عضویت   تماس با ما

سفرنامه‌ي اميد

وقتي خارخار «طلب» در ما ايجاد شد، اندك اندك در مي‌يابيم كه خود به حقيقتي ناشناخته دل باخته‌ايم و خواستن در ما به اوج خود رسيده است. بر قلّه‌ي قاف دوست داشتن كه حرف پاياني «عشق» بي‌پايان است با شاهد دانايي ديدار مي‌كنيم و «معرفت»، ما را از هرچه كه غير از دوست تواند بود مي‌گسلد. از همه‌ي كثرات بي‌نيازي مي‌بخشد. به «استغنا» مي‌رساند و در اين ميان خود را روياروي دروازه‌ي اعظم، همان باب‌الابواب، «توبه» درمي‌يابيم. جمال بي‌مثال يار، به شگفتي‌مان مي‌اندازد. گامي در حيراني عبوديّت و گامي ديگر در بقاي ربوبيّت كه مقام برزخيّت «از انسان تا خدا» است، بر جاي مي‌مانيم. اين‌جا همان وادي ميان فرش و عرش، ايستگاه ميان زمين و آسمان، ميانجي ميان مادر خاكي نفس و پدر افلاكي عقل است! اگر گامي به پيش نهيم، از خويش فاني و در دوست باقي خواهيم شد و اگر گامي به پس گذاريم، ديگر بار به اسارت خود در خواهيم آمد. اين تقدير ما است كه باعث مي‌آيد تا از تفرقه‌زار زلف يار، كه همان فراق سياه مجمع پريشاني است، يا جمعيّت جام جهان‌بين جم، يكي را برگزينيم، يا نه همچنان حيران هردوان چونان جلال‌الدين به رقص درآييم:

يك دست جام باده و يك دست زلف يار

                                     رقصي چنين ميانه‌ي ميدانم آرزوست

(مولوي، ديوان كبير، ج 2، 1386، ص 1333)

اين‌جا همان مقام حيرت است. يا بايد خاكي ماند يا شايد تا افلاك راند، يا بايد به اسارات هوشياري تفرقه‌باره گردن نهاد و در سايه سار نمودها سر كرد يا جام باده‌ي وحدت را لاجرعه سر كشيد و مستانه با ساقي درآميخت. انبيا و اوليا و همه‌ي عاشقان حقيقت عظمي معراج را، كه هيچ جز رستن از تفرقه و رسيدن به جمعيّت با دوست نيست، برگزيده‌اند و كثرت نمودها را پس پشت نهاده روي در وحدت بود، آورده‌اند.

براي آن‌كه خوانندگان اين مقال، تصويري از چند و چون چرخيدن حقيقت در مجاز و يگانگي بودي همه‌ي دوگانگي‌هاي نمودي، به ذهن توانند آورد، لختي از اثر عرفاني عظيم هندوان موسوم به «جوگ باسشت» (Jug-basasht) را كه دانشمند بزرگ ايراني در عهد صفويه، ميرابوالقاسم فندرسكي، منتخبي از آن‌را، از سانسكريت به فارسي برگردانده و در روزگار ما، فرهيخته‌ي بي‌همال: استاد دكتر سيّد فتح‌الله مجتبايي، تصحيح و تحقيق آن‌را به انجام رسانده و به انگليسي ترجمه كرده و از سوي مؤسسه‌ي پژوهشي حكمت و فلسفه‌ي ايران، در سال 1385 هجري خورشيدي انتشار يافته است، در سرآغاز سخن خويش بياورم.

از دلكش‌ترين بخش‌هاي داستان معراج، آن‌جا است كه پيامبر در طي آن، از خداوند بخشايش گناهان امّت را طلب مي‌كند و خداوند هم به وي قول مي‌دهد كه از سر تقصيراتشان خواهد گذشت. انگار كار اصلي پيامبر(ص) جز اين نبوده است كه آمرزش همه‌ي وابستگان خويش را، حضوراً از ربّ‌الارباب بخواهد. وقتي ما بندگان داراي چنين شأن و شوكتي هستيم، كه براي خاطر ما، پيامبر گرامي اسلام، به حضور حق بار يافته است، بر ما است كه قدر خود را بيشتر و بهتر بدانيم.

امام فخررازي، متكلّم نامدار مسلمان، حقيقت وجود ما آدميزادگان را روح مجرّد به‌شمار آورده و به شرط آن‌كه بتوانيم غبار جسمانيت را از رخساره‌ي وي بزدانيم، لايق جاي كردن بر كنگره‌ي عرش‌ اعلي دانسته است:

اي دل ز غبار جسم اگر پاك شوي

                                       تـو، روح مـجرّدي، بر افلاك شوي

عرش است نشيمن تو، شرمت بادا

                                       كآيي و مقيم عرصه‌ي خـاك شوي!

(حسين مكي، 1370، ص 633)

درخورد تأمل است كه همه‌ي سرايندگان معراجيه در زبان دري، از خاطرنشان كردن اين نكته دريغ نورزيده است كه پيامبر نه به آهنگ سياحت شخصي كه به عزم هرچه بيشتر بر مردمان مهرباني كردن، راهي سفر آسمان‌ها شده است. انگاري اصل مقصود وي از اين سفر اعجازآميز، آوردن فرمان آزادي بندگان از عذاب جهنّم بوده است. نظامي در خسرو و شيرين سروده است:

گـنهـكـاران امّـت را دعـا كـرد   خدايش جمله حاجت‌ها روا كرد

چو پوشيد از كرامت خلعت خاص   بـيامد باز پس با گـنج اخـلاص

گـلي شد، سرو قدّي بـود كآمد   هلالي رفـت و بدري بود كآمد

خـلايـق را برات شادي آورد   ز دوزخ نـامـه‌ي آزادي آورد

(نظامي گنجوي، 1384، ص 411)

وي در ليلي و مجنون هم همين ساز را نواخته است:

بـازار جـهـت به هم شكستي     از رحمت تحت و فوق رستي

خرگاه بـرون زدي ز كونـيـن     در خيمه‌ي خاص قاب قوسين

هم حضرت ذوالجلال ديـدي     هـم سـرّ كـلام حـق شنيدي...

آورده بـرات رســتـگـاران    از بـهـر چـو مـا گـناهكاران

(همان، صص 434 و 435)

در اسكندرنامه هم از اين راز پرده برداشته است:

محمّدكه سلطان اين مهد بود   ز چـنـديـن خـليـفه وليــعهـد بـود

سر نافه در بيت اقصي گشاد   ز نـاف زمـيـن، سـر بـه اقصي نهاد

ز بند جهان داد خود را خلاص   بـه مـعشوقي عرشيان گشت خاص

گذر بر سر خوان اخلاص كـرد   هم او خورد و هم بخش ما خاص كرد

دلـش نور فضل الـهي گرفت يـتـيمي نـگر تـا چـه شاهي گرفت!

(همان، ص 848)

عطار، در اسرارنامه، نخست مدعي است كه خدا از پيامبر خواست تا از امّت خويش، شفاعت به عمل آورد. بدين‌ترتيب پيامبر در حقيقت،‌ مشيّت حق تعالي را به وي يادآور مي‌شود و سرّ شيفتگي حق به آمرزش خلق را، آفتابي مي‌كند:

بخواه ار آروزيي هست، زودت     چرا بيخود شدي؟ آخر چه بـودت!

كنون چون‌سوختي برهم بتان ‌را   شـفاعـت كـن زمـاني، امّتان را!

يتيمي وز يتيمي اين بديع است     كه خلق هر دو عالم را شفيع است!

(مددي، حسن،‌ 1371، ص 30) (اسرارنامه‌ي عطار)

بعد از آن‌كه عطّار، در بيان كرامت و علو همّت پيامبر، ابياتي مي‌آورد، مكالمه‌اي را كه ميان او و خداوند، واقع شده است مي‌سرايد. به موجب قول عطّار پروردگار، از پيامبر مي‌خواهد كه مطلوب خويش را با او در ميان گذارد. پيامبر، از خدا در مي‌خواهد كه امّت گناهكار وي را مورد بخشش قرار دهد:

خطـاب آمـد كـه اي مـعصـوم مطلق!

                               تـو حـق داري و حـق ور را رسد حق

بخواه آنچه‌ت بود درخواست كردن!

                               ز تو درخواست و ز ما راسـت كردن

(همان)

بدين‌ترتيب خداوند پيش از آن‌كه پيامبر، خواسته‌ي خود را با او در ميان گذارد، قول مي‌دهد كه آن‌را برآورده سازد. اين نشان‌دهنده‌ي يگانگي خداي جهان با حبيب خويش است. عطّار سپس مكالمه‌ي خدا و پيامبر را اين‌گونه دنبال مي‌گيرد:

چــو ربّ الـعزّه در اسـرار آمـد   پـيـمبـر نـيـز در گـفـتـار آمـد

كـه يارب امّتي دارم گـنهـكار به فضل خود ز آتششان نـگه‌دار!

ببين زاري و دلسوزي ايـشـان!   لقاي خويش كن روزي ايشان!

اميد جمله مـيـداني وفـا كـن! به لطفت جمله را حاجت روا كن!

همه عالم كـفي خاك‌اند اي پاك!   مده بر باد، اميّد كـفـي خـاك!

نگردد ملـكت دريـا مـشـوّش كه ريگي اندر اين دريا بود خوش

چه كم گردد ز بحري بي‌كنـاره   كه‌كاهي مي‌كند در وي نظاره!؟

اگر رحمت كني بر خلق محشر   از ايـن دريـا سر مويي شود تر

(همان، صص 30 و 31)

عطار پس از اين تنها نشان مي‌دهد كه پيامبر ديگر منتظر جواب حق تعالي نماند، لابد به اين دليل كه پيشاپيش، از او، پاسخ مثبت را شنيده بود. عطّار مي‌گويد: پيامبر درخواست خود را مطرح كرد و به راه افتاد:

بگفت اين و روان شد بلبل قدس      مشام جانش پر مشك از گل انس

(همان)

در منظومه‌هاي منسوب به عطّار هم، شفاعتخواهي پيامبر براي امّت خويش را شاهديم. في‌المثل در اشترنامه مي‌خوانيم:

پس محمّد چون وصال دوست ديد   هركمالي را كه آن اوست ديد

گـفـت: يـارب امّـتـم آزاد كـن! جمله را در حشر تو، دلشاد كن!

گـفـت: بـخـشيـدم تـمـام امّـتـت   بلـكه جمله از كمال حرمتت

(همان، 1371، صص 33 و 34) (اشترنامه منصوب به عطار)

اين مصراع آخري، حاكي از آن است كه خداوند به احترام محمّد(ص) و گرامي‌داشت دلخواه او، نه تنها مسلمانان كه همه‌ي آدميان، از هر دين و مذهبي را مورد بخشايش قرار مي‌دهد.

عطّار در منظومه‌ي الهي‌نامه هم، معراج‌نامه‌اي دارد. در اين معراج‌نامه شاعر چنين مي‌نماياند كه پيامبر نه تنها در شب معراج كه همواره به فكر امّت خويش بوده است چنان‌كه در اين منظومه، جبرئيل از اين تمايل پيامبر در برانگيختن وي در جهت آمدن به معراج سود مي‌جويد. فرشته‌ي وحي كه از جانب حق تعالي به دنبال او آمده است، خطاب به او مي‌گويد:

در امشب آنچه مقصود است از او خواه

                                     كه خواهي ديد بي‌شك امشب الله

غم امّـت در امـشـب خـور كـه دانـي

                                     حـقـيـقت جـمـله اسـرار نهاني

(همان، 1371، ص 36)(الهي‌نامه‌ي عطار)

بعد از اين، پيامبر و فرشته‌ي وحي به جايي مي‌رسند كه فرشته از همراهي وا مي‌ماند و پيامبر تك و تنها به سوي حق راه را دنبال مي‌گيرد و سرانجام به جايي مي‌رسد كه خداوند او را مخاطب قرار مي‌دهد و مي‌پرسد: دوست من! چگونه‌اي پيامبر پاسخ مي‌دهد: بي‌چون و بي‌چگونه‌ام.

خطابش كرد كـاي صـدر دو عالـم!

                                   تو چوني؟ گفت: بيچونم در اين دم!

تو بيچوني من اينجا خود كه باشم؟

                                   چو تو هستي حقيقت من چه باشم!

(همان، ص 38)

در دنباله‌ي همين گفت و شنود است كه خداوند از پيامبر مي‌خواهد تا خواسته‌ي خود را بيان كند. پيامبر نيز با صراحت هرچه تمام‌تر، از امّت اسلام شفاعت به‌عمل مي‌آورد:

چه مي‌خواهي،بخواه امشب تو از ما   كـه مـقصودت كنيم ‌اين لحظه پـيـدا

تويـي مـقصـود مـا در آفـرينش   چه مي‌خواهي، بخواه اي عين بينش!

محمّد گفت: اي داناي بـيچـون!   تو مي‌داني همه سرّي چه و چون

تـو مـيـداني حـقيقت سرّ رازم   كـه بـهـر امّـت خـود با نيازم

حقـيـقت امّـتـي دارم گـنهكار ولـي از فضل تو جمله خبردار

خـبـر دارند از درياي فضلـت چه باشد گر كني بر جمله رحمت!؟

مر ايشان را ببخشايي تواي دوست    كـه تو مغزي و ايشان جملگي پوست

ضعيف و بي‌مراد و ناتـوان‌انـد   بـجـز تو دستگيري مي ندانـند

ز فضل خود همه آزاد گـردان!   ز بودت جملگي دلشاد گردان!

خطاب آمد ز حضرت بار ديگر   كـه بخشيدم سراسر، اي مطّهر!

گناه جمله را من ديدم اي شاه!   همه ازذات خود، بخشيدم اي شاه!

كه ايشان‌اند در نزدم كفي خاك   همه آزاد كـردم جـملگي پاك

به فضل خود رسانم سوي جنّت   همه آن‌جا دهم انعام و رحمـت

تو اكنون غم مخور، اي شاه جمله!   كـه كـرد ستم تو را آگاه جمله

مخور غم از براي امّت خويش!   كه هست از جرم ايشان، فضل ما بيش

حقيقت رحمت ما بي‌شمار اسـت  ز مخـلوقات ما را با تو كار است

مرا بـا تـست كـار از كل آفاق     تـو را بگزيدم و كردم تو را طاق

(همان)

عطّار در مصيبت‌نامه هم به گونه‌اي رازآميز مسأله‌ي شفاعت‌خواهي براي امّت را مطرح مي‌كند. بعد از آن‌كه درباره‌ي مفهوم قاب قوسين كه منبعث از رسوم اعراب جاهلي است توضيح مي‌دهد و نشان مي‌دهد كه خدا و پيغامبر، وجودي يگانه‌اند و هر كدام تصوير ديگري در آيينه‌اند، طي گفت و شنودي در خور تأمل، بيان مي‌كند كه خدا كار امّت و اصلاً كلّ كاينات را به محمّد(ص) تفويض كرده است:

چـون دو خـواجـه خـواسـتندي از عرب

                                 دوســتـي هــم نــمــودنـدي طـلـب

دو كـمـان درهـم فـكــنـدنـدي تـمــام

                                 يـعنـي آن هـر دو يـكـي شـد بـردوام

اي عـجـب ايـن عـقد چون بسته شدي

                                 خـون و فعل و قـول پـيـوستـه شـدي

مــال ايـن يـك، مــال آن يـك آمــدي

                                 حـال ايـن يـك حـال آن يـك آمـدي

در يـكـي بـي‌شـك دويـي بـرخـاسـتـي

                                 هـم مـنـي و هـم تـويـي بـرخـاسـتي

هـمـچـنـان آن شب سخـنـگوي الـست

                                 بـا نـبـي عـقـد مـصـافـاتـي بـبـست

دو كـمان قــاب قــوسـيـن اي عـجب!

                                 درهـم افــكـنـدنـد از صـدق طـلـب

چون چنين عقديش حاصل شد ز دوست

                                 قـول و فعلش جمله قول و فعل اوست

قـاب قـوسـيـن آيـت دلبسـتگـي اسـت

                                 كآن چو دو ابـرو به هم پيوستگي است

(همان، ص 48) (مصيبت‌نامه‌ي عطار)

عطّار بعد از اين بدين تمهيد يگانگي خدا و رسول اسلام را به نمايش مي‌گذارد، گفت و شنودي ميان آنان ترتيب مي‌دهد كه در طي آن ضمن نشان دادن يگانگي بي‌چون و چراي آن دو، كار خلق همگي از جانب خداوند به پيامبر واگذار مي‌شود:

حق تعالي گفـت: اي دلبند خلق!   گـر بـه نام من بود سوگند خلق

من به تو سـوگند خوردم، اينت قدر!    پس لعمرك ياد كردم، اينت صدر!

زيـر بنـگر! باز كن نرگس ز هم!   تـا چـه مي‌بيني تو در زير قدم؟

مصطفي چون كرد فرمان را، نگاه   ديد زير خويش، مشتي خاك راه

گـفـت: يارب مي‌كشد اينم همه   زان كه مشتي خاك مي‌بينم همه

گـفـت: چنـداني كه افتادت نظر   و آنـچه زير پايت آمد، سربه‌سر

خـاك پاي تست اي صدر‌ اَنـام!    جـمله در كار تو كردم. والسلام!

(همان)

بدين ترتيب خيال پيامبر، از بابت امّت راحت مي‌شود چرا كه خالق، كارشان را به وي واگذارده است. در هيلاج‌نامه هم كه از منسوبات به عطار است، همين هياهوي شاديانه بلند است:

هـمـه امّت به تـو دارند اميـد كه ايشان را كني رحمت تو جاويد

بـيـامرزي مر ايشان آخـر كار  نـگـرداني بـه دوزخ‌شان گرفتار

خطاب آمد بدو از حضرت پاك كه شد آخر حقيقت، زهر، ترياك

مخـور غم سيّدا انديشـه بگذار كـه بخشايم گناهانشان به يكبار

(همان، ص 53)(هيلاج‌نامه)

از زبان اميرخسرو دهلوي هم همين زمزمه را مي‌شنويم:

آن شـاهـســوار آسـمـان‌گـرد   آهـنـگ بـه گـشـت آسـمان كرد

اوّل ز ســــراي امّ هـــانــي   شـد مـحـرم كـعـبـه‌ي يـمـاني...

كرد از كف غيب شربتي نوش   كز هستي خود، شدش فراموش...

آورد ز حـضـرت خـداونـد   منشور نـجات عاصبي‌يي چـند

پس داد به هر خجسته يـاري   ز آورده‌ي خـويـش يـادگــاري

(همان، صص 65 و 55) (مجنون و ليلي، اميرخسرو دهلوي)

اميرخسرو دهلوي در معراجيه‌ي خود در منظومه‌ي قران‌السعدين هم اگرچه نه با طول و تفصيل، دلواپسي پيامبر(ص) را از بابت آينده‌ي امّت گناهكار باز نموده است. اميرخسرو بعد از آن سرعت انجامش معراج را باز مي‌نماياند:

عـزم در آن قـلـبـگـه دل كـشـيـد پيشتر از خويش به منزل رسيد!

بس كه وي آن راه به‌سرعت نوشت پـيشتر از رفتن خـود بازگشت

رفـتـه و بـاز آمـده در يـك زمـان   رفـتـن و بـاز آمدنش توأمان!

(همان، ص 58) (قران‌السعدين اميرخسرو)

جالب توجه اين‌كه با وجود همه‌ي شتابي كه مسأله‌ي معراج را در كار بوده است و رفتن و باز آمدن و همه‌ي مراتب امر، در طرفةالعيني صورت بسته است، پيامبر كار امّت را از ياد نبرده است. اميرخسرو در ادامه‌ي سروده‌ي خويش مي‌گويد:

چشم يقيني چو به رحمت فتاد       امّـت بـيـچاره نـرفتش ز ياد

هـر تحفي كـز كرم غيب يافت       دامـن پُر، جانب امّت شتافت

با شرف رحمت و تشريف ـ جود     گـوهـر اقبال به جيب وجود

آمد از آن مقصد مـقصـود بـاز     داد ره آورد بـه اهـل نـيــاز!

گفتني آن را كه سزا ديد، گفت     داشتني هم به دل اندر نهفت

آب ‌كه خود خورد از آن زمزمه       قـطـره چـكـانيد به كام همه

(همان)

اميرخسرو، در شيرين و خسرو خويش نيز مسأله‌ي شفاعت‌خواهي پيامبر را از ياد نبرده است. او مي‌گويد: پيامبر، وعده‌هاي لطف خداوند را به گوش خود شنيده و همه‌ي فرودستان را كه همان آحّاد افراد امّت‌اند، از آن وعده‌ها، با نصيب ساخته است:

چو كرده وعده‌هاي لطف در گوش   نـكـرده زيـردستان را فراموش

دعـايـي كـز در رحـمـت شـنيـده   از اين سو خوانده و زان سو دميده

(همان، ص 64) (شيرين و خسرو اميرخسرو)

اصلاً براي بذل نعمت‌هايي كه از حق دريافته به خاك بازگشته است:

چو مالامال گشت از نعمت پاك    به بذل نعمت آمد، جانب خاك...

بريد از ذيل خلعت رقعه‌اي چند   به درويشان مسكين داد پيوند

بـدان پـيـوند كرد از تيزهوشي   گـنـاه عـاصيان را پرده‌پوشي

(همان)

دست آخر، با صراحت هرچه تمام‌تر خاطرنشان مي‌كند كه عصيان امّت را پيامبر با شفاعت خويش بسنده خواهد بود و اين بسندگي اختصاص به مسلمانان هم ندارد و همه‌ي جهانيان را در بر خواهد گرفت:

اگـر امّت بـه عصـيـان راه دارد شـفـاعـت را حـوالـتگاه دارد

حوالـتگـاهي از لـطـف الـهـي كه بخشايش كند چندان كه خواهي

برات رحمت از غيب انس و جان را خـط آزادي ازآتـش جهان را

(همان، ص 64)

عطّارتوني، شاعري از شاعران قرن نهم است او در قصيده‌اي مفصّل كه بيش از صد بيت دارد، داستان معراج را به نظم آورده است. از محتواي اين قصيده، مشرب عاميانه و آميخته با خرافات وي مشهود است. في‌المثل با آن‌كه بنا به سروده‌ي او، وقتي پيامبر(ص) پدر و مادر خود را در هاويه در حال عذاب كشيدن مي‌بيند و آنان از او مي‌خواهند كه ياري‌شان كند، پيامبر مي‌خواهد در حق آنان دعايي بكند، از جانب خداوند «امر آمد بگذر اي سيّد ز اهل كافرين» و خداوند به صراحت مي‌گويد:

در حق ايشان دعايت نيست هرگز مستجاب

                         زان كه ايشان از تو دورند، نيستند با تو قرين

گـر تـو را مـادر پـدر بـايد، رهـا كـن امّتان

                           ور تـو را امّت هـمي بايد رها كن مشركين!

(همان، سال دفاع، ص 89) (عطار توني)

شگفت‌آور است كه اين مرد با آن‌كه خود به بيان آورده است كه خداي مقبول او درخواست آمرزش غيرمسلمانان را، حتي از حبيب خويش، پذيرفتار نيست. در پايان قصيده، يعني تنها نُه بيت بعد، مي‌سرايد:

اندر اين معراج‌نامه گر خطايي رفت و سهو

                               بـر دل عـطّـار بـخـشا يـا الـه العالمين!

همه به حق صاحب معراج تو يا ذوالمـنـن

                               رحم كن بر خلق عالم، اولين و آخرين!

(همان)

و بدين‌ترتيب نه تنها امّت پيامبر اسلام كه همه‌ي بندگان خدا را بر هر ديانتي كه بوده‌اند و هستند، مستحق رحمت پروردگار مي‌داند.

شاعر ديگري هم كه از معاصران جامي است، هاتفي را مي‌گويم، از آمرزش امّت محمّد، از سوي خداوند، سخن به ميان مي‌آورد:

جـدا شد همچو تير از قاب قوسين      شد آن آمد شدن يك طرفةالعين

چو آمد خواجه‌ي عالم به مـنزل     گشاد از ناقه‌ي مقصود محمل

بـه راه آورد يـاران را صـلا داد     فراوان دوستداران را عطا داد

ز بـهـر مـا سيـه‌كاران عاصي     كـرامت كرد توقيع خلاصي

سـوي مقصود ما را رهبري كرد     ز پـا افـتادگان را ياوري كرد

(همان، صص 104 و 105 )(از شيرين و خسرو عبدالله هاتفي)

به گمان من درست است، داستان معراج، ذاتي شاعرانه دارد و همين شاعرانگي سرشتين معراج، آن‌را مطبوع طباع شاعران قرار داده است. امّا دليل عمده‌تر براي اقبال اين جماعت از نقل تفصيلي اين ماجرا در سروده‌هاي خويش اين بوده است، كه پيامبر با مژده‌ي عفو همگاني امّت از آسمان به زمين بازگشته و عاقبت به خيري همه را اعلام داشته است. گواه ما مندرجات معراج‌نامه‌هاي منظوم پارسي است. بيشترين اين منظومات چنان‌كه دريافتيد از اين امر دلخواه سخن به ميان آورده‌اند. چندان كه مي‌توان بر آن بود كه علاقه به سرنوشت ياران، پيامبر را از خاك به افلاك رهنمون آمده است. هاتفي خطاب به پيامبر مي‌سرايد:

شد يقينت كه خانه بي‌غير است   مژده دادي كه عاقبت خير است

ســفـرت بـود طـرفـالـعيـنـي   آن شـد آمـد نـداشـت مـابيني

بي‌كس و كس گناهكاري چند   بـه امـيـد شـفـاعتت خرسند

گـر شـفاعت‌گري به كار آري    نـيست انـديـشـه از گنهكاري

(همان، ص 111) (هفت منظر، هاتفي)

مثالي كاشاني هم در ليلي و مجنون خويش، خطاب به پيامبر مي‌گويد: سوار بر براق از آسمان‌ها گذار كردي و سرانجام به حضور حق تعالي بار يافتي و توانستي از او براي گناهكاران آمرزش بخواهي و او هم به حرمت تو، گناهانشان را بخشيد:

بـنشـاند ز مـهـر نزد خويشت     هر راز كه بود گـفـت پيـشت

درخواست نمودي از خداوند   جرم دو سه مشت خرد پيوند

وانـگـه شـه جمله پادشاهان    بـخشـيد گـنـاه پـر گـناهان

(همان، ص 116)(ليلي و مجنون، مثالي كاشاني)

دولتشاه‌بن بختيشاه هم كه از معاصران جامي است، در معراجيه‌ي خود مي‌گويد كه در شب معراج، پيامبر وقتي كه با معشوق ازلي راز دل باز مي‌گفت، همه حاكي از خيرخواهي و صلاح‌انديشي در كار امّت بود:

در آن خلوتسراي خالي از غـير حديثي در ميان نگذشت جز خير

ولي آن خـيرها از خـيرخواهي بـه مـا عـايد شد از لطف الهي

سراسر خواهش او از كم‌وبيش   نبود الاّ صـلاح امّـت خـويش

(همان، ص 120) (دولتشاه‌بن بختيشاه)

حامدي اصفهاني هم در معراج‌نامه‌ي خود، از همين مسأله پرده برداشته است. در حقيقت پيامبر براي آوردن بشارت آمرزش گناهان به حضور رب‌الارباب، بار يافته است. اين سراينده نيز همين راز بزرگ را كه آمرزگاري حق به ميانجي‌گري پيامبر(ص) است با ما در ميان مي‌گذارد. شاعر اصفهاني، محبوب خويش: پيامبر بزرگوار اسلام را مخاطب قرار داده مي‌گويد:

نـهـادي پـاي بـر رفـرف روانـي   شدي بـر چـار طـاق لامـكاني

حـجاب نور و ظلمت جمله شد دور   شدي انـدر مـقـام قرب مستور

نـشستـي در مـقـام قاب قوسين     نـمـود ايـزد به تو اسرار كونين

چو صحبت آمد از اوّل به انـجام     خـدايـت ملك داد و كرد انعام

نـهـادت تـاج اوحـيـناك بـر سر   فـكـنـدت خلعت لولاك در بر

تـو را گـفتا چـو دادت تـاج شـاهـي  بخواه‌اي بنده از من هرچه خواهي!

تو،‌ آن دم كام خود كردي فرامـوش   جهـان را ياد كردي از سر هوش

شدي از حضرت سـلطان غـفّـار شفاعت‌خواه اين مشتي گنهكار

چو كار ملك و ملّت راسـت كـردي گناه خلق را درخـواسـت كردي

كـريـم پـر كـرم، از غايت جود گنـاه جـمـلـه‌ي امّت ببخشود

تو را با تاج و با تشريـف و انعـام   اجازت داد با صد لطف و اكرام

دگـر بـاره ز اوج مـلـك لاهـوت   به يـكدم آمدي تا ملك ناسوت

بـه امّت تـحـفه آوردي ز درگاه كـه هان! لاتقنطوا من رحمة‌الله!

(همان، صص 121 و 122)(حامدي اصفهاني)

در اينجا لازم است توجّه كنيم كه حقيقت معراج نمايش يگانگي عبد و رب و وحدت همه‌ي تعيّنات است، اعم از تعيّنات خير نمون و شر نماي، جز حقيقت حق، هستي وجود ندارد و همه‌ي هستي‌واره‌ها نگاره‌هاي آن نگار يگانه‌اند. چون اين امر، مورد پذيرش واقع شود، خود به خود اين حاصل به بار مي‌آيد كه هرچه آن خسرو مي‌كند، جز شيرين نمي‌تواند بود. به ناگزير دليلي براي قهر و خشم حق تعالي باقي نمي‌ماند كه هرچه مي‌كند با خود مي‌كند و هر گل كه مي‌زند بر سر خويش مي‌زند. وقتي «در دو عالم غيريزدان نيست كس» جز رحمت عام او، برازنده‌ي سامان كار نيست.

به قول عالم و عارف عصر صفوي ميرفندرسكي:

اي تن و جان از تو پيدا آمـده!   تو بـديـن هـر دو هـويـدا آمـده!

ظاهر و باطن ز تو دارد نـمـود   كه دو عـالـم را تـويي اصل وجود

سـير تو در تست پيدا و نـهـان   محض وهم است اين جهان وآن جهان

مظهر حُسن تو باشد هرچه هست زاهد و مـيـخـواره و هـشيار و مست

ظاهر و باطن تويي و غـير نـيست    جز تورا درخود سلوك و سير نيست

(مجتبائي، ابوالفتح، 1385، ص 115)

ماجراي معراج، يگانگي وحدت و كثرت و در كنار آن پيوستگي اضداد را باز مي‌نماياند. با اين حساب سخن مولانا درست از كار در مي‌آيد كه:

هرچه آن خسرو كند، شيرين كند

                                   چون درخت تين كه جمله، تين كند

(مولوي، ديوان كبير، 1386، ج 1، ص 538)

ميرفندرسكي در منتخب جوگ باسشت مي‌سرايد:

صوفي شو و صافي و صفا را درياب!

                                 فـاني شـو و در فـنـا بـقا را دريـاب!

تا با خودي از خدا به خود محجوبي

                                 بيخود شو و بي‌خودي، خدا را درياب!

(مجتبائي، فتح‌الله، 1385، ص 71)

اين بيخود شدن كه هيچ جز خدا شدن نيست، در حقيقت رفتن از عالم كثرت به جهان وحدت و گذار از «بسيار» به جانب «يك» است. به فرمايش پير نيشابور:

اگـر يـك چيز گوناگون نـمايـد     عـجب نبود كه بوقلمون نمايد

تو هم يك چيزي و هم صد هزاري   دليل از خويش،روشن‌تر نداري

(عطار، به نقل از مجتبائي، ابوالفتح، 1385، ص 102)

چونين است وقتي كه در آن خلوت خاص به قول حامدي اصفهاني، پيامبر(ص) آمرزش گناه خلق را درخواست مي‌كند، خود مي‌داند كه اين درخواست كردني است به همان گونه كه وقتي:

كريم پر كرم، از غـايت جـود           گـنـاه جمله‌ي امّت ببخشود

(حسن مددي، 1371، ص 122)(حامدي اصفهاني)

مي‌داند كه فاعل حقيقي همه‌ي افعال عالميان، هيچ‌كس جز او نيست، چرا كه هيچ‌كس جز او نيست. به راستي مولاناي دهلوي راست سروده و درست آزموده است. ما همان‌گونه كه ديگر گرفتاران اين قفس نامتناهي، هيچكاره‌ايم هرچند همه كاره مي‌نماييم:

ذاتت هر چند مصدر افعال است

                            هشدار كه هيچ نيست، قيل و قال است!

در آينه رمزي است اگر دريابـي

                             يـعني ز خود آنچه ديده‌اي تمثال است!

(آرزو، عبدالغفور، 1375، ص 66)

از مصدر بيدل، به ياد مصدر كتب صرف و نحو عربي افتادم. چهل پنجاه سال پيش كه دانش‌آموزي دبيرستاني بودم، يادم مي‌آيد كه يادمان مي‌دادند كه همه‌ي افعال و اسما فاعل و مفعول و صفات مشبهه و مبالغه، در يك كلام، همه‌ي مشتقات از مصدر، اشتقاق مي‌پذيرند. امّا حالا كه با زبان‌شناسي آشنايي پيدا كرده‌ام پذيرفته‌ام كه مصدر هم از مشتقات است. حتي پاره‌اي زبان‌شناسان،مصدرها را از آخرين مشتقات فعلي مي‌شناسند. از همين موضوع مربوط به دستور زبان نيز مي‌توان دريافت كه: يكي هست و هيچ نيست جز او: وحدهُ لااله الاّ هو.

همه‌ي اينان و آناني كه خود را به‌عنوان مصادر امور مي‌شناسند و مي‌شناسانند، خود ذيل صدري ديگرند! به راستي براي ما آدميزادگان واپسين مدرك دانايي، دانش‌نامه‌ي جهولي است. مولاناي دهلوي كه من خيّام هندوستانش مي‌دانم درست فهميده است:

در ملك ظهور، آگهي ناياب است

                       اينجا است كه جمله، جنس غفلت باب است!

مـا، مخمل كارخانه‌ي تـقـديريـم

                       اظـهـار قـمـاش مـا به قـدر خـواب اسـت!!

(همان، ص 61)

كليم كاشاني گفته است:

دو دستم هر دو در بند است در زلف و لب ساقي

                               ندانم گر بگيرم جام بگذارم كدامين را!؟

(كليم كاشاني، 1336، ص 95)

اين بيت، مبيّن اين واقعيّت است كه خداوند، اطوار دوگانه‌ي وحدت و كثرت هستي را به‌گونه‌اي سامان داده است كه هر يك دلربايي خاص خود را داشته باشد. سرشت ما آدميان چنان است كه هم فريفته‌ي تنوّعات رنگارنگ عالم كثرت مي‌شويم و هم از درك وحدانيت هستي، لذّت مي‌بريم. چندان كه كساني از ما، دوست دارند در عين حالي كه از عروج به عالم بالا و درك حقيقت يگانه‌ي هستي برخورداري حاصل مي‌كنند، از خوشي‌هاي عالم فرودين: همين شادي‌ها و لذت‌هاي جهان مادّي، نيز بي‌نصيب نمانند. به تعبير كليم دستي در بند زلف يار كه نماد كثرت و تفرقه و كفر است، داشته باشند و با دستي ديگر از ساقي ازلي جام شراب نوشين كه مظهر وحدت و جمعيّت و ايمان است، بگيرند.

خداوند با آفرينش روز و شب هر دو چهره‌ي جهان يعني جهان‌هاي وحدت و كثرت را به ما باز نموده است. روز شاهد تكسواره‌ي گردون: آفتاب عالم‌تابيم تا با صورت وحداني كيهان ديدار كرده باشيم و شب ناظر آسمان پر ستاره‌ايم تا چهره‌ي متكثّر جهان را دريافته باشيم:

دستان دگرگون كـن! شـب آمـد       خورشيد را جان بر لب آمد

آن وحــدت روزانـه طـي ‌شـد       كـثرت نگر شو! كوكب آمد

هر روشني، يـكـتا نـشـان اسـت       بسيارگـون طـبع شب آمد

هر كس يكي شد،دل به تك داد،       او آفـتـابـي مـشـرب آمـد

هر كـاو به بسياري، دل افـشانـد       بـا اخـتـران هم مذهب آمد

(سرّامي، قدمعلي، چاپ نشده)

به راستي كه به آساني، در هر شبانه‌روزي، نمودهاي دوگانه‌ي آن بود يگانه را تماشا مي‌كنيم و بدين ميانجي همواره از او به خود و از خود به او، در رفت و آمديم.

به باور من كه، هر يك از شاعراني كه معراجيه سروده‌اند، در هنگامه‌هاي سرودن، اگر نه در حد كمال در مرتبتي فروتر، تجربه‌ي معراج را باز شناخته‌اند. خوانندگان مي‌دانند كه به همان‌گونه كه پيامبر، در ليلةالاسراء و در همراهي روح‌الامين، به معراج رفت، هنرمندان و از آن ميان شاعران، در گيرودار آفرينش اثر هنري خويش، با سروش ايزدي كه همان فرشته‌ي آگاهي رسان از خداوند به بندگان است، همگام‌اند. خاقاني بي‌دروغ الهام‌بخش خود را در سرودن اشعار، روح‌القدس معرفي كرده است:

نه مرد لافم، خاقاني سخن بافم     كه روح قدس تَنَد تار و پود اشعارم

ورود در عوالم هنري، در حقيقت گونه‌اي از معراج است زيرا هنرمند در هنگامه‌ي آفرينش، به ناگزير از جهان آگاهي بريده و به جهان فرا آگاهي داخل مي‌شود و چنان‌كه باز نموديم به ميانجي سروش ايزدي كه همان روح‌الامين يا روح‌القدس است به عالم وحدت راه مي‌يابد. اين حقيقت را نظامي بدين‌گونه به بيان آورده است:

دل هر كه را كاو سخن گستر است   سروشي سراينده ياريگر است

از ايـن پيش‌تر كان سخنـهاي نـغـز   بـرآوردي انديشه از خون مغز

سـرايـنـده‌اي داشـتـم در نـهفـت    كه با من سخن‌هاي پوشيده گفت

كـنـون آن سراينده خاموش گشت؟   مـرا نيز گفتن فراموش گشت

نـيوشنـده‌اي نـيـز كـان مي‌شـنـيـد   هـم از شقّه‌ي كار شد ناپديد

(نظامي، 1384، ص 1169)

درست آن است كه روان هنرمند، در لحظه‌هاي آفرينش، همان حال و هواي روان شخصيّت معراجي را دارد. به ميانجي همين حال و هوا است كه از ازل تا به ابد، در «آن»، به ظاهر ناپايداري، جا خوش تواند كرد:

طي زمان ببين و مكان در سلوك شعر

                                 كاين طفل يك شبه ره صدساله مي‌رود

(حافظ، 1375، ص 162)

ابياتي منتخب از معراج‌نامه‌هاي منظوم فارسي

ظاهراً سنايي غزنوي، شاعر و عارف سده‌هاي پنجم و ششم نخستين معراجيه‌ي منظوم زبان فارسي در قالب مثنوي را ضمن حديقةالحقيقه‌ي خود، سروده است. ابيات زير از اين معراجيه است:

بــر نـهـاده ز بـهـر تـاج قــدم     پـاي بـر فـرق عـالــم و آدم

دو جهان پيش همتش به دو جو     سرّ مـا زاغ و مـا طـغـي بشنو

پــاي او تــاج فـرق آدم شــد     دسـت او ركـن علم عالم شد

بـار گـيـرش سـوي ابد، معراج     نـردبـانـش، سوي ازل، منهاج

گـفـت سـبـحانش الذي اسري'     شـده زانـجا بـه مقصد اقصي

در شـب از مسجد حرام به كام     رفـتـه و ديـده و آمده به مقام...

گـفته و هـم شنيده و آمـده باز     هم در آن شب به جايگاه نماز

(مددي، حسن، 1371، ص 1، به نقل از حديقةالحقيقه‌ي سنايي)

رفت از جهان نشيب تا خط عالم كّل

                         بگذاشت از پس پشت، اين تيره‌روي فضا...

فتراك مركب او بـگـرفته روح امـين

                         او رفـت گـرم عـنـان، زيـن سـردسير عنا...

در كشتزار جهان، گل شد به معجز او

                         هـر قطره خوي كه از او، در راه گشت جدا

(همان، ص 4، به نقل از ديوان مجيرالدين بيلقاني)

روحـانـيـان مثلّث عـطـري بسوخـتـه

                                 از عـطـرهـا مـسدّس عـالـم شده ملا

يـا سيّدالبشر زده خـورشـيد بر نگـيـن

                                 يـا احـسـن الـصـور زده ناهيد بر نوا

از شيب تازيانه‌ي او، عـرش را هـراس

                                 وز شـيـهه‌ي تـكاور او چرخ را صدا...

روح‌القدس خريطه‌كش او در آن طريق

                                 روح‌الامـيـن جنيبـه بر او در آن فضا...

در سور سرّ رسيده و ديده به چشم سر

                                 خلوت سراي قدمت بي‌چون و بي‌چرا

(همان، ص 11، به نقل از ديوان خاقاني شرواني)

چون سخن از خود به در آمد تمـام

                                     تـا سـخـنـش يـافـت قبول سلام...

ديــد پـيـمـبـر نـه بـه چـشم دگر

                                     بلكه بدين چشم سر، اين چشم سر

در شــب تــاريـك بـدان اتّـفـاق

                                     بــرق شـده پـويـه‌ي پـاي بـراق...

چون گل از اين پايه‌ي فيروزه فرش

                                     دسـت به دست آمده تا ساق عرش

هـمـسفـرانـش سـپـر انداخـتـنـد    

                                     بـال شـكـستـنـد و پـر انـداخـتند

او بــه تـحـيّـر چـو غـريـبـان راه

                                     حـلـقـه زنـان بـر در آن بــارگـاه

(نظامي، 1384، ص 18)

سـريـر عرش را نعلين او تـاج   امين وحي و صاحب سِرّ معراج

(همان، ص 128)

ز چاهي برده مهدي را به انجم   ز خـاكـي كـرده ديـوي را به مردم

شـبـي رخ تـافته زين دير فاني   بـه خـلـوت در سـراي امّ هـابـي

رسـيده جبرئيل از بيت معمور   بـراقـي بـرق‌سـيـر آورده از نــور

مـحـمـد در مكان بي‌مـكـاني   پـديـد آمـد، نـشـان بـي‌نـشـانـي

كـلام سـرمـدي بي‌نقل بشنيد   خـداونـد جـهـان را بـي‌جهت ديد

خطاب آمد كه اي مقصود درگاه!   هر آن حاجت كه مقصود است در خواه

سراي فضل بود از بخل خـالي بـرات گنج رحمت خواست حالي

ز صحن خاك، در يك طرفة‌العين   بـرآمـد تـا فـضـاي قاب قوسين...

فـتـاده غلغلي در عرش اعظم   كـه آمـد صدر و بدر هر دو عالـم

امـيـر و سـيّـد سـادات آمـد     سـپـهـسـالار مـوجـودات آمـد...

چو روشن شد ز نور حق حوالي   فـغـان بـرداشت روح‌القدس حالي

كه اي سيّد اگـر آيـم فـراتـر     بـسـوزد بـيش از اين پرتو، مرا پر

(مددي، حسن، 1371، ص28، به نقل از اسرارنامه‌ي عطار)

برون آمد از پرده‌ي بود خويش   نگه كرد بي‌پرده مقصود خويش

(همان، ص 68) (آيينه‌ي اسكندري اميرخسرو دهلوي)

چو رفـت از ميان زحمت كاينات   در ايوان وحدت، يكي شد دو ذات

(همان، ص 75) (نه سپهر اميرخسرو دهلوي)

نديـده خـويـشتـن را در مـيانه   نـهاده مـلـك هـستـي، بر كرانه

گذشته همچو باد از عالم خاك   چو خور، بيرق زده بر بام افلاك

فـرو شسته ز ديده نقش هستي   فشانـده دسـت بـر بالا و پستي

علـم بر سر نهاده كن فكـان را؟   قلم در سركشيده انس و جان را

(همان، ص 77) (گل و نوروز خواجوي كرماني)

سـخن آن به كه بـهـر ارجـمنـدي   ز مـعـراج نـبـي، يابد بلندي

شبي تنگ آمده زين حجره‌ي تنگ   ز پستي سوي بالا كرد آهنگ

(مددي، حسن، ص 63)(شيرين و خسرو اميرخسرو دهلوي)

در آن شـب كـز سـراي امّ هاني   روان شـد سـوي قصر لامكاني

براق بـرق‌سـيـر آورد جـبـرئيل     كه حوران را غبارش كرد تكميل

چو تير غمزه در يك طرفةالعين     رسيد از خوابگه تا قاب قوسين

(همان، ص 78) (جمشيد و خورشيد سلمان ساوجي)

درآمـد چـون صـبا از ره به تعـجـيل

                                   سـوي ‌آن سـرو گـِل‌رخسار، جـبريل

بـدان گلبرگ رخ، خندان درآويخت

                                   سـبـك از بـسـتر خوابش برانگيخت

بـگـفـت اي گـلـبـن بـاغ نـكـويي!

                                   تو بخت عالمي، خواب از چه رويي؟

زمـانـي نرگس مـخـمـور بـگـشاي!

                                   چو گل از غنچه‌ي هستي برون آي!

(همان، ص 79) (مهر و مشتري عصّار تبريزي)

پـيـوند بـدايـت و نـهايت           گـم كـرد نشان بدو و غايت

چون دايره‌ي وجود شد تام           از وصـلـت ابـتـدا و انـجام

در ذات قديم گشت مستور         ذات تو ولي چو سايه در نور

(همان، ص 83) (مونس العشاق عربشاه يزدي)

بحث كند عقل كز اين تيره فـرش مي نتـوان برد رهي سـوي عـرش

آن كـه بـرون از دو جهان مي‌رود   ره نـه به تن بلكه به جان مي‌رود

عقل نداند كه تو را جسم نيـست   جاني و از جسم تو جز اسم نيست

در نظر عشق كه جان پرور است    جسم تو جان، جان تو آن ديگر است

آن‌كـه سـرشت تنش از جـان بود سـيـر عـروجش به تن، آسان بود

(همان، ص 85) (از گلشن ابرار كاتبي نيشابوري)

ديـدنـي‌هـا بـديـد آنـچـه بـديد     و آنچه بود از شنيدني بشنيد

روي از آن‌جا به‌جاي خويش آورد     خوابگاهش هنوز ناشده سرد

(همان، ص 90) (از سلسلة‌الذهب جامي)

قدم، رنگ حدوث از جان او شست وجـوب آلايش امكان او، شـست

يكي ماند آن هم از نعت يكي پاك   ز بـسيـاري برون وز انـدكي پاك

بـديد آنچ از حد ديدن برون بود مپرس از ما ز كيفيت كه چون بود!

(همان، ص 95) (يوسف و زليخاي جامي)

بي‌پرده جمال دوست ديدي     وز پــرده بــه پــردگــي رسيدي

گشتي همه ديده پاي تا فرق   در پـرتـو نــور او شــدي غــرق

كردي همه كايـنـات را گم     چـون قـطـره بـه مـوج خـيـز قلزم

گـوشَـت ز زبـان بـي‌زباني     بـــشـنــيــد كــلام جــاودانــي

ذرّات حقيقت تو شد گوش     گوشَت ز جهات رست چون هوش

دريـافـت به تيزهوشي ذوق     از تـحـت هـمـان حديث كز فوق

(همان، صص 97 و 98) (ليلي و مجنون جامي)

ز حدّ جهت پـاي بـيـرون نـهـاد قـدم از حد هر كس افزون نهاد

بديد آنچه موشي بجست و نديد شنيد آنچه موسي چنان كم شنيد

دل پـاك او مـخـزن راز گـشت   فـقـيـر آمـد امّا غـنـي بازگشت

(همان، ص 100)(خردنامه‌ي اسكندري جامي)

يـك شـب در آسمان گشادند       مـعـراج مـحـمّـدي نـهـادنـد

جـبـرئيل رسيد چون و شـاقي       از نــور بـه دسـت او براقي...

پـيـغـمبـر پـاك را نـدا كــرد       پـيــغـام‌گـزاري خــدا كـرد

گفت: اي به سر جهانيان تـاج!     اي امشب و هر شبيت معراج!

برخيز كه با تو دوست پيوست       درهـا بـگشاد و ديده‌ها بـست

خـورشـيـد ازل نـمـود ديدار       آن به كه شوي ز خواب بيدار...

كـارزمـي از تـو يـافت انجـام       وقت است كه بر فلك نهي گام

زيـن مژده چو شد نبي خبردار       شـد بـخـت جـهان خفته بيدار

افروخت ز خرّمي چو مهتـاب       كـآن واقعه ديده بود در خواب

(همان، ص 101)(ليلي و مجنون مكتبي شيرازي)

لازم به يادآوري است كه همه‌ي ابيات معراج‌نامه‌هاي منظوم فارسي را از پايان‌نامه‌ي دكتر حسن مددي، استخراج كرده‌ايم. همين‌جا از ايشان سپاس‌گزاري مي‌كنيم.

در پايان سخن خويش را مي‌فشاريم و يادآور مي‌شويم كه ماجراي معراج در حقيقت بيان اين مسأله است كه هم خداي جهان هم دوست او، پيامبر عظيم‌الشأن اسلام، دوست دارند كه ما آدميان، هرگز از رحمت نوراني جاري در همه‌ي ذرّات كيهان، نااميد نباشيم و هميشه يادمان باشد كه رحمت، پيشتاز غضب بوده و هست و خواهد بود. به همين روي ما، عنوان اين مقال را، «سفرنامه‌ي اميد» اختيار كرده‌ايم. آري شايد بنأ عظيم كتاب كريم، همين اميد قديم باشد!

قدمعلي سرّامي



كتاب‌نما

1) آرزو، عبدالغفور، 1375، گزيده‌ي رباعيات بيدل دهلوي، از انتشارات ترانه، مشهد، چاپ اوّل.

2) اميرخسرو دهلوي، 1966، شيرين و خسرو، با مقدمه و تصحيح غضنفرعلي اف، مسكو، چاپ اوّل.

3) اميرخسرو دهلوي، 1355، قران السعدين، به تصحيح پروفسور احمد حسن داني، از انتشارات مركز تحقيقات فارسي ايران و پاكستان، اسلام‌آباد، چاپ اوّل، چاپ سنگي.

4) اميرخسرو دهلوي، 1368 ﻫ .ق، نُه سپهر، با تصحيح و تحشيه و مقدّمه‌ي محمدوحيد ميرزا، جامعه‌ي لكنهوي هند، چاپ اوّل.

5) اميرخسرو دهلوي، 1977 م، آيينه‌ي سكندري، با تصحيح و مقدّمه‌ي جمال ميرسيدوف، از انتشارات شعبه‌ي ادبيات خاور، مسكو، چاپ اوّل.

6) بيلقاني، مجيرالدين، 1358، ديوان، با تصحيحات و تعليقات دكتر محمدآبادي، از انتشارات دانشگاه تبريز، تبريز، چاپ اوّل.

7) جامي، عبدالرحمن، 1337، خردنامه‌ي اسكندري، با تصحيح و مقدمه‌ي آقا مرتضي مدرس گيلاني، كتابفروشي سعدي، تهران، چاپ اوّل.

8) جامي، عبدالرحمن، 1337، سلسلةالذّهب، با تصحيح و مقدمه‌ي آقا مرتضي مدرس گيلاني، از انتشارات كتابفروشي سعدي، تهران، چاپ اوّل.

9) جامي، عبدالرحمن، 1337، ليلي و مجنون، با تصحيح و مقدّمه‌ي آقا مرتضي مدرس گيلاني، از انتشارات كتابفروشي سعدي، تهران، چاپ اوّل.

10) جامي، عبدالرحمن، 1337، يوسف و زليخا، با تصحيح و مقد‌ّمه‌ي آقا مرتضي مدرس گيلاني، از انتشارات كتاب‌فروشي سعدي، تهران، چاپ اوّل.

11) حافظ شيرازي، 1375، ديوان، با مقدّمه‌ي دكتر قدمعلي سرامي، از انتشارات حسام، تهران، چاپ اوّل.

12) خاقاني شرواني، 1373، ديوان، به كوشش سيد ضياءالدين سجادي، از انتشارات زوار، تهران، چاپ چهارم.

13) خواجوي كرماني، 1350: 1971، گل و نوروز، به اهتمام و كوشش كمال عيني، از انتشارات بنياد فرهنگ ايران با همكاري انستيتوي خاورشناسي فرهنگستان علوم اتّحاد جماهير شوروي سوسياليستي و... تهران، چاپ اوّل.

14) سلمان ساوجي، 1348، جمشيد و خورشيد، به اهتمام ج ـ پ ـ آسموسن و فريدون وهمن، از انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، چاپ اوّل.

15) عربشاه يزدي، عمادالدين، 1366، با تصحيح و توضيح نجيب مايل هروي، از انتشارات مولي، تهران، چاپ اوّل.

16) عصّار تبريزي، مهر و مشتري، نسخه‌ي خطي شماره‌ي 2395 كتابخانه‌ي ملّي ايران، تهران، محظوط به سال 884 ﻫ.ق.

17) عطّار توني، معراج‌نامه، نسخه‌ي خطي متعلق به كتابخانه‌ي ملّي ملك به شماره‌ي 3/4696، تهران.

18) عطّار نيشابوري، 1361، اسرارنامه، با تصحيح دكتر سيدصادق گوهرين، از انتشارات كتابفروشي زوار، تهران، چاپ دوم.

19) عطّار نيشابوري، بي‌تا، اشترنامه، به كوشش دكتر مهدي محقق، از انتشارات كتابفروشي زوار، تهران، چاپ اوّل.

20) عطّار نيشابوري، 1359، الهي‌نامه، با تصحيح فؤاد روحاني و مقدّمه‌ي هلموت ريتر، از انتشارات زوار، تهران، چاپ سوم.

21) عطّار نيشابوري، بي‌تا، هيلاج‌نامه، از انتشارات كتابفروشي ميركمالي، تهران، چاپ اوّل.

22) كاتبي نيشابوري، گلشن ابرار، نسخه‌ي خطي شماره‌ي 5574، كتابخانه‌ي ملّي ملك، تهران.

23) كليم كاشاني، 1336، ديوان، با تصحيح و مقدّمه‌ي ح ـ پرتو بيضايي، از انتشارات كتابفروشي خيام، تهران، چاپ اوّل.

24) مثالي كاشاني، ليلي و مجنون، نسخه‌ي خطي كتابخانه‌ي مجلس به شماره‌ي 1171، مخطوط به سال 904 ﻫ.ق.

25) مجتبايي، ابوالفتح، 1385، منتخب جوگ باسشت، از انتشارات مؤسسه‌ي پژوهشي حكمت و فلسفه‌ي ايران، تهران، چاپ اوّل.

26) مددي، حسن، 1371، معراجيه در ادب فارسي، از آغاز تا پايان قرن نهم هجري، پايان‌نامه به راهنمائي دكتر معصومه‌ي معدن‌كن، دانشگاه تبريز، دانشكده‌ي ادبيات فارسي و زبان‌هاي خارجي، گروه زبان و ادبيات فارسي.

27) مكتبي شيرازي، 1343، ليلي و مجنون، به اهتمام و تصحيح اسمعيل اشرف، از انتشارات كتابفروشي محمّدي، شيراز، چاپ اوّل.

28) مكّي، حسين، 1370، گلستان ادب، با مقدّمه‌ي جلال‌الدين همايي، از انتشارات كتاب آفرين، تهران، چاپ دوم.

29) مولوي، جلال‌الدين محمّد، 1386، ديوان كبير، با توضيحات و فهرست و كشف‌الابيات دكتر توفيق ـ ﻫ ـ سبحاني، از انتشارات انجمن آثار و مفاخر فرهنگي، تهران، چاپ اوّل.

30) نظامي گنجوي، 1384، كليّات خمسه، از انتشارات اميركبير، تهران، چاپ نهم.

31) هاتفي، عبداللّه، 1977، شيرين و خسرو، به اهتمام سعدالله اسدالله‌يف، از انتشارات شعبه‌ي ادبيات خاور، مسكو، چاپ اوّل.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید