عضویت   تماس با ما

کودکان: عارفان راستین

در بند خوشم، دلم به زندان شاداست.

رستن بـاد است! رستگاری بـاد است!

از اوّل آمـدن بــه مـا مـی­گـوینــد:

آزادی بـا گریستن هـمـزاد اسـت!(1)  

       این چهارگانی را، در ماههای پائیزی سال 1357، که ایران شیفته­وار در کار آشفتن جهان بود و خواب سده­ها را در چشم جهانیان می­شکست، سرودم. راستی را که آزادی با گریستن همزاد است. اصلاً وقتی ما را از کلّ­مان می­کنند ومیان ما و «او» جدایی می­اندازند، به چه درد بیدرمانی دچارمان کرده­اند! بی­گمان گریستن نوزاد، در نخستین لحظه­های چشم­گشایی به جهان آب و گل، نه از سرآگاهی که از روی ناخودآگاهی است امّا هرچه هست فریاد کنده شدن جزء از کلّ و سرآغاز شکایت از جدائی است. به راهی این راه درشتناک از همان آغاز به میانجی دم و بازدم، اندک­اندک حالی می­کنند که به جهان اضداد گام نهاده است. با دوگونگی­ها و دوگانگی­هائی ازلی و ابدی، رویاروی است و اوست که باید هرجفتی از این دوگونه­ها و دوگانه­ها راچونان دو مصراع دری انگار کند و از میان­شان به بیتی راه یابد و پس از لختی بیتوته کردن در آن لختهای دری دیگر را بگشاید و از میان­شان به بیتی دیگر، اندر شود و باز همین­گونه گذار کردن از درهای دنباله­دار را پی بگیرد؛ تا سرانجام در خانی از هفت­خانی، با خویش در آئینه­ی سرمد، دیدار تواند کرد. در نگاه عارفان، زندگانی ما آدمیان در این جهان، هیچ جز کشیدگی و استدامت همان ضجّه­های نخستین آن­های نوزادی نیست که از گاهواره تا گور، سایه­وار، با من و تو است و به بیان جلال­الدین رومی:    

از نیستان تا مرا ببریده­اند،         از نفیرم مرد و زن نالیده­اند.(2)

       به این اعتبار می­گویم: کودکان عارفان حقیقی­­اند که هرچه از زمان ماندگاری­شان در این جهان   می­گذرد، با عرفان فطری­شان فاصله می­گیرند. با این حساب می­توان گفت: عارفان بلند آوازه­ی جهان در حقیقت مردان و زنانی­اند که به روزگاران خردی خویش رجعت کرده­اند. از همین جا از شما می­خواهم این مدّعای مرا گزافه نیانگارید و گمان نکنید که در صدور این حکم دچار اغراق و غلّو شده­ام. در سطور آینده نشان خواهم داد که عارف در تمام پندارها، گفتارها و کردارهای خود، به دوران کودکی بازمی­گردد.

       عرفان، خواندن از دفتر اسپید دل که همان خواندن از روی نوشتار فطری ناخودآگاهی است که مستلزم خلّاقیت است. دفتر صوفی همان دفتر دل است و کتاب امیّت است. این که مولانا می­گوید:

دفتر صوفی، سواد حرف نیست؛           جز دل اسپید همچون برف نیست(3)

یا حافظ از مخاطب خویش می­خواهد تا اوراق آموخته­ها را فرو شوید:

بشوی اوراق اگر همدرس مایی          که درس عشق در دفتر نباشد.(4)

هم به خاطر آن است که رسیدن به معرفت عارفانه جز به میانجی بازگشت به بساطت خردسالی میّسر نیست. دانشی که می­توان آن را سرمایه­ی معرفت عرفانی قرار داد همان دانش فطری است که از همان آغاز آمدن با ما همراه کرده­اند. دانش نهفته­ای که ما را از همان آغاز به فریاد می­آورد. همان که شاعر طنزپرداز عصر ما: ایرج میزا از آن چونین یاد کرده است:

             دانـی کـه چـرا طفـل بـه هنـگام تـولّـد،           بـاز ضجّه و بی­تابی و فـریـاد و فغـان است؟

                         بـا آنـکه بـرون آمـده از محـبس زهـدان،           و امـروز در این عـرصه­ی آزاد جهـان است؟

   با آن که درآنجا همه خون بوده خوراکش،             وینجاشکرش درلب وشیرش به دهان است؟

   زان است کـه در لـوح ازل دیده کـه عالم،             بـر عالمیان جای چه ذُلّ و چـه هتوان است.

             داند کـه در ایـن نشأه چها بـر سرش آید؛             بیچـاره از آن لحظـه­ی اوّل نگـران است.(5)

       اگر ابن­عربی کودکان را نسبت به خدای جهان در قیاس با ما بزرگسالان قریب­العهد به شمار می­آورد، دقیقاً به همین دلیل است که دانشی که ما آدمیان با آن زندگانی خود را می­آغازیم، جز دانش ازل آورد فطری نیست و همین دانش است که کار مایه­ی زندگی عارفانه تواند شد.

       کودکان بی­آن­که چیزی در برابر چشمان­شان باشد توانند دیدهمانگونه بی­آن­که صدایی پرده­های صماخ­شان را بنوازد می­شنوند. به آسانی در بیداری به خواب می­روند و واقعیت روبه روی­شان را نادیده می­گیرند تا در عین بیداری خواب توانند دید. تقریباً می­توانم گفت که ما آدمها در طی طریق از کودکی به بزرگسالی، به نگاتیو خویش تبدیل می­شویم با آنکه همواره در اندیشه­ی بازگشت به وطن روح­مان که جز روزگار خردی نیست به سر می­بریم. این­که کودکان، عارفان سرشتین­اند و با جهان ماورائی از همان آغاز به دنیا آمدن، ارتباطی ژرف و دلگوار دارند، با تاریخ مسیحیّت که یکی ازادیان عرفانی جهان است و به همین دلیل پیامبرش: عیسی­بن­مریم، پیامبر عارفان همه­ی گیتی است، خوانایی کامل دارد. چرا که مسیح از همان لحظات آغازین حیات خویش، از سوی خداوند به نبوّت برگزیده شد. جنس دانش عرفانی، همان دانش نبوی و ولوی است. چنانکه باور داریم، نه نبوّت و نه ولایت، هیچکدام به دانش مکتسب نیازمند نیستند. علم انبیاء و اولیاء همانندعلم نوباوگان آدمی­زاد، علمی موهوبی ولدّنی است. علمی است که آنان از در نگریستن در جام جهان بین درون خویش به حاصل می­کنند. ای کاش آگاهی عصر جدید این حقیقت بزرگ و دوران­ساز را دریافت می­توانست کرد که پاک­ترین، گواراترین، الهی­ترین و زیباترین شیوه برای زیستن، زندگی کردن کودکانه است!

     صوفیان برای یقین سه مرحله قایل­اند:علم­الیقین، عین­الیقین وحق­الیقین و مرحله­ی میانی:عین­الیقین آن چنان است که سالک به علّت صفای باطنی که یافته است به کشف بسیاری از رموز و اسرار جهان برمی­آید و علم بدون مطالعه و توجّه به کتاب و نوشته دست می­دهد: زیرا که به زعم صوفیان، سالک در طی مقامات و احوال می­تواند به جائی برسد که دیگران با خواندن کتب و مطالعه­ی صحف و هزاران رنج و مشقت به آن نمی­رسند و دل او را در این حال شبیه کرده­اند به آینه­ای صافی که عکس پذیر است و عکس حقایق در آن می­افتد. چنانکه در مثنوی آمده است:

                     آن صفـای آینـه، لاشک دل است             کاونقوش بی­عدد را قابل است....

                     تـا ابـد هـر نقش نـو کآیـد بـر او،             مـی­نمایـد بـی­قصـوری انـدر او.

اهل صیقل رسته­اند از بـو و رنگ،             هـر دمـی بینند خـوبی بی­درنگ.

                     نقـش و قشـر عـلم را بـگذاشـتند               رایـت عیـن­الـیقیـن افـراشتنـد.

رفـت فـکـر و روشنـائی یـافتنـد؛               نحـر و بحـر آشنـائـی یـافتنـد.(6)

       این همان دانش صیقل است که کودکان در نخستین لحظه­های به دنیا آمدن، آن را به کمال در تملک خویش دارند و هرچه از طریق مجاری بیرونی فرامی­گیرند، چونان غباری بر آن نشسته؛ اندک­اندک آن را ناصاف و ناشفّاف می­کند. به داشتن همین دانش گوهرین است که کودکان را حقیقتی­ترین عارفان جهان انگار می­کنیم. اگر چنین دانشی پیش از تولّد فرزندان آدم، با روان آنان نمی­بود. نه پسر مریم در گاهواره به نبوّت می­توانست رسید و نه پیامبران الهی دیگر از آدم تا خاتم، ابجد نیاموخته و معلومات نیاندوخته توانائی پیامبری می­داشتند.

       عطار خرد را که به گمان من، منظور وی از آن عقل مکتسب است طفل به شمار می­آورد و دل را استاد کار می­شناسد و معتقد است هر کسی کودک عقل خود را به یاری استاد عشق که همان روان پاک و پیراسته­ی روزگار خردی است، تربیت می­کند و می­بالاند:

خرد طفل است و عشق استاد کار است؛             از این تا آن، تفاوت بی­شمار است(7)

       اصلاً عارفان معتقد به وجود علم در لوح محفوظ نطفه­اند. به همین دلیل علمی که متکّای احکام و اندیشه­های عارفانه است، هیچ جز علم موهوبی نیست. اسیری لاهیجی از قول حضرت عیسی نقل می­کند که به مریدان خود مگوئید که علم را در دریا، دشت و کوه، یا فراز آسمان و فرود خاک جستجو کنید! علم را از اندرون خود بطلبید:

               علم در جـان و دلت بسرشته­اند؛           تخم دانش در زمینت کشتـه­اند.

               گنج دانش را در این کنج خراب،           کرده­اند پنهان تو از خود بازیاب!

               منبـع عـلم است دلهـای شمـا؛           چون مَلَک شو با ادب پیش خدا!

               تــا بـدانــی عـلمهـای انبیــا،           کشف گـردد پـرتـو حال اولیا.(8)

       به باور من این که شریعت بر اقوال و افعال واحوال کودکان نظارتی از آن دست که بر سخنان و اندیشه­ها وکردارهای ما، ندارد.بدان روست که آنان حکم معصومان را دارند و در عصمت با انبیاء شریک­اند. شرع میداند که آنان پیش از آن که فرمانپذیر امام و نبی یا پدر و مادر و بزرگتران خود باشند، فرمانگزاران خدای اندرون خویش­اند. چونین است که دیانت با آنان چون فرشتگان رفتار می­کند چرا که در حقیقت همه­ی حرکات و سکنات آنان حکم تسبیح پروردگار را دارد و اصلاً آفرینش وجودی­شان، همه تنبیه خداوندان دل است.

       هدف اصلی تصوف و عرفان، آئینه کردن از آهن روان سالک است؛ آهنی که در بدو تولّد جز آئینه، جز صیقل، جز نقش­پذیری نبوده است. در حقیقت تمام ترفندهای سیر و سِلوک عرفانی، محض بازگشت به همان آئینگی نخستین است. تخلیه و تحلیه در واقع و نفس­الامر، فراهم آوردن شرایط برای تجلیه است. مولانا جلال­الدین به دلیل همین یگانگی روان مجلّای صوفی، با سرشت کودکانه است که پیران را صاحب روحیه­ی روزگاران کودکی می­بیند: «حق تعالی، صبوتی بخشد پیران را از فضل خویش که صبیان از آن خبر ندارند، زیرا صبوت بدان سبب تازگی   می­آورد و بر می­جهاند و می­خنداند و آرزوی بازی می­دهد که جهان را از نو می­بیند و ملول نشده است از جهان چون این پیر جهان را هم نو بیند همچنان بازی­اش آرزو کند و برجسته باشد و پوست و گوشت او بیافزاید.»(9) این نشاط و سرزندگی و طراوت کودکانه پیوند با چند وچون بهره­گیری کودک از امکانات عصبی خود دارد. بچّه­ها بیشتر از لُبّ راست مغزشان که مرکز تخیّل و تصوّر و رؤیا است، استفاده می­کنند. عارف هم بناگزیر برای دریافت وحدت کثرات عالم، واقعیات و تصوّرات را باهم در می­آمیزد. کودکان در هفت سال نخستین زندگی، علی­الخصوص نیمه­ی دوم آن،توانائی حس­آمیزی بالایی ازخودبه ظهورمی­رسانند.دراین سالها درنگاه ودرک آنان،درختان راه می­روند؛برگ­ها و گلها و میوه­ها، خواب می­بینند؛ عروسک­ها می­شنوند وحرف می­زنند؛ صدای حرف زدن مامان، مثل بوسه­هایش شیرین است؛ نور آفتاب پدید آمده به کمک آئینه­ی دستی کوچک، روی دیوار به خواب می­رود و احیاناً خواب بازی کردن با ابرها را می­بیند. خورشید از بالا به آدمها نگاه می­کند؛ ماه برای تاریکی­های شب قصّه می­گوید و.....

       این­همه جز عارفانه و شاعرانه برخورد کردن با جهان نیست. برخورد کردن شاعرانه و عارفانه با جهان هم هیچ جز به چشم حیرانی در جهان نگریستن نمی­تواند بود. به همین روی بسیاری از مشایخ از همان روزگار خردی، به مقام همکلامی با خدا نائل آمده­اند: «از شیخ­الاسلام شنیدم که شیخ گفت که در ابتداء کار، پیش شیخ ابوالقاسم بشریاسین بودم. مرا گفت: «ای پسر! خواهی که باخدای سخن گویی؟ من گفتم: چرا نخواهم.» گفت: «هر وقت که در خلوت باشی، این گوی. بیت:

بـی تـو، جـانـا قـرار نتـوانم کـرد؛           احسان تـو را شمار نتوانم کرد.

گر بر تن من، زبان شود هر موئی،         یک شکر تو از هزار نتوانم کرد.

       ما این را همی گفتیم تا به برکات وی، در کودکی راه سخن گفتن با حق تعالی بر ما گشاده گشت.»(10) همین ابوسعید، در ساعتهای واپسین زندگانی هم بی هیچ مجامله­ای خود را کودک می­خواند. بعد از آن که در لحظه­های احتضار از یاران می­خواهد تا کاغذ و دوات آورند تا وصیت مکتوب کند؛ ده تن از پیران را نام میبرد و می­گوید: «بعد از ما تا کسی از اینان هست، تصوف هم هست.»(11) بعد توضیح می­دهد که «بوی این حدیث، صد سال دیگر میان خلق بماند....»(12) بعد رو به خواجه عبدالکریم که از اصحاب اوست می­آورد و می­گوید: « این کودک خواست که این راه به سر برد. این جا که رسیده­ای قدم نگاه دار و زیادت طلب نکن که نیابی.»(13)

       این­گونه روایات بیگمان گویای این حقیقت است که دانشی که کودکان به یاری آن روزگارمی­گذرانند نه دانشی مکستب که موهوبی و از مقوله­هائی چون علم لدنّی است.

       «هاینرورنر» پژوهشگر بزرگ روانشناسی کودک به دو جلوه از هوش باور دارد: یکی هوش هندسی ـ تحلیلی که همان هوش منطقی است و دیگری هوش شهودی که به دوران کودکی اختصاص دارد و من آن را هوش اشراقی می­نامم.

       فیزیونومی که همین هوشیاری کودکانه است به صاحب خود توان کل نگری و وحدت بینی می­دهد. با همین نوع خاص از هوشیاری است که عارفان و هنرمندان به گونه­ای نوستالژیک به روزگار کودکی­شان، نقب می­زنند و چونان سال­های نخستین زندگی به جای اسارت در چنگال واقعیت­های بریده از هم، آزادانه در فضای لایتناهی پیوستگی همه اجزاء سیر می­کنند و با هستی اندرونی و بیرونی به مثابه­ی کلّی در هم تنیده درگیر می­شوند. «این نوع هوش همان نوع طرز تلقّی از پدیده­ها و جهان هستی است که در دنیای عرفان و شعر از طریق کشف و شهود و اشراق به آدمی دست می­دهد و به تدریج در مراحل بعدی تحوّل خود، از بین می­رود و یا بسیار کم­رنگ و کم­رمق می­شود.»(14)

       بزرگترین همانندی میان زندگانی عارفانه و کودکانه، یگانگی لبه­های عین و ذهن و سطوح خودآگاهی و ناخودآگاهی در آنها است؛ لبه­ها و سطوحی که نمودی متناقض امّا بودی متحّد دارند؛ به همانگونه که درحلقه­ی اگوست موبیوس(Agust Mobius)وجان لیستینگ (Johann Listing) شاهد آنیم. کودکان و عارفان، در حقیقت با زندگانی خود، همان بطری یکرویه­ی ریاضیدان نامدار فلیکس کلین(Felix Klein) را به نمایش     می­گذارند؛ بطریی که یک سطح و رویه بیشتر ندارد و رویه­ی اندرونی آن، هیچ جز رویه­ی بیرونی نیست. این دو گروه. دل­شان با زبان­شان یکی است، ظاهرشان عین باطن­شان است و دراین دو ساحت، دانائی پرنقش ونگار، محصول سادگی و بی­تصویری آئینه­گون است.(15) به دلیل داشتن همین نگاه حلقه­ی موبیوسی است که بچّه­ها، خیرو شر را در حالت اتصال به یکدیگر دریافت می­کنند و ما بزرگسالان به جدائی آنها از یکدیگر گردن نهاده­ایم.

       در دوران کودکی، امور عادی، غیرعادی و امور غیرعادی، عادی جلوه می­کنند. بنابراین برای کودکان، غیرممکن وجود ندارد «اگر یک بزرگسال بتواند چنین نگاهی را در خود تازه و زنده نگهدارد، به یک عارف یا شاعر ظریف اندیش تبدیل می­شود. با این نوع نگرش، غیرعادی­ترین مفاهیم، معمولی­­ترین آنها و دست­نیافتی­ترین معانی، نزدیک­ترین و در دسترس­ترین آنها خواهد بود. مانند افتادن سیب از درخت برای نیوتن (کشف جاذبه)، سبک شدن آدمی به هنگام شناوری در آب، برای ارشمیدس (کشف وزن مخصوص) و هزاران نمونه­ی دیگر که همه­ی آنها از عادی­ترین، نزدیکرین، سطحی­ترین و معمولی­ترین وقایع و پدیده­های اطراف همه­ی آدمها بوده­اند؛ پدیده­هایی که آدمی به همان میزان نزدیک شدگی، از آنها دور بوده و تنها ذهن کودکی و نگاه کودکانه عدّه­ای خاص باعث کشف علّت آنها است.»(16)

       این که کودکان و عارفان، از تضادها چشم­پوشی می­کنند و در همه­ی پدیدارهای ضدو نقیض بیرون و اندرون به دیده­ی یگانگی در می­نگرند به دلیل داشتن همین نگاه موبیوسی است. به همین دلیل هم برای اطفال و هم برای عارفان میان خواب و بیداری، واقعیت و خیال، عین و ذهن و در فرجام خودآگاهی و ناخودآگاهی فاصله چندان نیست. نویسنده­ی این سطور مثنوی عامیانه­ای برای بچّه­ها ساخته است که در نخستین بیت آن پیوستگی و همبستگی اضداد را برای اذهان کودکان خاطرنشان کرده ­است. آری بر عارفان نیز با همین نگاه یگانه بین به جهان و جهانیان می­نگرند:

بچه که بودیم همه چی صفا داشت؛             شیطونی­ام نشونی از خدا داشت.(17)

       اصلاً لغزندگی روانی یکی از ویژگی­های مشترک میان عارفان و کودکان است. مادر، کودک را با ریسمانی که به گاهواره بسته است اندک­اندک بالا و بالاتر می­برد و سرانجام با تکانی به آسمانها پرتاب می­کند:

او نقده جنبوند منو تا خوابم کرد؛                 با یه تکون تو ابرا پرتابم کرد.(18)

و عارف با دیدن هر پدیدار این جهانی، در طرفةالعینی، به جهان دیگر پرواز می­کند. هر دو چونان شبنمی دست شسته از جان­اند که نگاه گرمی بسنده است تا به آسمان نوردی­شان وادارد. سرآغاز قصّه­هائی که ما ایرانیان برای بچه­هامان می­گوئیم «یکی بود، یکی نبود.» بار سنگینی از ادراک عارفانه را بر دوش دارد. همان اساس پارادوکسال عرفان که در تمام مراتب حضور دارد. انگار با این دو جمله کوتاه از بقای بعد از فنا سخن می­گوئیم و یادآوری     می­شویم که با وجود حق، هر چه جز او عدم است. انگار می­خواهیم بگوئیم وحدت، حقیقی و در پذیرفتنی و کثرت، مجازی و صرفاً فریبا است.

       چنین می­نمایدکه پدران ومادران ایرانی، این دوجمله را ازسده­ها پیش در صدر قصّه­هایی که برای کودکان­شان باز می­گفته­اند، می­نشانده­اند چنان که در «اسرار التوحید» از زبان ابوسعید می­خوانیم: «در میهنه پیرزنان باشند که یاد دارند که خدای بود و هیچ جای عرش نبود.»(19) که ظاهراً تفسیر و تعبیری از آن دو جمله در قرن پنجم هجری را آفتابی می­کند.

       شاید به دلیل نزدیکی فضاهای ذهنی کودکان و عارفان است که ما ایرانی­ها سده­های پیاپی است که     قصه­گویی­مان برای بچه­ها را با دو جمله­ی متناقض با هم آغاز می­کنیم کـه توأمان بنیاد و آرمـان عـرفان           ایرانی ـ اسلامی­اند: «یکی بود؛ یکی نبود.» با ادای این سرآغاز انگاری به مخاطب، خاطرنشان می­کنیم که همانگونه که در جهان واقعیت، در عالم حقیقت قصّه­گون نیز با تناقض رویاروی است و در دیالکتیکی که رویدادهای بیرون و درون، آن را باز می­نمایند، جمع نقیضین نه محال که واجب است و هر اجتماع چونینی با واجب الوجود یکی است. آیا به میانجی این دو جمله، به صمدیّت حق و عددناپذیری وی اقرار نمی­کنیم و درعین حال از مخاطب­مان برای به رسمیّت شناختن چنین باورینه­ای، بیعت نمی­ستانیم؟ «یکی بود» نخست یعنی: او، وحدتی است که همه­ی کثرت­ها را شامل است و «یکی نبود» پسین، یعنی، یگانگی او کمّی نمی­تواند بود و یکی در راستای دیگر یک­ها نیست که وجود آنها با وجود این عدم است. استاد حسن حسن­زاده­ی آملی در ضمن بیان اصل وحدت هویّت انسان، یعنی   این­که انسان دارای «یک هویّت ممتد از فرش تا عرش است و همه­ی افعال گوناگونش را به همین یک هویّت ممتد ــ یعنی یک شخص انسان ــ اسناد می­دهد.»(20) سخن خود را چنین دنبال می­گیرد: «از این اصل به توحید حقیقی واجب­الوجود، آگاه می­شوی که «حق، سبحانه، یکی هست و یکی نیست.» و به تعبیر رایج که در السنه، سائرودائراست: «یکی بود، یکی نبود» و به بیان استادم حضرت آیت الله حاج میرزا احمد آشتیانی ــ رضوان الله علیه ــ «یعنی یکی بود که حق تعالی واحد به وحدت صمدی است، و یکی نبود، یعنی واحد به وحدت عددی نیست.»(21)

       بچّه­ها به آسانی وحدت همه­ی متکثرّات پیرامون را با یکدیگر و وحدت خود را با یکایک­شان       درمی­یابند. آنان نه زندانیان محبس اجزاء که آزادگان بی­نهایت کلّ­اند.

       بر تک چرخ اکنون­شان، پشت به بی­نهایت و روی به لایتناهی، سواری می­خورند و به این ترفند، زندگی را بازی می­کنند و بازی را می­زیند. شادی کودکانه از هیچ وجد و ذوق و شوق عارفانه فروتر نیست. آنان از روی وجود خود، وحدت هویّت هستی، یگانگی شهادت و غیب و اینهمانی خود و خدا را بی­واسطه­ی آگاهی که به یاری ناخودآگاهی احساس می­کنند و درمی­یابند.

       عارفان از میان دانش و بینش، بینش را برای زندگانی خود برمی­گزینند که همان آئینگی در قبال جهان و طوطیانگی در قبال معرفت است. کودکان دم به دم، نقش­ها و نگارهای بیرونی و اندرونی را آئینگی می­کنند و هیچ نقشی در آنان ماندگار نیست چرا که نگار را در پوسته­ی صیقل همواره با خود دارند. حدیث بلندآوازه­ی کلُّ مولودٍ یولَدُ علی­الفطرةِ فابواهُ یهودانهُ و یُنَصِّرانهُ و تُمجِّسانهُ، این حقیقت روانشناختی را فریاد می­کند که کودکان چونان نوزادی که جز خدا نیست پای به جهان کون و فساد می­گذارند. مادام که این کلّ را در اندرون خویش دریافت می­کنند، در دام هیچ جزیی گرفتار نمی­آیند. من در جایی گفته­ام: هفت سال اوّل زندگانی، دوره­ی آموزش علم زیستن است. جهان آفرین، دوران طفولیّت را برای آن، آغازگر زندگانی ما قرار داده است که اکرام خویش را به اتمام کامل کرده باشد و راه و رسم سزاوار زیستن را درنظر و عمل به ما آموخته باشد. به راستی اگر از این سرمشق هفت ساله درس بگیریم می­توانیم در بزرگسالی هم همان­گونه که در روزگار کودکی، با بد و خوب این جهان، آشتی باشیم. باید از این هفت سال تحصیل همه سویه یاد گرفته باشیم که در خدمت همه چیز بودن­ همان همه چیز را به خدمت خویش گرفتن است. جدا از بحث عرفان و کودکی می­خواهم اینجا اعلام کنم: شوربختان در این عالم آنان­اند که یا روزگار کودکی را تجربه نکرده و نزیسته­اند یا در گدار بزرگسالی، ازآن قاطعانه گذر کرده­اند. می­خواهم اعلام کنم که خوشبختی جز زیستن در فضای عینی و ذهنی دوران کودکی که همان فضای عرفان است نیست.   می­خواهم همه­ی خوانندگان این نوشتار را دعوت کنم که به هرگونه­ای که می­دانند و می­توانند به آن دوران رجعت کنند. می­خواهم همه بدانند که جهان آفرین بی­حکمت و دلیلی آغاز زندگی ما را سالهای کودکی قرار نداده است. در همین هفت سال است که آموزگار روزگار در هیأت پدر، مادر، دوست، محیط و... درس زندگی کردن سزاوار را به ما یاد داده است. دریغ که ما زندگی بزرگسالی­مان را به قیمت فراموش کردن این آزمون شگفت­انگیز، تجربه می­کنیم. بشریت باید هرچه زودتر، برای برداشتن این گسل که اندک­اندک دارد به برزخی لایبغیان، تبدیل می­شود، با تمام قوای عینی و ذهنی خود، اقدام کند. راستی ماایرانیان چگونه آموزه­ی بزرگی را که روزگار، هفت سال، از عمرمان را در راه آموختن آن به ما، هزینه کرده است و به مثابه­ی دسته کلیدی برای گشایش همه­ی قفل­های حال و آینده­مان است فراموش کرده­ایم. آموزه­ی بزرگ رودکی پدر شعر دری را می­گویم؛ همان بیت معروفی که با هفت­بار، مکرّر کردن فُنِم «ز» عظمت هفت سال آموزگاری چهان را با یادمان می­نشاند:

هرکه نامخت از گذشت روزگار،         نیز ناموزد ز هیچ آموزگار(22)

       کودکان و عارفان هر دو خود را سعادتمند احساس می­کنند و سود خویش را در خرسندی می­بینند و به حکمت خواجه­ی شیراز باور دارند که

در این بازار اگر سودی است بادرویش خرسند است،           خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی(23)

         کودکان وجه­شبه بزرگ دیگری هم با عارفان دارند و آن مشمول حکم لایَملَک و لایُملَک، بودن است. نه کودک نه عارف هیچکدام حیوان اقتصادی نیستند. همان­گونه که بچّه­ها، ضرر و نفع نمی­شناسند پیش رندان رقم سود و زیان اینهمه نیست. حالا ممکن است عارف خود را مالک چیزی نداند، اطرافیان، او را مالک داشته­های وی می­دانند امّا کودک را هیچیک از دور وبری­هایش مالک داشته­های خود نمی­دانند.

         همانندی بزرگ دیگری که میان عارفان و کودکان تماشائی است واگذاری اختیار خویش به اختیارآفرین است. بچّه­ها حرف دل­شان را می­گویند و می­شنوند و تنها به حرف او عمل می­کنند؛ عارفان هم عنان در دست دل نهاده­اند و چونان مرده­ای خود را در اختیار غسّال اعظم گذاشته­اند. به همین دلیل هم برای هر دو گروه، هرچه پیش آید خوش آمده است که در صراط مستقیم که هیچ جز حلقه­ی موبیوس جهان آفرینش نیست افتاده­اند. حافظ راست گفته است:

در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست؛           در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست!(24)

نمی­دانم چرا خطّ منحنی زندگانی فردی و اجتماعی­مان را منکسر کرده­ایم؟ چرا از وحدت انحناء در کثرت انکسار افتاده­ایم؟ چرا خود را بر سر دو راهی می­بینیم در حالیکه هر دو سوی راهی یگانه ما را به تردید و دو دلی انداخته است. بی­گمان راه منحنی، مستقیم و منکسر توأمان است. به میانجی انحناء از همه­ی شرور دوگانگی­ها توانیم رَست!

       این­که هزار تقلّا می­کنیم تا از آثار شاعران عارف، دانش عرفانی را فرا چنگ آوریم، مقدّس و در خور ستایش است امّا بیائید این دانش را از عارفان راستین جهان که دور وبرمان فراوانند فرا بگیریم! دیدن زندگانی کودکان و درک راز و رمزهای آن بیگمان هدایتگرمان تواند بود. من از دیدن کودکی بیش فعّال خیلی بهتر می­فهمم که باید همواره جوشان و جنبان زندگی کنم تا برخوردن به این بیت مولانا جلال­الدین در مثنوی معنوی که    

دوست دارد یار این آشفتگی؛           کوشش بیهوده به از خفتگی!

       من اعتقاد دارم که هدف اصلی از پژوهش­های گوناگون در روانشناسی کودک باید این باشد که ما بزرگسالان، راه درست زیست کردن­مان را پیدا کنیم، حفظ هویّت این روانشناسی در عین گستردن و بارور کردن آن، وظیفه­ی اوّل یکایک ما است. تصمیم­گیری جهان را در حق تن و جان­مان بپذیریم. همانگونه که جنسیّت­مان، محیط­مان، فرهنگمان، را در پذیرفته­ایم، گوهرمان را در پذیرفته­ایم، ویژگی­های روانی­مان را نیز درپذیریم. بچّه­ها به ما می­گویند: باجهان آشتی کنیم تا جهان هم باما آشتی باشد. سعادت ما در گرو تعامل­مان با جهان است. من در شگفتم که ما آدمها با آن­که با صلاحیت بی­نهایت سویه­ی جهان در انجام تکالیفی که تعهّد کرده است، دم به دم برخورد می­کنیم، چرا قبول نداریم که این سالهای نخستین کودکی، سالهای آموزش چند وچون زندگی کردن در این دنیائی که همه­ی ما چونان گردشگران سرزمینی ناشناخته، به آن قدم گذاشته­ایم بوده است؟ چطور است ما می­کوشیم به بچّه­ها راه و رسم زندگی کردن در آینده­ها را یاد بدهیم آن وقت جهان، فرزندان خود را بی­آماده کردن شرایط مناسب عینی و ذهنی به دنیا می­آورد؟ چطور است که به قول سنائی غزنوی:

                     غازیان طفل خویش را پیوست،           تیغ چوبین از آن دهند به دست،

                     تا چو آن طفل مـرد کـار شود،             تیـغ چـو بینش، ذوالفقـار شـود.

                     مادران و زنـان از آن به مجاز،             کـودکـان را کننـد لـعبت بــاز،

                     تا چـو بگذاشت لعبت بی­جـان،           لعبت زنـده پرورد پس از آن(25)

       آن وقت، پدر و مادر اعظم جهان و فرزندان آن، بی این آینده­نگری، دوران کودکی را برای ما ترتیب داده و تدبیر کرده باشد؟ هرکس با شناخت دوران کودکی خود باید شیوه­ی زیست خود را در آینده شناسائی کند همانطور که هر قومی باید با شناخت میراث گذشته­های خود علی الخصوص گذشته­های دورادورخود، راه آینده­ی خویش را طراحی کند. هفت سال کودکی، سال­های بازی و تفریح صرف نیست که همراه با بازی و تفریح ، فراگیری و کسب درک و مهارت برای زیستن نیز هست. آموزگار روزگار در این هفت سال بیشترین وقت را برای آموزش آمیخته به پرورش ما هزینه می­کند. به اعتقاد من علم روانشناسی کودک درعین حال که علمی تحصّلی است دانشی دستوری نیز هست.

        تن و روان کودک، هر دو با اعمال هزاران قانون و ناموس طبیعی، وجود پیدا می­کنند و همان­گونه که کسانی چون عزیزالدین نسفی نطفه­ی آدمیزاد را لوح محفوظ وی می­شمارده­اند، زیست­شناسان و روانشناسان کودک نیز به وجود ویژگی­های سرشتین در سلول تخم آدمی معترف­اند. این حقیقت بدین معنا است که باید وجود تنی و روانی هر کسی را شناسائی کرد و سپس به عنوان واقعیات وجودی وی به رسمیّت شناخت و براساس آن و در راستای آن برای آینده­ی تنی و روانی او، برنامه­ریزی کرد. اگر در قابلیت­های ظاهری و باطنی کودکان پژوهش کنیم، بی­گمان در خواهیم یافت که جهان دم به دم از همان آغاز زادن در کار آموزش دادن به او و آماده­سازی وی برای آینده­های دور و نزدیک است.

       «فطرت کودک، چونان معادله­ای N مجهولی با چند معلوم است. وظیفه­ی او و ما تبدیل مجهولات این معادله به معلومات تازه و حرکت مستقیم و مستمر، در جهت حل آن است.

       در آغاز، کم و کیف معلومات نخستین این فطرت، بر کودک پوشیده است و با مساعدت پدر و مادر و روزگار، اندک اندک به شناسایی این ناشناخته­ها، نائل می­آید. او به اعتبار حال خویش موجودی است به خود وانهاده، امّا این به خود وانهادگی با ظلمات رحم تفاوت­ها دارد. اینجا امکان شناختن و باز شناختن، امکان کشف گام به گام توانایی­ها، امکان دریافت تدریجی خویشتن، هست.

       نخستین دانشی که از جهان بیرون خویش فرا می­گیرد، دانش هوایی است که هم تمامت سطح تن او را فرا گرفته است هم نیازمندانه آن را به درون خود و ششهایش فرو می­بردو دوباره به بیرون می­راند.

       در پی این نخستین دانایی، نخستین توانایی خویش را که همان گریستن است فریاد می­کند و داستان دانستن و توانستن از اینجا آغاز می­گردد و تا مدتها، دست­کم تا ماهها همین دانایی و توانایی، کار مایه­های اصلی زندگانی اوست، و همه­ی دانایی­ها و توانایی­های بعدی کودک از اینجا سرچشمه می­گیرند.

       فطرت از نخستین لحظه­ها هشدار می­دهد، اینجا که تو آمده­ای، جای چندان راحتی نیست! حتی نفس کشیدن ساده نیست. می­بینی که تنهاتو از آن می­گریی که خود را ناگزیر از فرمان­پذیری یافته­ای، آن هم فرمان­پذیری از باد! دریغا که چون از دم آبستن شدی، در درد زایمان بازدم نیز باید شکیبا باشی و پس از یکبار آبستنی و زایمان، همواره چنین باید بود.

       کودک، در همین لحظه­هاست که با تنفس بی گسست خویش شناسایی جریان پیچاپیچ جبرهای اختیاری و اختیارهای جبری را می­آغازد و می­رود تا برای نبرد آشتی­آلود زیستن در روزگار بلوغ تن و جان،خود را فراهم آورد روزگاری که طبّال قلب، او را به میدان فرا خواهد خواند.

       در همین لحظه­هاست که طبیعت برای تفهیم همان نیک و بد و پاک و پلید، به کودک تازه از راه رسیده زمینه­چینی می­کند. او هوای پاک و پالوده را فرو می­برد و ناپاک و آلوده بر می­آورد. امّا همواره، هوای پاک بیرون از قلمرو اندام­های او، اقیانوسی بی­نهایت را تداعی می­کند و هوای آلوده­ای که او از ششهای خویش به بیرون می­راند، چشمه­ای خُرد را با یاد می­نشاند. انگار کسی در نهان جهان عربده سر داده است که، ای نوسفر ناآگاه، من در خدمت تو به پای ایستاده­ام و ناروایی­های اندک را نیز بر تو خواهم بخشود.

       در همین لحظه­هاست که طبیعت در گوش جان کودک، داستان بی­اعتباری­ها را باز می­گوید. اندرون او را می­آگاهاند که زیستمایه­ی اصلی او باد است. تکیه بر باد دارد و درد و درمان او به دست باد است و راهی جز اعتماد کردن بر باد نیست.

       در همین لحظه­هاست که طبیعت کودک نورسیده را با قانون بزرگ، قانون قانونها، قانون «آزادی در بندگی است» آشنا می­کند.

       کودک می­بیند، وقتی فرمان باد را گردن می­گذارد، آسوده می­شود و چون از فرمانبرداری سرمی­پیچد، ریسه می­رود و به حال مرگ می­افتد. وجدان پنهان او درمی­یابد که دراطاعت، آرامش و آسانی است همان­گونه که در عصیان، رنج و دشواری است. انگار فطرت در هر نفس داستان بلند بالای آدم و حوا را از زیستن در بهشت تا رانده شدن به زمین خاکی، برای او تکرار می­کند، حتی هواهای متضاد این دو قلمرو جاودانه در هر دم و بازدم پیش چشم او جان می­گیرند.

       در همین لحظه­هاست که طبیعت او را می­آگاهاند که موجودی همواره نیازمند است و به همه چیز این جهان نیاز خواهد داشت، حتی به باد هوا که به حکم فراوانترین بودن، ارزانترین است. اما در کنار این آگاهی، آگاهی دیگر را می­نشاند که همان آگاهی به خودکفایی در کار برآوردن نیاز است.

       دوستی از من پرسید: راستی چرا فرزند آدم زیستن را با گریستن آغاز می­کند؟ گفتم: شاید طبیعت خواسته است از همان آغاز به او بفهماند که آزادی با گریستن همزاد است.

       شاید هم، این گریستن همان حکایت شکایت از جدایی است که نی در فراق نیستان آغاز کرده است. چون از این لحظه است که به خود وانهادگی آدمیزاد، آغاز می­شود.

       شگفتا، فطرت، چگونه آموزگاری است که آنچه را ما در طول هفتاد سال به خیال خود، به همت و توانایی خویش فرامی­گیریم، در یک نفس، به ما می­آموزاند و بی­گمان اگر سابقه­ی آن آموزش نخستین فطری نبود، نه به هفتاد سال، که در طول هفت هزار سال هم آنچه را که اکنون آموخته­ایم، نمی­توانستیم آموخت. آری در همان دم آمدن، همه­ی گفتنی­ها را با ما گفته­اند. ناسپاسی است اگر هریک از ما آن آموزگار و پروردگار را از جان و دل دوست نداشته باشیم یا آموخته­های او را فراموش کرده باشیم.

در نخستین لحظه، ما را سوختند           آنچه می­بایستمان آموختند(26)

       برای عارفان و شاعران، همه­ی پدیدارها، زنده، جاری و متحرّک­اند. نه تنها عارفان سده­های پیش چونان مولانا، همه­ی ذرات عالم را هوشمند، سمیع وبصیر می­دانستند که شاعران عارف مسلک زمانه­ی ما هم چنین­اند. آنان با همه­ی پدیدارها ارتباطی هوشیارانه دارند. سیلوراستاین می­گوید:

«زمانی به زبان گلها حرف می­زدم.

زمانی هر کلمه­ای را که کرم ابریشم می­گفت، می­فهمیدم

و در رختخواب با مگسی گپ می­زدم.

زمانی به تمام سؤال­های جیرجیرک، گوش می­دادم.»(27)

یا نیکوس کازانتزاکیس می­سراید:

به درخت بادام گفتم:

خواهر با من از خدا بگو!

و درخت بادام شکوفه داد.(28)

       در ادبیات جهان در همه­ی زبان­ها، به هزاران نمونه از مناظرات که شاعران میان پدیدارهای جاندار و بیجان، ترتیب داده­اند باز می­خوریم که در ادبیات خودمان در پیش از اسلام نمونه­ی عالی آنها، منظومه­ی معروف درخت آسوریک به زبان پهلوی و در بعد از مسلمانی، مناظرات رنگارنگ مندرج در دیوان پروین اعتصامی، از همه نام بردنی­ترند.

       عارفان به یاری همین ادراک جاندار پندارانه است که همه­ی پدیده­های هستی از خدا تا انسان و از انسان تا خدا را به هیأت دایره­ای همواره گردان (همیشه تا بود آئین گِرد، گردان بود.) و درنگ ناپذیر دریافت می­کنند و با همین خودروی تکچرخ به عمق و اوج ذهن مخاطبان خویش، راه می­جویند. راه دور نمی­روم یکی از شعرهای خود را که حاصل همین نوع نگریستن به پاره­هائی از جهان هستی است برای تفهیم هرچه بهتر مطلب به خوانند­گان در اینجا می­آورم:

             سایه در آفتاب گم شـد و گفت:           «مـرگ پـایـان زنـدگانـی ما است.

             نـفسـی زیسـتن پــریشـان­وار،             پس ازآن مردنی چنین نه روا است.

             عمر، کوچ از تولّد است به مرگ؛             بعد از آن کوچ از کجا به کجا است؟

             سـایـه­ایم و شـکار خـورشیدیم؛             دانـه پیــدا و دام نـاپیــدا اسـت!»

                                                   *   *   *

         شبنمی پاک، دست شسته ز جان،             می­شنفت این گلایه بی کم و کاست.

         روی با سایه کـرد و خندان گفت:             «این چه فریاد و شیون و غوغا است؟

         تــو، همـآغـوش آفتـاب شـدی؛               شـرم کـن! اوج زیستن، آنجـا است!

         گـلـه از نیستــی نشـایـد کــرد،               هستـی آفتــاب پـا بــرجــا اسـت.

         گم شدن در غبـار خورشید است،               صـورت سـایـه را اگـر معنـا است.»

                                                 *   *   *                    

         این سخن گفت و پرگشود به اوج؛               آسمـان حجلـه­گـاه مـی­آراسـت.(29)

       به چه زبانی گویاتر و مؤثرتر از زبان اشراقی کودکانه می­توان، حقایق عرفانی را با مخاطبان در میان نهاد؟ در اینجا فی­المثل اگر من به زبان خودم به عنوان آدمی از آدمها می­خواستم به خواننده­ی شعرم امر پارادوکسالی چون توأمانی فنا و بقا را در سیر و سلوک بازنمایم، بیگمان حتی اگر بخش نظری بیان این توأمانی را ازمن در می­پذیرفت، بخش عملی این بیان معطّل می­ماند حال آن که وقتی نمایش عملی این توأمانی رابه شبنم وامی­گذارم، به راحتی آن را درمی­یابد و در می­پذیرد. وقتی شاعران عارف به زبان ویژه­ی تمثیلی، حقایق عرفانی را با مخاطبان خویش در میان می­گذارند، در حقیقت آنان را ناگزیر می­کنند تا مطالب­شان را با گوش اشراقی کودکی اصغاء کنند. بی­تردید به هنگام رویارویی با اشعار عـارفانه­ی آنـان، مـا بـه زودباوری روزگـاران خـردسـالی­مان رجعت می­کنیم. چـونین است کـه انـدیشه­های­تناقض­آمیزشان را بی­بهانه در می­پذیریم. بی­دلیل نیست که کریستین بوبن، کودکان را با هنرمندان و عارفان، در یک راستا قرار می­دهد. بی­تردید همه­ی آنان به راحتی می­توانند از امکانات معرفتی ناخودآگاهی خود بهره بگیرند و به قول عوام­الناس، این رو به آن رو شوند.(30)

       کودکان، روند آموختن را از محبّت می­آغازند. کودک به خاطر آن که ما در خود را دوست دارد، هرچه را از طریق وی به آسانی می­آموزد. در حقیقت عشق در روان او، آموختن را تسهیل می­کند. در آموزش وپرورش هم ازاین دقیقه بهره می­گیرند. آموزگاران موفّق معمولاً آنان­اند که ازراه دلبسته کردن دانش­آموزان به خود، راندمان کار آموختن به آنان رابالا می­برند. به راستی تجربه ثابت کرده است که

درس معلّم ار بود زمزمه­ی محبّتی،                 جمعه به مکتب آورد، طفل گریز پای را.

در تصوّف نیز مریدان به دلیل عشق و علاقه­ای که به مراد خویش دارند، هرچه را از وی در می­پذیرند.

       شیوه­ی فراگیری در تصوّف، همان­طور که می­دانید، شیوه­ای طوطیانه و آیینه یارانه است. مرید گذشته از آن که از سویی، راه و چاه کار و به قول حافظ راه و رسم منزل­ها را از مراد می­آموزد، به واسطه­ی ارتباط عاطفی شدیدی که با وی دارد، تعلیمات وی را در اندرون خویش نیز، مشاهده می­کند و بدین ترتیب، می­توان گفت: مسائل را از طریق ناخودآگاهی خویش هم فرامی­گیرد. در واقع مراد نقش معلم و خود مرید، حال معید درس را پیدا می­کند و هرچه را دوبار فرامی­گیرد.

       بنابراین، صوفیان، دانائی­های خود را از راه کسب بینش به حاصل می­کنند. مولانا با تمثیل معروف نقاشان چینی و رومی، نشان می­دهد که صوفیان چونان نقّاشان روم، کارشان، صیقل دادن ضمیر و باطن خویش است. آنان، با جان صیقل خورده، رویاروی هر دانائی و توانائی که قرار گیرند آن را فرا می­گیرند. شیوه­ی یادگیری کودکان نیز در اوائل کار، آموختن به یاری آئینگی باطنی­شان است؛ این است که یادگیری کودکان را آموختن طوطی­وار می­خوانند:

                   شنودم من که طوطی را اول در،             نهنـد آیینـه­ای انــدر بـرابـر.

                   چـو طـوطـی روی آیینـه ببیند،             چو خویشی را هـر آیینه ببیند؛

                  یکی گوینده خوش­الحان و دمساز،           بــــرآرد از پـس آیینـه، آواز؛

                   چنـــان پنـدارد آن طوطـی دلبـر           که هست آواز آن طوطی دیگر.

                   چو حرفی بشنود گردد دلش شـاد،           به لطفی گیرد اوحرفی چنان یاد(31)

     کودکان حتّی در روزها و ماههای اوّل نوزادی، مجموعه­ای را که رویاروی حواس آنان است، باهمه­ی اجزاء آن دریافت می­کنند یعنی به واقع، ادراکی آئینه­گون از خود بروز می­دهند. همین ادراک کل­گرا و مجموعه بین است که سبب درک کلّی جهان با همه­ی اجزاء متفاوتش، از سوی قوّه­ی مدرکه­ی عارفان می­شود. به گمان من یکی از دلایل ماندگاری آموخته­های دوران کودکی در ما آدمها، همین ویژگی­های امر آموختن در این سال­ها است.

       یادگیری کودکان، تفاوت بزرگ، دیگری هم با یادگیری بزرگسالان دارد که خلّاقه بودن آن است. یعنی آنان افزون بر آنچه ازطریق معلّم و مربّی می­آموزند، خود نیز به یاری اندرون خلّاق خویش، پاره­هایی ابداعی به آن ضمیمه می­کنند. همین ویژگی را در روابط عارفان با یگدیگر نیز می­بینیم. عارفان تمام همّ و غمّ خود را مصرف آموختن مواریث عملی و اندیشگی پیشینیان­شان نمی­کنند که همواره در کار آفرینش راهکارهای نو و خلق سخنان و اندیشه­های تازه­اند. ضریب نوآوری در تاریخ تفکّر عارفانه، از تمام دیگر تواریخ تفکّری بشریت بالاتر است. این برای آن است که عارفان نیز چون کودکان، به یاری وجدان ناخودآگاه خویش، توانائی خواندن ناخوانده­ها و دیدن نادیده­ها را دارند. عطّار، پری در شیشه دیدن که همان دیدن نادیده­ها است را کار کودکان به شمار می­آورد:

پری در شیشه دیدن کار طفل است             که بالغ بی­خیال علو و سفل است(32)

       «جادوگران و جن­گیران، آیینه در پیش چشم اطفال نگاه دارند و اورادو اذکاری مخصوص می­خوانند تا کودکان نابالغ، پریان و اعمال آنان را در آیینه ببینند و از گمشده یا سفر کرده­ای که خبری از او نیست به وسیله­ی مشاهدات خود در آیینه­ خبردهند.»(33) این توانائی در دیدن آینده­ها است که باعث ورودحکمت­هایی به قلمرو امثال فارسی شده است فی­المثل همه­ این جمله را در معاشرت­هامان از یکدیگر بارها شنیده­ایم که «حرف راست را از بچه­ها بشنوید.» شاید یکی از عوامل احترامی که به کودکان خود می­گذاریم دلیلش همین باشد که در آنان به گونه­ای اسرارآمیز با اولیاءالله و موجودات مابعدالطبیعی دیدار می­کنیم.

        در تذکره­ای خوانده­ام که روزی پادشاه هند، در تالار کاخ با تمام اعضاء خانواده نشسته بودند؛ پادشاه بر دیوار سرسری این تالار، آئینه­ای آویخته بود که آن را از جانب امپراطور چین، چونان ارمغان، برای وی فرستاده بودند. این آینه را ابزار بالش بر خویشتن کرده بود و به میهمانانی که به کاخ می­آمدند نشانش می­داد. می­گویند تمام قاب آئینه از عاج فیل بود. آن روز، آئینه را به میهمانان خویشاوند نشان می­داد که در این میان از دستش افتاد و خرد شکست. نوشته­اند، زیب­النساء بیگم دختر شاه که شاعر پارسی­سرای بلند آوازه­ای است و مخفی تخلّص می­کرده است. درجمع حضور داشت به مجرّد افتادن آئینه­ی عاج، شاه گفت: «حیف شد آیینه­ی چینی شکست!» و دختر سرود: «خوب شد؛ اسباب خودبینی شکست!» آری آئینه، اسباب خودبینی است و مصراع پادشاه هند هم آن را با مفهوم خود تأیید   می­کند امّا این خودبینی در عین حال روئی ستوده و پسندیده نیز دارد که همان خدابینی است. چرا که برای شناخت وی هیچ میانجی جز خود نداریم که جمع حضرات خمسیم و او خود به اعتراف همه­ی متون وحیانی، ما را به جانشینی برگزیده و به آهنگ فراهم آوردن امکان شناسائی خویش،آفریده است و از آفرینش ما به خود بالیده است:

بالی به آفرینش ما وین شگفت نیست،           دانی که ما چگونه تو را آفریده­ایم!(34)

       کودکان عاشق آیینه­اند. در آنجا است که گم کرده­ی خود را پیدا می­کنند؛ خود را در جهان و جهان را در خویش به تماشا می­نشینند.کودک از بازیافت خود در آئینه، همان لذتی را می­برد که عارفان در حالت«جمع» و «قرب» می­برند. کودکان به یاری آئینه همان­گونه که عارفان خدا را در خویش شهود   می­کنند، به شهود خویش نائل می­آیند. همه­ی عاشقان عالم و از آن میان کودکان و عارفان، اندکی آئینه­پرست، نرگس­باره و خودبین و خودپسندند زیرا با آنکه خود را هیچ می­بینند، جز خود نیز هیچ نمی­بینند. این است حقیقت مشترک میان تجربه­های دوران کودکی بچه­ها و آزمون­های روزگار سیر و سلوک عارفان، همان دوگانه نهادی زیستن آدمیانه، خودبینانه و ناخودبینانه، هیچ و همه، هرگز و همیشه، همان سیماب و پشت شیشه، ترفندینه، آئینه!

       از وجوه شباهت اطفال با عارفان شاید بتوان سماعبارگی آنان را نیز به حساب آورد. کودکان به محض شنیدن آهنگی موزون علی­الخصوص وقتی با کلامی موزون تلفیق شده و از نای قوّال اختصاصی­شان تفنّی شود، بسیار لذّت می­برند و ازخود همنوائی بسیار نشان می­دهند.راز اثرگذاری لالائی­ها بر آنان همین است.

       بچه­های قدیم، عرفان گوهری خویش را با سماعی که از نخستین روزهای زندگی، از آن برخورداری حاصل می­کنند، درمی­آمیزند و آن را بنیروتر از کار درمی­آورند. آهنگ من از این سماع، همان لالائی است که به یاری آن به عالم غیب خواب، گام می­گذارند. در یکی از لالائی­هائی که سروده­ام از این اثرگذاری کلام و موسیقی و حرکات موزون، به مثابه­ی سفری از ریسمان تا آسمان یاد کرده­ام. بیگمان، سیروسلوک عارفانه هم هیچ جز گذار از، حالت صحو به سکر نیست:

                          گهواره جان! ای تاب بی­تـاب!               با من بخوان افسانه­ی خواب!

                           راهی که اکنون در میان است،               از ریسمـان تـا آسـمان است.

                             بــا ریسمـانـم سـرکـن آواز!               از آسمـان بـا مـن بـگـو راز!

       استعداد بالای بچه­ها، در ایام کودکی، برای درک فضاهای عارفانه، در تاثیرپذیری شدیدشان از لالائی، نقش بسیار دارد. این معجون شگفت کلام و نغمه و حرکت، همان معجونی است که صوفیان خانقاهی، در تصعید حال عرفانی­شان از آن بهره می­گیرند. از این سماع تا آن سماع، فاصله­ای چند هیچ است. «در یک لالائی چینی ، سخن از نی یی از جنس خیزران به میان می­آید و مادر، در طی آن       می­گوید: من این نی را برای تو می­آورم و تو آن را خواهی نواخت.»(35)

       آیا این نی که از تبار انحنا است (ساقه­های خیزران، انحنائی گوهری را با تن خود به نمایش می­گذارند و قابلیت عجیبی برای خمیدن و نشکستن دارند.) همان نی سرآغاز مثنوی نیست؟ آیا این همان نای نالان با خوشحالان و بدحالان نیست؟ آیا مادر چینی نمی­خواهد به فرزند خود، حالی کند که برای سازگاری با جهان به دنیا آمده است و راز به چنگ آوردن این سازگاری جز انحناء و خم شدن و راه زیستن را با این چرخ روان، سپاردن نیست؟

       کودکان و عارفان، با لوله کردن راه آن را به چرخی گردان در جهت پیشروی در مسیر زندگانی بدل         می­کنند. آیا دراین لالایی آمریکایی که بندهایش بافرمان «هیس کوچولو!» آغازمی­شوند، وعده­های خیال­انگیز مادر، با بشارت­هائی که شاعران عارف در سروده­هاشان از رسیدن زمان وصال می­دهند، از یک بن و بیناد نیست؟

خوش خبر باش، ای نسیم شمال!             که به ما می­رسد زمان وصال!

در این لالایی مادر «اوّل وعده­ی یک پرنده به او می­دهد و می­گوید: اگر آن پرنده برایت آواز نخواند، مادر، حلقه­ای از الماس برایت می­خرد و اگر آن هم افتاد و گم شد، آئینه­ای برای تو خواهد خرید.»(36)

       آیا این و عده­ی فرجامین: آیینه، همان آئینه­ای نیست که تجربه و ادراک عارفانه­ی جهان به دست عارف می­دهد تا خود و خدا را در حیرانی آن به تماشا بنشیند؟ مادر چینی، به نوباوه­ی خود، می­خواهد بگوید: به خودت نگاه کن! از خودت یاد بگیر وجهان را در آئینه­ای که توئی به نظاره بنشین! می­خواهد، از همین آغاز به فرزندش حالی کندکه:

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست،              از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی!

       می­خواهد به بچه بگوید: خودت را که شناختی، جهان را شناختی، جان را شناختی، جانان را شناختی، همه را شناختی. پاره­ای خردمندان، برای دریافت کودکان از مفهوم الوهیّت ارزش ویژه­ای قائل شده­اند. فی­المثل قول هلسپوس: «ما از کودکان بیشتر می­دانیم اما شاید آنان از ما بهتر بدانند!» حاکی از اعتقاد این اندیشمند به نوع دریافت کودکانه است. همین­طور کلام فرانچسکو: قدیس بلندآوازه: «خدا آن چیزی است که کودکان می­دانند نه بزرگسالان!»(37) حاکی از آن است که دانش ناب قابل اعتماد در مسأله­ی خداشناسی، همان درک ساده­ و بی­غل و غش بچه­ها است. درک کودکانه در حقیقت نه دریافتی قیاسی و استدلالی که فهمی عیانی است، آنان آفتاب را به دلالت آفتاب می­شناسند و دانش­شان از حقیقت، فراواقعی، مستقیم و بی­میانجی است.

       درباره­ی روزگار کودکی عارفان چنان که گفتیم روایات شگفت بسیار است یکی از آنها در باب بایزید بسطامی است که آن را از زبان مولانا می­آورم:

«بایزید را پدرش در عهد طفلی به مدرسه برد که فقه آموزد. چون پیش مدرّسش برد، گفت: هذا فقه­الله؟ گفتند: هذا فقهُ ابی حنیفه. گفت: انا اُریدُ فقه­الله. چون بر نحوی­اش برد؛ گفت: هذا نحوالله؟ گفت: هذا نحو سیبویه. گفت: ما آُریدُ. همچنین هرجاش که می­برد، چنین گفت: پدر از او عاجز شد. او را بگذاشت. بعد از آن در این طلب به بغداد آمد؛ حالی که جنید را بدید، نعره­ای بزد؛ گفت: هذا فقه­الله.»(38)

     ماجرای شمس که در خردسالی به نزدیک پدر و مادر آمد و گفت من می­خواهم از پیش شما هجرت کنم که شما تنها پدر و مادر تنی منید. من چونان تخم مرغابی­ام که آن را زیر ماکیان نهاده باشند تا جوجه­وار از بیضه بیرون آید را هم حتماً شنیده­اید.

       عارفی چون مولانا به صراحت اعلام می­کند که آدمیزاد در بدو ورود به این جهان، عالم به همه­ی علوم است امّا اندک­اندک آلایش­های زندگی بزرگسالی آن علم­ها را زیر کدورات حیات مادّی می­پوشاند. «در سرشت آدمی، همه­ی علم­ها را در اصل سرشته­اند که روح او مغیّبات را بنماید و چنانکه آب صافی آنچه در تحت اوست از سنگ و سفال و غیره و آنچه بالای آن است همه بنماید. عکس آن در گوهر آب این نهاد است بی­علاجی و تعلیمی، لیک چون آن آمیخته شد با خاک یا رنگهای دیگر، آن خاصیّت و آن دانش از او جدا شد و او را فراموش شد.»(39)

       این اندیشه موجب آن شده است که عارفان بی­باکانه اعلام کنند، آن که به روزگار خردی خود رجعت کرده، ویژگی­های آن دوران را در خود استمرار بخشد، از اولیاء­الله است: «هرکس به اوصاف و احوال کودکان در آید، جزو اولیاء­الله شود.... یکتاشناسی را از کودک بیآموزید؛ زیرا که او جز ما در نمی­شناسد؛ نیز اوکینه نمی­ورزد؛ ذخیره   نمی­کند؛ غم گذشته و آینده را نمی­خورد؛ ریا نمی­کند؛ عیب خود را نمی­پوشاند؛ دروغ نمی­گوید؛ کبر نمی­ورزد و جهل خود را پنهان نمی­دارد.»(40)

صوفی ابن­الوقت باشد؛ ای رفیق!             نیست فردا گفتن از شرط طریق.(41)

       کودکان نیز ابن­الوقت­اند. نه تنها امروزشان را به فردا نمی­اندازند که اکنون به اکنون خویش را چون شیر! از پستان مادر زمان میمکند و سپاس هرلحظه­ای را در همان لحظه به جای می­آورند. ازفردا برای­شان نباید گفت که آنان را فردا، فردای قیامت است. وجه انفعالی روان­شان چندان بنیروست که نیازی به وعظ من و تو در سازگاری با خویشتنِ خویش و بیگانه­ی آشنا نمای جهان، ندارند. به همین روی به صورتک محتاج نیستند؛ ریا نمی­شناسند؛ خود را از آنچه هستند کمتر و بیشتر، دریافت نمی­کنند؛ رؤیایی­اند؛ چیستان پرست­اند. خیالاتی­اند؛ بیخیـال­اند!

                              مثل آب، صـاف و سـاده­اند؛             مثل بـاد پـا گشـاده­اند.

                               مثـل آتـش­انـد، داغ و هـار؛             مثل خـاک، اوفتـاده­اند.

       چونان درختان در کار بالیدن­اند؛ چونان جانوران می­لولند و می­شنگولند و به کردار آدمیزاد، می­اندیشند و   می­اندیشند و نمی­اندیشند و نمی­اندیشند! مرده ریگ جماد و نبات و حیوان در صورت و معنای انسان با آنان است. بر کسی گران نیاید اگر بگویم هر نوزادی در نفس­های نوزادی خویش نمونه­ی تام و تمام انسان کامل است. ولیِّ خدا است! بر معصومیّت وی در این ماهها انگشت نمی­توان نهاد که عصمت وی تمام عیار است! نیست!؟

       در نگاه من، حیرت کودکان در قبال ترفند بازی جهان، عارفانه­تر است. حیرت عارفان، در قیاس با حیرانی کودکان، بر بسته می­نماید که از اینان حیرانی می­روید و آنان تازه در کار کشت و کارند. حیرانی­های کودک نیایش او و بیان شیفتگی عنان گسیخته­ی اوست در قبال ناشناخته و ناشناخته­ها! عارف کسی است که صدق او چندان باشد که بود و نمود وی با هم به یگانگی رسیده باشد. کودک، همان است که هست و این همگی عرفان است.

       او می­گوید: من همینم که هستم؛ تو نیز همان باش که هستی! به والاترین خصال بشری که عارفان به داشتن­شان بر خود بالان­اند، آراسته است. هم صفا دارد و هم باوفا است. هم خالص است هم بیریا است. آمده است که خوب و خوش باشد تا ما هم در کنار او، خوبی و خوشی را در جهان بگسترانیم. خود به خود عاشق حقیقت است؛ می­خواهد بداند و بتواند؛ سپاسگزار و خرسند است. مگر عارفان جهان در اندیشه­ی ترویج کدام آئین­اند که در مشرب کودکان نیست؟

       عقل ستیزی­های گاه و بیگاه عارفان جز بازنمون قانون­شکنی­های سالهای کودکی نیست. آنان می­خواهند گوهر کلیدین خویش را بر هنر هر قفلی مسلّط کنند. آمده­اند تا دروازه­ی بیزوال خیبر زمان را به گشایش ناگزیر کنند. آنان ما را با خود به فردا و فرداها می­برند. آری، این عارفان بزرگ را دوست بداریم و بگذاریم تا وظیفه­ی ارشادشان را در حق ما به انجام رسانند و ما را با خود به آینده­های بهتر ببرند یا بیاورند!

       از فرط حیرانی، آئینه­اند که ما در آنان درنگریم و راه و رسم منزل­ها را از آنان فرا بگیریم. به خدا قسم اگر از این چشمه­ی حیوان بنوشیم و سر و رویی بشوییم، جهان پیرامون را ظلماتی ناامن و بی­فریاد نخواهیم یافت. کودک خانه­ی ما به ما می­گوید:

در بُن دریا مرا گوهر بسی است؛                   من گناهم چیست، خس غوّاص نیست!

کــوزه­ی آبسـتن دریـــا منـم؛                   دستـی ای غـوّاص کــن در گــردنـم!

آری هوشیارشان باشیم تا مستمان باشند،

همداستان، همدستمان باشند،

هم بندمان هم بستمان باشند.

از نیستی تا هستمان باشند.

پیوندمان، پیوستمان باشند.

در پنجه­ی ما شستمان باشنند.

         فرجام سخن این­که کودکان نه عارفان کوچک که عارفان بزرگ­اند که نه تنها عارفانه می­اندیشند و عارفانه به جهان درمی­نگرند که عارفانه می­زیند. وجودشان مظهر تناقض­بارگی جهان آفرین است. به ظاهر کوچک­اند و از ما بزرگها می­آموزند و به وجودمان پرورش می­پذیرند امّا در باطن ما از آنان         می­آموزیم و به وجودشان، پرورش می­پذیریم. راستی را که فلفل نبین چه ریزه! بشکن، بخور چه تیزه! پیشنهاد من این است که حلقه­ی ارادت اینان را در گوش کنیم و در خانقاه کوچک خانواده مریدانه پرستارشان باشیم. کودکان آتشگاه قدسی دودمان­اند! رو به آنان، او را که می­شناسیم و نمی­شناسیم او را که یکی بود و یکی نبود، یکی هست و یکی نیست و یکی خواهد بود و یکی نخواهد بود نیایش کنیم. کودکان ما می­توانند خانه­ی کوچک خاکی ما را بارگاهی افلاک کنند. با ریسمان آنان تا آسمان راهی نیست! دوست­شان بداریم که مراد مایند و با خدای جهان در آئینه­ی پیشانی­شان، دیدار کنیم!

کودکان­اندعارفان بزرگ؛                 مابقی را شُبان و برّه و گرگ!

قدمعلی سرامی

28/11/1385

منابع و یادداشتها

1ـ تازادن بامداد باید خواند، قدمعلی سرامی، حدیث امروز، قزوین، چاپ اول، 1381، ص69.

2ـ مثنوی معنوی، مولانا جلال­الدین، به سعی و اهتمام رینولدنیکلسون، امیرکبیر، تهران، چاپ دهم، 1366، دفتر اول،ص1.

3ـ همان، ج2، ص208.

4ـ دیوان حافظ، حافظ شیرازی، به کوشش منوچهر علی­پور، با مقدمه­ی دکتر قدمعلی سرامی، تیرگان، تهران، چاپ اوّل، 1384، ص184.

5 ـ تحقیق در احوال و آثار و افکار و اشعار ایرج میرزا و خاندان و نیاکان او، به اهتمام دکتر محمد جعفر محجوب، ص169.

6 ـ مثنوی معنوی، دفتر اول،ص172.

7 ـ اسرارنامه، عطّار نیشابوری، به تصحیح و مقدمه­ی سید صادق گوهرین، زوار، تهران، چاپ اول، 1338، ص34.

8 ـ اسرارالشهود، شیخ محمد اسیری لاهیجی، به تصحیح دکتر برات زنجانی، امیرکبیر، تهران، چاپ دوم، 1372، ص372.

9 ـ فیه مافیه، مولانا جلال­الدین، به کوشش زینب یزدانی، تیرگان، تهران، چاپ اول، 1382، ص247.

10 ـ حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر، جمال­الدین ابوروح لطف­الله بن ابی­سعیدبن ­ابی سعد، با مقدّمه و تصحیح و تعلیقات دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، سخن، تهران، چاپ ششم، 1384، ص117.

11و 12 و 13 ـ همان، ص134.

14 ـ کودکان، عارفانی کوچک، عرفان نظر آهاری، به نقل از روشنان، دفتر چهارم، پاییز1385، ص78.

15 ـ نوار یا حلقه­ی موبیوس، نواری است که بعد از ایجاد یک تاب در آن، دو سرش را به هم وصل می­کنند. این نوار بدین ترتیب تنها دارای یک سطح و یک لبه است. از این نوار نتایج هنری، فلسفی و عرفانی در خورد تأمّلی، به حاصل می­آید که از آن میان اتّحاد و یگانگی اضداد است.

     نخستین بار دو دانشمند ریاضیدان قرن نوزدهم: اگوست موبیوس (Agust Mobius) و جان لیستینگ ((Johann Listing در سال 1958میلادی، به راز این نوار پی بردند. اشر: نقاش بزرگ اروپایی، از این کشف در

تابلوهای خود بهره گرفته است و ریاضیدان سرشناس، فلیکس کلین (Flix Klein) با دوختن دو نوار موبیوس به یکدیگر بطری شگفت­انگیزی که تنها سطح بیرونی دارد، اختراع کرده است.

16 ـ تفکّر شهودی و ضرورت بازگشت به کودکی، عبدالعظیم کریمی، به نقل از پژوهشنامه­ی ادبیات کودک و نوجوان، شماره­ی دهم، سال سوم، پاییز 1376، ص 10.

17 ـ قالیچه­ی سلیمون، قدمعلی سرامی، روزگار، تهران، چاپ اول، ص3.

18 ـ همان، ص4.

19 ـ اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابی سعید، ابوسعید ابوالخیر، با مقدمه و تصحیحات و تعلیقات دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، آگاه، تهران، چاپ اول، 1368، ج1، ص229.

20 ـ انسان در عرف عرفان، حسن حسن­زاده­ی آملی، سروش، تهران، چاپ اول، 1377، ص 109.

21 ـ همان، ص 112.

22 ـ دیوان رودکی، رودکی سمرقندی، به اهتمام دکتر جواد برومند سعید، نشر عماد کرمانی، کرمان، چاپ اول، 1379، ص 103.

23 ـ دیوان حافظ، ص 463.

24 ـ همان، ص 93.

25 ـ پنج مقاله درباره­ی ادبیات کودک، قدمعلی سرامی، ترفند، تهران، چاپ دوم، ص42.

26 ـ همان، صص 38 تا 40.

27 ـ رنگینه­ها، سیلوراستاین، به نقل از کتاب ماه کودک و نوجوان، سال چهارم، شماره­ی دهم، آبان 1379، ص 110.

28 ـ کودکان، عارفانی کوچک، ص 79.

29 ـ تازادن بامداد باید خواند، صص61 و 62.

30 ـ کودکان، عارفانی کوچک، ص77.

31 ـ اسرار نامه، ص93.

32 ـ همان، ص41.

33 ـ همان، ص284.

34 ـ تازادن بامداد باید خواند، ص33.

35 ـ پنج مقاله درباره­ی ادبیات کودک، ص 16.

36 ـ همان، ص 17.

37 ـ کودکان، عارفانی کوچک، ص 78.

38 ـ فیه مافیه، ص266.

39 ـ همان، ص61.

40 ـ میناگر عشق، کریم زمانی، نشر نی، تهران، چاپ اول، 1383، ص 364.

41 ـ مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 7.


تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید