عضویت   تماس با ما

سرشت و سرنوشت آدميزاد*

   اگر بخواهيم شاهنامه را به عنوان اثري كه گذشته فرهنگ ما را مي‌نماياند و
مي‌تواند در هماهنگ كردن روند هويت
آفريني ملت ايران، همين امروز هم نقش تعيين‌كننده خود را بازي كند، همچنان مطرح نگه داريم، بايد بدانيم كه چاپ كردن‌هاي پياپي متن اين حماسه بزرگ در عينسودمندي، نمي‌تواند اين مهم را تكافو كند. شاهنامه به صورتي كه در سده‌ي چهارم هجري از سوي فردوسي بازآفريني شده است، قادر نيست با نسل جوان كنوني و همين طور با كودكاني كه فردا وارد عرصه‌ي بزرگسالي مي‌شوند، ارتباط ژرف و همهسويه‌اي برقرار كند، چرا كه اين حماسه در صورت اصلي خويش، براي نقل و نقالي فراهم آمده است و در اين زمان كه اكثريت اعضاء اجتماع ما را باسوادان كه خود توانايي بسنده براي خواندن مستقيم و بي‌واسطه‌ي اين شاهكار را دارند، نمي‌تواند جذابيت فراواني داشته باشد. بنابراين بايد آن را روزآمد كنيم و آن را در هيئت‌هاي جديد سمعي و بصري جاي دهيم. بايد آن را به قول فرنگي‌ها آپ توديت نمائيم. اگر مي‌خواهيم دست كم شاهنامه بخشي از هويت ملي امروزين ما بشود، ناگزير بايد آن را در قالب‌هاي بياني امروزينه بريزيم. چاپ‌هاي متعدد اين كتاب و احتمالا فروش نسخه‌هاي انبوه از آن را نبايد دليل بر خوانده شدن و جذب محتواي تو در توي آن از سوي نسل نوين ايرانيان به حساب آورد. در روزگار سراينده شاهنامه، تكرار، خصلت زندگي فردي و جمعي بوده و به همين دليل است كه اين شاعر توانا، محتواي عظيم و رنگارنگ حماسه‌ي ايران زمين را، در پنجاه الي شصت هزار بيت مكرر ريخته است، اما امروز، تنوع و ناهمساني، خصلت زندگاني فرد و جماعت شده است و به اعتقاد من، تنها از متخصصان ادبيات كلاسيك ايران مي‌توان خواندن اين اثر را من البدو الي الختم، چشم داشت و گرنه نسل جديد كه حتي براي گذراندن دقايق عمر خويش به روند‌هاي همواره نو شونده، نيازمند است مطالعه‌ي چنين اثري را وجهه همت خود قرار نخواهد داد.

از سوي ديگر بايد در نظر داشت كه صورت منظوم شاهنامه متعلق به سده‌ي چـهارم هجري و مفهوم و محتواي آن بسيار كهنتر است و حتي پاره‌هايي از اين مــحتوا بــه پيش از تــاريخ و روزگــاران اسـاطيري مربوط مي‌شود و در حقيقت بنمايه‌هاي اساسي آن، مانيفست سرشت قوم ايراني است كه با تار و پود روان ايرانيان پيوند خورده است. بنابراين به حكم همين ويژگي مي‌تواند تا هزاره‌هاي آينده نيز در درون يكايك ما و هم ميهنان آينده‌مان، پايدار و ماندگار بماند. در صورتي كه مشكل كهنگي قالب بياني آن را مرتفع نكنيم، از همه تاثيرات مثبتي كه محتواي آن مي‌تواند در تداوم هويت و تشكل شخصيت ما داشته باشد، بي‌بهره خواهيم ماند. چنين است كه اگر بخواهيم شاهنامه با اكنونيان معاصر شود، بايد شكل و قالب فعلي آن را دگرگون كنيم و چاره‌ي اين كار هيچ جز ريختن محتواي آن در اشكال و قوالب نوين امروزينه نيست.

   امروز موثرترين ابزار بياني فيلم و سينماست و به اعتقاد من اين سخن درست است كه اگر پيامبر تازه اي برانگيخته شود، براي ابلاغ و تبليغ رسالت خويش از زبان فيلم و سينما بهره خواهد گرفت. بايد محتويات و مندرجات همه‌ي آثار جاودانه ادبيات گذشتهمان را در قالبهاي تازه و روز آمد مثل فيلم، نمايش، رمان، داستان كوتاه حتي ميني‌مال بريزيم. آنچه در زندگي ملت ما نقش دارد، موزونيت شاهنامه، آن هم در وزن خاص فعولن فعولن فعولن فعول يا فعل نيست. حتي ديگر مجموعه‌ي واژگان اين اثر نقش چنداني در ماندگاري زبان فارسي ندارد، چرا كه حالا با ميليونها اثر چاپ شده در داخل و خارج اين سرزمين، اصلا نمي‌توان از بابت زوال اين زبان نگران بود. سخن من بدين معني نيست كه بايد از چاپ اين شاهكار به همان صورت كهنه، چشم بپوشيم. بالاخره هم متخصصان و هم بسياري از غيرمتخصصان همين امروز هم اين اثر را مي‌خوانند، اما مي‌خواهم بگويم در كنار اين كار بايد در جستجوي قالبهاي نو براي بيان مدلولات و منطوقات اين اثر باشيم. از همه‌ي هنرهاي زيبا، حتي نقاشي و معماري و پيكرتراشي هم مي‌توان به شاهنامه نقب زد. بايد به منظور يافتن راه‌هاي تازه‌ي بياني براي بردن اين شاهكار به متن جامعه و آحاد افراد آن از هيچ كوششي دريغ نورزيم.

   نكته‌ي ديگر كه خود را ملزم به باز گفت آن مي‌بينم اين است كه اين شاهكار مي‌تواند به پاره‌اي از علوم انساني ياري برساند. شاهنامه مي‌تواند در رشته‌هاي تاريخ، جامعه شناسي، مردم شناسي، قوم شناسي و به خصوص روان شناسي به دانشمندان ما كمك كند. يكي از مسائلي كه براي مردم ما موجب سرشكستگي است, اين است كه با وجود داشتن سوابق درخشان در رشته‌هاي علمي گوناگون امروز جز چند هزارم دانش بشري را نمي‌توانيم توليد كنيم. شايد در دانش‌هاي خالصي مثل رياضي، فيزيك، شيمي و علوم كاربردي مثل كامپيوتر نتوانيم با ملل اروپا و امريكا رقابت كنيم، اما با داشتن مرده ريگ‌هايي مثل شاهنامه, مثنوي و بيگمان مي‌توانيم در علوم انساني حرف‌هاي تازهاي براي جهانيان داشته باشيم. ناخوش نمي‌بينم كه به مسئله‌ي پيوند اساطير با دانش روان شناسي اشارتي هر چند كوتاه داشته باشم: بي‌گمان يكي از عوامل رشد روان شناسي نوين در جهان غرب، پيوند خوردن آن، در همان آغازهاي تكوين، با اساطير كهن ملل اروپايي به ويژه اسطوره‌هاي هومري يونان باستان بوده است.

   زيگموند فرويد با درك اين حقيقت كلي كه اساطير، بازگفت چوني‌هاي روان آدمي و نمايش تنوعات نفساني انسانهاست به مطالعه داستانهاي اساطيري كهن پرداخت و با تا‌‌‌مل در درونه‌ي آنها به زودي دريافت بسياري از قهرمانان اين داستانها نه افراد واقعي كه نماد تيپهاي گوناگون انساني‌اند و مي‌توانند ما را در شناخت بنيادهاي سرشتيني كه نوعيتمان بر آنها استوار است ياري كند. وي با مقايسه‌ي منشها و رفتارهاي بيماراني كه به مطب او مراجعه مي‌كردند با منشها و رفتارهاي قهرمانان ديرينه، به زودي دريافت كه به رغم تنوعات بيحدوحصر صفات نفساني آدمها مي‌توان آنان را در نمونه‌هاي كلي معدودي دسته‌بندي كرد. دريافتهاي پراكنده و گوناگون حاصل از مطالعات عملي و نظري فرويد به اينجا انجاميد كه همانگونه كه در جهان اسطوره، دوگانگي مبناي ساختماني روان انسان است، هر آدميزادي چونان قهرمان اسطوره از درون با خويشتن در تضاد است.

   كشف غرايز متضاد اروس و تاناتوس كه حتي نامهايشان ناشي از بُعد اساطيري‌شان است، فرويد را به اينجا هدايت كرد كه اگر وحدت هويت آدميزاد از درون دستخوش تضاد و حتي گاهي تناقض نباشد نمي‌تواند تطور بپذيرد و در آن صورت تحولات بزرگ افراد و اجتماعات بشري در طول هزاره‌ها توجيه‌پذير نخواهد بود. بعدها شاگردان فرويد و ديگر روان شناساني كه به نوعي از او تاثير پذيرفته بودند به خصوص كارل گوستاو يونگ با درك پيوند عميق و همه سويه‌ي موجود ميان روانشناسي و اسطوره، افق‌هاي تازه‌اي را روياروي دانشمندان اين رشته گشودند و اين روند كار ساز و نتيجهبخش همچنان متداوم است. يونگ با استغراق در متون اساطيري و مذهبي جهان، دريافت كه فرهنگ بشري در حقيقت دگرديسي همين مباني اساطيري است كه در روان آدمي به مثابه‌ي صورت‌هاي ازلي (آركي تايپها) جلوه‌گري كرده اند. پژوهش‌هاي يونگ نشان داد كه فرهنگ و پاره‌هاي آن از دست حماسه‌ها و اسطوره‌ها، اديان و مذاهب، فلسفه‌ها، عرفان‌ها، اخلاق‌ها حتي هنرهاي زيبا هيچ جز بر هم نهاده‌هايي حاصل تعامل مداوم عالم‌هاي صغير و كبير در يكديگر نمي‌توانند بود.

   من دانش آموز دبيرستان بودم كه وجود سه ضمير مشترك خود، خويش و خويشتن در دستور زبان فارسي، نظرم را جلب كرد و چون اين ضماير را با ضمير مشترك سلف (SELF) در زبان انگليسي مقايسه كردم ، متحير شدم و تصميم گرفتم، توجيهي براي تثليث ضماير مشترك در زبان مادري بيابم. اندك اندك با تامل در متون منظوم فارسي خصوصا شاهنامه، به اين نتيجه رسيدم كه نياكان ما به گونه‌اي غريزي به وجود ضمائر دوگانه‌ي خود آگاه و ناخودآگاه، پي برده بودهاند." خود" را به جاي خود آگاه يعني ضمير و وجداني كه از تولد به بعد در طول زندگاني‌مان شكل مي‌گيرد، و "خويش" را به جاي ناخود آگاه يعني ضمير و وجداني كه از وقتي سلول‌هاي جنسي پدر و مادرمان، در تخمه يا زيگوت با هم به يگانگي مي‌رسند به صورت نرم افزاري پنهان در وجود ما تشكيل مي‌پذيرد، به كار مي‌برده اند. مفهوم و مدلول "خويشتن" نيز، از دقت در اجزاء دوگانه‌ي آن روشن مي‌شود، يعني اين تن ظاهري ما كه جهان آفرين نرم افزار پنهان "خويش" را بر آن تعبيه كرده است.

   البته چنانكه مي‌دانيم واژه‌هاي اصطلاحي دانش‌ها، در زبان عوام الناس اندك اندك كاربردهاي عام تر مي‌يابند و واژه‌هايي كه در مدلول و مفهوم با هم اندكي متفاوت‌اند و به قول زبان شناس‌ها با هم نوآنس دارند، كاربردشان با يكديگر درمي‌آميزد.

   بنابراين كسي نبايد متوقع باشد كه فارسي‌زبانان در كاربردهاي ضماير خود و خويش، دقت به عمل آورده باشند و همواره با لحاظ تفاوت اندكشان با هم، آنها را استعمال كرده باشند. اين حقيقت وقتي بيشتر صراحت خواهد يافت كه به ياد بياوريم كه در زبان، هيچ دو يا چند واژه‌ي مترادفي دقيقا هم معنا نيستند و دليل وجود دالهاي متفاوت در اين گونه موارد، بي‌گمان وجود مدلولهاي متفاوت آنها است، هر چند كه اين تفاوت به قدري كمرنگ شده باشد كه از سوي صاحبان زبان ديگر دريافتني ننمايد.

   خلاصه تاملات بيشتر من در حماسه‌هاي ايراني از قبيل شاهنامه، گرشاسب‌نامه، بهمن‌نامه و مرا متقاعد كرد كه خويشتن در حقيقت سخت افزار وجود ما: همين تني است كه خويش ما را نرم افزار پنهان ما كه به گونه‌اي شقه شده در اسپرم پدر و اوول مادر، تعبيه شده است و بر هم نهاده‌ي شگفت‌انگيزي از آن در سلول تخم حضور مي‌يابد- يدك مي‌كشد. "خود" نرم افزار پيدايي است كه در اثر درگيري‌مان جهان پيرامون از بدو تولد به بعد ، اندك اندك به ميانجي حواس و آزمون‌هايشان فراهم مي‌آيد و از همه‌ي آموخته‌هاي ما برخوردار است و تقريبا همين عقل مكتسب ماست.

   تامل در شاهنامه به من آموخت كه ستيز ميان تقدير و تدبير يا به اصطلاح شاهنامه، بخشش و كوشش، در ساحت فردي هيچ جز درگيري مستمر ميان خويش و خود آدميان نيست. در حقيقت اين دوگانگي دروني ماست كه به صورت تضادهاي بيروني جلوه گري مي كند.

   از حق نمي‌توان گذشت ما ايرانيان ميراث‌داران يكي از درخشان‌ترين مجموعه‌هاي اساطيري و حماسي جهانيم و دريغ است با چنين گنجينه‌ي عظيمي به ياري روان‌شناسي دنياي امروز برنخيزيم. اگر روان‌شناس بزرگ اتريشي، مسائلي از قبيل عقده‌ي اوديپ، عقده‌ي الكترا، نارسيسيسم را پيش كشيد و به مدد سنجش آدمهاي زمانه‌ي خود با قهرمانان اساطير يونان و روم، به منظور درك درست‌تر روان بشر، گام‌هايي برداشت، اگر يونگ با طرح مسئله‌ي ايوب و رنج وي، پرتوهايي بر ظلمات روان آدمي تابانيد و بسياري اگرهاي ديگر، ما ايرانيان در اساطيرمان، شخصيت‌هايي همچون رستم، اسفنديار، سياووش، ايرج، سوفزاي، گردآفريد، گرديه، سيندخت، سودابه، شيرين و داريم كه اگر در پيرامون‌شان بررسي‌هاي لازم را به عمل آوريم بي‌ترديد به كشف نمونه‌هاي مهم ديگري از شخصيت‌هاي بشري، نائل خواهيم آمد. بررسي منابع آئيني و اساطيري و حماسي پيش از اسلام حتي پاره‌اي از منابع اسلامي، مي‌تواند در آينده‌اي نه چندان دير، ما را به عنوان ملتي كه توان توليد علم را براي همه جهان دارد به جهانيان بشناساند.

   شناخت تيپهاي متنوع روانهاي انساني، يكي از بهره‌هاي حاصل از پژوهيدن در حماسه‌ها و اساطير ايراني است. نمونه‌ي ديگري از كارايي اين متون را در زمينه روان شناسي مورد توجه قرار مي‌دهيم:

   در شاهنامه، همه‌ي قهرمانان داستانها، انسانها يا موجودات طبيعي ديگر مانند اسب و شتر و مرغ طغري و نيستند. بخش بزرگي از اين نقش آفرينان ما بعدالطبيعياند و در اين ميان ديوها، بيش از همه به صحنه‌ها و كردارهاي اساطيري و حماسي رونق مي‌بخشند. اين ديوها هم دو دسته‌اند: دسته‌اي چون اكوان، جويان، فولادوند، ديو سفيد و داراي تجسد مادي‌اند و دسته‌ي ديگر، ديوهاي دروني‌اند و صرفا جنبه‌ي نرم افزاري دارند و در درون ما آدميان جا خوش كردهاند. بلند آوازترين‌شان پنج ديوند كه انبوهي از كردارهاي آدميان را پنهاني رقم مي‌زنند: آز، نياز، خشم, رشك و كين. ممكن است درباره‌ي حقيقت وجودي ديوهاي متجسد شاهنامه، ترديد كنيم و وجودشان را وهمي و غيرواقعي بپنداريم، اما اين پنج ديو، همان اندازه واقعيت دارند كه پنج انگشت هر يك از دستهايمان. همين ديوها هستند كه وقتي در بيرون زمينه‌ي مساعد براي عرض اندام پيدا نمي‌كنند از نهانگاه روان به درمي‌آيند و شر به پا مي‌كنند. هيچ يك از ما، وجود اين پنجه‌ي سر پنجه را انكار نمي‌توانيم كرد. وقتي خشمگين مي‌شويم، ديو خشم از كمينگاه خود كه همان خويش ماست بيرون مي‌آيد و ما بي‌هيچ گماني خود را در اختيار وي مي‌بينيم. وضعيت ما در هنگامه‌هايي هم كه ديو‌هاي آز و نياز و رشك و كين سر به طغيان برمي‌دارند جز اين گونه نيست. دخالت‌هاي آشكار و پنهان همين ديوهاست كه در حماسه و اسطوره شگفتي مي‌آفريند. تفحص در شاهنامه به ما مي‌فهماند مادام كه اين ديوها در اندرون ما در كمين موقعيت‌هايي براي سربرآوردناند، شر نيز در جهان بيروني، هستي خواهد پذيرفت. في‌المثل جنگ وقتي درگير مي‌شود كه هر پنج ديو با هم طغيان كنند. به همين دليل است كه در جنگ، آئينهاي اهورايي را فرو مي‌گذاريم و همه‌ي ميزان‌هايي را كه در زمان آشتي به كار مي‌داريم به سويي مي‌نهيم. تنها در هنگامه‌هاي پيكار نيست كه اين ديو‌ها از پناه‌گاهشان بيرون مي‌زنند. در انقلابها، آشوبهاي اجتماعي، شيوع بيماري‌هايي چون طاعون، وبا و نيز اين اهريمنواره‌ها، سربرمي‌دارند و با همه‌ي ناروايي‌هايي كه از آنان سرمي‌زند، جامعه را براي تحقق ساماني ديگرين، آماده مي‌كنند. وجود اين ديو‌هاي دروني، تنها كاركردشان منحصر به زمان جنگ، يا شيوع بيماري يا آشوب اجتماعي و انقلابات نيست. در شرايط عادي هم اين ديو‌ها به ما خدمت مي‌كنند. مثلا نياز جنسي، ما را به جستجوي جفت وامي‌دارد و نياز به غذا ما را به دنبال كار اقتصادي مي‌كشاند. ديوهاي دروني براي ما حكم ناخن و دندان را دارند، در عين حال كه در هنگام ستيز با دشمن به كارمان مي‌آيند، در شرايط عادي هم برايمان گره‌گشايي مي‌كنند و هم حوادث زندگي را نرم و پذيرفتني مي‌نمايند.

   تامل در حماسه‌ها به ما مي‌فهماند كه وجود ديوهاي دروني و بيروني براي تحقق زندگي فردي و اجتماعي ما، ضروري است و آرمان جهاني فاقد ديو و ديوانگي، خلاف برنامه‌ريزي كلان عالم كون و فساد است. ما آدميان، هرگز فرشته نخواهيم شد و زندگي آدميزاد، هرگز تهي از گناه و خلاف نخواهد بود. ممكن است دوران خوش جمشيدي نويني براي يك هزاره هم دوام بياورد، اما سرانجام آن خوشي به ناخوشي خواهد انجاميد، به همان گونه كه دورانهاي ناخوش ضحاكي‌هاي نوين نيز در سرتاسر جهان، پايان خواهد پذيرفت. جهان همواره ميان دو قطب خير و شر در نوسان خواهد ماند. كشف نمونه‌هاي تازه شخصيت‌هاي انساني، ضرورت وجود ديوهاي دروني و بيروني در جهان و تتابع خير و شر از پس يكديگر، نتايج منحصر به فرد مترتب بر حماسه‌ها و اساطير ايراني نيست. مباني اساطير ايراني از جمله قائل بودن به وجود دو سامانه‌ي گيتاني و مينوي در كليه‌ي امور عالم وجود، باور به فروهر داشتن همه‌ي موجودات به ويژه انسان، نقش حيرت‌آور رويا در عوالم اساطيري حتي دورنمايه‌هاي رنگارنگ داستان‌هاي حماسي، آرمان‌گرايي‌هاي‌ گوناگون جا خوش كرده است. اين همه نمايشگر اين حقيقت بزرگ‌اند كه روان‌شناسان سرزمين ما با همدستي و همداستاني اسطوره‌شناسان و ادبيات‌دانان ايراني خواهند توانست در جهت غناي دانش روان‌شناسي، گام‌هاي بلندي بردارند و مردم ما را از ننگ بزرگ ستروني علمي و انديشگي برهانند.

   ملت ايران، در گذشته‌هاي دور در توليد فرهنگ بشري، نقش‌ها داشته است. انديشه‌هاي زردشتي، با نفوذ در ديانت يهود و از آنجا در مسيحيت و اديان ديگري كه در پي آن آمدهاند، تاثير گذار بوده است. ديانت‌هاي ماني و مزدك، به نوبه‌ي خود سنگين‌ترين و ماندگارترين تاثيرات را بر فرهنگ بشري گذاشته‌اند. مذهب باشكوه مهر كه هم اكنون نيز بخش بزرگي از آن در پوسته‌ي مسيحيت به حيات خود ادامه مي‌دهد. حتي انديشه‌ي شادي‌گرايي كه از روزگار كتيبه‌ها تا به امروز يكي از اصولي‌ترين بن‌مايه‌هاي فرهنگ ماست و موجب جهاني شدن شاعران بزرگ ايران چون فردوسي، نظامي، خيام، مولانا، سعدي، حافظ، بيدل و همين تبليغ ناگزيري شاد زيستن در سروده‌هاي آنان است. همه, نمودار تاثيرگذاري فرهنگ ايران زمين در همه‌ي فرهنگ‌هاي بشري است.

   برمي‌گرديم به شاهنامه، دلم مي‌خواهد خاطرنشان كنم كه درونمايه‌هاي داستانهاي اين حماسه در بيشتر موارد شمولي بشري دارند و اين شاهكار را هر چند ايرانيان در ميان انداخته‌اند، محتوايي جهاني و بين‌المللي است. به عنوان نمونه يكي از دستاوردهاي فلسفه‌ي قرن بيستم كه يكي از فلاسفه‌ي انگليسي، برتراند راسل در باب آن روشنگري‌هاي فراوان كرده و بنياد ليبراليسم غربي هم بر آن استوار است، مسئله‌ي تولرانس است. راسل نشان مي‌دهد كه جهان، جهاني است نسبي و همه‌ي احكام و قوانيني كه بر جهان فرمانروايند نيز نسبي‌اند. بنابراين ما انسان‌ها بايد در كليه‌ي باورداشت‌هاي يقيني خود تولرانس داشته باشيم. يعني يك دربي‌نهايت هم كه شده، در درستي آنها ترديد روا داريم. همين پيغام جهان مدرن را مي‌توانيم با خواندن داستان پايان كار كيخسرو دريافت كنيم. به موجب شاهنامه، كيخسرو، وقتي به انجام تمام ماموريت‌هاي خود كه فرجامين‌شان تسخير توران و كشتن قاتلان پدرش سياووش است، توفيق حاصل مي‌كند, دستخوش تشويش مي‌شود و با خود مي‌انديشد كه ممكن است تكاثر قدرت, وي را نيز به سرنوشت جمشيد و كاووس و ضحاك، خودكامگان گذشته دچار كند و دور شدن فره‌ي ايزدي را از او باعث آيد. اين تشويش رفته رفته در روان او بالا مي‌گيرد و برآنش مي‌دارد تا از پادشاهي كناره گيرد و زنده به حضور اهورامزدا بار يابد. در پي اين تصميم‌گيري چند بار چله مي‌نشيند و در اين ميان با سروش كه فرشته‌اي رابط ميان انسان‌هاي اهورايي و اهورا است، چند بار به گفت و گو مي‌پردازد. مقارن اين اربعين گرفتن‌ها، كارهاي مملكتي دچار اختلال مي‌شود و بزرگان از راه‌يابي به حضور وي باز مي‌مانند و چنين گمان مي‌برند كه ديو به اندرون شاه راه يافته است. چنين است كه دست به دامن زال و رستم مي‌شوند و از آنان مي‌خواهند تا به دربار بيايند و شاه ديوانه را به راه اهورا باز گردانند. زابلستانيان به دربار مي‌آيند و به شاه هشدار مي‌دهند كه ديو راه وي را زده است، اما شاه به آنان مي‌گويد: همه‌ي كارهاي اخير او به گفتار سروش و فرمان اهورامزدا است. طرح و توطئه‌ي اين پاره از داستان كيخسرو به گونه‌اي است كه ساده‌ترين مخاطبان هم اين پيام را از آن دريافت مي‌كنند كه بسا مواقع، راه‌هاي اهورا و پيام اهريمن سخت به هم ماننده‌اند و هيچ كس حق ندارد در مواقعي از اين دست با باور مطلق و صددرصد با قضايا روياروي شود. دريافت همين يك درونمايه‌ي شاهنامه به اعتقاد من، از سوي بشريت امروز، كفايت مي‌كند كه ملتها و گروه‌هاي انساني به دشمني‌ها و درگيري‌هاي عقيدتي خود پايان دهند و بدانند ميان حق و باطل بسي كمتر از چهار انگشت كه تنها نقطه‌اي فاصله است:

         فرق شيطان و خدا، بسيار نيست,           از رجيمي تا رحيمي نقطه اي است!

   در پايان براي آنكه مخاطبان عزيز رنگارنگي درونمايه‌هاي شاهنامه را با چيره‌زباني فردوسي توامان دريافت كنند و بدانند كه پيامهاي اين اثر فراز و فرودهاي روان آدميزاد را به دقت به نمايش مي‌گذارند، پنج بيت از اين حماسه را كه در عين هم وزني، هم قافيه و هم رديف نيز هستند به يادشان مي‌آورم:    

1- بـد و نيـك هر دو ز يـزدان بود             لـب مـرد بـايـد كـه خـندان بـود

   اين بيت سخن اسفنديار است وقتي بر سر دو راهي دژ گنبدان، ناگزير از كشتن شتر پيشاهنگ مي‌شود و اين امر وي را به هراس مي‌اندازد كه نكند اين هشدار تقدير خوني شخص وي باشد.

2- چـو بـخشايـش پــاك يـزدان بـود           دم آتـــش و بـاد، يـكـسان بـود

   اين بيت را فردوسي بعد از آنكه سياووش از ميان كوه آتش چنان بي‌گزند مي‌گذرد كه ((گويي سمن دارد اندر كنار)) به قلم آورده است.

3- بـهيـن زنـان جهـان آن بـود             كـه از وي لـب شـوي خـندان بـود

   اين بيت سخن سپينود، دختر پادشاه هند و همسر بهرام گور است.

4- گـذر كردن از سختي آسان بود         دل تـا جـداران هــراســان بــود

   اين بيت سخن بوذرجمهر، صدراعظم روزگار انوشيروان است كه از سوي اين پادشاه، در زندان با شكنجه‌هاي گوناگون به سر مي‌برد. بوذرجمهر اين سخن را در پاسخ پادشاه كه احوال او را به وسيله‌ي آبدستاندار خود جويا مي‌شود، بر زبان مي‌راند و شاه را كه هر بار با افزودن شكنجه‌هاي وزيرش، دوست دارد از وي پاسخي تسليم‌گرايانه و حاكي از ناتوانايي بشنود، نا كام مي‌گذارد.

5- سگ آن به كه خواهنده نان بود                   چو نانش دهي، دشمن جان بود

   اين بيت سخن خسرو پرويز است در پاسخ به يكي از انتقادهاي پسر ناخلف خود شيرويه كه به او خرده گرفته است كه به سربازان و نيروهاي نظامي چنان كه بايد از نظر مالي نرسيده و همواره آنان را در فقر و ناداري نگاه داشته است.



- اين مقاله نخست بار در نشريه كتاب ماه فلسفه و ادبيات، انتشار يافته و همچنين مجله پژواك نيز آن را به چاپ رسانده است.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید