عضویت   تماس با ما

پردگي راز

سخـن كـه خـيزد از جـان، ز جان حجاب كند

ز گـوهـر و لـب دريــا، زبـان, حــجاب كند

بــيان حـكمت اگر چه بزرگ مشعله اي است

ز آفــتـاب حـقــايـق، بـيان، حـجاب كـــند

جهان­ كف ­است­ و صفات خـداست چون­ دريا

ز صــاف بحر‏, كـــف اين جهان, حجاب كند‏‎‏

همي شكاف تـــو كف را كه تا به آب رسي,

بـه كـــف بـحر, بنگـر كـه آن, حجاب كـند

ز نــقشهاي زمـين وز آسمان مــنديـش!

كــه نقش‌هاي زمـين و زمـان, حجاب كـند

بــراي مــغز سخن, قشر حرف را بشكاف!

كـه زلـف‌هـا ز جــمال بـتان, حـجاب كـند

تـو هـر خـيال كـه كـشف حجاب پـنداري,

بيفكـنش كـه تو را خود همـان, حجاب كند

                                                                        (ديوان كبير, غزل 921) 

مولانا، به ناچار به ميانجي نمادها با مخاطبان خويش، سخن گفته است و ما امروز ناگزيريم پس از شكستن پوستة الفاظ، سفيدة رمزها را نيز به كنار زنيم تا به زردة چرب و شيرين انديشه او دست يابيم. او خود ما را چنين تعليم مي­دهد. اصلاً در چشم‌انداز مولانا وجود، به هنگام جلوه­گري ناچار از پنهان شدن در پس قشري شبهه آفرين است و همين ناچاري آن را ترفندينه مي­كند. هيچ پديداري در جهان چنانكه هست نمي‌تواند خود را بنماياند و هميشه فاصله­اي درشتناك ميان بودها و نمودها در ميانه خواهد بود، انديشه­ها را نيز بر بنياد اين قانون كلي هرگز نمي­توان بي­واسطة پوستة شبهه‌آفرين به بيان آورد، بنابراين ميان آنچه مي‌انديشيم و آنچه مي­گوييم هماره برزخي لايبغيان بر جاي خواهد ماند. بر همين اساس است كه در عرفان مولانائي برقرار كردن ارتباط ناب انساني ميان هيچ دو رواني ميسر نيست . حتي عشق كه خورة دوگانگيهاست نمي‌تواند دو انسان را به خلوص پيوستگي باهم برساند. معنايي كه تو ارائه مي‌كني پيش از حل شدن در هاضمه ذهن من, به گمان من تبديل مي‌شود و ميان معناي منظور تو و گمان من ديواري از ابهام جا خوش كرده است.

   در سرآغاز مثنوي, بيت بلند آوازه‌اي وجود دارد، كه معمولاً به ژرفاي آن و به فاجعه‌اي كه طي آن گزارش شده است نمي‌انديشيم. مدلول آن اين است كه هيچ كس از درون هيچ كس خبردار نخواهد شد و به ناچار هركسي در زندان درون خويش به اسارت نشسته است:

هر كسي از ظن خود شد يار من         وز درون مـن نـجسـت اسـرار مـن

بزرگترين ابزاري كه انسان براي بيان مافي‌الضمير خود در اختيار دارد زبان است و اين ابزار در عين حال كه تا حدي ميان آدميان ارتباط برقرار مي‌كند, موجبات عدم تفاهم ميان آنها را فراهم مي‌آورد. در عين حال كه همة همدلي‌ها و اتفاقنظرهاي‌مان را از زبان به حاصل كرده‌ايم هرچه اختلاف و كژفهمي هم ميان ماست از همين زبان است. در حقيقت زبان كاركردي متناقض دارد؛ از سويي ما را به هم پيوند مي‌دهد و از سوي ديگر از هم مي‌گسلد, توأمان خادم و خائن است.

در ميان انديشمندان غربي فردريك نيچه را مي‌شناسيم كه در پايانة سدة نوزدهم ميلادي در كتاب "دجال" خويش بر اين دو دوزه بازي زبان, شوريده است, اما در شرق گمان من اين است كه مولانا نخستين انديشمندي است          كـه به روشني بر ايـن عـيب زبـان, انگشت نهاده و بارها تفرقه‌انگيزي آن را      خاطرنشان‌مان كرده است. داستان آن چهار كس كه پولي پيدا كردند و بر سر آن كه با آن چه بايد خريد كارشان به منازعه انجاميد, آشكارا نمايشگر روية      تفرقهافكن زبان است. آنان همه انگور مي‌خواستند, اما نشانه‌هاي الفاظ, ميان آنان اختلاف انداخته بود. مولانا سخن گفتن را سرپوش حقايق به حساب مي‌آورد و آن را به مثابة تشويش نظر ميداند و از ما مي‌خواهد تا بكوشيم به درك مستقيم و بي‌واسطة حقايق دروني يكديگر نائل آئيم. زبان, ما را از مشاهدة رودرروي درونه‌هاي‌مان بازمي‌دارد و خود به خود قياس را جانشين معاينه مي‌كند:

   چشم در استارگان نه, ره بجـو!           نطـق, تشويـش نظر باشد, مگـو!

اين تناقض دروني به زبان ويژه‌اي اختصاص ندارد. هر زباني داراي كاركردهاي متضاد است. اما وقتي اين دشواري اوج مي‌گيرد كه زبان را به وجهي نمادين به كار گيريم, يعني از مواضعات عمومي اهل زبان عدول كنيم و مرابطات ديگري ميان معاني و الفاظ برقرار داريم, في‌المثل شب بگوئيم و جامعة در حال انحطاط را منظور نظر داشته باشيم, اينجاست كه نمادگذاري‌هاي نو, چونان پوستة ستبر ديگري عمل مي‌كنند و تحقق ارتباط انساني را هرچه ناممكن‌تر مي‌سازند.

مولانا زبان را تا حد صفير نامفهوم مرغان پايين مي‌آورد: «اين مائيم كه بر اساس ظواهر اصواتي كه از زبان مرد حق مي‌شنويم به ياري تخيل‌مان, قياساتي مي‌كنيم و خيالات خود را انديشه‌هاي وي به شمار مي‌آوريم:

چون صفيري بشنوي ازمرغ حق ,         ظـاهرش را يـادگـيري چون سبق

وانگـهي از خود قيـاسـاتي كـني,         مـر خيــال مـحض را ذاتـي كـني .

با چنين زمينه‌اي آيا مي­توان به آيندة همدلي و همداستاني اميدوار بود؟ پيداست كه پاسخ منفي است, گويي كه مشيت «حكيم سخن در زبان آفرين» اين است كه ما انسان‌ها ميان دو قطب متضاد تفاهم و عدم تفاهم با يكديگر, آونگ‌وار در نوسان بمانيم. البته جلال­الدين اعتقاد دارد كه ميزان اين سرگرداني, به وجود و عدم سنخيت ميان ما باز بسته است. اگرچه جان گرگان و سگان از هم جداست تا حدي قابل اعتنا. جان­هاي مردان خدا با هم متحدند. به باور من وجود مكاتب گوناگون صوفيانه‏، باز حاكي از آن است كه هرگز نمي­توان اين اتحاد جان­ها را تا يگانگي ناب توسعه داد.

همهی آثار مولاناجلال‌الدين, اعــم از مــنظوم و مـنثور, نمادينه‌اند. در مثنوي نمادگذاري بر بنياد ميزان‌هاي عام و شايع در فرهنگ عارفانة ايران, صورت گرفته است. اما در ديوان كبير موازين عمومي نمادگذاري با معيارهاي شخصي سراينده در آميخته‌اند.

تفاوت اصلي ميان سروده‌هاي مثنوي و ديوان كبير در اين است كه در نخستين, او خود به شرح نمادها و بيان راز و رمزهاي شعر خويش مي‌پردازد و در ديگري اين كار را به ما وامي‌گذارد. شايد اگر توضيحات روشنگر جلال‌الدين نبود امكان و درك منويات وي از انبوه حكايات مثنوي, ميسر نمي‌افتاد و كسي هم جرأت گشودن راز و رمزهاي اين اثر سترگ را پيدا نمي‌كرد.

قصه‌ها, حتي قصه‌هاي كاملاًً رئاليستي ذاتيتي نمادين دارند زيرا دليل سرودن و نوشتن‌شان, امكان انطباق‌شان با پاره‌هايي از زندگاني ما آدمها در حال و آينده است. اصولاً هيچ داستان‌پردازي داستان خود را صرفاً به انگيزة بازگفت گذشته‌اي كه پيش آمده است نمي‌پردازد و بيشتر چشم به امكان تكرار نظيره‌هاي آن در روند زمان در حال گذار دارد. قصه‌ها, نمايه‌هاي زندگاني ما هستند و اگرچه, تقريباً همگي‌شان از نظر تحقق, به گذشته تعلق دارند, چراغ‌هايي به شمار مي‌آيند كه به مددشان روياروي‌مان را روشن‌تر توانيم ديد. بنابراين ذاتاً از نمادينگي برخوردارند. حال اگر داستانهائي با قهرماناني نمادين, كردارها, گفتارها و پندارهائي نمادين, زمان و مكاني نمادين آفريده شده باشند, نمادينه‌تر خواهند بود. جلال‌الدين به همين لحاظ است كه قصه‌ها را پيمانه‌هايي مي‌بيند كه قصه‌سرايان, دانه‌هاي انديشة خود را در آنها مي‌ريزند. او از ما مي‌خواهد كه در نقش و نگار ظرف داستان نمانيم و دانة مظروف را دريابيم:

اي برادر! قصه چون پيمانه‌اي است.       معني اندر وي بسان دانه اي است.

دانـة مـعـنـي بگـيـرد مـرد عـقـل,         ننـگـرد پيـمانه را گـر گـشت نقل.

او قصه را نقد حال خود و مخاطبان به شمار مي‌آورد و در واقع از ما مي‌خواهد تا با كشف اسرار آن در جهت شناسايي خويشتن خويش گام برداريم. در سرآغاز داستان پادشاه و كنيزك مي‌خوانيم:

   بشنـويد اي دوستان اين داستان ,           خـود حـقيقت نقد حال ماست آن.

اصلاً زيبايي كار قصه‌سرايي براي او در اين است كه سر دلبران را در اثناء حديث ديگران باز مي‌گويد و بدين ترتيب به قصه نه به عنوان دفتر بسته شدة وقايع گذشته بل به صورت پروندة هميشه گشودة سرنوشت آدميان درمي‌نگرد:

     خوشتر آن بـاشـد كه سر دلبران,           گـفتـه آيـد در حـديث ديگـران.

يكي از بهره‌هائي كه مولانا با استفاده از نمادگذاري برده است آن است كه توانسته حقايق برتر عرفاني, از جمله اين كه منشأ خير و شر و باعث توبه و گناه يكي است را به بيان آورد بي‌آنكه جوش و خروش متوليان شريعت را برانگيزد. مثالي مي‌زنم, خورشيد را نماد بسياري از موجودات و مفاهيم كرده است و نماد خدا, انسان كامل, ولي حق, عقل, همه را دركنار هم قرار مي‌دهد.

جائي مي‌گويد:

دربشر رو پوش كرده است آفتاب         فـهم كـن, والله اعـلم بـالصـواب

كه پيداست از آفتاب, خدا, انسان كامل و ولي را منظور دارد.

جائي ديگر مي‌سرايد:

انـــدر ايـنجـا آفـتـاب انـوري             خـدمـت ذره كـند چـون چـاكـري

كه پيداست مقصود خرد آدميزادگان است.

در عين حال در داستان «مارگيري كه اژدهاي افسرده را مرده پنداشت» همين جرم جوشان آسماني را نماد ابليس مي‌يابيم كه برانگيزانندة نفساماره است. در اين داستان مي‌بينيم خورشيد عراق, مار افسرده را لختك لختك به جنب و جوش درمي‌آورد و همة نظارگيان را به هراس مي اندازد:

     در درنـگ انـتـظـار و اتــفاق ,           تافت بـر آن مـار، خورشيد عراق

بدين ترفند مخاطب مثنوي بدون آن كه به صراحت دريافته باشد، يگانگي مشبه‌به‌هاي اين نماد را پذيرفته است، يعني قبول كرده است كه محرك نفس اماره در آدميان كسي جز خدا نيست.

از زيبائي‌هاي نمادگذاري مولانا، يكي هم اين است كه پاره‌اي از داستان‌هاي سرشناس، في‌المثل قصه‌اي از قصه‌هاي پيامبران را با روند زندگاني انسان در جهان برابر مي‌نهد و با ايجازي شگفت‌انگيز، نشان مي‌دهد كه گاهي داستاني مي‌تواند، همة داستان‌هاي بشر باشد. في‌المثل سرگذشت ما آدميان را در طي دو بيت، در قالب قصة يونس مي‌ريزد:

اين جهان درياست، تن، ماهي و روح           يـونـس محـجـوب از نور صبوح

گر مسـيح بـاشـد، از مـاهـي رهـيد           ورنـه در وي هضم گشت و ناپديد

   همين دو بيت به صراحت حاكي از آن است كه مولانا در مثنوي، همواره در كار نمادگذاري و نمادگشائي است. اين حقيقت را در عين حال در خواست‌هاي مكرر وي از مخاطبان سخن خويش كه از ظواهر كلام درگذرند و لُبّ معاني را دريابند تأييد و تأكيد مي‌كند:

صـورتـش ديـدي ز مـعني غـافلي ,       از صـدف دري گـزين گـر عـاقـلي.

رو به معني كوش اي صورت پرست!       زان كه معني بر تن صورت پر است.

   جلال‌الدين از خدا مي‌خواهد تا صورت امثال او را روح بخشد و چنان كند كه مخاطبان, مفاهيم مندرج در كتاب او را به گونه‌اي مشهود و ملموس دريافت كنند تا همانطوري كه امثال و حكايات از عقل و جان وي برخاسته‌اند ديگر بار به عقل و جان تبديل شوند و رشد رواني انسان و تعالي و تكامل وي را فراهم آورند:

مـثنـوي را مـسرح مشـروح ده!           صــورت امـثال او را روح ده!

تا حروفش جمله عقل و جان شود,         سوي خلدستان جان پران شود.

   اميدوارم كوشش صميمانه ديرپاي بانوي فرهيخته «زهره خسرواني» دركشف راز و رمزهاي مثنوي توانسته باشد به همان سان كه آرزوي مولانا بوده است به صورت‌هاي امثال اين كتاب روح بدمد و حروف اين اثر شريف را به عقل و جان خوانندگان آن بدل كند. كوشش مؤلف را مي‌ستايم. دلم مي‌خواهد ديگران دنبالة كار او را فرو نگذارند و در جهت شناساندن اسرار اين نامة نامي، گام بردارند. مثنوي كتابي است كه هرچه بيشتر در راه دريافت معاني آن كوشش كنيم، بيشتر به عظمت و رنگارنگي درونة آن پي خواهيم برد:

خروس مي‌خواند

و لحظه، لحظة خاكستر است

و، زير خاكستر،هفت رنگآتشِ ناب.

خروس، در آن خروش زلال،

طلوع مي رويد،بي تاب.

 

دو بال خود را مي شويد،

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید