عضویت   تماس با ما

شاهنامه : آيينه‌ي زندگي ايرانيان

   شاهنامه، اثري است كه اگر غلو نكنيم دست كم در طول روزگاران مطرود نشده و مرتب خوانده مي‌شده است. دكتر مصطفوي در كتاب "اسطوره‌ي سوشيانت" كه آن را در اوايل جنگ نوشته است، به اولين پروازهايي كه خلبانان ايراني بر ضد حكومت عراق انجام داده اند، اشاره کرده است. بچه‌هاي نيروي هوايي با خواندن شاهنامه به پيشواز اولين برخورد با عراق رفتند و ظرف چند ساعت، چند صد پرواز بر ضد نيروي دريايي عراق كردند و تقريبا همه‌ي نيروي دريايي آن كشور در همان اول جنگ نابود شد. اين گونه رويدادها در تاريخ ايران بسيار زياد است و هميشه كتاب شاهنامه را اثري به حساب مي‌آورند كه ملت بزرگي را كه در اندرون خويش اقوام گوناگوني پرورش داده به هم پيوند زده است. از اين اثر فناناپذير, هميشه براي دفاع از مردم ايران به عنوان وسيله‌اي پيوندزننده و وحدت‌دهنده استفاده مي‌شده است.

   تاريخ ادبيات فارسي گواه است كه از اين وجه، هرگز شاهنامه از ياد نرفته و همواره در ميان اقوام ايراني مورد علاقه بوده است. نمونه‌اش قوم لر است كه    اثرگذاري شاهنامه را بر فرهنگ‌شان به وجه احسن مي‌توانيم ببينيم. من پايان‌نامه اي را در چند سال پيش هدايت كردم كه شاهنامه از نگاه قوم لر، موضوعش بود . در ميان اين قوم بيشترين تعلق خاطر را به اَعلام شاهنامه‌اي مي‌بينيم. مثلا اگر آمار متولدشدگان آن ناحيه را از اداره‌ي ثبت احوال بخواهيم بيش از 50% مردم آن نواحي، هم لرستاني كه مركزش خرم آباد است هم لرستاني كه نام لرستان ندارد ولي گونه‌هاي مختلف قوم لر، بختياري‌ها، چهارلنگ و هفت لنگ در آن پراكنده هستند، در هر دو، بيشترين تعلق خاطر را به نام‌هاي شاهنامه‌اي مي‌بينيم. در نواحي لرنشين جاهايي را مي‌بينيم مانند چاه زال يا تنگه‌ي افراسياب. به يادم مي‌آيد در اين نواحي چندين حافظ شاهنامه را ديده‌ام، از جمله امام قلي نامي بود كه شعرهاي شاهنامه را از اول تا آخر حفظ بود در حالي كه اصلا سواد خواندن و نوشتن نداشت.

   اين كه اين اثر توانسته است با اين درشتناكي از نظر كميت و اندازه، باقي بماند داراي پشتوانه‌هايي فراتر از معقول است. هر چند كه در عين حال مي‌بايد پشتوانه‌هاي عقلاني بزرگي داشته باشد وگرنه معمولا كتاب‌هايي كه خيلي حجيم هستند زياد خواننده ندارند، خصوصا در دوران نوين كه آدميزاد ديگر وقتش را تقسيم نمي‌كند به سه قسمت. دوره‌اي بود كه به قول شاهنامه, بهرام گور اوقات شبانه‌روزش را به سه بخش كرده بود، هشت ساعت براي خواب، هشت ساعت براي رسيدگي به امور مملكتي و كارهاي روزمرگي و هشت ساعت براي تعليم ديدن از فرهنگيان، شادي كردن، با هنرمندان گذراندن، خوش گذراني، شادكامي و خوش نشيني. آن سبو بشكست و آن پيمانه ريخت.

   ديگر امروز نياز نيست كه ما شبانه روزمان را تقسيم بر سه كنيم، نيازها آن قدر متنوع شده اند كه برآوردشان هم راه‌ها و چاره‌گري‌هاي متنوع طلب مي‌كند. اين است كه اگر در اين روزگار مي‌بينيم كتابي مثل شاهنامه هنوز زنده است، به اعتقاد من در عين حال كه معقول است يعني مي‌شود پشتوانه‌هاي زنده ماندن آن را به دست آورد و دانست، در عين حال موجب شگفتي است.

   يك روز در جايي "تاريخ تمدن" ويل دورانت را مثال زدم. اين كتاب در بيست و چهار جلد در دوره‌ي پهلوي منتشر شد بعد هم ناشري به نام انتشارات انقلاب اسلامي كه همان دنباله‌ي انتشارات فرانكلين بود, آن را منتشر كرد. حدود چهارده هزار صفحه حجم اين اثر عظيم است. يك آمريكايي هم آن را نوشته. البته از امكانات بسيار زيادي هم استفاده كرده، ولي به خاطر اين كه اين كتاب حجيم است حتي به شماري كه فروش مي‌رود خوانده نمي‌شود. خاصيت اثر كوچك و كم حجم اين است كه مثلا اگر دو هزار نسخه‌اش فروش رود, محتمل اين است كه بيست هزار نفر آن را بخوانند ولي يك كتاب حجيم وقتي فروش مي‌رود اگر دو هزار نسخه‌اش هم فروش رفت معنايش اين نيست كه حتي همان دو هزار نفر آن را مي‌خوانند. آماري ندارم ولي طبيعت كار اين است، هر چه اثر بزرگتر باشد، مي‌گوييم سال ديگر مي‌خوانم. سال بعد مي‌گوييم سال ديگر مي‌خوانم. پس هيچ وقت نمي‌خوانيم. حالا شاهنامه با اين وضعيت توانسته است دوام بياورد و بعد در يكي دو قرن گذشته به زبانهاي مهم و زنده‌ي دنيا برگردانده شود, خارق‌العاده است، نيست!؟

شاهنامه الان به زبان ايتاليايي، ترجمه منظومش موجود است، به انگليسي هم چنين، به فرانسه و روسي و حتي به زبانهاي كوچكتري مثل مجاري و بلغاري هم برگردانده شده، اما خوب به همه‌ي زبانها، همه‌ي شاهنامه برگردانده نشده. مثلا به ژاپني قصه‌هايي از شاهنامه برگردانده شده، در كره‌اي همين جور، در ويتنامي و زبانهاي خاور دور، بخش‌هايي از شاهنامه برگردانده شده. اما الان هر فرهيخته‌اي از فرهيختگان دنيا كه با يك زبان بين‌المللي، حال آن زبان يا انگليسي باشد يا فارسي و يا اسپانيولي، بخواهد مي‌تواند اين كتاب را مطالعه بكند و در موردش فهمي به دست آورد و از آن فهم، براي شناخت ملت امروز ايران استفاده كند. اما حكمت اين كه اين اثر توانسته است با اين درشتناكي ظاهري و يك نواختي متن از ديدگاه وزن همچنان خواننده داشته باشد چيست؟ اصلا مشكل شعر كلاسيك ما اين است. ما در منظومه‌هاي بزرگ شعر فارسي اين مساله را داريم. في‌المثل يك دفعه برخورد مي‌كينم به ده هزار بيت در وزن (فاعلاتن، مفاعلن، فعلات) به نام حديقه‌ي سنايي، خوب ممكن است تا بيت صدم اين وزن، خوشايندي خودش را براي خواننده حفظ كند ولي عشق و علاقه‌ي مخاطب با يكنواختي وزن كم مي‌شود اما اين اثر با اين كه با اين وزن يك نواخت سرودهشده است، يعني (فعولن، فعولن، فعولن، فعول يا فعل) - كه يكي از شاخه‌هاي بحر متقارب است - باز خواننده دارد، حكمتش چيست؟

   به اعتقاد من بزرگترين دليلي كه هنوز به شاهنامه مراجعه مي‌كنيم جنبه‌ي آيينگي آن است، ما هم چنان مي‌توانيم خودمان را، اجدادمان را، انسانهايي را كه در اين سرزميني كه ما داريم زندگي مي‌كنيم، زيسته‌اند در آيينه‌ي شاهنامه ببينيم. شاهنامه از خردمندي ملت ايران در دوره‌اي حكايت مي‌كند كه مي‌توان گفت هيچ ملتي به آن ميزان خردمندي كه ايرانيان رسيده بودند، نرسيده بود. هيچ قومي را نمي‌شناسم كه سه پيام‌آور بزرگ كه روي تفكر عالم اثر گذاشته باشند به دنيا عرضه كرده باشد و فقط ديانت به معناي اين كه عده‌اي پيرو قبول كنند, نباشند. ديانت‌هايي باشند كه شان فرهنگي داشته باشند و انديشه‌ي جهان را زير تاثير خود قرار دهند. اين سه عبارتند از: آيين‌هاي زرتشت، ماني، و مزدك. هر سه، حرفي براي گفتن دارند. مثلا شعبه‌اي از تفكر جهاني، دنباله‌اي از انديشه‌ي مزدك است كه به آن مي‌گوييم ماركسيسم و كمونيسم. بخش بزرگي از انديشه‌ي عالمي كه گرايش به عرفان منفي دارد؛ يعني دنيا را منفي مي‌بيند و وجود را به عنوان شر معني مي‌كند، وجود مادي را كه در همه عرفان‌ها از جمله عرفان ايراني هم هست، اين هم رگ و ريشه‌اش برمي‌گردد به ماني، اين مساله كه مُر و عصاره‌ي ديانت را به طور فشرده و خلاصه، بشريت در اختيار داشته باشد و آسان‌ترين مذهب را ارايه كرده باشد گمان نمي‌كنم هيچ مذهبي از نظر شعائر و رفتارها از مذهب زرتشت كم شاخ و برگ‌تر باشد.

   غير از اين مذهب ما مذهب ديگري در پيش از اسلام داريم, يعني در دوره‌اي كه زمان حقيقي شاهنامه است. شاهنامه در قرن چهارم سروده شده اما            درونمايه‌اش مال پيش از اسلام است يعني حداقل چهارصد سال قبل از سرايش آن اتفاق افتاده يا به هر حال شان اتفاق افتادن داشته، يك هم چنين ديانتي ، مثل ديانت مهر كه در ايران به وجود مي‌آيد. سواي اين سه ديني كه پيغمبر مشخص دارند و پيروان مشخص هم در دنيا دارند، از آيين مهر، مهرپرستي كه در دوره‌ي هخامنشي هم هست و در دوره اشكاني نزديك است كه جهان‌گير بشود و بعد، كنستانتين امپراطور روم به خاطر اينكه روميان مهري مذهب نشوند، ديانت مسيحي را دين رسمي روم اعلام مي‌كند. البته مذهب مسيح دست كم دهها مشخصه و مساله دارد كه همه از مذهب مهر گرفته شده. اين چهار مذهب بزرگ را كه روي فكر بشر تاثير گذاشته، مي‌بينيم كه از ايران رفته و شاهنامه اگر چه خيلي بحث مفصل و مستقيم راجع به مزدك، ماني يا زرتشت ندارد؛ اما شديدا تفكر شاهنامه، تفكري است برآمده از آميختن همه اديان ايراني، يعني آن چه كه درماني‌گري و مذهب ماني است در شاهنامه رنگي از خودش نشانده، همين جور انديشه‌ي زرتشت، انديشه‌ي مزدك و انديشه‌ي مهري تنوعات بيشتري به شاهنامه داده اند. از اين وجه است كه ملت ايران به شاهنامه علاقه بسيار دارد چون در آن خودش را درونش مي‌بيند. حتي اگر اين آيينه‌اي كه ما خودمان را درونش مي‌بينيم حجمش زياد بزرگ يا كوچك باشد يا چند جا شكسته باشد، تكه تكه شده باشد چون داراي چنين خاصيتي است، مقبول مي‌افتد.

   من يك جايي مثال زدم در نيمه‌ي دوم سده بيستم ميلادي، در آمريكا مشكلي پيش آمد براي بهره‌گيران از آسانسور، چون هر وقت طبقه‌هاي ساختمانها زياد‌تر مي‌شد يعني رشد عمودي جامعه هر چه بالاتر مي‌رفت ميزان مصرف آسانسور بالا مي‌رفت و اين باعث مي‌شد كه آدمها دقايقي را در آسانسور بمانند و موجب آزردگي بشود. چون آدمهايي كه اتفاقي در يك آسانسور با هم مي‌افتند, هيچ كدامشان ضرورتا همديگر را دريافت نمي‌كنند، در نتيجه نمي‌شود متوقع بود فوري با هم آشنا شوند. اما شما فكر كنيد از يك ساختمان هفتاد هشتاد طبقه را مي‌خواستيد برويد طبقه‌ي شصت و ششم و تنها نبوديد، يكي اول پياده مي‌شود، يكي دهم، يكي دوازدهم پياده مي‌شود تا برسد به شصت و ششم. يك مقداري كسالت به وجود مي‌آيد. به تدريج اين نارضايتي از طريق جامعه به سازندگان آسانسور و شركت‌هايي كه آسانسور توليد مي‌كردند منعكس شد. اول فكر كردند اين قضيه مربوط به سرعت است و بهتر است اين آسانسورها را سريعتر كنيم. تا يك اندازه‌اي سرعت را جلو بردند ولي ديدند مشكل فيزيولوژيكي به وجود مي‌آيد وآدمها سرگيجه مي‌گيرند. بــالاخره مــراجعه كــردند به جامعه‌شناسان و روان‌شناسان. آنها گفتند براي حل اين مشكل بهتر است يك طرف ديواره‌ي دروني آسانسور را يك آيينه قرار دهيم. اين توصيه به طور آزمون به كار رفت، ديدند بله وقتي آيينه هست ممكن است خانم آرايش بهتري كند، آقا ممكن است به خودش نگاه كند. بالاخره اشتغالي پيش مي‌آيد. هيچ چيز براي آدم در شرايط استثنايي از خودش بهتر و سرگرمكننده‌تر نيست. هيچگاه از خودتان پرسيده‌ايد دليل وجودي اين آيينه در آسانسور چيست؟ دليلش اين است كه وقتي انسان خودش را ببيند شيفته مي‌شود به خودش به قول شاعر :

تو ز حسن خود خبر كي داشتي          گـردن آيـينـه سـازان بشكند.

   اين قضيه است كه شاهنامه را تا حالا نگه داشته. شما امتحان كنيد، بخشي از شاهنامه را بخوانيد، همين مقدمه‌اش را. فردوسي يكي از كارهاي با عظمتش اين است كه آمده اول، مقدمه‌ي مبسوطي در مورد خودش به دست داده. گفته است تو مي‌خواهي شصت هزار بيت مرا بخواني. خوب بايد بداني اين انديشه‌هايي كه بيان شده، درست است كه مال خودم نيست ولي از ذهن من عبور كرده مثل آبي كه از كف يك جوي رد مي‌شود . اگر اين جوي مثلا بوي گند داشته باشد يا داراي بوي خوش باشد منتقل مي‌شود به آب. به هر حال چون ناقل هر سخني صاحب نقش است در پيدا شدن آن سخن و اثر مي‌گذارد در آن سخن. فردوسي با درك دقيق اين حقيقت رواني آمده مقدمه‌ي قابل توجهي به اندازه چند صد بيت براي كتاب خودش قرار داده كه در آن، آنتولوژي، ايدئولوژي، دين، فكر و آن چيزهايي كه       مي‌انديشيده. دنيا چگونه به وجود آمده، اول چه به وجود آمده، بعد چه و هر چيزي چه شاني دارد، اينها را بيان كرده كه ما بفهميم. عالم صغير شاهنامه در مدخلش است و عالم كبيرش، متن بزرگ شاهنامه است.

وقتي ما مقدمه‌ي شاهنامه را مي‌خوانيم, مي‌فهميم با چه آدمي طرف هستيم. از جمله در سرآغاز شاهنامه آن بيت اولي را كه مي‌خوانيم متوجه مي‌شويم فردوسي در عين حال كه با نام خدا شروع كرده طوري سخن خودش را آغاز كرده كه ما مي‌توانيم حتي اگر او در ذهنش نبوده، سرآغاز اين كتاب را به نام انسان بدانيم و سرآغازش را انسان به حساب بياوريم. اصلا تمام شاهنامه، ستيز بين زمين و آسمان است، جنگ بين كوشش و بخشش، تدبير و تقدير، جبر و اختيار. از اول تا آخر، البته در تمام قصه‌ها و بخش‌هاي شاهنامه تدبير از تقدير شكست مي‌خورد، آسمان بر زمين هميشه چيره مي‌شود و اين روند محتومي كه در شاهنامه نشان داده مي‌شود با واقعيت امر در بيرون عالم وفق دارد؛ يعني ما هر كاري بكنيم يك نيروي ديگري هست كه كاري كند و ممكن است همه زحمات ما را از بين ببرد يا اصلا ما كارهاي بي‌ربطي بكنيم اما آن چون شان و خواستش چيز ديگري است مانع بشود و نگذارد. درست مثل زن و شوهري كه نزد پزشكان متعددي مي‌روند براي اين كه بچه‌دار بشوند، نمي‌شوند. اما بعضي از زنها و ‌شوهرها هم هستند كه دو تا اولاد درست كرده‌اند، ديگر مي‌خواهند مانع اين قضيه بشوند, اما باز هم بچهدار مي‌شوند، فرزند سوم، چهارم و پنجم هم به دنيا مي‌آيد. به قول انوري ابيوردي:

     اگر محول حال جهانيان نه قضاست         چرا مجاري احوال بر خلاف رضاست

     هــزار نـقش بر آرد زمانه و نبود         يكـي چنانكـه در آئينه تخيـل ماست

   شاهنامه اين حقيقت بزرگ را با درازناي خودش با ما در ميان مي‌گذارد. فردوسي در سرآغاز سخنش به نام خداوند "جان و خرد" كه مي‌گويد خوب معلوم است كه با نام خدا شروع مي‌كند چون خداوند است كه خرد را آفريده است و از جان خودش، همال برايش گذاشته است. اين آفرينش عقل كل كه اندرون خودش نفس كلي را هم داشته، باعث پيدايش اين عالم شده است. اين را نمي‌توانيم شك كنيم كه خداوند جان و خرد، خداست اما از سوي ديگر خداوند در زبان و ادبيات ما به معني صاحب و مالك و دارنده هر چيزي است. هميشه هم همين طور است، نه اينكه اين بار در زبان فارسي به اين معنا به كار رفته است. كاربردهاي خداوند به عنوان صاحب اگر جداًبررسي بشود در نظم و نثر دري، بيشتر از معني خداوند به معني خداست. شما خدا به معناي صاحب را در پس نامهاي مركب بسياري مي‌بينيد، دهخدا يعني صاحب ده، كدخدا يعني صاحب كد يا خانه، يعني صاحب خانه:

     طعنه بر من چه زني اي ملك الحاج كه تو         خانه مي بيني و من خانه خدا مي بينم

   اصلا پادشاه را به اعتباري كه صاحبيت داشته نسبت به مملكت، خداوند مي‌خوانده‌اند. در همين سوره‌ي حمد هم اين مساله را داريم كه دو گونه خوانده شده است: مالك يوم الدين و ملك يوم الدين. اما اين مشكل ساز نيست چون هر دو از يك بنياد هستند. بالاخره معنايشان به هم نزديك است. پس تعبير ديگري كه فردوسي مي‌تواند در نظر داشته باشد اين است كه؛ با نام انسان شروع كرده. چرا؟ چون انسان، تنها موجودي است كه داراي جان و خرد است. بعد از خداي تعالي، در عالم ملك و عالم ناسوت تنها موجودي كه خداوند جان و خرد است ما آدمها هستيم. حالا شما مي‌خواهيد اثر كسي را بخوانيد كه هزار سال پيش، هزار و پنجاه شصت سال پيش با نام انسان اثرش را شروع كرده و ما را تجلي گاه بزرگ خداي تعالي مي‌داند. فرهنگ ما، انسان را جمع حضرات خمس مي‌داند، يعني هرگونه وجودي در وجود انسان هست و هيچ جا براي ديدار خدا بهتر از درون انسان نيست.

   وقتي ادامه مي‌دهيم و پيش مي‌رويم، مي‌رسيم به بخشي در مقدمه شاهنامه در آفرينش مردم. مردم در تلقي ادبيات ما يعني آدم و درست معادل است با موجود انساني و آدميزاد. مردم به معني انسان در مقابل جانوران ديگر است. آن گاه در اين جا شاني براي انسان برمي‌شمرد كه ما مي‌فهميم فردوسي واقعاً انسان‌گراست و انديشه‌اش انسانسالار است و مي‌توانيم انديشه‌ي او را به عنوان سرآغاز اومانيسم ايراني به شمار آوريم:

چو زين بگذري مردم آمد پديد           شد اين بندها را سراسر كليد

   پيش از اين فردوسي توضيح داده است كه گوهران چگونه به وجود آمدند، آب و آتش و باد و خاك چگونه به وجود آمدند و گياهان و درختان چگونه پيدا شدند و بعد جانوران. آن وقت مي‌رسد به آفرينش انسان و انسان را به عنوان گشاينده‌ي تمام قفل‌هاي عالم هستي معرفي مي‌كند. ((چو زين بگذري مردم آمد پديد)) يعني وقتي از آفرينش موجودات پيش از انسان تا حيوان رد بشوي مي‌بيني كه خدا انسان را آفريد و او، اين بندها را سراسر كليد است. پس سواي اين كه انسان برترين موجود عالم امكان است، حلال مشكلات عالم امكان هم است. بعد چنين ادامه مي‌دهد:

سرش راست بر شد چو سرو بلند         به گفتار خوب و خرد كار بند.

   از فحواي سخن فردوسي پيداست كه منظورش از همانند كردن انسان به سرو, تنها بيان استقامت قامت اوست و نظري به جمال تني وي ندارد. اما بعدها در تعبيرهاي ادب غنايي مي‌بينيم كه سرو "مشبه به" بدن معشوق است و خوشگلي آن مورد نظر است، براي نمونه سعدي مي‌فرمايد:

سرو بالايي به صحرا ميرود             رفتنش بين تا چه زيبا ميرود

   در ادبيات غنايي فارسي به فزوني و فراواني مي‌بينيم كه قد و بالاي معشوق به سرو مانند شده اما فردوسي اين جا نيتش چيز ديگر است. نيتش از سرو، آزادگي سرو است چون اين انسان تنها موجود عالم است كه به او اجازه داده اند در كار خدا دخالت بكند، گناه بكند، ولي هستي‌وران ديگر اگر صواب كار هستند بايد همان جور صوابكار باشند و اگر گناهكارند بايد همانجور گناهكار باشند و هيچ كدامشان مانند انسان، آميختاري از خير و شر در برنامه‌ي زندگيشان ندارند. وجهي از مشابهت بين قد انسان و سرو مي‌شود آزادي:

ميوه اي نيست به از آزادي           نتوان گفت سرو بي ثمر است

   چرا مي‌گوئيم سرو آزاد؟ براي اين كه از قيد زمان رسته است. درختان ديگر وقتي بهار مي‌گذرد و تابستان مي‌آيد كمكم برگ‌هايشان ريخته مي‌شود، ميوه مي‌دهند، به پاييز كه مي‌رسند لخت مي‌شوند، زمستان كه مي‌رسد ديگر هيچ نشاطي در آنها تا بهار ديگر نمي‌بينيم اما درخت سرو به همراه كاج هميشه سبز هستند. هميشه سبز بودنشان به آزادي از قيد زمان تعبير شده است. ((سرش راست بر شد چو سرو بلند)) منتها اين سرو، سواي آزادي، منطق خوب دارد و گفتار خوب و عقل هم پشتوانه‌ي اين آزادي است و بعد هم اين كه راست بالا مي‌رود، تمايل و گرايش به آسمان را باز مي‌تواند به ما نشان بدهد. چون درخت‌هاي ديگر تا حدي بالا مي‌روند بعد خم مي‌شوند يا به سوهاي مختلف مي‌گرايند. اگر بيد مجنون را ديده باشيد تا آنجايي كه طبيعت اوست بالا مي‌رود بعد برمي‌گردد پايين. اما سرو تا توان دارد مي‌رود بالا و انسان هم موجودي است كه هميشه رو در افلاك دارد. حتي در دوره‌هايي كه انديشه‌هاي لامذهبانه در ميان قومي يا ملتي بالا مي‌گيرد باز مي‌بينيم بشر تعالي طلب است حتي اگر خدا و آسمان را در ذهنيت خودش به عنوان يك افق ديد نداشته باشد باز كردارش كمال‌گرا است.

   چنان كه شما مي‌دانيد اومانيسم غربي در قرن پانزدهم شانزدهم در اروپا شروع مي‌كند به منصه ظهور و رو به كمال رسيدن. همين كتاب بزرگي كه مثال زدم، تاريخ تمدن ويلدورانت، اين را انساني نوشته كه زياد توجه به مسايل فراطبيعت نداشته اما خلق يك چنين اثري با تكيه كردن به يك قدرت لايزال، ممكن است . فردوسي توصيف‌هاي انسان را مي‌گويد كه تو فقط به ظاهر انسان نگاه نكن، انسان باطنش عظمت دارد. بعد مي‌گويد:

تو را از دو گيتي برآورده اند         بـه چنديـن ميانجي بپرورده اند

نخستين فطرت، پسين شمـار           تويي! خويشتن را به بازي مدار

   نگاه فردوسي و شاهنامه به انسان اين است كه ما حاصل هر دو گيتي هستيم، هم عالم امر، هم عالم خلق، هم عالم ملك، هم عالم ملكوت، هم عالم غيب، هم عالم شهادت، هم عالم ظاهر، هم عالم باطن، هم زمين، هم آسمان. منظور از دو گيتي اين است كه تو حاصل جمع تمام تلاشهايي هستي كه خدا در جهت خلق اين دو عالم صورت داده. ((به چندين ميانجي بپرورده‌اند)) يعني تو اول انسان نبودي، اول جماد بودي بعد تكامل پيدا كردي رسيدي به گياه. مي‌دانيد در ادبيات صوفيانه ما حتي اولين گياهي كه از جماد پيدا مي‌شود را مشخص كرده‌اند. هم چنين اولين حيواني كه از گياه پيدا مي‌شود، كرمي است به نام خراتين، كرم سرخ رنگي است. بعد اولين موجودي كه از حيوان به وجود مي‌آيد كه از نظر ظاهري‌شأن انسان را دارد، نسناس است و ميمون به قول ابن خلدون "المرحله القرديه" يعني مرحله ميموني، بعد مي‌رسد به مرحله انسان. ((به چندين ميانجي بپرورده‌اند)) يعني ((از جمادي مردي نامي شدي)) و همين طور جلو آمدي, تا رسيدي به مرحله انسانيت.

آن وقت در بيت دوم مي‌گويد:

((نخستين فطرت، پسين شمار     تويي! خويشتن را به بازي مدار))

   تو موجود كوچكي نيستي، تو پنجره‌اي به سوي خداشناسي هستي. اصلا، براي موجودات ديگر خدا مطرح نيست، مي‌خواهد باشد يا نباشد. براي گراز چه زمينه ذهني وجود دارد كه بخواهد بفهمد, خدا هست يا نيست! فقط انسان است كه موجودي است انديشناك و انديشمند و اين انديشناكي و انديشمندي، او را به حقيقت اعظم رهنمون مي‌شود.

   بعضي از مردم فكر مي‌كنند اين عقلانيت است كه ما را به خدا مي‌رساند، نه اين به خودوانهادگي ما هم هست. درست است عقل اثر دارد در مراحل كمال و در حصول اين معرفت متافيزيكي عقلانيت دخالت مي‌كند و خيلي هم نقش دارد اما اصل قضيه به خودوانهادگي ماست.

   ما در هنگامي كه جهل مطلق بوديم با اين عقلانيتي كه در ما به عنوان يك امر ارثي و گوهري كار گذاشته شده در تنهايي خودمان در اين عالم، بي‌شك انديشه مي‌كرديم و مي‌ترسيديم و اين انديشناكي ما را متقاعد مي‌كرد كه مي‌بايستي پناهگاهي باشد. اگر نبود ما اين جا نبوديم. البته اين مساله درازناكي است كه بايد بحث شود كه آيا انديشناكي، انسان را بيشتر متوجه مسايل فراطبيعي كرده يا انديشمندي؟ بعضي از بنيادگذاران روان‌شناسي مثل خود فرويد، علت گرايش انسان به مذهب را از ترسش مي‌دانند و من نمي‌خواهم اين‌گونه نگاه كنيد. انديشناكي به معناي فقط ترس نيست، انديشناكي يعني اين كه انسان، راه و چاه خودش را نمي‌داند و مي‌داند بايد راه و چاهي داشته باشد. آن حالت دلهره‌اي كه انسان از "به خود وانهادگي" خودش دارد كه هيچ پناهگاهي براي خودش نمي‌بيند، اندك اندك اين پناهگاه را در ذهن خودش پيدا مي‌كند و اين پناهگاه وقتي ذهني شد، وقتي ترس از حالت صرفاً عاطفي درآمد و تبديل شد به يك ملكه‌ي ذهني، آن وقت با آن توانايي ديگرمان كه انديشمندي و عقلانيت است دست به دست هم مي‌دهند و ما را در ساحتي كه ساحت معرفت حقيقت است پيش مي‌برند. پس بيهوده نيست كه واژه‌ي انديشه در زبان ما هم دلالت بر ترس و دلواپسي دارد و هم مفهوم تفكر را مي‌رساند!

پس اين كه در مصراع دوم اين بيت فردوسي مي‌گويد:

   ((تويي! خويشتن را به بازي مدار)) معلوم است منظور فقط درك جزيي نيست. ما مي‌گوييم منظور فردوسي از نخستين فطرت بودن، يعني كه تو هدف غايي جهاني، خدا فقط مي‌خواسته انسان را بيافريند قبل از اينكه به فكر سنگ و خشت و ماهي و گوشت و غيره باشد به فكر انسان بوده، مي‌خواسته است برسد به انسان ((اني جاعل في الارض خليفه))، مي‌خواسته يك جانشيني در بيرون خودش، براي خودش در دنيايي كه آفريده اوست، بگمارد و آن جانشين، انسان است. اين يك تعبير است براي نخستين فطرت بودن كه ما علت غايي عالم هستيم و درباره پسينشمار بودن، مي‌گويند چون انسان، آخرين حلقه زنجيره تكامل است يعني از انسان، موجودي بالاتر به وجود نيامده، اين است كه پسين شمار است. من مي‌گويم اين مفهوم است. اما فردوسي در عين حال مي‌خواهد بگويد كه همان مفهوم ((هوالاول و هوالاخر)) شامل حال انسان هم مي‌شود يعني ما اول و آخر هستي هستيم. همه جهان به خاطر ماست، احاديث قدسي هم كه بعدا مستندات صوفيه واقع مي‌شوند در فرهنگ اسلامي مويد اين نظرند. چندين حديث هست كه يكي از آنها را مي‌خوانم: ((خلقت العالم لاجل آدم و خلقت الادم لاجلي)). خدا مي‌گويد: من تمام اين جهان آفرينش را به خاطر آدم درست كردم چون دوستش دارم و بعد آدم را درست كردم به خاطر خودم. اين آدم است كه به عنوان هم كلام خدا مي‌تواند با خدا دل بدهد و قلوه بستاند، مي‌تواند با خدا همنشين باشد، وليِّ خدا باشد، محشور با حق باشد. من انديشه‌ام اين جور نيست كه اين راه را بر ديگر آدميان ببندند، البته خوب همه متشرعان اعتقاد دارند كه اين انحصار واقع شده در همان شب معراج و ماجراي اسراء كه مي‌دانيد. ذهنيات من اين را از شريعت برداشت نمي‌كند كه هيچ وقت ديگر چنين وضعي براي انسان تكرار نمي‌شود. اين راه بسته نيست به قول مولانا:

     تو مگو كس را بدان شه بار نيست       با كريمان كارها دشوار نيست

   شايد الان در همين جمع كساني باشند كه اين ارتباط معنوي را با آن مبدا اصل داشته باشند بنابراين ذهن فردوسي، انسان را فقط يك جزيي از عالم خلقت نمي‌داند. ظاهرا جزيي است اما باطن انسان كل عالم است. دلش مقام رحمان است، قلبش عرش اعلاست، قلبش خانه خداست، ((القلب عرش الله الاعظم))، ((القلب بيت الله)) و ((القلب عرش الرحمان)). اين قدر از اين سخنان شريعت‌مدارانه در مورد وضعيت انسان هست كه آدم دچار شگفتي مي‌شود. گاهي اوقات انسان را در احاديث مي‌بينيم كه معشوقيت خدا را دارد، نه فقط عاشق خداست، عشق سطحي نيست عشق اكبر است، عشق اكبر يعني او هم ما را شايد بيشتر از آنچه كه ما او را دوست داريم دوست دارد. چون ما او را نمي‌شناسيم و دوست مي‌داريم اما او معشوق خودش را مي‌شناسد و هميشه وقتي عشق به معشوق توام با معرفت باشد اقوي است نسبت به عشقي كه معرفت در آن كم است. مثلا وقتي كه آدم يكي را دوست دارد علاقه‌مند مي‌شود بيشتر بشناسدش، بداند خانواده‌اش كه هست، چند خواهر و برادر دارد و چند سالش است و به همه چيز او علاقه دارد، اما وقتي كه عشق نباشد آدم علاقه‌اي ندارد بداند. چه كار داريم به آنهايي كه نمي‌شناسيم و عاشق آنها نيستيم كه بدانيم چه به چه است؟ هر چه مي‌خواهد باشد. اين كه شما مي‌بينيد دانشمندي سي سال از عمرش را صرف شناخت عنكبوت مي‌كند، اول آن عشق نيست، بين او و عنكبوت چه رابطه‌اي است؟ ولي وقتي مي‌بيند، نكاتي تازه از اين موجود درمي‌يابد كه خدا آفريده و به قول پروين جولاي خداست، بافنده‌ي خداست (اين انديشه را پروين از خانم اميلي ديكنسون برداشت كرده). مدام علاقه‌اش به آن عنكبوت بيشتر مي‌شود تا جايي كه شامش را آورده‌اند نمي‌خورد و سرش گرم عنكبوت است. اين عشق از كجا حاصل مي‌شود؟ از بالا رفتن معرفت اين دانشمند نسبت به عنكبوت.

   انسان هم به هر حال معشوق خداست از سويي و عاشق خداست از سوي ديگر. اندك اندك معرفتش را با معرفت طرف مقابلش همتراز مي‌كند يعني تفكر و انديشه انسان بيشتر متوجه شناخت او مي‌شود و تا به حدي مي‌رسد كه مي‌فهمد فقط او را با دلش مي‌تواند دريافت كند نه فقط با عقلانيتش بلكه با بخشي از وجودش كه اسمش عاطفه است. براي مثال، ما فرزند خودمان را كه به يك كشور ديگري فرستاده‌ايم نه مي‌بينيم و نه مي‌توانيم هيچ ارتباط عقلاني ممكن با او داشته باشيم ولي ارتباط عاطفي ما را با هم ديگر نگاه مي‌دارد، پس ((نخستين فطرت پسين شمار/ تويي! خويشتن را به بازي ندار)) شانش بيش از اين تعابيري است كه معمولا مي‌كنيم. منظور اين است كه تو خودت را به بازي در دنيا مشغول مكن يعني تو اصل قضيه هستي و اصلا در انديشه اسلامي ، انسان خود خداست. در آغاز آفرينش انسان ، خدا به همه‌ي فرشتگان مي‌گويد: در مقابل اين موجود به خاك بيفتيد، پس نعوذبالله خدا بايد ديوانه باشد كه به مريدان و پرستندگانش بگويد اين را عبادت كنيد. وقتي كه مي‌گويد: در حضور او به خاك بيفتيد، يعني، چه به او تعظيم بكنيد چه به من. يعني شما به اين هم كه تعظيم بكنيد انگار به من كردهايد.

   براي آدم اين پرسش پيش ميآيد كه چرا بايد تمام ملائك و كروبيان به انسان سجده بكنند؟ چون انسان شأنش بالاتر است. وقتي شان كسي از فرشته بالاتر بود هم رديف مي‌شود با آفريننده‌ي فرشته، منتها فرق انسان با خدا در تقدم منطقي قضيه است و گرنه انسان هم از همان اول مخلوق خداست يعني نه اين است كه يك دوره‌ي خاصي انسان را آفريده باشد. در ظاهر، بله اما انديشه‌ي آفرينش انسان هميشه بوده، و هم پاست با خلاقيت خداي تعالي. وقتي ما مدخل و مقدمه‌ي شاهنامه را مي‌خوانيم درمي‌يابيم كه فردوسي اين‌ها را در سرآغاز كتاب خودش آورده كه بدانيم خود حوادث در هنگامي كه بيان شدند از اين ذهنيت خاص گذشته اند از ذهنيتي كه مقام شامخي براي انسان قائل است.

   حالا چه شده كه اين كتاب توانسته بماند، نياز ما ايراني‌ها بود كه هميشه آيينه‌ي بزرگي در اختيار داشته باشيم. در قرن چهارم چه شد كه اين شاهنامه كه متعلق است به ايران قبل از اسلام، خوشآيند ضماير روشن فكران زمانه افتاد؟ فردوسي ديد ايرانياني كه در پيش از اسلام حاضر نبودند جز ايراني بر آنها حكومت كند در دوره‌اي كه وي شاهنامه را مي‌سرود كسي كه از نژاد ايراني نبود، محمود غزنوي، پسر سبكتكين، نوه آلپ تكين، از تركاني بود كه از قسمت خاوري ايران اندك اندك همراه با تبار و كسان خودشان آمده بودند تا رسيده بودند به ايران. اينان اقوام مهاجر بودند كه تخت قاپو شده بودند. حالا به فرمان خودشان هم بر ايران حكومت نمي‌كردند, فرمان و منشور از خليفه‌ي بغداد مي‌گرفتند. لقب سلطان محمود كه خليفه به او داده بود ((يمين الدنيا و الدين)) بود. به همين دليل تاريخ بزرگي كه بيهقي نوشته و يا تاريخ ديگري كه عتبي نوشته و هر دو مربوط به اين دوره‌اند به نام تاريخ يميني معروف است. فردوسي به عنوان روشنفكر جامعه و بسياري از آگاهان ديگر مي‌ديدند با اينكه ايرانيان بنا بر شواهد، در پيش از اسلام هرگز حاضر نشده بودند يك غير ايراني بر آنها حكومت بكند بجز دوره‌ي ضحاك كه آن هم در تلقي شاهنامه‌اي، غير ايراني است و اگر بازگشت بدهيم به بنيادهاي همين اسطوره در تاريخ، آژي‌دهاك است كه از اسمش معلوم است ايراني تبار است اما در تلقي شاهنامه شده عرب، ضحاك شده و تازي تبار است. اين دو مشكل و معضلي كه وجود داشت كه بر كشور ايران يك كسي حكومت مي‌كرد و دارودسته‌اي بر سرزمين آبا و اجدادي سلطنت مي كردند كه اولا خودشان ايراني نبودند و ثانيا به فرمان خودشان هم نبودند، دستنشانده‌ي يك خليفه‌ي عرب نژاد بودند و اين باعث شد يكي از تمهاي قابل توجه شاهنامه، مخالفت با تازيان باشد. من در كار خودم يك فصل كوچكي باز كرده‌ام به اسم نفرت از تازيان، ولي تنفر از تازيان در شاهنامه بيشتر از اين است و انبوهتر از اين است. حالا چرا اين نفرت بوده؟ آيا بايد باشد يا نبايد باشد؟ يا اصلا شايسته‌ي قوم ايراني هست يا نيست كه از قوم ديگر نفرت داشته باشد، اين بحث ديگري است، اما اين نفرتي كه شما در اين دو بيت معروف مي‌بينيد فردوسي از اعراب اعلام مي‌كند, در هيچ اثر ديگري نمي‌بينيد:

ز شير شتر خوردن و سوسمار       عرب را به جايي رسيده است كار

كـه تـاج كـياني  كـند  آرزو        تفـو بر تو اي چرخ گــردان تفو

   اينجا ديگر سراينده، استفراغش گرفته وقتي اين وضعيت را در پايان كار ديده است. اين مثال معروفي را كه شنيده‌ايد ((شاهنامه آخرش خوش است)) از فرط ناخوشي است كه اين استعاره تهكميه را به كار برده‌اند. در زبان ما گاهگاه وقتي مي‌خواهيم بد بودن يك چيزي را نشان دهيم خوب ازش ياد مي‌كنيم مثلا در نواحي ما، كسي بخواهد بگويد: خيلي گند بالا آوردم مي‌گويد: رويم سفيد شد, يعني رويم سياه شد و مي‌گويد: رويم به دوغ يعني سفيد. منتها به طعنه مي‌گويد. حالا منظور نظرم اين است كه اين ضربالمثل كه شاهنامه آخرش خوش است يعني آخرش ناخوش است، يعني در فرجام كار، ايرانيان با آن اوجي كه پيدا كرده بودند در طول حماسه و تاريخ و عصر پهلواني خودشان كه حتي قومي رهايي‌بخش در شاهنامه نشان داده مي‌شوند جنگي كه رستم با كافور آدمخوار مي‌كند كه نه ارتباط ارضي با ايران دارد نه ارتباطات نوع ديگري. رستم مي‌رود و مردم آن ناحيه را از شر اين آدم خوار نجات مي‌دهد - ايرانيان از قديم هم اين آزادي‌گري را در تاريخ خود داشتند حالا در حماسه هيچ، چنان كه كوروش بخش بزرگي از يهودياني را كه در اسارت بابلي‌ها بودند همراه با دانيال پيغمبر, همه را آزاد مي‌كند. علت اين كه قبر دانيال در ايران، در خوزستان، در شوش است يكي از وجوه آن همان ارتباط اينها با فرهنگ ايراني است. خلاصه اين باعث شده كه مردم قرن چهارم تعلق خاطر بيشتري پيدا بكنند به ايران قبل از مسلماني.

   يكي از دلايلش اجحاف شديدي بود كه حكام عرب در آن دويست دويست و سي سال نسبت به ايران مي‌كردند. اعراب هميشه مردم ايران را تحقير مي‌كردند و مي‌گفتند: قرآن چون از ماست و به زبان ماست، ما اربابان شما هستيم و شما هيچ ارزشي نداريد. پيدا شدن نهضت شعوبيه از قرن دوم به بعد در ميان ايرانيان و اوج‌گيري آن در قرون سوم و چهارم كه منجر به تاسيس حكومت‌هاي مستقل طاهريان و بعد صفاريان در ايران مي‌شود به اين خاطر است، وگرنه قبلش از سال بيست و يكم هجري كه عرب‌ها ايران را مي‌گيرند تا پايان قرن دوم هيچ ما نمي‌دانيم اصلا اين عرب‌ها چه بر سر اين ملت آورده‌اند. از اين وجه است كه تمايلات شعوبي ميان جامعه بالا مي‌رود و افرادي هم اين تمايلات را مقداري گسترده مي‌كنند. از جمله پادشاه ساماني دستور مي‌دهد كه دهقانان و زمين‌داران بزرگ هر چه از آن روزگاران پيش از مسلماني به ياد دارند، بنويسند و بعد‌ها جمع مي‌شود و كتاب بزرگي مي‌شود كه بر اساس آن شاهنامه‌ي ابومنصوريفراهم مي‌آيد و بعد با مراجعه به اين شاهنامه و ده‌ها كتاب ديگر تبديل مي‌شود به شاهنامه‌ي فردوسي. اين كه ما اين كتاب را حتي براي جنگيدن با عراق در قرن بيستم نگه داشتيم و مي‌بينيم شاهنامه‌ كارايي دارد دليلش اين است كه جنبه‌ي آيينگي آن بسيار زياد است. ايراني‌يي كه اسمش را از نام‌هاي شاهنامهانتخاب مي‌كند، ايراني‌يي كه هنوز با تم‌هاي بزرگ شاهنامه زندگي مي‌كند حتي كسي مثل شاملو كه وي را نمي‌توان دوست فردوسي دانست به خصوص كه بي‌باكانه برضد اين مرد سخن گفته است در شعرهايش وقتي مي‌خواهد گلايه بكند و وقتي مي‌خواهد دلپري خود را بيان بكند مي‌گويد: ((بركت از كومه رفت، رستم از شاهنومه رفت))، يعني ديگر مردي نيست. يا وقتي كه اخوان ثالث تمام نفرت خودش را از وضع موجود ايران در زمان خودش مي‌خواهد بيان كند، مي‌گويد:

   نادري پيدا نخواهد شد اميد       كاشكي اسكندري پيدا شود

   خوب اسكندر از ميان قهرمانان شاهنامه به ذهن اخوان ثالث مي‌آيد. در اين مورد ما هر چه قدر هم سخن را دنبال بكنيم تمام نمي‌شود براي اين كه شاهنامه اثر بزرگي است، تم‌هاي گوناگوني دارد و انديشه‌هاي گوناگوني در آن بيان شده، طيف‌هاي متنوع از فرهنگ ايراني را در خودش نشان مي‌دهد، به ويژه تيپولوژي انسان را. من گلايه‌اي دارم در مورد اين كه چرا روان‌شناسان ايراني براي تحليل روان‌شناسي بشر از اساطير ايراني استفاده نمي‌كنند؟ مگر فرويد به جز با رجوع به اساطير يونان و روم باستان توانست پيكره‌ي نويي از روان‌شناسي انسان ابداع بكند؟

   بي‌گمان يكي از عوامل رشد روان‌شناسي نوين در جهان غرب، پيوند خوردن آن، در همان آغاز تكوين، با اساطير كهن اروپايي به ويژه اسطوره‌هاي يونان باستان بوده است. فرويد با درك اين حقيقت كلي كه اساطير، بازگفت چوني‌هاي روان آدمي و نمايش تنوعات نفساني انسانهاست، به مطالعه‌ي داستانهاي اساطيري كهن پرداخت و به زودي دريافت، بسياري از قهرمانان اين داستانها نه افراد واقعي كه نماد تيپ‌هاي گوناگون انساني‌اند و مي‌توانند ما را در شناخت بنيادهاي سرشتيني كه نوعيت‌مان بر آنها استوار است ياري كنند. فرويد با مقايسه‌ي منش‌ها و رفتارهاي بيماراني كه به مطب وي مراجعه مي‌كردند با منش‌ها و رفتارهاي قهرمانان ديرين، به زودي دريافت كه برخلاف تنوعات بي حد و حصر و صفات نفساني آدمها مي‌توان آنان را در نمونه‌هاي كلي معدودي دسته‌بندي كرد. دريافت‌هاي پراكنده و جورواجور حاصل از مطالعات عملي و نظري فرويد به اين جا انجاميد كه همان گونه كه در جهان اسطوره، دوگانگي، مبناي ساختمان روان انسان است، هر آدميزادي، چونان قهرمان اسطوره از درون با خويشتن در تضاد است. كشف غرايز متضاد اروس و تاناتوس كه حتي نامهايشان ناشي از بعد از اساطيري‌شان است، فرويد را به اين جا هدايت كرد كه اگر وحدت هويت آدميزاد از درون دستخوش تضاد و حتي گاهگاهي تناقض نباشد، نمي‌تواند تطور بپذيرد و در آن صورت تحولات بزرگ افراد و كانون‌هاي بشري در طول هزاره‌ها، قابل توجيه نخواهد بود. بعدها شاگردان فرويد و ديگر روان‌شناساني كه به نوعي از وي تاثير پذيرفته بودند به ويژه كارل گوستاو يونگ با درك پيوند عميق و همهسويه‌ي موجود ميان روان‌شناسي و اسطوره، افق‌هاي تازه‌اي را روياروي دانشمندان اين رشته گشودند و اين روند كارساز و نتيجهبخش هم چنان متداول است.

   به اعتقاد من، ما ايرانيان كه يكي از درخشان‌ترين مجموعه‌هاي اساطير عالم را ميراث داريم، دريغ است كه به كمك روان‌شناسي جهان معاصر قيام نكنيم. اگر فرويد مسايلي از دست عقده‌ي اديپ، عقده‌ي الكترا، نارسيسم و را پيش كشيد و به مدد سنجش آدم‌هاي زمانه خويش با قهرمانان اساطير يونان در جهت درك درست‌تر روان بشر گام‌هايي برداشت، اگر يونگ با طرح مساله‌ي ايوب و رنج وي، پرتوهايي بر ظلمات روان انسان تابانيد و بسياري اگر‌هاي ديگر، ما ايرانيان در اساطيرمان شخصيت‌هايي از قبيل رستم، اسفنديار، سياوش، گردآفريد، گرديه، سودابه و را داريم كه اگر پيرامون‌شان بررسي‌هاي لازم را به عمل آوريم بي‌شك به كشف نمونه‌هاي مهم ديگري از شخصيت‌هاي بشري نايل خواهيم آمد.

   بررسي منابع اساطيري و آيين‌هاي پيش از اسلام و حتي پاره‌اي از منابع اسلامي، مي‌تواند در آينده‌اي نه چندان دور، ما را به عنوان ملتي كه توان توليد علم براي همه جهان را دارد، به جهانيان بشناساند.

   اساطير ايراني از غنايي خيره‌كننده و شگفت‌انگيز برخوردارند. كشف نمونه‌هاي شخصيت‌هاي انساني تنها يكي از بهره‌هايي است كه مي‌توان از اين رهگذر به حاصل آورد. مباني اساطير ايراني از جمله قايل بودن به وجود دو نظام مينوي و گيتاني در كليه‌ي امور، باورهاي مربوط به فروهر داشتن همه هستيوران از جمله انسان، نقش حيرت‌آور رويا در عوالم اساطيري ايران و حتي درونمايه‌هاي رنگارنگ داستانهاي كهن از قبيل بنياد يگانه اضداد، آرمان‌گرايي‌هاي متنوع جا خوش كرده در محتواي اين داستانها، همه و همه نمايشگر اين حقيقت‌اندكــه روان‌شناسان ســرزمين مــا بــا هـمدستي و همداستاني اسطوره‌شناسان و ادبيات‌دانان ايراني، خواهند توانست در جهت غناي دانش روان‌شناسي گامهاي بلندي بردارند.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید