عضویت   تماس با ما

جايگاه اميد در انديشه‌ي مولوي

جايگاه اميد در انديشه‌ي مولوي

آری قصه ذاتی امید بخش دارد. علی الخصوص قصه‌های عامیانه و افسانه‌های جن و پری و بخشی از داستان‌های اساطیری. دلیل این امر آن است که این گونه قصه‌ها، صورت خاطرات ذهنی بشر را رفته رفته پیدا کرده اند و بی آن که مکتوب شوند در حافظه می نشسته اند. قصه‌ها در حقیقت نقش شان امیدوار کردن آدمیان از اقوام و ملل گوناگون به میانجی حوادث به یاد ماندنی ماقبل تاریخی بوده است.

اصلاًدر ادبیات فارسی گاهی به مجموعه‌هایی از قصص باز می خوریم که هیچ هدفی جز امید دادن به مخاطبان خود ندارند. نمونه این مجموعه‌ها، قصه‌های مندرج در کتاب"فرج بعد از شدت"دهستانی است که تمام قصه‌های آن در حقیقت تفسیر‌هایی بر مأثور"الصبر مفتاح الفرج"است و چنان که از نام کتاب برمی آید مدلولشان این است که بعد از هر سختی و بستگی آسانی و گشایش در کار خواهد بود.

بسیاری از قصه‌های کتاب عظیم محمد عوفی"جوامع الحکایات و لوامع الروایات"در خدمت ابلاغ همین مدلول و محتوایند. اصولاً گذشتگان به قصه‌ها به مثابه ی سر مشق‌هایی برای تسهیل زندگانی بشر می نگریسته اند. حتی قصه‌های طنز آمیز نیز در خدمت ابلاغ همین محتوایند. داستان‌هایی چون داستان‌های دخو، ملانصر الدین، جوحی، بهلول و بسیاری از عقلای مجانین در حقیقت این معنا را می رسانند که حتی می توان با نقصان خردمندی و درایت نیز زندگی را به شادکامی گذراند. در میان داستان‌هایی از این دست،گاه این محتوا نشانده شده است که حتی موجودات حقیر، دست و پا چلفتی و ناتوان به یاری تقدیر در کارها موفق تر از گربزان و زیرکانند. از این دست است داستان دژ هوش ربا و داستان شیر و نخچیران در مثنوی و بسیاری از قصص مربوط به ساده لوحان و سفیهان. توفیقاتی که کچلان و تنبلان در این گونه قصه‌ها حاصل می کنند حاکی از همین معنا است. در مثنوی معنوی داستان مرد ساده ای که جوالی را که لنگه ای از آن گندم و لنگه دیگر از دانه‌های شن یا سنگ انباشته بود و با مردی خردمند در راه برخورد کرد همه خوانده ایم:

یــک عــرابــی بـــار کـــرده اشــتـری            دو جــــوال زفــت از دانــه پـــری

او نـشستـه بـــر ســـر هــر دو جـــوال           یک حــدیث انـداز کـرد او را سؤال...

بعـد از آن گفتش که آن هـر دو جـــوال            چیست آگــنده بــگو مصدوق حال

گفــت انــدر یــک جــوالم گنـدم است            دو دگــر ریــگی که قوت مردمست

گفــت تــو چــون بـار کردی ایـن رمال             گفــت تــا تنـها نـمانـد آن جــوال

گفـت نیـــم گنــــدم آن تــنـــگ را              در دگر ریــز از پــی فــرهنــگ را

تــا سبـــک گــــردد جوال و هم شتر              گفـت شاباش ای حکیم اهــل و حر

ایـن چنین فـکر دقـیــق و رأی خــوب             تـو چنین عــریـان پیــاده در لغــوب

رحــمش آمد بـــر حکیــم و عــزم کرد            کش بــر اشتــر بــر نشانـد نیک مرد

بــاز گفتش ای حکــیم خــوش سخــن            شمـه ای از حال خــود هـم شرح کن

ایــن چنین عقل و کفایت کــه تــراست            تـــو وزیــری یـا شهی بـرگـوی راست

گــفـت ایــن هــر دو نیـم از عـامــه‌ام             بنـــگر انــدر حــال و انــدر جامـه‌ام

گــفـت اشتر چنــد داری چنــد گـــاو             گفت نـه ایــن و نـه آن مــا را مــکاو

گفـت رختت چـیست بـــاری در دکــان            گفت مــا را کـو دکـان و کــو مــکان

گفـت پس از نقــد پــرسم نقــد چنـد              که تــویـی تنهــا رو و مـحبوب پنــد

       کــیمیــای مــس عــالــم بــا توست              عــقــل و دانــش را گـهر تو بر توست

گفت والله نیست یــا وجــه العـــــرب              در هــمــه ملــکم وجــوه قـوت شب

پــا بــرهنــه تــن بــرهنــه مـی دوم              هــر کــه نــانی مــی دهـد آنجا روم

مر مـرا زیــن حکمــت و فـضل و هنر               نیست حـاصـل جـــز خیـال و دردسر

پس عرب گفتش که شو دور از بـــرم                تــا نبــارد شــومـی تــو بــر ســرم...

یک جوالم گنــدم و دیــگـر ز ریــگ                به بود زیـن حیلــه‌های مــرده ریــگ

در پایان این داستان مرد ابله می گوید:

احمقی مـن مبــارک احمــقی است                 که دلم با برگ و جانم متقی است

(مثنوی،ج2،ص350و351)

در این داستان می بینیم مرد گربز و زیرک از تحصیل قوت لایموت خود ناتوان است حال آن که مرد ابله در این کار تواناست. به قول سعدی:

کیمیاگر زغصه مرده و رنج                              ابله اندر خرابه یافته گنج

(گلستان سعدی،ص137)

داستان‌هایی از این دست بازگو کننده این پیام هستند که حتی سفیهان نیز نباید از تحصیل سعادت اخروی و دنیوی نومید باشند.

در قصّه‌ها ذاتاً به دلیل گره زنی و گره گشائی به مفاهیم امید و نومیدی بازمی خوریم و شاهنامه، مثنوی، فیه مافیه، مجالس سعبه و گلستان چنین ذاتیتی دارند.

قصّه گی قصّه‌ها همیشه توأم است با گره گشائی پس از گره زنی. در حقیقت هر قصّه ای ظرف امید است چرا که آمیختاری است از بست و گشاد. چونین است که می توان گفت: آدمیزاد قالب داستان را برای امید بخشیدن به خود، خلق کرده است. نه تنها قصّه‌های مؤلف کتاب"فرج بعد از شدت"که به مخاطبان خود امید می دهند اصلاً ذات هر قصّه ای امید بخشی است. حتی داستان‌هایی که نویسندگان به انگیزه ی نومید کردن خلایق آنها را به وجود آورده اند، خادمان امیدند. و این از آن روست که یأس و رجاء، پی آیند هم اند و نومیدی خود به خود امیدزاست.

مولانا در مجلس اول از مجالس سبعه ی خویش بعد از آن که به تفصیل ماجرای کشته شدن حمزه، عموی پیامبر به دست وحشی را شرح می دهد به توصیف وضعیت وحشی پس از این جنگ می پردازد و می گوید:"وحشی غلام زنی از بزرگان عرب بود که عزیزی از عزیزان وی به دست حمزه کشتـه شـده بود. ایـن زن، وحشی را تطمیـع کرد تا در جنگ با نامردی حمزه را کشت. بعد پیامبر می آید و سر حمزه ی شهید را در کنار می گیرد و می گوید:"به عوض تو چندان بکشم و هلاک کنم که در حصر نیاید."(مجالس سبعه، ص43) اما چون در این میان به وی وحی می شود که:"نی، ما حمزه را به دولت‌ها رساندیم. این انتقام مکش که راه تو لطف است و عفو."(همان، ص43) بعد نشان می دهد که رسول خدا همزه را بسیار دوست داشت چنان که"بر هر شهیدی یک بار نماز کرد و بر حمزه هفتاد بار نماز کرد."(همان، ص43) بعد مولانا می افزاید که وحشی از آمرزش خدا نومید شد و گفت:"اگر خدا شیطان و همه ی فرزندانش را ببخشد مرا نخواهد بخشید. و حتی همواره پس از آن با زنان مسلمانان بر گورها می رفت و نوحه می کرد و می گریست سخت نومیدانه."(همان) تا این آیه نازل شد که به موجب آن خدا همه گناهی جز شرک بـه خـود را خواهد بخشید:"اِنُّ الله لا یغفر اُن یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء."(قرآن کریم، 4، 48) خبر نزول این آیه را به وحشی می رسانند اما دلش آرام نمی شود و می گوید: خدا گفته است هر که را بخواهد. بی گمان مرا نخواهد بخشید. بعد از مدتی آیتی که خدا آمرزش عام و بلا استثناء گناهان بندگان خود را مژده داده است: قل یا عبادی الّذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله! اِنُّ الله یغفر الذنوب جمیعاً، نازل می شود. (همان، ص43 و 44) بعد مولانا می گوید:"در آن آیت گفته بود که غیر کفر همه ی گناهان را بیامرزم، آن را که خواهم، زیرا آن نیش"اگرخواهم"جگر وحشی را خسته کرده بود."(همان، ص44) سپس مولانا ادامه می دهد که:"وحشی وقتی دانست که خدا بی اگـر و مگـری همه ی گناهـان را خواهد آمرزید به نزد پیامبر می آید و از او می خواهد که شهادتین را به اوتلقین کند. پیامبر هم با اشتیاق چنان می کند و این غلام مسلمان می شود. (همان، ص 45 و46)

"ابو العباس سُرَیج به خواب دید اندر آن بیماری که فرمان یافت که گویی که قیامت برخاست و حق سبحانه و تعالی همی گوید: علما کجا اند؟ پس حاضر کردند. پس گوید :عمل چون به جای آوردید بدان علم که دانستید. ما گفتیم: یا رب! تقصیر کردیم و بد کردیم. گفت دیگر بار معاودت کرد به سؤال. پنداشتمی که بدان راضی نشدست و جوابی دیگر می خواهد. من گفتم: اندر صحیفهی من شرک نیست و تو وعده کرده ای که هر چه دون شرکست بیامرزم. گفت: بیامرزیدم و پس از این خواب به سه روز فرمان حق رسید."(ترجمه ی رساله قشیریه، ص 203)

این سخنان، آن هم از سوی اندیشمندی چون جلال الدین این حقیقت را بیان می کند که هرگز نومیدی از رحمت پروردگار، روائی ندارد. اصلاً پذیرفتن خدا به خدائی یعنی امیدواری. داستایوسکی راست گفته است که اگر امید نباشد، خدا نخواهد بود. آری بنیاد متافیزیک عرفانی بر امیدواری بندگان استوار است.  

"امید از حق نباید بریدن. امید سر راه ایمنی است. اگر در راه نمی روی باری سرّ راه نگاه دار. مگو کژی‌ها کردم تو راستی را پیش گیر هیچ کژی نماند. راستی همچون عصای موسی است، آن کژی‌ها همچون سحرهاست. چون راستی بیاید، همه را بخورد. اگر بدی کرده ای با خود کرده ای، جفای تو با وی کجا رسد‌؟...چون راست شوی آن همه نماند. امید را زنهار مبر."(فیه مافیه، ص 9)

وی به پیوندی انداموار میان صدق و امید باور دارد و می پندارد حتی اگر بنده ای گناهکار مرتکب معاصی سنگین و نا بخشودنی هم شده باشد که عقلاً خود را شقی به حساب آورد، باز به میانجی راستی در پندار و گفتارو کردار می تواند امید را در خود باززایاند چرا که کارهای بنده، بی امضای حق تعالی نمی تواند بود و در این صورت مکافات بنده، مکافات خداست.

مولانا برای کمال آدمی و کمال نیات و اقوال و اعمال امید و بیم هر دو را ضرور می داند: "چنان گفته اند بزرگان که: "الخوف ذکرٌ و الرّجاءُ اُنثی، یتولِّدُ منها الباقیات الصالحات." لفظ تولد برای تفهیم است. خوف، تاریکی است، رجاء روشنی است به ظاهر، و به معنی عکس آن است. از بهر آنک در رجاء تصرّف بنده قایم است و در خوف، تصرّف او معطّل است و در هر فسادی و سستی یی که هست از تصرف اوست و در هر صلاحی که هست، از حق است."(مجالس سبعه، ص 54)

در مجالس سبعه می گوید: حبیب عجمی، مدت‌ها شرمسار زن و بچّه ی خود بود و پولی نداشت تا برای آنان هزینه کند. زن و فرزند ان او هر شب منتظر بودند که حبیب، قوتی برایشان بیاورد امّا:"چون حبیب نماز شام در آمدی، دست تهی، عرق خجالت بر جبین او نشسته، انگشت تشویر دندان گرفته که با زن و فرزند چه عذر گویم‌؟ عیال گفتی: هیچ آورده ای‌؟ حبیب گفتی که: استادم و کار فرمایم سیم حواله به آدینه کرده است. آن یک هفته، عیال و فرزندان منتظر می ماندند." (همان، ص 103) خداوند در خواب به بزرگی نمود که خانواده ی حبیب، هفته ای است چشم به راه روزی اند:" آن بزرگ چندانی زر و گندم و گوسفندان و تخته‌های جامه و غیر آن به خانه ی حبیب فرستاد که در خانه نمی گنجید. همسایه گان و خلق حیران ماندند که این از کجاست‌؟ آورندگان گفتند که: کارفرمای حبیب، عذر می خواهد که این ماحضری را خرج کنید تا دیگر رسیدن."(همان، ص 103) وقتی حبیب به خانه می آید و از رسیدن آن همه نعمات به خانه وی را می آگاهانند باورش نمی شود و گمان می کند بچه‌ها دستش انداخته اند امّا به وی الهام شد که:" ای حبیب! آن کرامت و عطای ملک قدوس است نه استهزا و افسوس."(همان، ص103 و 104)

مولانا در تمثیلی که برای تفسیر حدیث گنج می آورد موجودات را به ماهیان درون دریا مانند می کند. آنان از خدا می پرسند: ما که در آن دریای ازلی عالم مینو عظمت تو را می دانستیم، چرا ما را به دنیا فرستادی‌؟"جواب آمد که: ای ماهیان! اگر چه ماهی قدر آب داند و عاشق باشد و چفسیده باشد بر وصال دریا، امّا بدان صفت و بدان سوز و بدان گرمی و جان سپاری و ناله و خونابه باری و جگرخواری داشتن نباشد که آن ماهی یی که موج او را به خشکی افکند و مدّت‌های دراز بر خاک گرم و ریگ سوزان می طپد که:"لا یموت فیها و لا یحیی" نه فراق دریا می گذارد که حلاوت زندگانی یابد و خود با فراق دریای حیات، چگونه لذّت حیات یابد کسی که آن دریا را دیده باشد‌؟

"هرکه او اندر شبی یک شربت وصل تو خورد

چون نماند آن شراب، او داند از رنج خمار

امکان زیستن بی دریا و امکان مردن نی، از امید رسیدن به دریا."(مجالس سبعه، ص121و122)

چنین است که می توان، در اندیشه ی این ابرمرد، یأس را با مرگ یگانه گرفت، همان گونه که رجاء را با زندگی یگانگی است. مولانا در سرآغاز مناجات نخستین کتاب مجالس سبعه از خدا چنین می خواهد:"دام‌های امید ما را که در صحرای سعت رحمت تو، باز گشاده ایم به مرغان سعادت و شکارهای کرامت، مشرف و مکرم گردان."(همان، ص20)

مولانا اصل وجود آدمی را واقعیت او نمی داند بلکه او را همانی می داند که به آن امید بسته است. چنان که اگر عاشقی به وصل معشوق امیدوار باشد همان معشوق است:

هیچ عاشق خود نباشد وصل جو                       که نه معشوقش بود جویای او

(مثنوی، دفتر سوم، ص600 )

یعنی اگر آدمی کسی یا چیزی را بخواهد کافی است به وی امید بندد، همین امید بستن وی را به مطلوب می رساند. حتی می گوید:

منگر اندرنقش زشت و خوب خویش                   بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش

(مثنوی، دفترسوم، ص453)

حتی با صراحت می گوید:

منگر آن که تو حقیــری یا ضعیف                              بنــگر اندر همت خود ای شریف

(مثنوی، دفتر سوم، ص453)

بحث اندیشه مند بودن انسان و این که اگر به گل بیاندیشی گل و اگر به خار اندیشه کنی خاری، همین است. بنابراین امید مثبت به چیزی داشتن در فرجام رسیدن به آن است. او ما را دعوت به طلب و امید بستن می کند:

تو به هر حالی که باشی می طلب                      آب مـی جو دایماً ای خشک لب!

کان لب خشکت گواهی می دهد                       کــاو بــه آخــر بر سر منبع رسد

خشکی لب هست پیغامـی ز آب                       که به مات آرد یقین این اضطراب

(مثنوی،دفتر سوم،ص453)

امید موجد حرکت است و در حقیقت استحاله ی آن از معنویت تام به مادیتی ناپدیدار که خود سرانجام به پدیداری خواهد رسید. چرا که در این روند معنایی در صیرورت خویش نخست به حرکت و انرژی و سپس به ماده تغییر پیدا کرده است:

درخت اگر متحرک بدی به پــا و بــه پــر                     نه رنــج اره کشیدی نـــه زخم‌های تبر

ور آفــتاب نــرفتی بــه پــر و پا همه شب                   جهان چگونــه منورشــدی به گاه سحر‌؟

ور آب تلــخ نــرفتی ز بحــر ســــوی افق،                  کجا حیات گلستان شدی به سیل و مطر؟

چو قــطره از وطــن خویش رفت و باز آمد،                   مصادف صدف او گشت و شد یکی گوهر

نه یوســفی بــه سفر رفــت از پدر گریان؟          نه درسفر به سعادت رسید و ملک وظفر؟

نه مصطفی به سفـــر رفــت جانــب یثرب،                   بیافــت سلطنت و گشت شاه صد کشور‌؟

وگر تو پای نداری سفر گـــزین در خویش،          چو کــان لعــل پــذیـرا شو از شعاع اثر

زخویشتن سفری کن به خویش ای خواجه،          که از چنین سفری گشت خاک معدن زر

ز تلــخی و ترشــی رو بــه سوی شیرینی،          چنانک رسـت ز تلـــخی هزار گونه ثمر

ز شمس مفخـر تبریــز جــوی شیــرینی،           از آنــک هــر ثمـر از نور شمس یابد فر

(کلیات شمس، ش، 1142ص، 451 و 452)

چنان که می بینیم، مولانا حرکت را جوهر رستگاری همه پدیدارها از جماد و نبات و حیوان و انسان به شمار می آورد و سپس چون روندهای حرکات موجودات تکاملی را ارزیابی می کند، دلیلی برای یأس در میانه نمی بیند. در پایان این غزل، توصیه می کند تا این حرکت مستمر تکاملی را با عشق توأم کنیم تا قطعیت امیدواری به حاصل آید.

مولانا براین باور است که داد و ستد مستمر در کار جهان است. آسمان‌ها از دور ترین نقاط کیهان، پرتوهای روشن و تاریک خود را نثار زمینیان می کنند و زمینیان با جذب پرتوهای مزبور، انفاس نورانی خود را به سوی کیهان متصاعد می کنند. در جهان چنین قانونمند و دهنده دلیلی برای نومیدی نیست. همان گونه که همه ی ذرّات جهان از نور فیزیکی برخورداری دارند، از نور مینوی، بهره مندند. بنابراین، در هیچ شرط و موقعیتی نمی توان نومید بود که بطن حادثه همواره زایاست وشب غموض از روز وضوح آبستن است. هر چند که جهان، فریبی بیش نیست. امّا فریفته شدن هم ناگزیر است. باید چشم به راه سپیده دمان و زایمان روشنائی نشست. باید به فردای روشن، امید بست:

هـان مشـو نـومید نـــور از آسمان                             حق چو خواهد می رسد درهر زمان

(مثنوی، ج4 ، 651)

نقش امید در کنار نا امیدی مشخص می شود. برصیصا، عابدی در میان بنی اسرائیل بود که شیطان، در فریفتن وی ناتوان مانده بود."شبی آن ابلیس لعین، روی به فرزندان خود کرد و گفت که هیچ کس نیست از میان شما که مرا از این غصه برهاند و این مرد خام را در دام خا می افکند"؟ (همان، ص47) یکی از فرزندان ابلیس انجام این کار را به گردن می گیرد و بعد از تأمل بسیار، زیباترین دختر ولایت را که دختر پادشاه است، برای فریب عابد، در نـظر مـی گیـرد. در مغـز دخترک داخل می شود و وی را دچار جنون می کند. پادشاه پزشکان را به درمان دختر فرا می خواند اما آنان از علاج او در می مانند و دیو بچه در هیأت زاهدی در می آید و به نـزد پـدر دختـر می رود و بـه او توصیه می کند که فرزندش را نزد برصیصا ببرد تا به افسـون و دعـا وی را درمان کند. دختر را به نزد عابد می برند و درمان یافته به نزد پدر باز می گردانند اما بچه دیو بار دیگر دیوانه اش می کند و این بار در همان هیأت به نزد شاه می آید. می خواهد تا دختر را برای مدت طولانی نزد عابد ببرند و صبر کنند تا به کمال بهبود یا بد. در این میان عابد روزی با دختر در می آمیزد و آبستنش می کند. برصیصا پشیمان می شود. دیو بچه نزد عابد می آید و به وی می گوید: راه نجاتش در کشتن و دفن دختر است. عابد چنین می کند و در پاسخ مأموران شاه که برای بردن دختر آمده اند می گوید: او مرد و دفنش کردم. دیو بچه به شاه خبر می دهد که عابد با او هم آغوش شد ه و در فلان جای جسدش را مدفون کرده است. مأموران در باز جست امر جسد خونین دختر را از زیر خاک بیرون می آورند بر دار کردن عابد را می بسیجند که دیو بچه باز به سراغ او می آید و می گوید:"مرا سجده کن تا تو را از این بلا برهانم."(همان، ص49-51)

مولانا در باره ی کسی که در مجلس وی خوابش می برد می گوید که وی از غفلت نمی خوابد بلکه احساس امنیت می کند. بعد از آن که مثال می زند که کاروانیان وقتی در تاریکی گذار می کنند با هم حرف می زنند چون از خطرات احتمالی می ترسند. آنان وقتی به آبادی می رسند با آن که سر و صدای سگان و آدمیان و مرغان می آید آسوده می خوابند، آنگاه می گوید:"سخن ما نیز از آبادانی و امن می آید و حدیث انبیاء و اولیاست، ارواح چون سخن آشنایان می شنوند ایمن می شوند و از خوف خلاص می یابند زیرا از این سخن بوی امید و دولت می آید."(فیه مافیه، ص 168)

مولانا اعتقاد دارد، دعا عین اجابت است و به همین واسطه امید، حاجتروائی است: در ضمن داستان دقوقی می خوانیم:

ای دقوقی با دو چـــشم همــچو جو       هیــن مبــر امیــد ایـشان را بـجو

هین بجو که رکن دولت جستن است        هر گشادی در دل، اندر بستن است

از همـه کـــار جــهان پــرداخــته،        کو و کو میگو به جان چون فاخته!        

نیــک بنــگر انــدر این ای محتجب        که دعا را بست حــق بــر استجب

                                                    (مثنوی، ج 3، ص 496)

مولانا رحمانیت خدا را تا بدآن جا دارای وسعت و گشادی می بیند که به نوعی شانس مثبت باور دارد و نشان می دهد که بر اساس تجارب گذشته ی اجتماعی و سابقه ی رحمت حق با بندگان خویش در روزگاران پیش می توان به لطف حق حتی در غیر موضع خویش امیدوار بود اصلاً بسیاری از دولت‌ها به دلیل رحمت واسعه ی خداوند بی خون دل به حاصل می آید. در مثنوی دست کم دو مورد را می شناسیم که قهرمانان قصه کسانی هستند که دولت بی رنج را طالب اند: یکی آن مردی که در روزگار داود(ع) زندگی می کرد و سالیان سال به دعا از خدا می خواست که ثروتی بی رنج و دولتی بی شکنج به او عنایت کند و آخر هم گاو همسایه ای با شاخ‌های توانمندش در خانه ی او را می شکند و به اندرون می آید و وی آن را می کشد و از آن خود می گیرد.

و دیگر ماجرای مردی که زر بسیار به او از طریق ارث رسیده بود و آن همه را به باد داده و از خدا می خواست که مالی بی رنج او را فراهم آورد و سر انجام خواب دید که در خانه ای در مصر گنجی هنگفت چشم انتظار اوست. به مصر رفت و در آنجا از سوی عسس دستگیر افتاد و بعد وقتی مأموران حکومت او را محاکمه می کردند مستنطق وی را نکوهید که تو در پی خیالی از بغداد تا مصر این همه راه آمدی درحالی که بار من بارها و بارها در خواب دیده‌ام که در خانه ی فلان کس در بغداد گنجی عظیم مرا انتظار می کشد اما من فریفته ی خواب نشده و به دنبال گنج موعود نرفته‌ام. مرد می بیند نشانی‌های خانه ی خودش را به او می دهد پس به بغداد بر می گردد و گنج را در زیر زمین خانه ی خودش پیدا می کند و چنین از دولت بی رنج برخوردار می شود.

مولانا حق دارد که به چنین شانسی، باور داشته باشد زیرا می داند که وجود خویش، تن و جان و روان خویش، نبوغ و قریحه ی شاعرانه ی خویش، حتی اقبال جماعت را به خود، با تلاش و کوشش شخصی به حاصل نیاورده است. در غزلیات هم این چشم داشت یاری بخت و بخت یاری را شاهدیم:

بــاران سحر خیزان تــا صبــح کــه دریابد                   تا ذره صفــت مــا را که زیر و زبر یابد

آن بخــت کــرا بــاشد کـآید به لب جویی،                   تا آب خورد از جو خود عکس قمر یابد

یعــقوب صفــت کی بـود کز پیرهن یوسف،                  او بــوی پــسر جوید خود نور بصر یابد

یا تشنــه چــو اعرابــی در چـه فکند دلوی،                  در دلــو نگــارینی چون تَنگ شکر یابد

یــا مــوسی آتش جــو کـارد به درختی رو،                  آیــد که برد آتش صد صبح و سحر یابد

در خــانه جــهد عیـسی تا وارهد از دشمن،                  از خــانه سـوی گــردون ناگاه گذر یابد

یا همــچو سلیمانــی بشکـافــد مـاهــی را،                  اندر شکـم مـاهــی آن خــاتــم زر یابد

شمــشیر به کـف عــمر در قصد رسول آید،                  در دام خــدا افتــد وز بخـــت نظر یابد

یا چـــون پــسر ادهــم راند به سوی آهــو،                 تا صیــد کنــد آهـو خود صید دگر یابد

یا چون صــدف تشنــه بگشــاده دهان آید،                   تا قطره به خود گیرد در خویش گهر یابد

یا مــرد علـف کش کو گردد سوی ویران‌ها،          نــاگــاه بــه ویــرانــی از گنج خبر یابد

ره رو بــهل افــسانـه تــا محـــرم و بیگانه،                  از نــور الــم نشـرح بــی شرح تو دریابد

هر کو سوی شمس الدین از صدق نهد گامی         گــر پـاش فرو ماند از عشــق دو پر یابد

(کلیات شمس، ش 598، ص 258 و 259)

اگر چرخ وجود من ازین گـــــردش فــرو ماند

                                                  بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند.

اگـــر ایـــن لشکر ما را ز چشم بد شکست افتد،  

بــه امــر شاه لشکــرها از آن بـالا فروآید

اگــر بــاد زمســتانــی کنــــد بــاغ مرا ویران،  

                                                  بهار شهریار من ز دی انــصــاف بســتاند

شمار برگ اگـر باشــد یکــی فرعــون جــباری،

کف موسی یکایک را به جای خویش بنشاند

مترسان دل مترسان دل ز سختی‌های این منزل،    

که آب چشمه ی حیوان بتا هرگز نمی راند

(کلیات شمس،ش 592، ص 257)

ما را چو مریم بی سبب از شاخ خشک آید رطب،   

                                                  ما را چو عیسی بی طلب در مهد آید سروری

(کلیات شمس، ش2429، ص 901)

چنان چه محتوای این غزل نشان می دهد امید به رحمت پروردگار را حتی آن جا که در واقعیت هیچ دلیلی برای امیدواری نیست نباید از کف داد. که همواره امدادهای غیبی ممکن است یاری گری کند. نمونه ی آن در ادبیات دینی ما که جلال الدین درآثار خویش بسیار از آن بهره یافته است ماجرای گلستان شدن آتش نمرود بر ابراهیم است که درست سر بزنگاه لطف حق گریبان خلیل الله را می گیرد و او را از جهنمی که نمرودیان برایش تدارک دیده اند رهانیده و به بهشت موعود می نشاند. اصلاً اعتقاد به"ور"و آزمون ایزدی در اساطیر ملت‌های باستان از جمله ایرانیان از همین امید صد در صد ما بعد الطبیعی است چنان که می دانیم اقوام باستانی باور داشته اند که بی گناهان از مجازات‌هایی که ستم کاران برایشان تدارک می بینند درامانند. ماجرای تندرست از آتش بیرون آمدن سیاوش در حماسه ی ایران زمین در آثار عارفان ده‌ها نظیر دارد که می توان در کتب صوفیه دید. اصلاً قرآن مسلمانان را همواره امیدوار به رحمت خداوند می خواهد. حافظ با درک این حقیقت سروده است:

تو نیک و بد خود هم از خود بپرس                             چــرا بــایــدت دیــگری محتسب

وَ مَـــن یَــــتَّقَ الله یَـجـعــل لَــهُ                            وَ یَرزُقـهُ مِـن حَیــث لــا یَحتَسِب

( دیوان حافظ، ص 511)

به قول فردوسی:

چـو بخـشایش پـاک یـزدان بــود                     دم آتــش و بــاد یکــسـان بــود

مولانا، موجودات را چونان کاروانی می بیند که خدا آنان را به سوی خویش می کشد. در آغاز جلد چهارم ضمن ستودن حسام الدین می گوید:

خوش بکش این کاروان را تا به حج                             ای امیــر صبــر مـفتــاح الـفــرج

(مثنوی، دفترچهارم، ص626)

نا امیدی حاصل ضعف ایمان است:

آن فــرح آیـد ز ایـمان در ضمیر،                     ضـعـف ایـمان نـا امـیدی و زحیر

(مثنوی،دفتر اول، ص280)

قرآن در سوره ی انشراح بر توأمانی عسر و یسر تأکید گذارده و دو بار معیت آنان را خاطر نشان کرده است: اِنِّ مَعَالعُسر یسراٌ و اِنِّ مَعَالعُسر یسراٌ. (انشراح، آیه ی 6)

به قول مولانا:

یسر با عسر است، هین آیس مباش!                   راه داری زیـن ممـات انــدر معاش

(مثنوی، دفتر پنجم، ص361)

به حقیقت این سخن مولانا عین حقیقت است که:

رنـج و غـم را حق پـی آن آفرید،            تا بدین ضد خوشدلـی آیـد پدید

(مثنوی، دفتراول، ص56)

بنابراین هرگز نباید تسلیم یأس شد چون خدا همیشه کارش روشنایی بخشیدن و امید دادن است:

هـان مشـو نـومیـد نـــور از آسـمان،                حق چو خواهد می رسد در یک زمان

(مثنوی، دفترچهارم، ص651)

اگر از نور حق امید نبرد چون عبدالله مغربی می شود که در طول شصت سال عمر خود، هرگز درسیاهی و شب نبود و برای همیشه به روشنروانی زیست.

گفـــت عبــدالله شیــخ مغــربی:          شصت سال از شب ندیدم من شبی

من ندیدم ظلمتی در شصت سال،            نه به روز و نه به شب نه ز اعتــدال

(مثنوی، دفترچهارم، ص655)

تسلسل امید‌ها، کاری می کند که نومیدی‌های میان دو امید خود نیز پاره ای از امید مستمر شوند.

هجویری گوید:"بدان که قبظ و بسط، دو حالتند از احوالی که تکلف بنده از آن ساقط است، چنان که آ مدنش به کسبی نباشد و رفتن به جهدی نه، قوله تعالی والله یقبض و یبسط. پس قبض عبارتی بود از قبض قلوب اندر حالت حجاب و بسط عبارتی است از بسط قلوب اندر حالت کشف و این هر دو از حق است بی تکلف بنده و قبض اندر روزگار عارفان، چون خوف باشد اندر روزگار مریدان و بسط اندر روزگار عارفان چون رجا باشد اندر روزگار مریدان."(کشف المحجوب، ص 488 و 489)

"اندر آثار معروف است که تا یحیی بود نخندیده بود و تا عیسی بود نگریست صلوات الله علیهما ازآنچ یکی منقبض بود و آن دیگری منبسط چون فرا یکدیگر رسیدند یحیی گفت یا عیسی ایمن شدی از قطعیت عیسی گفت یا یحیی نومید شدی از رحمت پس نه گریستن تو حکم ازلی را بگرداند و نه خنده ی من قضای کرده را رد گرداند پس لاقبض و لابسط و لاطمس ولاانس و لامحو و لامحق و لاعجز و لاجهد جز آن نباشد که تقدیر بودست و حکم رفته والله اعلم. (کشف المحجوب، ص490) اضداد را در کنار یگدیگر به شرطی باید بپذیریم که از مبدأ حق باشد.

احمد غزالی در رسالة الطیر بعد از آن که بیان می کند که مرغان خواستند سیمرغ را به شاهی بردارند پس از آن که از"ایشان را خبر دادند که ملک سیمرغ، در جزیره ی عزت و شهر کبریا و عظمت است، آرزومندی حضرت ملک، ایشان را، یک اندیشه و یک همت کرد و طوق شوق بر گردن افکند."(به نقل از منطق الطیر، تصحیح شفیعی کدکنی، ص120)"پس چون نومیدی ایشان محقق شد، منادی آواز داد که نومید نشوید."(همان، ص 122)

مولانا انتظار توفیق را وسیله ی فربهی امید واری می داند و می گوید:

تا خیال و فکر خوش بر وی زند                        فکر شیرین مرد را فربه کند

(مثنوی، دفتر ششم، ص1057)

گاهی قهر حق تعالی به بنده بیشتر ارتباط صمیمانه ی میان وی و حق را بازمی نمایاند. بنابراین مولانا به ما حالی می کند که ظواهر اتفاقات زندگی به خودی خود باز نمون چند و چون ارتباط دوست با ما نیست. ای بسا رنج‌ها که خداوند برای امتحان پیش می آورد، اگر ما در چنان احوالی از او نبریدیم و قطع امید نکردیم رستگاریم وگرنه نعمت‌های دنیاوی را در چشم او آن قدر نیست که با آنها میزان صمیمیت دوست را با خود تواند سنجید.  

"در بغداد درویشی دو بودند ازمحتشمان فقرا یکی صاحب قهر بود و یکی صاحب لطف و پیوسته با یکدیگر به نقار بودندی و هر یکی مر روزگارخود را مزیّت می نهادندی بر روزگار صاحب خود. یکی می گفتی لطف از حق به بنده اکمل اشیاست لقوله تعالی لطیف بعباده و دیگر می گفتی قهر از حق به بنده اکمل اشیاست لقوله تعالی و هو القاهر فوق عباده. این سخن میان ایشان دراز شد تا وقتی این صاحب لطف قصد مکه کرد و به بادیه فرو شد و به مکه نرسید. سال‌ها کس خبر وی نیافت تا وقتی یکی از مکه به بغداد آمد و وی را دید بر سر راه. گفت ای اخی به عراق شوی آن رفیق مرا بگوی اندر کرخ اگر خواهی تا بادیه را با مشقّت وی چون کرخ بغداد ببینی با عجایب آن بیا و بنگر اینک بادیه اندر حق من چون کرخ بغدادست. چون آن درویش بیامد و مر آن رفیق وی را طلب کرد و پیغام بگزارد؛ رفیق گفت چون باز گردی بگوی که اندرآن شرفی نباشد که بادیه مشقّت را اندر حق تو چون کرخ بغداد کرده اند تا از درگاه نگریزی عجب این باشد که کرخ بغداد را با چندان انعام و عجوبات اندر حق یکی بادیه گردانند با مشقّت تا وی در آن خرم باشد."(کشف المحجوب، ص 492و 493)  

حتی مولانا از خرافه‌های مربوط به امید هم یاد می کند:

مولانا وجود قهر و لطف حق هر دو را به اعتبار"سَبَقَت رحمَتی غَضَبی"نشانه ی دلبستگی خداوند به امور بندگان به شمار می آورد و می داند اگربه چشم عاشقی در آن دوگانه نگریسته آید وجود هر یکی در کار از وجود دیگری لازم تر و واجب تر است. به عبارت دیگردر قهر حق نیز لطف او پنهان است:

خنده از لطفت حکـایـت می کنــد                   ناله از قــهرت شکایت می کند

ایــن دو پیـغام مــخالف در جـهان         از یکی دلبــر روایــت می کند

غافــلی را لطــف بفــریـبـد چنـان         قهر نندیشـد جنـایــت می کند

وآن یکی را قــهر نــومیدی دهــد                   یأس کلــی را رعایــت می کند

عشــق مــانـند شــفیعی مــشفقی        این دو گمره را حمایت می کند

شکرها داریم زین عشق ای خـــدا          لطف‌هــای بــی نهایت می کند

هر چه ما در شکر تقصیری کنیــم                    عشق کفــران را کفایت می کند

کوثر است این عشق یا آب حــیات                    عمر را بی حـد و غایت می کند

در میان مجرم و حق چــون رسول                    بس دوادو بـس سعایت می کند

بس کن آیت آیت این را بر مخوان           عشق خود تـفسیر آیت می کند

                                                   (کلیات شمس، ش 821، ص 334)

هر گونه که به گذار عمر خویش نگاه کنیم همان گونه خواهد بود. با وجود چنین حقیقتی پیداست که نگرش امیدوارانه به گذار زندگی به مصلحت ماست. و امید ما روند عمر را معنا می بخشد و آن را مطبوعیت می دهد:

عمــر بــر امیــد فــردا می رود            غافــلانــه سـوی غوغا می رود

روزگــار خــویش را امــروز دان             بنگرش تا در چه سودا می رود

گه به کیسه گه به کاسه عمر رفت          هرنفس از کیسه ی ما می رود

(کلیات شمس، ش 823، ص 335)

مولانا حتی معتقد است بعد از مرگ هم باز خواهد گشت:

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست                چرا به دانه ی انسانت این گمان باشد‌؟

کدام دلو فرو رفت و پــر بــرون نــامد               زچاه، یوسف جــان را چـرا فغان باشد‌؟

(کلیات شمس ،ش911، ص 367)

در پایان جلد سوم مثنوی پس از بیان داستان جوانی که سال‌ها عاشق زنی بود و پس از هفت سال تحمل فراق، شبی از ترس پاسبان، به باغی می گریزد و یار خود را در آنجا می یابد و به جان عسس دعا می کند:

چون دری می کوفت او از سلوتی،            عاقبــت در یــافت روز خــلوتــی

جَست از بیم عسس شب او به باغ،          یار خود را یافت چون شمع و چراغ

(مثنوی،دفتر سوم، ص621)

ابیاتی می آورد که حکایت از این می کند که اگر حتی بنده به فکر کار خود نباشد، خدا هوای او را دارد:

سایه ی حق بر سر بنده بود،                  عـاقبت جـوینده یـابنده بود

(مثنوی،دفتر سوم، ص 621و622)

در این حکایت نتیجه می گیرد که همه ی بدها، خوبی ای در اندرون خود دارند:

پـس بـد مطلـق نباشد در جهان،            بد به نسبت باشد این را هم بدان

مولانا در فیه مافیه هم این اندیشه را بیان کرده است:

در زمانه هیچ زهر و قند نیست                        که یکی را یا دگر را بند نیست

(مثنوی،دفتر چهارم، ص 548)

مـولانا معتقـد است که وقـتی خدا بـخواهد چیزی را بـه کـسی بـرسـاند، اندکی از آن را بدو وا می نمایاند و او را در کار می آورد. آن گاه کار را به خود او وا می گذارد:

       عاشـق هــر پیــشه و هــر مـطلبـی                حــق بیالـــود اول کــارش لبی

چون بدان آسیب در جست آمــدنــد                پیش پاشان مـی نهـد هر روز بند

چون درافکندش به جست و جوی کار                 بعد از آن در بـست که کابین بیار

هم بـر آن بـو مــی تنند و مــی روند                هر دمی راجی و آیس مــی شوند

هــر کــسی را هست امیــد بـــری                 که گشادنـدش در آن روزی دری

بــاز در بستندش و آن درپـــرســت                 بـــر همان اومید آتش پا شدست

(مثنوی، دفترچهارم، ص628)

این اندیشه را در مقدمه منثورمثنوی برجلد دوم درمی بینیم:"اگر جمله ی حکمت الهی بنده را معلوم شود در فواید آن کار، بنده از آن کار فرو ماند و حکمت بی پایان حق ادراک اورا ویران کند بدآن کار نپردازد، پس حق تعالی شمّه ی از آن حکمت بی پایان مهار بینی او سازد و او را بدآن کار کشد که اگر از آن فایده هیچ خبر نکند هیچ نجنبد زیرا جنباننده از بهرهای آدمیان است که از بهر آن مصلحت کنیم و اگر حکمت آن بر وی فرو ریزد هم نتواند جنبیدن چنانک اگر در بینی اشتر مهار نبود نرود و اگر مهار بزرگ هم فرو خسبد و آن شی ءٍ الا عِندنا خَزاینُهُ وَ ما نُنَزّلهُ اِلا بِقَدرمعلوم، خاک بی آب کلوخ نشود و چون آب بسیار باشد هم کلوخ نشود، وَالسَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ اَلمیزان، به میزان دهد هر چیزی را نه بی حساب و بی میزان الا کسانی را که از عالم خلق مبدل شده اند و یَرزُق مَن یَشاءُ بِغَیرِ حساب شده اند وَمَن لَم یَذُق لَم یَدُر."

صـد هـزاران بـار بـبـریــدم امید           ازکه؟ ازشمس این زمن باور کنید

(مثنوی، دفتردوم، ص252)

این بیت در عین حال که مکرر نومید شدن شاعر را از بازیافت معشوق بیان می کند مکرر امیدوار شدن او را به یافتن وی در خود دارد. کسی می تواند صد هزاران بار نومید شود که صد هزاران بار امیدوارشده باشد. اصولاً عشق مستلزم تسلسل خوف و رجا و تکرار بی گسست آنهاست:

یکدم نمی روی که دل هرزه گرد من                  تـا بـازگشتن تـو به صد جا نمی رود

بنابراین برای عاشقان نه تنها قهر معشوق و یأس حاصل از آن نامطلوب نیست که به لطف وی و امید پی آیند آن غلظت و معنا می بخشد همان گونه که مادر با دالی کردن لذّت دیدن‌های خویش را به میانجی پنهان کردن‌های خویش بالا می برد.

یأس و امید عاشقان در تسلسلی ناگسستنی با یکدیگرند:

برنشین ای عزم و منشین ای امید           کـز رسولانش پیاپــی شــد نوید

(کلیات شمس، ش 825، ص 336)

نومیــد مشــو جانــا کـاومیــد پـدیـد آمد                            

اومـید هـمه جــان‌هـا از غیــب رسید آمد

نومـید مشـو، گــر چـه مریم بشد از دستت                  

کان نور کـه عیسی را بـر چــرخ کشید آمد

نومــید مشـو ای جان در ظلمت این زندان                   

کـان شاه کـه یوسف را از حبس خرید آمد

یعقوب بـرون آمــد از پــرده ی مستـوری          

یوسـف کــه زلیخـا را پـــرده بـدریـد آمد

ای شب به سحر بآرده دریا رب و یا رب تو          

آن یـا رب و یـا رب را رحـمـت بشنید آمد

ای درد کهـن گشتـه، بـخ بـخ کـه شفا آمد                  

وی قـفل فــرو بستـه بگـشا کـه کلیـد آمد

ای روزه گــرفتــه تـو از مــایــده ی بــالا                            

روزه بگشا خوش خوش کان غره ی عید آمد.

خامش کن و خامش کـن زیرا که ز امر کـن        

آن سکتــه ی حیرانــی بــر گفتُ مزید آمد.

(کلیات شمس، ش 631، ص 268)

مولانا ضمن داستان حضرت علی که دشمن خدو بر رویش می اندازد و مولا شمشیر خود را فرومی افکند بیان می کند که خصم می پرسد:

در محل قهر، این رحمت ز چیست‌؟                   اژدهــا را دسـت دادن، راه کیست؟

(مثنوی،دفتر اول، ص187)

حضرت علی پاسخ می دهد:

تـو منـی و من توام ای محتشم!             تو علی بودی علی را چون کشم‌؟

(مثنوی، دفتر اول، ص189)

سپس می گوید تو گناه کردی اما گناهت از هر طاعتی بهتر بود:

بس خجسته معصیت کان مرد کرد                    نی ز خاری بر دمد اوراق ورد!؟

مولانا نشان می دهد چه بسا راه بهشت از دوزخ می گذرد. او درباره ی یاران فرعون می گوید فرعون اصحاب خود را به سحر ساحران می کشانید اما همین موجب ارشادشان شد:

نــی بـه سحـر ساحـران فرعونشان،                            مـــی کشید و گشت دولت عـون شان!

گر نبودی سحــرشان و آن جـحود                              مـــی کشیـدیـشان بـه فـرعـون عنــود

کــی بـدیـدنـدی عـصـا و معجزات                   معصیت، طـاعت شـد ای قـوم عُصــات!

ناامیدی را خــدا گــردن زده است                             چون که اینجا معصیت، طاعت بده است

(مثنوی، دفتر اول، ص189)

برای مولانا انسان، در کشتی امن حمایت الهی است و نیازمند دلواپسی نیست:

صد امید است این زمان بردار گام            عاشقانه، ای فتـی خّـــل الــکلام

(مثنوی، دفتر چهارم، ص652)

وی بر این باور است که زمان در بیان عیان امور ناتوان است وهرگز پرده ی عیان را نمی تواند بجنباند:

ور شود صد تــو، که باشد این زمان                   که بجنباند به کف پرده ی عیان

وای بر وی گـر بــسایــد پــرده را!                             تیـغ اللّهــی کنــد دستش جدا!

دست چه بود خود سرش را بر کَنَد                              آن سری کز جهل سرها می کُند.

(مثنوی، دفتر چهارم، ص651)

بعد از توضیح و آوردن تمثیل خاله را خایه بدی خالو شدی، می گوید:

از زبان تا چشم کاو پاک از شک است،                صد هزاران ساله گویم، اندک است!

و سپس به این مطلب که بعد مکانی مانع نقش بندی‌های حق تعالی و تأثیر گذاری او بر مخلوقات نیست، تأکید می ورزد و تأثیر افلاکیان بر خاکیان را به میانجی نور مثل می آورد:

هیــن مشو نــومید نــور از آسمان                            حق چو خواهد می رسد در یک زمان

صـد اثــر در کــان‌ها از اختـــران،                            مــی رسانــد قــدرتــش در هر زمان

اختــر گــردون ظلـم را ناسخ است                   اختــر حق در صفاتــش راســخ است

چرخ پانصد سـالـه راه ای مستعـین                   در اثـــر نــزدیــک آمــد بــا زمیـن

سـه هـزاران سـال و پانــصد تا زحل                 دم بــه دم خاصیتـــش آرد عــمــل

درهمش آرد چـو ســایــه در ایــاب                 طــول سایــه چیــست پیــش آفتاب

وز نـفـوس پـاک اخـتـر وش مـــدد                 سـوی اخــترهای گـردون مـی رسـد

ظــاهـر آن اخـــتــران قــوّام مـــا                    بــــاطـــن مــا گشتـه قـــوّام سـما  

(مثنوی، دفتر چهارم، ص651) 

مولانا در داستان درویشی که برای درویش دیگر، با تمثیل خدا را توصیف می کند و می گوید دست چپش آتش و دست راستش آب بود و هر که به سوی آب می رفت به آتش و هر که به سوی آتش می شتافت به آب می رسید به بیان این نکته می پردازد که ترفند حق در هر چیزی عکس خود است:

گفــت درویــشی بـــه درویشی کـه تــو          

چــون بــدیـدی حـضرت حــق را بــگو

گفـت بـــی چـون دیـدم امـا بـهـر فــال          

بـــاز گــویــم مـخـتــصـر آن را مثــال

دیــــدمــــش ســمــت چـــپ او آذری                  

ســوی دســت راســت جـوی کــوثــری

ســوی چپش بس جـهان سـوز آتــشــی          

ســوی دســت راستش جــوی خـوشــی

ســوی آن آتــش گـروهـی بـــرده دسـت                  

بهــر آن کــوثـر گــروهــی شـاد ومسـت

لیــک لعـب بــازگــونــــه بــود سـخـت         

پـیـش پــای هــر شـقــی و نـیـکــبخت

هر کـه در آتــش هـمــی رفـت و شـــرر                   

از مــیـان آب بــــر مـــی کـــرد ســـر

هــر کــه سـوی آب مــی رفــت از میان          

او در آتش یـافـت مـــی شــد در زمــان

هــر کــه ســوی راسـت شـد و آب زلال          

ســر زآتــش بـــرزد از ســوی شـمــال

وآنــک شـــد ســوی شــمال آتـشــین          

سر بــرون مــی کــرد از ســوی یمیــن

کـم کسـی بــر سرّ ایــن مـضـمــر زدی           

لاجــرم کــم کــس در آن آتــش شدی

جــز کــسـی کـه بـر سرش اقبال ریخت           

کـو رها کــرد آب و در آتــش گریــخت

کـــرده ذوق نــقــد را مــعبـود خلــق            

لاجــرم زیــن لعــب مغبــون بود خلق

جوق جوق وصف صف از حرص و شتاب             

محترز زآتــــش گــریــزان ســوی آب

لاجــرم زآتــش بــرآوردنـــد ســـــر             

اعـتـبـارالاعـتـبـار ای بــــی خبـــــر

بانـگ مـی زد آتـش ای گیـجـان گــول            

من نــیم آتش منـم چـشمـه ی قبــول

چشم بندی کـــرده انـد ای بـی نــظـر            

در مــن آی و هـیـچ مـگـریــز از شـرر

ای خـلیــل اینـجا شــرار و دود نـیست            

جز که سحر و خدعه ی نــمرود نـیست

چــون خـلیل حــق اگــر فـرزانــه ی             

آتــش آب تـســت و تـو پــروانــه ی

جــان پــروانــه هـــمــی دارد نــدا                        

کای دریــغا صـد هــزارم پـــر بــدی

تــا همــی ســوزیـد زآتـش بـی امان                        

کــوری چــشــم و دل نــامـحــرمان

بر من آرد رحــم جـاهــل از خـــری                        

مـن بـر او رحـــم آرم از بینـش وری

خاصه این آتـش کـه جـان آب‌هـاست                        

کــار پــروانـه بـه عـکس کـار مـاست

او بـبـــینــد نـــور و در نــــاری رود             

دل بـبـینــد نـــار و در نــوری شــود  

تـــا ببـیـنـی کـــیـست از آل جـلیل                       

ایـن چنــین لعـب آمــد از رب جـلیل 

(مثنوی، ج 5، ص 841 و 842)

گشتــه اســت زبـان گـــاو، ناطق،                             در حــمد و ثنــا و شـــکر آری

عذرت نبـــود ز یــأس از آن کــاو،                            بخشد بــه کلـوخ خـوش عذاری

با برگ شـد آن کلوخ و جان یافت،                     در شکــر نمـــــود جان سپاری

صد میوه، چو شیـشه‌های شــربت،                             هر یک مزه ای به خوش گـواری

بعضــی چــو شــکر اگــر شکوری،                            بعضی ترش انـد اگــر خمــاری

خامــوش نشیــن و مستمـع باش!                             نــی واعـظ خلــق شو نه قاری

(دیوان شمس، ش 2748، ص 1021)

در این غزل ضمن توصیف آمدن بهار به این نتیجه می رساند که هر نظاره گر بهار باید امیدوار به رحمت پروردگار باشد چرا که:

آن که خاک تیره را بستان کند                        رحمتش هر درد را درمان کند

مولانا در باره ی حمله ی تاتارها می گوید نباید از خرابی‌هائی که آنان به وجود آورده اند دلتنگ بود، چون بی گمان در خرابه گنج هست:

تتار اگر چه جـهان را خراب کرد به جنگ 

خــراب، گنــج تو دارد، چرا شود دلتنگ‌؟

جهـــان شکست و تو یار شکستگان باشی           

                                                 کجــاست مست ترا ازچنین خرابی ننگ‌؟

فلــک ز مستی امر تو روز و شب در چرخ

زمیــن زشادی گنج تو خیره مانده و دنگ

وظیفــه ی تــو رسیــد و نیافت راه ز در،          

زهی کــرم کــه ز روزن بکــردیش آونگ

شنیده ایم که شاهان بــه جـنگ بستانند،          

ندیده ایم که شاهان عطا دهند به جنــگ

ز سنگ چشمه روان کرده ای و می گویی  

بیا عطا بستان، ای دل فسرده چو سنگ

(کلیات شمس، ص 516، ش 1327)

می گوید من دانه ای آسمانی ام و سر انجام رو به سوی افلاک خواهم شتافت:

من، دانه ی افلاکم یک چند در این خاکم

چـون عـدل بهـار آمـد سـرسبـز شود دانه

(کلیات شمس، ص 867، ش 2319)

عشق همه ی در‌ها را خواهد گشود:

یـک دسته کلید است به زیر بغل عشق              

از بــهـر گشـائیـدن ابــواب رسـیــده

(کلیات شمس، ص 872، ش 2336)

فرجام همه ی هستی‌ها را چون مختوم به حضور دوست است نیک می بیند:

بـه مقـناطـیس آیـد آخــر آهــن،                            

به سوی کهـربــا آیـد یقیــن کــاه

(کلیات شمس، ص 873، ش 2339)    

خود را غلام ساعت نومیدی می خواند زیرا نقدینه ی ساعت امید است و این شأن و اهمیت امر منفی را بالا می برد یعنی باعث می شود که روان ما هجر را عزیزتر از وصل و قهر را لذیذتر از لطف در یافت کند و به راستی که داشتن چنین پنداشتی از قهر و لطف حق تعالی قهر و لطف را به لطف والطف بدل می کند یعنی اگر لطف او مطبوع و خواستنی است قهر او مطبوع تر و دوست داشتنی تر است:

دهـان بـه گوش مـن آرد به گاه نومیدی            

چه می کند سرو گـوش مرا به شهد لبی

غلام سـاعت نـومیـدیم کــه آن سـاعت،           

شـراب وصل بتـابـد ز شیشه ی حــلبی

(کلیات شمس، ص 1128، ش 3049)

در فراق شمس همواره امیدوار است که باز گردد.حتی خبر مرگ وی را نمی پذیرد و می گوید:

آن دشمن خورشید بـر آمـد بـر بــام               

دو دیده فـرو بست کـه خورشید بمرد

در مقطع غزلی گوید:

امید است ای دل غمگین که ناگاهان در آید او

تو این جان را به صد حیله همی کن داردارای دل

(کلیات شمس، ش1339، ص520)

در غزلی دیگر چشم به راهی یاران را برای آمدن شمس بیان می کند:

نـشسته انـد در امــید او قــطار قـــطار            

اگــر زلطـف نــمایـد کــرم زهـی اقبال

میان لشکر هجران که تیغ در تیـغ است             

سپــاه وصــل بــرآرد عـلـم زهـی اقبال

(کلیات شمس، ش 1356، ص 526)

به گــوش دل پنـهانی بگفت رحمت کل   

که هرچه خواهی می بکن ولی زما مسکُل

تو آن مــا و من آن تو همچو دیده و روز   

چــرا روی زبــر مــــن بهر غلیظ و عتل

بگفت دل کـه سُکستن زتــو چگونه بـود  

چگونـه بــی دهــل زن کنـد غـریـو دهل

همه جهان دهل اند و توی دهل زن و بس           

کجا روند ز تو چــونک بستـه است سبیل...

ازین غم ار چه ترش روست مژده‌ها بشنو

که گر شبی! سحر آمد و گر خـماری مـل

(کلیات شمس، ش1358،ص 526)

ای بســا از نـــازنـینـان خــارکـــش     

بــر امـید گـــلـــعــذار مـــاهــوش

ای بسا حمّال گشتـه ست پشـت ریش     

از بـرای دلبــر مـهــروی خـــــویش

کـرده آهنــگر جمــال خـــود سیـاه     

تا که شب آیـد ببــوســـد روی مــاه

خواجه تا شب بر دکـانی چــار میــخ      

زآن که سروی در دلش کرده است بیخ...

هر که را بـا مــرده ســودائــی بــود،    

بـــر امـید زنـــده سیمــائــی بــود

آن دروگـــر روی آورده بــه چــوب،      

بـــر امـید خــدمــت مهــروی خوب

(مثنوی، دفتر سوم، ص410)

به هر حال نا امیدی را ابزار رونق بخشی به همه ی امور عالم از جمله کارهای اقتصادی و پیشه‌ها به شمار می آورد و اعتقاد دارد مردان سرتاسر روز را به امید و شوق آن که شب ساعتی چند در کنار شریک خود آرام گیرند، سرگرم کار و فعالیت اند.

نکته ی جالب این است که مولانا میان عشق و امید احساس یگانگی می کند. عشق تجلی اش در عاشق همان امیدوار شدن به معشوق است. به همین دلیل در داستان زاهد و زن که زاهد کنیزی داشته و خاتون نسبت به وی و رابطه احتمالیش با شوی حسادت می ورزید. یکباره با کنیزک به حمام می رود و در آنجا می بیند طشت را بـا خود نیاورده کنیـز را مـی فـرستد امـا بعد از دقایقی یادش می افتد که شوهرش در خانه تنهاست. با سرعت خود را به خانه می رساند از آن سو هم زاهد و زن که سال‌ها چنین خلوتی را منتظر بوده اند، با هم شیرین می آمیزند. مولانا در وصف حال کنیز و خاتون در ارتباط با زاهد می گوید:

آن ز عشقش جان دوید و این ز بیم                   عشق کو و بیم کو‌؟ فرقی عظیم!

(مثنوی، دفتر پنجم، ص 933)

چنان که پیداست عشق را همانند امید در مقابل بیم آورده است.

می توان به استناد مثنوی از خر با علامت اختصاری اف اف یاد کرد:

همچو آن زن کاو جماع خر بدید.            گفت آوه! چیست این فحل فرید!

(مثنوی، دفتر پنجم، ص 996)

باید در خواستن اصرار ورزید، همه ی عبادت‌ها و نیایش‌ها و شعائر، بهانه‌هایی برای خواستن اند و خواستن مصرّانه بی گمان بی امیدی نمی تواند بود. درغزل- داستانی از زنی یاد می کند که از عباس دیس می خواهد که به او تکنیک گدایی مؤثری یاد دهد. عباس می گوید: حالا، حال تعلیم را ندارد و چون زن بسیار می گرید و مصر می شود، می گوید: همین شیوه: گریستن و مصرّانه خواستن بهترین شیوه ی گدایی است:

زنی درویش آمد سـوی عباس                         که تعلــیمم بده نوعـی گدایی

من مسکین دمی دارم فـسرده                         نـدارم روزیــی از ژاژخــایــی

مـرا یک کَدیه ی گرمی بیاموز                         که تـو بس نـر گـدا و اوستایی

(کلیات شمس، ش2710،ص 1005)

مولانا در اینجا سخن زن را رها می کند و توضیح می دهد که انبیاء در طلب روزی‌های آسمانی عباس دیس اند:

بــدان کــه انبیا عباس دیــس اند                             در استــرزاق آثــار سمـــائی

ز انــواع گـدایـی‌هــای طــاعــات                             که برجوشد بدان، بحر عطایی،

ز صــوم و از صلات و از منــاسـک                             ز نــهی منــکر و شیــر غزایی

عباس دیس به زن پاسخ می دهد:

بـدو گـفتـا بــرو کـیـن دم مـلـولم                  ببر زحـمت مکـن طـال بقـایی

مکــرر کـرد آن زن لابــه کـــردن                             کـه نـومیـدم مکن ای لالکایی!

عباس باز از پاسخ دادن تن می زند تا سرانجام زن می گرید و می گوید اگر جواب ندهی طفلانم از گرسنگی می میرند. آن گاه عباس می گوید:

بسی بگریست، پس عبــاس گفتش:                             همیــن را باش کاستاتر ز مایی

دو عباس اند با تو این دو چــشمت                             تلیـــن القــاسیین بــالبکــایی

به آب دیده چـون جنت توان یافت،                             روان شو، چیز دیگر را چه یابی!

که آب چشم بـا خــون شهیــدان                              بــرابــر مــی روند انـدر روایی

کسی را که خــدا بخـــشید گریه،                    بیــامــوزیــد راه دلــگشــایی

(کلیات شمس،ص 1005، ش 2710)

در غزلی که در توصیف بهار است چنین سخن می گوید که از سرما شکایت می کردی بهار آمد. کلاً مدلول این غزل این است که دوست شکایت بندگان خود را بی پاسخ نمی گذارد:

شکایت‌ها همی کردی که بهمن برگریــــز آمد!    

کنون برخیز و گلشن بین که بهمن برگریــز آمد

ز رعــد آسمــان بشنــو تــو آواز دهـــل یعنی                      

عروســی دارد ایــن عالم که بستان پر جهیز آمد

بیا و بـزم سلــطان بین ز جرعه خاک خندان بین

که یاغی رفـــت و از نصرت نسیم مشک بیز آمد...

سپاه گلشـــن و ریحــان بحمــدالله مظفـــر شد  

کــه تیغ و خنــجر سوسـن در این پیکار تیز آمد

چو حلوا‌های بی آتش رسید از دیگ چوبین خوش

سر هــر شــاخ پــر حلــوا بـسان کفچـلــیز

بــه گــوش غنـچه نیلوفر همی گوید که یا عبهر!  

بـه استیــز عــدو مــی خور که هنگام ستیز آمد

(کلیات شمس، ص 256، ش 598)

بعضی از غزلیات مولانا حاکی از آن است که خداوند بسیاری از اوقـات جوینـده را به مطلبی می رساند که بسی فراتر از خواسته ی اوست. مثلا یعقوب از بوئیدن پیراهن یوسف تنها امیدوار بود که بوی پسر را بشنود امّا، بینائی چشمانش را باز یافت:

باران سحــرخیزان تــا صبــح کـی دریابد                    تـا ذره صفـت ما را کی زیـر و زبر یابد

آن بخـت کـرا باشد کــاید بــه لب جویی           تا آب خورد از جو خود عکـس قمر یابد

یعقوب صفـت کـی بـود کـز پیرهن یوسف           او بـوی پسر جــوید خـود نـور بصر یابد

یا تشنــه چـو اعــرابی در چه فکند دلوی           در دلـو نگالینــی چـون تنـگ شکر یابد

یا موســی آتش جــو کارد به درختی رو             آید که بــرد آتش صد صبـح و سحر یابد

در خــانـه جهد عیسی تا وارهد از دشمن            از خانـه سـوی گــردون نـاگاه گذر یابد

یا همــچو سلیمــانی بشکـــافد ماهی را            انــدر شکــم مــاهــی آن خاتم زر یابد

شمشیر به کف عمر در قــصد رسـول آید            در دام خـدا افتــــد وز بخـت نظـر یابد

یا چـون پسر ادهــم راند به ســوی آهو             تا صید کنـد آهـو خـود صیــد دگـر یابد

یا چون صدف تشنه بگشاده دهــان آیـد             تا قطره به خود گیرد در خویش گهر یابد

یا مرد علف کش کو گردد سوی ویران‌ها               ناگاه به ویرانی از گنــج خبــر یابد                                                                           (کلیات شمس، ص 258، ش 598)

تمام این غزل به مواردی اشاره دارد که جستجو گری امید واران به نتایجی غیر منتظره می انجامد.

تصوف، خواندن، پیش از نوشتن است. همین است که جلال الدین گفته است:

دفتر صوفی سواد و حرف نیست،             جز دل اسپید همچون برف نیست

صوفی، از همین دفتر می خواند، از همین دفتر روایت می کند. از همین دفتر سپیدی که جای پای هیچ نوشتاری بر آن نیست. تصوف، در حقیقت، آئینه را در تصویر غوطه دادن است نه تصویر را در آئینه زندانی کردن است:

در همش آرد چو سایه در ایاب،                        طول سایه چیست پیش آفتاب

وز نفوس پاک اختر وش مــدد،                        سوی اختر‌های گردون می رسد

ظاهـــراً آن اخــتران قــوّام ما،                       بـاطن مــا گشتــه قـــوّام سما

(مثنوی،ج4، ص 651)

جهان مولانا، جهانی است که یکایک اجزایش در ارتباطات نامتناهی با یکدیگر پیوند خورده اند و همه با هم و با تأثیر کردن و تأثیر پذیرفتن از یکدیگر، به سوی یگانه شدن با کلّ خویش در گذارند. میان فوق و تحت، زمین و آسمان، تن و جان، ملک و ملکوت داد و ستدی مستمر در کار است:

گر زلیخا بست درهــا هــر طرف،                     یافت یوسف هم ز جنبش منصرف

باز شد قفل و درو سدّ شـد ناپدید                     چون تـوکّل کــرد یوسف بر جهید

گر چه رخـنه نیست عالم را پدید،                     خیره یــوسف وار مــی بـاید دوید

تا گشایــد قفـل و در پیـدا شود،                      سوی بی جائی شمـا را جــا شود

(مثنوی،دفتر پنجم، ص 876)

این شعر، مصداق از تو حرکت از خدا برکت است. یعنی وظیفه ی ما امید بستن به گشایش درها و حرکت کردن بر وفق امید خویش است. در آن صورت حق وظیفه ی خود را که در گشائی است به انجام خواهد آورد.

مولانا اعتقاد دارد که خداوند بندگان را ذوقی می دهد که آنان را به زندگانی امیدوار می کند و چنین است که این ذوق بندگان گناهکار را به رحمت حق امیدوار می دارد:

جمــله گنــاه مجــرمان چون برگ دی ریزان کند

در گــوش بــدگویــان خــود، عذر گنه تلقین کند

بعد ادامه می دهد:

گـویــد بــگو یــا ذالــوفا اغــفر لذنب قــد هفــا          

چــون بنده آیــد در دعــا او در نــهان آمین کند

آمین او آنست کــو انـــدر دعــا ذوقــش دهـــد          

او را برون و اندرون شیرین و خوش چون تین کـند

ذوقست کندر نیــک و بــد در دست و پا قوت دهد

کین ذوق، زور رستمـان جــفت تـــن مسکین کند

با ذوق مسکین رستـمـی بــی ذوق رستــم پر غمی

گر ذوق نبود یار جــان جــانرا چه با تمکیــن کند‌؟

(کلیات شمس، ص 236، ش528)

این ذوق بی گمـان چاشنـی حـق اسـت که در آدمی تعلق خاطر به امری در آینده را فراهم می آورد و همان امیدواری است امیدوارئی که حق پشتوانه ی آن است.

مولانا چاشنی خوردگی را که موجب امیدواری است مایه ی حرکت و جنب و جوش می بیند و آدمیان را به کودکانی مانند می کند که اول از درس خواندن خود حاصلی نمی یابند و به زور به مکتب می روند اما چون از رنج شان، به مزدی رسیدند، به رغبت و اشتیاق به مدرسه می شتابند:

کودکان را می بـری مکتب بــه زور                             زآن که هستند از فوایـد چــشم کــور

چون شود واقف به مکتب مــی دود                             جانــش از رفــتن شکفــته مـی شود

می رود کودک به مکتب پیچ پیــچ                             چـون نـدیـد از مــزد کار خویش هیچ

چون کند در کیسه دانگی دستمزد                    آن گهان بی خواب گردد شب چو دزد

(مثنوی، دفتر سوم، ص 610)

مولانا تقریبا حرفش این است که صاحبدلان دست خدا را خوانده اند و در یافته اند که با روی آوردن به رنج و منفی می توان به گنج و مثبت رسید:

بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی            آمـوخت کـه یوسف را در قعر چهی یابد

آن اشتر بیچاره نومید شــده است از جـو            مــی گردد در خرمن تا مشت کهی یابد.

(کلیات شمس، ص 259، ش599)

اما نادانان که همیشه به دنبال مثبت و گنج اند، عکس مطلوب را به حاصل می کنند چون شتری که جویان جو است و ناچار به کاه قانع می شود.

بعد از بیان داستان"ربودن عقاب موزه ی مصطفی علیه السلام را و بردن بر هوا و نگون کردن می گوید:

عبرت است آن قصّه ای جان مر تو را                 تــا کــه راضــی باشی در حـکم خدا

تا کــه زیــرک بــاشی و نیـکو گمان،                چـــون ببینی واقعــه ی بـد ناگهــان

دیـگــران کــردنــد زرد از بیــم آن،                تــو چــو گل خندان گه سود و زیان...

هــرچ از تــو یــاوه گــردد از قـضا،                  تـــو یقیـــن دان کــه خریدت از بلا

ما التَّصـوف‌؟ قــال وجــدان الفــرح                  فـــی الفــؤاد عنـــد اَیتــان الفـــرح

آن عقــابــش را عــُقابی دان که او                   در ربــود آن مـــوزه را زآن نیکـــخو

تا رهــانــد پــاش را از زخـــم مار،                 ای خنک عقلی کــه بــاشد بـــی غبار

گفت: لا تـأسوا علــی مــا فــاتـکم،                           اِن اَتــی الســرحان واردی شــاتــکم

کــان بــلا، دفــع بــلاهــای بزرگ                  وآن زیان منـع زیــــان‌هــای بــزرگ

(مثنوی، دفتر سوم،ص544و5454)

قند شادی، مــــیوه ی بــاغ غــم است             آن فرح زخم است و آن غم مرهم است.

غم چو بینی در کنارش کش چو عشق               از ســـر ربــوه نــظر کـــن در دمشق

(مثنوی، دفتر سوم، ص568)

چند بیت بعد تمثیل زیبای حمّالان را می آورد:

جنگ می کــردند حــمّالان پــریـر،                 تو مکش تا من کشم حملش چو شیر

زآن که زآن رنجش همی دیدند سود،                 حمل را هــر یک ز دیــــگر می ربود

(مثنوی، دفتر سوم، ص568و 569)

مولانا تبدلات و تبدیلات را موجب ارتقاء و رشد می داند و می گوید تو از آغاز تا اکنون در کار تکامل بوده ای بنابراین چندان بر بقا مچسب و قدر فانی شدن‌های مکرر خود را بدان. بعد از آن که بیان می کند که خدا دائماً کائنات را دچار تبدل می کند می گوید:

تـو از آن روزی که در هست آمدی،                             آتشی یـا بــاد یــا خــاکی بــدی

گــر بــر آن حالت تــو را بودی بقا،                            کـی رسیــدی مـر تو را این ارتقا‌؟

از مُبدَّل هــستی اول نــمـــانـــد،                  هستی ای بهتــر به جای آن نشاند

همچنین تا صــد هــزاران هست‌ها،                            بعــد یکــدیــگر، دوم بــه زابتدا...

این بقــاهــا از فــناهـــا یــافتـی،                            از فنــا اش رو چـــرا بــر تافتی‌؟...

چـــون دوم از اوّلـینت بهــتر است،                  پس فــنا جــو و مُــبدَّل را پرست

صد هزاران حشر دیـدی ای عنــود،                            تـا کنـون هر لحظه از بـدو وجــود

از جــماد بــی خــبر ســوی نـما                             وز نـما ســـوی حـیــات و ابتــلا

باز سوی عقــل و تمییزات خــوش،                            باز ســـوی خارج این پنج و شش...

در فنـاهــا ایــن بقــاها دیــده ای،                            بـر بقــای جسم چون چفسیده ای

هین بده ای زاغ این جان، باز باش!                    پیش تــبـدیل خــدا، جـانباز باش!

تازه می گیر و کهن را مــی سپــار                             که هر امسالت فزون است از سه یار

(مثنوی،دفتر پنجم، ص 859 و860)

حتی عدم را امید عابدان می خواند:

یُخرج الحــیَّ مــن المـیت بدان،            کــه عــدم آمــد امیــد عــابــدان!

مرد کارنده که انبارش تهی است،            شاد و خوش نه بر امید نیستی است‌؟

(مثنوی،دفتر پنجم، ص 871)

در داستان نخجیران و شیر، از زبان نخجیران می گوید:

ما عیال حضرتیم و شیر خواه،                          گفت: الخَـلق عیــالٌ لــــلاله

آن که او از آسمان باران دهد،                          هم تواند کو زرحمت، نان دهد

(مثنوی، دفتر اول، ص46)

در دفتر سوم زیر عنوان بیان آن که ایمان تقلّد خوف است و رجاء گوید:

داعی هــر پیشه اومیـــد است و بوک               گر چه گردنشان ز کوشش شد چو دوک

بــامــدادان چــون ســوی دکان رود                بـــر امیـــد و بــــوی روزی مــی دود

بــوک روزی نبــودت چـون می روی؟               خــوف حــرمــان هست تو چونی قوی؟

خوف حــرمــان ازل، در کسب لــوت،               چون نکردت سست اندر جـست وجوت؟

گوئی گر چه خوف حرمان هست پیش                هســت انــدر کــاهلی ایـن خوف بیش

هســت در کــوشش امیــدم بیــشتر،               دارم انــدر کـــاهــلی افــزون خــطــر

(مثنوی، دفتر سوم، ص536)

در همین دفتر سوم می گوید:"خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد." اَمَّن یُجیبُ المُضطر اذا دعاهُ، اضطرار، گواه استحقاق است."

آن نیــاز مریـــمی بــودسـت و درد                 کـه چنـان طفلی سخن آغاز کرد

جــزو او بــــی او بــرای او بــگفت،                 جزو جـزوت گفت دارد در نهفت...

هــر چــه رویــد از پی محتاج رُست                 تـا بیابـد طالبی چیزی که جست

حـق تعــالــی گــر سمـاوات آفرید،                 از بــرای دفــع حـاجـات آفـرید

هـــر کــجـا دردی دوا آن جـا رود،                  هر کجـا فقــری نوا آن جــا رود

هر کجا مشکل جــواب آن جــا رود،                 هر کجـا کشتی است آب آنجا رود

آب کم جـو تشنــگی آور بــه دست                 تا بجوشــد آبــت از بــالا و پـست

تـــا نــزاید طــفلــک نــازک گــلو،                کی روان گردد ز پستــان شیــر او

(مثنوی، دفتر سوم،ص 542)

مولانا می گوید: عاقبت جوینده یابنده است. یعنی هر که به یافتن چیزی امیدوار باشد و آن را بخواهد و بجوید آن را خواهد یافت. اصلاً طلب خان نخستین سلوک عارفانه است واین هیچ جز امیدوار بودن به وصال دوست نیست:

سایه ی حــق بــر سر بنــده بــود،        عاقبت جــوینده یــابنــده بــود

گفت پیغمبر که چــون کوبــی دری،       عاقبت زان در بـرون آید ســری

چون نشینــی بــر سـر کــوی کسی       عاقبت بیــنی تـو هم روی کسی

چون ز چاهـی می کنی هر روز خاک،       عاقبت انـدر رســی در آب پـاک    

جمله دانـند ایـن اگـر تــو نگــروی،       هر چه می کاریش روزی بـدروی

سنگ بر آهـن زدی، آتــش نجست،                  ایـن نبــاشد ور ببــاشد نادرست

(مثنوی، دفتر سوم،ص 621)

در اینجا نشان می دهد که خواستن و امید بستن بنا به تجارب میلیاردی انسان‌ها نتیجه عشق است هر چند موارد نادری به خلاف آن هم هست. بعد می گوید: بر نادر حکم نکنید و کسانی را که موارد نادری را که پاره ای کسان خواسته اند و ناکام مانده اند، را ملاک کار خود قرار می دهند یاران بلعم باعور و شیطان می شمارد:

آن که روزی نیستـش بخـت و نـجات                 ننگرد عقلــش مـــگر در نـــادرات

کان فلان کس کشت کرد و بر نداشت                 وآن صدف برد و صدف گوهر نداشت

بلــعم بــاعــور و ابــلیــس لعــیــن               ســود نــامـدشان عبــادت‌ها و دین

صــد هــزاران انــبـیــا و رهـــروان                ناید انــدر خــاطــر آن بــد گــمان

این دو را گیرد کـه تــاریــکی دهــد                در دلــش ادبــار جــز این کی نهد‌؟

بس کسا که نــان خــورد دلــشاد او                 مــرگ او گــردد بگیــرد در گــــلو

پس تو ای ادبار! رو هــم نان مخور!                    تا نیفتی همچـو او در شـــور و شــر

تو بــدان تــا در کجــا افتــاده ای‌؟                  گــر نـــه محــرومی و ابــله زاده ای

ایــن جــهان پــر آفتــاب و نور ماه                  او بهشته سر فرو بـــرده بـــه چـــاه

کــه اگـر حق است پس کو روشنی‌؟                 سرزچـــه بـــردار و بنــگر ای دنـی!

جمله عالم، شرق و غرب آن نور یافت                 تا تو در چاهی نخواهد بــرتــو تافــت

چه رها کن! رو بــه ایــوان وکــروم                            کم ستـیز اینجا بـدان کــه اللّجُ شوم

هین مگو کاینک فلانی کشت کــرد                             در فلان سالـی ملــخ کشتش بخورد،

پس چرا کارم که اینجا خـوف هست                            من چـرا افشانم ایــن گندم زدست؟

وآن که او نگذاشت کشــت و کار را                             پر کنـــد کـــوری تــــو انــبار را

چون دری می کوفـت او از ســلوتی                             عاقبــت دریـــافت روزی خلوتــی

جست از بیــم عسس شب او به باغ                             یار خود را یافت چون شمع و چراغ

گفت سازنـــده ی سبب را آن نفس                            ای خــدا تو رحمتی کن بر عسس!

نــاشنــاســا تو ســبب‌ها کرده ای                             از در دوزخ بـــهشتــــم بــرده ای

بــهر آن کـــردی سـب این کار را                              تـــا نــدارم خـــار من یک خار را

در شــکست پـــای بخشد حق پری                  هــم ز قـــعر چـــاه بگـشاید دری

تـــو مـبین کـه بر درختی یا به چاه                 تو مرا بیـن کــه منــم مفتــاح راه

(مثنوی،دفتر سوم، ص620 و621)

سامانه ی ذهنی ملّای روم همه جا امیدواری را باز می نمایاند حتی خطاها را میانجی‌های بجا برای رسیدن به صواب می شناساند. در پندار او حتی اگر سال‌ها از وزش امید، نومیدی به دست کرده باشیم و هیچ دلیلی در عالم واقع برای تداوم امیدواری خویش نبینیم باز هم باید گام زن شاهراه امید بمانیم و بدانیم که آخر خط امید هست و گشایش. حتی اگر خردمندان نیز امیدواری ما را خوش باوری، ساده لوحی و در مجموع خوش خیالی به حساب آورند باز هم صرفه با امید است و وظیفه ی ماست که لجوجانه دست بردار از شیوه ی خویش نباشیم:

گـر نبـودی میـل و امید ثمر،                          کی نشاندی باغبان بیخ شجر؟

(مثنوی،دفتر چهارم،ص 651)

این امید بدان روست که علت غایی همواره برعلل دیگر مقدم است. مولانا خود پس از بیان این نسبیت گفته است:

پس به معنی آن شجر از میوه زاد،                     گر به صورت از شجر بودش ولاد

(مثنوی،دفتر چهارم،ص 651)

گفت: لابــد دُرد را صــافی بــود                      زین دلالت، دل به صفوت مـی رود

دُرد عسر افــتاد و صافش یسر او،                      صــاف چون خرما و دُردی بسر او

یسـر با عسرت هـین آیس مباش                    راه داری زیــن ممــات اندر معاش

(مثنوی،دفتر پنجم، ص 839)

نخودی را که در دیگ کدبانو از جوشیدن آب بالا می جهد و معترض است به کدبانو و کدبانو به او می فهماند این هم محض لطف است که به او دارد و می خواهد او را از جماد به سوی جانوری و انسانیت بکشاند. نشان می دهد همه ی ناملایمات از سوی حق محض مهربانی است.

و بدین ترتیب نشان می دهد همه ی روند‌های عالم روی در کمال دارند. بنابراین کسی که به تکامل باور دارد خود به خود همواره امید بهی خواهد داشت و از هیچ ناملایمتی از میدان به در نخواهد رفت.

آن کدبانو به نخود بی قرار در دیگ می گوید:

آن ستــی گوید ورا که پیش از این                            مــن چو تــو بودم ز اجزای زمین

چـــون بنـــوشیدم جهـــاد آذری                             پس پذیـــرا گــشتم و اندر خوری

مدّتـــی جوشیــده‌ام انــدر زمــن                            مدّتی دیـــگر درون دیــگ تــــن

زین دو جوشش قوّت حس‌ها شدم                     روح گشتم پس تــو را اُستـــا شدم

در جــمادی گفتمی زآن می دوی                    تا شــوی علــم و صفــات معنــوی

چون شـــدم من روح پس بار دگر                   جوش دیگر کـن ز حــیوانــــی گذر

(مثنوی،دفتر سوم، ص 515)

پهلوانی و قـدرت و پـر دلی را بـرای زیستـن معنوی بسـنده نمی بیند از زبان پیامبر به علی این گونه سفارش می شود که امید نجات بخش است:

گفت پیغمبر، علی را کـای علی،                                    شیر حقی، پهلوانی، پر دلی،

لیک بر شیری مکن هم اعتمید،                         اندر آ در سایه ی نخل امید.

واین نخل امید، مرشد بالاتر از خویش است. ادامه می دهد:

انــدر آ در ســایــه ی آن عاقلی                      کــش نــدانــد بـرد از ره ناقلی

چون گرفتی پیر، هین تسلیم شو!                      همچو موسی زیر حکم خضر رو!

(مثنوی،دفتراول، ص 147)

امید اعتماد بر می انگیزد:

تــرک اغـــلب دخـــل را در کشــت زار،          

بـــاز کـــارد کــه وی است اصـــل ثمار

بیشتــر کـــارد خـــورد زان انـــدکـــی                   

کـــه نـــدارد در بــــــروئیــدن شکــی

زان بیــفشاند بــه کشتــن تــرک دست،          

کآن غله ش هم زآن زمین حاصل شدست

کفــشگر هــم آنــچه افــزایـــد ز نــان،          

می خــرد چـــرم و ادیـــم و سختـــیان

کـه اصـــول دخلـــم اینـــها بـــوده اند،                   

هــم از اینــها مــی گشـــاید رزق بنــد

دخـــل از آنـــجا آمـــدستش لاجـــرم،                    

هـــم در آنــجا مـــی کنـــد داد و کرم

(مثنوی،دفتر پنجم، ص 776)

همین امید بنده به رحمت پروردگار موجب بخشایش حق تعالی است.می گوید: در روز قیامت بنده در جوابات خطایات درشت که کوه از آنها گوژ پشت می شود:

بنده گویـد: آنچــه فرمــودی بیــان،                 صــد چنــانم صـد چنانم صــد چنـــان

خود تو پوشیدی بتـر‌ها را به حــلـم                  ور نه می دانــی فضیــحت‌ها بــه علــم

لیک بیرون از جهاد و فعـل خویــش،                 از ورای خیــر و شــر و کفــر و کـــیش

وز نیــاز عــاجزانـــه ی خویشتــن                  وز خیال و وهم من یـا صــد چــو مــن

بودم امیــدی بــه محض لــطف تو                   از ورای راســت بــاشــی یــــا عُـــتو

بخشش محضــی ز لــطف بی عوض،                 بودم امیــد ای کریـــم بـــی غــــرض

رو سپـس کــردم بـدان محض کرم،                  ســـوی فعـــل خویـــشتن مــی ننگرم

ســوی آن امـید کـردم روی خویش                  کــه وجـــودم داده ای از پیــش بیــش

خـلــعــت هستــی بـدادی رایـگان،                 مـــن همیـــشه معتـــمد بــودم بر آن

چـون شمارد جـرم خـود را و خـطا،                            محــض بخشایـــش در آیـــد در عطــا

کــای ملایــک بـاز آریــدش به ما،                            کــه بـــدستش چشـــم دل سـوی رجا

لاابــالـــــی وار آزادش کــنیـــم                             وآن خطاها را همـــه خــط بــر زنیـــم

لاابـــالی مرکســی را شــد قبــاح                            کــش زبـــان نبـــود ز عـذر و از صلاح

آتــشی خـــوش بـرفروزیم از کرم،                            تا نمانــد جــرم و زلّــت بیــش و کــم

(مثنوی،دفتر پنجم، ص 915)

در داستان کنیزک، زرگر را امیدوار می کنند که از شهر خود هجرت می کند. امید همیشه مثبت نیست گاه که با طمع در می آمیزد منفی است. پزشک الهی، با امید دادن به کنیزک او را رام کرد:

وعده‌ها و لطف‌های آن حکیم                          کرد آن رنجور را ایمن ز بیم

(مثنوی،دفتر اول، ص 179)

شیطان آدمی را از آینده می ترساند اما وی باید به گذشته نگاه کند و بداند که آینده هم همان گونه خواهد بود: بعد از بیان داستان گاوی که همه روزه علفزاری را می چرید و شب را ترسان بود که فردا چه بایدم خورد می گوید این گاو همان نفس آدمیزاد است:

نفس آن گاو است وآن دشت این جهان               کـاو همی لاغر شود از خوف نان

که چه خواهم خـــورد مستقبل عجب‌؟              لــــوت فردا از کجا سازم طلب‌؟

سال‌ها خوردی و کــم نــامد زخـــور،               تــرک مستقبل کن و ماضی نگر!

(مثنوی،دفترپنجم، ص 840)

نـومیـد نیـم گر چـه زمــن بـبریدی،                یـا بـر سـر مـن یـار دگــر بـگـزیدی،

تا جان دارم غم تو خـواهـم خــوردن،                بـسیــار امیــدهــاست در نــومیدی

(کلیات شمس، ص 1446)

دو دیـده در عـدم دوز و عـجب بیـن،                زهــی امــیـدهــــا در نـــاامـیـدی

(کلیات شمس، ص 989، ش 2663)

می گوید انبیا، دریافته اند که بلاها در درون خود خوشی و انبساط دارند بنابراین نسبت به پیش آمدهای منفی مثبت می اندیشند:

بـرخـوردم از زمانه چو او خورد مـرمـرا               در بحر عــذب رفتم و وارستم از عذاب

آن را که لقمه‌های بـلـاهـا گـوار نیست،              زآن است کو ندید گوارش ازاین شـراب

زیــن اعتماد نــوش کنــند انبـیـا بلا،              زیرا کـــه هیچ وقت نترسد از آتش آب

(کلیات شمس، ص 161، ش309)

عیش جهان را پیسه می داند و معتقد است برای رستن از چنبره ی اضداد باید عاشق آن یگانه شد:

عــیش جهــان پیسـه بود گاه خوشی گاه بدی              

عاشــق او شــو که دهــد ملکــت عیــش ابدی

چون که سپید است و سیه روز و شب عمر همه،

     عمر دگر جءو که بود ساده چــو نــور صــمدی

(کلیات شمس، ص 911، ش 2454)

با توجه به یگانگی مبدأ خیر و شر و غم و شادی هیچ جائی برای نومیدی نمی بیند

زآن سوئی کآمد محنت هم از آن سوست دوا،       

هم ازو شبهه ی تست و هم ازو حجت تست

هــم خمار از مــی آیــد هــم ازو دفـع خمار،             

هــم ازو عسرت تست و هم ازو عشرت تست ؟؟/

(کلیات شمس، ص418، ش )

در غزلی با ردیف کالصبر مفتاح الفرج می گوید:

ای دل فرو رو در غمش کالصبر مفتاح الفرج،        

                                                   تا رو نماید مرهمش کالصبر مفتاح الفرج

(کلیات شمس، ص 232، ش 519)

از ردیف قرار دادن چنین حکمتی پیداست سراینده با تمامت باطن خود امید به کارگشایی صبر و انتظار بازبسته است همان گونه که غزل حافظ با ردیف غم مخور چنین کارکردی دارد:

آنها کــه شب و صبحــدم آرام نــدیــدنــد        ناگاه فتـــادنــد بــر آن گنــج گهــر بر

موسی همه شب نور همی جست و بــه آخر                   نوری عجــبی دید بــه بالای شجـــر بر

یعقوب وطن سا خت به جان طره ی شب را                    تــا بــوسه زد آخـر به رخ و زلف پسر بر

(کلیات شمس، ص 412)

امید به مسبب الاسباب باعث سود است:

بــر امیــد خیــال گـوهـر تـو،                       جاذب هـر مسـی چــو قـلابـم

بـر امیـد مــسبـب الـاسبـاب،                         ره زن کــاروان اسـبـابـــــم

(کلیات شمس، ص 660، ش 1751)

ابلیس هم به رحمت حق امیدوار است:

ابلیس ز لطف تــو امــید نــمی بــرّد؛     هر دم ز تو می تابـد در وی املی دیگر!

فــرعون ز فرعــونی آمنتُ به جان گفته    برخرقه ی جان دیده زایمان تکلی دیگر

خورشــید وصال تــو روزی به حمل آید   در چرخ دلم یـــابد بـرج حملــی دیگر

اجزای زمین را بین برروی زمین رقصان     این جوق چو بنشـیند آیـد بَــدلی دیگر

(کلیات شمس، ص 409، ش 1028)

شمس درمکالمه با مولانا می گوید که نترس و به لطف من امیدوار باش:

گفتا که مترس آخر نی منت همی گویم              کز باغ جمال ما هم بربخوری هم بر

(کلیات شمس، ص 411، ش 1033)

ظاهراً خطاب به متکلم معروف مسلمان امام فخررازی که اعتقاد به ماالتراب و ربّ الارباب دارد می گوید:

تــو مــگو مــا را بــدان شــه بار نیست            با کریمان کارهـــا دشـــوار نیــست

چو آب و روغن با هر کی مرغ آبی نیست             که زهره طالعم و شـُکر سُــکر تـأثیرم

ز خـلق من آن خواهم که شُکر سُکر کند            دگر همه به تو بخشیدم ای بک و میرم

(کلیات شمس، ص 656، ش1738 )

کس کیسه میفشان گو! کس خرقه میفکن گو‌؟     

اومیــد کــی ضایــع شــد از کیـسه ی ربانی!

از کیسه ی حق گردون صد نــور و ضیــا ریزد،    

بــگذر زفلــک بـــر رو گـــر در خور آن خوانی

(کلیات شمس، ص 958، ش 2573)

مولانا می گوید اگر من ظلومی و جهولی کردم و بار امانت را بر داشتم تنها به امید یاری تو بود:

حمّال آن امانت کان را فلک نپذرفت                  گشتم به اعتمادی کز لطف تست باری

(کلیات شمس، ص 1091)

تمام رنج‌هایی که در روند زندگانی با آنها رویاروی می آییم همه مقدمات شکوفایی ماست. همه صیقل خدایی است تا از آهن ما، آیینه برآورد. بنابراین رنج همواره درآمدی بر کامیابی است. او در غزلی نشان می دهد که هر رنجی سرانجام نتیجه خواهد داد:

چــنین بــاشد چـنیــن گــویــد منادی           کــه بــــی رنــجی نبینـی هیچ شادی

چــه مــایــه رنـــج‌ها دیدی تو هر روز،            تـأمــــل کـــن از آن روزی کــه زادی

چه خون از چشم و دل‌ها بر گشاده است              کــــه تــا تــو چشــم در عالم گشادی

خــداونــدا اگـــر آهــــن بـــدیـــدی            از اول آن کشــاکــش، کــش تو دادی

ز بــیــم و تــرس، آهــن، آب گشــتی،            گـــدازیــدی، نــپــذرفتــی، جمــادی

ولیــک آن را نـــهــان کـــردی ز آهن،            بــه هــر روز انـدک انــدک می نهادی

چــو آهـــن گشــت آئینــه بـــه آخر،            بـــگفتـــا شــکر ای ســلطان هــادی!

(کلیات شمس، ص 995، ش 2680)

عاقبت همه ی نا خوشی‌ها را خوش می داند.

جهان را جهان امید نامتناهی می شمارد و نومیدی را به هیچ وجه جواز نمی دهد:

جـهان پیـر را گفـتـم جوان شـو!                     ببین بخت جوان، تـا کی قدیدی‌؟

بیا امیـد بیـن کـه نــیک نبـود،                      در ایـن امــید بـی حد نا امیدی!

(کلیات شمس، ص 997، ش 2685)

کـی گفت که آن زنده ی جاوید بمرد‌؟                کــی گـفت کـه آفـتـاب امیـد بمرد‌؟

آن دشـمن خـورشید در آمـد بـر بام،                دو دیده ببست و گفت خورشید بمرد!

(کلیات شمس، ص 1338، رباعی ش806)

حق را رحمت مطلق می داند و معتقد است آدمی باید امر خویش را بی دغدغه به او وا گذارد و بداند که خدا مادری است که اگر خون فرزند خود را می مکد جز به قصد خیر حجامت نیست:

نکند رحمت مطلق به بلا جان تو ویران،              نکند والـده مـا را زپـی کینـه حجامت!

                                                                          (کلیات شمس، ص 191، ش 405)

دل پر امید کن و صیقلیش ده به صفا                 که دل پاک تو آئینه ی خورشید فرست

           (کلیات شمس، ص 193، ش 409)

مولانا روش عشق را روش بخش بی پایان می شمارد:             

روش عشــق روش بخــش بــود بی پـــارا        

خوش روانش کند ار خود ز من صد ز منست

(کلیات شمس، ص 193، ش 410)

در غزل زیر مولانا دعوت می کند که گریه کن هرچند که اثری بر آن مترتب نمی بینی اما بدان اثردار است:

از گریه ی خود چه داند آن طفل             کانــدر دل ها چــه دارد آثـــار؟

می گرید بــــی خبــر و لیکــن            صد چشمه ی شیر از او در اسرار!

بگــری تــو اگـــر اثــر نــدانی            کز گریه ی تست خــلد و انــهار!

(کلیات شمس، ص 418، ش 1050)

حتی بر افلاک رفتن روان آدمی را قبل از مرگ ممکن می انگارد:

نمی بینم تو را آن مردی و زور               که بر گردون روی نارفته درگور!

بعد می گوید: خود را دست کم مگیر:

تو را زلفی است به از مشک و عنبر                    تو ده کَل را کلاهی ای برادر!

کله کم جو چو داری جعد فــاخــر                   کلــه بـــر آسمـان انداز آخر!

(کلیات شمس، ص 720، ش 1917)

این امکان زنده بر آسمان شدن، همان اندیشه ی ایران باستانی است که در شاهنامه، پایان کار کیخسرو به آن باز می خوریم. زال و بزرگان ایران کیخسرو را به سخره می گیرند که می خواهد زنده با یزدان ملاقات کند. مولانا می گوید:

من بی تو نیم و لیک خواهم                 آن با تویی یی که هست پنهان

شب پرتــــو آفتاب هم هست               خاصــه بــه تموز گرم و تفسان

قانع نــــشود بــه گرمــی او                جز خفاشــی ز بیــم مــرغــان

گرمی خواهند و روشنی هـم                 مــرغـــان کــه معودنــد با آن

(کلیات شمس، ص 722)

بنابراین هیچ تنابنده ای از تأثیررحمت حق بی نصیب نیست اما خاصّان نصیب مضاعف دارند. از خورشید حتی شب پرگان برخوردارند اما دیدار جمال وی را تنها به بینایان ارزانی داشته اند:

هــر خــوشی کــه فـوت شد از تو مبـاش انـدوهگین     

کو بــه نقــشی دیــگر آیــد ســوی تو می دان یقین

نی خوشی مـر طفــل را از دایــگان و شیــــر بــود؟      

چــون بــریــد از شیــر آمــد ســوی خمـرو انگبین!

این خوشی چیزی است بی چــون کــاید اندرنقش‌ها؛

گردد از حقـــه بـــــه حقــه در میــان آب و طیــن

لطف خود پیــدا کنــــد در آب بــــــاران نــاگهـان؛

باز در گلشن بــــر آیـــد ســـر بـــر آرد از زمیـــن!

گــه زراه آب آیــــد گـــــه ز راه نــــان و گــوشت؛

گــه ز راه شاهــد آیــــد گـــه ز راه اســب و زیـــن

از پـــس ایـــن پـــرده‌ها نـــاگـــاه روزی ســر کند               

جمله بت‌ها بشکنــد آنــک نه آن است و نـــه ایــن!

(کلیات شمس، ص 727،ش 1937)

همه ی پدیدارهای عالم در پوسته‌های حسی شان، هیچ جز رحمت پروردگار در حق آدمی نیستند. همه روپوش‌های رحمت حق اند و سرانجام پس از کمال پذیرفتن و پاره پاره عریان شدن (استریپستیز)، رحمت حق از همه ی صورت‌ها رسته، به میانجی دل عارف دریافت می شود:

خمار و خمر یک استی ولی الف نگذارد               الف چو شد زمیانه ببین خمار چه باشد!

(کلیات شمس، ص 363، ش 901)

این الفی که خمر را خمار می کند نه الف قامت یار که الف خود بینی و خود رایی است که اگر از خمار برداشته شود، شرابی مستی بخش خواهد بود. بنابراین مایه ی همه ی یأس‌ها و دلزدگی‌های ما آدمیان دراین جهان همین خود را به حساب آوردنهاست وگرنه از خود برآی، رستی!

جهان، جشن عروسی مجردات در عالم بالاست وصورتی در زیر دارد هر چه در بالاستی:

هر حیاتی که یک دمش عمر است                     چون بر آید ز عشق شد جاوید.

یک عروسیست بر فلک که مپرس                      ور بپرســـی بپـــرس از ناهید.

زین عروسی خبر نداشت کـــسی،                    آمــدند انبیا بـــه رســـم نوید!

(کلیات شمس، ص 393و392، ش 975)

امید، زایان انتظار است و انتظار زاده آمده، امید مجدد با خود خواهد آورد و امید مجدد بازآمده، انتظار را درمی افزاید و این الی غیر النهایة، بهی را دم افزون خواهد کرد. منظور جلال الدین از"تا قیامت هم تمام نشود"بیان این استدلال است که بهی و بهروزی حاصل ازتداوم انتظار است:

هــر کــه بهــر تـــو انـتظار کند                              بخــت و اقبـــال را شکار کند

بهر باران چو کشــت منتظر است،                     سینــه را سبز و لالــه زار کند

بهر خورشید کآن چو منتظر است،                     سنگ را لعــــل آبـــدار کنـد

انتــــظار ادیــــم بهــر سهیــل،                    انــدرو صــد هـــــزار کار کند

آهــنی کانــتظار صیــقل کـــرد                     روی را صـــاف و بـی غبار کند

زانـتــظار رســول تیــغ علـــی،                     در غزا خــویش ذوالفـــقار کند

انـتظــار جنــیــن درون رحــم،                     نطفه را شــــاه خوش عذار کند

انتظــار حبـــوب زیــر زمیـــن،                     هــر یـــکی دانــه را هزار کند

آسیــا آب را چــو مـنتظر است،                      سنگ را چست و بــی قرار کند

انتــظار قــبول وحــی خــــدا،                      چشــم را چشــم اعتـــبار کند

انــتظار نثــار بحــر کــــــرم،                       سینــه را دُرج دُر چـــو نار کند

شیــره را انتــظار در دل خُـم،                        بهـــر مغــز شـهـان عقــار کند

بی کنارســـت فضل منتظرش،                        رانـــده را لـایـق کنـــــار کند

تــا قیــامت تمـــام هم نشود،                        شـــرح آن کــانـتـظار یـار کند

زانتظارات شمــس تـــبریزی،                         شمس و نـاهـید و مـه دوار کند

(کلیات شمس، ص 396و395، ش 985)

مولانا معتقد است و امیدوار که همه ی ذرات عالم به کمال می رسند و اولیاءالله همه را به سعادت می رسانند همان گونه که افلاک کیمیا گری دارند:

کیمیای سعادت همه اند                      در همه فعل خود بدید کنند

کیمیایی کنند هم افلاک،                     لیک در مدتی مــــدید کنند

(کلیات شمس، ص 392، ش 973)

در مثنوی مولانا داستان شیخی را بیان می کند که بر مرگ فرزندان خود نمی گریست و اطرافیانش او را سنگدل می پنداشتند وی حدیثی از پیغمبر می آورد که شیخ‌ها شفیع امتان اند و بعد در جواب اعتراض زنش می گوید:

شیخ گفت او را مپندار ای رفیــق           که ندارم رحم و مهر و دل شفیــق

بر همه ی کفار ما را رحمت است            گر چه جان جمله کافر نعمت است

بر سگانم رحمت و بخشایش است            که چرا از سنگ‌هاشان مالش است

آن سگی که می گزد گویم دعـــا           کی ازین خو وا رهانش ای خـــدا

این سگان را هم در آن اندیشه دار          که نباشند از خــلایق سنـــگسار

زآن بیاورد اولیا را بر زمــــــین             تا کنــدشان رحمـــة للعـــالمین

خلق را خواند سوی درگاه خاص             حق را خواند که وافر کن خــلاص

جهد بنماید ازین سو بهر پنــد               چون نشد گوید خدایا در مبــــند

(مثنوی،دفترسوم، ص 472)

خلاصه اولیا، واسطه می شوند تا خدا همه ی گناهکاران را ببخشد کار آنان واسطه گی است از سویی مردم را به خدا می خوانند و از سوی دیگر در صورت عدم توفیق شفاعت بندگان پند ناپذیر را می کنند. خلاصه مولانا هم اعتقاد دارد که خدا کسی را به دوزخ نمی فرستد. مثل خیام که می گوید:

گوینـد کـه دوزخــی بــود عـاشق مست           

قولی است خلاف و دل در آن نتوان بست

گر عاشـق مسـت دوزخـی خـواهـد بـود            

فـردا بیـنی بهـشت را چـون کـف دست

آری همان گونه که افلاک، با کیمیا کاری شان اجرام اجسام خاکی را از نقصان به کمال می آورند، اولیاء الله هم روان بندگان را از حضیض کاستی به اوج کمال می رسانند.

همه ی علوم و فنون دنیاوی آخُرند وچسبیدن به آنها بدون اتصال به مبادی دانش‌های روحانی، حاکی از ناامیدی از عالم بالاست:

دام نان آمد تو را این دانش تقلید و ظن،              صورت عین الیقین را علم القرآن کند

پس زنومیدی بود کان کور بر درها رود،               داروی دیده نجوید جمله ذکر نان کند!

(کلیات شمس، ص 304، ش729)

و در جای دیگر گوید:

عشق ایمن ولایتی است چنانک                       ترس را نیست اندر او امید

(کلیات شمس، ص 392، ش975)

هیچ دلیلی برای مأیوس شدن وجود ندارد. حتی وقتی اتفاقات یأس انگیز برایمان می افتد باید بدانیم که آنچه اصل است سبقت رحمت حق بر غضب وی است که همگانی، همه جایی و مستدام است:

هـلــه نـومیـــد نباشـی کـه تـو را یـار بـراند

گـرت امـروز بـرانـد نـه کـه فــردات بـخوانـد؟

در اگـر بر تـو ببندد مـرو و صـبر کـن آن جـا      

ز پــس صبــر تـرا او بــــه سـر صـدر نشانـد

واگـر بـر تـو بـبنـدد هـمـه ره‌هـا و گذرهــا،                

ره پنـهـان بنـمـایـد کـه کــس آن راه نـدانـد

نه کـه قصاب بـه خنجر چـو سـر میـش بـبرد،     

نهلـد کشتـه ی خـود را کـشد آن گـاه کشانـد؟

چو دم مـیش نـمانـد ز دم خــود کُنـدش پُـر،    

تـو ببینــی دم یــزدان بـه کـجـاهــات رسانـد

بــه مثـل گفتــم ایـن را و اگـر نــه کـرم او،               

نـکـشد هـیـچ کسـی را و ز کـشتـن بـرهـانـد

همگـی مـلک سلـیمان بـه یکـی مـور ببخشد      

بــدهد هــر دو جـهان را و دلی را نــرمــانـد

دل مـن گرد جـهان گشت و نیابید مـثالــش،      

بـه که ماند بـه که ماند به که ماند به که مانـد‌؟

هله خـامـوش کـه بـی گفت ازین می همگان را   

بــچشــاند بــچشــاند بــچشــاند بــچشـــاند!

(کلیات شمس، ص 315)

چــه شود بیــش و کـم از ایــن دریا                بـنـده گــر پـاک و گـر پـلـــیـد آید

هـــر کـــــه رو آورد بـــدیــن دریا                گــر یـزیـد اسـت بـــایـــزیـــد آید

(کلیات شمس، ص 987، ش )

مبـر اومیـد کـه عمـرم بشـد و یار نیامد             بگه آید وی و بیگه نه همه در سحر آید

(کلیات شمس، ص 314، ش 762)

ای دل ســر آرزو بــه بـنـد انــدر بنـد              امـیـد بــه فضــل راهــنمـای انـدر بند

چون حاجـت تـو کــسی روا مــی نکند             نـومیـد مـشو دل بـه خــدای انـدر بـند

(کلیات شمس، ص 1315، رباعی ش 554)

در عین حال که جهان را قانونمند می بیند و جبرهای ازلی و ابدی را در کار، مطمئن است که آدمی اگر همت در مقصود می بندد بدان دست خواهد یافت. اصلاً این پاره ای از قانونمندی هستی است که خواستن در آن جز توانستن نیست:

شنیده ای که مهان کام‌ها بـه شـب یابند            

برای عشق شهنــشاه کــامیـــار مخسب

چو مغز خـشک شـود تـازه مغزیت بخشد                         

کـه جملـه مغز شوی ای امـیدوار مخسب

(کلیات شمس، ص162، ش 312)

گـر رنـج بشـد مشکل نومید مشو ای دل  

کـز غیب شـود حاصل انـدر عوض ابدالی

(کلیات شمس، ص973، ش2621)

ای دل ار محــنت و بلا داری                          بــر خــدا اعتـــمادهـا داری

این چنین حضرتی و تو نومید                          مکن ای دل، اگــر خـدا داری

رخت اندیشه می کشی هر جا                          بنگر آخر، جز او کـه را داری؟

لطف‌هایی که کرد چندین گاه                          یــــاد آور اگـــر وفــا داری...

هر سحر مر تــو را نــدا آیــد                         سـوی مـا آ، کـه داغ ما داری

(کلیات شمس، ص973)

ای درد دهـــــنــده‌ام دوا ده                         تــاریـک مـکن جهان، ضیا ده

درد تـو دواست و دل ضریرست                        آن چشـم ضریــر را صـفــا ده

نــومید همــی شود به هر غم                        نــومیــد شونــده را رجـا ده...

شکرش ده، وانـگهیش نعــمت                        صبــرش ده، وانـگـهش بلا ده...

این قفل تو کرده ای بریـن دل                         بـفـرست کـلیــد و دلـگشا ده  

(کلیات شمس، ص1239، ترجیعات ش 87)

هر چند فراق پشت امید شکست                       هر چند جفــا دو دست آمال ببست

نومید نمی شود دل عاشق مست                       مردم برسد به هر چه همت دربست

(کلیات شمس، ص1305، رباعی ش 438)

از لطف تو هیچ بنده نومید نشد                        مقبول تو جــز قبول جاوید نشد

لطفت به کدام ذره پیوست دمی                        کان ذره به از هزار خورشید نشد

(کلیات شمس، ص1313، رباعی ش 526)

سرهای درختان گل تر می چینند                     واندر دل خود کان گهر می بینند

چون بر سر پایند که با بی بــرگی                     نومید نگردنـد و زپــا می شینند

(کلیات شمس، ص1332، رباعی ش 733)

گر گـوهـر طاعـتی نسفـتم هرگز                      ور گـرد بـدی زدل نرفتــم هرگز

نـومیـد نـیم زبــارگــاه کــرمت                      زیرا که تو را دو من نگفتم هرگز 

(کلیات شمس، ص1353، رباعی ش 961)

چه شود بیش و کم ازاین دریا                          بنـده گـر پـاک و گر پلید آید

هــرکــه رو آورد بـدیـن دریا                          گـر یـزیـد است بـایـزیـد آید

(کلیات شمس،ص396، ش 987)

نـومــید مشــو امیــد میـدار ای دل                 در غیب عجایــب است بسیار ای دل

گر جمله جهان قصد به جان تو کنند                  تو دامن دوست را نه بگذار ای دوست

(کلیات شمس، ص1366، رباعی ش 1105)

نومید نیم گر چه زمــن بــبریــدی                            یـا بـر سـر مـن یـار دگـر بگزیــدی

تا جان دارم غم تـو خواهـم خوردن                            بـسیـار امیـدهـاست در نــومـیـدی

(کلیات شمس، ص1366)

            مولانا سرنوشت انسان را مجموعه ای شامل جبر و اختیار می داند و معتقد است کسی که در جبر مطلق به سر می برد انسان کامل یا عارف واصل است و همیشه به لطف حق امیدوار است و اعتراضی به او ندارد. مولانا این پدیده را بسیار زیبا بیان کرده است:

گـر مـرا ساغـر کند، ساغر شوم                      ور مرا خنـجر کند، خنـجر شوم

گـر مـرا چشمه کنـد، آبی دهم                      ور مـرا آتـش کنـد، تـابـی دهم

گر مـرا بـاران کند، خرمن دهم                      ور مـرا نـاوک کند، در تن جهم

گـر مـرا مـاری کند، زهر افکنم                      ور مـرا یـاری کند، خدمت کنم

من چو کلکم در میـان اصبعین                      نیستم در صفّ طاعت، بَین بَین

( مثنوی، ج6، ص 1232)

انسان به طور کلی موجودی است آینده نگر و همین آینده نگری او را با مرگ پیوند می دهد. از همین جا است که به اندیشه خلق جهان دیگر بعد از این جهان برای خود فرو می رود و آینده‌های مجهول را برای خود به گونه ای معلوم تصوّر می کند:

گر عاشـق روی قــیصر روم شوی                      امیــد بــود کــه حـی قیّوم شوی

از هجر مگو به پیش سلطان وصال                     می ترس کزین حدیث محروم شوی    

                                                                           (کلیات شمس، ص1441، رباعی ش 1922)

ز بـعـد وقـت نـومیـدی امید است                    به زیر کوری اندر سینـه دید است...

مـشـو نـومیــد از دشـنـام دلـدار                     که بعد از رنج روزه روز عیـد است

(کلیات شمس، ص174، ش 350)

تـا چـنـد خـرقه بر درم از بیم و از امید             

در ده شــراب و واخـرم از بیم و از امید

پیـش آر جــام آتـش انـدیشـه سوز را              

کـاندیشه‌هـاست در سرم از بیم و از امید

(کلیات شمس، ص354، ش 876)

چشمم همی پرد! مگر آن یار می رسد                دل می جهد، نشانه که دلدار می رسد

(کلیات شمس، ص 351)

وجود خرافه‌های گوناگون مانند این که عطسه به معنای صبر کردن برای رسیدن به نتیجه است، یا پریدن چشم نشانِ آمدنِ کسی است یا جفت شدن کفش‌ها حاکی از در رسیدن مهمان است و... همه گویای آن است فرهنگ عوام این سرزمین نیز برای امیدواری شأنی ویژه قائل است و در این فرهنگ آدمیزاد را به دنبال کسب بهانه برای امیدوار شدن می بینیم.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید