عضویت   تماس با ما

جهاني در خلوت تنهايي

   بسياري كسان را مي‌شناسيم كه بازي‌هاي روزگار تعيين‌كننده‌ي سرنوشت آنان بوده است. سالها در راهي رنج برده‌اند؛ اما پيش از آنكه رهوار شوند, زمانه‌ ناچارشانساخته است كه تا راهي ديگر برگزينند. يكي مي‌خواسته است طبيب شود, اما شاعر از كار در آمده و آن ديگري آهنگ شناخت جهان را داشته است و رفته رفتهدريافته كه از او بازاري حسابگري ساخته اند.

در زمانه‌ي ما كه زمانه‌ي سودا و سود است؛ از خلاقيت آن بهره را كه بهره‌ايآشكار دارد و مي‌تواند بي‌واسطه در خدمت سوداگري درآيد, مي‌پسندند و آن بهره را كه بهره‌اي پوشيده با اوست و به سادگي رنگ زور و زر را نمي‌پذيرد به چيزي نمي‌خرند و از همين روست كه خلاقيت عالم خريدار دارد اما آفرينشگري هنرمند را به كلافيبفروشند و خريداري نيست. در همين ايران خودمان بسياري از كسان كه توان آفرينشگري هنري داشته اند خردك خردك وقتي اقبالي نديده‌اند و كسي به تأييد كارشان سري نجنبانيده است. قدرت خلاقه‌شان را تبديل به احسن كرده‌اند، يعني اقبال ديگران را به بهاي بيگانگي با ذات خويش خريده‌اند. وقتي شعر را به شعيري نمي‌خرند شاعر مترجم و فيلمبردار از آب درمي‌آيد و سرنوشت نويسنده و نقاش ونيز بهمين‌گونه خواهد بود.

   بي‌گمان استاد زرين كوب كه يكي از چند محقق بي‌نظير ايران امروزست و آثــارتحقيقي‌اش در خور ستايش فراوان است. آنچنان كه از كتاب‌ها و مقالاتش برمي‌آيـدمرديست خلاق و انديشه‌اي دارد آفريننده، اما از آن كسان است كه نتوانسته‌اند خودشانباشند و بناچار از بسياري از استعدادهاشان چشم پوشيده‌اند. از اشعار پراكنده‌اي كه در اينجا و آنجا چاپ كرده و پاره‌اي يادداشت‌ها و قصه ها و
نمايشنامه‌واره‌ها كه از او خوانده‌ايم؛ بروشني مي‌توان دريافت كه اين نيروي آفريننده در استاد تا چه پايه است. اما دريغ اينجاست كه هنر در روزگار ما به جاي آنكه بال
هنرمند باشد وبال اوست. در گذشته انديشمندان گاه گاه از اينكه بنام شاعر يا قصه‌پردازنامبردار شوند، عار داشتند؛ چرا كه ارج واقعي هنربروشني دانسته نبود. امادر اين سال و زمانه هنرمند با آنكه قدر و قيمت هنر خويش را بخوبي مي‌داندناچار است از اينكه هنرمند شناخته آيد عار داشته باشد چرا كه كنون زمانه دگرگشت و او دگر گشته است. استاد زرين كوب كه مي‌گويد:

     بر سنگ‌هاي تفته فرو خفته چون غبار     از ريگهاي تشنه گذر كرده چون نسيم

     زين سان به تنگناي گذرگاه سرنوشت        پيموده ام فراز و نشيب اميد و بيم

و مي‌سرايد:

     جان سازمت نثار ره اي مرگ پيشرس        زين وحشت و شكنجه اگر وا رهانيم

كسي كه رنج را مي‌شناسد كسي كه با همه انديشمندي انديشناك است و با اينهمه برخنگ بادپاي زبان سوار آيا نمي‌توانسته است شاعري توانا و پربار باشد؟

   ((نمي دانم اين آفتاب است كه در من تأثير خيال‌انگيز دارد يا ماخولياهاي من فقط در آفتاب جان مي‌گيرد. تقويم‌هاي بغلي و كاغذ پاره‌هائي كه من در جيب دارمپر است از اينگونه خيال‌ها. هر چه هست آفتاب براي من خيال‌انگيز است. اما چيست كه براي يك آدم منزوي خيال‌انگيز نباشد؟))

     عشقي كه در آثار نثري زرين كوب به آفتاب, به درخت, به رنگ, به طبيعت و سرانجام به انسان مي‌بينيم, همه گوياي اين واقعيت است كه او مي‌توانسته است شاعر و نويسنده‌اي توانا باشد. همه‌ي دوستان زرينكوب او را آدمي منزوي يافته‌اند, آدمي سر در گريبان, فرو رفته در خويش و اين حقيقتي است كه استاد خود نيز بدان در آثار خويش اعترافكرده است. من در شناخت نفسانيات ديگران بضاعتي ندارم اما مي‌پرسم آيا اينخلوت‌بارگي و اين انزواگزيني استاد از چيست؟ بگمان من از آنجاست كه روزگار روابط و ضوابط جامعه او را از ذاتخويش دور انداخته است. بر آن نيستم كه تحقيق براي او به منزله‌ي گريز از خويشتنبودهاست. زيرا او در تحقيق همه جا كوشيده است رنگ و آهنگ هنري بكار خويشدهد و اصولا در زمينه‌هائي كه جوهر هنري دارد به پژوهش پرداخته است. اما هر چههست همين تحقيق او را از نزديك شدن به هنر ناب و رسيدن به آن باز داشته است. شخصيت هنري زرين كوب گاه گاه او را مجبور كرده است كه اثري تحقيقيرا در قالبي هنري بريزد چنانكه در بسياري از موارد هم فكر هنري را در قالب تحقيقريخته است. "گفت و شنودي در باب ابديت ايران" در حقيقت اثري تحقيقي است كه بزبان نمايش بيان شده است يا نمايشنامه‌ايست كه در آن يك مسأله‌ي تحقيقي عنوان شده است.

   در اينجا شخصيت خلاقه‌ي نويسنده مدعي است كه رستم چيزي نيست جز روح ملت ايران هيچ نيست جز فرهنگ ايراني اما چنين سخني را نمي‌توان بشيوه‌ي محققان باز گفت و تازه اگر محققي چنين دليري از خود نشان دهد, ديگران سخن او را نخواهند پذيرفت. اين است كه درزي هنر پژوهش را پنهان مي‌كند و اين كار تنها از صاحب شخصيت خلاق ساخته است. اين اثر گفتگوئي است ميان رستم و فردوسي و زرين‌كوب مي‌كوشد در طي اين گفتگو خواننده را با جريان مستمر تاريخ آشنا كند و ناخوش نمي‌بينيم كه واپسين سخن فردوسي را كه شايد در عين حال سخن زرين كوب نيز هست به گوش شما برسانيم:

((و حرف، حرف، حرف، چه فايده دارد كه اينهمه از گذشته‌ها صحبت كنيم. راستي مثل اينكه خيلي از شب گذشته است، ديگر وقت حرف نيست)).

                                                                           (يادداشتها و انديشه ها، ص 417)

   يكي از بهترين كارهاي هنري زرين كوب قصه‌ي "تكدرخت" است. در اين قصه نويسنده آنگونه درون اشياء، پرندگان، نباتات و تمامي طبيعت را مي‌كاود كه خواننده را به شگفتي مي‌اندازد.

   قصه‌ي درختي است تنها كه ((تا آنجا كه بياد مي‌آورد در مقابل باد ايستاده بود.))؛ و در حقيقت قصه‌ي نويسنده است و اين از همان آغاز آشكار است. ((درخت بي‌اراده بسوي آفتاب كشيده ميشد و روشنائي آفتاب در وجود او تأثيري داشت؛ مست كننده؛ انگار در وجود او درون مي‌آ‎مد و جذب ميشد؛ انگار بهاو زندگي مي‌داد. نشو و نما مي‌داد و او را مي‌پرورانيد. گوئي ريشه‌اش مي‌شد؛
تنه‌اش مي‌شد و شاخ و برگش مي‌شد.
))         (يادداشتها و انديشه ها ص-2-371)

   وايــنتـوصيفات مـربوط بـه نورگرايي هـم هـمـانـهاسـت كـه در جاهاي ديگر زرين‌كوب در بيان حال خويش نوشته است و نمونه‌اي از آن را بدست داديم.   نويسنده داستان خويش را از كودكي، از آن هنگام كه "تمام كائنات را برادر مي‌ديد" تا رسيدن به مرحله كمال باز گفته است. اين تكدرخت منزوي در حقيقت اوست كه مي‌كوشد هر طور هست خود را در نور غرق كند.

   تكدرخت رفتهرفته با دنياي اطرافش آشنا مي‌شود: با درخت پير گورستان، سايه‌ي خودش، پرستوها و لكلكها، سنگ‌پشت و درخت دوپا: خداي شر (انسان)         تـكـدرخت از ســكـون خـويــش رنــج مــي‌بــرد و سـرپــرواز دارد، امــا
ريشه‌هايش در خاك است. وقتي پرستوهاي عاشق برگ كوچكي از او را به منقار مي‌گيرند و پر مي‌كشند. اشتياق پرواز شعله ورش مي‌كند:

((تكدرخت در اين هنگام سراپا شور شده بود و اشتياق، دلش مي‌خواست تمام وجودش در همان برگ كوچك نهفته بود. كوشيد خود را جمع كند خيز بردارد و با پرستوها همراه باد حركت كند, اما نمي‌شد.))   ( يادداشت ها و انديشه ها ، ص-374).

   اما سرانجام انديشه‌ي پرواز چوني ديگري مي‌پذيرد و تكدرخت را به قلمرو فلسفه، انديشه‌هاي متافيزيكي، خدا و حقيقت مي‌رساند و به عشق مي‌رسد. تا آنجا كه رفته رفته به عالم جماد مي‌پيوندد و به بي‌نيازي مطلق مي‌رسد و خدائي:

((هيچ نيازي نداشت، نه به آب و نه به آفتاب، حالتي شبيه به خواب، اندك اندك در وجودش رسوخ مي‌كرد.))

   و سر انجام درخت درمي‌يابد كه خدائي تنها در بي‌نهايت بزرگ نگنجيدن نيست بلكه خدائي در بي‌نهايت خرد گنجيدن نيز تواند بود.

   اين داستان تكدرخت است، داستان مردي منزوي كه از دنياي بي‌نهايت گسترده‌ي آفرينش، الهام و هنر به دنياي بي‌نهايت خرد تحقيق راه مي‌برد.
براي اين داستان توجيهات ديگري از عرفاني و فلسفي هم مي‌توان پيدا كرد. اما به گمان من اين قصه زندگي نامه‌ي شاعرانه‌ي نويسنده است از سال‌هاي خردي تا پختگي دوران سالخوردگي. منتهي بيشتر يك زندگي نامه‌ي روحاني است و ما در اين قصه مي‌توانيم خط
مشي انديشيدن زرين‌كوب را از آغاز تا انجام دنبال كنيم.

   هر چه هست استاد زرين‌كوب مي‌توانست نويسنده و شاعري توانا و پربار باشد و شعرها و قصه‌هاي بيشتر و بهتري بيافريند؛ اما زمانه بهانه‌گيرتر از آن است كه دامن مرد هنر را رها كند. با اين همه مي‌توان چشم براه آينده داشت. شايد دوباره اين سيمرغ خود را در آئينه ديدار كند و به آفرينش هنري بيش از جهان آفرينش دل بندد.

   چرا كه عشق تنها در آئينه‌ي هنر تجلي مي‌كند و ((خداي واقعي عشق است عشق كه ثابت است و بي‌تغيير چيزهاي ديگر دائم تغيير مي‌كنند، آنقدر تغيير و تبديل مي‌كنند تا تبديل بشوند به عشق، تبديل بشوند به خدا ،سرانجام همه چيز خدا مي‌شود))     (يادداشتها و انديشه ها، ص 388).

   بي‌گمان آثار هنري زرين‌كوب نيز در بين مجموعه‌ي آثار او پايگاه ارزنده‌اي دارد.

  

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید