عضویت   تماس با ما

كودكان انگيزه‌هاي آشتي

كودكان انگيزه‌هاي آشتي

دكتر قدم‌علي سرامي

عضو هيئت علمي دانشگاه آزاد اسلامي واحد زنجان

چكيده:

انديشمندان ايران‌زمين، از آن ميان مولانا جلال‌الدين محمد بلخي، همه‌ي آشتي را الهي انگار كرده‌اند و جنگ و قهر را ويژگي جهان ماده كه عرصه‌ي پيكار اضداد است به حساب آورده‌اند.

از ديدگاه اين عارف، عرفان حق‌تعالي، همان صلح كل بودن آدمي‌است. او پدر همه‌ي كائنات و از آن ميان آدميان را "عقل كل" به شمار آورده و تنها را وصول به رستگاري دوجهاني را آشتي بودن با اين پدر مي‌داند. او همه را به داشتن ذهنيت گلگون فرا مي‌خواند و از داشتن ذهنيت خارآگين برحذر مي‌دارد و اعتقاد دارد كه:

اي بـرادر تـو همه انــديشه‌اي؛                      مـابقي تــو استخوان و تيشه‌اي.

گـر بود انديشه‌ات گل، گلشني،                      ور بود خاري تو هيمه‌ي گلخني.

كليد‌واژه‌ها: مولانا جلال‌الدين – صلح – جنگ – صلح كل – عقل كل.
كودكان انگيزه‌هاي آشتي

مـبـارك بـاد بـر مـا ايـن فـريـدون.                            كـه گـردد پـادشـاه ديـن فريـدون.

چـو مـاه آسـمان تـابـان و روشـن،                             چو مصر پُر شكـر، شيرين فريدون.

به مـيـدان سـعـادت گــوي بـازد،                             كـند شـبديز دولت، زيـن، فريدون.

بـرآيـد هـمچو مـه از بـرج اقـبال،                              هـمه مـهر و صـفا، بي‌كين فريدون.

بـبـرّد گـــردن ضـحــاك غـم را،                              بـه تـيغ رفـعت و تمكـين فريدون.

بـه حـمدالله كـنون در قصر دولت،                              فـزايـد رتـبـت و آيـين فـريــدون.

ز مـــادر زاد او روز ســه شـنـبه،                              به تـاريخ سـنه‌ي سبـعين فريـدون.

بـه مـاه ذي‌القـعده در هـشتـم آن،                              به دو ساعت پس از پيشين فريدون.

چو از پشت و نژاد خـسروان است،                             بود محبوب چـون شـيرين فريدون.

ز مـادر و ز پدر، شاه اصـيل است.                             ز خـلد آمد چو حورالعين فريدون.

چـو گـردد هـوشـيار و سـرفرازد،                              بر اين شعرم كند تحسين فريـدون.

هـزاران سـال عـمرش باد افـزون!                              تو هم از جان بگو آمين، فريـدون![1]

اين غزلواره كه مولانا آن را در بيان شادي خويش از به دنيا آمدن نوه‌ي خود، سروده است، بي‌گمان مي‌تواند نشان دهنده‌ي اهميتي باشد كه اين عارف راستين براي كودكان، قائل بوده است. او نه تنها سال تولّد اين كودك را كه سال 670 قمري است ثبت كرده كه ماه و روز و حتي ساعت آن رانيز، در شعر خويش گنجانيده است. در سرآغاز داستان قلعه‌ي ذات الصور، همه‌ي طراوت و سرزندگي پدران و لابد مادران را، از فرزندانشان به شمار مي‌آورد. اصلاً اصطلاح قرة العين، نور چشم و نور ديده كه در فرهنگ ما به جاي واژه‌ي فرزند به كار مي‌رود، حاكي از آن است كه اين فرهنگ،‌علت غايي وجود ما بزرگترها را كودكانمان مي‌داند. مولانا پسران پادشاه، قهرمانان اصلي اين حكايت را قرة العينان او مي‌خواند و اعلام مي‌دارد كه تا باغ وجود والدين از چشمه‌ي حيات فرزندان‌شان سيراب مي‌شود، تازه و باطراوت تواند ماند و وقتي اين آب قطع شود، آن باغ هم خشكي مي‌گيرد و خشكيده مي‌شود:

تـا ز فـرزنـد آب ايـن چشـمه شـتاب،                                    مـي‌رود سـوي ريــاض مــام و بـاب،

تــازه مـي‌بـاشــد ريــاض والــديـن،                         گشته جاري عين‌شان زين هر دو عين.

چـون شـود چـشمه ز بيمـاري علـيل،                                     خشك گردد بـرگ و شـاخ آن نخـيل.[2]

به همين روي است كه والدين همه‌ي هم و غم‌شان، تربيت فرزندان و آماده كردن آنان براي زندگي آينده است:

بـهر ايـن مـعـني همه خـلق از شـعـف،                       مـي‌بـيـامـوزنــد طـفـلان را حـِرَف.

تــا بــمانـد آن مـعــانــي در جــهـان،                      چـون شـود آن قـالب ايـشـان نـهان.

حق به حكمت حرص‌شان داده است،جد،                     بـهـر رشــد هـر صـغـير مـسـتـعـد.[3]

چنانكه مي‌بينيم مولوي در كودكان به چشم ناقلان فرهنگ بشري درمي‌نگرد و تعليم و تربيت كودكان را وظيفه‌اي متكي بر ژنتيك آدميزادگان مي‌شناسد. به همين دليل اهميت اطفال است كه مولانا و عارفان ديگر، والدين را موظف كرده‌اند كه خود را تا سطح آنان پايين بياورند و با زبان آنان مخاطب قرارشان دهند:

چون كه با كودك سر و كارم فتاد،                               هـم زبـان كـودكـان بـايـد گـشاد.

كـه بـرو كُـتّاب تـا مـرغـت خرم،                              يـا مـويز و جـوز و فـستـق آورم.[4]

الحق كه راست گفته است، ما، براي بچّه‌هايمان به همه گونه فروتني، خرسندي مي‌دهيم:

بـهـر طـفـل نـو پـدر تي تي كند                                گر چه عقلش هندسه‌ي گيتي كند.

كـم نگـردد فضـل اسـتـاد از علو                               گـر الـف چـيزي ندارد گـويد او.

از پـي تـعلـيم آن بـسـتـه دهـن،                                از زبان خـود بـرون بـايد شـدن.[5]

" ما بايد هميشه از بچه‌هايمان تبعيت كنيم. آنان همه‌ي زندگاني ما هستند و هر كسي اين را به حكم غريزه و عقلانيت خودش دريافت مي‌كند"[6]

مولوي پدران و مادران را واسطه‌هايي براي تولد و توليد اطفال مي‌شمارد و اين فرعي است بر قانون كلّي "گذشته براي حال و آينده است"‌كه نه تنها بر عرفان ايراني اسلامي كه بر كلّيت فرهنگ ايران زمين فرمان مي‌راند. مولوي معتقد است همه‌ي كساني كه مي‌خواهند ديگران را تربيت كنند و تعليم دهند، بايد اين كار را به زبان آنان به انجام برسانند.

خداي جهان به زبان نيازمند نيست و به هيچ زبان خاصي تعلق ندارد، اما چون مي‌خواهد لطف خود را درحق آدميان تمام كند به زبان آنان سخن مي‌گويد: " حق تعالي با موسي (ع) سخن گفت. آخر با حرف و صوت سخن نگفت و به كام و زبان نگفت زيرا حرف را كام و لبي مي‌بايد تا حرف ظاهر شود. تعالي و تقدّس او منزه است از لب و دندان و كام. پس انبياء‌ ازعالم بي حرف در عالم حرف مي‌آيند و طفل مي‌شوند براي اين طفلان، كه " بعثتُ معلّما". اكنون اگرچه اين جماعت كه در حرف و صوت مانده‌اند به احوال او نرسند... اما از او قوت گيرند و نشو و نما يابند و به وي بيارامند چنانكه طفل گرچه مادر را نمي‌داند و نمي‌شناسد به تفصيل، اما به وي مي‌آرامد و قوّت مي‌گيرد و همچنانكه ميوه بر شاخه مي‌آرامد و شيرين مي‌شود ومي‌رسد و از درخت خبر ندارد." [7]

ابن عربي، عارف بزرگ معاصر مولانا هم كودكان را اصل مي داند و پدر و مادر را در همه‌ي مسائل فروعي تابع آن اصول: "كبير زير تسخير صغير است و نمي‌داند، بعد از آن، طفل صغير، مشغول مي‌سازد كبير را به تربيت و حمايت خويش و تفقّد مصالح خود و مؤانست كردن با او، تا او را تنها نگذارند و تنگدل نشود."[8]

ابن عربي، اطفال را در قياس با بزرگسالان، نسبت به حق تعالي قريب العهد‌تر مي‌داند. وي براي بيان اين حقيقت عرفاني تمثيلي از زندگاني پيامبر را مي‌آورد: " عادت حضرت رسول اكرم (ص) آن بود كه چون باران باريدي،‌از خانه بيرون آمدي و سر مبارك بگشادي و تن شريف برهنه كردي، تا باران بدو رسد، وي گفت: اين حديث‌العهد است به پروردگار خود."[9]

به لحاظ همين ارزندگي كودكان است كه مولوي با آنان بسيار با احترام برخورد مي‌كند و به دليل همين رفتار توأم با عزت و حرمت است كه مي‌بينيم بچه‌ها او را شديداً دوست مي‌دارند: " يك روز از كويي مي‌گذشت. كودكان خرد كه مشغول بازي بودند تا مولانا را از دور ديدند، پيش دويدند و در مقابل وي، سرتعظيم فرود آوردند. مولانا هم با آنها به همانگونه تواضع كرد، كودكي كه دورتر بود و اسب مي‌تاخت، بانگ درداد كه يك لحظه درنگ كنيد تا من نيز بيايم و مولانا همانجا ايستاد تا او نيز برسيد و بين آنها تواضع و تعارف دوستانه، ‌رد وبدل شد." [10]

مولوي پدران و مادران را زنبوراني مي‌بيند كه جز توليد موم و عسل كه همان عشق است وظيفه‌اي ندارند و اين عشق، لازمه زيست نوباوگان‌شان است:‌ "‌مادران و پدران ما مثل زنبوران‌اند كه طالبي را با مطلوبي جمع مي‌كنند و عاشقي را با معشوقي گرد مي‌آورند و ايشان ناگاه مي‌پرند. حق تعالي ايشان را واسطه كرده است در جمع كردن موم و عسل و ايشان مي‌پرند و موم و عسل مي‌ماند و باغبان ...، تن ما مانند كندويي است و در آنجا موم و عسل عشق حق است. زنبوران، مادران و پدران، اگرچه واسطه‌اند، الا تربيت را از باغبان مي‌يابند و كندو را باغبان مي‌سازد." [11]

گفتم: فرهنگ ايراني آينده‌نگر است و آينده در نگاه اين فرهنگ،‌آشتي با كل و يگانگي با حق است. همه ما از مينو آمده‌ايم و به مينو باز خواهيم رفت. به تعبير قرآن كريم: "انا لله و انّا اليه راجعون"‌و به بيان مولانا جلال‌الدّين و هم مشربان او" ما زبالاييم و بالا مي‌رويم." به همين روي است كه مي‌گويم: فرهنگ ما چه پيش از اسلام و چه پس از آن، آشتي‌گرا بوده و هست. ابو شكور بلخي يكي از آغازگران شعر دري سروده است:

چو از آشتي، شادي آيد به چنگ،                                خـردمند هرگز نكـوشد به جنگ.[12]

فردوسي بزرگ نيز با آنكه در اثر سترگ خويش گزارشگر دويست جنگ ميان ايرانيان و ملل ديگر عالم است، توصيه‌اش اين است كه آشتي كنيم. او صلح را بهتر از جنگ قلمداد كرده است:

تـو را آشـتي بهـتر آيد ز جنگ،                                             فراخي مكن بر دل خويش تنگ.[13]

مولانا هم اصل را آشتي به شمار مي‌آورد و آن را با بيرنگي ازلي و ابدي حق، از يك بنياد مي‌گيرد به همانگونه جنگ را مشتق از رنگ مي‌بيند و امري عرضي و فرعي حساب مي‌كند:

         هسـت بيـرنگـي اصــول رنگـها،                                  صـلح‌هـا باشد اصـول جـنگـها[14]

         چون كه بيرنگي اسـير رنـگ شد،                                  موسئي با موسئي در جـنگ شـد.

چون به بيرنگي رسي كان داشتي،                               مـوسـي و فرعـون دارنـد آشـتي.[15]

او جنگ راحاصل خودخواهي‌هاي ما آدميان مي‌داند و صلح را نمود خدا در عالم كون و فساد شمار مي‌كند. سفارش وي به ما اين است كه متوجه تقصير خود، در ايجاد ستيزه‌ها ميان يكديگر باشيم و با جزاي دادگرانه‌ي حق آشتي كنيم:

جرم بر خود نه كه تو خود كاشتي،                              بـا جـزا و عـدل حـق،‌كـن آشتي.[16]

انديشمندان ايران زمين، همه آشتي را الهي انگار كرده‌اند و قهر و جنگ را ويژگي جهان ماده كه عرصه‌ي پيكار اضداد است به حساب آورده‌اند. ناصرخسرو، صلح را كار خدا و قهر و جنگ را عمل ديوان و شياطين مي‌شناسد:

كـار يزدان، صـلح و نيكـويي و خير،                           كار ديوان جنگ و زشتي و شر است.[17]

اصولاً هر كس ذرّه‌اي با اصول و مبادي عرفان ايراني-اسلامي، آشنايي يافته باشد، مي‌داند كه عارف حق، صلح كلي است. مي‌داند كه صلح كلّ بودن طريق همه‌ي موحدان جهان است و آن هيچ چيز جز، "مآل همه‌ي مذاهب را واحد دانستن و با مردمان مختلف‌المذاهب، خصومت نداشتن و با دوست و دشمن به آشتي به سر بردن، نيست."[18]

صائب تبريزي با درك همين حقيقت تابناك سروده است:

عارفان، صائب ز سعد و نحس انجم، فارغ‌اند،                 صـلح كـل با ثـابت و سيار گـردون كـرده‌اند.[19]

آنان به جاي جنگ با ديگران، ستيزه با خويش را سرلوحه‌ي اعمال خود قرار داده‌اند. همين شاعر عارف مشرب تبريزي، باز در بيان اين ابرانديشه‌ي عرفاني فرموده است:

صـائـب، هـزار بـار تـو را بيـش گـفـته‌ام،                    با خلق صلح ميكن و با خود به جنگ باش![20]

پيش از او، عزيزالدين نسفي، عارف هم روزگار جلال‌الدين اعلام كرده بود كه: " دانايان در دنيا،‌هرگز چيزي نخواسته‌اند. به هر چه پيش آمده است، راضي و تسليم بوده‌اند، از جهت آنكه دانسته‌اند كه آدمي نداند به‌آمد وي، در چيست؟"[21]

كسي چون مولانا،‌تعصّب و سختگيري و با هم بر سر باورداشت‌ها درگير شدن را اصلاً روا نمي‌شمارد. اين اوست كه به صراحت اين كار را دليل خامي و كالي آدمي به حساب مي‌آورد:

سختگيري و تعصب خامي است،                                تا جنيني، كار خون آشامي است.[22]

او از زبان نوح (ع) به فرزند نافرمانش، كنعان مي‌گويد:

جز خضوع و بندگي و اضطرار،                                  انـدر اين حـضرت ندارد اعتبار.[23]

مولانا، وظيفه برتر پدر را اين مي‌دانسته است كه لحظه‌اي از تربيت فرزند غفلت نكند و به هيچ دليلي محبت خود را از وي، دريغ ندارد و اصلاً، خانه را براي مدت طولاني ترك نگويد. در مجموعه‌ي نامه‌هاي او به مكتوبي برمي‌خوريم كه حاكي از آن است كه پسرش به دلايل اختلاف با همسر، چند شبي به خانه نيامده و او و فرزندان خود را از حضور خويش، بي‌نصيب گذارده است. مولوي در اين نامه، مصراً از فرزند خود مي‌خواهد كه به اين رفتار خود، هر چه زودتر خاتمه داده،‌به خانه بازگردد: " في‌الجمله، سرپوشيده مي‌گويم و لابه مي‌كنم، الله، الله،‌الله! ملازم خانه و ملازم آن جماعت باشد و با من از اين عذرها نينديشد كه چنين‌اند و چنان‌اند."[24]

مي‌بينيد شخصيتي چون مولانا با آنكه جنگ ميان بزرگترها را دوست ندارد، به دليل آنكه جهان را جهان اضداد مي‌داند، درصدد مبارزه با آن برنمي‌آيد، اما معتقد است كه بچه‌ها را به هيچ وجه نبايد در اختلافات خودمان داخل كنيم چرا كه آنان هم با يكديگر، به اندازه‌اي كه لختك لختك براي زندگي پرگير و دار آينده‌شان آماده ‌شوند، درگيرودارند. اين بدان معنا نيست كه مولوي پدران را به سهل انگاري نسبت به فرزندان فراخوانده باشد كه به عكس، او وجود پدر را در خانه و بالاي سر بچه‌ها لازم مي‌داند چون بي‌نظارت پدر، ممكن است شفقت انبوه مادر موجب نقص تربيتي فرزند شود. مولوي پدران را عاقبت‌انديش مي‌داند و معتقد است آنان بايد از سختي‌كشي‌هاي فرزندان‌شان با لحاظ آينده‌ي آنان استقبال كنند و نگذارند عاطفه‌ي مادرانه، آنان را نازك نارنجي بارآورد. مادرها بيشتر دربند سلامت تن بچه‌هايشان‌اند، به قول مولوي:

مر پدر را گـويد آن مادر جهار،                                              كه ز مكتب بچه‌ام بس شد نزار.[25]

سفارش مي‌كند كه پدران نبايد تسليم عواطف مادرانه‌ي همسرانشان شوند. او حتي تنبيه پدرانه را مي‌پسندد و آن را شيرين مي‌شمارد:

هين! بجه زين مادر و تيباي او،                                               سـيلـي بابـا بـه از حـلـواي او![26]

او تنبيه پدرانه را هم لازمه تربيت به حساب مي‌آورد. به باور او، فرزندان در نهايت از تنبيهات برحق،‌آزرده نمي‌شوند، زيرا ميان آنان و پدران و مادران پيوند عاشقانه برقرار است و اين پيوند مستلزم جفاپذيري از يكديگر است:

مـن عـجب دارم ز جــويـاي صـفا                             كـاو رمـد در وقـت صيقل از جفا!

عـشق چون دعوي، جفا ديدن گواه،                             چون گواهت نيست شد دعوي تباه.[27]

تنبيه فرزندان از سوي والدين، در حقيقت تنبيه خوي بدي است كه در آنان مي‌بينند. او خطاب به فرزندان مي‌گويد: پدران و مادران از زدن شما قصد‌شان دفع ناهنجاري در شما است، همانگونه كه كارگري كه نمد را چوب مي‌زند، مي‌خواهد گرد و خاك درون آن را بيرون كند:

آن جــفا بـا تـو نبـاشـد اي پـسر!                              بلكـه با وصـف بـدي، اندر تو در.

بر نمد چـوبي كـه آن را مـرد زد،                               بـر نـمد آن را نـزد، بـر گــرد زد.

مـادر ار گـويد تو را، مرگ تو باد،                               مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد.[28]

از ديدگاه مولوي، ما همه فرزندان عقل كليم. گاهي كه او صلاح ما را، در مخالفت با هوسها و اميال‌مان مي‌بيند و سدي بر سر راه ارضاء‌شان ايجاد مي‌كند از او آزرده خاطر مي‌شويم و او را سگ هاري مي‌بينيم و با وي درگير مي‌شويم، اما حقيقت اين است كه درگيري ما با او، جز درگيري فرزند عاصي با پدري مشفق و آينده‌نگر نيست. مولانا توصيه مي‌كند كه تا مي‌توانيم با اين پدر، آشتي باشيم و بدانيم تمام توفيقات ما، در گرو اين آشتي است:

كــل عالم صـورت عقل كـل است،                             اوست باباي هر آنك اهل قـل است.

چون كسي با عقل كل كـفران فـزود،                            صـورت كل پيش او، هم سگ نمود.

صـلح كـن بـا اين پـدر، عـاقي بهل                           تا كـه فـرش زر نـمـايد آب و گـل...

مـن كـه صـلحم دايـماً‌ بـا اين پدر،                            اين جـهان چـون جـنّتسـتم در نـظـر.

هـر زمـان نو صـورتي و نو جـمال،                             تا ز نــو ديـدن فـرو مــيـرد مــلال.

       مـن هـمي بيـنم جـهان را پر نعـيم،                           آبـها از چـشمـه‌ها جـوشـان، مـقيم.[29]

مولانا به ما سفارش مي‌كند به جاي جنگ با ديگران، با خود بجنگيم و با ديگران آشتي پيشه كنيم. دقيقاً عزيزالدّين نسفي، انسان داناي آزاد را كسي مي‌داند كه با همه آشتي است: " داناي آزاد، سر موجودات است. موجودات به يكباره و جمله، تحت نظر وي‌اند. هر يك را به جاي خود مي‌بيند و هر يك را در مرتبه‌ي خود مي‌شناسد و با هيچكس و يا هيچ چيز، جنگ ندارد و با همه صلح است و از همه آزاد و فارغ است و جمله را معذور مي‌دارد."[30]

نبايد فريب درگيريهايي را كه درميانه‌ي راه، براي‌مان پيش مي‌آيد بخوريم. بايد هميشه به ياد داشته باشيم كه از آشتي به سوي آشتي درگذاريم. چپ و راست‌مان صلح و يگانگي با خداست.مولانا جلال‌الدّين درگيري اضداد را ويژگي جهان كون و فساد مي‌داند و اعتقاد دارد كه سرانجام همه‌ي قهرها به آشتي خواهد كشيد:

         آشتي و قهر ز جذبه‌ي حق است.                                  نيست ز دُم، هست ز سر، آشتي.

شاه مرا مـيل چو در آشتي است،                                كــرد در افـلاك اثــر آشــتـي.[31]

حتي، جبر و قدر را در كار آشتي كردن با يكديگر مي‌بيند:

صلح درآ! اين قدر آخر بدانك                                               كـرد كـنون، جبر و قدر آشتي![32]

باري آشتي‌گرايي چنانكه ديدي اختصاصي به مولوي ندارد كه تقريباً همه‌ي عارفان ايراني از اين جهت با هم ماننده‌اند. عزيزالدّين نسفي، توصيه‌اش اين است كه بايد با همه مخلوقات خدا آشتي باشيم: " هر كه به درياي نور رسيده باشد و در اين درياي نور غرق شده باشد، آن را علامات بسيار باشد. با خلق عالم به يكبار، صلح بوده باشد و به نظر شفقت و مرحمت درهمه نگاه كند و مدد و معاونت از هيچكس دريغ ندارد و هيچكس را به گمراهي نسبت نكند و همه را در راه خداي داند و همه را روي درخداي بيند و شك نيست كه چنين است."[33] نسفي،‌وظيفه‌ي انسان كامل را ايجاد آشتي ميان بندگان خدا مي‌داند و معتقد است كه چنين انساني بايد، " مردم را محب و مشفق يكديگر گرداند تا آزار بر يكديگر نرسانند و راحت از يكديگر دريغ ندارند و معاون يكديگر شوند و بفرمايد تا مردم امان يكديگر بدهند، هم به زبان، هم به دست و چون امان دادن يكديگر بر خود واجب ديدند به معني با يكديگر عهد بستند، بايد كه اين عهد را هرگز نشكنند و هر كه بشكند ايمان ندارد، " من لا عهد له لا ايمان له، المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده"[34]

مكتب مولوي عشق است و مذهب او دوست داشتن، به همين روي حقيقت براي او، يگانگي و آشتي است. عشق همان استحاله پذيرفتن عاشق به معشوق است و با وجود آن، خود به خود، نقش واسطه‌ها، نقصان مي‌پذيرد و نرمك نرمك به نيستي مي‌گرايد. عاشق چونان تيري است كه با سرعتي نامتناهي به سوي آماج خويش كه هيچ جز معشوق، نمي‌تواند بود، شتافته است. پيداست كه هيچ امري نمي‌تواند، راه او را بزند و از شتاب وي بكاهد. به همين روي است كه مولانا مذهب عاشقان را مذهبي فراتر از همه‌ي مذاهب رسمي مي داند و فرياد برمي‌دارد كه:

با دو عـالم عـشق را بيگـانگي است                            و اندر او، هفتاد و دو ديوانگي است.

غـير هـفتـاد و دو مـلـت كـيش او،                           تـخت شـاهان، تـخته‌بـندي پيش او.[35]

آري به همانگونه كه هر چه در آتش بيفتد به آتش بدل خواهد شد و سير افقي وي به سلوكي قائم دگرگوني خواهد پذيرفت، هركه با عشق درآميزد به يگانگي با معشوق خواهد رسيد. بلي با وجود عشق، جايي براي هيچگونه جنگي و جدالي اعم از جنگ و جدال‌هاي نژادي، قومي، قبيله‌اي، گروهي، مذهبي و... باقي نخواهد ماند. با عشق دو كمان خالقيت و مخلوقيت به يگانگي دايره خواهند رسيد و دايره چرخي خواهد شد، همواره در سماع بوقلمون." اكنون كه درد بشريت، حاصل درآميختن فرهنگهاي شرق و غرب و از وحدت افتادن روان انسان معاصر است، درمانش نيز به ميانجي دارويي است كه محصول تركيب عصاره‌هاي اين دو فرهنگ است. مولانا،هفت هشت قرن پيش، اين دارو را دركلاهك‌هاي ابيات سروده‌ي خويش، چونان كپسولهايي درمان‌بخش فراهم آورده است. آري بشر امروز را معجون جنون و عقل، از اين روان‌نژندي مستدام قرون و اعصار، تا حدّي، آري تا حدّي نجات تواند داد. سلامت نسبي آدميزادگان، درگرو آشتي اضداد است. به همانگونه كه به ميانجي انحناء توانستيم چرخ را به كار گيريم و تضاد ويرانگر خطوط قائم و افقي را به آشتي دايره‌گون بدل كنيم، خواهيم توانست با درآميختن همه‌ي اضداد عيني و ذهني، جهان بشري را از انقباض درنگ آفرين فعلي به انبساط جاري آينده‌اي، نه چندان دور، رهنمون شويم."[36] اين كه مولانا زندگاني را محصول آشتي اضداد به شمار آورده و جنگ آنها را با هم، مرگ مي‌انگارد، عين حقيقت است. آري:

زنــدگــاني آشــتــي ضـدهــاســت،                                    مرگ آن كاندر ميانشان جنگ خاست.[37]

به همين دليل بود كه مي‌گفت: "‌من با هفتاد و دو مذهب يكي‌ام". در تشييع جنازه‌ي او پيروان همه‌ي اديان و مذاهب شركت كردند و شادروان بديع الزمان فروزانفر، با لحاظ همين صلح‌گرايي او بود كه نوشت: "بدين جهت در زندگاني او، اصل صلح و سازش با تمام ملل و مذاهب برقرار شد و با همه يكي گشت و مسلم و يهود و ترسا را به يك نظر مي‌ديد و مريدان را نيز بدين مي‌خواند."[38]

او با استناد به كلام خدا كه " الصلح خير"‌همه را به آشتي كردن باهم دعوت مي كند:

چو فرموده است حق كالصلح خير،                             رهـا كــن مـاجـرا را، اي يگــانه![39]

يكي از دلايل فاصله‌مندي ما با صلح كلي، تعلقات و وابستگي‌هايي است كه اختصاصاً به خانواده، محله، شهر، سرزمين و حتي قاره‌مان داريم. هر محبتي كه ويژه جزيي از اجزاء كلي مي‌كنيم و ديگراجزاء را از آن بي‌نصيب مي‌داريم، درحقيقت تبعيضي است كه ميان آن جزء‌ و ديگر اجزاء‌ قائل مي‌شويم و اين خودبه‌خود ميان ما و كل، جدايي مي‌افكند. به همين روي است كه عارفان ميان مجالي حق، از اين ديدگاه كه هر يك از آنها جلوه‌اي از اويند، فرق نمي‌گذارند، بنابراين لازمه‌ي عارف بودن، كل نگري و عدم لحاظ تفاوتهاي احتمالي موجود ميان اجزاء كل است. عارف چون از منظري فراگير به پاره‌هاي عالم درمي‌نگرد، ‌در دام تبعيض دچار نمي‌شود اما عامي چون جزيي‌نگر است خودبخود از درك كل عاجز بوده، از صلح كل بودن، فاصله دارد: "به ياد دارم كه يوري گاگارين، اولين فضانورد دور پرواز روسي،‌پس از بازگشت از سفر فضايي خود به زمين، در مصاحبه‌اي كه با او به عمل آوردند،‌گفته بود: "وقتي از زمين آنقدر دور شدم كه كره‌ي زمين را به صورت كره‌اي كروي ديدم، من ديگر يك روس نبودم،‌يك زميني بودم كه دلم مي‌خواست به زمين برگردم، هر جاي زمين كه باشد."[40] اين فضانورد، در اثر شهود كل كره‌ي زمين، موقتاً‌ وابستگي خود به روسيه را كه پاره‌اي از اين كره‌ي خاكي است در پيوند خويش با كل زمين، از ياد برده و در قبال اين سياره به صلحي كلي رسيده است. براستي آنكه با كل ديدار كرده و جمال ازلي و ابدي آن را دريافته باشد، هرگز هياهوي نقطه‌هاي بي‌همه چيز اجزاء ‌او را به خود مشغول نخواهد كرد. در پايان گوشه‌هايي از سخنراني خود را كه در همايشي در زنجان درباره‌ي مولانا و كودكان ايراد كرده‌ام،‌ مي‌آورم: " مولانا مي‌گويد: بگذاريد كودكان خطاي خودشان را بكنند چون دركنار اين خطاهاست كه مي‌فهمند اشتباه كردند و آدمي‌زاد تا متوجه خطاي خويش نشود مطلقاً نمي‌تواند خودش را تصحيح نمايد. كار ما چيست؟‌ كار ما اين است كه انتخاب‌هاي گوناگون را رو به رويش بگذاريم تا كودك ببيند كه كدام متناسب است. مي‌فرمايد:

تا نبيند كودكي كه سيب هست،                                              آن پياز گـنده را ندهد ز دست.[41]

مي‌خواهي كودكت را اصلاح كني، نشانش بده كه كاري كه كرده كنارش كار قشنگ تري هم بوده كه مي‌توانست آن را بگزيند. بچه به حكم " قد تبين الرّشد من الغي" مي‌فهمد خوب كدام است و بد كدام است. ملايم طبيعت خودش را انتخاب مي‌كند. بزرگ‌ترين كار ما براي كودكان اين است كه بپذيريم هر كودكي بر اساس ژن‌هايي كه روي كروموزوم‌هايش نشسته‌اند، تكامل پيدا مي‌كند. اين را بايد بدانيم كه اگر بخواهيم تربيت خاص از پيش دانسته‌يي را بر روي او اعمال كنيم بسيار ناجوانمردانه و مخالف فطرتش است. اول بايستي او را بشناسيم و ببينيم اين كودك كدام طرفي است؛ چه طور فرزندي است، بعد او را تربيت كنيم. متأسفانه درجوامع جديد بر اساس يك سري الگوهاي از پيش تعيين شده مي‌خواهند كودكان را تربيت بكنند، هدايت و حمايت بكنند. غافل‌اند از اين كه عدالت و حق بسيار چيز مقدس و خوبي است، اما آزادي را آدمي‌زاد بيش‌تر از هر چيزي دوست دارد و كودك هم همين طور است. ما بايستي قبل از هر چيزي در برخورد با كودكانمان اين آزادي را به‌آنان بدهيم. تا در مرحله‌ي انگيزش‌هاي تحريك حسي و غرايز طبيعي و حتي در مراحل اميال اجتماعي و بعد از آن تمايلات عالي نمانند و برسند به اين كه خودشان را بيابند،‌خود شكوفا باشند. هدف عالم از آفرينش هر موجودي همين است. بايستي من بتوانم در بهترين شرايطي كه ميسر است زندگي كنم. حرف مولانا اين است و اساس ذهنيت وي اين است. درست است كه ما معتقديم كودكان بايد مطيع ما باشند ولي عملاً ما مطيع كودكان خودمان هستيم. تمام مفاسد اجتماعي به دست ما بزرگترها انجام مي‌پذيرد، در عين حال كه ما در آنها تقصيركاريم، به خاطر اداره كردن كودكانمان است. آن كسي كه مي‌رود دزدي، بسياري از اوقات انگيزشش اين است كه بچه‌هايش را اداره كند.

عطار در الهي نامه داستان گربه‌اي را نقل مي‌كند كه متعلق است به صوفي معروف، شيخ كُرّگاني. شيخ اين گربه را دوست مي‌داشت و در خانگاه راه مي‌داد كه بگردد و حتي مي‌توانسته روي سجاده راه برود. پاهايش را بسته بودند با دو پاره اديم: يعني دو تكه چرم كه جايي را نجس نكند. اين گربه مورد وثوق همه بوده، مرشد وي را دوست داشته و مورد اعتمادش بوده است. مطلقاً‌ چيزي را از خانقاه بلند نمي‌كرده است. تا اين كه روزي آشپز متوجه مي‌شود بخش بزرگي از گوشتي را كه براي غذاي خانقاهي‌ها فراهم آورده، گربه دزديده است. او را مي‌گيرد و محكم مي‌زند. گربه مي‌آيد پيش شيخ كُرّگاني، گلايه مي‌كند كه مرا بي‌خود اذيّت كردند و سه بچه گربه‌ي خودش را مي‌آورد و به شيخ حالي مي‌كند كه من به خاطر سيركردن شكم بچه‌ها اين كار را كردم. شيخ خادم خانقاه را صدا مي‌كند و مي‌گويد: " از اين گربه پوزش بخواه،‌ هيچ تقصيري ندارد. براي بچه‌هايش اين كار را كرده است." خادم خانقاه پوزش مي‌خواهد ولي گربه نمي‌پذيرد تا اين كه شيخ چيزي در گوش او مي‌گويد تا گربه مي‌آيد به پاي شيخ مي‌افتد و شوري در خانقاه برپا مي‌شود. همه مي‌بينند كه اين گربه هم درانجام كار خلاف خود حق داشته است. آن وقت عطّار نتيجه مي‌گيرد كه هر كسي كه بچه داشته باشد خود به خود از همه چيزش حتي آبرويش هم بايد مقداري بگذرد:

براي بچه، كم از عنكبوتي،                                        برآرد از دهان شير قـوتي!

صاحب بچه حتي اگر ناتوان‌تر از عنكبوتي هم باشد مي‌رود و از دهان شير هم كه شده روزي بچه‌اش را بيرون مي‌آورد و اين تكليف هر پدر و حق هر كودكي است. به قول پير نيشابور:

ز گربه آن چه كرد او نه غريب است                            كـه پيوند بچه، كـاري عجيب است!

عطار در دنبال آن داستان تاجر مسيحي را مي‌آورد كه بچه‌ي كوچك زيبايي داشته است كه بعد از مداواهاي گوناگوني كه مي‌كند، بچه تلف مي‌شود؛ او را كفن مي كند و مي‌آيد پيش حجّه الاسلام ولايت خودش(چون درشهر او مسلماناني هم مي‌زيسته‌اند) و مي‌گويد: من مي‌خواهم مسلمان شوم و مسلمان هم مي‌شود. مي‌گويند: چرا مسلمان شدي؟ مي‌گويد من فهميدم مسيحي‌ها دروغ مي گويند كه عيسي فرزند خداست! خدا اگر بچه داشت مرا اين گونه داغ دل نمي‌كرد. عطار نتيجه مي‌گيرد كه همه به خاطر بچه‌هايشان خون جگر مي‌خورند و يعقوب را مثال مي‌زند ومي‌گويد: پيغمبر خدا هم كه باشي غم كودكت را بايد بخوري. اين حكم عاطفه است و حكم سرشت است كه بايد تابع بچه‌هايمان باشيم هر چند ظاهرش اين است كه آنان تابع ما هستند. آري بچه‌ها متبوع‌مان‌اند.

تنها جايي كه ما با صراحت مي‌توانيم بفهميم كه شيطنت الهي است در همين شيطنت‌هاي كودكانمان است. لذت زندگي ما همين شلوغ كردن‌ها و به هم ريختن‌هاي كودكان است. اين ماييم كه در قبال بچه‌هايمان مكلف هستيم. آنها در قبال ما هيچ تكليفي ندارند و اين را مولانا درمطاوي مثنوي خودش مكرر مي‌گويد. تنها كار ما اين است كه به آنان ياري بدهيم تا پله پله از نردبان انگيزشهايشان بالا بيايند. از تحريك حسي خالص و معمولي كه همان احتياج حاسّه‌هايشان به ارضا شدن است تا رسيدن به ارضاي انگيزش برترين خوديابي همراهي‌شان كنيم. يعني كمكشان كنيم تا از غرايز حيواني اندك اندك به اوج فطرت انساني‌شان صعود كنند. لختك لختك برسند به آن جايي كه بتوانند پس از كشف خويشتن به اختراع مجدد خويش، قيام كنند. سرگرم شوند به حل معما‌ي N مجهولي وجود خودشان، حالا تا هر جا كه برسند. هيچ كس بي‌گمان اين معادله را تا پايان نمي‌تواند همه‌ي مجهولاتش را حل بكند. ولي تا هر جا توانست مستحق تشويق است. مولانا تكليف مادرها را در ارتباط با بچه‌ها اين مي‌داند كه مواظب نفس امّاره‌ي بچه‌هايشان باشند و هستند. مادرها حال گرايند:‌ يعني لحظه‌هاي حال بچه‌هايشان را مي‌بينند. مي‌بينند بچه‌شان خسته شده است. حالا اين خستگي حاصل كاري آينده‌ساز براي وي است، به او مي‌گويند:‌كار را ول كن، بنشين غذايت را بخور بچه جان! راحتي تني اكنون بچه‌شان را به سعادت آينده‌ي او، ترجيح مي‌دهند و آنان را نازپرورده بارمي‌آورند. اما پدرها آينده‌نگر هستند. حال برايشان خيلي مهم نيست. مي‌بينند كه اين بچه خسته است اما او را بر آن مي‌دارند تا كار خود را دنبال كند. چون آينده‌ي او را درچشم‌انداز خود دارند. آنان بلوغ رواني وي را طالب‌اند. عقلانيت بچه را تكامل مي دهند. پدر و مادر مكلف هستند اين دو جوهر متضاد را كه درون بچه است- نفس و عقل را مي‌گويم- با هم به تفاهم و تكامل برسانند. كاري بكنند كه اين اميال نفساني با آن فرمان‌هاي خردمندانه به تعامل برسند. هر دو جنبه تكامل بيابند. حالا شايد بچه بزرگ شد و راه عقل را رفت ديگر كاري به لذايذ نداشت، شايد هم بزرگ شد و راه لذت را رفت و اصلاً‌ عقلانيت را رها كرد. اين ديگر به سرشت او و اين كه روي كروموزوم‌هايش چه نوشته‌اند، روي ژن‌هايش چه تدبيري شده است، مربوط است. هر كودكي سامانه‌ي رواني ويژه‌ي خودش را داراست. طفلي را كه به فرمان ژن‌هاي خويش بيش فعال است نمي‌توان با تربيت بدل به كودكي آرام و كم تحرك كرد. تا دوران خودش را نگذراند به آرامش نمي‌رسد. حكم اصلي حكم ژن‌هاست. مولانا مي‌فرمايد:

هست مادر نفس وبابا عقل راد،                                              اولـش تنگي و آخر صد گشاد.[42]

رفتار نرم مادر تنگي‌هايي را كه بابا به طفل تحميل مي‌كند به گشادي مي‌رساند. راحتي‌هايي كه مادر براي بچه قايل است زهر تنگناهاي گوناگوني را كه پدر در جهت تربيت وي ايجاد مي‌كند مي‌گيرد. هر كودكي در دوران طفوليت خويش آن تنگي‌ها را به ميانجي اين گشايش‌ها كه مادر دراختيارش مي‌گذارد،‌تحمل مي‌كند. از نگاه مولانا اگر از بچه‌اي بخواهيم عمل بدش را ترك كند، ‌راهش اين است كه بخش بزرگي از آن كار ناشايست را خوب قلمداد كنيم و تنها قسمتي كوچك از آن را بد معرفي نماييم. بايد به او بگوييم: كار تو بسيار خوب است اما عيبي جزيي و خرد نيز دارد و تو مي‌تواني آن ايراد كوچك را هم برطرف كني تا رفته رفته كودك خودش ياد بگيرد عيوب كارش را مرتفع نمايد. مولانا اوليا را اطفال خدا به شمار مي‌آورد و مي‌گويد: اوليا با مريدان‌شان با سعه‌ي صدر برخورد مي‌كنند و با ناديده گرفتن نقصان‌هايشان، خردك خردك به صلاح‌شان مي‌آورند. وي معتقد است كه اولياي اطفال نيز بايد با آنان با گشاده‌نظري برخورد كنند. بيش‌تر خطاهاي‌شان را بر آنان ببخشايند و نديد بگيرند. درباره‌ي رفتار اوليا با مريدها مي‌گويد: " از صد كژي يك كژي را مي‌گويند تا او را دشوار نيايد و باقي كژي‌هاش را مي‌پوشانند، بلكه مدحش مي‌كنند كه آن كژي راست است تا به تدريج اين كژي‌ها را يك‌يك از او دفع مي‌كنند، هم‌چنان كه معلّم كودكي راخط آموزد، چون به سطر رسد كودك سطر مي نويسد و به معلم مي‌نمايد. پيش معلم آن همه كژ است و بد، وي به طريق صنعت و مدارا مي گويد كه جمله نيك است و نيكو نبشتي احسنت احسنت الا اين كه يك حرف را بد نبشتي، چنين مي بايد و آن يك حرف هم بد نبشتي، چند حرفي را از آن سطر بد مي گويد و به وي مي نمايد كه چنين مي بايد نبشتن و باقي را تحسين مي‌گويد تا دل او نرمد و ضعف او به تحسين قوت مي‌گيرد و هم چنان به تدريج تعليم مي‌كند و مدد مي‌يابد."[43]

بايد بپذيريم كه ايراد گرفتن به كارهاي بچه‌ها آنان را از ما مي‌رماند و سبب مي شود تا ديگر به حرفهاي ما اعتنا نكنند و رهنمودهاي ما را جدي نگيرند و د رنتيجه ارتباط‌شان را با ما بگسلانند هر چند كه در ظاهر خود را مطيع‌مان نشان دهند. از ديدگاه جلال الدين بچه‌ها حق دارند كه خطا بكنند. خطا كردن حق بچه‌ها است، آنان دائماً در حال آزمون‌اند و راه صواب را در زندگي به ميانجي اشتباهاتي كه مرتكب مي شوند، پيدا توانندكرد. مولانا معتقد است تربيت بچه‌ها را بايد از خدا ياد بگيريم. مگر ما اطفال خدا نيستيم و مگر او ما را آزاد نيافريده و به ما آزادي نداده است؟ ما هم بايد با بچه‌هاي‌مان همين گونه رفتار كنيم؛ يعني آزادشان بگذاريم و جز در موارد بسيار حساس و مخاطره‌آميز دركارشان دخالت نكنيم. طفل در آزادي راه زندگي آينده‌ي خود را پيدا مي‌تواند كرد. همين طور كه هيچ كودكي شرعاً بابت خطاهاي خود مورد مؤاخذه قرار نمي‌گيرد ما هم نبايد با ديدن انحراف يا اشتباهي از كودك‌مان، به تنبيه او دست بيازيم. دراين گونه موارد ممكن است بچه‌هاي خاطي را به دارالتأديب ببرند ولي به هيچ‌وجه آنان را تنبيه بدني نبايد كرد.

درشرايط امروزي جهان، بهترين دارالتأديب‌ها خودِ خانه است. بايد به پدر و مادرها خاطر‌نشان كنيم كه اگر بگو‌مگو نكنيد، ‌هي دستور صادر نفرماييد، بچه‌ها بهتر ترببيت مي‌شوند. درصد بالايي از تربيت به اعتقاد من اين است كه تربيت نكنيم. آري بچه‌ي شما بر اساس بنيادهاي زيست شناختي دارد رشد مي كند. اين همان سخن بخردانه‌ي اريك اريكسون است. حق را به بچه‌ها بدهيم و بدانيم كه آنان ناگزير بر طينت خود مي‌تنند و هماني خواهند شد كه بايد بشوند. گام نخستين تربيت اطفال، شناخت ويژگي‌هاي آنان است. در وهله‌ي اول نبايد ما به خودمان به عنوان معلم يا پدر و مادر نگاه كنيم بلكه بايد به كودك خود به مثابه‌ي چيزي يا كسي كه مي‌خواهيم از وي ياد بگيريم نگاه كنيم و به حقيقت اين درست است و ما تعارف نمي‌كنيم. رفتار ما با اين فرزندان بايد همان رفتاري باشد كه خدا با ما كرده است. اجازه‌ي هر گونه جنايت و خطايي را هم به ما داده است. فوري هم نمي‌آيد يقه‌ي ما را بگيرد. يعني با خطاي اول و دوم و سوم گريبان ما را نمي‌گيرد. حتي درتمام طول عمرمان هم كه خطا مي‌كنيم باز ممكن است كه رحمانيت خدا ايجاب بكند كه جلوي ما را نگيرد. به همين دليل هم هست كه عقبي و معادي دركار است. براي اين كه خدا به موجب مثالي كه مي‌زنند صبر كوچكش چهل سال است. كاري با ما ندارد. كار اصلي‌اش را چه زماني انجام داده؟‌وقتي كه تدبير كرده و وجود ما را تقدير كرده است. وقتي كه سامانه‌هاي زيست شناختي ما را ريخته. همين جور ما هم در رابطه با بچه‌ها بايد با مسامحه‌‌ي كامل وخيلي راحت برخورد بكنيم و بدانيم كه اگر كار بيخ پيدا كرد بايد دستور بدهيم. مدرسه‌ها هر چه را بايد بچه‌ها فراگيرند در اختيارشان قرار مي‌دهند. اگر گيرندگي داشته باشند مسايل موردنيازشان را درهمين جاها فرا خواهند گرفت. تعليم و تربيت و تمام ارگان‌هايي كه فرهنگ پخش مي‌كنند بين بچه‌ها، دارند كار مي‌كنند. پدر و مادرها فكر نكنند كه خودشان تنها دارند اين بچه‌ها را درست مي‌كنند. آنگونه كه مولانا و همه‌ي بزرگان ايران مي‌دانسته‌اند اساس كار در گوهر اين بچه‌ها ريخته شده است. يعني وقتي كه دانه‌ي لوبيا را در زمين كاشتيد حتماً برگهايش پروانه‌آسا خواهد بود؛ حتماً دانه‌اش طعم لوبيا خواهد داشت. پدر و مادري كه بچه توليد مي‌كنند بايد بدانند كه آن سامانه‌هاي اساسي ريخته شده است. اگر ما موحد هستيم بايستي كاركرد خدا را روي اين موجودات بپذيريم. همان طوري كه ما اگر يك لباسشويي توليد كرديم همه‌ي دكمه‌هايش كارهايشان مشخص شده كه چه خواهند كرد. اگر اين را فشار دهيم چه مي‌شود و اگر آن را فشار دهيم چه خواهد شد. خداي عالم هم كه ما را خلق كرده تمام تدابير را در ژنتيسم‌مان چيده است. شما در ژنتيسم آشنا مي‌شويد كه نه تنها اين ژنها براي زمان حال خودمان نوشته مي‌شوند بلكه هزاران بار زيراكس شدن و بازنويس‌شدنشان تدوين شده است. يعني در نطفه‌ي من نسل ميلياردم من هم تدبير شده است. البته اگر پيش بيايد كه از اين نطفه تداوم پيدا كند و برسد به نسل ميلياردم من. به همين دليل هم هست كه هر كسي از هر شجره‌ي نسبي باشد بالاخره بخشي از وجود خود را محصول كارهاي الهي مي‌بيند. بايد الگو بگيريم از اين بچه‌ها: يعني حقوق خودمان را مي‌توانيم از وضعيت اين بچه‌ها شناسايي كنيم. اين كه ما مي‌بينيم بچه‌ها به سرعت با هم تفاهم مي‌كنند، چيزي است كه مي‌توانيم از آنها فرابگيريم. ما هم حق داريم به عنوان يك بزرگسال باهم درگير شويم اما درعين حال بايد بدانيم كه اين درگيري بايد ما را به هم نزديك‌تر كند.

بچه كه بوديم همه چي صفا داشت،                             شـيطـوني‌ام نـشوني از خـدا داشت!

روزا تـو كـوچه بازي كارمـون بود،                             رفـيـقـمـون دار ونـدارمــون بــود.

گـاهي مي‌شـد حتي واسـه يـه تيله،                             دعــوا بشــه بـيـن دو تــا قـبـيلـه.

با هم سر يه گردو جنگ مي‌كرديم،                              عرصه رو بر بزرگـا تنگ مي‌كـرديم.

واسه يه نون قـندي يا يه كـلوچـه،                               قـشقرقـي به پا مـي‌شـد تو كـوچه.

هـزارتا حـرف، بـار هم مي‌كـرديم،                             مشت و لگـد نـثار هـم مي‌كـرديم.

امّا هـنوز غـروب نـكرده خورشيد،                             باز چشِ تو،‌ تو چشم من مي‌خنديد.

بـازم رفـاقـت قـديـمـو داشـتــيم،                             سـر به سـر همديگـه مي گذاشتيم.

درسـته كـه آشـتيامون صـفا داشت،                             قـهرامـونـم هـزارتـا مـاجـرا داشت.

از اين بچه‌ها و وضعيت‌هاي جديد‌شان ما الان ناراحت هستيم. از اين بچه‌ها و بزه‌‌‌كاري‌هايي كه حالا هست، اما بدانيم اين بزه‌ها و اين مشكلات كه در زندگي مي‌بينيم، بزرگ‌تر و وسيع‌ترش درخود جامعه‌ي بزرگسالي است. گستاخي و خطركردن را از بچه‌هامان ياد بگيريم. از وضعيت نو و ناشناخته نهراسيم. اگر مي خواهيم بچه‌هامان را به صلاح آوريم بدانيم كه بايد نخست خودمان را اصلاح كنيم و متوجه باشيم هر گونه بزه‌كاري شايع در ميان كودكان و نوجوانان جامعه، از گوهر گذشته‌ي ما و نيز از رفتار حال ما، مايه مي‌گيرد. راه رستگاري آنان، از رستگاري خودمان مي‌گذرد. بيش از آنكه مي كوشيم به آنان بياموزيم سعي در آموختن از آنان داشته باشيم."[44]

به همين گونه كه مي‌بينيم كودكان سرشتي آشتي پرست دارند و هر گونه قهرشان با يكديگر دوام نمي‌آورد. آشتي بودن با هم را از آنان ياد بگيريم. بدانيم كه اگر با خدا صلح كرده باشيم، با عقل كل هم صلح كرده‌ايم و اگر با عقل كل صلح كرده باشيم، ‌با همه‌ي پديدارهاي جهان در صلح و صفا به سر توانيم برد. بياييد از جلال الدين و امثال او، صلح كل بودن را فرا بگيريم كه:

چون به بيرنگي رسي كان داشتي،                               مـوسي و فـرعـون دارنـد آشتي.


منابع و مآخذ:

1-     الانسان الكامل، عزيز الدين نسفي، به تصحيح و مقدّمه‌ي فرانسوي ماژيران موله.

2-     پله پله تا ملاقات خدا، دكتر عبدالحسين زرين‌كوب، انتشارات علمي، تهران، چاپ دوم، 1373.                                                                                                                                                                                                    

3-     زندگاني مولانا جلال الدين محمّد مشهور به مولوي، بديع الزّمان فروزانفر، انتشارات زوّار، تهران، چاپ پنجم، 1376.

4-     شرح فصوص الحكم، محيي الدين بن عربي، خوارزمي، به اهتمام نجيب مايل هروي، انتشارات مولي، تهران، چاپ اول.

5-     فيه ما فيه، مولانا جلال الدين محمّد مشهور به مولوي، با تصحيحات و حواشي بديع الزمان فروزانفر، انتشارات امير كبير، تهران، چاپ ششم، 1369.

6-     كتاب ماه ادبيات، ش‌هفتم، پياپي121 (آبان 1386)، مقاله‌ي راه گردنه در گردنه‌ي كمال.

7-     كليات شمس يا ديوان كبير(9 جلدي) ، مولانا جلال الدين محمّد مشهور به مولوي، انتشارات امير كبير، تهران، چاپ سوم، 1363.

8-     لغتنامه،‌ علامه‌ دهخدا، مؤسسه‌ي انتشارات و چاپ دانشگاه تهران،‌تهران، چاپ دوم، 1377.

9-     مثنوي معنوي، مولانا جلال الدين محمّد مولوي، انتشارات دوستان، تهران، چاپ اول، 1375.

10- مجموعه مقالات همايش حقوق كودك، انتشارات دانشگاه آزاد اسلامي زنجان، زنجان، چاپ اول، 1383.

11- مكتوبات، مولانا جلال الدين محمّد، با مقدمه و تصحيح و تعليقات توفيق.ه.سبحاني، انتشارات علمي و فرهنگي، تهران، چاپ اول، 1363.

12- مناقب العارفين، احمد افلاكي، به تصحيح تحسين يازيچي ، انتشارات دنياي كتاب، تهران، چاپ سوم، 1375.

13- وطن يعني همين جا يعني ايران، علي رضا شجاع‌پور، انتشارات اقبال، تهران، چاپ دوم،‌1382.


پي نوشت‌ها



- مناقب العارفين، ج 2،‌ص 129.

-مثنوي معنوي، ج 6، ص 944.

-همان، ج 4، ص 613.

- همان، همان، ص 593.

- همان، ج 2، ص 295.

- مجموعه‌ي مقالات همايش كودك و صلح، ص 195.

- فيه ما فيه، ص 156.

- شرح فصوص الحكم، ص 722.

- همان.

-[10] پله پله تا ملاقات خدا، ص 308.

- فيه ما فيه، ص221.

- لغتنامه‌ دهخدا،‌ ذيل واژه‌ي آشتي.

- همان.

- مثنوي معنوي، ج 6، ص 816.

- همان، ج1، ص 115.

- همان، ج 6، ص 816.

-[17] لغتنامه‌ دهخدا،‌ ذيل واژه‌ي صلح.

- همان، ذيل واژه‌ي صلح.

- همان.

- همان.

-[21] الانسان الكامل، ص 339.

-[22] مثنوي معنوي، ج3، ص 366.

-[23] همان، ج 3، ص 367.

-[24] مكتوبات، ص 30.

-[25] مثنوي معنوي، ج 6، ص867.

-[26] همان.

-[27] همان، ج3، ص 467.

-[28] همان.

-[29] همان، ج 4، ص 618.

- الانسان الكامل، ص 273.

- كليات شمس يا ديوان كبير، ج7، ص 50.

- همان.

- الانسان الكامل، ص 27.

- همان، صص 6و7.

- مثنوي معنوي، ج3، ص 493.

- كتاب ماه ادبيات، شماره‌ي 7، شماره‌ي پياپي121(آبان1386)، مقاله‌ي راه گردنه در گردنه‌ي كمال، صص 51 تا 75.

- مثنوي معنوي، ج 1، ص 68

- زندگاني مولانا جلال الدين محمد مشهور به مولوي، ص 142.

- [39] كليات شمس يا ديوان كبير، ج5، ص 138.

- وطن يعني همين جا يعني ايران، ص10.

- [41] مثنوي معنوي، ج 3، ص 443.

- همان، ج6، ص 867.

[43] - فيه ما فيه، ص 130.

- مجموعه‌ي مقالات همايش حقوق كودك، صص 193 تا 199.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید