عضویت   تماس با ما

هنر عشق ورزيدن

 

هنر عشق ورزيدن، نوشته‌ي اريك فروم، ترجمه‌ي پوري سلطاني، با گفتاري از مجيد رهنما، از انتشارات مرواريد، 235 صفحه، قيمت 225 ريال.

 

آن كه مي‌‌دهد غني است، نه آن كه بسيار دارد. محتكري كه نگران از دست دادن مال خويش است، هر چند ثروتمند باشد، از نظر روان‌شناسي مردي فقير و زبون است، آن كه توانايي بخشيدن از خويش را داراست، بي نياز است. (ص 36 هنر عشق ورزيدن) 

 

   سوختن بر دو گونه است: آتش‌وار و روشني‌وار، آن كه آتش‌وار بسوزد خاكستر خواهد شد و آن كه روشني   وار بسوزد چراغی خواهد شد فرا راه جهانيان.

 

   وقتي هنر عشق ورزيدن را از آغاز تا فرجام خواندم اين سخن باباطاهر عريان به يادم آمد و انگار كتاب فروم را در اين جمله خلاصه كرده‌اند.

 

   هنر عشق ورزيدن داستان سوختن انسان است، از سوختن به آتش غرايز جنسي تا سوختن به روشنايي دانايي و خردمندي.

 

   فرهنگي به انسان به اعتبار آينده‌اي كه خواهد داشت مي‌نگرد، فرهنگ ديگر بيشتر نگاهش به گذشته‌ي انسان است. فرهنگي به انسان بالغ مي‌گويد: تو ساخته شده‌اي، هويت خويش را باز يافته‌اي. فرهنگي ديگر مي‌گويد: تو خود را خواهي ساخت و هويت خويش را باز خواهي يافت. به باور اريك فروم همان گونه كه انسان از ناداني آغازيد و سرانجام قله‌هاي دانايي را فتح كرد، از جبر و ناگزيري آغاز كرده و به قلمرو آزادي و اختيار خواهد رسيد. ما ساخته‌ي ديروز‌هايمان نيستيم، فرداها ما را خواهند ساخت البته اگر خواسته باشيم. به اين اعتبار است كه فروم عشق را به جاي آن كه هديه‌اي از سوي خدا يا خدايان به شمار آورد، آن را آفرينشي انساني مي‌داند. در مذهب او عاشق شدن جبر كور و نا‌شناخته‌اي نيست كه ندانيم از كجا به ما تحميل شده است. عاشق شدن نمايش نهايت آزادي انسان است و عشق يعني به جاي منفعل زيستن، فعال زندگي كردن. به همين روي عشقي كه او پيشنهاد مي‌كند آمدني نه كه آموختني است.

 

   فروم در كتاب خويش اين نكته را به ما مي‌آموزاند كه دوست داشتن هنر است و چون هر هنري مستلزم آموزش‌هاي خاص و تحصيل مهارت‌هاي ويژه‌اي است، عشق نيز نيازمند به دست آوردن دانايي‌ها و كسب توانايي‌هاي مخصوصي است. همان گونه كه بالاننده‌ي هنر، تمرين و تجربه است شكوفاننده‌ي عشق نيز چيزي جز ورزش و آزمايش نيست.

 

   در اينجا خود را ناگزير از خاطرنشان كردن نكته‌اي تامل‌انگيز مي‌بينيم و آن اين كه اگر عشق هنر است ناچار ويژگي‌هاي اين پديده‌ي پيچيده را نيز بايد دارا باشد. فروم از نيازمند بودن عشق‌ورز به دانش و تجربه و كسب مهارت سخن‌رانده و يا آن كه از لابه‌لاي كتابش مي‌دانيم كه در عين پذيرش اصل يگانگي انسان‌ها معتقد به مميزات فردي است. در مورد هنر عشق ورزيدن نقش قابليت‌هاي دروني شخص را ناديده مي‌گيرد. حال آن كه عشق همانند هر هنر ديگري تا حد زيادي تكيه بر قابليت‌هاي نفساني آدميان دارد.

 

   جامعه‌ي متعالي جامعه‌اي نيست كه تمام افراد آن دست از هر كاري بشويند و همه‌ي وقت خويش را صرف خلق آثار هنري از قبيل نقاشي و پيكره و .... كنند. جامعه‌ي متعالي جامعه‌اي است كه گروهي در آن به توليد آثار هنري مي‌پردازند و گروه‌هاي ديگر به رفع ديگر نياز‌هاي مادي و معنوي آن بر مي‌خيزند. اما همه‌ي اعضا از توليدات هنري بهره مي‌برند و لختي از عمر خويش را با خلوت كردن با اين گونه آثار سرشار از غنا و رنگانگي مي‌كنند.

 

   به همين گونه روا نيست كه ياران همه كار بگذارند و خم طره‌ي ياري گيرند. لازم نيست تمام آدميزادگان عاشق باشند، چون اين يك آرمان ميان تهي بيش نيست. اما مي‌توان به جامعه‌اي انديشيد كه تمامي افرادش دوست‌دار عشق‌اند. اصل اين است كه همه‌ي انسان‌ها در يابند كه عشق نتيجه‌ي تعالي انسان است و هر كسي     به قدر قابليت و توانش در تعالي خويش بكوشد. اصل اين است كه دوست داشته باشيم پشت به «خود متناهي» خويش و رو به «خود لايتناهي» مان در حركت باشيم و بپذيريم كه دوست داشتن مركب رهواري است كه مي‌تواند با تاختن خويش از درازاي اين راه بكاهد.

 

عشق،

 

شعله‌ای تنها است.

 

ايستاده در نظرگاه دو آيينه،

 

ليك از اين تنها

 

بي‌نهايت در دل آيينه‌ها جاري است.

 

   فروم ظاهراً در صدد به دست دادن شكل برتر عشق است، به همين دليل ضمن سخن گفتن از يكايك گونه‌هاي عشق همچون عشق مادري، عشق برادري، عشق جنسي و عشق به خدا آن‌ها را مورد انتقاد قرار مي‌دهد و كاستي‌هاي هر يك را بر‌مي‌شمارد و در اين كار خود چنان با سرسختي پيش مي‌رود كه خواننده گمان مي‌كند او متوجه اين حقيقت نيست كه به هر حال عشق به معنی باز گذاشتن درهاي درون خويش به روي ديگري يا ديگران از تنهايي به معنی قفل كردن دروازه‌هاي دروني خود به روي همگان حتا خويش، بهتر است.

 

   واقعيتي كه در فرهنگ ايراني به خوبي شناخته است و انديشمندان ايراني در باب آن به زيبايي سخن گفته‌اند و كسي را كه گربه‌اي را دوست دارد از آن كه دوست‌دار هيچ كسي نيست برتر شمارده‌اند، چرا كه عشق اگر هيچ خاصيتي نداشته باشد ما را از ما باز مي‌ستاند و با خويشتن يگانه مي‌كند.

 

   به هر حال فروم پس از اثبات اين كه عشق هنر است و بيان تنوع آن، به بررسي حال و روز عشق در جوامع غربي مي‌پردازد و به اين نتيجه مي‌رسد كه نظام اقتصادي و سياسي غرب موجب از خود بيگانگي انسان‌ها و پشت كردن اكثريت به عشق گرديده‌ است.

 

   آخرين بخش كتاب فروم، اختصاص دارد به دادن رهنمود‌هايي براي كسب مهارت در هنر عشق ورزيدن. اين بخش ویژگی‌های بخش‌هاي پيشين را دارا نيست اما سخت جذاب و خواندني است. به ويژه كه تمام مندرجات آن تقريباً برگرفته از تجارب مللي چون ملت‌هاي هند و ايران است.

 

   به هر حال انسان آرماني فروم در كتاب هنر عشق ورزيدن انساني است ايثارگر، مهربان، پيداكار، فارغ از انديشه‌ي سود و زيان، با احساس شديد مسووليت در قبال جهان و ديگر آدميان، آزاد و شيفته، اين تنها انساني است كه مي‌تواند فرد را برهاند.

 

   بيان دو رويه‌ي كتاب فروم در اين مقال نمي‌گنجد زيرا «هنر عشق ورزيدن» وجيزه‌اي است كه شرح آن بایسته مي‌نمايد و اصلاً خلاصه كردني نيست. براي آن كه اين واقعيت دستگيرتان شود سطوري چند از كتاب را نقل مي‌كنيم:

 

   عشق «فعال بودن» است نه «فعل پذيري»، «پايداري» است نه «اسارت». به طور كلي خصيصه‌ي فعال عشق را مي‌توان چنين بيان كرد كه عشق در درجه‌ي اول نثار كردن است نه گرفتن.

 

   نثار كردن چيست؟ ممكن است اين پرسشي ساده به نظر برسد ولي در حقيقت پر از ابهام و پيچيدگي است. معمول‌ترين اشتباه مردم اين است كه نثار كردن را با «مرگ» چيزها، محروم شدن و قرباني گشتن يكي مي‌دانند. كساني كه هنوز منش‌ آنان به اندازه‌ي كافي رشد نيافته و از مرحله‌ي گرفتن، سود بردن و اندوختن فراتر نرفته‌اند، از كلمه‌ي نثار كردن دركي همانند مفهوم پیش‌گفته دارند. شخص تاجر مسلك هميشه حاضر است چيزي بدهد ولي فقط در صورتي كه متقابلاً بتواند چيزي بگيرد، دادن بدون گرفتن براي او به منزله‌ي فريب خوردن است. مردمي كه جهت‌گيري اصلي آنان بارور نيست احساس مي‌كنند كه نثار كردن فقر مي‌آورد. بدين ترتيب اكثراً اين نوع افراد از نثار كردن مي‌پرهيزند. به عكس عده‌اي آن را نوعي فضيلت به معني فداكاري مي‌دانند. اينان فكر مي‌كنند، درست به همان دليل كه نثار كردن عملي دشوار و ناگوار جلوه مي‌كند، انسان بايد نثار كند و ببخشد. فضيلت نثار كردن براي آنان در همان قبول فداكاري تجلي مي‌كند. براي آنان اين اصل كه نثار كردن بهتر از گرفتن است بدين معني است كه رنج‌كشيدن و محروميت والاتر از احساس شادي است.

 

براي كسي كه داراي منش بار آور و سازنده است، نثار كردن مفهوم كاملاً متفاوتي دارد. نثار كردن برترين مظهر قدرت آدمي است، در حين نثار كردن است كه من قدرت خود، ثروت خود، و توانايي خود را تجربه مي‌كنم. تجربه‌ي نيروي حياتي و قدرت دروني كه بدين وسيله به حد اعلاي خود مي‌رسد، مرا غرق در شادي مي‌كند. من خود را لبريز، سود‌رسان، زنده و در نتيجه شاد احساس مي‌كنم. نثار كردن از دريافت كردن شيرين‌تر است، نه به اين سبب اين كه ما به محروميتي تن در مي‌دهيم بلكه به اين دليل كه شخص در نثار كردن زنده بودن خود را احساس مي‌كند.» (ص 33، 34 و 35 هنر عشق ورزيدن) 

 

   به گمان من «هنر عشق ورزيدن» كتابي است كه بايد مندرجات آن به تمام انسان‌ها تفهيم شود. زيرا از مفاهيمي سخن مي‌گويد كه شرط اول انسان بودن آشنايي با آن‌ها است.

 

   «هنر عشق ورزيدن» همانند عشق، شورانگيز و گيرا است و بي‌ترديد بر جان هر خواننده‌اي كم و بيش تاثير مي‌گذارد. فروم در اين كتاب همانند كتاب‌هاي ديگرش، ما را با خويشتن خويش يگانه مي‌كند.

 

   وقتي كتاب فروم را مي‌خواني غصه‌ات مي‌شود كه چرا در سرزمين تو كه دست كم بيش از سرزمين‌هاي غرب با عشق آشنا است، كسي به اين فكر نيفتاده است كه در باب عشق ورزيدن كتابي محققانه تصنيف كند. پيش خودت مي‌انديشي: راستي اگر يك ايراني انديشمند و فرهيخته چنين مي‌كرد بهتر نبود؟ ملل شرق تجارب مستمري در عشق ورزيدن داشته‌اند و دارند و تنها با داشتن يك روش درست و يك منطق مشخص در پژوهش، انديشمندان شرق مي‌توانند كتاب‌هاي بزرگ فرداسازي به جهانيان ارمغان كنند. خلاصه وقتي هنر عشق ورزيدن را مي خوانيم به بي‌هنري خودمان بيشتر پي مي‌بريم. حس مي‌كنيم كه ما هنوز اندر خم يك كوچه‌ايم.

 

   وقتي هنر عشق ورزيدن را مي‌خوانيم دلمان مي‌خواهد فروم زبان مادري ما را مي‌دانست و با گنجينه‌ي ادبيات كهن ما آشنا بود تا مي‌توانست اثر خويش را به مدد تجارب گذشتگان روشن‌انديش ما بارورتر سازد. من پيشنهاد مي‌كنم  متخصصان ادبيات، فلسفه، روان‌شناسي و تاريخ مملكت با همداستاني يكديگر كاري را كه فروم انجام داده است، تكميل كنند. يعني پژوهش‌هاي او را در باب عشق دنبال گيرند.

 

   انسان‌مداري فروم باعث شده است كه او از سخن گفتن در باب عشق به مجردات، عشق به طبيعت و كل هستي بازايستد. وي تنها عشق به خدا را از اين رده متذكر شده است حال آن كه كليه‌ی مفاهيمي كه در فلسفه و اخلاق فضيلت نام گرفته‌اند مي‌توانند معشوق واقع شوند. آدمي مي‌تواند به دانش، توانش، زيبايي و ... عشق بورزد و نيز مي‌تواند به اجزاي طبيعت اعم از بي‌جان يا باجان دل بسپارد. اگر بينديشيم كه فروم مي‌خواسته است عشق‌هايي كه جريان آن‌ها دو قطب (عاشق و معشوق) يكديگر را شناسايي مي‌كند مطرح سازد، درست نيست زيرا وي از عشق به خدا نيز سخن به ميان آورده و با شناختي كه از مجموعه‌ي فكري او داريم، مي‌دانيم كه او عشق به خدا را يك‌سويه تلقي مي‌كند. فروم مي‌توانست به جاي عشق انسان‌مدار عشق هستي‌مدار را در دور دست خاطر خويش داشته باشد، عشقي كه مي‌تواند فرد انسانی را با جهان آشتي دهد. انساني كه امروز با خويش و با طبيعت خويش قهر كرده است.

 

   فروم فراموش كرده است كه همواره انسان نيازمند آن بوده و هست كه كل هستي را در قالبي سمبوليك ببيند و دوست بدارد، به‌همين دليل كليه‌ی عشق‌هاي فردي را نكوهيده و حتا «پرستش دو جانبه» را نوعي حماقت خوانده است (ص 137). از همين روي به برشمردن انواع عشق‌هاي دروغين مي‌پردازد. حال آن كه بايد پذيرفت كه چون ذات عشق ارتباط است، در هر عشقي پاره‌اي از راستي خواهد بود. كودك براي آن كه مفهومي را در ذهن خويش جان بخشد، نيازمند آن است كه نخست مصاديق آن مفهوم را شناسايي كند و رفته رفته شناسايي‌ مصاديق به شناختي مفهومي در ذهن او منجر شود، رسيدن به عشق كليت يافته‌ي انساني نيز مي‌تواند بي‌هيچ مقدمه‌اي آغاز شود. انسان ناچار است كه نخست مصاديق عشق را بشناسد تا سرانجام به شناخت مفهومي آن دست يابد. كسي كه نه مادر، نه پدر، نه خواهر، نه برادر، نه هم‌كلاسي و همبازي، و نه همسري را دوست داشته است، محال است معناي دوست داشتن را دريافته باشد. مقدمه‌ي رسيدن به درجات متعالي عشق ايجاب مي‌كند كه انسان در قالب‌هاي سمبوليك انساني و غير انساني دوست داشتن را ياد بگيرد. همان‌گونه كه با خواندن آثار ادبي سرزمين خويش با مفهوم كلي ادبيات خودي آشنا مي‌شود. حركت درست انسان در قالب‌هاي عشق بي‌ترديد باعث تجديد گرما و جستجوگري بيشتر او مي‌شود، سرانجام وقتي عشق را آموخت در مي‌يابد كه معشوق از در و ديوار مي‌بارد. همان‌گونه كه نقاش پس از آموختن هنر نقاشي در خواهد يافت كه همه‌ي هستي موضوع نقاشي او مي‌تواند باشد.

 

   در چنين سير و سلوك عاشقانه‌اي است كه آدمي به اين حقيقت بزرگ پي مي‌برد كه «منزلي» مطلوب‌تر از «راه» نيست. به قول اقبال لاهوري:

 

مـگـو از مـدعـاي زنـدگـانـي                       تـو را بـر شيـوه‌هـاي او نـگـه نيست

 

من از ذوق سفر آن‌گونه مستم                        كه منزل پيش من جز سنگ ره نيست

 

   آري انسان در اثر گذشتن از منزل‌هاي عشق فردي درمي‌يابد جز درازناي راه عشق منزلي در كار نيست.

 

به هر حال فروم با آن كه اصل تمايز انسان‌ها را قبول دارد، در بررسي خويش از عشق بيشتر به يگانگي ذات انسان‌ها تاكيد مي‌ورزد و همين باعث مي‌شود كه به مظاهر تكثير عشق به چشم حقارت بنگرد، حال آن كه اين مظاهر به گمان من عزيز و دوست داشتني‌اند.

 

   فروم خود اصل آزادي انسان و قابليت‌هاي فردي را پذيرفته است اما در سراسر كتاب خويش همه‌ي كاسه كوزه‌ها را سر نظام اقتصاد سرمايه‌داري شكسته است، او سخن از خداي سرمايه‌داري، دين سرمايه‌داري، منش‌هاي سرمايه‌داري و عشق‌هاي بيمارگونه‌ي سرمايه‌داري به ميان مي‌آورد و چندان بر اين مفاهيم تاكيد مي‌ورزد كه گاهي خواننده او را در هيئت يك دانشمند حزبي مي‌بيند. به باور من افتادن فروم در طاس لغزنده‌ي مونيسم تا حدي اعتبار سخنان او را كم كرده است. فروم در «گريز از آزادي» مي‌گويد: انسان روزگار ما، با مغز خويش در قرن بيستم و با قلب خويش در عصر حجر مي‌زيد. يعني عيب‌ها و نابساماني‌هاي عاطفي انسان را حاصل گردش عيبناك اقتصادهاي گوناگون از عصر حجر تا سرمايه‌داري مي‌داند. اما در هنر عشق ورزيدن، رفتار او با نظام سوداگري با آن كه تا حد زيادي حق با اوست، كين‌توزانه مي‌نمايد.

 

   هرچه هست هنر عشق ورزيدن يكي از كتاب‌هاي بزرگ قرن ماست. برگردان خانم سلطاني از نظر رعايت امانت و درك حال و هواي ذهني مولف،‌ترجمه‌اي والا و ارج‌گذاشتني است. اما به اعتقاد من با تجديد نظري در زبان نثرش مترجم مي‌تواند بر فصاحت برگردانده‌ي خويش بيفزايد.

 

   پاره‌اي اصطلاحات نادرست يا ناخوش به پیروی از استادان فن در ترجمه به كار رفته كه بهتر است مترجم محترم به تصحيح آن‌ها در چاپ‌هاي بعدي همت گمارد. برای نمونه واژه‌ي تنش در صفحات 51 و 53 و 136 و ... به معني تشنج به كار رفته است كه در زبان ما اصلا داراي چنين معنايي نمي‌تواند باشد.

 

   در گفتار مفصلي كه پس از متن كتاب از دانشمند محترم جناب آقاي مجيد رهنما چاپ شده است، چنين مي‌خوانيم:

 

   «اهميت كار اريش فروم را مي‌توان در اين دانست كه او توانسته است افكار بزرگ‌ترين اومانيست‌هاي گذشته و معاصر را به كمك آخرين كشفيات روان‌شناسي و روان‌كاوي و علوم اجتماعي ديگر با زباني ساده و بي‌تكلف بيان كند و آن‌ها را به مردم عرصه دارد و بدين شیوه راه را براي پيدايش مكتب تازه‌اي كه شايد بتوان نام «اومانيزم علمي» بدان داد، هموار سازد.» (ص 187 هنر عشق ورزيدن) 

 

   چنين گمان مي‌رود كه فروم در انديشه‌ي بنيان‌گذاري مكتبي علمي براي اثبات نظريه‌هاي اومانيستي خويش نيست و اصولاً او علم را بي‌یاری ديگر ابزارهاي شناختي كامل و كافي براي حل معضلات هستي نمي‌داند. او در كتاب‌هايش از دستاوردهاي روان‌كاوي و روان‌شناسي استفاده مي‌كند، اما اگر خوب دقت كنيم خواهيم ديد كه دست‌مايه‌ي او در خلق اومانيسم خويش اساطير و افسانه‌ها، متن‌هاي مذهبي، عرفان و هنر است و اصولاً عشق را هنري مي‌شناسد آموختني و نيازي نمي‌بيند كه تنها به استدلالات و استنتاجات عقلي و علمي بسنده كند. به باور من بهتر است اومانيسم ابداعي فروم را «اومانيسم منطقي» بناميم. چون علم به هيچ‌وجه غايتي ویژه را براي هستي پيشنهاد نمي‌كند و در جوهر اومانيسم غاييت موج مي‌زند. شايد جمله‌هاي پايان كتاب هنر عشق ورزيدن بهتر از اين سخن ما را اثبات كند:

 

   «گفت‌وگوي از عشق موعظه نيست، به اين دليل ساده كه بحثي درباره‌ي احتياج غايي و واقعي بشر است. اگر چنين احتياجي به وضوح احساس نمي‌شود، دليل اين نيست كه اصلاً وجود ندارد. تحليل ماهيت عشق علاوه بر اين كه ما را به اين نتيجه مي‌رساند كه به طور كلي عشقي وجود ندارد، خود به منزله‌ي انتقاد از اوضاع اجتماعي است كه عشق را از ميان برده است. ايمان به عشق به عنوان يك پديده‌ي اجتماعي و نه به منزله‌ي يك پديده‌ي استثنايي و فردي، ايماني عقلاني است كه از بينش آدمي در درك طبيعت خود سرچشمه مي‌گيرد.» (ص 181 هنر عشق ورزيدن) 

 

 

 

 

 

 

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید