عضویت   تماس با ما

معنايي بالاتر از هنر

معنايي بالاتر از هنر

چقدر زيباست متفاوت بودن. به‌ویژه وقتي همرنگ جماعت شدن معنايش پذيرفتن ابتذال است. در قلمرو زندگي‌هاي معمولي شايد متفاوت بودن تك روي و جدا سر زيستن هنر نه عيب شمرده آيد، در قلمرو زندگي‌هاي هنري، كه تجلي‌گاه استثناها است چنين نمي‌تواند بود. چرا كه هنرمند در حقيقت خويش را در فلاخن خلاقيت خويش مي‌نهد و به دوردست انسانيت، انسانيتي كه متعلق به آينده و آينده‌ها و نمايشگر كمال است، پرتاب مي‌كند.

عالم هنر عالم زيستن‌هاي اعتباري و نشستن بر چهارپايه‌ي خور و خواب و خشم و نفرت و چشم پيش پاي خود دوختن نيست، آبستن كردن خط خشك زمان است، روييدن و روياندن، شكفتن و شكوفاندن، بارور شدن و بارور كردن است. خيره به دور دست‌ها ماندن و از فراسوي زمان آگاهي آوردن است.

با بينش صيقل خورده‌ي خودمان كه نگاه كنيم، هنر به خود آمدن و به خدايي رسيدن است. اول بار كه صداي او را كه از زندان جعبه‌ي تكنولوژي به آزادي مي‌انديشيد، شنيدم، حس كردم آب پاكي روي دست همه مي‌ريزد، حس كردم با بينايي عجيبي مي‌خواند، فكر كردم سر سپرده‌ي آز و نياز نيست. اين شد كه گذاشتم تا اين صدا در من پر و بال بگيرد، همه جاي جان مرا سير كند . گذاشتم تا تسخيرم كند و مرا از خود واگيرد. انگار صداي سخن عشق بود. همان صدا كه روزي به گوش خواجه رسيده و به زبانش گذاشته بود:

از صداي سخن عشق نديدم خوش‌تر                                 يادگاري كه در اين گنبد دوّار بماند

اين شد كه خواستم ببينمش، دل گواهي مي‌داد كه اين صدا تهي از معنا نيست. از حنجره‌اي بيرون مي‌زند كه صاحب آن اهل تامل و تعقل است. به محل كارش رفتيم تا سادگي‌اش را، كه حدس مي‌زديم، باور كنيم.

چندي پيش گفت‌وگويي كرده بود با اصحاب تصوير. در آنجا از گفته‌هايش چنين بر مي‌آمد كه تيغ از پي حق مي‌زند. نه چون ديگران جيغ از پي باطل.

گفته بود كه وقتي آواز مي‌خواند در حقيقت عبادت حق را به جاي مي‌آورد و احساس نزديكي به مبدا او را فرا مي‌گيرد. گفته بود، خواندنش ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد است و ما باور كرده بوديم، چرا كه ادعا به صدا مي‌مانست و صدا به ادعا. ما مي‌خواستيم به راي‌العين ببينيم و باور كنيم و به همين خاطر به سراغش رفته بوديم.

صميمانه‌تر اين مي‌بينم كه از خودش بپرسيم كه:

٭ تا چه حد در آن ادعاها صادق است؟

مي‌گويد:

- از خودتان بپرسيد. اگر حرف‌هاي من به دلتان نشسته باور كنيد وگرنه دروغ گفته‌ام. فكر مي‌كنم آنچه آن شب از زبان تصوير من شنفتيد به دور از رنگ و نيرنگ باشد، چون من خودم حس مي‌كنم كه وقتي آواز مي‌خوانم جز «او» هيچ‌كسي را حاضر و ناظر نمي‌بينم.

مي‌گويم:

٭ اين رسم در ميان صوفيان قديم است كه با حق به زبان شعر و آواز سخن مي‌گويند. روايت است كه: بوسعيد با حق به همين زبان مناجات مي‌كرده. حتا گاه به جاي اداي فريضه، رباعي و ترانه مي‌خوانده است. همان‌طور كه آن پير زنده دل به زيارت‌گر خويش گفته بود: به خدا امروز خواندن مكرر مصحف در من هيچ تاثير نكرد، اما اين ابيات عاشقانه و پر سوز كه تو خواندي جانم را به آتش كشيد.

شايد همين رسم است كه به صورت مناجات شب‌هاي ماه رمضان در ميان مسلمانان ايران جاري و ساري مانده است. در دل شب بر پشت‌بام مي‌روند و در گوشه‌هاي لطيف و پر حس موسيقيمان در حالي‌كه روي و دل با خدا دارند فرياد سر مي‌دهند كه:

شب خيز كه عاشقان به شب راز كنند                    گرد در بام دوست پرواز كنند

هر جا كه دري بود به شب، در بندند                      الّا در دوست را كه شب باز كنند

حتا از قول حق ندا در مي‌دهند كه:

بازآ، بازآ، هر آنچه هستي بازآ                               گر كافر و گبر و بت پرستي بازآ

اين درگه ما درگه نوميدي نيست                          صد بار اگر توبه شكستي بازآ

احساس مي‌كنم فضاي ذهني بانويي كه براي ديدارش آمده‌ايم سرشار از لحظه‌هاي پيش شده است. مي‌گويد:

- من هم در اين احساس با پيران تصوف و مناجاتيان شب زنده‌دار نزديكم. نه اين كه خود را هم‌تراز آنان بدانم، نه، آن ذره كه در حساب نايد ماييم، اصلاً خود هيچ نيستيم. اما حقيقت گفتني است و من حس مي‌كنم وقتي آواز مي‌خوانم، بين من و خداي من، نزديكي بيشتر است.

بعد از من مي‌پرسد:

- راستي شما وقتي آواز من را مي‌شنويد، حس نمي‌كنيد كه بعضي بندها از پاي جانتان باز مي‌شود؟ حس نمي‌كنيد كه به خدا نزديك‌تر شده‌ايد؟

ضمن اين كه از اين اعتماد به نفس كه اگر جز من كس ديگري نگران آن باشد با خودخواهي اشتباه گرفته مي‌شود، لذت مي‌برم و با سر او را تاييد مي‌كنم و او راضي‌تر سخنش را دنبال مي‌كرد:

- پس حرف‌هاي مرا، كه در آن مصاحبه گفته بودم باور مي‌كنيد؟ آن ادعا را پذيرفتيد و حمل بر غرور من نكرديد. مي‌خواهم اين بي‌ادعايي را هم بپذيريد و بر تعارف حمل نكنيد. خيلي‌ها فكر مي‌كنند كه من خيلي سواد دارم، در آثار عرفان و صوفيان تتبع زياد كرده‌ام. به هيچ وجه چنين نيست. سوادم حدود ديپلم ادبي است. زياد اهل مطالعه نبوده‌ام. سياه‌خواني هم نكرده‌ام، خلاصه‌اش خيلي چيز بلد نيستم، اما اين را بلدم كه اقرار به ناداني، ذره‌اي از دانايي هست. اصل اين است كه دوست دارم بدانم، از هر كسي كه در اين راه مرا ياري كند، ممنونم.

مي‌گويم:

٭ دانايي، در حقيقت براي آن است كه انسان بهنجارتر زندگي كند و از قديم گفته‌اند:

علم با عمل مطلوب است. حس مي‌كنم كه شما عملاً به يك زندگي بهنجار روحي نزديك شده‌ايد. آيا در احساسم اشتباه نكرده‌ام؟

مي‌گويد:

- راست مي‌گوييد. من بيشتر از هر چيز به تصفيه‌ي روح و تزكيه‌ي نفس خود فكر مي‌كنم. تظاهر، تبليغ، دروغ و استفاده از راه‌هاي نا‌مشروع براي تحميل خود به ديگران چيزهاييست كه من از آن گريزانم. يا تلاش مي‌كنم از آن گريزان باشم.

مي‌گويم:

٭ تا آنجا كه مي‌دانم شما ده- يازده سال پيش كار خواندن را در وزارت فرهنگ و هنر به صورت يك خواننده‌ي معمولي شروع كرده‌ايد. به نظر نمي‌آيد كه در آن زمان‌ها داراي حال و هواي امروز بوده باشيد و خواندن براي شما با عبادت يكسان باشد. از كي اين تغيير روحي در شما پيدا شده است و چه عاملي در اين تغيير تأثير اصلي را داشته است؟

مي‌گويد:

- نام خانوادگي من واعظي است، موسيقي در خانواده‌ي من همواره در خدمت دين بوده است. منظورم اين نيست كه حرفتان را رد كنم و بگويم كه با همين حال و هواها از مادر زاده‌ام. منظورم اين است كه بدانيد زمينه‌ي مستعد براي كسب اين حال و هوا داشته‌ام. از چهار سال پيش به اين طرف است كه حس مي‌كنم آواز خواندنم معنايي بالاتر از يك سرگرمي، حتا يك هنر، پيدا كرده است. كسي بوده است كه مرا از اين عالم به عالم ديگر برده است، كسي بوده است كه دست مرا گرفته و به سياحت دنيايي برده است كه همه چيز آن زلال، پاك و سرشار از صميميت است.

در طول اين چهار سال بيشتر سعي من بر اين بوده است كه در ضمن آن كه تمرين خواندن و خوب خواندن مي‌كنم، هرچه ممكن است به صفا، به يكرنگي نزديك‌تر باشم، فريفته نشوم و حضور قلبم را از دست ندهم. نمي‌دانم تا چه حد موفق شده‌ام همين را مي‌دانم كه ديگر براي رضايت خلق آواز نمي‌خوانم، بلكه براي عبادت حق فرياد مي‌زنم.

مي‌گويم:

٭ حرف‌هاي شما صوفيانه است و حاكي از آشنايي شما با سير و سلوك مريدان. عبادت در مكتب تصوف هيچ نيست جز جستن رضايت و شما مي‌گويي كه براي رضايت خلق نمي‌خوانيد: اين تناقض را چگونه توجيه مي‌كنيد؟

مي‌گويد:

- تناقضي در كار نيست. منظور من آنست كه در صورتي‌كه رضايت خلق و خدا با هم يكي نباشد خشنودي حق را ترجيح مي‌دهم. اما وقتي خشنودي خدا و خلق يكي است در آن صورت هم براي رضايت خلق و هم براي خشنودي خلق مي‌خوانم. خواهش مي‌كنم از حرف من اين را برداشت نكنيد كه آدمي مردم گريز هستم و تمام تمام زندگي‌ام در يك قفس ذهني مي‌گذرد. نه، آدم‌ها را دوست دارم، خيلي هم دوستشان دارم و تمام كوشش هم اينست كه به نوبه‌ي خودم كمكشان كنم كه از ابتذال فاصله بگيرند. البته اين كار قبل از آن كه به خاطر دوستي با آنان باشد، محض دوستي حق است.

مي‌گويم:

٭ از 25 سال اول زندگيتان در مقايسه با اين سال‌هاي آخر چگونه تصوري داريد؟

مي‌گويد:

- در آن سال‌ها من به تن زنده بودم، اما به روح نه. بنابراين آن سال‌ها همه در خواب گذشتند و جزو خاطره‌هاي مرده‌ي من شدند:

ايام خوش آن بود كه با دوست به سر رفت                         باقي همه بي‌حاصلي و خون جگري بود.

من دوباره به دنيا آمدم و در اين باززايي همه چيزم را ديگرگون شده مي‌بينم. دلم مي‌خواهد با آوازم بتوانم تا حدي كه ممكن است به آنان‌كه زمان را مثل «من» تا 25 سالگي نشخوار مي‌كنند و تهي مي‌گذرانند كمك كنم تا دوباره زاده شوند.

به ياد كتاب «تولدي ديگر» فروخ فرخزاد مي‌افتم.

اما چيزي در اين باب نمي‌گويم و پرسشي نمي‌كنم. فقط زير لب مي‌گويم: دوباره به دنيا آمدن، رستاخيز قبل از قيامت، برانگيخته شدن و ...

ادامه‌مي‌دهد:

- و چطور شد كه من دوباره متولد شدم؟ كششي در وجود من بود، گم گشته‌اي داشتم و نمي‌دانستم كيست و چيست؟ مرتب تلاش مي‌كردم تا آن چيزي را كه فكر مي‌كردم محتاج آنم پيدا كنم و چون به خدا ايمان داشتم و در خانواده‌ي مذهبي هم به دنيا آمده‌ام، فكر كردم كه فقط خدا مي‌داند گم شده‌ي من چيست. چيزي كه من نمي‌دانم او مي‌تواند به من بشناساند. بنابراين مستقيماً از خودش خواستم. لحظه‌ي «خواستن» الان هم به يادم هست . با چه تضرع و زاري به درگاهش رفتم و خواستم تا مرا هدايت كند و نگذارد گمراه شوم...

گفتم كه من روحی دنبال چيزي بودم كه نمي‌دانستم هست. چون واقعاً نيتم حق بود و با خدا معامله نداشتم صداي مرا شنيد و خيلي زود به من جواب داد. درست يك‌هفته يا دو هفته بعد كه الان دقيقاً يادم نيست، من هنوز در فرهنگ هنر بودم كه به وسيله‌ي مركز حفظ و اشاعه‌ي موسيقي ملي، كه من تا آن موقع هيچ ارتباطي با آن مركز نداشتم، براي اجراي كنسرتي به فرانسه دعوت شدم و از آن لحظه بود كه من با آن معنويت، با آن فلسفه‌ي خاصي كه آنجا پياده مي‌شد و مي‌شود آشنا شدم. از اين لحظه به بعد بود كه جست‌وجوي من به طور جدي آغاز شد و سرانجام به مصداق اين كه گفته‌ا ند:

سايه‌‌ي حق بر سر بنده بود                                  عاقبت جوينده، يابنده بود.

گمشده‌ي خويش را بازيافتم، از آن لحظه به بعد تمام زندگي‌ام دگرگون شد و هنوز هم دستورات مكتبي را كه در اثر آشنايي با آن گمگشته‌ام را پيدا كرده‌ام، اجرا مي‌كنم و فردا و پس‌فردا هم به همين گونه خواهم گذراند، چون از اجراي هر دستوري احساس خرسندي مي‌كنم و اثر مي‌بينم:

مي‌گويم:

٭ علت اين كه مردم هنر شما را پذيرا شده‌اند، چيست؟ مهارت در خواندن و تسلط بر تكنيك است، يا آن كه دليل ديگري براي آن سراغ داريد؟

مي‌گويد:

- تكنيك و مراعات قواعد و ضوابط موسيقي در بهتر خواندن مسلماً موثر است، اما من فكر مي‌كنم آنچه بيشتر پسند مردم را باعث آمده است، صداقت و صميميتي است كه در اثر آشنايي با تصوف و درويشي در من به وجود آمده است. من فكر مي‌كنم مردم در جستجوي معناي مطلوب خويش به موسيقي توجه مي‌كنند. من با كار خودم ثابت كردم كه موسيقي سرگرمي نيست، بلكه وسيله‌ايست كه مي‌توان با آن گرماي روح را هرچه بيشتر كرد. اگر ببينيد صداي من مقبوليت فراوان پيدا كرده. دليلش تنها خوشي آواز و توانايي من در مراعات قواعد نيست. همان‌طور كه گفتم چون براي حق مي‌خوانم صدايم در دل‌ها تأثير مي‌گذارد و همين اثر گذاري آشكار است كه كار مرا با خواننده‌هاي ديگر متفاوت مي‌سازد.

تلاش مي‌كنم كاري كنم كه روي ذوق مردم تأثير بگذارم. مردم را آسان پسند كرده‌اند، كوشش من آنست كه مشكل پسندشان كنم، چون دوستشان دارم. البته ادعا نمي‌كنم به آن غناي روحي رسيده‌ام كه همه‌شان را به يك چشم نگاه كنم. سعي مي‌كنم به آنجا برسم. اين نردبان بايد پله به پله طي شود. هرچه هست من مشتاق اوجم، مشتاق رسيدن به پشت‌بامم و مي‌كوشم هر روز به آن نزديك‌تر شوم. دوست داشتن همه‌ي آدم‌ها، دوست داشتن همه‌ي جهان، اوج است و من مي‌كوشم كه درجا نزنم.

مكتب ما مكتب سير به سوي كمال است و اصولاً معتقديم كه بشر براي رسيدن به كمال به دنيا مي‌آيد و اين دنيا برايش حكم كلاس را دارد. مدرسه‌است، از ابتدايي تا دكترا. بايد درس بخواند. يكي مستعد است و درس را تا اخذ دكترا دنبال مي‌كند و ديگري اهل درس نيست و بي‌سواد مي‌ماند. هدف ما هم در اين مكتب گرفتن آن دكتراست و براي اين كه اين مدرك را به دست بياوريم خيلي خوب، بايد زحمت بكشيم. هر لحظه بايد آبستن يك درس تازه و يك حركت تازه و يك پيشرفت تازه باشد، اگر اشتباهي را كه ديروز كردم امروز هم مرتكب شوم پس چيزي از سلوك ياد نگرفته‌ام.

هدف من در زندگي‌ام اول شناخت خودم است، شناخت بدي‌ها و تمام ویژگی‌هاي حيواني كه در هر بشري هست. اول شناختن درد و بعد درمان كردن آن. در اين زندگي كوتاه چهارساله درست مثل يك بچه‌ي چهارساله هستم و هنوز خيلي زمان لازم است تا به مرحله‌ي دكترا برسم. تازه چهار سال است كه زندگي‌ام معناي حقيقي‌اش را پيدا كرده است.

مي‌گويم:

٭ از حرف‌هايتان پيداست كه مريديد و مرادي داريد. به نظر چه اشكالي دارد كه مستقيماً با تفحص در آثار بزرگان عرفان و تصوف با مبدا ارتباط برقرار كنيد. در آن صورت هر لحظه براي شما رنگ و آهنگي تازه خواهد داشت.

مي‌گويد:

- فكر مي‌كنم فعلاً ظرفيتم آنقدر ناچيز است كه نمي‌توانم به خودم اجازه بدهم كه ارتباط مستقيم برقرار كنم. چون ارتباط مستقيم با خالق مستلزم داشتن ظرفيت بسيار و توان تحمل جوهر رنج است. وقتي پيغمبر در ارتباط مستقيم با حق به رعشه مي‌افتاد. بنده‌ي ضعيفي مثل من با اين روح كوچكي كه دارم چگونه مي‌توانم شاهد مستقيم تجلي حق باشم. پس احتياج به واسطه دارم. به قول حافظ:

به كوي عشق منه بي دليل راه قدم                                   كه به خويش نمودم صد اهتمام و نشد.

خوب سوال شما در اين ‌مورد چيست؟

٭ از اين‌ كه خواننده‌اي متفاوت هستيد و مردم ميان شما و ديگر خوانندگان فرق مي‌گذارند چه احساسي داريد؟

مي‌گويد:

- من احساس نمي‌كنم كه با ديگران فرق دارم. من با همه يكي هستم. غرور را در خود مي‌كشم تا مبادا احساس برتري از ديگران به گمراهي‌ام بكشاند. حالا اگر عمل من باعث شود كه مردم ميان من و همكارانم فرق قايل شوند، بحثي نيست.

من شخصاً سرسوزني براي خودم امتياز قايل نيستم، چون بهتر از هر كسي مي‌دانم كه چه پستي‌ها و پليدي‌هايي در درونم هست. من اگر شانس اين را داشته باشم كه بتوانم خوب با خودم مبارزه كنم، هيچ احتياجي ندارم كه با ممتاز شمردن خودم از ديگران آن‌ها را به مبارزه بخوانم. من اگر سرباز جنگي‌ام بايد با خودم بجنگم.

مي‌گويم:

٭ حتماً با صداي قمر آشنايي داريد و بالطبع از زندگاني او نيز كه سرشار از عشق، ايثار و فداكاري بوده است با اطلاعيد. آيا شما دوست نداريد در معنا به اين خواننده‌ي بزرگ نزديك شويد؟

مي‌گويد:

- من فكر مي‌كنم هر كسي به نحوي خوبي‌ها و انسانيت‌هايي دارد، اين از خدا دور نيست. ياد قمر امروز به اين دليل زنده است كه وقتي زنده بود تا توانست مبلغ خوبي و انسانيت بود. قمر اگر جاودانه بماند به خاطر خوش‌صداييش نه، كه به خاطر خدمت‌گذاريش به خلق بوده است.

مي‌گويم:

٭ مثل اين‌كه شما شخصيت اخلاقي هنرمند را موثر در كيفيت هنرش مي‌دانيد.

مي‌گويد:

- دقيقاً همين‌طور است هر كسي بر طينت خود مي‌تند.

اگر يك نوازنده‌ي تار موجود كثيفي باشد، از انسانيت به دور باشد، اهل حسادت و كينه باشد، هنگام نوازندگي درواقع زخمه بر وجود خودش مي‌زند و درون خودش را بيرون مي ريزد.

پس هنرمند بودن تنها خلاق بودن نيست. خوب بودن و صميمي بودن نيز هست.

مي‌گويم:

٭ در فرهنگ ايران شيفته‌ي كدام شخصيت هستيد؟

مي‌گويد:

- شعر حافظ اثر زيادي روي من دارد. البته من زياد اهل مطالعه به آن صورت نيستم و تاريخ مطالعه نكرده‌ام و از علما هم چيزي نمي‌دانم. ولي همان شخصيت قمر واقعن برايم جالب و قابل احترام است. شعر حافظ و مولوي را مي‌خوانم و در حال حاضر مطالعه‌ام در همين دو مورد است.

مي‌گويم:

٭ كارت را چقدر دوست داري؟ انگار عاشق آني؟ اين‌طور نيست؟

مي‌گويد:

- من وقتي كار آواز را خيلي جدي دنبال مي‌كردم خيلي‌ها از من مي‌پرسيدند كه چگونه مي‌خواهي بين هنر و عبادت هماهنگي ايجاد كني؟ مي‌گفتند يا بايد عاشق حق باشي يا شيفته‌ي آواز. من در تاس لغزنده‌اي افتاده بودم. رهاننده‌اي هم در آغاز كار نبود كه چاره‌اي بينديشد. زور هم كه نداشتم، تازه اگر مي‌داشتم از آن كاري بر نمي‌آمد. بالاخره با كسي كه هميشه مشكلاتم را پيش او مي‌برم و او گشاينده‌ي گره‌هاي زندگي من است، مشورت كردم. او گفت: آواز خواندن شغل تو و وظيفه‌ي توست. بايد آن را به بهترين وجه انجام دهي. اما اين كار نبايد حتا به اندازه‌ي يك سر سوزن تو را از معنويت دور كند بلكه بايد بكوشي كه از آن پر و بالي بسازي و به پرواز درآيي.

مي‌گويم:

٭ محتواي بيشتر آوازهايي كه تا كنون خوانده‌ايد عارفانه و عاشقانه است. بد نيست حرف آخرمان حرف عشق باشد. اين حرف را از زبان خيلي كسان شنفته‌ام اما از زبان شما هم مي‌تواند شنفتني باشد، كز هر زباني كه مي‌شنوم نامكرر است.

مي‌گويد:

- دنيا بي عشق هيچ است و هيچ ذره‌اي بي عشق نيست.

عالم از ناله‌ي عشاق مبادا خالي                           كه خوش‌آهنگ و فرح‌بخش نوايي دارد.

٭٭٭

سخن از دوست داشتن مجالي براي سخناني ديگر مي‌گذارد. عشق نقطه‌اي است كه بر پايه‌ي جمله‌ي هر كسي جاي مي‌گيرد. بر مي‌خيزم تا يك‌ديگر را درك مي‌كنيم،‌در حالي كه شيشه‌ي كبودي كه قبل از آن پيش چشم داشتم آب شده است. همه چيز همرنگ آسمان است و آسمان پر از صداي اذان.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید