عضویت   تماس با ما

مرگ شعله ها

نگاهي به هزاره‌ي دوم آهوي كوهي

سروده‌ي دكتر محمد رضا شفيعي كدكني

   پيرار كه شعر "هزاره‌ي دوم آهوي كوهي" را از كتاب "چون سبوي تشنه" كه از تأليفات خوب و شايسته‌ي استاد دكترمحمدجعفرياحقي است براي دانشجويان مي‌خواندم، گفتم:

نام استاد محمدرضا شفيعي كدكني، بي‌گمان از نام‌هاي ماندگار ادبيات معاصر ايران است. يادم است آن روز ضمن برشمردن پاره‌اي از آثار خامه‌ي تواناي وي در نظم و نثر دري، خاطر نشان كردم كه اگر تنها از اين مرد كم نظير، كتاب موسيقي شعر بجا مي‌ماند، جاودانگي نام و ياد او را كفايت
مي‌كرد. حالا هم مي‌نويسم كه اين اثر در ميان آثار استاد به راستي شگرف، ماندگار و در عين حال دوست داشتني است. شفيعي از معدود اديباني است كه در اين روزگار از خود
بيگانگي انسان در تنگناهاي اقتصادي، زندگي خود را وقف معرفت ادبي كرده است.

   كتابهايي چون صورخيالدرشعرفارسي، شاعر آئينه‌ها، گزيده‌ي غزليات‌شمس و صدها مقالهی محققانه و نيز متون مصحح و منقح اسرار‌التوحيد و مختارنامه و ... در كنار انبوهي از مجموعه‌هاي شعر گواه عشق اين مرد به فرهنگ آبگون و   آتشسار اين آب و خاك است.

   از نام اين مجموعه "هزاره‌ي دوم آهوي كوهي" پيداست كه با شاعري روياروئيم كه در عين شناخت ديرينه‌ي ادب منظوم دري نوگراست و ذهنيتي شيفته‌ي انديشه‌هاي دوشيزه دارد و مي‌خواهد در عين حفظ اصالت‌ها و سنت‌ها، بدعت‌گذار باشد. آهوي كوهي تلميح دارد به يكي از ابتدايي‌ترين ابيات شعر پارسي كه همه‌ي آشنايان تاريخ ادبيات اين مرز و بوم آن را با ياد توانند آورد :

آهوي كوهي در دشت چگونه دوذا؟           او ندارد يار بي يار چگونه بوذا؟

و اكنون بيش از هزاره‌اي از سرايش آن گذشته است.

   نام كتاب مي‌خواهد اولا ديرينگي شعر پارسي را خاطر نشان كند، ثانيا يادآور شود كه سراينده با تكيه بر چنين مردهريگ ماندگاري، نوآوري كرده است و ابهامي كه در نام كتاب دربادي امر با ذهن مخاطب درمي‌آويزد، گوياي توانايي شاعر در خلق تركيبي نو از عناصر كهنه است.

   البته وقتي به درونه‌ي كتاب روي مي‌آوري اين حقيقت را بيشتر اندر مي‌يابي. قصيده‌ي سرآغاز كتاب با عنوان "جاودان خرد" از ساخت و پرداختي سنتي برخوردار است و در بزرگداشت يكي از بزرگترين آغازگران سخن منظوم پارسي يعني فردوسي توسي است. شاعر در اين چكامه به فاصله‌ي هزار ساله خود با اين حماسه‌پرداز اشاره مي‌كند:

چو ز ينجا بنگرم ز ان سوي ده قرنت هـمي بينم

كه مـي گـويـي و ميـروئـي و ميـبالي و ميـايي .          (ص 14)

استاد فردوسي را رمز معماي جاودانگي ايران مي‌شناسد و مي‌سرايد :

اگر جاويدي ايران به گـــيتي در ، مـعمايي است ،

مـرا بگـذار تـا گـويم كـــه رمـز ايـن مـعمـايـي .          (ص 15)  

   سراينده در تمامت قصيده نامي از فردوسي به ميان نياورده است اما عنوان "جاودان خرد" با توجه به خردگرايي افراطي سراينده‌ي شاهنامه و اشارات بسيار صريح به پهلوانان اثر او و اين كه زنده كننده‌ي فرهنگ ايران باستان است ما را متقاعد مي‌كند كه ممدوح كسي جز استاد توس نيست. وقتي مضمون بيت نامدار:

پي افكندم از نظم كاخي بلند             كه از باد و باران نيابد گزند

را در سروده خود مي آورد :

يكي كاخ از زمين افراشته در آسمانها سر،

                  گزند از باد و از باران نداري ، كوه خارايي     (ص 16)

ديگر هيچ ترديدي بر جاي نمي‌ماند كه شاعر ما مي‌خواهد كتاب خود را با ياد اين حماسه‌پرداز بيآغازد.

   دومين شعر مجموعه، شعر "هزاره‌ي دوم آهوي كوهي" است كه آن را در قالب نيمايي ‌شكسته آزاد سروده است.

   در اين شعر، به سطرهاي زيبا و خيال انگيزي از دست:

اين چه حزني است كه در همهمه كاشي هاست؟(ص 19)

—                   —

                             گـويي از شـهپر جبريل در آويخته ام،

يا كه سيمرغ گرفته است به منقار مرا !(ص 2)

باز مي‌خوريم.

   البته قالب نو اين سروده مانع از آن نبوده است كه شاعر به گونه‌اي نوستالژيك با گذشته‌ي افتخارآميز ايران برخورد كند. بر رويهم اگر دو شعر سرآغاز كتاب را شيشه‌هاي عينكي بدانيم كه بايد از آن پشت به مجموعه نگاه كنيم، بايد بگوييم با آنكه شمار شعرهاي نو كتاب بسيار بيشتر از سروده‌هاي كهنه آن است، سراينده در محتوي بسيار ديرينه پسند است و هرگز نوآوري او را تا عوالم ماليخوليايي، هذيان‌آلود و جنون‌آميز شعر معاصر ايران از آن دست كه در آثار موج نويي‌ها و سپيدزدگان به سيم آخر زده مي‌بينيم، رهنمون نيامده است .

 

كبوترها و ستاره‌ي دنباله‌دار،‌نيز مي‌توانيم ذهنيت شاعر را در حال نوسان مياننوو كهنه ببينيم.

 

    كتاب "هزاره‌ي دوم آهوي كوهي" دربرگيرنده‌ي پنج مجموعه شعر سراينده و مجموعا داراي دويست و چهل و چهار شعر است. با تأمل در نام مجموعه‌ها: مرثيه‌هاي سرو كاشمر،‌خطي ز دلتنگي، غزل براي گل آفتابگردان، در ستايش                                                زز

 

زيكي از تدبيرهايي كه شاعر براي هر چه نونماتر كردن مجموعه به كار برده است گريختن از نظم سنتي جايگزين كردن سروده‌ها در مجموعه‌هاي شعر است. معمولا شاعران شعرها را يا بر حسب نو و كهنه بودن قوالب يا بر بنياد زمان سرايش در مجموعه‌هاي خود جاي مي‌دهند. سراينده‌ي اين خمسه‌ي نو اين هر دو هنجار را رها كرده است. ايشان در مقدمه بسيار كوتاه خود نوشته است: ((همانگونه كه دلم خواست تدوين تاريخي را رعايت نكنم، دلم خواست تدوين صوري و قالبي را نيز به يك سوي نهم.))   (مقدمه )

   همين جا گله كنيم از اين سراينده سترگ از بابت شكسته نفسي بيش از اندازه‌اش در مقدمه آنجا كه مي‌گويد:((اگر بعضي از اين كارها بتواند دلي را تسخير كند و در صف‌النعال كارهاي شاگردان بهار و نيما و شهريار و اميد، قرار گيرد، سعادت بزرگي نصيب شان شده است))(مقدمه). اين جمله را بي گمان استاد به تعارف به قلم آورده است و گرنه همه شعردوستان ايراني مي‌دانندكه شعر دكتر شفيعي يكي از نمونه‌هاي خوب و فاخر شعر فارسي معاصر است و در بسا موارد نه تنها از سروده‌ها ي شاگردان،‌از آفرينه‌هاي آن چهار فراتر است.

   ما استاد را يكي از ناقدان بلامنازع شعر فارسي مي‌دانيم و چنين در باب شعر خويش داوري كردن هرچند مي‌تواند نمايش فروتني سراينده باشد، مخاطب را دچار سرگيجه مي‌كند. آدم از خود مي‌پرسد: اگر اين سخن تعارف‌آميز نيست چرا سره گويي چون دكتر شفيعي به پراکندن و باز پراكندنشان خرسندي داده است.

   از سخن‌شناسي كه در جستجوي فرهنگي ديگرگون است و خود در "پري خواني" ‌مي‌گويد:

بزن چنگ در پرده ي چنگ ديگر

بـه راهي نوآيين به آهنگ ديگر

رهـي سـوي زيبايي زنــدگاني

كز آن سرزند فر وفـرهنگ ديگر     (ص 359)

و در "چراغي ديگر" مي‌خواهد كه به زرتشت بزرگوار پيغام دهد تا چراغ ديگري فرا روي بشريت روشن كند :

درين شبهاي هول هر چه در آن رو به تنهايي

چراغ ديگري بر طاق اين آفاق روشن كن .

((يكي فرهنگ ديگر

                             نو

                              برآر اي اصل دانائي))     29)

   تعارف‌هايي از اين قبيل ناسزاوار است. بي‌باك و گستاخ بايد بگويم يكي از رسالت‌هاي شاعر متعهدي چون او، بدور ريختن اين تكلفات حقيقتگدازست. از شاعري كه از درنگ گريزان است و آرزو دارد، پس از مرگ، شور و شراري از آتش او را در دل عاشقان جهان بنشانند و در واپسين سروده‌ي مجموعه: ‌"خطابه‌ي بدرود" مي‌سرايد:

ز آتـشـم شــور و شـراري در دل عشـاق نـه

زيـن قـبل دلـگـرمي انبـوه يـاران كـــن مــرا

خوش ندارم، زير سنگي، جاودان خفتن خموش ،

هـر چه خـواهي كـن ولـي از رهسپاران كن مرا .    (ص 494)

   سره مردي كه سرودن را دوست دارد و به سروده‌هاي خويش دل بسته است و مي‌داند كه به ميانجي زبان زلالش در بسا دلهاي هم ميهنان جاي كرده است و خود را شعبده‌بازي مي‌بيند كه توانسته است به كمك واژه‌هايي كه هراس از طاغوت‌ها از محتوي تهي‌شان كرده است ، شعرهاي پر و پيمان بيافريند ، سره سراينده‌اي كه مي‌سرايد :

راست چو در كوه كه دادي ندا‌،‌

از همـه اطـراف بپيچد صدا .

من چو كنم زمزمه اي را ادا .

 

زندگي است،

                     زندگي است ،           (ص 249)

 

 خلقش در حال به خوانندگي است .

    

 

    پاره‌اي از رسالتش، درگير شدن با اين گونه عادت‌هاي ناسزاوار است. اين تسليم خلق و خوي مسلط روزگار شدن، آنهم سند كتبي به دست حريفان دادن همان كرم شدن و در پيله خزيدن است و از استادي كه به رسالت شاعر سخت باورمند است و نعره بر مي‌دارد:

آن حله‌ي بريشم تو نرم شد چنانك

كرمي شدي ميانه‌ي پيله

طوفان واژه‌هاي تو امروز

گر خاك در دهان شياطين نيفكند ،

پس چيست شعر و سحر قبيله ؟         (ص 148)

   سراينده‌اي كه در "سيمرغ" به خود نهيب مي‌زند و از خود د رمي‌خواهد كه خشم فروخورده‌ي قوم خود را بسرايد:

آي شاعر آن خشم فرو خورده قومت را ،

از نو بسراي !     (ص 158)

   اصلا پسنديده نيست! شاعري كه رسالت اجتماعي خود را هميشه فرا ياد دارد و اصلا شاعريكردن در نگاه او، تدبير حمل مشعله‌اي در ظلمات اجتماع و تاريخ است:‌

با  شمع  واژه هامان ،

يك نسل را به نسل دگر پيوستيم .

بي آنكه قصه اي بسرائيم بهر خواب ...

آيندگان

               بدانيد

اينجا

مقصود از كلام 

تدبير حمل مشعله اي بود در ظلام.       (ص 326)

   از اين بالاتر شاعري كه در جنگ غاييت شعر جانب مردم را مي‌گيرد و وجود آرمان را در هر روندي از روندهاي عالم اصل مي‌شمارد و آواز مي‌دهد كه:

روزگاري بود و مي‌گفتم

كاين زمين بي‌آسمان آيا چه خواهد بود ؟

وين زمان در زير اين هفت آسمان پرسم

كه زمين و آسمان بي‌آرمان آيا چه خواهد بود؟      (ص329)

   و اشتياق تأثير گذاري بر جريان آفرينش لحظه‌اي از او نمي‌گسلد چندان كه چون در راه صعود به قله‌ي دماوند است ،‌هوس مي‌كند آرش ادبيات بشود و جان خود را در تير سرودي بنشاند بو كه به سرزمين اباء و اجداديش خدمتي كرده باشد :

مانند آرش كه جان را

در تير هشت و رها كرد ،

اين لحظه‌ها بي‌قرارم

تاجان خود در سرودي گذارم .         (ص 371)

   به هيچ وجه انتظار نمي‌رود، مؤيد خلق وخوي سوداگران باشد!

استاد از مردم گلايه‌مند است كه چرا به قطب‌نماي دلشان رجوع نكرده‌اند. آن وقت از او نمي‌توان پذيرفت، درصدر مجموعه‌ي شعرش به آنچه بي‌ترديد از دل وي نجوشيده است زبان يازد :

سزاي همچو تويي چيست غير در ماندن

به هر كه بود و به هر جا كه بود و هر چه كه بود ،

رجوع كردي الا دلت كه قطب نماست !       (ص 162)

   من به قطب‌نماي دلم رجوع كردم و چنين دستگيرم شد كه شاعر گرانقدر روزگار ما همرنگي با جماعت را چونين فروتني كرده است.

دكتر شفيعي اصلا شعر پارسي را از آهوي كوهي تا بارش برف نيما، كششي مستدام به سوي رشد و رهايي و جستجوي غايتي ناشناس مي‌داند :

وز ازل تا به ابـد هر چه بـود پژواكـش،

كششي رو به سوي رستن و رستن كه شنيد،

از همـه بيشتـر اين زاده ي مشتـي خاكـش.         (ص 397)

 

 يك صدا بود كه برخاست از آن ناي نفير

 

 

 

   در نگاه اين سراينده، شعر، ‌آئينه‌اي است روياروي انسان و جهان، شعر بايد بتواند آدمي را به معرفت روشنتري از خود برساند و در دل مخاطب نفوذ كند و با روان او در آميزد :

خوش آن شعر نغزي كه تا نقش بست

‌نپيمـوده لـب را ، بــه دلـهـا نشـست.               (ص 377)

در "هجوم خاموشي" شعر خود را به صاعقه مانند مي‌كند :

با آذرخشواره ي شعرم

فرياد ميزنم كه مبادا

اينجا،

فردا كتيبه اي بنويسند.        (ص 88)

     اين تشبيه شعر به آذرخش حكايت از اين دارد كه شاعر، سرودن را بر جهيدگي ناخودآگاهي به حساب مي‌آورد. حتي وقتي روند سرودن در او به آرامي و به نرمي و ظرافت نغمه‌ي چگوري استمرار مي‌پذيرد، كوشش دارد آن را با روندي خروشان و چالاك چون عربده‌ي تندر در آميزد :

من چگور شعر خود را با صداي رعد،

كوك كردم در شب باران.             (ص 98)

   مي‌گويد: ‌در آدمي، من‌هاي گوناگوني كه همه‌شان يكي‌اند حضور دارند اما آن من كه در اندرون مي‌خروشد و ساز سرودي را مي‌نوازد با همه‌ي آنها متفاوت است. همان من است كه در حافظ و امثال او در خروش و در غوغاست: همان مني كه از آن آگاهي روشني نداريم و بر پايه‌اي‌ترين، ژرف‌ترين و حساس‌ترين بخش وجود ما فرمان مي‌راند: همان مني كه سروش عالم غيب است و از ناشناخته‌ها با ما مي‌گويد :

بسيار آزمودم و

ديدم

                     در آينه

من ها همه يكي است و گر چند لشكري است ،

اما

درين ميانه ،‌

يكي

                   من شگفت

آن من كه مي‌سرايد، مانا كه ديگري است.             (ص 411)

در "شعر" شعر را، رگبار تند بار بهاري مي‌بيند كه بر خواب دشت‌ها و صحاري‌ درون ما، ‌ناگهاني و گستاخ مي‌بارد و همگي بخشش و ايثار است:‌

رگبار تندبار بهاري

بر خواب دشت‌ها و

                              صحاري

سرتا به پاي

                         بخشش و ايثار،

يك لحظه ،

                       از تمامت خود،‌

               سرشار .                     (ص 451)

   تعبير بسيار دلكشي از لحظه‌ي سرودن دارد. آن را لحظه‌ي خويشتن را از خويش زدودن مي‌نامد و با واژگون كردن مضموني از مضامين شعر حافظ، تصويري تأمل‌برانگيز مي‌آفريند، تصويري كه در زلالي آن مخاطب مي‌تواند از جزئيات خود گسسته به كليت عالم بپيوندد :

بر لب عمر نشستن، گذر جوي نديدن،

لحظه ي خويشتن از خويش زدودن.

لحظه ي ناب سرودن.         (ص 467)

در "شعر" نيازمندي آدمي را به شعر متذكر مي‌شود و آن را غبار روبي شيشه‌هاي رواق يقين مي‌بيند. راستي را كه چه زيباست در لحظه‌ي شكوفا شدن گلي، آزادي تمامت خاك را به تماشا نشستن و چشم اين گونه از تماشا شاعران راست:

 

 و شعر چيست ، چيست اگر نيست ،

و شعر چيست، اگر نيست،

آن لحظه ي غبار زدائي

آئينه ي رواق يقين را :

ديدن ،

در لحظه شكفتن يك گل ،

آزادي تمام زمين را ؟           (ص 6- 485)

     شفيعي طبيعت را آموزگار هنرمندان مي‌داند. وقتي شعر "تذكره‌ي بهار" را مي‌خواندم؛ يادم افتاد به موسيقي‌دان بزرگ معاصر فرانسوي: اوليويه مسيان كه چگونه براي هر چه توانگر كردن گنجينه‌ي هنر خويش ساليان سال همه‌ي جهان را زير پا گذاشت و با دستياري همسرش انبوه صداهاي زنده‌ي طبيعت را گردآورد. يادم افتاد كه چگونه مولانا جلال الدين با شنيدن آواز ني نيمه جاني در مثنوي،چونان آواز بي‌گسست بشريت به جريان درآمد. ببينيد اين قطعه كوتاه مانند جرقه‌اي در شما حريقي بر نمي‌انگيزد؟

ميان خواب و خاموشي چه ماني

درون تيرگي ها وتباهي؟

تونيز اين پرده پردازي در آموز.

از آن گنجشك شنگ صبحگاهي.         (ص 487)

     شاعر ما چندان به شعر بها مي‌دهد كه رشد ادراك زيبايي را كه دستمايه‌ي هر آفرينش هنري از جمله شاعرانه است وسيله‌ي رستگاري آدميان مي‌داند :

تو را كه با گل و باران سر مراوده نيست ،

كجا تواني دانست اين كه

((زيبايي است)) 

كه رستگاري انسان و خاك خواهد شد !           (ص 456)

     ذهن استاد چندان با شعر درآميخته است كه به همه روندهاي عالم، شاعرانه مي‌نگرد. حتي به مرگ كه علي‌الظاهر پايان تلخ و اندوهبار زندگي است، نگاهي زيبايي‌شناسانه دارد :‌

 

در مـيـان گـونـه گـونـه مـرگــها

تـلخـتـر مـرگـي است مرگ برگها

زانــكـه در هنگامه‌ي اوج و هبوط

تـلخي مــرگ است با شرم سقوط .

وز دگـر سو خوشترين مرگ جهان ،

ـ زآنـچـه بـيني آشــكارا و نهان ـ

رو بــه بـالا و ز پـستي هـا رهـا ـ

خوشترين مرگي است مرگ شعله ها.         (ص 415) 

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید