عضویت   تماس با ما

پرواز با قاليچه ي سليمان!

پرواز با قاليچه ي سليمان!

دکترقدمعلي سرامي

قاليچه ي سليمون

بچه که بوديم همه چي صفا داشت.

شيطوني ام نشوني از خدا داشت.

روزا تو کوچه بازي کارمون بود.

رفيقمون،دارو ندارمون بود.

يادم مياد گاهي واسه يه تيله،

دعوا مي شد بين دو تا قبيله.

با هم سر يه گردو جنگ ميکرديم.

عرصه رو بر بزرگا تنگ ميکرديم.

واسه يه نون قندي يا يه کلوچه،

قشقرقي[1] به پا ميشد تو کوچه.

حرفاي مفت بار هم ميکرديم.

مشت و لگد نثار هم ميکريدم.

اما هنوز غروب نکرده خورشيد،

باز چش تو،چشم من مي خنديد.

بازم رفاقت قديمو داشتيم.

سر به سر همديگه ميگذاشتيم.

درسته که آشتيامون صفا داشت؛

قهرامونم هزار تا ماجرا داشت.

حلقه بوديم.بازي نگين ما بود.

همه ش دلامون توي کوچه ها بود.

شب که مي شد دنبال آب و دونه ،

مي اومديم يکي يکي به لونه،

هنوز فرو نرفته بود غذامون،

مادر بزرگ قصه مي گفت برامون

قصّه ي ((يک مويز و چل قلندر))،

قصّه ي((گل چه گفت با صنوبر))،

قصّه ي((خير و شر))و((راه و بيراه))

قصّه ي((يوسف))که درومد از چاه،

قصّه ي((چل کرّه))و((چار درويش))،

قصّه ي((مردي که گذشت از آتيش))،

قصّه هنوز نيومده به آخر،

دستمونو گرفته بود مادر.

مي گفت:بخوابين که سحر تو راهه؛

غصّه نداره اگه شب سياهه!

تو نمي دوني چقد صفا مي کرديم؛

تو دل گهواره که جا مي کرديم!

گهواره،آي قاليچه ي سليمون!

ما رو ببر تو آسمون بگردون!

گهواره ي من چل و هف سالشه،

اما هنوز چِشَم به دنبالشه.

اون داره از بچگي يام نشونه.

هنوز تو را پلّه ي خونَمونه.

هنوز بهش بند درازي بسته.

مادرم انگار بغلش نشسته.

هنوز نبرده جنب و جوشو از ياد.

انگاري که بازم مي جنبه با باد!

خيال بچّگي م تو اونجا مونده.

تازه مامان انگار اونو خوابونده.

صداي غژغژش هنوز بلنده.

بازم داره به کار من مي خنده.

بعضي شبا هنوز مي گم:مامان جون!

ببر منو تو گهواره م بخوابون!

با خنده مي گه:عقلتو صدا کن!

اقلّکن [2] از بچه هات حيا کن!

واسه ت حالا،اون ديگه خيلي تنگه!

بچه تو گهواره باشه،قشنگه!

حسرت اونو مي خورم هميشه.

خوشا به حالش که بزرگ نميشه!

يادم مياد مادر بزرگ شب عيد،

داشت واسه مون قصّه مي گفت که خوابيد.

با اينکه من ميلي به خواب نداشتم؛

اون شب مامان تو گهوارم گذاشتم.

يواش يواش يواش،اونو تکون داد.

دروازه ي خوابو بهم نشون داد.

خوند:لالا لالا لالا لالايي!

کوچولوي من چقد تو با صفايي!

حالا تو ميري سفر به دور دنيا.

ايشالّا بر ميگردي صبح فردا.

غصه نخور که بال و پر نداري.

همين الان تو خواب درمياري.

حالا،تو ماه و با ستاره هايي!

لالا لالا لالا لالايي!

اونقده جُنبوند تا منو خوابم کرد.

با يه تکون تو ابرا پرتابم کرد!

رو پشت يه ابر سيا نشستم.

پيچوندم افسارشو دور دستم.

با همديگه از آسمونا آونگ،

انگار سياووشه سوار شبرنگ[3].

يه مرتبه،شيهه کشيد و غُرّيد.

گفت:داريم مي ريم سراغ خورشيد.

مي دوني چه جايي خونه داره آفتاب؟

اونور چشمه ي زلال مهتاب.

مي بيني چقد قشنگه شهر آبي؟

مي خوام بگردونم تو رو حسابي.

تا خونه ي خورشيد خانومو ببيني؛

از توي باغش بري گل بچيني.

وقتي که برگشتي زمين دوباره،

اونو به مامان بدي تا واسه ت بکاره.

بکاره تو باغچه اونو به ياد آفتاب.

هر صبح زود پاشي و بهش بدي آب.

آسمونا رو پشت سر گذاشتيم.

امّا هنوز راه درازي داشتيم.

آخر سر به چشمه اي رسيديم.

توچشمه،يه ماهي نقره ديديم.

ستاره ها به ما سلام کردن.

همه اداي احترام کردن.

گفتنون ماهي نقره ماهه.

مدّتي يه که اينجا چشه به راهه.

هر کي نشوره تنشو تو مهتاب؛

نخوره از اين چشمه ي روشني،آب؛

آفتاب اونو را نمي ده به خونه.

باس[4] اينو هر مسافري بدونه.

ما هم سلامي کرد و عليکي گفتيم.

با هم گل گفتيم و گل شنفتيم.

گفتيم : ((داريم ميريم سراغ خورشيد.

تو هم بيا بريم به باغ خورشيد!))

گفت: ((برين!من اينجا چش براهم.

ايشالّا خوش باشين دوتايي با هم!

منتظر بچّه هاي زمينم.

رفيقاي آفتابو باس ببينم.

عجله کنين که راهتون درازه.

حالا حالا ها ابره بايد بتازه.))

بعدش به من گفت: ((حالا آبتني کن!

شنايي تو چشمه ي روشني کن!

جاتون خالي!با ناز و با کرشمه،

از پشت اسبم پريدم تو چشمه.

آبتني،راستي که بهم صفا داد.

آيينه ي روح منو جلا داد.

سبک شدم،سبک تر از هميشه،

سايه نداشتم عين شيشه!

پا از تو چشمه که بيرون گذاشتم؛

زلال بودم،هيچي غبار نداشتم!

ماه دوباره گفت: ((برين که ديره!

تو را کسي وقتتونو نگيره!

ديگه چيزي نمونده تا خروسخون.

برين تا از خونه ش نرفته بيرون!

صُب که بشه ديگه قرار نداره.

آسمونا رو زير پا ميذاره.

امّا الان تو چادرش نشسته.

ميآن پيشش رفيقا دسته دسته.))

از ماه مهربون جدا شديم ما.

آواره ي شب سيا شديم ما.

کم کمي گم شديم تو راه تاريک.

نه دور پيدا بود ديگه ،نه نزديک.

دور و بر ما ههمه جا سيا بود.

انگاري آسمون تو قعر چا بود!

ديدم هوا داره خنکتر ميشه.

ابري که زيرمه تُنُکتر ميشه!

افسارِ ابره ديگه نيس تو دستام!

خيسم و انگار توي آب دريام!

ديدم که ابر من داره مي باره!

دارم مي افتم رو زمين دوباره!

ميون را خداخدا ميکردم.

همه ش مامانمو صدا ميکردم.

ترس ورم داشت و تنم مثل بيد،

که باد باهاش بازي کنه،مي لرزيد!

زبونم از ترس شد آخرش لال.

يهو با کلّه افتادم تو گودال.

جيغي کشيدم و پريدم از خواب!

ديدم تو گهواره و زير آفتاب!

گرفته دستامو مامان تو دستاش.

افتاده روم سايه ي قدّ و بالاش.

ميگه: ((پاشو!پاشو!در اومد آفتاب!

بپر پايين از گهواره ت،بسه خواب!))

خورشيد خانوم، گوشه ي آسمون بود.

مثل هميشه گرم و مهربون بود.

گفت: ((زياد منتظرم گذاشتي!

حتماً باهام کار مهمّي داشتی؟

گفتم بهش درشت و ريز خوابو.

قصّه ي سَير و گشت ابر و آبو.

گفتم:تورو،تو روز ديده بودم.

وصفتو از خروس شنيده بودم.

تو شب ,مي خواستم ببينم چه جوري!

آيا بازم گرمي و غرق نوري؟

اومده بودم تا خونه تو ببينم.

مي خواستم از باغ تو گل بچينم.

حرفم هنوز دنباله داشت که خورشيد،

با ناز و غمزه،ريزه ريزه خنديد.

گفت: ((پسرم سياهيه شکارم.

تاريکي رو هم زير پا مي ذارم.

من که باشم جايي براي شب نيس.

عجب نگو،تو کار من عجب نيس.

شب اگه خواستي بکني تماشام،

نيگا به ماه کن،منم همونجام.

آينه ي من شبا،هميشه ماهه.

درسته ماهي دو سه شب،سياهه.

بعدش با خنده گفت: ((خدا نگهدار!

ديگه بايد هر دو بريم سر کار.

من باس برم زمينو روشن کنم.

بازم چراغ ماهو روغن کنم.

تو هم بايد بري سر کلاست.

جمع کتاب و درس باشه حواست.

حرفاي خورشيد و که مي شنفتم،

انگاري گل بودم و مي شکفتم!

آرزو کردم مث آفتاب باشم.

بگردم و پُر از تب و تاب باشم.

کاشکي چش من مث چشم خورشيد،

تموم دنيا رو يه روزه مي ديد!

کاشکي به هر جا که سفر ميکردم،

سياهيا رو در به در مي کردم!

بيدارم آي خواب!بري که نيايي!

مامان ديگه نخون واسم ام لالايي!

گهواره،آي قاليچه ي سليمون!

ديگه از آسمون برم نگردون!

اومدم از گهواره وقتي بيرون،

رفتم سراغ باغچه ي خونمون.

ديدم که يه بوته گل تازه داشت.

گفتم: ((مامان کي اينو آورد و کِي کاشت؟))

گفت: ((اينو آفتاب واسه مون فرستاد.

چون دوسمِون داشت بهمون هديه داد.

مگه تو نرفتي اين گلو بياري،

که با ماماني تو باغچه موون بکاري؟

مي بيني که اين گل آينه ي آفتابه.

مي پيچه به هر طرف که اون بتابه.

روشو رو به آفتاب ميکنه هميشه.

از ديدنش معلومه سير نمي شه!

من کاشتمش،نوبت آب دادنه!

تخمه هاي سياشو کي مي شکنه؟

بيا تا با اون خودمونو همخو کنيم!

به هر طرف رو مي کنه،رو کنيم!

آي کوچولو!من اومدم،مي آيي،

با هم با شيم رفيق روشنايي؟

  

                                             دکتر قدمعلي سرامي

مقدمه:

در يکي از سال هاي دهه ي پنجاه,قبل از پيروزي انقلاب,استاد دکتر ناصر الدين صاحب الزماني,تازه کتاب"خط سوم"را در روانکاوي شمسي تبريزي نگاشته و انتشار داده بود.من آن سال ها,روزنامه نگار بودم در روزنامه ي اطلاعات قلم مي زدم.کتاب عزيزا ايشان را به من دادند تا آن را به خوانندگان روزنامه معرفي کنم.اول تورقي کردم و به زودي دريافتم که از آثا خواندني است و نمي شود,ناخوانده از آن گذشت.اين شد که مطالعه ي ن را آغاز کردم و چون کاري ابتکاري و حاکي از نوآوري استاد بود,آن را من البدوالي الختم خواندم.حاصل اين خواندن مقالتي شد که ان را در روزنامه چاپ کردم و همان باعث آمد تا استاد,مرا پيدا کند و از من دعوت به عمل بياورد تا ساعتهائي را با هم بگذرانيم.حقيقت آن است که همين ملاقات روي رندگاني فرهنگي من بسيار اثر گذار بود.از جمله به من حالي کرد که در کار عملي هم خطر کردن و گستاخي ورزيدن کارآئي دارد.خوب آن شب که من و ايشان براي نخستين بار يکريگر را ميديديم,نشاني و شماره ي تلفن هم را گرفتيم و همين سبب شد تا با هم ارتباط برقرار کنيم.چند روزي از اين ماجرا نگذشته بود که استاد به من زنگ زدند و گفتند: براي فهم دقيق تر محتواي غزل هاي مولانا ما اين دشواري را داريم که شان الهام آنها را نمي دانيم.نمي دانيم انگيزه ي مولوي از سرودن شان,چه بوده است,پيش از آفرينش اين غزل ها براي شاعر چه اتفاقي هائي روي داده است؛به راستي اگر مولانا,بر غزل هاي خود ذيل هائي نوشته بود چقدر خوب بود.بعد از من خواست تا بعضي از آفرينه هاي خود را مورد توجه قرار دهم و براي شان ذيل هائي فراهم آورم.استاد فرمودند؛ما مي توانيم بر اساس آنچه شما در باب چند و چون الهام شدن سروده ها به خود مي نويسيد,در جهت فهم آثار شاعران گذشته ي زبان فارسي به ويژه سروده هاي مولوي,بهره گيري کنيم.

   من بي آنکه قول قاطعي به استاد بدهم,ام را به آينده واگذار کردم ولي از انجام مطلوب وي سرباز زدم و با خود انديشيدم که نوشتن ذيل بر شعرها از سوي من,شايد براي کساني,دليل بر خود خواهي و خود بيني من,به حساب آيد.الآن سي و چند سال از آن تاريخ گذشته است و من عزم خود را جزم کرده ام که با دل و جان و از بن دندان,خواسته ي بحق ايشان را جامه ي عمل بپوشانم.اين کار را با مطالعه ي مجدد يکي از سروده ها که همي"قاليجه سليمون"است و قبل از خواندن اين نوشتار آن را مطالعه کرده ايد,آغاز ميکنم و اميدوارم,در آينده هم بتوانم همين کار را در باب بعضي ديگر از شعرهاي خود به انجام برسانم.

   اما بعد...به باور من,همه ي آثار هنري و از آن ميان ادبيات,رسالت شان اين است که آفريننده و مخاطبان خود را براي دقايقي هم که شده از جهان متکثر نمون درهم بر هم عينيات کنده به دنياي وحداني و در هم تنيده ي ذهنيات باز گردانند.کار هنر,رهانيدن هنرمند و هنر دوست از تعرفه ها و پيوستن آنان با يگانگي است.مجموعيت شگفت انگيزي که آفريننده ي اثر هنري در هنگام و هنگامه ي آفريدن دارد بيگمان با جمعيت خاطري که هنر دوست در لحظه هاي برخورداري از آن اثر خواهد داشت,از يک تب و از يک تبارند.

   من اول اين واقعيت را که من,اين منظومه را سروده ام به کناري نهادم و به مثابه ي يکي از خوانندگان در آن نگريستم و حاصل اين نگريستن,سطوري است که پيش رو داريد:

     يادگارهاي کودکي,خواب و خيال هاي عدم را سنگين تر ميکند تا سرانجام در هيات غبار ترينه ي جوهر,آن را بر بستر سپيد کاغذ ميخواباند.بنابراين است که بخش بزرگي از سخنان منظوم و منثور هر ادبياتي ره آورد سفر در بستر خواب و خيال هاي روزگاران خردي است.چونين است که هر سخن کودکانه اي با ترفندي عارفانه و کل نگرانه,از خامه,رسته و به نامه,پيوسته است.اين که ميگوئيم:سخن

راست را از بچه ها بايد شنفت به دليل آن است كه آنان از فطرت خود الهام مي گيرند.اصولاً كودكان به روندهاي واقعي زندگاني خويش به چشم رويدادهاي قصه اي مستمر مي نگرند و همه ي دريافتهاشان از جريان واقعيت با خيال در آميخته است. در مقاله ي"كودكان"عارفان راستين"اين حقيقت را به روشني باز نموده ام كه ادراك شهودي آنان،با ادراك هنري كه خود نوعي ادراك عارفانه است،يگانگي دارد. بچه ها زندگي معنوي خود را با لالائي هاي مادران و قصه هاي مادر بزرگ ها آغازند. چونين است كه مي توان زندگي روزگار خردي را هنرمندانه به شمار آورد.

    ادبيات، قبل از انجام هر رسالتي، مي خواهد دو حقيقت بزرگ را با ما در ميان گذارد:يگانگي نوعي ما انسانها و پيوستگي ما با هم چونان پيكري واحد و يگانگي همه ي كائنات.در نتيجه ما را متقاعد كند كه ما فرزندان آدم،در عين حال كه از گوهري مشتركيم،با همه ي جهان نيز پيوستگي داريم. يعني همان گونه كه شيخ شيراز سروده است:

نخست به ما حالي ميكند كه:

بني آدم اعضاي يک پيــكرند

كه در آفرينش ز يك گوهرند

چو عضوي به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نمـــــاند قرار

سپس نشان مان مي دهد كه:

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند

تا تو ناني به كف آري و به غفلت نخوري

همه از بهر تو سر گشته و فرمــــانبردار

شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبــــري

     آثار هنري خاطر نشان مان مي كند كه ميان عينيت و ذهنيت،همواره ارتباطي ناگسستني برقرار است.ما به مثابه ي عالم صفر با جهان در هيات عالم كبير،دائماً در داد و ستدي بيزواليم.در حقيقت اين آثار نشان ميدهند كه جهان پراكنده نمون در ذهن و ضمير ما به يگانگي ميرسد و ما صورت تفضيلي خود را در آئينه ي جهان به تماشا نشسته ايم.به باور من همه ي هنرها و ار آن ميان ادبيات،وظيفه ي سرشتيني دارند و آن هم عرفاني كردن پندار و گفتار و كردار بشريت است.

     ادبيات، گفت و شنود مستمر عالم صغير و كبير با يكديگر است.ما به ميانجي ادبيات همزمان با نوع انسان با كليت جهان هستي اعم از جهان پيدا و عالم پنهان داد و ستد داريم؛دادوستدي نرم افزاري و معنوي.زبان بين المللي ما انسانها نه زبان انگليسي است و نه زبان ديگر اقوام بشري؛ربان همگاني ما،زبان محتوي است. زبان دال ها نه كه زبان مدلول ها است.ما آدميان،تنها به ميانجي اين زبان،مي توانيم پيوستگي نوعي مان را با يكديگر حفظ كنيم به همان گونه كه اتحادمان را با جهان كه در آن در كار زيستينيم در مي يابيم.به اعتقاد من،زبان معلم اول خط معلم ثاني و اينترنت معلم ثالث ما است. بيگمان در آينده اي نه چندان دور ما آدميان،راه آمدن با هم و با جهان را توامان خواهيم آموخت.

    من فكر مي كنم با رجعت به دوران كودكي خويش،به سرشت مشترك خود با همنوعان و به گوهر يگانه ي خويش با جهان بازگشته ام و خود به خود،شنوندگان و خوانندگان سروده ام را به اين وحدت ها ي دوگانه فراخوانده ام. در پنداشت من گاهواره،حكمتي مجسم است؛حكمتي چو بينه كه در عين حالي كه سرشت يگانه ما آدميان و درختان را خاطر نشان مان ميكند،آموزه هاي ماندگاري را در ذهن مان مي نشاند. گاهواره مي گويد:بايد به زمين تكيه كنيم اما هرگز از ياد نبريم كه ار آسمان مان آويزان كرده اند.اين كه در اين شعر به اين يادگار روزگار خردي چونان قاليچه اي پرنده: قاليچه ي سليمان،نگريسته ام به دليل آن است كه گاهواره در واقع ما را از زمين آشمان مي برد و به ميانجي خواب در فضاهاي ملكوتي سير مي دهد. ما به ميانجي گاهواره در مي يابيم كه حتي براي آسودن و خفتن هم كه باشد بايد فرمان جنبش را گردن گذاريم.شايد با درك اين واقعيت بوده است كه در شعر ديگري سروده ام:

زندگي جنبشه؛حتي خوابيدن مشكله بي اون؛

تو با گريه ت ميگي گهواره مو آهسته بجنبون!

منو اينجوري بخوابون!

   اين جنبش، تدويري بودن تمامت راه زيستن را به ما گوشزد مي كند.

     به راي مادر،در گاهواره جاي كردن،خفتن و در خواب بر پشت ابري سياه نشستن،حكايت از بدايت زندگاني نياكان باستاني ما دارد؛همان نياكان زمينگير آسمانگراي كه همه ي زمين خدا براي شان،گاهواره ي آسودگي بوده است.آري، كودكي خوابي است كه به ميانجي شناخت جنسي از آن بيدار مي شويم.وقوف ما به وجود سيال جوهر جنسي مان،در حقيقت همان بيدار شدن از خواب نوشين خردسالي است.درگير شدن با غريزه ي جنسي به ما ياد مي دهد كه با همه ي اضداد درگير شويم و ديگر بار روزگار كودكي را براي خود به گونه اي ديگر فراهم آوريم.زناشوئي در واقع ترفندي است براي داشتن مجدد پدر و مادري دلسوز و مهربان كه نه جهان بي خواست ما كه خود به اراده ي خويش آنان را فراهم آورده ايم.چونين است كه هر بانوئي مادر خويش آنان را فراهم آورده ايم.چونين است كه هر بانوئي مادر خويش است و شوي خود را چونان پدر خود در مي يابد به همانگونه كه هر مردي در عين حالي كه پدر خويش است،عيال خود را چونان مادر خود مي شناسد.

    من وقتي همانند خوانند ه اي جدا سر از خويش،منظومه ي مورد بحث را مطالعه كردم خود را ادميزادي عارف مسلك،كل نگر و نهانگرا يافتم؛آدميزادي كه بيش از هر چيز،شيفته ي يگانگي با همنوعان و رد غايت اتحاد با همه ي جهان است.

    بند اول شعر،توصيفي است از روزگاران خردي: در سرآغاز اين بند،سخن از صفا به ميان آورده ام؛همان واژه اي كه بعضي مصراع شعر،وحدت اضداد را باز نموده ام و شيطنت كودكانه را،نشاني از خدا به شمار آورده ام.توصيفي كه از دوران كودكي در شعر آمده است،توصيف جامعه ي ايده آل عارفان است.

     جامعه اي كه در آن مه با هم رفيق اند و با آن كه ممكن است بر سر مسائل كوچك و حقير با هم لحظاتي درگيري پيدا كنند به زودي در مي يابند كه جنگ و جدل حاصل كوته نظري است و راهي جز آشتي كردن با هم ندارند.جامعه اي كه در آن همه ي اعضاء آموخته اند بايد از اضداد لذت برد:

درسته كه آشتيامون صفا داشت

               قهرامونم هزار تا ماجرا داشت.

     جامعه اي كه همه در آن چونان پرندگان به آبي و دانه اي و شاخي و قفسي،بسنده كرده اند.جامعه اي كه اعضاي آن به زندگاني روزانه چونان بازي شادي آفريني مي نگرند و خواب شبانه را با قصه هاي شيرين آغاز مي كنند.بازي ها و قصه هائي كه يادگاران مردمي اند و از سده ها و هزاره هاي پيشين باز مانده اند.

    در پايان نكاتي را ياد آور ميشوم كه بيانگر اين واقعيت اند كه روان سرايند ه ي اين منظومه به راستي هنگام آفرينش آن،در چنبر ه ي ياد كرده هاي فردي افتاد و بر بنياد فطرت مشترك بشري به همه چيز اين عالم نگريسته است:

1_ ماجراي شعر در هنگامه هاي شب عيد،آغاز ميگيرد آن هم با حضور خوابناك مادر بزرگ كه نمادي از اذليت است و عهد الست را با ياد مي نشاند.

2- در پايانه ي بند دوم،شعر از زبان مادر ياد آور ميشود كه اضداد بايد به چشم لازم و ملزوم هم نگريست و ناخوشي ضد را به خوشي نقيص در پذيرفت:

ميگفت:بخوان كه سحر تو راهه

              غصه نداره اگه شب،سياهه!

به راستي اگر بشريت همين حكمت مادرانه را به كار بندد،چقدر تحقق آرمان هاي وي دست يافتني تر خواهد شد!

3- شعر،حاكي از ضرورت داشتن راهنمون،در رسيدن به حقيقت است.براي رسيدن به آفتاب بايد نخست در چشمه سار ماه شست و شوئي كرد:

كسي كه نشوره تنشو تو مهتاب

آفتاب اونــــو را نميده به خونه

           نخوره از اين چشمه ي روشني ،آب

           باس اينو هر مســـافري بـــــدونه

      در پي بيان اين حقيقت بايد گفت:حقيقت هميشه در آئينه ي خيال تماشائي است.خورشيد به كودك سوار بر ابر خاطر نشان ميكند كه:

شب اگه خواستي بكني تماشام

آيــنه ي من،شبا هميشه ماهه؛

           نگا به مـاه كن منم همون جام!

        درسته ماهي دو سه شب نمياهه!

4- كليت شعر،سفر فرزندا انسان به سوي مادر بزرگ خويش:آفتاب است.اين نمودار آن است كه پنهان آدمي همواره از تاريكي گريزان و جويان روشنائي است. ابري كه قهرمان خردسال منظومه را بر پشت خويش سوار كرده است مي خواهد او را به آفتاب برساند:

يه مرتبه شيهه كشيد و غريد؛

       گفت:داريم ميريم سراغ خورشيد

   5- شعر نشان ميدهد كه ما آدمها،هميشه دنبال خيالات محال خود روانيم.اين محال طلبي،ويژگي سرنشين ما است.

كودك شعر مي خواهد در شب با آفتاب ديدار كند،حال آنكه اين تحقق يافتني نيست.اين است كه خطاب به آفتاب مي گويد:

         گفــــتم:تورو تو روز ديـــده بودم؛

تو شب مي خواستم ببينم چه جوري؛

                   وصـفتو از خروس شنيده بودم

                   آيا بازم گرمي و غرق نــوري!؟

   در پاسخ اين محال طلبي كودك است كه آفتاب مي گويد:

گفت:پســــرم!سياهه شـــــكارم؛

         تاريكي رو هم زير پا ميــــذارم.

من كه باشم جائي براي شب نيس؛

       عجب نگو كو كار من عجب نيس!

6- شعر اين انگاشت عارفانه را تبليغ ميكند كه

جهان را خط و خال و چشم و ابروست           كه هر چيزي به جاي خويش نيكوست.

     خورشيد به كودك ميگويد:هر كسي بايد خويشكاري خود را به انجام رساند.لازم نيست همه كارهاي مهم و نيكو انجام دهند.تنها بسنده است كه هر كسي به وظيفه ي خود آشنا باشد:

من باس برم زمينو روشن كنم؛

         بازم چراغ ماهو روغن كنم.

تو هم بايد بري ســر كلاست؛

       جعم كتاب و درس باشه حواست.

7- به گمان من،شاعر با به تصوير كشيدن يادهاي كودكي،مي خواسته است خاطر نشان كند كه آدميان در رفتارهاي خوب و بدشان بيگناه اند.شايد يكي از دلائل علاقمندي ما آدمها به دوران كودكي همين باشد كه اين دوران،دوران نامكلف بودن است.چنان كه ميدانيد در همه ي اديان بزرگ جهان،بچه ها در انجام هر كاري آزادند و از بابت خطاهاي شان مورد مواخذه و بازخواست قرار نمي گيرند.

8- به انگاشت شعر،ميان ما انسانها و خداي جهان همواره تعامل برقرار است.خدا مي آفريند و ما آفريده هاي او را كار ميگيريم.ما آدمها وظيفه داريم ياريگر خداوند خويش باشيم و در همه ي كارها با او انباري كنيم؛به قول اقبال لاهوري:

نواي عشق را ساز است آدم؛                      گشايد راز و خود رازاست آدم.

جهان او آفريد اين خوبتر ساخت؛                     همان با ايزد انباز است آدم.

در اين منظومه،ما مادر سرانجام به فرزند خويش ياد آور ميشود كه او نيز بايد در حق نهال آفتابگردان وظيفه ي خويش را فراموش نكند!

من كاشتمش،توبت آب دادنه،                     دونه هاي سيا شو كي ميشكنه؟

   9- سخن فرجامين اين كه شعر در پايانه ي خويش،همه ي مخاطبان را به همخوئي با آفتابگردان فرا مي خواند و سرانجام شاعر مي گويد:من آمده ام تا با روشنائي رفاقت كنم بنابراين از همه ي بچه ها ميخواهد كه اگر ميخواهند همآهنگ با او با روشنائي بيعت كنند:

بيا تا با اون خودمونو همخو كنيم؛                     به هر طرف رو ميكنه،رو كنـيم.

آي كوچولو!من اومدم،بيـــــآئي،                      بـا هم باشـــيم رفيق روشنائي؟

9/8/88



1-شلوغی و سر و صدا و هیاهو

2- اقلّا،حداقل.

3-نام اسب سیاووشکه پرواز هم می کرد.

4-باید.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید