عضویت   تماس با ما

زن, تصوِير آئينه گون

زن, تصوِير آئينه گون

دكتر قدمعلي سرّامي

استاديار دانشگاه آزاد اسلامي ‌واحد زنجان

 

چكيدة مقاله

   در اين مقاله از ديدگاهي عرفاني به جايگاه و نقش زن در هستي نگريسته مي‌شود. حوّا كه واپسين حلقة تكامل آفرينش از جماد به انسان است از حلقة پيشين خود تمام‌تر است يعني از آدم اتمّ و اكمل است. همة اقوام باستاني از وجود زن براي ايجاد صلح و دوستي ميان خود و قبيلة دشمن استفاده مي‌كرده اند. مانند «خون صلح» در فرهنگ لري و نقش وحدت بخشي رودابه, منيژه, جريره و فرنگيس در شاهنامه و همچنين نقش توليد مثل در زندگي اجتماعي كه در همة اين موارد زن سزاوارترين نمونة زيبايي و آفرينشگري خداوند است. در عرفان ايراني و اسلامي‌به خوبي اين جايگاه درك شده و در متون ادبي صوفيانه اين مطلب ديده مي‌شود كه نمونه هاي آن با تحليل تقديم شده است.

كليد واژه ها

زن, عرفان, مردانگي, زنانگي, عشق, جمال, وحدت وجود, معشوق, همسر, مادر, صوفيه.

  زن چيــست؟ شــاهـكـاري دلــبند                                   از شــاهــكـارهـاي خــــداونــد    

   دركـارگــاه صـنـع بـسـي بـســت                                  اين چيـره دسـت چـهــرة دلبــنـد    

   روزي كــه نقـش زن بــه درآمـــد                                  بـر كـارگــاه خود نـظــر افــکنـد

     ديد اندر آن مـيـان نتــوان يافــت                               با زن يكــي بـه جـلـوه هـمانــنــد

     شد در شگــفت كاين همـه خوبــي                               بـر تــار و پودش از چــه پراكنــد !

     ويــن آفــريـده را بــه چه علــّت                                  ايـن گونه خوب كرد و خوش آيند!

     گــلگـونـه رخ چـو غـنچه به اُردي                                    پاكيزه تــن چو بـرف به اســفنــد

     بـا گـيـســويــي چو سـنبل پيچان                               با قــامـــتي چـو ســرو بـرومنــد

     از چـــشم او عيــان, هوس عـشق                                    در لعـل او نــهان, شــكر و قنـــد

     الـهـام بــخش خـــاطـر شــاعــر                                نــقـش آفــريـن دسـت هنرمند...

     يكــجـــا نـشــاط خاطــر عـارف                                      يــكســو بـلاي جـان خـردمنــد

     چـون نيـك بنگريسـت به زن, ديـد                                  خلــقت ز نقـش اوسـت كرامـنـد    

     او را پسـنــد كـرد و بـدو بـســت                                   دل را و مـهـر از دگـران كـنـــد

       اي زن تــو چون پـسـند خدائي                                   خود را به دام شيــطان مـپسـند!...

       تــــو آبـــروي خـلقــت اوئــي                                    مگــذار كــآبـروت بــريــزند !...

       تـــو مقصــدي زخـلقت و مقصود                                 از خلقت تو هست بــه پيــونــد...
       ارزش تــو را بـه جامـــه نبـاشــد                                 سوگنــد مي‌خـورم به تو سوگنـد

       زينت تو را به عشق و به تقوي است                                  خوش آن که دل از اين دو بيآكند.(1)

   روش كار من در پژوهش در اين موضوع تابع قول فرانسيس بيكن است: «در كار تحقيق نه مانند مور باش كه فقط خوشه چين ديگران است و نه بسان كار بافك كه تنها سر به تو دارد بلكه چون زنبور عسل باش كه بر گل هاي خوشبو مي‌نشيند و گردة آنها را بر ميچيند و در هم مي‌آميزد و انگبيني تازه به وجود مي‌آورد كه فرآوردة كار خود اوست.»(2)

   اگر انديشة عرفاني در ايران, پذيرفته است كه پيامبر رحمه للعالمين است خود به خود چشم به چشم اندازي زنانه براي بشر دوخته است. حوّا, واپسين حلقة تكامل آفرينش از جماد به انسان است و به حكم آنكه, حلقات زنجير خلقت هر يكي از پيشين خود تمام تر و از پسين خود ناتمام ترند,حوا : نماد زن و زنانگی از پيشين خود كه آدم: نماد مرد و مردانگي است اتمّ و اكمل است و نيز چون هنوز از نوع انسان, نوع ديگري پا به عرصة جان و روان نگذاشته است, نسبت به تمامي‌آفريدگان برتري دارد و در حقيقت سزاوارترين و كاملترين آئينة آفريننده است.

   در مردانگي, غارت و كشتار, كينه و پيكار هست, امّا جامعة بشري همواره اميدوار به تحقّق دنيائي بي تاراج و قتل و دشمني و جنگ يعني دنيائي زنانه بوده است. تمدن بشر در همة خاستگاههايش گواه است كه مردان كه هميشه از خشونتها و برتري طلبيها رنج مي‌برده اند, دم از حقوقي مي‌زنند كه بر آشتي و تفاهم, بخشش و ايثار, استوار است. در زن همگي حقيقت حق را, عارفاني چون     ابن عربي و مولانا ديده اند, پرستش زيبائي و در نازل ترين صورت آن تجمّلگرايي و مد پرستي كه پاره‌اي از واقعيت جهان امروز است و بي گمان پاره‌اي از حقيقت فرداي مان نيز خواهد بود, زنانه است. خوب كه فرهنگ روزگار را وارسي, درمي‌يابي, همة روندها حتّي اگر به ظاهر و دروغ, در پوستة مهرباني پيچيده اند. يعني آيندة بشر, تحقّق زنانگي است. انسان امروز دقيقه ياب و جزئي نگر است و همين از اسباب نو آوري هاي دم افزون در همة پاره هاي فرهنگ از جمله در تكنولوژي, صنعت و ابزار سازي است. جهاني كه در آن, مهرباني, زيبائي, كمال و عليالخصوص توليد و تكثير, همچنان كارفرماست و خواهد بود, در كار تحقّق حوّايي ديگرگون, از همگي جهان خلقت است تا هم عالم صغير, حق را آئينگي كند و هم جهان كبير آرمان او را كه رسيدن به معشوق انتها و عاقبت است كه همان حوّا در صورت تفصيل خويشتن است. چونين است كه دست كم به باور شماري از عارفان, زنان , بركت جهان خدايند به همانگونه كه مردان حركت آن اند.

   زن خداي شهادت است و اين بدان معناست كه خدا براي ظهور معناي خويش, صورتي سزاوارتر از زن نديده است و بر اين بنياد حوّا را آفريده و به خود آفرين (فتبارك اللّه احسن الخالقين) گفته است وگرنه آدم زن ذليل را چندان جمال حيرت انگيز نداده‌اند كه نام مرد و مردي هميشه يادآور هشدارهاي فرشتگان به او يعني فساد و خون ريزي است و به شهادت تاريخ بيشترين اقوام عالم, زنان را در جنگها انبازي نمي‌دادهاند. و جنگِ جنگلآورد را مردان به جهان آوردند و مردان همچنان به بهانههاي واهي باهم درستيزهاند. جهاني كه جنگ را دوست ندارد, جهاني زنانه است. حقيقت زن آشتي و حلّ عقدههايكينه و انتقام به حاصل آمده از جنگها است. همة اقوام باستاني با بهرهگيري از وجود زنان و ايجاد وصلت زناشوئي, ميان خود و قوم و قبيلة دشمن, بسياري از ستيزهها را سرانجام مي‌داده و به صلحي پايدار تبديل ميكردهاند. سده هاست كه در ميان لرها, سنتي باستاني با عنوان «خونسول» برقرار است كه همواره, كارآئي خود را در حلّ اختلافات بين قومي, نشان داده است.

وحدت بخشي

   هنوز در ميان لرها مثل «مگر عوض خون, مرا گرفته اي!» (فرهنگ لكي, مقدمه, ص 57) رايج است. اين ضرب المثل لكي حكايت از اين دارد كه به ميانجي ازدواج, دشمنان خوني, با هم دوست توانند شد. در ميان لرها, وقتي در منازعات قبيله‌اي كسي كشته مي‌شود. با پا درمياني ريش سفيدها, ضمن پرداخت خونبها به قبيلة مقتول, دختري را هم از قبيلة كشنده به عقد پسري از قبيلة كشته, در مي‌آورند و اين رسم را, خيسول (XISOL) يعني «خونصلح»ميگويند. اين آئين نمودار نقش زن در تبديل دشمنيها به دوستيهاست. معمولاً دختر تبار قاتل به عقد پسر يا برادر مقتول در مي‌آيد و به او «عوض خون» مي‌گويند.(3) زن ابزاري مي‌شود براي آنكه خويشاوندانش در تاس لغزندة

         پدر كشتي و تخم كين كاشتي                                             پدر كشته را كي بود آشتي,

نيفتند. آري دختري از طرفي با پسري از طرف ديگر را به نيرنگ ازدواج, به كمال خويشتن مي‌رسانند و به ياري آن دو, ميان دو تبار, پيوند مي زنند و ميوه هاي اين پيوند كه همانند فرزندان اين عروس و دامادند با هم يگانگي را به آزمون مي‌گذارند.

   «خون صلح» اگر چه رسمي‌در ميان لرهاست. حاكي از رسالت اساطيري و عارفانة زن است كه همان وحدت بخشي و تسكين درگيریهاي فردي و اجتماعي است و به شهادت حماسة ملّي ما, امري ريشه دار در فرهنگ ايراني است. بسياري از زنان شاهنامه, نقش عارفانة وحدت بخشی و         تسكينآفريني دارند. از قبيل رودابه كه ميان كيان و ضحّاكيان وحدت آفريني كرده است, منيژه, جريره و فرنگيس كه ميان تورانيان و ايرانيان, يگانگي به وجود آوردهاند, سپينود كه هنديان و ايرانيان را به يكديگر پيوسته است, روشنك كه يونانيان و ايرانيان را به هم بسته و سودابه كه هاماوران و ايرانيان را به اتّحاد رسانيده است. چنين است كه مي‌گوييم: اقوام گوناگون بشري, خون را با آب دهان زنان توانند شست. حتي ميتوان قرباني كردن دختران و زنان را كه ميان اقوام باستاني همچون بابليان و مصريان كهن, مرسوم بوده است. به منزلة اعلام آتش بس ميان زمين و آسمان, تلقي كرد.

   اصل اصول عرفان در همة جلوه هاي آن, ادراك وحدت همة پديدارهاي متكثّر عالم است و اين شيوة نگريستن است كه جنگ ميان اضداد را كه در واقعيّت, همواره در جريان بوده و هست, به آشتي بدل مي‌كند و به آدمي‌ميفهماند كه:

       اين همه جنگ و جدل, حاصل كوته نظري است

                                                                                 ورنــه از روز ازل دام يكي دانــه يكــی است.

با پذيرش توحيد به معناي وحدتبخشي و دريافت يگانگي است كه بعد عارفانة هستي انساني, آشكارا مي‌شود. حال بايد دريابيم كه هرچه ما را به دريافت وحدانيّت متكثّرات راهنمون مي‌آيد, امري عارفانه است و زن به ناگزير به گونه‌اي سرشتين, ادراك وحدت همة تجلّيات هستي را ميسّر مي‌سازد. اگر عقل مردانه, كاشف تفاوتهاست, عشق زنانه, حاجب بل رافع و دافع آنهاست. اگر مردان, جنگ و داوري پيش مي‌آورند, زنان, علمداران آشتي و تفاهم اند.

   زنان از ديدگاه زيستشناسي نيز تضمين كنندة وحدت نسلها هستند كه تنها ازكروموزوم ايكس كه حامل وجوه هماننديهاست برخوردارند. توليد مثل يكي از بروزات خداوارگي انسان است كه نقش زن در آن بيشتر از مرد است. چون هم در تشكيل نطفه, سرمايه گذاري مي‌كند (اوول در مقابل اسپرم) هم زهدان او پرورشگاه نطفه است و براي ماههاي متوالي نطفه و سرانجام جنين در وجود او به امانت گذاشته مي‌شود و بعد از زايمان هم تا مدت ها, تغذية طفل از خون سفيد( شير ) اوست و بعد از فطام هم زن اين امانت داري را به ميانجي عواطف سنگين خود نسبت به فرزند, ادامه مي‌دهد.

   چنين است كه ميتوان در زن به چشم عروه الوثقي نگريست و به منزلة حبلاللّه دانست و در آن چنگ زد و از شرّ تفرقهها وارهيد. زن سزاوارترين نمونة زيبائي و آفرينشگری خداوند است. خداوندي كه همه پراكندگيها و پريشانيها را به جمعيّت مي‌رساند و همه نقصانها را به سوي كماليّت خويش مي‌كشاند.

   همة مدينه هاي فاضلة فيلسوفان و خردمندان عالم از افلاطون تا هاكسلي, در همة ابعاد و مناظر, خصالي زنانه, رحيم, مبادي آداب, نيك و زيبا, مطلوب و دوست داشتني دارند. چون مردان آنها را از روي الگوي ازلي درون خويش: انيماي پنهاني كه سكاندار فّر و فرمان روان هر مردي است, نسخه برداري كردهاند. تمدن و فرهنگ بشر مادام كه مردان فرماندار آن اند, روي به زن و زنانگي به پيش خواهد رفت و لابد مي‌توان انگار كرد كه اگر پس از سده ها, كار و بار جهان را زنان به دست گيرند روي به مرد و مردانگي به پيش خواهد شتافت.

   حتي با تأمل در پاره‌اي شعرهاي منسوب به رابعة عدويه مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه خداي او نيز ساحتي زنانه را فراياد ما مي‌آورد. اصلاً مي‌خواهم بگويم همين که عارفان مسلمان بجاي تأكيد بر رابطة عبد و ربي ميان انسان و خدا, بر ارتباط عاشقي و معشوقي ميان شان استوار ايستاده اند, خداي مردان عارف, جز زنانه نمي‌تواند بود. به مصداق «تعرفُ الاشياءُ باضدادها » ما مردان به ياري زنان, خود و بالمآل خداي خود را توانيم شناخت. اين زن است كه جمال دوست را آئينگي مي‌كند و به ما وا مي‌نماياند كه براي برخورداري از حُسن بي پايان حق, بايد به جنس لطيف دل ببنديم و اصلاً براي رسيدن به بهشت حقيقت, چاره‌اي جز گذار كردن از پُل اين مجاز نداريم: «عشق فرض راه است هركس را. دريغا اگر عشق خالق نداري, باري عشق مخلوق مهيا كن تا قدر اين كلمات تو را حاصل آيد.»(4)

جامي‌عشق زن را در تحليل نهائي عشق حق مي‌داند:

     دلي كاو عاشق خوبان مهروست                                               بداند يا نداند, عاشــق اوسـت.

   زن, آب و آينه است در دست حق تا جمال خود را ببيند. زيبا رويان جز در آب و آئينه و صافيان ديگر خود را نمي‌توانند ديد. آنان كه زنان را به عنوان افشرة ميل جنسي و صرفاً ابزار ارضاء ميل نفس امّاره مي‌بينند و آن را كوچك مي‌شمارند, همانانند كه زنگي وار آئينه مي‌شكنند. به مصداق گوش عزيز, گوشواره عزيز, آئينة معشوقه نيز دوست داشتني است به قول مؤلّف مجالس العشاق:

     «خداي در دو جهان دوستدار صورت خوب است

                                                                          به رغم كج نظران بنده باش و كار خدا كن !»(5)

   كدام عارف بيش از روح آدم, با خدا و در كنار خدا زيسته است؟ چگونه است كه وقتي او را از خود جدا مي‌كند و در كالبد ابوالبشر مي‌نشاند براي آدم قابل تحمل نيست و خدا براي تسكين او, حوّا را برايش مي‌آفريند. آن وقت ارواح ما فرزندان آن عاشق به حوّاي خود نيازمند نيستيم؟ روح آدم در بهشت خدا, دوري از خدا را نمي‌توانست تحمل كند. آن وقت ارواح ما, آنهم در دنيا چگونه   مي توانند دوري حق را تحمل كنند؟ پس بر هريك از ما مردان است كه حوّاهاي خود را شيفته وار به ياد او دوست داشته باشيم. آري معشوق ازلي ما, براي آنكه درد فراق وي را تحّمل توانيم كرد, زن را آفريده است .بدين معنا كه زن جانشين اوست و اين شأني است سخت بزرگ و شگفتي آفرين .

   صوفيه, با استناد به احاديث, حكمت آفرينش عالم را حبّ ظهور مي‌انگارند. آنان مي‌گويند: خدا مي‌خواست, شناخته شود, به اين نيّت جهان را آفريد. براي اثبات حقّانيّت اين گمان, حديث گنج پنهان را پيش مي‌كشند كه به موجب آن خداوند در پاسخ پيامبر خويش كه از او پرسيده است: چرا دست به آفرينش زدي؟ مي‌فرمايد: من گنج نهاني بودم كه دوست داشتم شناخته شوم و بر اين بنياد, جهان را آفريدم.(6) مفسّرين قرآن نيز, حكمت آفرينش جهان را تحقق معرفه اللّه مي‌دانند كه در حقيقت با حبّ ظهور يكي است. باز هم اين خدا است كه مي‌خواهد شناخته شود. بالاترين غرض حق تعالي, از آفرينش هر پاره از جهان چه خرد و چه بزرگ, آشكار كردن گنج حكمتها بوده است. جهانبان هيچ چيزي را خلقت نكرده است, الّا آن كه براي او, آئينه‌اي باشد, در دست ما آدميان. حتي آفريده هاي به ظاهر ناپاك و ناروا نيز جز محضِ آئينهگي حق را وجود پيدا نكرده اند.

   «در خلايق, روح هاي پاك هست                                        روح هــاي تيـرة گِلنـاك هست

     اين صدف ها نيست در يك مرتبه                                               در يكی درّ است و در ديگر شـبه

     واجب است اظهار آن نيك و تباه                              همچنان كه اظهار گندمها ز كاه

     بهر اظهار است اين خلق جهان                                 تــا نماند گنـج حكمت ها نهان .»(7)

خدا در روپوش عالم شهود دم به دم در كار نمايش خويش است, اين خدا است كه خود را دم به دم از قوّة به فعل مي‌رساند. من بر اين باورم كه هدف از آفرينش هر جزء از اجزاء هستي, همان تحقّق انگيزة عظيم خوديابي است. همانگونه كه جهان صغير, در كار بازيافت خويش است, جهان كبير هم, خود را باز مي‌يابد و خدا نيز كه هر دو جهان صورت شهودي آناند, خود را به ميانجيشان به نمايش مي‌گذارد و اين مدلول حقيقي «كلُّ يوم هو في شأن» است. جهان به شهادت قوّة قضائيه در ميان همه جوامع بشري, زير سلطة منطق و قانون و به بيان كلي تر, عقلانيّت است, امّا در عين حال نهاني, به بي منطقي و قانون شكني به عبارت جامع تر عشق و ايثارگرايش نشان مي‌دهد. به هر حال فرهنگ بشري روزگار ما, فرهنگي مذكر است و واقعيتي مردانه دارد. امّا آرمان و حقيقت پشت پردة آن, مؤنث است و محتوائي زنانه را با خود يدك مي‌كشد. همين بحث از حقوق بشر, مدارا, مهرباني و رفاه عمومي, سرشار از زنانگي است. اين كه انسان هاي مدرن, پس از چند سده, افت و خيز در وادي خردمندي كه زير بناي مدرنيسم غربي است, روي به مهر و شوريدگي كه اساس پست مدرنيسم است, آوردهاند, رويكردي به سوي زنانگي فرهنگ است. اگر آينده را دوست داريم, زن را بايد دوست داشته باشيم, زن, براي ما مردان, همان جام جهان بين است و به ميانجي آن, مي‌توانيم به ديدار دوست نائل آييم.

     نجم الدين رازي, در مرصاد العباد, وقتي داستان آفرينش آدم را باز مي‌گويد, مي‌فرمايد: روان آدم, چون چندين هزار سال در جوار قربت حق مي‌زيست و اكنون, به منزلگاه تن آدم فرود آمده بود, ياد دوست, فراق او را هرچه سخت تر مينمود. اين بود كه خدا براي تسكين او در غيبت خود, جانشيني اختيار كرد که همان حوّا بود. «چون وحشت آدم هيچ كم نمي‌شد و با كسي انس نمي‌گرفت, هم از نفس او حوّا را بيآفريد و در كنار او نهاد تا با نفس خويش انس گيرد. آدم چون در جمال حوّا نگريست, پرتو جمال حق ديد بر مشاهدة حوّا ظاهر شده كه كلُّ جميلٍ من جمالِ اللّه, ذوق آن جمال بازيافت, گفت:

   اي گـل تو به روي دلـربائي ماني                                   وي مي‌تو زيار من به جائي مـاني

   وي بخت ستيزه كار, هر دم با من                                   بيـگانـه تـري, به آشــنائي مـاني !

بر بوي آن حديث به شاهد بازي درآمد, چندان كه ذوق آن معامله بازيافت.»(8)

   اين نشان مي‌دهد که زن براي سالك در عين حال كه يادآور و نمودار معشوق ازلي است, عامل فراموشي او نيز هست. اين حال پارادوكسال نيز همانندي ميان زن و خداي زن را بيشتر به نمايش مي‌گذارد. اگر آدم جانشين خدا در عالم كبير است, حوّا جانشين وي در عالم صغير تواند بود. زيرا خدا حوّا را آفريد تا آدم, غيبت وي را تحمل كند و تصويري زنده از او را در اختيار داشته باشد. ما مردان نيز چاره‌اي جز اين نداريم كه به ميانجي زن هم به ياد خدا بيفتيم و هم از وي غفلت كنيم و به واسطة لحظه هاي غفلت, آناتِ يادكرد او را شيريني و دلگواري بخشيم.

     اين كه عارفان, عقل را كه عنصري است مردانه در راه شناخت حق, هزار بار بيكاره و ناتوان خوانده‌اند و همه جا عشق را كه عنصري زنانه است, راه ياب به بارگاه دوست به شمار آورده اند, حكايت از عظمت اين جنس در تحقق معرفت حق تواند كرد. اگر حق را تنها در آئينه مي‌توان ديد, هيچ آئينهاي, براي مرد, زلال تر و صيقلي تر از زن نيست. زن به طور طبيعي, رياضتكش است و طبيعت, زنان را مرتاض و تا حد زيادي مازوخيست آفريده است. اگر ما مردان وظيفة بارپذيري و بارداری را به حكم عقل و مردانه مي‌خواستيم انجام دهيم, گمان مي‌كنم بشريت تداوم نمي‌يافت. توانائي عاشقانة زن است كه اين وظيفه را به قيمت دريدگی ناموس خويش و خونريزی در میپذيرد. اين وجود خجستة زن است که هرازگاهي, ما مردان را بر آن مي‌دارد تا بر خردمندي سرزنشگر خويش بشوريم و با عشق از همة كثرات درگذريم و لذّت يگانگي با همه چيز و همه كس را بچشيم. آري زن, آئينه‌اي است كه در آن به يگانگي يك با بينهايت, خواهيم رسيد. باري خدا دوستي در زن دوستي ريشه دوانيده است. چونين است كه مردان را راهي جز دوست داشتن زنان باقي نمي‌ماند: شيخ الاسلام عهد صفوي اصلاً كسي را كه زن دوست نيست, انسان نمي‌شمارد:

     «هر كـه نبود مبتلاي مـاهـروي                                                  نــام او از لــوح انساني بشوي !                          

       دل كه فارغ باشد از مهـر بتـان                                                 لتّة حيـضي به خون آغشته دان !

       ســينة فارغ ز مــهر گـلرخــان                                              كهنه انباني است پر از استخوان !

       كلّ مـن لم يعشق الوجه الحسن                                                 قــرّب الجــُلّ اليــه و الرّسن !»(9)

با توجه به وحدت وجود اگر كسي در آئينه‌اي از آئينههاي جمال, دوست را تواند ديد, آيا مي‌توان بر او خرده گرفت؟ حقيقت آن است كه زنان آئينههاي جمال حقاند. كسي كه در اشتران همه جا كج, همه راستي تواند ديد, چگونه در خوبرويان چين و چگل آن را شكار نتواند كرد:

         محقق همان بيند اندر ابل                                                  كه در خوبرويان چين و چگل.

شايد به همين روي باشد كه كساني از معصومان كثرت محبّت به زنان را توصيه كرده آن را ناشي از اوج ايمان به شمار آورده, اكرام كردن به زنان را موجب تكريم مردان دانستهاند. بيش از صدها حديث از پيامبر اسلام، نقل كرده‌اند كه به موجب آنها, آن يگانة آفاق, با خداي خويش, در آئينة روي عايشه ديدار مي‌كرده است و در اين بانوي كرامند شاهد ازلي را فرا مي‌يافته است.

   انبوهي اين روايات به حدّي است كه مي‌توان مجموعه‌اي از آنها را چونان كتابي مستقل تدوين كرد:

«از براي اين معني رسول ـ صلّي اللّه عليه و سلّم ـ نساء را دوست داشت. چه شهود حق را در ايشان كمال است و حق مشاهده كرده نمي‌شود ابداً مجرّد از مواد. چه حق تعالي بالذّات غني است از عالمين و از اين وجه اصلاً نسبتي نيست ميان او و ميان چيزي, پس ممكن نيست شهود او مجرّد از مواد. چون شهود از وجه تجرّد ممتنع باشد و شهادت از مادّه, منفك ني, پس شهود حق در نساء از ساير مواد اعظم و اكمل باشد.»(10)

   «محمد كه لوح و قلم از بهر اوست هر روز درآمدي و درپايهاي عايشه افتادي. عايشه عجب آورد و محمّد ممتنع شد و در حجرة عايشه بزاريد. جبرائيل بيامد, گفت: عذر او بخواه! محمّد آمد و در پاي عايشه افتاد. آنگاه گفت كه يا عايشه ! تا نپنداري كه خدمت گوشت و پوست تو را مي‌كنم بلكه اللّه را خدمت مي‌كنم كه آن از تو مي‌تابد.»(11) راستي را ما مردان در هر جاي جهان كه زندگي مي‌كنيم, از زن, آئينه‌اي زلالتر و شفافتر, بازگوتر و رازگوتر, ديده ايم تا خود و خداي خويش را در آن به تماشا بنشينيم ؟ من كه هر وقت حلقة ناف خود را, در جستجوي خرده سوده‌اي از پارچه مي‌كاوم, پيوند خود را با زن: با مادر, تجديد مي‌كنم و به ياد مي‌آورم كه مرا از اينجاي شكم, از مادر, چيده‌اند:

   «حلقة ناف من, گواه من است                                                   كه مرا دل هنوز با وطن است »(12)

   واژة زن از ريشة زندگي است و اين بدان روي است كه بي زن, زندگاني ما مردان فاقد معنا و جاذبه خواهد بود. اين كه پيامبر ما علاقمندي به همسر را نشانة ايمان مرد دانسته و گفته است:

   «من از همة شما بيشتر به همسرانم احترام مي‌گذارم.»(13) اين كه فرموده است: «هر كه دختر را شاد كند همچنان بود كه از بيم خداي تعالی بگريسته بود و هر كه از بيم حق تعالي بگريسته بود, تن وی بر دوزخ حرام بشود.»(14) همه دلالت بر عزّت بي حدّ و حصر جنس لطيف دارد. نقش والاي زن در نزديك كردن مردان به خداست. كه سبب مي‌شود تا رسول خدا, وي را در رديف نماز و بوي خوش قرار دهد و بگويد: از دنياتان, همين بوي خوش و زن و نماز كه روشنائي چشم من است, مرا خوش افتاده است.(15) اگر نيك نظر كنيم بوي خوش هميشة خدا جزو لاينفك تن و روان زنان بوده است و پريان را كه نماد فريبائي زنانه اند, جز بوي خوش خوراكي نيست. اين است كه مي‌توان پنداشت كه پيامبر, نخست در بوي خوش زن, هر دو مطلوب خويش را محقّق ديده و سپس در آئينة جمال وي, روياروي حق به نماز ايستاده است چون حاصل نماز كه امري سمعي است در ديدة حقيقت بين او چونان روشنائي تجلي كرده است. بنابه اخبار, زن حقيقتي الهي, در رديف ذكر دارد: «روزي عمر خطّاب گفت: يا رسول اللّه از دنيا چه گيرم و چه برگزينم؟ رسول جواب داد: ليتخذ احدكم لساناً ذاكراً و قلباً شاكراً و زوجهً مؤمنهً.»(16) آنگاه مصنف مي‌افزايد: «گفت: زبان ذاكر و دلي شاكر و زني شايستة ياري، بنگر تا زن شايسته را چه منزلت نهاد كه قرين ذكر و شكر كرد! و معلوم است كه ذكر زبان و شكر دل به از دنياست بلكه حقيقت دين است، زن پارسا كه قرين آن كرد، همچنان است. ابوسليمان داراني از اينجا گفت: جفت شايسته از دنيا نيست كه از آخرت است يعني كه تو را فارغ دارد تا به كار آخرت‌پردازي و اگر تو را ملالتي در مواظبت عبادت پديد آيد كه دل در آن كوفته شود و ز عبادت بازماني، ديدار و مشاهدة وي، انسي و آسايشي در دل آورد كه آن قوّت بازآيد و رغبت طاعت برتو تازه گردد.»(17) بي‌گمان در پرتو همين گونه تعليمات نبوي است كه خليفة دوم گفته است: «پس از ايمان، هيچ نعمت نيست بزرگتر از زن شايسته.»(18)

       استاد بديع‌الزمان فروزانفر، در شرح بيت بلند آوازة مولانا:

         «آن كه عالم بندة گفتش بدي                                                كلّميــني يا حميــرا مـي‌زدي»(19)

چنين نوشته است: «كاملان كه خار لذّات نفساني و تعلّقات جسماني را از پاي جان بيرون كرده‌اند، ايشان را طعام خوش و صورت دلكش، حجاب مشاهدة دلدار نيست بلكه نمودار حسن يار است، چنانچه سرور كائنات در آينة روي عايشة صديقه، جمال جانان مي‌ديد و از گفتار او، كلام جانان مي‌شنيد.»(20) امام محمدغزالي همسخني با عايشه را ابزار آماده شدن روان رسول خدا براي درك مكاشفات و ادامة امر وحي شمارده و در كيمياي سعادت آورده است:

   «رسول خدا (ص) وقت بودي كه اندر آن مكاشفات، كاري عظيم بر وي درآمدي كه قالب وي طاقت آن نداشتي، دست بر عايشه زدي و گفتي: كلّميني يا عايشه. با من سخن گوي! خواستي كه قوّتي دهد خويشتن را تا طاقت كشيدن بار وحي دارد و چون وي را باز اين عالم دادندي و آن قوّت تمام شدي، تشنگي آن كار بر وي غالب شدي، گفتي: ارحنا يا بلال! تا روي به نماز آوردي و گاه بودي كه دماغ را به بوي خوش قوّت دادي و براي اين گفت: حبّب اليّ من دنياكم ثلاث: الطّيب و النّساء و قرّهُ عينی في الصّلوه.»(21)

     حتي استاد جوادي آملي، به رهنموني قول حق: «يومٌ لاينفعُ مال و لابنون الّا من اتي اللّهُ بقلبٍ               سليمٍ (شعراء 89-88) زنان را در تقرب به خداوند از مردان شايسته‌تر دانسته است.»(22)

   نكته‌اي در خورد تأمل است و آن اين كه برخلاف عارفان بزرگ مرد كه بسيارند و در گروه‌هاي مختلف مي‌توان آنان را طبقه‌بندي كرد. شمار اندكي از زنان عارف را كه در درازناي فرهنگ اسلامي‌مي‌زيسته‌اند مي‌شناسيم، خوانندگان با نام و نشان‌شان از طريق كتاب‌هائي چند علي‌الخصوص كتاب «زنان صوفي» آشنا توانند شد.(23) در اين طايفه يكي كه همان رابعة عدويه است، در قلّه قرار دارد و شأن ديگر زنان عارف، در قياس با او فروتر است. يعني اگر نمي‌توانيم از ميان مردان يكي را برترين و والاترين شماركنيم ميتوانيم او را يكّه‌تاز عرفان زنانه به حساب بياوريم. اين ويژگي باعث مي‌آيد تا تنها با تأمّل در احوال و سخنان وي، سيماي زن در عرفان را مشخّص كنيم. اتّفاقاً در بررسي اخبار و روايات مربوط به صوفيه اين حقيقت را به روشنائي در توانيم يافت چنانكه عطار در تذكرة خود نزديك به صد صوفي سرشناس را معرفي مي‌كند ولي از زنان صوفي تنها رابعه را قابل ياد كردن مي‌بيند. اين در عين حال كه يكّه‌تازي رابعه را نشان مي‌دهد گوياي آن است كه زنان اهل انشعاب و تفرقه نبوده‌اند و در جهت‌گيري عرفاني نيز به وحدت گرويده و وارد دسته‌‌بندي‌هاي مردان صوفي نشده‌اند. در ميان روايات مربوط به رابعه، به گزارشي برمي‌خوريم كه عطّار از دو سفر حج اين زن، به دست داده است. علي‌الظاهر رابعه تنها زني است كه كعبه به استقبال وي مي‌آيد. در اين گزارش ابتدا با رابعه در هيأت معشوق حق تعالي ديدار مي‌كنيم و در مرتبة دوم وي را در چهرة عاشق خداوند باز مي‌يابيم. اين روايت مقام استثنائي اين بانوي راز آگاه را به نمايش مي‌گذارد:

   «نقل است كه ابراهيم ادهم رضي اللّه عنه چهارده سال تمام سكوت كرد تا به كعبه شد، از آن كه در هر مصّلا جائي، دو ركعت مي‌گزارد تا آخر به آنجا رسيد، خانه نديد. گفت: آه! چه حادثه است؟ مگر چشم مرا خللي رسيده است؟ هاتفي آواز داد كه چشم تو را هيچ خللي نيست. امّا كعبه به استقبال ضعيفه‌اي شده است كه روي بدانجا دارد. ابراهيم را غيرت بشوريد. گفت: آيا اين كيست؟ بدويد، رابعه را ديد كه مي‌آمد و كعبه با جاي خويش شد. چون ابراهيم آن بديد گفت:‌اي رابعه! اين چه شور و كار و باري است كه در جهان افكنده‌اي؟ گفت: شور من در جهان نه افكنده‌ام، تو شور در جهان افكنده‌اي كه چهارده‌سال درنگ كرده‌اي تا به خانه رسيده‌اي. گفت: آري، چهارده‌سال در نماز، باديه قطع كرده‌ام. گفت: تو در نماز قطع كرده‌اي، من در نياز. رفت و حج بگزارد و زار بگريست. گفت:‌اي بار خداي! تو هم بر حج وعدة نيكو داده‌اي هم بر مصيبت. اكنون اگر حج پذيرفته‌اي، ثواب حجّم كو؟ اگر نپذيرفته‌اي، اين بزرگ مصبيت است، ثواب مصيبتم كو؟ پس بازگشت و به بصره بازآمد و به عبادت مشغول شد تا ديگر سال. پس گفت: اگر پارسال كعبه استقبال كرد، من امسال استقبال كعبه كنم. چون وقت درآمد، شيخ ابوعلي فارمدي، نقل مي‌كند كه روي به باديه نهاد و هفت سال به پهلو مي‌گرديد تا به عرفات رسيد. چون آنجا رسيد، هاتفي آواز داد كه مدّعيه! چه طلب است كه دامن تو گرفته است؟ اگر ما را مي‌خواهي تا يك تجلّي كنم كه در وقت بگدازي. گفت: يارب العزه! رابعه را بدين درجه سرمايه نيست، امّا نقطة فقري مي‌خواهم. ندا آمد كه يا رابعه! فقر، خشكسال قهر ما است كه در راه مردان نهاده‌ايم، چون يك سر موي بيش نمانده باشد كه به حضرت وصال ما خواهند رسيد، كار برگردد و وصال فراق شود و تو هنوز در هفتاد حجابي از روزگار خويش، تا از تحت اين حجب نيائي و قدم در راه ما ننهي و هفتاد مقام نگذاري، حديث فقر با تو نتوان گفت. ولكن برنگر! رابعه برنگريست، درياي خون ديد، در هوا ايستاده. هاتفي آواز داد كه اين همه آب ديدة عاشقان ما است كه به طلب وصال ما آمدند كه همه در منزلگاه اوّل فرو شدند كه نام و نشان ايشان در دو عالم از هيچ مقام برنيامد. رابعه گفت: يا رب العزه! يك صفت از دولت ايشان به من نماي! در وقت، عذر زنانش پديد آمد. هاتفي آواز داد كه مقام اوّل ايشان است كه هفت سال به پهلو مي‌روند تا در راه ما كلوخي را زيارت كنند، چون نزديك آن كلوخ رسند، هم به علّت ايشان، راه به كليّت فرو بندند. رابعه تافته شد. گفت: خداوندا! مرا در خانة خود مي‌نگذاري و نه در خانة خويشم مي‌گذاري. يا مرا در خانة خويش بگذار يا در مكّه به خانة خودم آر. سر به خانه       فرو نمي‌آوردم، تو را مي‌خواستم. اكنون شايستگي خانة تو ندارم! اين بگفت و بازگشت. و به بصره آمد و در صومعه معتكف شد و به عبادت مشغول گشت.»(24)

   اين گزارش از حقيقت بزرگي در روانشناسي زن پرده برمي‌دارد و گوياي آن است كه خداوند، زن را ذاتاً معشوق و با ويژگي‌هاي معشوقي آفريده، همان‌گونه كه مردان را عاشق نهاد خلق كرده است. اين تنها شيخ اكبر نيست كه جمال زن را آئينة حق نما دانسته و حقيقت حق را در آن به مشاهده نشسته است كه شيخ اكبر حقيقي اين خانقاه ناپيداكران نيز، زيبائي زن را آئينة جمال خويش قرار داده و خود را در آن تماشا كرده است. اينجا مي‌خواهم گماني را با خوانندگان در ميان‌ گذارم و آن اين كه شايد نيامدن نام حوّا در قرآن كريم، نشانه‌اي بر معشوقيت وي باشد.

مي‌توان انگاشت كه خداي جهان با تكرار نام آدم، خواسته است، نام معشوقه را پنهان كند و اين نام بردن اغيار و افشا نكردن نام يار از مقولة تجاهل العارف باشد كه

         خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران                                              گفته آيد در حديـث ديگران.

   به همان‌گونه كه هنوز هم مردان، نام جفت خويش را بر زبان نمي‌آورند و تنها به ذكر محلّ زيست وي چون منزل و خانه بسنده مي‌كنند و گاه هم از وي با عنوان مادر فرزند خويش از قبيل والدة آقا مصطفي، يادآور مي‌شوند. ظاهراً خداي تعالي نام معشوقگان را مستقيماً نمي‌آورد، حتي از زليخا كه نقش معشوقه را براي يوسف صدّيق داشته است با عنوان امرأه عزيز (زن عزيز مصر)‌ياد كرده است. چه مي‌توان كرد، عاشقان، غيورند حتي گاه نام معشوق را از گوش و زبان خويش دريغ مي‌ورزند.


 پي‌نوشت‌ها

1-      دكتر غلامحسين يوسفي، چشمة روشن، انتشارات علمي، تهران، چاپ اول، 1373، صص 654-649.

2-      بررسي كتاب، شمارة 39، دورة جديد، سال دوازدهم، (پائيز 1381)، چاپ آمريكا، ص 120 (از مقالة تقابل انديشه,نوشتة مجيد نفيسی)

3-      حميد ايزدپناه، فرهنگ لكي، ص 38 مقدمه.

4-      تمهيدات عين‌القضات همداني، با تعليقات و تصحيحات علينقي منزوي و عفيف عسيران، كتابخانة منوچهري، تهران، چاپ اول، بي‌تا، ج 1، ص 137.

5-      امير كمال‌الدين حسين گازرگاهي، به تصحيح طباطبايي مجد، مجالس العشاق، انتشارات زرين، تهران، چاپ اول، 1376، ص 39.

6-      دكتر سيدصادق گوهرين، فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوي، كتابفروشي زوار، تهران، چاپ دوم، 1362، ج 8، ص 77.

7-      مثنوي معنوي، انتشارات علمي‌و فرهنگي، تهران، 1372، ج 1، ص 258.

8-      شيخ‌ نجم الدين رازي، به انتخاب و با مقدمه دكتر محمد امين رياحي، گزيدة مرصاد العباد، انتشارات علمي، تهران، چاپ سيزدهم، 1380، ص 76.

9-      شيخ‌بهائي، ترجمه و تحقيق عزيزالله كاسب، كشكول، انتشارات گلي، تهران، چاپ دوم، 1375، ج 1، ص 187.

10-  تاج‌الدين خوارزمي، به تصحيح نجيب مايل هروي، شرح فصوص الحكم ابن عربي، انتشارات مولي، تهران، چاپ اول، 1368، ص 788.

11-  جلال ستاري، عشق صوفيانه، نشر مركز، 1372، تهران، ص 158.

12-  زينب يزداني، زن در شعر فارسي، انتشارات فردوس، تهران، چاپ اول، 1371، ص 133.

13-  شيخ نجم‌الدين رازي، به تصحيح دكتر محمد امين رياحي، مرصاد العباد، انتشارات علمي‌و فرهنگي، تهران، چاپ اول، 1352، ص 64.

14-  امام محمد غزالي، به كوشش حسين خديوجم، كيمياي سعادت، انتشارات علمي‌و فرهنگي، تهران، چاپ اول، 1371، ج 1، ص 322.

15-  حُبّب اليّ من دنياكم ثلاث: الطيب و النّساء و قرّهُ عيني في الصلوه.

16-  شيخ احمد غزالي، سوانح، ص 177.

17-  ابوالفضل ميبدي، به تصحيح دكتر علي ‌اصغر حكمت، كشف الاسرار و عده الابرار، 1357، چاپ اول، ج 1، ص 614.

18-  كيمياي سعادت، ج 1، ص 306.

19-  كريم زماني، شرح جامع مثنوي معنوي، انتشارات اطلاعات، تهران، چاپ سوم، 1375، ج 1، ص 63، ب 2428.

20-  بديع‌الزمان فروزانفر، شرح مثنوي شريف، انتشارات زوار، تهران، چاپ اول، بي‌تا، ج 3، ص 812.

21-  كيمياي سعادت، ج 1، ص 305.

22-  عبدالله جوادي آملي، زن در آئينة جلال و جمال، انتشارات اسراء، قم، چاپ اول، 1378,صص 201-200.

23-  جواد نوربخش، زنان صوفي، انتشارات يلداقلم، تهران،چاپ اول، 1379.

24-  عطار نيشابوري, (با مقدمة علامه محمد قزويني)، تذكره الاوليا، انتشارات صفيعلي شاه، تهران، چاپ دوم، 1374، صص 68-67.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید