عضویت   تماس با ما

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند

                                                                                                   جــز خداي و اسـماء و صفات و كمالات و

                                                                                                  خصوصيات وي، چيزي در وجود نيسـت و

                                                                                                   مظاهر و خلق و عالم، فقط امري اعتباري و

                                                                                                   وجودي مجازي است.

نقدالنقود، ص 46

"دكتر حسابي يكبار، تابستان براي مدت كوتاهي به ايران بازگشت و در خانهاي متعلق به آقاي جماراني تابستان را سپري كرد و در همين ايام در حين مطالعات به اين فكر افتاد كه علت وجود خاصيتهاي ذرّات اصلي بايد در اين باشد كه اين ذرّات بينهايت گستردهاند و هر ذرّهاي در تمام فضا پخش است و بر ذرّات ديگر تأثير ميگذارد. به اين ترتيب به فكر آزمايشي افتاد كه اين نظريه را اثبات يا نفي كند. او با خود فكر كرد اگر اين تئوري صحيح باشد بايد چگالي يك ذرّه مادي به تدريج با فاصله گرفتن از آن كم شود نه اينكه يك مرتبه به صفر برسد و نبايد ذرّه مادي شعاع معيني داشته باشد. در اينصورت نور اگر از نزديكي جسمي عبور كند بايد منحرف شود. پس از اينكه محاسبات مربوط به قسمت تئوري اين نظريه را به پايان رسانيد پس از بازگشت به امريكا به راهنمايي پرفسور انيشتين در دانشگاه پرينستون به تحقيقات در اين زمينه پرداخت. پُرفسور انيشتين قسمت نظري تئوري را مطالعه و دكتر حسابي را به ادامه كار تشويق كرد. دكتر حسابي به راهنمايي پرفسور انيشتين به تكميل نظريه پرداخت، سپس يك سال ديگر در دانشگاه شيكاگو كار كرد و آزمايشهايي در اين زمينه انجام داد. وي با داشتن يك انترفرومتر دقيق توانست فاصله نوري را در عبور از مجاورت يك ميله اندازه بگيرد و چون نتيجه مثبت بود آكادمي علوم امريكا نظريه دكتر حسابي را به چاپ رسانيد. برخي همكاران از نامأنوس بودن و جديد بودن اين فكر متعجب شدند و برخي از اين نظريه استقبال كردند... .

در اثبات اين نظريه اگر در آزمايش، نور باريك ليزر از مجاورت يك ميله وزين چگال عبور داده شود، سرعت نور كم ميشود. در نتيجه پرتو ليزر منحرف ميگردد. هرگاه پرتو ليزر بهطور مناسبي از ميان دو جسم سنگين كه در فاصلهاي از هم قرار دارند عبور داده شود انحراف آن هنگام عبور از مجاورت جسم اول و سپس از مجاورت جسم دوم به خوبي معلوم ميشود و اين انحراف قابل عكسبرداري است.

اين آزمايش گسترده بودن ذرّه را نشان ميدهد. بر طبق اين آزمايش انحراف زياد پرتو ليزر فقط در اثر پراش نبوده بلكه مربوط به جسم است. بر حسب اين نظريه هر ذرّه مثلاً الكترون، كوارك يا گلوبون نقطه شكل نيست بلكه بينهايت گسترده است و در مركز آن چگالي بسيار زياد است و هرچه از مركز فاصله بيشتر شود آن چگالي به تدريج كم ميشود. بنابراين يك پرتو نور از يك فضاي چگالي عبور كرده و شكست پيدا ميكند و انحراف مييابد. ...

در تئوريهاي قبلي هر ذرّه قسمت كوچكي از فضا را در بر دارد يعني داراي شعاع معيني است و خارج از آن اين ذرّه وجود ندارد ولي در اين تئوري ذرّه تا بينهايت گسترده است و قسمتي از آن در همهجا وجود دارد. در تئوريهاي جاري نيروي بين دو ذرّه از تبادل ذرات ديگر نشأت ميگيرد و اين نيرو مانند توپي در ورزش بين دو بازيكن رد و بدل ميشود و اين همان ارتباطي است كه بين آنها حاكم است. ... مثلاً تئوري انيشتين ميگويد: خواص فضا در حضور مادّه با خواص آن در نبود مادّه فرق دارد، به عبارت رياضي، در نبود مادّه فضا تخت است ولي در مجاورت مادّه فضا انحنا دارد. اگر بگوييم يك ذرّه در تمام فضا گسترده است در هر نقطه از فضا چگالي مادّه وجود دارد و سرعت نور به آن چگالي بستگي دارد به زبان رياضي به اين چگالي ميتوان انحناي فضا گفت...

در اين نگرش همه ذرّات جهان به هم مرتبط هستند. زيرا فرض بر اين است كه هر ذرّه تا بينهايت گسترده است و همه ذرّات جهان در نقاط مختلف جهان با هم وجود دارند. يعني در واقع صورت كوچكي از تمام جهان در هر نقطهاي وجود دارد."

www.schoolnet.ir/~Hesabi

بنابراين ميتوان انگاشت كه واحد ساختماني عالم، بالقوه در بردارندهي همهي اجزاء عالم است و به ميانجي آن ميتوان، همهي جهان و تمامت تنوعات آن را ايجاد كرد. محمد لاهيجي، در شرح گلشنراز، پس از نقل بيت

جهان را سر به سر آئينهاي دان،             به هر يك ذرّه در، صد مهرتابان،

(شرح گلشن راز، با تصحيح و مقدمهی كيوان سميعي، ص 73)

مينويسد: "بدان كه عالم من حيثالمجموع، مثال آينهاي است كه حق به تمامت وجوه اسمائي به تفصيل در او نموده و هر ذرّه از اين عالم، باز آينهاي است كه حق به يك وجهي از آن وجوه اسمائي در آن منعكس شده، چه هر ذرّه صورت اسمي است از اسماء الهيه كه وجه آندر آن صورت ظاهر شده و مقرر است كه هر اسمي از اسماء جزويه يا كليه، متصَّف است به جميع اسما، زيرا كه تمامت اسما به ذات احديت متحد و از يكديگر ممتاز به خصوصيات صفات و نسباند و مطلقاً صفات و نِسَبً بالقوه، لازم ذاتاند و از ذات منفك نميشوند. پس در هر چيز، همه چيز باشد، چنانچه در خردلي تمامت موجودات به حقيقت هست. فاما تعيّن او مانع ظهور است و اين را سرّ تجليّات ميگويند كه عارف مشاهدهي همهي اشيا در هر شيء نمايد."(شرح گلشن راز، ص100) به اعتقاد من دانشمندان جهان، اندك اندك، زمينهي اثبات اين حقيقت را به طور آزمايشگاهي فراهم خواهند آورد. چهل و چند سال پيش زيستشناسي، با كشف حلقهي واسط ميان مادّه و حيات كه همان مارپيچهاي مضاعف مولكولهاي اسيد ريبو نوكلئيك = DNA است، نشان داد كه تنوعات نامتناهي صفات و خصوصيات توارثي موجودات زنده، اعم از گياه حيوان و انسان ريشه در وحدت اين اسيد دارند: "كشف اين ساختار به توسطواتسن و کريک با همهي مفاهيم ضمني زيستشناسي آن، يكي از رويدادهاي علمي عمدهي قرن حاضر بوده است. شمار محققاني كه از اين كشف الهام گرفتند، حيرتآور است. اين كشف چنان انفجاري در زيستشناسي به بار آورد كه اين علم را دگرگون ساخت." (مارپيچ مضاعف، ص1). اين كه حيات از مادّه، اشتقاق پذيرفته است، چندان مقبوليت علمي يافته است كه دانشمندان زيستشناس، در متون خويش اصطلاح مادّهي زنده را بيپروا به كار ميبرند: "مادّه شكلي از انرژي است. مادّهي زنده، انرژي سازمان يافتهاي است كه حالت ناپايدار خود را حفظ ميكند. مغز، آن قسمت از مادّهي زنده است كه به هماهنگ كردن چنين سازماني، اختصاص يافته است." (فوق طبيعت، ص 197) مولانا جلالالدين كه بارها بر باور خود به تكامل از جماد به نبات و حيوان و انسان تأكيد ورزيده است، حتي از بيان اينكه تن خاكي وي به خدا استحاله پيدا كرده، ابا نورزيده است: "در پرتو همين پيچاني روحاني و الهي است كه حتي تن خود را در نمودآباد پروردگار، مستحيل ميبيند و بيپرده، كالبد خاکي خويش را نيز، دگرگون به شمار ميآورد و با كالبدهاي خاكي ديگر فرق ميگذارد:

               آن دل كه شود قابل اسرار خدا،           پـر بـاشـد جـان او زانـوار خدا

                زنــهار تن مرا چو تنها مشمر                     كاو جمله نمك شد به نمكزار خدا!"   ( از خاك تا افلاك، ص27)                                                                                                                                  

مادّهي زنده با مادّهي بيجان، تفاوتهاي گوناگوني دارد كه از جملهي مهمترينشان، توانايي بازآفريني ويژگيهاي پيشين خويش در عين پذيرش ويژگيهاي تازه است، يعني در عين حفظ هويّت خويش ميتواند خود را نوسازي كند:" سلولها به نحوي قادر به بازسازي طرحهاي قبلي هستند. آنها داراي يك حافظهي ملكولي هستند كه از سلولي به سلول ديگر منتقل ميشود، به طوري كه يك سلول جديد ميتواند رفتار پدر و مادر خود را تقليد كند. اگر تغيير يا جهشي پديد آيد باز اين رفتار ميتواند به وسيلهي نسلهاي بعد به خوبي تكرار شود. عليرغم گذشت زمان، مرده، حيات دوباره مييابد."(فوق طبيعت، ص 314) به دليل همين ويژگيهاست كه عرفان ايراني ـ اسلامي، مرگي در كار نميبيند و كسي چون مولانا از دانهي انسان سخن به ميان ميآورد و اعلام ميكند اين دانه را همچون دانههاي نباتات توان باز رُستن است. اين تفكر حاكي از آن است كه اين انديشمند تمام موجودات زنده را در ارتباط تنگاتنگ با هم ميديده و به وجود ارگانيزم عظيم زندگاني ميانديشيده است كه زيستشناسي در زمانهي ما، اين حقيقت را بيچون و چرا پذيرفته است البته با پذيرش اين حقيقت فراگيرتر كه نظام حيات، خود پارهاي از نظام كلّيتر كيهان است: "نيروهاي كيهاني همواره در حال بمباران كردن زمين هستند اما حركات اجسام آسماني و حركت زمين، در رابطه با اين اجسام، طرحي به وجود ميآورد كه اطلاعات سودمندي را فراهم ميكند. موجودات زنده نسبت به اين طرح حساس هستند زيرا حاوي آب ميباشند كه مادّهاي بيثبات بوده و به راحتي تحت تأثير قرار ميگيرد. ... موجودات زنده درگير گفتوگوي گشادهاي با كيهان هستند، تبادلي آزاد از اطلاعات و تأثيرات متقابل كه كل حيات را درون ارگانيزم عظيمي متّحد ميكند كه خود جزئي از ساخت پوياي بسيار وسيعتري است. از اين نتيجهگيري گريزي نيست كه تشابهات اصلي در ساخت و كنش رشتههايي است كه تمامي موجودات زنده را به صورت يك كل واحد به يكديگر پيوند ميدهد و اينكه انسان با همهي خصوصيات ويژهاش، جزئي از اين كل است."(همان، ص 55) انديشهي تكامل موجودات از بيجان به جاندار و از جاندار به روانمند از تفكرات كهن عرفاني است حتي كساني چون عزيزالدين نسفي، حلقات اتّصال مراتب موجودات رابه نام مشخص كردهاند. اگر غرب در سدهي نوزدهم، وجود روند تكاملي را از طريق علم تحصلّي نشان دادند، عارفان شرق از راه دل آگاهي و علم اشراقي، اين حقيقت را از قرنها قبل باز نموده بودند. اصل اين حكم كلامي كه "لا يصدر من الواحد الّا الواحد" تنها با پذيرش روند تكاملي در پذيرفتني تواند بود. از صدها بيتي كه عارفان ايران در اين باب سرودهاند، نقل همين دو بيت مولانا را بسنده ميبينيم:

                           همچنان اقليم تا اقـليم رفت          تا شد اكـنون عـاقل و دانـا و زفت

                           عقلهاي اولينش يـاد نيست،      هم از اين عقلش تحول کردنياست.   (مثنوي، دفتر چهارم، ص806)

چند سال پيش با كشف شيوه كلونينگ، زيستشناسان نشان دادند كه در هر يك از ياختههاي موجود زنده، همهي امكانات براي توليد همهي سلولهاي آن موجود فراهم است و نه تنها به ياختهي جنسي جنس مقابل، براي توليد مثل نيازي نيست بلكه ياختهي جنسي همان جنس هم ضرورتي ندارد كه با هر يك از ياختههاي هر ارگانيسمي ميتوان عين آن ارگانيسم را توليد كرد. در حقيقت توليد مثل به معناي دقيق كلمه، همين توليد به شيوهي كلونينگي است زيرا در توليد مثل طبيعي، هر جنس به جنس مقابل خود محتاج است و حاصل با هر يك از والدين خود، تفاوتهايي نامتناهي خواهد داشت. وحدت جامدات، بيش از سدهاي است كه از طريق اثبات وحدت سامانههاي اتميك آنها و وحدت ذرّههاي زير اتميكشان، به قطعيت رسيده است. وحدت همه هيأتهاي مادّه و انرژي هم از يكصدسال پيش با كشف قانون E=MC2، از سوي انيشتين در عمل و نظر، به اثبات رسيده است. به عبارت مجموع تاكنون يگانگي شهادت و غيبِ عالم عين به طور آزمايشگاهي از سوي دانشمندان علوم تحصّلي، قطعي شده است و تنها يك گام بزرگ براي اثبات وحدت وجود، برداشتني مينمايد و آن نشان دادن يگانگي عين و ذهن است. البته دههها است كه فيزيك كوانتوم با اثبات اتحاد ناظر و منظور، وجود مناسبات قطعي، ميان ذهن دانشمندان و اعيان پژوهيدني آنان را به صراحت باز نموده است.

"در مكانيك جديد... دستيابي به قوانيني بسنده كه در پي آن هستيم محال است مگر آنكه سيستم فيزيكي را به صورت يك كل نظاره كنيم. بنابر مكانيك جديد (نظريهي ميدان)، هر ذرّهي خاص از سيستم، به معنايي در هر لحظهي معين، همزمان در جزئي از فضاي اشغال شده توسط سيستم، باشندگي دارد. اين باشندگي همزمان نه فقط در مورد ميدان نيرويي كه ذرّهي مزبور در آن احاطه شده، بلكه در مورد جرم و قوّه نيز، مصداق مييابد.(عرفان ايراني و جهانبيني سيستمي، ص 99) براي دريافت درست هر جز از اجزا سيستم فيزيكي، به کل آن بايد نگريست. اين قولي ثقه است اما فراتر از اين براي دريافت درست هر پاره از جهان ذهن و دنياي مابعدالطبيعه نيز احاطه به كل آن ضروري است. چنين است كه براي ما آدميان امكان شناخت مطلق وجود ندارد زيرا امكان احاطه به كل عالم هستي برايمان فراهم نيست و شايد هرگز نيز فراهم نيايد. تا قبل از كشف فضاـ زمان از سوي انيشتين، همهي انسانها، ميان مكان و ابعاد سهگانهي آن: طول و عرض و ارتفاع، با زمان، برزخي لايبغيان، احساس ميكردند اما كشف دانشمند آلماني نشان داد كه زمان با سه بعد مكان غريبه نيست كه هر چهار با هم، چرخهاي خودرو عالماند و با هم جهان هستي را ميرانند:" هيچ چيزي بدون تأثير بر محيط روي نميدهد. هر چه اتفاق ميافتد، بر همهي ما اثر ميكند، چون ما در پيوستگي فضا ـ زمان، زندگي ميكنيم. جان دان([1]) ميگفت: "مرگ هر مرد از من ميكاهد" و شايد حق با او بوده است نه به اين علت كه آن مرد را ميشناخته و نگران او بوده است، بلكه به اين علت كه آن مرد و او هر دو قسمتي از يک سيستم محيط زيست بودهاند." (فوق طبيعت، ص306) شايد اين نمايش آن حقيقت قرآني باشد كه به موجب آن، كشتن يك تن، كشتن همهي مردمان است.

عارفان ايراني، با آوردن تمثيل ذرّه و آفتاب و انطواي نيّر اعظم در دل هر ذرّه، در حقيقت منظوري جز احتواي كلّ جهان در هر ذرّه را نداشتهاند. اگرچه هاتف اصفهاني، در ترجيعبند خود، اين حقيقت را در بهترين پوسته الفاظ نشانده و سروده است: دل هر ذرّه را كه بشکافي آفتابيش در ميان بيني، اما اين انديشه، بارها و بارها در آثار منظوم و منثورشان به بيان آمده است فيالمثل عطّار نيشابوري، ميگويد:

     هـمه عـالم خروش وجوش آن است                          كـه چيزي اين چنين پيدا نهان است!

ز هر يـك ذرّه خورشيدي هويداست،                           ز هـر يك قـطره، دريايي روان است.

     اگـر يـك ذرّه را دل بـر شـكـافي،                             بـبيني تـا كه اندر وي چه جان است!

     از آن اجـسام پـيوسته است در هم                             كـه اين ذرّه بـدان يك مهربان است.

     نـه تـوحيد است آنـجا و نه تشبيه                               كه اين جمله ، نشان از بينشان است.       (ديوان عطار، ص187)

همين حقيقت را شيخ محمود شبستري در گلشن راز با ما در ميان گذارده است، آنجا كه ميسرايد:

       اگر يك ذرّه را بر گيري از جاي،                               خلل يابد همه عالم سراپاي(شرح گلشنراز، با مقدمهي كيوان سميعي، ص 731)

پيداست كه اين عارف نيز، همهي كيهان را منطوي در هر ذرّهاي ميداند، محمد لاهيجي در شرح اين بيت مينويسد: "حقيقت يك ذرّه و مجموع عالم، شي واحد است. اگر بالفرض حقيقت ذرّه معدوم شود، همهي عالم معدوم گردد. ديگر آنكه مجموع اجزاي عالم را به ترتيبي كه واقع است، وضعي خاص است و هرگاه كه يك ذرّه را از جاي خود برگيرند، آن وضع نماند و ترتيب عالم واقع ، مختل گردد. پس همهي عالم خلل يافته باشد." (شرح لاهيجي بر گلشن راز، ص8)  

فخرالدين عراقي تمثيل ذرّه و آفتاب را بارها در ديوان خود به كار برده است. از جمله ميسرايد:

ز روي روشن هر ذرّه، شد مرا روشن                كه آفتاب رخت در همه جهان پيداست.(وحدت وجود در فلسفه و عرفان اسلامي، ص27)

عزيزالدين نسفي، دليل ناتواني آدميان از ديدن همهي عالم در هر يك از ذرّات مادّه را، نداشتن چشم حقيقتبين ميداند و ميآورد:

      رو ديده به دست آر كه هر ذرّه ز خاك،             جامي است جهان نماي چون درنگري.   (الانسان الكامل، ص 24)

بيدل دهلوي، هر ذرّه را طلسمي به حساب ميآورد كه چمنها در او گماند همانگونه كه در اندرون هر شبنمي طوفان درياها را نگران است:

چمنها در طلسم ذرّهاي گم،           به جيب شبنمي، طوفان قلزم.     (ديوان بيدل، ج3، ص 433)

حاج ملاهادي سبزواري، فراتر از همهي اينان، هر يك از ذرّات عالم را خدايي به شمار آورده است. به همين دليل، علّامه برقعي، مؤلف "حقيقهالعرفان" را كه كتابي است در اثبات كافري اصحاب تصوف و عرفان، سخت به خشم آورده است:

همه ذرّات عالم، همچو منصور،                         تو خواهي مست گير و خواه مخمور   (حقيقهالعرفان، ص 323)

نكتهي بسيار در خور تأمل اين است كه عارفان، جهان نشسته در پس هر ذرّه را در عين حال، با دل انسان و خداي جهان يكي ميدانند و همهي صفات خدا را در آن باز مييابند. هر يك از ذرّات را داراي علم، قدرت، حيات، اراده، ادراك، سمع، بصر، تكلّم و صدق ميدانند: اين ابيات مولانا از فرط شهرت به زبانزد خواص بدل گشتهاند:

               جمله ذرّات جهان در هر زمان،                    با تو ميگويند، روزان و شبان،

   ما سميعيم و بصيريم و هشيم.                      با شما نامحرمان مـا خامشيم.        (مولوي و جهانبينيها، ص 154)

چنان كه دريافتيد، در همين دوبيت، سميعي، بصيري، مدرکي و متکلمي حق را به ذرّه ذرّهي عالم نسبت داده است.

مولانا در دو بيت ديگر، از قدرت لايتناهي مندرج در ذرّه ياد ميكند. اين دو بيت يادآور داستان تجلّي خدا بر كوه طور و تكه تكه شدن آن و مدهوش افتادن كليمالله است:

         آفـتابي در يـكي ذرّه نـهان،                               نـاگـهان آن ذرّه بــگـشـايـد دهـان

           ذرّه ذرّه گردد افلاك و زمين،            پيش آن خورشيد، چون جست از كمين.           (همان، ص 195)

آري انديشهي عارفانه، همهي ذرّات عالم را، اعمّ از جاندار و بيجان، رواندار و بيروان، زنده و انديشمند ميبيند يعني هر ذرّه در اين نگرش، همهي عالم و تمامت وجود در كل مراتب آن به شمار ميآيد. هر ذرّهاي همان گنج مخفي حديث قدسي است. در چنين جايهايي است كه خوانندهي آثار مولانا جلالالدين ميتواند حدس بزند كه اين ابر مرد چه ذهنيات عجيب و غريبي داشته است كه با توجه به تعصّبات قشريون خود را قادر به بيانشان نميديده است. ميتواند دريابد كه چرا از كژ فهمي عوام ميهراسيده و فيالمثل ابياتي از اين دست ميسروده است:

حلاج اشارتگو، از خلق به دار آمد،                      از تندي اسرارم، حلّاج زند دارم.       (ديوان كبير،ج 3 ، ص 217)

عرفان ايراني ـ اسلامي، براي هر يك از ذرّات، نرمافزاري قائل است كه امور مربوط به او را تدبير ميكند همانگونه كه قلب آدمي، قيّوم اوست، عالم فرمانبردار قيوم خويش است، هر ذرّه از ذرّات جهان داراي قيومي است كه همواره با وي است. شيخ احمد غزالي، در مقالهي روح مينويسد: "روح، هست نيست نماي است. هر كسي بدو راه نبرد، و سلطان قاهر و متصرّف، وي است و قالب بيچارهي وي است، عالم را با قيوم همين مثل است و همين مقصود، كه قيوم عالم، هست نيست نماي است، در حق اكثر خلق عالم كه هيچ ذرّه را از ذرّات عالم، قوام وجود نيست به خود، بل به قيّوم وي است و قيوم هر چيزي به ضرورت با وي باشد. (مجموعهي آثار فارسي احمد غزالي، ص 287)

نكته شگفتانگيز اين است كه قيّوم هر ذرّهاي كه همان خداي پنهان شده درپس آن است همهي صفات خداوندي را داراست. عالم و قادر و حيّ است و مريد و مدرك. لاهيجي، ذرّات را در عين جزئيت با كل يگانه ميداند امّا معتقد است كه صورت تعيني خاصشان آنها را در خود زنداني كرده و از درك كليت خود بازشان داشته است: "اين ذرّات در اسارت تعيّن صوري خويشاند با آنكه خود كلّاند، از ادراك كليّت خود مأيوساند."(شرحلاهيجي بر گلشن راز، ص108) اين ادّعاي وي همان سخن شيخ محمود است كه ميگويد:

تعيّن هر يكي را كرده محبوس،                     به جزويّت ز كل خويش مأيوس. (شرح گلشن راز، با مقدمهي كيوان سميعي، ص 31)

شبستري و لاهيجي ازلي و ابدي بودن ذرّات را نيز اعلام ميدارند. شيخ محمود ميسرايد:

همه در جنبش و دائم در آرام،                           نـه آغـاز يکي پيدا نه انجام       (همان، ص 731)

او به خودآگاهي هر ذرّه هم باور دارد:

همه از ذات خود پيوسته آگاه                             وزآنـجا راه برده تا به درگاه         (همان، ص 731)

و با پذيرش اين صفات ثبوتيه براي هر ذرّه است كه سرانجام گستاخانه، خدايي هر ذرّه را اعلام ميكند و اظهار ميدارد كه در پس پرده هر ذرّهاي، جانان جمال خويش را پنهان داشته است:

به زير پردهي هر ذرّه پنهان،                    جمال جانفزاي روي جانان.          (همان، ص 731)

عرفا همهي اين صفات و مختصّاتي را كه براي ذرّه، قائلاند، براي دل نيز، پذيرفتارند تا آنجا كه ميتوان گفت: هر ذرّهاي از عالم كبير (كيهان) چونان عالم صغير (انسان)، دلي در سينه دارند كه حقيقت وجودي آنها است. آنان براي دل هفت طور قائلاند كه هفتمينشان "مُهجهالقلب است كه همهي صفات حق را دارا است: "هفتم مهجهالقلب است كه معدن ظهور تجليات صفات الوهيت است و نشانهي كرامت حق به آدمي."   (مرصّادالعباد، ص 197)

اين يگانگي دل و ذرّه، از آنجا مستفاد ميشود كه حقيقت دل را به نقطه و مركز پرگار عالم وجود مانند ميكنند. آنان دل را نقطهي مركز و عرش را محيط دايرهي امكان اعم از انفسيات و آفاقيات به شمار ميآورند. لاهيجي در شرح بيت

مـگر دل مـركز عرش بسيط است                  كه اين چون نقطه وان دور محيط است،

                                                                                               (شرح گلشن راز، با مقدمهي كيوان سميعي، ص 733)

مينويسد: "دل انسان مركز عرش بسيط واقع شده كه اين چون نقطه و آن دور محيط است، زيرا كه اين دل، همچون نقطه است و آن عرش، دوري است محيط اين نقطه." (شرح گلشن راز، ص 145). وي با اين تمثيل ميخواهد نشان دهد كه نقطه يعني دل و ذرّه، بسي شريفتر و گراميتر از عرش است و اصل اصيل هستي همين نقطه است كه دواير امكانيات همه تا دايرهي محيط، توابع و فرمانبرداران آناند: "حركت عرش كه فلك اعظم است و مجموع حركات بدو مفوّض است و از دواير افلاك، دايرهي آخرين است، دوري است و حركت قلب انساني در نفس مركز است و آنجا "الرحمن علي العرش استوي» و اينجا «قلوب العباد بين اصبعين من اصابع الرّحمن" كه دو اصبع جلال و جمال است و به ضرورت حركت دوري، تابع حركت مركز است. پس حركت عرش تابع حركت دل باشد:

       فبي دارت الافلاك فاعجب بقطبهاالـ                مـحيط بـها و الـقطب مركز نقطهٍ

         عـرش اسـت مـحيط و مركزش دل،              گـر دل نـبود زگـل چـه حاصل؟

         عـرش از پـي دل بـه سردوان است،               خـاك است بهانه، اصل آن است.         (همان، ص 146 و 145)

با درك اصالت ذرّه و دل است كه در قياس با كليّتهاي عوالم صغير و كبير، شيخ احمد غزالي گفته است: "اگر به سرّ وقت بيناگردي، معلوم شود كه "قاب قوسين" ازل و ابد دل تُست و وقت تو" (مجموعهي آثار فارسي احمد غزالي، ص 129) و عارف بيمانندي چون شمس مي گويد:" جان كندن همهي پيامبران و اوليا و اصغيا، براي اين بود. اين ميجستند." (مقالات شمس، ص 203) و بايزيد، دل خود را چنان توصيف ميكند كه خدا و همهي مخلوقات ازل و ابد، در آن منطوي است: "ابويزيد از سعت دايرهي دل خود، چنين خبرداد كه اگر عرش و صدهزار چند عرش و آنچه در اوست، در گوشهي دل عارف گذر يابد، عارف از آن خبر نيابد." (لمعات، ص 108)

ميخواهيم بگوئيم، بنا به نگرهي عرفان وحدت وجودي، ذرّه، جوهر فرد، دل، جام جم، كيميا و مماثلات اينها همه يكياند و بر جهان كهين و مهين، قيوميت دارند. اينهمه نه تنها نمايشگر صفات ثبوتيهي حقاند كه صفات سلبيه را هم باز مينمايند. نه مركباند نه جسم، نه مرئياند و نه جايگير در مكان و بناچار زمان، نه انبازي برايشان پندار توان كرد و نه محتاج به غير خويشاند. در حقيقت غنيّ بالذاتاند. همينهايند كه صوفيان گاهگاه به لفظ عشق از آنها تعبير ميكنند. ذرّه به چشم سر، ديدني نيست اما به چشم رياضياتي كه همان چشم سرّ است، رؤيت كردني است. احمد غزالي در سوانح مينويسد:

           عشق پوشيده است و هرگز كس نديدستش عيان                    لافـهاي بـيهده تـا كـي زنند اين عاشقان!

           هـر كـس از پـندار خود، در عشق، لافي ميزند،     عــشق از پندار خالي وز چنين و از چنان.

                                                                                                           (مجموعه آثار فارسي احمد غزالي ص 83)

آري صورت تفصيلي حق را كه عالمهاي صغير و كبيرند، ميتوان ديد اما آنچه ناديدني است صورت اجمالي حق، در درون ذرّات و مهجهالقلب است. چنانكه ميدانيم، در عالم مادّه هيچ ذرّهي تنهايي وجود ندارد و در اجسام عنصري غير مركّب، ذرّهها، جفتجفت با هم ملكولهاي آنها را پديد ميآورند. اين ميتواند نمايش تصور ابن عربي از تجلي اقدس خدا باشد چرا که به موجب انگاشت وي ، خدا نخست خود را در آئينهي ذات خويش درنگريست . اين ميتواند حبّ ظهور را كه عارفان دليل آفرينشش ميشمارند جلوهگر سازد. پديد آمدن اجسام از تكثير و تكرار مولكولها هم ميتواند موجّه سرّ تجلّي مقدّس پروردگار باشد.

از ويژگيهاي واحد ساختماني عالم مادّه، لا يتجزي بودن آن است و عارفان، همين ويژگي را براي دل و روح ياد كردهاند: "بدان كه روح انساني، جوهري لطيف است و قابل تجزّي و تقسيم نيست و از عالم امر است بلكه خود عالم امر است." (الانسان الكامل، ص 56) اين ويژگي را امام محمد غزالي، عين القضات و دهها عارف ديگر نيز خصوصيت دل دانستهاند. اصلاً پارهاي از عارفان بيپرده دل و خدا را يكي شماردهاند و با لحاظ اين كه ذرّه و دل به اعتبار حقيقتشان يگانهاند، يگانگي خدا و ذرّه نيز قابل توجيه مينمايد. فخرالدين عراقي از ابوبكر جريري نقل ميكند كه "الفقير عندي منلاقلب له و لارب." (لمعات، ص 112): "فقير در نزد من كسي است كه نه او را دل و نه رب باشد."(همان، پاورقي، ص 112) اينجاست كه معناي حديث قدسي "انا عندالمنكسره قلوبهم" صراحت تام و تمام مييابد. اصلاً عراقي، بالصراحه، دل را خدا ميداند و همهي تقلبات آن را تابع اصل توحيدي "كل يوم هو فيشأن"." نظاره شوتاعيان بيني كه تنوّع تو در احوال از تنوّع اوست در شؤون و افعال، پس معلوم كني كه لون الما لونُ اِنائه، اينجا همان رنگ دارد كه لون المحبّ لونُ محبوبهِ."(همان، ص 64 و 65) اصلاً به بياني كليتر، عراقي، حق را در شهود، جهان و در غيبت و خفا، جان و دل و روح به حساب ميآورد و بدين ترتيب احكامي متناقض در باب وي صادر ميكند:

               تـو جهاني ليك چون آيي پديد،                   جـمله جاني ليك چون گردي نهان.

                   چـون شوي پيدا كه پنهاني مدام،               چـون نهان گردي كه جاويدي عيان!

                   هـم عياني هم نهان هم هر دوئي،                 هم نه ايني هم نه آن، هم اين هم آن!       (همان، ص 88ـ89)

همين يگانگي در دوگانگي را دانشمندان در جهان فيزيكي كشف كردهاند و حقيقت ذرّه را به ناگزير به ميانجي احكام متناقض بيان ميكنند. اف. كاپرا: نويسنده كتاب بلندآوازهي "تائوي فيزيك" ميگويد: "حالت ذرّه را نميتوان با توسّل به يكي از دو مفهوم متضاد بودن و نبودن بيان داشت. مادّه، در يك جاي هست و در عين حال در آنجاي نيست." (عرفان ايراني و جهانبينيسيستمي، ص105) و به تعبيري علميتر ميتوان گفت: "در سطح اتمي، مادّه، داراي سيمايي دوگانه است، هم به صورت ذرّه و هم به گونهي موج جلوه مينمايد." (همان، ص 104) وقتي اين حقيقت علمي به زبان عرفاني بازگو شود چنين تواند بود: "دل را دو وصف است يكي صفوت و ديگري قسوت.» (فرهنگ معارف اسلامي، جلد2، ص 397) صفوت دل ميتواند صورت موجي و ميداني دل صيقلپذيرفتهي عارف و قسوت آن، صورت زنگار پذيرفتهي دل عامي باشد، نخستين حاصل پختگي و دومين محصول خامي تواند بود. ميتوان انگاشت كه خدا در عين حال كه قيوم پنهان شده در پس پردهي ذرّه و بيزمان و بيمكان است، خود را كمّا و كيفاً به صورت تمامت كيهان، در همهي امكنه و ازمنه، گسترده است. نطفهي جهان صغير و كبير، همواره در تعالي و عدم تناهي است. اين انديشه همان است كه بالساني صوفيانه محمد لاهيجي آن را به بيان آورده است. او در بيان اينكه چرا جهان عين و دل همواره در تطور و تلويناند، مينويسد: "سبب آن است كه شأن الهي تقاضاي دوام ظهور ميكند و واسطهي ظهور "كل يوم هو في شأن" در آفاق و انفس، اين دو مظهرند و حركت دائمي از مقتضاي حبّ ظهور است به جهت اظهار حقايق و معاني مختلفه."(شرح گلشن راز، ص 141)

نرمافزاري كه ذرّه و كيهان، دل و انسان، به ياري آن تطورات و تنوعات بيروني و درونيشان را سامان ميبخشند، هيچ جز حقيقت حق نيست. در حقيقت نرمافزار و لوح محفوظ هر دو جهان كهين و مهين، قيوم آن دو، همان خداست: "مثل دل چون آينه است و مثل لوح محفوظ، چون آينه كه صورت همهي موجودات در وي است. همچنان كه صورتها از يك آينه در ديگر افتد، چون در مقابلهي آن بداري، همچنين صورتها از لوح محفوظ دل پيدا آيد." (كيمياي سعادت، ج1، ص 22) در حقيقت ذرّه، آينهاي است روياروي دل آدمي كه خود آئينهاي ديگر است. خدا يگانهاي است، ميان اين دو كه در آنها به دو لايتناهي بدل ميشود: يكي لايتناهي احوال و تقلبات روح و جان انسان، ديگري لايتناهي تنوّعات ذرّات كيهان. در حقيقت حق در ميان دو آيينهي عين و ذهن به صورت دو بينهايت آفاقي و انفسي جلوهگري مي کند و بدينسان يگانگي وحدت ذات و كثرت تجلّيات، در عين دوگانگيشان، آشكاري خواهد پذيرفت:

       عشق،

                 شعلهاي تنها است،

                                 ايستاده در نظرگاه دو آئينه

       ليك از اين تنها،

                               بينهايت در دل آئينهها جاري است.

احمد غزالي در سوانح، به جاي دل، عشق را آئينه گون شناسايي كرده است و حقيقت آن است كه دل و عشق الفاظي با يك مدلولاند: "عشق، عجب آينهاي است! هم عاشق را، هم معشوق را، هم در خود ديدن و هم در معشوق ديدن و هم در اغيار ديدن." (مجموعهي آثار فارسي شيخ احمد غزالي، ص 187) بدين ترتيب در عين حال كه حق به عنوان مظروف و نرمافزار با ذرّه و كيهان، دل و انسان كه ظرفهاي وياند، دوگانه مينمايد، با آن دو بودي يگانه دارد: "يكي از يخ، كوزهاي ساخت و پرآب كرد، چون آفتاب بتافت، كوزه را و آب را يك چيز يافت، گفت: ليس فيالدّار غيرناديّار." (لمعات، ص 108) و اين قانون دوگانگي در يگانگي است كه همهي شطحيات عارفان جهان، از جمله عارفان ايراني را بر زبان آنان جاري كرده است: "از آنجا كه نه يگانه انگاري نه دوگانه انگاري را ميتوان پذيرفت، بايد به جامع (= سنتز) آن دو يعني شطحيه (=پارادوكس) وحدت وجود روي آورد."(عرفان و فلسفه، ص 249) به همين دليل است كه عارفان همهي هستيها را نيست هست به حساب ميآورند زيرا از سوئي قيوم و پشتوانهي موجوديت هر موجودي خدا است كه عين وجود است و از سوي ديگر، نمود آن روپوشي است كه جانان، جمال خود را در پس آن پنهان داشته است: "عرفا از حضيض مجاز به اوج حقيقت، پرواز كرده و پس از استكمال خود در اين معراج، بالعيان ميبينند كه در دار هستي، جز خدا ديّاري نيست و همهچيز جز وجه او هالك است، نه تنها در يك زمان بلكه ازلاً و ابداً..... و هر چيز را دو وجه است: وجهي به سوي خود و وجهي به سوي خدا كه به اعتبار و لحاظ وجه نخست، عدم است و به لحاظ وجه دوم، موجود است. در نتيجه جز خدا و وجه او، موجودي نيست."(همان، ص 120) اين اصل يگانگي در دوگانگي در علوم تحصّلي نيز، حقانيّت خود را باز نموده است و اين دانشها نيز به وجود فاصلهاي چند بينهايت ميان واقعيت نمودي پديدارها و حقيقت بوديشان معترفاند: "در بينش عارفانه اين كه بر پيدايي و نظام هستي، دو اصل متضّاد و در عين حال وحدتمند حاكم است، يكي از اصولي است كه علوم فيزيكي و شيمي و زيستشناسي و روانشناسي نيز بدان رسيدهاند." (عرفانايراني و جهانبيني سيستمي، ص 167) كيميا در نظرگاه عارفان، كسب توانائي ديدار با حقيقت يگانه از پس واقعيات متكثر است. يعني دل آدمي، بصيرتي حاصل كند كه از پس همهي حجابهاي نور و ظلمت معشوق يگانه را ببيند. تنها با داشتن چنين بصيرتي است كه ميتوان در انبار کاه كائنات، آن دانهي يگانه را شناسايي كرد:

       در خــرمن كـائنات كرديم نگاه،                          يك دانه حقيقت است و باقي همه كاه          (امثال و حكم: ج2 ص 782)

و تنها با داشتن كيمياي نظر ميتوان از هر ذرّه از خاك، كيميايي به حاصل آورد و ازتکثّر نقصانها به وحدت كمال رسيد: "مقصود از كيميا آن است كه از هرچه مينبايد و آن صفات نقص است، پاك و برهنه شود و به هرچه مي بايد و آن صفات كمال است، آراسته شود. و سر جملهي اين كيميا آن است كه روي از دنيا بگرداند و به خداي تعالي آرد." (كيمياي سعادت، ج1، ص3)

اگر عارفان آفتاب را در هر ذرّهاي ميديدهاند بايد بپذيريم كه منظورشان سختافزار ذرّه نبوده كه به نرمافزار پنهان در پس آن: قيّوم و همه كارهي آن، نظر داشتهاند و اگر ما در اين مقالت، ذرّه را در كيهان با دل در انسان يكي ميشماريم نه وجود مادّي ذرّه و نه موجوديت زندهي سلّولهاي مغزي، هيچكدام را منظور نظر نداريم و نگاهمان نه به واقعيات سختافزاري اين دو كه به حقيقت نرمافزاري كمين كرده در پس آنها است. اين را از آنجا بايد سراغ كرد كه عارفان نه براي خدا، تن قائلاند و نه براي دل آدميزاد به همين روي آنان از دل به نقطه، تعبير ميكنند و هر كسي كه سر سوزني با رياضيات آشنايي داشته باشد حتماً تعريف نقطه را ميداند كه بيهمه چيز است و هيچكدام از سه بعد طول و عرض و ارتفاع را ندارد و بيگمان از بعد چهارم كه زمان باشد نيز فارغ است: "مراد از دل به زبان اشارت، آن نقطه است كه دايرهي وجود، از دور حركت آن به وجود آمد و بدو كمال يافت و سر ازل و ابد به هم پيوست و مبداي نظر در وي به منتهاي بصر رسيد و جمال و جلال وجه باقي بر او متجلّي شد و عرش رحمان و منزل قرآن و فرقان و برزخ ميان غيب و شهادت و روح و نفس و مجمعالبحرين ملك و ملكوت و ناظر و منظور شد."

                                                                                    (فرهنگ معارف اسلامي، ج2، ص 396، به نقل از كشاف، ج2، ص1557)

دانستن اين امر، حقيقت ديگري را هم روشن ميكند و آن اينكه وقتي ميگوييم ذرّه و دل انسان يكي است يا عوالم صغير و كبير، هر دو آئينههايي روياروي هماند كه يگانگي حق در آنها به صورت دو لايتناهي عيني و ذهني جلوهگري ميكند، نبايد كوچكي و بزرگي ظاهري آنها ما را از حجمناپذيري و فقدان جرمي نرمافزاريشان غافل كند حتي اين كه ذرّه و دل، عليالظاهر، خود اجزا كلهاي متفاوتي هستند، نبايد فريب مان دهد، چرا كه در نگاه عارفان، اين اجزا اگر افزون از كلهايشان نباشند دست كم با آنها مساوي به شمار ميآيند. در اين ابيات از گلشن راز دقيق شويد. بيچون و چرا مدلول شان در عالم واقع، صادق نيست و عارف شبستر ميخواهد ما به امكان صدق بالقوه‌‌شان توجه كنيم:

اگـر يـك قـطره را دل بـرشكافي،                         بـــرون آيد از او صد بـحر صافي!

به هر جزوي زخاك ار بنگري راست،                      هـزاران آدم انـدروي هـويداست!

بـه اعـضا پشهاي همچند پيل است،                     در اسـما قـطرهاي مانند نيل است!

درون حـبّه اي صـد خـرمـن آمـد،                        جــهانـي در دل يك ارزن آمـد!

بـه پـرّ پـشهاي در، جـاي جـانـي،                       درون نـقـطـهي چـشم، آسماني!

بـدان خـردي كـه آمـد حبّهي دل،                      خـداونـد دو عـالم را است منزل!

در او در، جـمع گـشته هر دو عالم،                        گـهي ابـلـيس گــردد گـاه آدم!

بـبين عـالم، هـمه در هم سرشته،                        مـلك در ديو و شيطان در فرشته!

هـمه بـا هـم به هم چون دانه و بر،                       زكـافـر مـؤمـن و مـؤمن ز كافر!

     (شرح گلشن راز با مقدمهي كيوان سميعي، ص 731 و 730)

شيخ محمود ميخواهد به ما حالي كند كه اگر هرچيزي در تعيّني خاص به اسارت افتاده و فعليت آن با فعليت چيزهاي ديگر متفاوت است، بالقوه همهي هستيها از خدا تا همهي آفريدگان در او منطوي است و ميتواند خود را بگستراند و به صورت همهشان در آيد. يعني نرمافزار هوشياري دارد كه قادر است آن را به تمام صور ممکنات در آورد: "جزو و كلّ در حقيقت، متحدّ و مساوي اند چه به حكم ماتري فيخلق الرحمن من تفاوت" ظهور ذات در همهي اشيا، عليالسّوا است."(شرح گلشن راز، ص100) "حقيقت اعلي و اسفل، يك شي است و ظهور امر در جزو و كل يكسان است و تجليّاتش غيرمتناهي است... خردي و بزرگي را در اتحاد ذاتي مدخلي نيست.... هر يكي از ذرّات وجود اگرچه به قدر جزو لايتجزّي بود، بالقوّه مشتمل است بر جملهي مراتب موجودات." (همان، ص101) "حقيقت همهي اشيا يك چيز است و به حقيقت هرچه كل دارد جزو هم دارد و هرچه بزرگ دارد، خرد هم دارد."(همان، ص 102)

اگر با لحاظ اين مقدّمات و توجيهات، خواندن فتوحات ابن عربي را آغاز كنيم و فيالمثل در سرآغاز آن با اين جملهي مشهور وي "سبحان من اظهرالاشيا و هو عينُها": پاك و منزّه است خدايي كه ظاهر كرد همهي چيزها را و او خود آن چيزها است برخورد كنيم، چونان مؤلف كتاب حقيقهالعرفان" خشمگين نميشويم و با عبارت "اين مرد كثيف رجس نجس" (حقيقهالعرفان، ص 320) از عارف بيهمتايي چون او ياد نميكنيم. چرا كه اگر پذيرفتيم كه هر ذرّهاي بالقوّه، همه چيز است، خود به خود، پذيرفتهايم كه هر چيزي بالفعل مخلوق و بالقوّه، خالق است و مدلول حقيقي قول سعدي كه والاترين مقام آدميزاد در خداشناسي، جز خدا نديدن است، بر ما آشكار شده است:

رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند              بنگر كه تا چه حدّ است مكان آدميّت.

آن وقت مفهوم بيت هاتف را كه سخن از دل ذرّه به ميان ميآورد، بهتر در مييابيم چرا كه در انگاشت عارفان هر ذرّه از ذرّات كيهان را دلي و نرمافزاري است و همانگونه كه ما دل داريم آنان نيز صاحبدلاند. آن وقت در خواهيم يافت كه چگونه دل عارفان هر جايي و همه جايي است و از ماه تا به ماهي را در خود فرو گرفته است:

اي مــخـزن اسـرار الــهـي دل مـــا،      ســرمـايـه ملك و پادشاهي دل ما،

قصّه چه كنم با تو؟ چه گويم دل چيست؟      از مــاه گــرفـته تا به ماهي دل ما!     (فرهنگ اصطلاحات و تعبيرات عرفاني، ص 387)

كارل گوستاويونگ، در اثر آشنايي با نگرههاي عرفاني چيني به ارشاد ريچارد ويلهلم، كتاب شگفتانگيز "راز گل زرّين" را مينويسد كه در طي آن پرده از سرّ هماهنگي ميان دل انسان و جهان بر ميدارد ولي چون روانشناس است نه عارف به اين حقيقت كه هر ذرّه از كيهان نرمافزاري پنهان دارد كه به منزلهي دل اوست و آن توانايي و هوشمندي را دارد كه آن را در مسير تكامل به پيش راند، پي نمي برد اما همين مقدار هم او را به وجود ناخودآگاه جمعي انسانها رهنمون مي شود ، هر چند که متوجه وجود ناخودآگاه سراسر كيهان نميتواندشد." جهان و انسان، در آخرين تحليل، از قوانين عامّي تبعيّت ميكنند و باز انسان جهاني است به شكل مينياتور و با حدود ثابتي از عالم كبير، جدا و مشخّص نميباشد. قوانين همانندي هم به آن ديگري، حكمروايي ميكند و راهي از اين به آن ديگري ميرسد. روان و جهان به مثابهي عوالم دروني و بيروني، به يكديگر وابستهاند." (مقدمهاي بر روانشناسي يونگ ص 47)

عرفان ايراني ـ اسلامي، از اين فراتر رفته و نه تنها مناسبات موجود ميان انسان و جهان را بازشناخته كه براي هر ذرّهاي از ذرّات جهان نيز دل و ذهني كه قابليّت گسترش تا دل و ذهن انسان را دارد، سراغ كرده است. بي معنا نيست كه عارفان ذرّه ذرّهي عالم هستي را هوشمند مييافتهاند. مولانا حتي كرهي زمين را صاحبدل و هوشمند ميشناسد:

تا ظن نبري كه اين زمين، بيهوش است                          بيدار دو چشم بسته چون خرگوش است.

چــون ديـگ هزار كف به سر ميآرد.                              تـا خـلـق نـدانند كه او در جوش است!    (ديوان كبير، ج،7 ص 43)

يا اقبال لاهوري موج دريا را دارندهي دلي گزينشگر ميشمارد:

نميدانم كه داد اين چشم بينا موج دريا را!                       که دُر دَر سينهي دريا،صدف بر ساحل افتاده است!   (ديوان اقبال، ص74)

بنابراين اگر بپذيريم همهي اجزا جهان اعم از مادّي، جانور و روانومند همه صاحبدلاند، نميتوانيم، تنها خود را فاعل مختار آفرينش بشماريم، بناگزير بايد بپذيريم از سوئي هر يك از اجزا كيهان، به حكم اختيار هوشمندانهاي كه دارند، در تكامل بخشيدن به كل هستي، با يكديگر انبازي ميكنند و از سوي ديگر به حكم همبستگي نامتناهيشان با يكديگر، ناچار از پديد آوردن جبرهايي براي هماند. انواع تكاملهاي پديد آمده در كلّ عالم از قبيل تكامل مادّي، زيستي، رواني، اجتماعي، فرهنگي و... بلاترديد در خدمت و جهت تكاملي كيهانياند و از ريزترين ذرّات بنيادي مادّه تا مجموعيّت نظام آفرينش، هر كدام در كار تكميل هويّت خويشتناند. اين تنها آدميزاد نيست كه مجبور مختار است كه همهي آفريدههاي عالم امكان چنيناند و همه و همه فرمانده و فرمانپذير يكديگرند. در بيان شيخ شيراز:

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند                            تا تو، ناني به كف آري و به غفلت نخوري

هـمه از بـهر تـو سرگشته و فرمانبردار                         شـرط انـصاف نباشد كه تو فرمان نبري.     (گلستان، ص2)

اجزا كيهان، ريز و درشت، از همان صفاتي برخوردارند كه كلّ كيهان از آنها برخورداري دارد. بنابراين، هميشه و همهجا، همهچيز و همه كس، با خدايي كه در عين يگانگي، بينهايت و هماهنگ با وحدانيت، متكثّرنما است روياروياند: "در اين موقعيت، دو چيز در رأس همهي موضوعات مطرح است: يكي آن كه بزرگترين نقطه قوّت ما، در وحدت ما با تمامي فوق طبيعت، در اينجا بر روي خاك است و ديگر اينكه اين وحدت ميتواند نيرويي را كه براي غلبه كردن و مسلط شدن، بر كلّ سيستم، نياز داريم به ما بدهد."(فوق طبيعت، ص323)

ميتوان چنين انگار كرد كه همهي كائنات بالفعل مخلوق و بالقوّه، خالقاند. بدين ترتيب همواره خالق مقدّم بر مخلوق خواهد بود كه همواره قوّت است كه فعليّت را رقم ميزند و سرنوشت هر پديدار در مقدّمهي ناپديدار آن كمين كرده است. كيهان و يكايك اجزا آن هميشه در حال صيرورت از غيب به شهادتاند و اگر به ياد بياوريم كه حقيقت حق و جهان آفرينش در عرفان ايراني ـ اسلامي دوري و تدويري است و از خدا تا انسان نيم قوس نزولي و از انسان تا خدا نيم قوس صعودي دايرهي هستي به شمار ميآيد، در مييابيم که هر نقطه بر روي اين منحني بسته، در عين يگانگي، دوگانه خواهد بود. استيس بعد از نقل و تفسير قضاياي مربوط به وحدت وجود، در اوپانيشادهاي هندي و انديشهي اسپينوزا، نگاه كساني را كه قول معروف اين فيلسوف را مبني بر اينكه "خدا كل جهان و جهان كل خدا است." دال بر يگانگي محض آن دو به شمار ميآورند، مردود اعلام ميكند و اظهار ميدارد كه وحدت وجود، همانند ديگر قضاياي عرفاني مفهومي پارادوكسال است، يعني در عين حال كه حاكي از يگانگي خدا و جهان است، معناي دوگانگي آن دو را نيز در بر دارد. (عرفان و فلسفه، ص 218) به همين دليل بايد گفت: صوفيه درست از تصوير و تصوّر دايره استفاده كردهاند يعني هم خدا را كه دل همگي كيهان است، در وسط دايره، به عنوان مركز آن و مستقل از همهي نقاط محيط، نشان دادهاند و هم او را به گونهي نقطهاي همسان ديگر نقاط محيط اما در بالاترين جاي آن، چونان نگين حلقه ي آفرينش، نشاندهاند. در تمثيل دايره خدا هم به عنوان واجبالوجود، در مركز ساكن است و هم به مثابه نقطهاي است كه با سپر مستمر خود، همهي ممكنات را بر گرد خويش به طواف واداشته است. اين در حقيقت تجلي همان اصل پارادوكسال يگانگي در دوگانگي است.

در اينجا بايد خاطرنشان كنيم كه تنها قضايايي از دست هر يگانهاي دوگانه است يا هر مخلوقي خالقي است. تناقضي نيستند كه در بخش عظيمي از تصديقات ما انسانها از جمله در همهي قضايايي كه به موجب آنها، مصداقي از مصاديق مفهومي را بر آن حمل ميكنيم، ذهن ناچار از تناقضگويي شده است. فيالمثل وقتي ميگوييم: "حسن انسان است." در حقيقت يگانگي موجود جزئي را كه حيّ و حاضر است و به عينيت تعلق دارد با معدومي كلّي كه هيچگونه حيات و حضوري بر آن مترتّب نيست و به ذهنيّت متعلّق است تصديق كردهايم. حتي از اين فراتر نفس تصوّراتمان در قياس با ما به ازاهاي خارجيشان، از زمين تا آسمان با هم فرق دارند امّا به ظاهر ناگزيريم آنها را يگانه به شمار آوريم. خلاصه ما آدميان عينيات بيروني را با ما به ازاهاشان در ذهنيات خويش يگانه ميشماريم، حال آنكه در دوگانگي آنها هيچ ترديدي نميتوان رواداشت. پس ناچار بايد يگانگي ذهن و عين را در پذيريم زيرا وجود هيچكدام بيديگري تمام نيست: "مادّه، ذهن و جادو، در كيهان همه يك چيزند."   (فوق طبيعت، ص 293)

آري كيهان و انسان و يكايك اجزا اين دو كليّت، دو كفهي صدفِ مرواريد عشقاند و حتي در درون واحد ساختماني عالم امكان، ميان هسته و ذرّات بنيادي چرخنده برگرد آن، پيوند عاشقي و معشوقي را مي توان با چشم سرّ به تماشا نشست . حتي مي توان انفجار حاصل از شكستن اتم را به شكايت عاشق و معشوق از جداييشان از يكديگر تعبير كرد.

تفاوت اساسي ايدهآليستها و ماترياليستها در اين است كه آنان خدا و اينان مادّه را ازلي و ابدي ميانگارند اما با نگاه علمي كه انحنا را به عنوان حقيقت پيوند زنندهي همه هستي ميبيند و با نگرهي عرفان كه آن هم دوري است، به همانگونه كه مادّه و انرژي، دگرديسي يكديگرند، عين و ذهن نيز تجلّي هماند. ميتوان بر اين بود كه حقيقت اعظم، صفحهاي دوروي است كه در عين يگانگي دوگانه مينمايد، روئي در ربوبيّت و روئي در عبوديّت دارد. "انسان از ديرباز به فرّ و فرمان ناخودآگاه خويش، به يگانگي پنهاني اموري كه آشكارا با يكديگر در تناقضاند پي برده و همواره در صدد نمايش اين يگانگي بوده است... حقيقت برتر اين عالم، در قلمروهاي نهفته و پيداي آن، تناقض است و دو سوي هر يك از جلوههاي آن، پيوندي قسطاسي با هم دارند. به اين تعبير، تناقض نه تنها امري محال نيست كه وجود آن واجب و عدم آن ممتنع است. اصلاً جهان بر دو پاي تناقض ايستاده است و به قول جلالالدين، تقابل نفي و اثبات، همانگونه كه در دانش جبر ميبينيم، در همهي امور عالم، جاري است:

   به جبر، جملهي اضداد را مقابله كرد.              خمش كه فكر در اشكست زين عجايبها.   (ديوان كبير، ج1، ص 135)

جهان عرصهي شطرنجي است با دو دسته مهرههاي با هم ستيز كه يك بازيگر به ميانجي آنها، با خويشتن در كار بازي كردن است:

بـرد و مـاندي هـست آخـر تا كي ماند كي برد،                               ورنه اين شطرنج عالم چيست با جنگ و جهاد؟

گـه ره شـه را بـگـيـرد بـيدقي كژ رو به ظلم،                                چيست؟ فرزين گشتهام گر كژ روم باشد سداد.

مـن پـياده رفـتهام در راسـتي تـا مـنـتـهـا،                                 تـا شـدم فـرزين و فـرزين بندهاام دست داد.

رخ بـدو گـويـد كـه مـنزلهات ما را منزليست،                              خـطـوتـين مـا اسـت اين جمله منازل تا معاد

تن به صد منزل رود، دل ميرود يك تك به حج،                             رهـروي بـاشد چو جسم و رهروي همچون فؤاد.

شــاه گويد: مر شما را از من است اين باد و بود،                            گـر نـباشـد سـايهي مـن، بود جمله گشت باد.

اسـب را قـيمت نـماند، پـيل چـون پشّه شود،                               خـانـهها ويـرانهها گـردد چـو شـهر قوم عاد.

انـدر ايـن شـطـرنج برد و ماند يكسان شد مرا                              تـا بـديدم كاين سراسر لعب يك كس مينهاد.

در نـجاتش مات هست و هست در ماتش نجات.                            زان نـظر مـاتيم اي شـه! آن نـظر بر مات بادا"

(تحقيقات اسلامي، سال هفتم، شماره دوم، ص 122 ـ 121)

باري، دل عارف ، دنيا و آخرت، جهانهاي كهين و مهين، ظاهر و باطن، غيب و شهادت، همهي تجليّات نامتناهي آن يگانهي بي همتا را در خويش ميبيند و به زبان خاقاني شرواني، سراسر عين و ذهن در اندرون اوست:

اين عالم اگرچه منزل تست،             دهليز سراچهي دل تست!     (تحفهالعراقين، ص200)

منابع و مآخذ:

1- آملي، سيدحيدر، نقدالنقود في معرفه الوجود، ترجمه سيدحميد طبيبيان، انتشارات اطلاعات، چاپ اول، تهران، 1360 .

2- استيس، و ، ت، عرفان و فلسفه، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي، انتشارات سروش، چاپ سوم، تهران، 1367.

3- اقبال لاهوري، محمد، ديوان، انتشارات پگاه، چاپ اول، تهران ، 1361.

4- امين، سيدحسن، وحدت وجود در فلسفهوعرفان اسلامي، انتشارات بعثت، چاپ اول،تهران،1377.

5- برقعي، ابوالفضل بن رضا، حقيقة العرفان، ناشر مولف، چاپ اول، تهران، بيتا.

6- بيدل دهلوي، مولانا عبدالقادر، كليات بيدل،به كوشش اكبر بهداروند و پرويز عباسي داكاني، انتشارات الهام، چاپ ا ول،تهران، 1367.

7- جعفري، محمدتقي، مولوي و جهانبينيها، انتشارات بعثت، چاپ اول،تهران، بيتا.

8- خاقاني شرواني، افضل الدين بديل، تحفة العراقين، با مقدمه و تصحيح و تعليقات مهدي قريب، چاپخانه سپهر، چاپ اول، تهران، 1333.

9- دهخدا، علي اكبر، امثال و حكم، انتشارات اميركبير، چاپ هفتم، تهران، 1370.

10- رازي، نجم الدين، مرصادالعباد، با مقدمه و تصحيح و تعليقات محمد امين رياحي، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ پنجم، تهران، 1373.

11-سجادي ، سيد جعفر ، فرهنگ اصطلاحات و تعبيرات عرفاني , انتشارات کتابخانه طهوري ،چاپ سوم ، تهران، 1375.

12- -------------- فرهنگ معارف اسلامي، انتشارات شركت مولفان و مترجمان ايران، چاپ اول، تهران، 1362.

13- سرْامي، قدمعلي، از خاك تا افلاك، ناشر مؤلف، چاپ اول، تهران، 1369.

14- سعدي شيرازي، شيخ مصلح الدين، گلستان، انتشارات اقبال، چاپ اول، تهران، بيتا.

15- شبستري، شيخ محمود، گلشن راز، چاپ شده در مفاتيح الاعجاز با مقدمه كيوان سميعي، انتشارات كتابفروشي محمودي ، تهران ، بيتا.

16- شمس تبريزي، مقالات، با مقدمه و تصحيح و تعليقات محمدعلي موحد، انتشارات خوارزمي، چاپ اول، تهران، 1369.

17- عراقي، فخرالدين، لمعات، با مقدمه وتصحيح محمد خواجوي، ا نتشارات مولي،چاپ دوم، تهران، 1371.

18- عطار نيشابوري، فريدالدين، ديوان، انتشارات نگاه، چاپ اول، تهران، 1373.

19- غزالي، احمد، مجموعهآثار فارسي احمد غزالي، به اهتمام احمد مجاهد، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم، تهران، 1370.

20- غزالي، امام محمد، كيمياي سعادت، به تصحيح احمد آرام، انتشارات گنجينه، چاپ چهارم، تهران، 1367.

21- فرشاد، مهدي، عرفان ايراني و جهانبيني سيستمي، نشر بلخ وابسته به بنياد نيشابور، چاپ اول، تهران، 1380.

22- فوردهام، فريدا، مقدمه اي بر روانشناسي يونگ، ترجمه مسعود ميربها، انتشارات اشرفي، چاپ دوم، تهران، 1351.

23- لاهيجي، شمس الدين محمد، مفاتيحالاعجاز في شرح گلشن راز، با مقدمه و تصحيح و تعليقات محمدرضا برزگر خالقي و عفت كرباسي، انتشارات زوار، چاپ اول، تهران، 1371.

24- مولوي، مولانا جلال الدين محمد، ديوان كبير، با مقدمه و تصحيح و تعليقات بديع الزمان فروزانفر، انتشارات اميركبير، چاپ سوم، تهران، 1363.

25- ---------------- مثنوي معنوي، با مقدمه و تصحيح رينولدنيكلسون، انتشارات اميركبير، چاپ دهم، تهران، 1366.

26- نسفي، عزيزالدين، الانسان الكامل، به تصحيح ماژيران موله، انتشارات انستيتو ايران و فرانسه، چاپ اول،تهران،1341.

27- واتسن، جيمز، دي، مارپيچ مضاعف، ترجمه مصطفي مفيدي، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ اول، تهران، 1368.

28- واتسن، ليال، فوق طبيعت، ترجمه شهريار كراني و احمد ارزمند، انتشارات اميركبير، چاپ سوم، تهران، 1369.

29- مجله تحقيقات اسلامي، انتشارات بنياد دائرة المعارف اسلامي، سال هفتم، شماره دوم، 1371.

30- www. schoolnet.ir/~Hesabi

رسد آدمي به جايي که بجز خدا نبيند

دکتر قدمعلی سرامی



John Donnc

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید