوستان، از شخصی سخن می‌گوید که ابلیس را در خواب می‌بیند. ابلیس در خواب بسیار زیبا به نظر می‌رسد. به مانند خورشیدی که نورافشانی می‌کند. آن شخص با تعجب به ابلیس می‌گوید که آیا واقعاً تو ابلیس هستی؟ این زیبایی که تو داری حتی فرشته‌ها هم ندارند. پس چرا نامت به بدی یاد می‌شود؟ ابلیس بعد از شنیدن سخنان مرد، با اندوه فراوان می‌گوید: آری. من در اصل فرشته‌ای زیبا هستم، امّا چه کنم که قلم در دست دشمنان و نااهلان افتاده است:

ندانم کجا دیده‌ام در کتاب

که ابلیس را دید شخصی به خواب

به بالا صنوبر، به دیدن چو حور

چو خورشیدش از چهره می‌تافت نور

فرا رفت و گفت: ای عجب این تویی؟

فرشته نباشد بدین نیکویی!

تو کاین روی داری به حسن قمر؛

چرا در جهانی به زشتی سمر؟

چرا نقش بندت در ایوان شاه؛

دژم روی کرده است و زشت و تباه؟

شنید این سخن بخت برگشته دیو.

به زاری بر آورد بانگ و غریو.

که ای نیک بخت این نه شکل من است

ولیکن قلم در کف دشمن است.38

 

کتاب‌نما و پی‌نوشت‌ها:

1- از ترمه و تغزّل، حسین منزوی، انتشارات روزبهان، تهران، چاپ دوم، 1383، ص277.

2- زیبایی‌پرستی در عرفان اسلامی، دکتر علی اکبر افراسیاب پور، انتشارات طهوری، تهران، چاپ اوّل، 1380،ص241.

3- فرهنگ اساطیر، محمد جعفر یاحقّی، انتشارات سروش، تهران، چاپ دوّم، 1375، ص235.

4- از ترمه تا تغزّل، ص152.

5- زن در شعر فارسی، زینب یزدانی، انتشارات فردوس، تهران، چاپ اوّل،1378،ص87 .

6- بوستان سعدی، با تصحیح و توضیحات دکتر غلامحسین یوسفی، ‌انتشارات خوارزمی، تهران، چاپ  سوم،ص163.

7- فرهنگ لکی، حمید ایزد پناه، ‌مقدمه، ص57.

8- همان، مقدمه، ص38.

9- تمهیدات، عین القضات همدانی، با تعلیقات و تصحیحات علینقی منزوی و عفیف عسیران، انتشارات کتابخانه‌ی منوچهری، تهران، چاپ اوّل، بی‌تا، ج1، ص137.

10- مجالس العشاق،‌ امیرکمال الدین حسین گازرگاهی، به تصحیص طباطبائی مجد، انتشارات زرین، تهران، چاپ اوّل، 1376، ص39.

11- فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی، دکتر سیّد صادق گوهرین، انتشارات کتابفروشی زوّار، تهران، چاپ دوم، ج8، ص77.

12- گزیده‌ی مرصاد العباد، شیخ نجم الدّین رازی، به انتخاب و با مقدمه‌ی دکتر محمّد امین ریاحی، انتشارات علمی، تهران،‌چاپ سیزدهم،1380، ص76.

13- کشکول، شیخ بهایی، ترجمه و تحقیق عزیزاللّه کاسب،‌ انتشارات گلی، تهران،‌ چاپ دوم، 1375، ج1، ص187.

14- شرح فصوص الحکم، محیی‌الدّین‌ بن عربی، شرح تاج‌الدّین خوارزمی،‌ به تصحیح نجیب مایل هروی،‌ انتشارات مولی،‌ تهران، چاپ اوّل، 1386، ص788.

15- عشق صوفیانه، جلال ستّاری، انتشارات مرکز، تهران، چاپ اوّل، 1372، ص158.

16- از دو نقطه تا همه چیز، قدمعلی سرّامی، انتشارات مشیانه، تهران، چاپ اوّل، 1374، ص184.

17- مرصاد العباد، شیخ نجم‌الدّین رازی، به تصحیح دکتر محمّد امین ریاحی، انتشارات علمی و فرهنگی،‌ تهران، چاپ اوّل، 1352، ص64.

18- کیمیای سعادت، امام محمّد غزالی، به کوشش حسین خدیو جم، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، چاپ اوّل، 1370، ج1، ص322.

19- حبّب الیّ من دنیاکم ثلاث: الطیب و النساء، و قرة عینی فی الصلوه.

20- سوانح، شیخ احمد غزّالی، ص177.

21- کشف‌الاسرار و عدّه‌الابرار، ابوالفضل میبدی، به تصحیص دکتر علی اصغر حکمت، تهران، چاپ اوّل، 1357،ج1، ص614.

22- کیمیای سعادت، ج1، ص306.

23- شرح جامع مثنوی معنوی، کریم زمانی، انتشارات اطّلاعات، تهران، چاپ سوم، 1375، ج1، ص63.

24- شرح مثنوی شریف، بدیع‌الزّمان فروزانفر، انتشارات زوّار، تهران، چاپ اوّل، بی‌تا، ج3، ص812.

25- کیمیای سعادت، ج1، ص305.

26- زن در آیینه‌ی جلال و جمال ‌عبدالله جوادی آملی، انتشارات اسراء، قم، چاپ اوّل، 1378، صص 200-201.

27- زنان صوفی، جواد نوربخش، انتشارات یلداقلم، تهران، چاپ اوّل، 1379.

28- تذکره‌الاولیاء، شیخ فرید‌الدّین عطّار نیشابوری، با مقدّمه علّامه محمّد قزوینی، انتشارات صفیعلی شاه، تهران،چاپ دوم، 1374، صص 68-67.

29- ادبیّات معاصر ایران، پروفسور سیّد حسن امین، انتشارات دایره‌المعارف ایران‌شناسی، تهران، چاپ اوّل، 1384، ص317.

30- همان، صص 318-317.

31- از دو نقطه تا همه چیز، صص 191-189.

32- ادبیّات معاصر ایران، پروفسور سیّد حسن امین، ص230.

33- همان، صص 231-230.

34- ساتی کردن از رسم‌های ناخوش هندوان بوده است که به دستور اکبر شاه، پادشاه مغولی هند، ممنوع گردیده است. بنا به این آیین زنان شوی‌مندی را که شوهران‌شان می‌مرده‌اند، زنده زنده همراه با شوی به آتش مي‌سپرده و خاکستر می‌کرده‌ا ند.

35- کلّیات شمس (دیوان کبیر)، مولانا جلال‌الدّین، با تصحیحات و حواشی بدیع‌الزّمان فروزانفر، انتشارات دانشگاه تهران، تهران، چاپ اوّل، 1377، ج1، ص315.

36- دیوان حافظ، خواجه شمس‌الدّین محمّد، به تصحیح احمد رضایی، با مقدّمه‌ی قدمعلی سرامی، انتشارات حسام، تهران، چاپ اوّل،1375، ص72.

37-دیوان جهان ملک خاتون، به کوشش دکتر پوراندخت کاشانی راد و دکتر کامل احمد نژاد، انتشارات زوّار،‌ تهران، چاپ اوّل، 1375، مقدّمه‌ی شاعر.

38-زن در شعر فارسی، زینب یزدانی، ‌ص114- 113.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید