عضویت   تماس با ما

اميد در شاهنامه

اصولاً در فرهنگ‌های هزاره ای پیش از آن که آدمیان به تفاوت میان امور قائل شوند به دلیل عدم انفکاک رویدادها از همدیگر در ذهن آنان، نوعی یگانه بینی شکل می گرفته است تا آنجا که از نشانه‌ها و نمودارهای فرهنگ کهن ایرانی می توان در یافت در آغاز این فرهنگ صورت سیمرغی داشته است یعنی مبین هم گوهری اضداد بوده است. چندان که می دانیم سیمرغ در فرهنگ ایران باستان از سویی سپندینه و از دیگر سوی گجستک است. هم از پهلوان بزرگ ایران رستم و خاندان او پشتیبانی می کند و هم اسفندیار در هفت خان با وی چونان دشمنی اهریمنی به نبرد می پردازد. روزگار فرهنگ سیمرغی، روزگاران پیش از پیدایش نگره‌های ثنوی از دست دادن زرتشتی گری و مانویت است. در آن روزگاران سایه، پرستارروشن و روشن، پرستنده سایه به شمار می آمده است. حتی بعد از به وجود آمدن گسل و برزخ لایبتغان موجود میان خیر و شر در فرهنگ ایرانی از طریق این دو آیین همچنان بن یگانه ی آن دو در تفکر زروانی و زاده شدن اهورا و اهریمن از بطن وی بازتاب پیدا می کند و بعدها در دیالکتیک عرفان با پذیرش اصل یگانگی اضداد فرهنگ ایرانی به اصل اصیل خویش که همان سیمرغینه گی است بازگشت می کند. با این تمهید که ایرانیان همواره پس از گذار از شب تاریک به روز روشن می رسیدند و پس از عبور از زمستان سرد و منجمد به تابستان گرم و جاری نقل مکان می کردند چنین مفهوم ذهنشان شد که جایی برای یأس نمی تواند بود. که همواره هر دو سوی شـب تاریک را روز روشن و هر دو جانب زمستان سرد و افسرده را تابستان گرم و گیرا می یافتند. فرهنگ ایرانی در رویه‌ها و ابعاد خود طبیعت گراست و از گرایش‌های آن در جهت ترتیب دادن دکترین‌های فکری استفاده کرده است. ما به میانجی وجود سفره‌های عظیم نفت و گاز در زیر خاک‌های سرزمینمان دیانت زرتشت را که مینوین بودن آتش و معراج گر بودن اشتعال آن از مبناهای اساسی است تدارک دیدیم و مذهب مانی بر اساس تأمل ذهن ایرانی در تاریکی و روشنایی موجود در طبیعت وجود پیدا کرد. و دیانت مهری که به گمان ما همان آیین سیمرغی است قبل از این هردوان: زرتشتی گری و مانویت به ذهن ایرانیان آمد. این حقیقت را با توجه به یگانگی سیمرغ آفتاب می توان پذیرفتار آمد.

بنا براین مقدمات طبیعتی که هرگز کم نمی آورد و در کار خود فرو نمی ماند و تجلیاتش در پی هم مستداماَ پدیدار می شود می تواند موجد فلسفه ی امیدواری در فرهنگ ایرانی باشد. انسان ایرانی از دورترین روزگاران می دیده است که در نهاد طبیعت نوعی کارسازی مسلسل در کار شکل گیری است و این کارسازی همواره روی درتکامل دارد. حتی حلقات آفرینش از جماد تا مردم همواره رو در بهی دارد. خود به خود اندیشه ی تکاملی را پذیرفتار آمده است و با تحقق انسان به عنوان واپسین حلقه ی زنجیر تکامل خود به مثابه ی شاه کلیدی در دست آفریدگار جلوه گر شده است:

چو زین بگذری مردم آید پدید                         شد این قفل‌ها را سراسر کلید

با این تعبیر عالم کبیر به طور تفصیلی مدرس امیدواری است و در فرجام عالم صغیر نیز جز مبلغ و مروج امید نمی تواند بود. چنین است که می توان امیدواری را فتوای ذهن ایرانی در قبال تأملات او در قبال جهان بیرونی و طبیعت اندرونی به شمار آورد.

میان نور و امید و ظلمت و یأس، هماهنگی تام و تمامی بر قرار است. نا امیدی، ابهام و غموض می آورد و آدمـی را از وصـول به نـورانیت تحقق آرمـان‌هـا باز می دارد و به عکس، امید، روشنایی می آفریند و در پرتو آن، انسان امیدوار، با آینده ی خود، دیدار تواند کرد.

در شاهنامه صدها بار به اصطلاحات روشنروان و تیره روان باز می خوریم. تیره روان کسی است که در حال باختن امید خویشتن است و روشنروان کسی است که نسبت به آینده وقوف دارد و توفیق که همان همخوانی تقدیر ایزدی و تدبیر بشری است، همراه اوست.

***

در میان همه ی اقوام باستانی اعتقادی را ساری و جاری می بینیم مبنی بر این که خداوند حامی و پشتیبان بی گناهان است. چندان که برای آنان حتـی امـور را از مجاری طبیعی خود خارج می کند. آتش سوزنده برتن بی گناه کارگرنمی شود، گوگرد سوخته که سمی قاتل است بی گناه را نمی کشد و...فی المثل در حماسه ی ایرانی وَرِ گرم که همان گذار کردن از انبوه آتش است را در کار می بینیم. سیاوش از کوه آتشی که پدر، به تلقین نامادری برای سوزاندن او فراهم آورده است به سلامت گذار می کند چنان که گویی سمن درکنار دارد، از آن سوی حریق شعله ور بیرون می آید. در همین جاست که فردوسی می گوید:

چو بخشایش پاک یزدان بود                  دم آتش و باد یکسان بود

(شاهنامه،ج2،ص407)                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               

"یکی از درخشان ترین داستان‌های شاهنامه، داستان سیاوش و سودابه است و درخشان ترین پاره ی این داستان، ماجرای گذار کردن این شاهزاده ی پاک و پالوده از کوه آتش است. اندیشه ی بزرگی که در این پاره از داستان سیاوش با آن رویاروییم این است که خدا پناه بی پناهان و فریاد رس بیچارگان و درمانگان است. از لحـظه ای کـه سیاوش سـوار بـه میان آتـش می تازد تا لحظه ای که بی گزند از آن بیرون می آید، آدمی خویشتن را با شیرین کاری خداوند در یاری رساندن به درماندگان و بی پناهان رویاروی می بیند."(ازرنگ گل تا رنج خار، ص 757-758)

سیــاوش سیــه را بـــه آتــش بتاخت              تو گویی که اسپش بــه آتــش بساخت

زهــر ســو زبــانــه هــمی بــردمـید              کسی خــود و اسـب سیـاوش نــدیــد

یکی دشـت بـا دیـدگـان پــر زخــون                کـــه تــا او ز آتش کــی آیــد بــرون

زآتـــش بــــرون آمـــــد آزادمـــرد               لبان پر زخنـده دو رخ هــمــچــو ورد

چـو او را بـدیـدنـد بــرخــاست غــو                کـــه آمــد بـرون زآتـش آن شــاه نو

اگــر آب بـــودی نــمی تــر شــدی               ز ترّی همه جامــه بــی بــر شــدی

چنـــان آمــد اسـب و قبــای ســوار               کــه گـفتی سمــن داشت انــدر کنار

چــو بخـشایــش پــاک یــزدان بــود               دم آتـــــش و بــــاد یکـــسان بــود

(شاهنامه،ج2،ص407)

در حماسه‌ها و اسطوره‌های ایرانی که شاهنامه از نمایان ترین بروزات آنها است جهان مانند درختی است که انسان از آن حاصل می شود. در فرهنگ ایرانی انسان امید خداست. یعنی خدا درخت جهان را کاشته است تا به میوه ی انسان دست یابد. در حقیقت چشم داشت خدا از آفرینش همه ی هستی‌ها حصول انسان و وصول خدا به اوست. بنابراین ما که امید خلقت هستیم خود به خود باید پروردگاری امیدوار را در درون خـودمـان پذیرفتار شویم علی الخصوص که شاهنامه انسان را کلید همه ی قفل‌های یزدان آفرید می شناساند:

چو زین بگذری مردم آمد پدید                        شد این بندها را سراسر کلید

(شاهنامه،ج1،ص6)

فردوسی خود دهقان است و مأخذ داستان‌های شاهنامه نیز دل و دماغ دهقانان. سرو کار دهقانانی چون او و دهقانانی چون راویان حماسه ی ملی ما هم با داستان‌های کهن و هم با درختستان سر بر کرده از خاک است. اصلاً در تصورات اساطیری مشرق زمین انسان هر چه انسان آفریده است از درخت به عمل آمده است.در"گرشاسبنامه"ی اسدی طوسی، شاعری که خود به نگاهی فرزند خلف فردوسی است، به بخشی باز می خوریم که طی آن گرشاسب پهلوان در دیدار با برهمن هندی با او پرسش‌هایی فلسفی را در میان می گذارد. از جمله می پرسد:

بـپــرسیــد کــــز کـــار آدم ســخــن            چــه دانــی کــه گــویــند گـل بد زبن

دگــر گفــت کـایـزدش چــون آفـریــد            ورا از درخــــتـــی پــــدیـــد آوریــد

بفــرمـود پـــس تـــا درخـــت از درون            بــکــافـنــد و زو آدم آمــــد بـــــرون

نشاید کـه زایــد بــه مــــردم درخـــت           تــو بـگشـای اگــر دانـی این بند سخت

و برهمـن چــنیـــن پاســـخ مــی آورد:          

بـــه پــرسنده گفت آن که چرخ و زمین            هـم او کـــرد از او کــی شگفت آید این

ز چـیزی شگـفت ار بـمانـی بــه جــای             شگفت از تـو باشـد چنــان نــز خــدای همـان کــز نــچیز آفریــده است چیـز                   ز چیـز او کنــــد چیــز،نــشگفت نیــز

چــو بنیــاد مــا از گــل آمــد درسـت             چنین دان کـه گــل بــود آدم نخســت

درخـتی شنــاس ایــن جــهان فــراخ              سپهرش چو بیـخ آخشـیـجانــش شــاخ

ستــاره چــو گــل‌هــای بـسیــار اوی              همـه رستنــی بــرگ و مـــا بـــار اوی همـی هــر زمـــان نـــو بـــرآرد بری                 چو این شــد کهــن بــردمــد دیگــری بدیـن گـونـه تـا بیـخ و بــارش به جای    بـمانـد، نـه پـوســد نــه افتــد ز پــای

درخــت آن کــه زو آدم آمـــد بــرون              بدان کـاین بــود کت بگفتــم کــه چون

به تــخـم درخــت ار فتـی در گمــان               نــگـه کـن بـرش تــخــم بــاشد همان

بــر ایــن جـهان مــردم آمــد درسـت              چنان دان که تخمش همین بد نخست

چنان چون درخت آمــد از بهــر بــار                جهان از پی مـــردم آیـــد بــه کــار

درخــتی کـــز او نیــز نـــایـدت بـر                جـز از بــهـر کنـــدن نـشایــد دگــر

جـهان نیز کــز مردم و کشت و رست                تهی شــد، شود نیست چون بد نخست

(گرشاسبنامه ی اسدی طوسی، ص143و144)     

بی گمان در ذهن فردوسی میان درخت و داستان دست کم ناخودآگاه پیوستگی بوده استکه در جای‌های مختلف، شاهنامه را به درخت مانند کرده است از جمله در مقدمه ی داستان سیاوش و سودابه می خوانیم:

اگـر زنـدگـانی بـود دیـر یاز                            بــدین دین خرم بمانم دراز

که یک میوه داری بماند ز من                          کـه نازد همی بار او بر چمن

(شاهنامه،ج2،ص384)

داستان رستن درخت از خون سیاوش نیز درخور تأمل است و ماجرا از زبان استاد طوس خواندنی:

زخاکی که خون سیاوش بخورد                        بـه ابـر انـدر آمــد یکی سبز نرد

نـگاریده بـر بـرگ‌ها چهـر اوی                        همی بوی مشک آمد از مهر اوی

بـه دی مـه بـسان بهاران بدی                         پرستشــگه ســوگــواران بــدی

(شاهنامه،ج2،ص501)

پیام این کردار اساطیری این است که بازماندگان مقتولان بی گناه باید همیشه امیدوار باشند که جبار منتقم کین شهیدانشان را باز خواهد ستاند.

اصولاً فردوسی به دلیل این که دهقان است و با درخت سر و کار دارد، زندگی اش با امید است. کشاورز دانه را می کارد اما منتظر مساعدت خدا، باد، آفتاب وباران است. بنابراین به طور کلی زندگی فردوسی بر اساس انتظار و امید است. حتی اگر این را نپذیریم که انگیزه سرایش شاهنامه، دریافت پاداش از محمود غزنوی بوده است، اما این واقعیت با زندگی فردوسی هماهنگ است. کتاب شاهنامه مانند درخت است، درخت با امید زنده است.

در اسطوره ایرانی انسان فرزند دو شاخه ریواس است که از شکم گاو ازلی می روید. یکی مشی می شود و دیگری مشیانه، بنابراین ذات انسان دوگانه است و یکی از این دوگانه‌ها، دوگانه ی خوف و رجاء یا نومیدی و امید است.

در مقدمه ی متن شاهنامه، می بینیم فردوسی سخن را به طور کلی با درخت برابر نهاده است و کوشش خود را در بازسازی نامه ی باستان، ساختن پایه ای دانسته که بتواند او را به شاخ این سرو سایه فکن برساند:

اگــر بر درخت برومند جای                  نیابم که از بر شدن نیست رای

کسی کو شود زیر نخل بلند                             همـان سایـه زو بــازدارد گزند

توانــم مگر پایه ای ساختن                            برآن شاخه ی سـرو سایـه فکن

(شاهنامه، ج1،ص9)

به هر حال این که در فرهنگ ایران باستان انسانیت ما آدم‌ها در دنباله ی حیوانیت و حیوانیت ما در پی درخت گونه گی ما فرا می رسد و چون زندگی درخت از دانه تا دانه همه از پیش تدبیر شده است می توان چنین نتیجه گرفت که انسان در فرهنگ ایرانی راهی درخت گونه را خواهد پیمود از سویی هر چه بیشتر به اعماق خویش نقب خواهد زد و از سوی دیگر هر چه پیشتر به سوی آسمان فرا خواهد رفت. راهی برای درنگ وسکون رویاروی او نیست و موجودی که حرکت ذاتی اوست بی گمان بی برکت امید نخواهد ماند. که گفته اند:

از تو حرکت از خدا برکت.                         

گاه گاهی امید در دل مخاطبان شاهنامه از طریق نمایش رحمت و شفقت جانوران نسبت به انسان‌های بی پناه و در مانده باز نموده می شود. چنان که می بینیم فرانک پس از کشته شدن شوی خویش آبتین، فرزند خویش را به نگهبان مرغزاری که گاو برمایه در آن می چرد می سپارد و کودک وی سه سال با شیر آن گاو پرورده می شود:

خردمند مـام فریــدون چـو دیــد                    که بر جفت او بر چنان بد رسید

فرانک بدش نام و فرخنــده بــود           به مـهر فـریـدون دل آگنـده بود

روان گشت و دل خسته از روزگار            همـی رفـت گـریان سوی مرغزار

کجــا نـامـور گـاو بـرمـایه بــود             که روشنده بـر تنش پیرایــه بود

بـه پیـش نـگهـبان آن مــرغـزار            خروشیـد و باریـد خـون در کنـار

بدو گفت کین کـودک شیرخـوار             زمــن روزگــاری بــه زنـهـار دار

پــدروارش از مــادر انـدر پذیـر             وزیــن گــاو نغزش بپرور به شیر

پــرستنده ی بیـشه و گـاو نغــز            چنین داد پـاسـخ بـدان پـاک مغز

که چون بنده بر پیش فرزند تــو             ببـاشـم پــذیــرنــده ی پند تــو

(شاهنامه، ج1،ص 40)

و نیز وقتی سام فرزند خویش را به جرم سپیدی موی به البرز کوه می برد و در آنجا به امید خدا رها می کند سیمرغ او را چون جوجه گان خویش می پرورد:

خداوند مهری به سیمــرغ داد                         نکرد او به خوردن از آن بچه یاد

فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ                        بزد برگرفتش از آن گرم سنگ...

سوی بچه گان برد تا بنــگرند                          بـدان نالـه ی زار او نــشکرند

ببخشود یــزدان نیـکی دهش                          کجا بودنـی داشت انـدر بوش...

شگفتـی بـر او بـر فگندند مهر                         بماندند خـیره بدان خوب چهر...

بدین گونـه تـا روزگـاری دراز                          برآمد که بد کودک آنجا به راز

(شاهنامه، ج1،ص111)

***

وقتی اعتقاد داشته باشیم مکافاتی در میان است همیشه امیدواریم که ثمر کارهای نیک خود را ببریم. در داستان بهرام و لنبک و براهام، تقدیر سرانجام پاداش خوش منشی و پاک دلی لنبک را می دهد و به میانجیگری بهرام گور او را صاحب دارایی عظیم براهام می کند:

که این میزبانی تو را بر دهد                چو افزون کنی تخت و افسر دهد

(شاهنامه، ج5،ص1604)

در داستان بهرام و بازرگان و شاگرد، تقدیر شاگرد بازرگان را به خاطر گشاده دستی و سخاوت او پاداش می دهد و به میانجیگری بهرام وی را در جایگاه بازرگان می نشاند:

کنون ای خردمند دانش پذیر                           اگر بخردی یک سخن یاد گیر

بخیلی مکن ایچ اگر مـردمـی                          همانا ز تـو کــم کنــد خرّمی

(شاهنامه، ج5، ص1624)

در داستان بهرام و زن شیر دوش، تقدیر، زن شیر دوش را به خاطر مهمان نوازی و پاکدلی وی به میانجیگری بهرام به کام می رساند و از ناداری می رهاند:

تو با خنده و رامشی باش ازین                         که بخشود بر ما جهان آفرین

(شاهنامه، ج5، ص 1628)

اضداد در شاهنامه:

"جهان عرصه ی پیکار ضدهاست. نام و ننگ، اندوه و شادی، رنج و گنج، مهر وکین، خوشی و ناخوشی، بزرگی و خواری، و...با هم آمیخته اند و همان گونه که گفتیم کام سره ای در کار نیست."(ازرنگ گل تا رنج خار، ص 670) اگر اتفاق خوب پیش آید باید در انتظار پیشامد بد باشیم و بالعکس یکی از دو سوی تضاد دیگری را تداعی می کند. وقتی ناکامیم باید در انتظار کامیابی باشیم.

"فردوسی با آن که به یأسی فلسفی دچار است، راه رستن از این یأس را آویختن در شادی و خوشی و تمتع بر گرفتن از همین زندگانی موقت می داند و از مندرجات شاهنامه چنین پیداست که خود را نیز بدین چاره از چنگ نومیدی ژرف حکیمانه ی خویش می رهانیده است."(ازرنگ گل تا رنج خار، ص 671)

محتوای داستان‌های شاهنامه در حقیقت درگیری عناصر متضادی است که از یک مبدأ آغازیده اند. فی المثل ایرج و سلم و تور از تبار فریدون اند، اما این اشتراک در خاستگاه مانع بروز درگیری میان آنان نیست همان گونه که خویشاوندی رستم و سهراب، کسری و نوش زاد، رستم و شغاد، اسفندیار و گشتاسب از وقوع دشمنی میان آنان جلوگیری نمی تواند کرد.

در داستان گو و تلخند بیش از جاهای دیگر با اندیشه ی اشتراک مبدأ ضدها رویاروی می آییم. در این داستان گو و تلخند دو برادرند که از یک شکم زاده اند اما سرانجام سرنوشت، آن دو را در برابر هم قرار می دهد و یکی را به دست دیگری از پای در می آورد":(ازرنگ گل تا رنج خار، ص732)

"در شاهنامه به قهرمانی چون سیمرغ باز می خوریم که ما پیش از این او را موجودی اهورایی شمار آوردیم اما با ژرف نگری بیشتر در کار و حال وی، در می یابیم که این مرغ را می توان جانوری اهریمنی نیز شمارد؛ زیرا در عین حال که زال و رستم را در دشواری‌ها فریادرس است، شاهزاده ی اهورایی اسفندیار رویین تن به نیرنگ او از پا در می آید. این نمودار آن است که کردار او از سویی اهورایی و از سوی دیگر اهریمنی است. این است که ما این مرغ را هم در ردیف قهرمانان اهورایی جای دادیم و هم درشمار قهرمانان اهریمنی آوردیم. گوهر دوگانه ی این مـرغ و در آمدن فـریدون در پوسته ی اژدها و وجود شاهانی چون کاوس که هم از فره ی ایزدی برخوردار است و هم از چاکران دیوان خشم و آز است همه دلالت بر یگانگی هرمزد و اهریمن دارد و از خاستگاه یگانه ی آنان حکایت می کند. چنین توجیه و تحلیلی ابهام گیج کننده ای را که در داستان ضحاک با آن رویاروییم تا حدی تخفیف می دهد.

در داستان ضحاک، فریدون که پادشاهی اهورایـی است سـرانجام ضحاک اهریمنی را بـه دام می اندازد اما وقتی کشتن وی را می بسیجد، ناگهان سروش سبز پوش سر می رسد و به توصیه ی او به بند کردن وی در دماوند کوه بسنده می کند. در حقیقت اهورا فرشته ی خویش را می فرستد تا از اهریمن واره ای شفاعت بـه عـمل آورد. انـدیشه ی یگـانگـی خاستگاه هرمزد و اهریمن، به درستی می تواند تحول تضاد میان تقدیر کیهانی و تقدیر ایزدی را به توجیه، از عهده برآید.

اهورا و اهریمن در شاهنامه دو ضلع زاویه ای را می مانند که در نقطه ی رأس با هم یگانه اند، هر چند جدایی و دوری میانشان دم افزون است بن یگانه ی آنان همواره چون زاویه ای که نیکی و بدی در آن بودش خویش را از نقطه ای مشترک آغازیده اند و هرگز میان آنان فرقی قطعی متصورنیست به نمایش در می آورد.

مارانی که با بوسه ی ابلیس از دوش‌های ضحاک روییدن می گیرند، چون سیمرغ و کاوس و بسیاری دیگر از قهرمانان شاهنامه گوهری دوگانه دارند. از سویی یاریگران اهورایند و از سویی دیگر باید آنها را اهریمنی به حساب آورد بدین روی که خوردشان مغز جوانان پاک و بی گناه ایران زمین است.

بی گمان در حماسه ای که خون اهریمن واره ای چون دیو سپید، چشمان پادشاهی فره مند چون کاوس را دوباره بر آفتاب و ماه می گشاید، نمی توان به جدایی مطلق میان هرمزد و اهریمن رأی داد... پذیرش مشتـرک شیطـان و خدا در شاهنـامه بسیاری از تاریکی‌های فضای حماسه را از میان می برد. از جمله چرایی اهورایی بودن کین را که همیشه به کشتار بی گناهان می انجامد و خصلت اهریمنی آن از فرط روشنی چون خورشید اشکمان را در می آورد بر ما آشکار می کند. خلاصه ی سخن این که در حماسه ی ملی ما آویزش اهورا و اهریمن با آمیزش همراه است. همین باور است که باعث می آید تا فردوسی سرگذشت شاه گجسته ای چون اسکندر را در اثر خویش بگنجاند که در عین گجستگی فارغ از خجستگی نمی نماید.

"آدمیان شگفتی چون نرم پایان، زنان تک پستان، یأجوج و مأجوج، سرخرویان زردموی، گوش بستران، مرده ی گرازسر و نوزادی که سر شیر دارد همه از دست قهرمانان دو رگه ی شاهنامه اند. هم اهریمنی هم اهورایی اند...همه ی پدیدارهای جهان گوهری دوگانه دارند، منتها در پدیده ای گوهر اهورایی بر گوهر اهریمنی چیره است و در پدیده ی دیگر گوهر اهریمنی می چربد."(ازرنگ گل تا رنج خار، ص809-811)

دریغمان می آید تمثیل زیبایی را که فردوسی برای نمایش این تضاد گونگی ذات جهان پرداخته است نیاوریم، بویژه که در روشن سـاختن مضمـون دقیـق این پندار کار سازش را در میان می بینیم. استاد حماسه پردازان ایران به هنگام گزارش کردن پایان کار خسرو پرویز و کشته شدن پانزده فرزند وی، جـهان را بـه نهنگـی مردم خوار مانند می کند که نخست شکار خویش را از خاک بر می دارد و سپس پیکر او را به دندان می گیرد:

جهان را مخوان جز دلاور نهنگ                        بخاید به دندان چو گیرد به چنگ

(شاهنامه، ج7،ص2220)

اندیشه ی تضاد درونی جهان بارها و بارها در بدایت و وسط و نهایت داستان‌های شاهنامه تکرار شده است و اگر بخواهیم حق مطلب را در این رمینه ادا کنیم، بی گمان سخن به درازا خواهد کشید. تنها خاطر نشان می کنیم که در باور شاهنامه جهان به الاکلنگی می ماند که اگر تو را برکشید دیگری را فرود آورده است و اگر تو را فرود آورد، دیگری را بر کشیده است:

چنین بـود تـا بــود گــردان سپـهر                  که با نوش، زهر است و با کینه، مهر

(شاهنامه، ج2،ص301)

...فردوسی از دست این تضاد گونگی گاه چنان خشمگین می شود که زندگی را بیداد و مرگ را داد می بیند و به امید خواب خوش مرگ، بیداری ناخوش زیستن را تحمل می کند":

همه در جهان خاک را آمدیم                 نـه جــویــای تریــاک را آمدیم

بمیرد کسی کـو زمـادر بـزاد                 رهش چون ستم بینم و مرگ داد

(شاهنامه، ج5،ص1583)

(ازرنگ گل تا رنج خار، ص 671-673)

در شاهنامه هر چند به طور عاطفی، منفی‌ها بیشتر از مثبت‌ها می نمایند و دل آزاری آنها بیش از دل آرامی اینها اعلام می شود، اما با لحاظ عمق معانی اساطیر ایرانی چنین می نماید که خیرها و شّرها با هم کمّاً و کیفاً برابرند. حتی همان گونه که گاهی عواطف فردوسی کفه ی بدی‌ها را پایین تر می بیند و مثلاً می گوید:

چنـین پـروراند هــمی روزگار،                        فزون است از رنگ گل رنج خار

(شاهنامه، ج4،ص961)

می بینیم که گاهی ارزیابی منفی از مثبت‌ها به دست می دهد. درباره ی زندگی که بی گمان در ذهنیّت حماسه دست کم از مرگ درجه ی اثبات بیشتری دارد از زبان فردوسی چنین می خوانیم:

بمیـرد کـسی کـو ز مــادر بـــزاد،                             رهش چون ستم بینم و مرگ، داد

(شاهنامه، ج5،ص 1584)

اما چنان که از فحوای سخن شاهنامه بر می آید نظر ژرف تر تعادل و تساوی بی چند و چونی میان مثبت‌ها و منفی‌ها ی عالم شهود، در پذیرفتنی است:

بــدو گفــت گوینـده کـای شهــریار!                بـه پـالیز، گــل نیست بــی رنج خار!

(شاهنامه، ج6،1764)

چـنـین اســت رسـم ســرای درشت                گهی پشت بر زین، گهی زین به پشت

***

چـنــین است کــردار گـردنـده دهر                 گــهــی نــوش بــار آورد گــاه زهر

***

چـنین است کــردار چــرخ بــلنــد                 گهـــی شــاد دارد گهــی مستمنــد

***

بــدو گفــت گــوینده کــای شهریار                 بــه پالیــز گـل نیست بی رنـج خــار

             ***

بــه یکـسان نگــردد سپهــر بـلنــد                 گهـــی شــاد دارد گهــی دردمنــد

***

زال هنگام رایزنی با موبدان در باب پیوند با رودابه می گوید:

چنین گفت کز داور راد و پــاک                       دل ما پر امید و ترس است و باک

به بخشایش امید و ترس از گناه                       به فـرمـان‌هـا ژرف کــردا نــگـاه

(شاهنامه، ج1،ص1583)

این ابیات نشان می دهد که اساس ذهنیت ایرانیان باستان بر خوف و رجاء در قبال حق تعالی استوار بوده است و در عین حال که از گناه کاری بیمناک بوده اند به بخشایش حق امیدواری    داشته اند.

با توجه به این که همه چیز را از او می داند باز هم به او دعوت می کند:

غـم و شادمـانـی زیــزدان شنــاس                            کزویسـت هـر گونه بر ما سپاس

که روزی فراز است و، روزی نشیب                     گهـی شـاد دارد، گهـی با نشیب

بسیاری از پژوهندگان، وجود افکار زروانیستی در اواخر عهد ساسانی را گوشزد کرده اند. ما نیز همین حقیقت را در شاهنامه باور داریم. دهر و زمان در شاهنامه، به آفریدگاری توانمند که محیی رعیت است می ماند و همه ی ویژگی‌های خدایی را داراست.

دروگر زمان است و ما چون گیا                        همــانش نبیـره همـــانش نیا

این که صوفیان، عالم امکان را دایره گون تصور کرده اند، آن هم دایره ی قائم، در ارتباط با همین تدویر تناقض آفرین زمان بوده است و این که دایره را از دو قوس نزولی و صعودی به سامان آورده اند محض نمایش تناقض اندرونـی دم بـه دم و نقـطه بـه نقـطه ی این دایره بوده است. اصلاً می خواهم بگویم: شاهنامه خود رجوعی به گذشته‌ها به آهنگ نمودن راه آینده‌هاست و ذاتیت متناقض در زروان را بازتاب می دهد. به همین گونه زماندار بودن ظاهری وقایع درون این حماسه را با توجه به بیزمانی باطنی محتوای آنها می توان نمایشی از تناقض ذاتی زروان به حساب آورد. با درک همین حقیقت پنهان در پس رویدادهای حماسه بوده است که سالیان پیش نوشته‌ام:"رویدادهای داستانی، روند خطی منحنی را مـی آفـرینند که هر نقطه از آن، در عین حال که از نظر زمانی، از نقطه ی ما قبل خود پیشتر است، چشم به آغازخود دوخته وبه جانب گذشته سر خم کرده است."(از رنگ گل تا رنج خار، ص 913)

از تدویر زمان، تدویرهای دیگری نیز می زاید که اهم شان تدویر عالم‌های صغیر و کبیر است. تدویر عالم کبیر چونان گردون گردان و سپهر برین که در بر دارنده ی همه ی اجزای جهان است جلوه می کند و تدویر عالم صغیر، آن را به هیأت علت غائی آفرینش در می آورد که فردوسی بهتر از همه ی شاعران ایران زمین یگانگی آغاز و انجام او را در مقدمه ی شاهنامه باز گفته است:

تـورا از دو گـیتـی بر آورده اند               به چندین مـیانجی بپرورده اند

نـخستین فـطرت پسین شمار،               توئی خویشتن را به بازی مدار!

(شاهنامه، ج1،ص1583)

اسدی برای نمایش تدویر جهان و انسان، همه ی عالم هستی را به درختی مانند کرده و دانه ی آغازین و میوه ی پسین آن را مردم به شمار آورده است. او بعد از توصیف درخت جهان و مماثله ی اجزاء آن با اجزاء جهان می سراید:

بـر ایـن جـهان مـــردم آمــد درست،               چنان دان که تخمش همین بُد نخست

                                                                (گرشاسبنامه، ص 144)

البته باید دانست که اسدی، به دلیل علت غایی بـودن مردم، اصل آفرینش را انسان به شمار می آورد و همه ی جهان را طفیل آن می انگارد. حتی معتقد است که جهان بی انسان لاشی ء و بی وجود خواهد بود:

جهان نیز کز مردم و کشت و رست،                   تهی شد، شود نیست چون بُد نخست.

(گرشاسبنامه، ص 144)

                                        ***

یکی از درون مایه‌های شاهنامه گذران بودن سختی‌هاست. اگر راه درشناک است منزل آرامبخش و دارای انواع بهینه گی‌هاست.

در داستان‌های شاهنامه به موارد متعددی از گذران بودن سختی باز می خوریم اما این پندار در داستان‌های زیر نمود بیشتری دارد:

در داستان گیو در جستجوی کیخسرو، شاهد سختی‌هایی هستیم که گیو در جستجوی کیخسرو با آنها مواجه است اما درست به هنگامی که از یافتن وی نومید می شود، به او باز می خورد:

ورا گفت کای گیو شاد آمدی                 چـو بـا فـرّ ایزد و داد آمدی

(شاهنامه، ج2،ص531)

گیو پس از پیدا کردن کیخسرو با سپاس از یاری خدا می گوید:

سپاس از جهاندار کین رنج سخت                   بـه شـادی و خـوبی سرآورد بخت

(شاهنامه، ج2،ص532)

در داستان اکوان دیو، رستم را در چنگ این دیو گرفتار می بینیم اما سرانجام جهان پهلوان به مدد مغز و بازوی خویش از مهلکه جان به در می برد:

اگـر مـاندی کس به مردی به پای                     زمــانه پـتی او نبردی ز جــای

و لیکــن چنین است گردنده دهر                     گهی نوش بار آورد گــاه زهــر

ز دریا به مردی به یک سو کشید                      بر آمد به خشکی و هامون بدید

ستایــش گـرفت آفــریننــده را                      رهــاننده از بــد تــن بنـده را

(شاهنامه، ج3،ص779)

داستان بیژن و منیژه نیز داستان گذران بودن سختی است. چنان که سرانجام بیژن به یاری رستم از چاه گرگساران رهایی می یابد:

چو بشنید بـیژن بــر آنسان پیام                      به چاه اندرون گشت از آن شادکام

سـوی کـردگــار جهـان کرد سر                      کــه ای پــاک بــخشنده ی دادگر

زهـر غم تو باشــی مـرا دستگیر                     تــو زن بر دل و چشــم بدخواه تیر

(شاهنامه، ج3،ص832)

در داستان گشتاسب در سرزمین روم نیز شاهد سختی‌هایی هستیم که این شاهزاده با آنها دست و پنجه نرم می کند. او در جستجوی کار بـه همه جـا سر می زند، اما هیچ کس او را به کار نمی گیرد، حتی وقتی آهنگر رومی همکاری او را پذیرفتار می آید، چون با نخستین پتکی که وی بر سندان فرود می آورد، سندان در هم می شکند، عذر وی را می خواهد اما سرانجام دوستی هیشوی او را از آوارگی و بلاتکلیفی می رهاند و افتخار دامادی قیصر را نصیب وی می کند:

بفــرمــود قیــصر کــه از کهــتران                  بــه روم انـدرون مــایه ور مهــتران

بیــاریــد یکــسر بــه کــاخ بلنــد                            بـدان تــا کــه باشد به خوبی پسند...

خردمنــد مهـتر بـه گشتاسـت گفت                 که چندین چه باشـی تــو اندر نهفت

بــرو تــا مگــر تــاج و گــاه مهی                             ببینی دلــــت گـردد از غــــم تهی

چـو بشنید گشتــاسب با وی بـرفت                            بــه ایــوان قیصــر خــرامـیـد تفت

بـه بیغولـه ی شـد فــرود از مـهان                             پــر از درد بنــشست خــستــه روان

بــرفــتنــد بــیـدار دل بنــدگان                    کتــایــون و گلــرخ پــرستنـــدگان

همــی گشت بر گـرد ایوان خویش                             پــرستار در پس پــرستـار پیــــش

چو از دور گــشتاسب را دیــد گفت                            که آن خواب سر بـر کشیــد از نهفت

بــدان مـایـه ور نــامـدار افسرش                     هـــم آن گــه بیاراست فرّخ سرش...

(شاهنامه، ج4، ص 1104 و1105)

داستان بهرام و سپینود هم داستان گرفتاری این پادشاه در دربار هند است. بهرام ناگزیر به انجام کارهای دشواری چون کشتن اژدها و کرگدن می شود و حتی ازدواج وی با سپینود ازسر ناگزیری صورت می پذیرد اما سرانجام به مدد همین زن گرفتاری‌های وی پایان می گیرد و با هم به ایران می گریزند:

همی تاخـــت تـا پیش دریا رسید                    مـر ایرانیان را همه خفته دید    

بر انگیخت کـشتی و زورق بساخت                    به زورق سپینود را در نشاخت

به خشکی رسیدند چون روز گشت                    گــه تابش گیتی افروز گشت

(شاهنامه، ج6،ص1679)

هفت خوان‌های رستم و اسفندیار نیز در خود اندیشه ی گذران بودن سختی را می پرورانند:

بزد گردن غم به شمشیر داد                  نیامد همی بر دل از مرگ یاد

(شاهنامه، ج1،ص285)

اما روشن تر از همه جا در داستان کسری و بوذرجمهر این پندار را جلوه گر می بینیم. کسری به بوذرجمهر بد گمان شده فرمان می دهد تا او را در کاخ زندانی کنند و روز به روز کار را بر وی تنگ تر می گیرند، اما وزیر دانا با اطمینان بـر گذران بـودن سختی، با وقار تمام این روزگار تلخ را سپری می کند و سرانجام شاه آزادی را به وی باز می گرداند تا راز درج سر به مهر رومیان را آشکار کند.

بوذرجمهر خطاب به کسی که از سوی کسری پژوهش در کار او را آمده است، چنین می گوید:

ز سختی گذر کردن آسان بود                     دل تاجداران هراسان بود

(شاهنامه، ج6،ص1900)                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                            

بسیاری از داستان‌های شاهنامه، امید را در مخاطب بر می انگیزند اما از میان آنها نه داستان یعنی داستان زال و رودابه، هفت خوان رستم، کاوس و شاه‌هاماوران، گیو در جستجوی کیخسرو، بیژن و منیژه، گشتاسب در سرزمین روم، هفت خوان اسفندیارو بهرام و سپینود بیش از همه امیدوار کننده اند. در تمام این داستان‌ها قهرمانان با سختی‌های فراوان روبرو می شوند اما پیش از آن که کاملاً خود را ببازند روند رویدادها به سود آنان دگرگونی می پذیرد و کامیاب می شوند.

در داستان زال و رودابه، فرمان منوچهر به سام مبنی بر قتل عام کابلیان، زال و خاندان مهراب را سخت پریشان می کند، اما مقاومت زال باعث می آید تا سام به منوچهر نامه بنویسد و موافقت وی را با ازدواج زال با دختر شاه زابلستان جلب کند:

پس آن نامه ی سام پاسخ نبشت                       شکفتـی سخـن‌هـای فرّخ نبشت

کـــه ای نــامــور پهـلـوان دلیر                      بـه هـر کـار پیـروز بـرسـان شیر...

رسیـد و بـدانستم از کــــام تو                       همان خواهـش و رای و آرام تـو

هــمـــه آرزوهــا سپردم بـدوی                     بسـی روز فـرّخ شـمردم بــدوی...

گســی کردمش با دلی شادمـان                       ازو دور بـــادا بـــد بـــدگمــان

(شاهنامه، ج1،ص170)                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                           

در هفت خان رستم، شاهد دل به مرگ گذاشتن جهان پهلوان به هنگام گذار کردن از راه صعب و ناگزیریم، اما سرنوشت میشی را به یاری او می فرستد و این میش رستم را به چشمه ای گوارا رهنمون می آید و تهمـتن پـس از رفـع تـشنگی و خستگی سرشار از امید راه هفت خوان را دنبال می گیرد:

به ره بر یکی چشمه آمــد پــدیــد                  کــه میــش سـرافـراز آنجـا رسیـد

تهمتــن ســوی آسمـان کـرد روی                  چنیــن گفت کــای داور راستگوی

براین چشمه جایی پی میش نیست                    همان غرم دشتی مرا خویش نیست

بــه جایـی که تنگ اندر آمد سخن                   پناهـت بــه جــز پـاک یزدان مکن

(شاهنامه، ج1،ص258)

در داستان هفت خان، کاوس نیز در حالی که در بند شاه مازندران با امید و روشنایی وداع گفته است با آگاه شدن از آمدن رستم به یاری خویش به رهایش خود امیدوار می شود و در پی بازگشتن امید به دل وی، روشنایی نیز به چشم‌های او باز می گردد:

به شادی برآمد ز گردان فغان                 که آمد سپهدار روشن روان

ستایش کنانش دویدند پیش                  بر او آفرین بود زاندازه بیش

(شاهنامه، ج1،ص271)

در داستان کاوس و شاه ‌هاماوران، رستم به یاری شاه گرفتار در بند دشمن می شتابد و او را که از جهان دل بر داشته است دوباره به زندگانی و شاهی امیدوار می کند:

بیامد سوی پارس کاوس کی                  جهــانی بــه شـادی نو افکند پی

بیاراست تخت و بگسترد داد                  به شادی و خوردن در اندر گشاد

(شاهنامه، ج2،ص306)

در داستان گیو در جستجوی کیخسرو، گیو را می بینیم که پس از هفت سال جستجو در شرایط دشوار و طاقت فرسا، درست در لحظه ای که از یافتن کیخسرو ناامید می شود، این پادشاه را به طور تصادفی در حال شاد خواری با همگنان خویش پیدا می کند:

همی گفت مـانـا کــه دیــو پــلید                   بــر پهلوان بــد که آن خواب دید

ز کیــخسرو ایــدر نــــبینم نشـان                  چـه دارم همی خویشتن را کشان

کنــون گـر بـه رزم انـد یـاران من                   بــه بـــزم اندرون غمگساران من

یکـی نــامجـوی و یکـی شــاد روز                   مــرا بخت بـــر گنبد افشاند گوز

همـی بـر فشانـم بــه خیــره روان                   خمیده است پشتم چو خم کمان

همـانــا کــه خـسـرو زمـادر نـزاد          وگــر زاد دادش زمـانـه بـه بــاد

ز جستن مرا رنج و سختی است بهر                   انوشـه کسـی کــو بمیرد به زهر

سـرش پــر زغــم گـرد آن مـرغزار                  همی گشت شه را کنان خواستار

یکـی چشمـه ای دیـد تـابان ز دور                   یکــــی ســـرو بالا دلارام پــور

یکـی جـام پـر مـی گرفته به چنگ                   بــه سر برزده دسته ی بوی رنگ

(شاهنامه، ج2،ص530)

در داستان بیژن و منیژه نیز درست در لحظه ای که روزبانان کشتن پهلوان ایرانی را به فرمان افراسیاب می بسیجند، پیران به فریاد او می رسد و با میانجیگری وی شاه توران از کشـتن او چشم می پوشد. بیژن در چاه گرگساران نیزبا دیدن انگشتری رستم در گوشت مرغ بریان، بار دیگر به رهایش خویش امیدواری پیدا می کند و سرانجام جهان پهلوان او را از این بند می رهاند:

چنان دان که آن مرد گوهر فروش                     که آن مرغ بریـان تو را داد دوش

ز بهــر مــن آمــد بـه توران فراز                     وگــرنــه نبــودش بـه گوهر نیاز

ببخشود بــر مــن جهــان آفرین                     ببینـم مگــر پهــن روی زمــین

رهــاند مــرا زیــن غمــان دراز                      تــو را زین تکاپوی و گرم و گداز

(شاهنامه، ج3،ص831)

در داستان گشتاسب در سرزمین روم، این شاهزاده را می بینیم که شکست‌های پیاپی در امر کاریابی، امید او را به کلی نا امید نمی کند و سرانجام با یاری هیشوی و بخت، به افتخار دامادی قیصر نایل می شود:

بفــرمــود قیــصر کــه از کهــتران                  به روم اندرون مایـــه ور مهتران

بیــاریـد یکسـر بـه کــاخ بــلنـــد                            بدان تا که باشد بــه خوبی پسند...

خــردمـند مهتـر به گشتاسب گفـت                 که چندین چه باشی تو اندر نهفت

بـرو تــا مــگــر تــاج و گـاه مهــی                 ببینی دلــت گــردد از غـــم تهی

چــو بشنید گشتاسب با وی برفـت                             بــه ایــوان قیصــر خرامیــد تفت

بــه بیغولــه ای شد فرود از مهــان                            پــر از درد بنشست خستــه روان

بــرفتنــد بیــدار دل بنــدگــــان                  کتـایـون و گلــرخ پــرستنـدگان

همــی گشت برگرد ایوان خــویش                             پـرسـتار در پـس پـرسـتار پیـش

چو از دور گشتاسب را دیـــد گفت                             که آن خواب سر برکشید از نهفت

بـدان مـایـه ور نـــامـدار افـسرش                             هـم آن گـه بیـاراست فـرّخ سرش

(شاهنامه، ج4،ص1104)

داستان هفت خوان اسفندیار نیز امید انگیز است. در خوان برف سنگین، اسفندیار و پشوتن و سربازان ایران همه را در حالی که دل به مرگ نهاده اند می بینیم، اما سرانجام نیایش همگانی آنان به درگاه خداوند، هوا را به اعتدال می آورد و از این خوان پیروزمندانه می گذرند:

هــمه پیــش یــزدان نیایش کنید                             بخـوانیـد و او را ستـایــش کنید

مگــر کیــن بــلاهــا زمـا بگذرد                     کزین پس کس از ما زمین نسپرد

پشـوتـن بیـامد بـه پیــش خدای                     کـه او بـود بـر نیک و بد رهنمای

سپـه یـکسره دست بــرداشــتند                     نیـایـش از انــدازه بــگـذاشتـنـد

بــرآمــد هم آنگه یکی باد خوش                     ببرد ابر و روی هــوا گشت کــش

چـو ایـرانیان را دل آمـد به جای                      ببودند بــر پیـش یــزدان بـه پای

(شاهنامه، ج4،ص1214)

در داستان رستم و اسفندیار، پس از آن که رستم و رخش به تیر شاهزاده ی رویین تن سخت زخمی می شوند، رستم دل به مرگ می نهد اما یاری زال و سیمرغ آب رفته را به جوی باز می آورد. به چاره گری زال و سیمرغ تن رستم و رخش بهبود می پذیرد و سرانجام جهان پهلوان با تیر گزین اسفندیار را از پای درمی افکند:

بــدو گفــت سیــمرغ شاها که بود                            که آمد بـدینسان نیازت بــه دود

چنین گفت کین بد به دشمن رساد                            که بــر مــن رسیـد از بد به نژاد

تـن رستــم شیـــردل خستــه شد                           زتیمار او پــای مــن بستــه شد

وزآن خستگی بیم جان است و بس                             کز آن گونه هرگز ندیدست کـس...

بــیامد بــدیـن کشــور اســفندیار                            نجــوید همــی جــز در کــارزار...

(شاهنامه، ج4،ص1288)

در داستان بهرام و سپینود، بهرام پس از آن که در می یابد که شنگل به هیچ وجه به بازگشتن وی به ایران خرسندی نمی دهد، تسلیم سرنوشت می شود و سپینود دختر او را به زنی می گیرد تا چه پیش آید، اما تقدیر به یاری وی می شتابد و در فرجام با همداستانی سپینود، در روزی که شنگل و درباریان هند برای برگزار کردن مراسم مذهبی به پرستشگاه بیرون شهر رفته اند، از پایتخت هند می گریزند و خود را به ایران می رسانند."(ازرنگ گل تا رنج خار، ص 735-737)

چــو بهـرام بـا دخت شنــگل بساخــت             زن او را همـی شـاه گیتـی شناخت...

نـشستنـد یــک روز شــادان بـه هـــم             سخـن رفت هـرگـونـه از بیش و کم

ســپینود را گـــــفـت بهــــرام شـــاه            کــه دانـم کـه هستـی مـرا نیکـخواه

همــه راز خــواهم همـی بــا تـو گفت              چـنان کـن کـه مـاند سخن در نهفت

همــی رفت خـواهــم ز هـنـدوســتان             تـو بـاشـی بـدیـن کـار همـداستـان...

بــه رفتـن گــر ایــدون که رای آیدت               بــه خـوبــی خــرد رهـنمای آیدت...

ســپینــود گــفـت ای ســزاوار تـخـت             بســازم اگــر بــاشـدم یــار بـخــت

یکــی جشنــگاه اســت زایــدر نه دور              که سازد پـدرم انـدر آن بیـشه سـور...

شــود شــاه و لشـکر بــدان جشنـگاه               تنـی را نـباشـد بـدان بیــــشه راه...

چــو از شهــر بیــرون شــود شهــریار              بــه رفتـن بیــارای و بــرسـاز کـار...

چــو شب تیره شــد زن بـه بهرام گفت              کــه آمــد گــه رفتـن ای نیک جفت

بـپوشید خفـتان و خــود بــر نـــشست             کمنــدی بـه فتــراک گرزی به دست

هــم آن گــه سـپینود را بــرنــشانـــد            همـی زیــر لـب نـام یــزدان بخــواند

(شاهنامه، ج6، ص1694-1696)

اساس شاهنامه بر بنیاد چالش کوشش و بخشش است. جالب این است که با وجود آن که انسان در فرجام هر روندی سرش به سنگ می خورد و کارش به شکست می انجامد باز هم در هیأت قهرمانی دیگر قد علم می کند و ستیز را دنبال می گیرد. آسمان به حکم در زَبَر بودن، زَبَردست است و زمین به حکم بنیاد خاکی خویش همواره در فرجام حادثه‌ها زبون و فروافکنده است. به عبارت دیگر در ستیز میان خاک و افلاک با آن که پیروزی از آنِ آسمان است اما زمین بنا به اعتقاد باستانیان سکون و آرامش خویش را نمی بازد و فرزند او: انسان، همچنان در مقابل کجروی افلاک مقاومت از خود نشان می دهد. این برخورد آدمی با کیهان نمایشگر شکست ناپذیری انسـان است. چـرا که با همه ی شکست‌های ظاهری که متوجه اوست از زیر بار سنگین امانت شانه خالی نمی کند. شاهنامه را که می خوانیم همه جا شاهد خداواره گی قهرمانان آنیم. مردان و زنان این حماسه حتی در کج روی‌هایشان برتنی و برمنشی خویش را به نمایش می گذارند. انسان حماسی انسانی است تسلیم ناپذیر. همان گربه ی مرتضی علی است که از هر جا که او را پایین پرتاب کنیم روی پنجه‌های سریع و مقاوم خویش فرود می آید. در تمام طول تاریخ شاهنامه، شاهد نیرو گرفتن نظامیان، پادشاهان و سرکردگان قوم از خواندن شاهنامه ایم. شاهنامه کتاب نیروست و نیرو صاحب خویش را بنا به تلقی شاهنامه به راستی سوق می دهد:

ز نیرو بود مرد را راستی                       ز سستی کژی آید و کاستی

با چنین دریافتی است که مخاطب شاهنامه، ناگزیر همواره به حصول نیروی بیشتر اندیشه می کند و حصول نیروی بیشتر خود به خود حاصلی جز افزونی امید ندارد.

                                        ***

هفت خان‌ها و دوازده خان‌ها تکیه بر چاره گری انسان دارند و امید می بخشند. وجود دو هفت خان در شاهنامه یعنی هفت خان‌های رستم و اسفندیار، درونمایه ای اساسی را بازگو می کنند و آن این است که سرانجام سختی‌ها در نوردیده خواهد آمد و کام قهرمانان حاصل خواهد شد. هم اسفندیار پس از گذار از هفتخوان به گشایش رویین دژ توفیق می یابد و هم رستم در پی گذار از هفت خان خویش به بینا کردن کیکاوس با چکاندن قطـره‌هـایـی از خون دیـو در چشم‌هـای وی توفیق پیدا می کند. به طور کلی درونمایه ی اصلی هفتخوان‌ها، امید و کامیابی پس از ناکامی است.

                                                   ***

در حماسه ی ملی پاره ای از قهرمانان را می بینیم که برای رسیدن به کام و مراد خویش ناگزیر از ظلمت گذار می کنند و این گذار گذاری نمادین است، و در حقیقت تفسیری بر ضرب المثل"آب حیوان درون تاریکی است" تواند بود. رستم پـس از گذشتن ازخان زن جادو به سرزمینی تیره و تار می رسد و به سلامت از آن عبور می کند:

همی رفت پویان بـه جایـی رسید                             که اندر جهان روشنایــی ندید

شب تیره چـون روی زنـگی سیاه                      ستاره نـه پیــدا نـه تابنده ماه

تو خورشید گفتی به بند اندرست                      ستاره بـه خـمّ کمنـد اندرست

عنان رخش را داد و بنـهاد روی                        نه افراز دید از سیاهی نه جوی

وزآنجا سـوی روشنایـــی رسیـد                      زمین پرنیان دید یکسر ز خوید

(شاهنامه،ج1، 263)

گذر از تاریکی بیش از همه ی جای‌ها در پادشاهی اسکندر نمود دارد. چنان که می دانیم این پادشاه به موجب روایات در جستجوی آب زندگانی به همراهی خضر، به ظلمات می رود. هر چند که بنا به روایت توفیق دست یابی به آب حیات را نمی یابد، اما سرانجام از تونل تاریکی به قلمرو نور گام می گذارد:

همــی رفـت تـا سوی شهری رسید                            کــه آن را میــان و کرانــه نـدیــد

همــه هـر چـه بـایـدبـدو در فراخ                            پــر از بـاغ و میـدان و ایـوان و کاخ

فــرود آمــد و بـــامــداد پـــگــاه                  بـــه نزدیک آن چشمه شد بی سپاه

همــی بــود تا گشت خورشیـد زرد                            فــرو شد بـدان چشـمه ی لـــاژورد

ز یــزدان پــاک آن شگــفتی بدیـد                  که رخشنده گشت از جهان ناپـدیـد

بیــامد بــه لشگــرگـه خــویش باز                  دلـــی پــر زانــدیشــه‌هــای دراز

شــب تیــره کرد از جـهـانــدار یاد                            پــس انــدیشه بــر آب دیـگر نـهاد

کــه دهـقان ورا نـام حیـوان نهــاد                             چو از بخــشش ایـزدی کــرد یــاد

شکیبـا زلشکـر هر آن کس که دیـد                            نخـست از میـان سپـه بــرگــزیــد

چهل روزه افـــزون خورش بر گرفت                  بیامد دمـان تـا چـه بینــد شگفت...

ورا انـدریـــن خـضر بــــد رای زن                            ســـر نــــامــداران آن انــجـمـن

سکنــدر بیــــامد بــه فرمان اوی                           دل و جـان سپـرده به فرمان اوی

بــدو گفـــت کــای مـرد بیدار دل                             یکــی تیـز گـــردان بدین کار دل

اگـر آب حیـــوان به چنـگ آوریـم                            بـسی بـر پـرسـتش درنـگ آوریـم...

دو مهره است با مـن که چون آفتاب                            بتـابد شب تیــره چــون بینــد آب

یکی زان تـو بــرگیر و درپیـش باش                  نگهــبان جــان و تــن خویش باش

دگر مهـره بــاشد مــــرا شــمع راه                 بــه تــاریــکی انـدر شــوم با سپاه...

چـو لشکـر سوی آب حیـوان گذشت                 خــروش آمــد الله اکبــر ز دشــت...

همین رفت زینسان دو روز و دو شب                  کسی را به خــوردن نجــنبید لــب

ســدیگر بــه تاریـکـی انــدر دو راه                            پــدیــد آمـد و گم شد از خضر شاه

پیمبــر ســوی آب حیــوان کشیـد                  ســر زنــدگـانـــی به کیوان کشید

بدان آب روشــن تـن و سـر بشست                            نگهــدار جـز پـاک یـزدان نجـست

(شاهنامه، ج5، ص1374-1400)

او بار دیگر از این تاریکی گذار می کند:

سکندر چو بشنید شد سوی کـوه                      بــدیدار بــر تیغ شــد بی گــروه

سرافـیل را دید صوری به دسـت                      بر افراخته ســر زجــای نــشست...

چو بــر کـوه روی سکندر بدیـد                       چو رعد خـــروشان فغـان برکشید...

از آن کــوه بــا نــاله آمد فرود                        همــی داد نیکــی دهـش را درود

بــدان راه تــاریــک بنهاد روی                       بــه پیش انــدرون مردم راه جوی...

(شاهنامه، ج5، ص1425-1434)

پاره ای پژوهشگران ظلمات را به نفس اماره و چشمه ی آب حیات را به نفس مطمئنه تعبیر کرده اند. بنابراین، این گذار از تاریکی به روشنایی را نمایش و محاکات سیر و سلوک عرفانی به شمار آورده اند. هر چه هست تاریکی می تواند صورت بیرونی یأس و آب زندگانی جلوه ی عینی امید باشد. آنچه اسطوره در تمثیل ظلمات و چشمه ی حیات با ما در میان می گذارد، همان پندار:

در نومیدی بسی امید است                             پایان شب سیه سپید است

تواند بود.

                                        ***

وجود نیایش‌های مکرر که از مجموع آنها پاره ای از محققان از جمله یوسف علی میر شکاک کتابی پرداخته است حاکی از تسلط روحیه ی امیدوارانه بر قهرمانان شاهنامه در قبال خدای جهان است. قهرمانان همه جا در مشکلات و سختی‌های زندگی به خدا می پناهند و چاره ی دشواری‌های خویش را از او در می خواهند. درنگیدن در این نیایش نامه‌ها، ما را متقاعد می سازد که باور به خداوند همواره به عنوان پشتوانه ی امید بخش برای قهرمانان به کار گرفته می شود و در تمام موارد آنگاه که آنان از حل مشکلات به دست خویش یا خویشاوندان و دوستان خویش از مجاری طبیعی نومید می شوند روی به خدا کرده از او چاره می جویند.

نیایش کردن از کردارهای شایع حماسه است و صدها بار در شاهنامه، شاهد نیایشگری شاهان، شاهزادگان و پهلوانانیم اما آن نیایش‌ها از نظر بحث ما با اهمیت اند که کارساز می افتند و به انقلاب فضای داستان و دگرگون شدن حال و کار قهرمانان می انجامند:

- جنگ کاوس شاه با شاه مازندران هفت روز ادامه می یابد و در این میان بسی از ایرانیا ن کشته می شوند. در هشتمین روزکاوس خود از سر بر می گیرد و برهنه سر در پیشگاه خداوند به نیایش می ایستد و از او می خواهد تا وی را بر دشمن پیروز گرداند. در پی این نیایش است که رستم از راه می رسد و با از پای درآوردن شاه مازندران جنگ را به سود ایرانیان به پایان می رساند:

بــه هشتم جـهاندار کاوس شاه                        ز سـر بـرگـرفت آن کیــانی کلاه

بـه پیش جهــان داور رهنمـای                       بیامــد همــی بـود گریان به پای

وز آن پس بمالید بر خاک روی                        چنین گفت کای داور راست گـوی

برین نرّه دیوان بی ترس و باک                         ایــا آفـرینـنـده ی بــاد و خــاک

مــرا ده تو فیـروزی و فــرّهی                         بــه مـن تازه کن تخت شاهنشهی

(شاهنامه، ج1، ص280)

رستم پس از زمین خوردن در پیکار با سهراب، در برابر خدا وند به نیایش می ایستد و از خداوند می خواهد تا وی را به پیروزی رساند. در نبردی که پس از آن میان او و سهراب واقع می شود، فرزند خویش را بر زمین می زند و با دریدن تهیگاه او، وی را از پا درمی آورد:

همی خواست پیـروزی و دستــگاه                    نبود آگه از بخش خورشید و ماه

که چون رفت خواهد سپهر از برش                    بخــواهد ربــودن کلـاه از سرش

(شاهنامه، ج2، ص369)

رستم در آغاز چنان سنگین و زورمند است که زمین در زیر پاهای او فرو می رود. از خدا به نیایش می خواهد تا اندکی از زور وی بکاهد. نیایش وی کارگر می افتد اما به هنگام جنگ با سهراب بار دیگر از خدا زور نخستین را طلب می کند و پس از یازیافتن زور نخستین در نبرد بر سهراب چیرگی می یابد:

شنیــدم کـــه رستـــم از آغـاز کار                 چنــان یــافت نیــرو ز پــروردگــار

که گـــر سنگ را او به سر بر شدی                            همــی هـــر دو پـایش بدو در شدی

از آن زور پیــوسته رنـــجور بـــود                            دل او از آن آرزو دور بـــــــــــــود

بنــالید بــر کــردگـــار جـــــهان                  بــــزاری همــــان آرزو کـــــرد آن

که لختـی ز زورش ستــاند همــی                             به رفتن بــه ره بـرتــوانــــد همــی

بر آنسان که از پاک یزدان بخواست                    ز نیــروی آن کــوه پیــکر بـــکاست

چــو بــاز آنچنان کار پیـش آمدش                            دل از بیــم سهــــراب ریش آمدش

بـه یــزدان بنــالید کــای کردگار                    بدین کــار ایـن بنــده را بــاش یـار

همـان زور خـواهم که آغــاز کـار                    مـــرا دادی ای پـــاک پـــروردگـار

بدو باز داد آن چنان کش بخواست                     بیــفـزود زور تــن آنــکش بکــاست

(شاهنامه، ج2، ص369-370)

کیخسرو پس از شصت سال پادشاهی کردن به بارسالار دستور می دهد تا کسی را بار ندهد و خود به نیایش کردن می ایستد و از خدا مرگ پیش از مرگ خویش را می خواهد:

بــه ســالار نـوبت بــفرمـود شاه                      کـه هر کـس که آید بدین بارگاه

سبـک بـــازگردان به نیکو سخن                      همه مردمی جـوی و تندی مکـن

بــبست آن در بــارگــاه کیــان                      خـروشـان بیـامـد گشـاده میـان

زبهر پرستش سـر و تن بشســت                      به شمع خرد راه یــزدان بجست...

همی گفت کای برتر از جان پاک                       بر آرنده ی آتش و تیــره خاک...

بیــــامــرز کــرده گنــاه مــرا                       هم اندیشه ی نیک و بد ده مـرا...

بگــردان ز مــن دیـو را دستگاه                       بــدان تــا نـدارد روانــم تبـــاه

روانم بدان جای نیکــان رســان                       نگه دار بر من همین راه و ســان

(شاهنامه، ج4، ص1063-1064)

کیخسرو بار دیگر از به حضور پذیرفتن بارخواهان خودداری کرده به نیایش می ایستد و مرگ خود را خواستار می آید. بزرگان از کار اوشگفت زده می شوند و چنین می پندارند که وی را دیو فریفته است. پس به نزد زال و رستم می آیند و از آنان می خواهند تا شاه را به راه آورند:

به سالار بار آن زمان گفت شاه                     که بنشین پس پرده ی بارگاه

کسی را مده بار در پیـش مـن                    ز بیگانه و مردم خویـش مـن

بیامد به جای پرستش بـه شب                             به دادار دارنده بگشــاد لــب

همی گفت کای برتر از بـرتری                     فــزاینده ی پــاکـی و بهتری

تو باشی به مینو مرا رهنمــای                    مگر بگذرم زین سپنجی سرای

به کژّی دلم هیچ نــاتــافــته                    روان جای روشن دلان یــافته

(شاهنامه، ج4، ص1066)

کیخسرو سدیگر بار پرده نشینی می آغازد و ضمن نیایشگری مرگ خویش را از خدا می خواهد. سرانجام سروش به خواب وی می آید و او را به نزد خدا فرا می خواند و بدین ترتیب در اثر نیایش‌های پیاپی به آرزوی خویش می رسد:

جهاندار شــد پیــش بــرتــر خدای                 همی خواست تا باشـدش رهنمای

همــی گفت کـــای کردگار سپـهر                             فروزنده ی نیــــکـی و داد و مهر

ازیــن شهــریاری مــرا سود نیست                             گـر از من خداونـد خشنود نیست

زمــن نیکویــی رفت و بسیار زشت                            نشست مــرا جـای ده در بهشت...

چنان دید در خواب کو را بـه گوش                             نهفتــه بگفتــی خجـسته سروش

که ای شاه نیــک اختـر نیـک بخت                            بسودی بسی یــاره و تــاج وتخت

اگــر زیــن جـهــان تــیز بشتافتی                            کنون آنچه جستــی همــه یافتی

بـه همــسایـه ی داور پـــاک جای                   بیابی بدین تیــرگــی درمپــای...

چــو آیـی به ایرانیان بخـــش چیز                            که ایدر نمانی تــو بسیـــار نیز...

چــو گیتی بــبخشی میـاسای هیچ                            که آمــد تــو را روزگــار بسیج

(شاهنامه،ج4،ص1068)

اسفندیار پس از رستن از بند گشتاسب به نیایش کردن می ایستد و با خدا پیمان می کند که اگر در گرفتن کین فرشیدورد توفیق یابد، عمر خویش را وقف اشاعه ی دین بهی کند و آتشکده‌ها و بناهای عام المنفعه پی افکند و درماندگان را دست گیرد و... چنان که می دانیم این نیایش‌ها کارگر می افتد:

سپهبد سوی آسمــان کــرد روی           چنین گفت کـای داور راست گوی...

گر ایدون که پیروز گردم به جنگ            کنــم روی گیتی بـر ارجاسب تنگ

بخواهم ازو کیــن لهـــراسپ شاه           همان کین آن پیـــر ســر بیــگناه

برادر جهان بین مـن سی و هشت           که از خونشان لعـل شد خاک دشت...

ز گیتی صد آتشــکده نــو کــنم           جهــان از ستمـــکاره بــی خو کنم

نبیند کسی پــای مــن در بساط            مگر در بیـابـان کنــم صــد ربــاط...

کنـــم چــاه آب انــدرو صد هزار          نشانــم درخــت از بـــر چـــاه سار

همــه بیــرهان را بــه دیـن آورم          ســـر جــــادوان بـــر زمیــن آورم

پـــرســتش کــنم پـیش یــزدان         نــبیند مـــرا کـــس بــه آرام جای

(شاهنامه،ج4،ص1189-1190)

چون در هفت خوان، سه روز و سه شب پیاپی برف می بارد و بسیاری از مردان و ستوران از پای در می آیند، اسفندیار و پشوتن با همراهی همه ی سپاهیان دست به سوی آسمان بلند می کنند و از خداوند می خواهند تا برف را از باریدن بازدارد. ناگهان هوا صاف می شود و نسیمی ملایم وزیدن می گیرد و در پی آن برف‌ها آب می شوند و همه چیز به حال طبیعی خود باز می گردد:

همه پیــش یـزدان نیایش کنید             بخــوانید و او را ستــایش کنیــد

مگر کیــن بلاها زمــا بــگذرد               کزین پس کس از ما زمین نسپـرد

پشوتن بیامد به پــیش خــدای             که او بود بر نیک و بــد رهنمــای

سپـه یکــسره دست بـرداشتند              نیـایــش از انــدازه بــگذاشتنــد

برآمــد هـم آنگه یکی باد خش              ببــرد ابــر و روی هوا گشت کش

چو ایــرانیان را دل آمد به جای              ببــودند بــر پیــش یـزدان به پای

(شاهنامه،ج4،ص1214)

چون پرویز ازبیم بهرام چوبین به غار می پناهد، در می یابد که با این کار خود را به دست خـویـش گرفـتار کـرده است. در زمـان، در غـار بـه نیایش می ایستد و رهایش خویش را از خدا درمی خواهد. در این میان سروش سبز پوش می رسد و او را از مهلکه به در می برد:  

به یزدان چنین گفت کای کردگـار           تـوئــی بـرتـر از گـردش روزگـــار

بدین جــای بیچــارگی دستــــگیر        تو باشی ننــالـم بـه کیـوان و تیــر

همان گه چو از کوه برشد خـــروش                  پــدیــد آمــد از راه فــرّخ سـروش

یکی جامه اش سبز و خنگی به زیــر        ز دیــــدار او گـشت خســرو دلـیر

چو نزدیک شد دست خـــسرو گرفت       ز یـزدان پـاک ایـــن نبـاشد شگفت

چـو از پیـش بــدخــواه بــرداشتش       بــه آســانــی آورد و بـگــذاشتـش

بدو گفت خـسرو کـه نـام تو چیست        همی گفت چندی و چنـدی گریست

فـرشتــه بــدو گفت نــامـم سروش        چو ایمن شـدی دور باش از خـروش

تو زیــن پس شــوی در جهان پادشا        نبــایــد کـه بـاشــی جــز از پارسا

بگفت این و پس گشت ازو نـاپــدیــد      کس انــدر جــهان ایـن شگفتی ندید

(شاهنامه،ج7،ص2106)

                                              ***

در شاهنامه بارها و بارها شاهد اسارت قهرمانان در چنگ دشمنان هستیم. اما، این اسارت‌ها در بیشتر موارد، به آزادی از بند می انجامد و چنین سرانجامی مخاطبان حماسه را امیدوار می کند تا آنجا که این پندار را در آنان می بالاند که هیچ اسارتی بی رهایش نیست. رستم با کشتن دیو سپید کاووس را از اسارت شاه مازندران می رهاند:

تهمتن بــه نیــروی جــان آفرین                    بــکوشید بسیــار بـا درد و کین...

زدش بــر زمیـن همچو شیرژیان            چنان کز تن وی برون رفت جان...

رسیـد آنــگهی نــزد کاووس کی            گــو پهلــوان شیـر فــرخنده پی...

چنین گفت کای شاه دانش پذیر             بــه مــرگ بـداندیش رامش پذیر

بـریــدم جــگرگـاه دیـــو سپید            نـدارد بـدو شاه ازیــــن پس امید

(شاهنامه، ج1،ص 270-271)

رستم یک بار هم کاووس را از چنگ شاه ‌هاماوران که به یاری پادشاهان بربرستان و مصر به جنگ با ایرانیان آمده بودند وکاووس شاه را اسیر خود کرده بودند رهایی می دهد:

تهمتن چو لشکر به هامون کشید            سپـاه سه شاه و سه کشور بدید...

چنـین گفــت بــا لشـکر سرفراز            کــه امــروز مــژگان بدارید باز

اگـر صـد سوارند اگر صــد هـزار            فزونی لشکر نیــایــد بــه کــار..

نگــه کــرد پس شاه ‌هـامـاوران             همه کشته دید از کران تـا کران

بـدانست کــان روز روز بلـاست              به رستم فرستاد و زنـهار خواست...

فــرستـاد و کــاوس را آوریـــد             بدو داد گاهش چنان چـون سزید

(شاهنامه، ج2،ص301- 302)

قیصر کلید زندان ذوالاکتاف را به همسر خود می سپارد و او آن را به گنجور قیصر که کنیزی ایـرانی تبار است می دهد. کنیز چون شاه ایران را دوخته در پوست خر می بیند، دلش به حال وی می سوزد و به صوابدید شاه چندین بار چرم خر را به شیر داغ آغشته می کند تا پس از دو هفته از تن وی جدا می شود کنیز پس از آن وسایل فرار به ایران را برای ذوالاکتاف فراهم می آورد:

چــو از بــاختر چشمـه اندر کشید                   شب آن چادر تـار بــر ســر کشیــد

پراندیشه شد جــان شاپـــورشــاه          که فردا چه سازد کـنیــزک پـــگاه

چــو بــرزد سر از برج شیـر آفتاب                   ببــالیــد روز و بــپــالــــود خواب...

کنیــزک ســوی خانه بنهـاد روی           چنان چــون بود مـردم چاره جـوی...

دو اســب گــرانمــایه زآخـر ببرد          گــزیـــده سـلاح و ســواران گـــرد

ز دینار چنـدان کــه بــایست نیـز          ز خـوشــاب و یاقوت و هر گونه چیز...

ســوی شــهر ایـران نــهادند روی          دو خــرّم نهــان شــاد و آرام جــوی

(شاهنامه، ج5،ص1543)

***

گاه حوادثی که غیر مترقبه و دور از چشم داشت به بازی گری تقدیر پیش می آید، امید بخش مخـاطبان شـاهنامه است. مثـلاً، همـای نوزاد خـویش داراب را در صندوقی می نهد و به آب فرات می سپارد اما صندوق در راه به تنه ی درختی گیر می کند و گازری آن را بر می دارد و نوزاد را از آن صحیح و سالم بیرون می کشد:

بــه بیماری انـــدر بمـرد اردشیـــر                 ز تیمــار او دختــر دلــپـــذیـــــر

پر از خون شـد و سوگ بهمن بداشت                 بسی روزگاران به بــد درگـــــذاشت

همای آمــد و تــاج بــر ســر نــهاد                 یـــکی راه و آئیـــن دیــــگر نـــهاد

بــه رای و بــه داد از پـدر درگذشت                 همـه گیتـــی از دادش آبـــاد گشت...

چــو هنــگـام زادنــش آمــد فــراز                 ز شــهر و ز لشکر همـــی داشت راز...

نـهانــی پــسر زاد و بــا کـس نگفت                 همـــی داشتـــش نیکوئــی در نهفت...

کسی گر ز فــــرزنــد او نــام بــرد                 چنیــن گفــت کــان پاکــــزاده بمرد...

برین سان همی بود تـــا هشت مــاه                 پسر گشت مـــاننــده ی رفتــه شـــاه

بــفرمود تــا درگــری پــاک مـــغز                 یــکی تختـــه جست از در کـــار نــغز

یکی خوب صندوق ازین چوب خشک                 بکــردند و بـرزد بـرو قیـر و مشک...

بدان گه که بد کودک از خواب مست                  خــروشــان بشد دایـــه ی چرب دست

نـهـادش بـه صنـدوق در نــرم نــرم                 به چینــــی پرنـــدش بپــوشید گـــرم

ببـردنـــد صنــدوق را نـیــم شــب                یکـــی بـــر دگـــر نیــز نکشـــاد لـب

ز پیــش هــمایش بــرون تــاختند                  بـــه آب فراتـــش در انـــداخـــتند...

یکــی گــازر آن خــرد صندوق دید                  بپــوئــیــد و از کـــارگـــه بر کشید...

بـــه جامــه بپــوشیـد و آمد دوان                             پـــر امــیّد دل شـــاد و روشن روان...

دل گــازر از درد پـــژمـــرده بـود                             یکی کودکــی زیــرکـــش مـــرده بود

زن گــــازر از درد کــودک نــوان                    خلیــــده رخـــان تیـــره گشته روان

بــدو گفت گـــازر کـه بازآر هوش                    تــرا زشت بـــاشد ازین پس خروش...

بــه سنگی کـه من جامه را بر زنم                    چـــو پـــاکیــزه گردد بــه آب افکنم

در آن جــوی صنـدوق دیـدم یکی                             نــهفتــــه بـــدو انـــدرون کـــودکی

کنون چون گشایم ســـر بسته باز                     بـــه دیـــدار آن خـــردت آیــــد نیاز

اگــر بــود مــا را یـکی پـور خرد                     نبــودش بســی زنــدگــانـــی بـــمرد

کنون یـافتی پــور نــاخــواستــه                    بـــه دیبـــا و از گـــوهــــر آراستـــه

(شاهنامه، ج5،1331-1333)

                                        ***   

گاه گاهی مداخله ی سروش ایزدی در کار فرو بسته ی قهرمانان داستان‌های شاهنامه خواننده را غرق در امیدواری می کند. فی المثل، فرشته ای خسرو پرویز را که از چنگ بهرام چوبینه به غاری پناهیده است معجزه آسا از مهلکه می رهاند و به وی مژده ی پیروزی بر بهرام و سلطنت سی و هشت ساله بر ایران می دهد:

به بیــراه، پیــدا یــکی دیــر بــود                            جــهانــجــوی آواز راهــب شنـــود

بــه نــزدیک دیــر آمـــد آواز داد                             که کردار تــو جــز پرستــش مبـــاد

گــر از دیــر دیــرینــه آئـی فرود                             زنیــکی دهــش بــاد بــر تـــو درود

همان گـاه راهــب چــو آوا شنیــد                            فرود آمــد از دیــر و او را بـــدیـــد...

بــدو گفت خسرو تــویی بـی گمان                  ز تــخــت پــدر گشتـه نــاشــادمان...

چـو گفتــار راهب بــی اندازه گشت                            دل خــسرو از مـــهـــر او تازه گشت

زگــفتــار او در شـگفــتی بــمانـد                            بــرو بــر جــهان آفــریــن را بخواند...

بـدو گفت راهـب کـه پـوزش مکن                              بپــرس از مــن از بــودنـــی‌ها سخن

بـدیـن آمــدن شاد و گسـتاخ باش                             جــهان را یــکی بــارور شــاخ بــاش

که یزدان تــو را بی نیـازی دهــد                     بــلنـــد اختـر و ســر فــرازی دهــد

زقیـصر بیــابی سلیـــح و سپـــاه                    یکــــی دختــری از در تــاج و گــاه

چو بـــا بنــدگــان کـارزارت بــود                             جـــهانـــدار بــیـــدار یـــارت بــود

سرانجـــام بـگریــزد آن بــد نــژاد                            فــراوان کــند روز نیــکیــش یــــاد...

چــو دوری گـــزینـد ز پیمــان تو                             بریـزند خـونــش بــه فـــرمـــان تــو

بدو گفت خسرو جـــزین خود مباد                             کــه کــردی تــو ای پیــر داننـده یـاد

چه گویی درین چند بــاشد درنگ                     کـه آیــد مـرا پـادشـاهـی بــه چنــگ

چنین داد پاسخ که ده بـــا دو ماه                     بــدین بــگــذرد بـــازیـــابــی کـلـاه

دگر بر ســرآید ده و پــنـــج روز                   تــو گــردی شهنـشـاه گیتــی فــروز..

(شاهنامه، ج7،ص 1331-1332)

                                        ***

بخشی از رؤیاهای شاهنامه بازنمون آینده‌های شاد و سرشار از کامرانی اند. بنابراین، مطالعه ی این رؤیاها همراه با تعابیرشان در متن داستان‌ها به گونه ای امیدآفرین مخاطبان تواند بود.

رستم در جستجوی کیقباد، در دامنه‌های البرز بـه گـروهی جوان در حال میخوارگی برخورد می کند. ازآنان سراغ کیقباد را می گیرد. سر آنان می گوید: من کیقبادم. دوش در خواب دیده‌ام که دو باز سپید از جانب ایران به سوی من آمده اند و تاج برسر من نهادند و مرا به شاهی برداشتند:

شهنشه چنیـن گفت بـا پهلــوان            که خـوابی بدیدم به روشن روان

کـه از سـوی ایران دو باز سپید              یکی تـاج رخشان بکـردار شیـد

خرامان و نـازان رسیــدی بــرم             نهادنـدی آن تـاج را بـر ســرم

چو بیدار گشتم شدم پر امید             از آن تاج رخشان و بـاز سپیــد

(شاهنامه،ج1، ص 230)

پیران شبی در خواب می بیند که شمعی از آفتاب روشن کرده است. سیاوش تیغ به دست کنار شمع ایستاده وی را آواز می دهد که برخیز و جشن کیخسرو را برپا کن. ترسان از خواب می پرد و چون گلشهر را به سراغ فرنگیس می فرستد معلوم می شود که کیخسرو دیده به جهان گشوده است:

شبــی قیــرگون مــاه پنـهان شده                   به خواب اندرون مرغ و دام و دده

چنان دیــد سالار پیران بــه خواب                   که شمـعی بـرافـروخـتی زآفـتاب

سیاوش بــدآن شمع تیغی به دست                  بـــآواز گفتــی نشایــد نـشست

ازیــن خــواب نوشین سر آزاد کن                   ز فــرجــام گیتــی یکی یاد کن

که روز نوآییـــن و جشــن نـوست                   شـب زادن شــاه کــیخسروست

سپهبــد بلــرزید در خـواب خوش                   بجنبید گلـشهر خورشیــدفــش

بـدو گفت پیـران کــه برخیز و رو           خردمنـد نــزد فــرنگیس شــو

سیاوخش را دیدم امشب به خواب            درخشان تـر از برسپهر آفتــاب

که گفتی چرا چند خسبی مپـای            به جشن جــهاندار کیخسرو آی...

(شاهنامه،ج2،ص 495)

گودرز شبی به خواب می بیند که ابری بارانزا بر فراز آسمان ایران پدیدارآمده است و سروش از اندرون آن فریاد برداشته است که راه نجات از این تنگنا که ایرانیان در آن اند، آوردن پسر تورنژاد سیاوش از توران به ایران است و هم بر دست او کین سیاوش را باز توان گرفت. گودرز خواب خویش را با گیو در میان می گذاردو برآن می نهند تا گیو به جستجوی کیخسرو به توران زمین بشتابد:

چنین دید گودرز یک شب به خواب                   کــه ابــری بــرآمــد زایـران پرآب

بـر آن ابـر پـرّان خـجستــه سـروش                 بـه گودرز گفتـــی که بگشای گوش

زتنگی چو خواهـــی کـه یابـی رهـا                            وزیـــن نــامــور تــرک نرّاژدهــا

بــــه تـوران یکـی شهریــار نـوست                 کــجــا نـام او شـاه کیــخسروست

ز پــشت سیــاوش یـکی شـهریــار                            هنــرمنـد و از گـــوهــر نـامــدار

سـر افــراز و از تــخمه ی کیقــباد                  زمــــادر ســوی تــور دارد نـــژاد

چــو آیـد بـه ایــران پــی فرخش                            ز چرخ آن چه خواهد دهد پاسخش

میــان را بـبـندد بــه کیـن پــدر                    کنــد کشـــور تـور زیــر و زبــر...

زگـــردان ایــــران و گـردنـکـشان                            نیابد بجــز گیـو کــس زو نــشان

چنیـن است فـرمـان گـردان سپهر                             بــدو دارد از داد گـــسترده مــهر

(شاهنامه، ج2، ص 525)

به هنگامی که ایرانیان در کوه هامون در محاصره ی تورانیان اند، طوس شبی به خواب می بیند که شمعی روشناز آب برآمده و در کنار آن سیاوش بر تخت عاج نشسته است و لبخند زنان مژده ی پیروزی سپـاه ایران را می دهد و او را به میگساری فرا می خواند. طوس خواب خود را چنین تعبیر می کند که بزودی رستم به یاری ما خواهد آمد و چنین نیز اتفاق می افتد:

شبــی داغ دل پــر زتیــمار طـوس                  به خواب اندر آمد گه زخـــم کــوس

چنــان دیـد روشن روانش به خواب                  کـه رخـشنده شمعــی بــرآمـد زآب

بــر شمـــع رخشان یکی تخت عاج                            سیــاوش بـر آن تخت با فــرّو تــاج

لبــان پــر زخنده زبان چرب گـوی                            سوی طوس کردی چو خورشید روی

کـه ایرانیــان را هــم ایــدر بــدار                            کــه پیــروز باشـی تــو در کارزار...

زخــواب انـدر آمـد شـده شـاد دل                            زدرد و غمــان گــــشتــه آزاد دل

بــه گــودرز گفت ای جهان پهلوان                             یکــی خــواب دیدم به روشن روان

نگه کن که رستم چو بــاد دمـــان                             بیـــایــد بــر مــا زمـان تـا زمـان

(شاهنامه،ج3، ص674)

کیخسرو در سومین بار پرده نشینی و نیایش با خداوند و آرزو کردن مرگ خویش، سروش را به خواب می بیند. سروش به وی مژده می دهد که اگر زود بشتابی با پروردگار همنشین خواهی شد. سپس به او سفارش می کند که کسی را به جانشینی خود برگزین و هر چه از دنیاوی با تو است میان کسان تقسیم کن و به سوی خدا بشتاب:

جهانــدار شــد پیش بــرتــر خــدای               همـی خـواست تـا بـاشدش رهنمای

هــمی گفــت کــای کـــردگار سپهر               فــروزنـده ی نیـکـی و داد و مـهــر

ازیـــن شهـــریـــاری مرا سود نیست               گــر از مـــن خداوند خشنود نیست

زمــن نیـکـویـی رفـت و بسیـارزشـت               نشسـت مــرا جــای ده در بــهشت...

چنان دید در خـواب کـو را بـه گـوش                نـــهفته بــگفتی خجــسته ســروش

کـه ای شـاه نیک اختــر نیـک بخـت                بــسودی بســی یــاره و تـاج وتخت

اگـر زیــن جــهان تیــز بــشتــافتی                کنون آنچه جستــــی همـه یـافتــی

به همــسایــه ی داور پــاک جـــای                بیابــی بــدیــن تیرگــی درمپـــای...

چـو آیــی بـه ایـرانـیـان بخـش چیز                کـــه ایـــدر نـــمانی تـو بسیار نیز...

چـو گیتـی ببـخشـی میـاسـای هیچ                 کـه آمـــد تـــو را روزگــار بسیــج

(شاهنامه،ج4،ص1068)

کتایون دختر قیصر، پیش از اجرای مراسم همسرگزینی برای خویش، گشتاسب را به خواب می بیند و وی را به همسری برمی گزیند:

کتایون چنان دید یـک شب بـه خواب                کـه روشـن شـدی کشـور از آفتـاب

یکـی انـجمـن مـرد پیــدا شــدی                             از انــبــوه مــردم ثــریّــا شدی

ســـر انـجمن بــود بیــگانــه ای                             غــریبــی دل آزار فـــرزانــه ای...

یکــی دسته دادی کتـایون بدوی                      وزو بستدی دسته ی رنـگ و بــوی

بـه شبــگیر چــون بردمید آفتاب                              ســر نــامــداران بــرآمــد ز خواب

یکی انجمن کــرد قـیصر بــزرگ                     هر آن کس که بود از دلیر و سترگ

بــدان انــجمن شــاد بنـشاندند                      وزآن پس پری چهـره را خـوانـدنـد

کتــایــون بـشد با پرستار شست                      یکـی دستـه ی گـل گرفته به دست

همی گشت چندان که آمد ستوه                      پسنـدش نیـامد یـکی زان گـروه...

همی گشت بر گرد ایوان خویش                       پرستـار در پــس پرستــار پیــش

چو از دور گشتاسب را دید گفت                       که آن خواب سر بر کشید از نهفت

بدان مایه ور نـامــدار افســرش                       هم آن گـه بیــاراست فرّخ سرش...

(شاهنامه،ج4،1103-1104)

کید پادشاه هند ده شب پیاپی خواب‌های معماگونه ای می بیند که مهران صحرانشین یکایک آنها را تعبیر می کند. تعبیر همه ی این خواب‌ها نزدیک شدن اسکندر به قلمرو فرمانروایی اوست. مهران، کید را رهنمایی می کند که برای رهایی از شر اسکندر چهار چیز گرانبهای خویش یعنی پزشک، فیلسوف، دختر و جام تهی ناشدنی را در اختیار اسکندر قرار دهد:

یکــی شاه بـــد هنـــد را کیـد نام                  خــردمنــد و بینــا دل و شادکام...

دمــادم بــه ده شـب پــس یکـدگر        همی خواب دیــد این شگفتی نگر

بــه هنــدوستــان ایـن که دانا بدند        بــه گفتــار و دانــش تــوانا بدند

بفــرمـود تـا ســاختند انــجـمــن         هــر آن کس که دانا بد و رای زن

همـه خواب‌ها پیش ایشان بــگفت                    نهفتــه پــدیــد آوریـــد از نهفت...

چو بشنید مهران ز کید این ســخن                  بدو گفت ازین خواب دل بد مکن

نه کمتر شـود بـر تـو نــام بــلنــد                  نـه آیـد بـراین پادشاهی گــزنــد

سکنـدر بیـارد سپـــاهــی گــران                  ز روم و زایران گـــزیــده ســران

چــو خــواهی که باشد تو را آبروی                   خرد یاد کن جــنگ او را مـجوی

تــرا چــار چیــزست انـدر جــهان                  کسی آن ندید از کــهــان و مهان

یکی چون بهشت بـریــن دخــترت                   کــزو تــابد انـدر زمــین افسرت

دگــر فـیلسوفــی کــه داری نـهان                  بگوید همه بــا تـــو راز جــهان

سه دیگر پزشکی که هست ارجمند                   بـه دانندگــی نـــــام کرده بلند

چهارم قدح کـــانــدرو ریــزی آب                   نــه زآتش شود گـرم ونه زآفتاب

چــو آیـد برین باش مسگال جنگ          چو خواهی که ایـدر نسازد درنگ

(شاهنامه،ج5، ص 1377-1380)

به طور کلی با توجه به این که خواب در اندیشه ی حماسی بهره ای از پیامبری به شمار آمده:

تو مر خواب را بیهده نشمری                           یکی بهره دانی ز پیغمبری

ابزاری است در دست همه ی آدمیان. بدین معنا که آدمیان می توانند در بسیاری از موارد وقتی در مضایق و بستگی‌ها گرفتار می آیند امیدوار باشند که به میانجی پیامبر شدن در هنگامه‌های خواب می توانند راه چاره ی بیرون شد از مضیقه و بستگی را بیابند. اصولاً خواب در شاهنامه نقش امید بخشی به قهرمانان علی الخصوص در سر بزنگاه‌ها را داشته است. حتی خواب‌های ترسناک نیز به نوعی به بینندگان خود خدمت می کنند زیرا آنان را برای مواجهه با رویدادهای ناخوش آینده از پیش بسیج می کنند. چنین است که می توان گفت حتی در این گونه مواقع نقش خواب مثبت است و قهرمان از آن نتیجه‌هایی کارساز و گشاینده تواند گرفت.

                                        ***

جام جهان بین در شاهنامه سمبل امید و امیدواری است. خاصیت شراب این است که انسان را از دانستگی‌های جزئی رها می کند. راه راه یافتن به دانش کلی رستگی از دانش‌های جزئی است. کیخسرو با این رهایش به نگاه دیگری از جهان می رسد که امیدوارانه است.

                                        ***

نیرنگ واژه ی پهلوی است به معنی آیین دینی و نیایش و دعا. پارسیان به جای این واژه کلمه ی گجراتی"کیریا"(در سانسکریت"کریا") را به کار می برند. در عربی"نیرنج"(جمع آن"نیرنجات") معرّب همین واژه پهلوی است.

بسیاری از نیایش‌های کوتاه دین مزداپرستی نیرنگ نامیده می شود؛ چنان که نیرنگ آتش، نیرنگ کشتی بستن، نیرنگ دست شو و... این نیایش‌ها را دارای تأثیر فوق عادتی تصور می کرده و برای رفع پیشامدهای ناخوشایند و زشت و گزند رویدادها در هر مورد نیرنگ ویژه ای داشته اند. که بسیاری از آنها در کتاب‌های روایت وروایات داراب هرمزدیار و جز آن گردآوری شده است.از ان جمله است نیرنگ حاجت خواستن، نیرنگ تب بستن، نیرنگ برای دفع شر دزد و نیرنگ برای آسان کردن زایمان زن دشوارزای.(اوستا، ج2، ص 1066و1067)

چنان چه می بینیم نیرنگ در ایران باستان شأنی الهی داشته و مردم به اثرمندی آن باور داشته اند. نکته جالب این است که در حماسه‌های ایرانی علی الخصوص شاهنامه، اگر چه نیرنگ شأن الهی خود را از دست داده اما همچنان روا و سزاوار به حساب آمده است. با توجه به روائی نیرنگ در قبال دشمنان خود به خود عرصه ی امیدواری را گشاده تر می بینیم. بدین معنا که آدمیان هم می توانند برای حل دشواری‌های زندگانی از نیرنگ‌های برخاسته از گربزی و هوشمندی خویش بهره بردارند. در تمام حماسه‌ها اعم از ایرانی، یونانی، هندی، بابلی و... ما به حقیقت روانی نیرنگ باز می خوریم. در این آثار انسان ذاتاًَ موجودی است چاره گر و ترفندباز. و به میانجی همین چهره گری و ترفند بازی است که گذران عمر برای آدمیان آسان تر می شود.

اعتقاد به وجود فرّه ایزدی اعم از فرّ کیانی و فرّ پهلوانی و فرّ پیامبری حاکی از وجود امید در ذهن و ضمیر باورمندان خویش است. چرا که فره مندی انسان‌ها هر چند که اختصاص به خاصّان و در تعبیر حمـاسه مهـان دارد حـاکـی از پیـوستگی انسان با خدا به مثابه قدرت لایزال است. انسان فره مند نقش واسط بین خداوند و دیگر انسان‌ها را ایفا می کند و در مضایق و تنگناها می تواند با مراجعه به چنین کسانی مشکل را از میان بردارد. فی المثل وقتی مدت مدید از رفتن بیژن به سرزمین ارمانیان به آهنگ دفع گرازان می گذرد پدر بیژن"دیو"به نزد کیخسرو می آید و دلواپسی خود را از بابت دیر کردن فرزند با وی در میان می گذارد و کیخسرو که پادشاهی فره مند و پیامبر گونه است با نگریستن در جام جهان بین بیژن را در چاه گرگساران شناسایی می کند و رستم را برای بازآوردن وی گسیل می دارد:

چـو نـوروز خــرّم فــراز آمــدش           بــدآن جــام فــرّخ نیــاز آمدش...

چـو خسـرو رخ دیـو پـژمـرده دید           دلــش را بــه درد انــدر آزرده دید

بیــآمد بپـوشیـد رومـی قـبــای            بدآن تـا بـود پیـش یـزدان بـه پای...

پس آن جام بر کـف نـهـاد و بدید           بـدو هـفـت کشـور همـی بنگرید...

بـه هـر هـفت کشور همه بنگرید            نیآمــد ز بـیــژن نشــانــی پـدید

سوی کشور گـــرگـساران رسـید            بــه فـرمـان یـزدان مـر او را بـدید

بدآن چاه بسته بــه بنـد گــران             ز سختی همی مرگ جست اندر آن

یکــی دختــری از نـژاد کیــان             ز بـهـر زواریــش بـستـه میـــان...

نشاید جز از رستــم تیـز چنـگ             کـــه از ژرف دریــا بــرآرد نـهنگ

کمر بند و برکش سوی نیمروز              شـب از رفتن ره میــاســای و روز

ببر نــامـه ی مـن بـــر رستما              مـــزن داستــان را بــره بــر دما

(شاهنامه،ج 3،ص 811و 812)

بنابراین وجود انسان‌های فره مند در میان مردم خود مایه ی امیدواری همگان تواند بود.

بروز حماسی تخیل جمعی امیدی است در برابر بیم بیگانه."در شاهنامه، ایران، ایران است و توران و تازی نماینده ی هر عنصر و قدرت متحاوز بالفعل یا بالقوه ای که آرمان ملی را تهدید بکند، اعم از ترکان ترکستان و تازیان مهاجم و مسلط و حاکمیت خلفا و جبّاران بغداد. ظاهراً امید و آرزوی احیاء و تجدید آزادی و آبادی و آسایش و استقلال ایران تاریخی و آرمان فردوسی و بسیاری از ایرانیان آن روزگار بوده است و اهتمام عظیم در تألیف و تدوین و گردآوری شاهنامه ی گوناگون خود دلیل وجود داشتن چنین آرمانی است."(فردوسی و شاهنامه، ص 54)

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید