عضویت   تماس با ما

شعر عشقي سند مليت ماست

   ميرزاده عشقي: سيد محمد رضا فرزند حاج سيد ابوالقاسم كردستاني در تاريخ دوازدهم جمادي الآخر سال 1312 هجري قمري مطابق 1272 خورشيدي در شهر همدان متولد شده است.

   دوره تحصيلي اين شاعر جوان تا سن هفده سالگي بيشتر طول نكشيد. شايد سبب واقعي آن همان طبع بلند، فكر تند و روح شاعرانه‌اش بوده است. در آغاز سن 15 سالگي به اصفهان رفت، سپس براي اتمام تحصيلات به تهران آمد.

   عشقي گاهگاهي در روزنامه ها و مجلات اشعار و مقالاتي منتشر مي ساخت كه بيشتر جنبه وطني و اجتماعي داشت، چندي هم شخصاً‌ روزنامه ”قرن بيستم“ را باقطع بزرگ در چهار صفحه منتشر مي كرد كه امتيازش به خود او تعلق داشت ليكنعمر روزنامه‌نگاريش مانند عمر خود او كوتاه بود و بيش از 17 شماره انتشار نيافت.

 

   اين شاعر نيكنام و جوان در عنفوان جواني روزگار پراضطراب و اندوهگيني داشت، بيش از 31 سالش نبود كه تيري جانسوز، ظالمانه پيكر هنرمند او را از پاي درآورد و به خاك هلاكت انداخت.

   در دوره آشفته‌اي كه بايد آنرا دوره فجايع و خيانت ورزيها دانست عشقي آن شاعر آزاده، جوان حساس و غيور كه خون پاك گرمي در تن داشت, از اين اوضاع ننگين و فلاكت‌بار به تنگ آمده و عرق ايرانيت و حس وطنخواهيش او را به هيجان آورده طبع سرشارش را آتشبارتر و توفاني‌تر مي‌ساخت.

   به همين مناسبت شاعر جوان، احساسات و افكار تندي داشت و بيشتر اشعاري كه مي‌سرود وطني و ملي بود.

عشقي اخلاقاً‌ آدمي خوش مشرب، نيكو خصال و به ماديات بي‌اعتنا بود، زن و فرزندي نداشت، با كمك‌هاي پدري، خانواده، ياران و آزاديخواهان و بالاخره از درآمد نمايشهاي خود گذران مي‌كرد. در آخرين كابينه نخستوزيري حسن پيرنيا «مشيرالدوله» از طرف وزارت كشور به رياست شهرداري اصفهان انتخاب گرديد ولي نپذيرفت.

   در آغاز زمزمه جمهوريت، عشقي دوباره روزنامه "قرن بيستم" را با قطع كوچك در 8 صفحه منتشر كرد كه يك شماره بيشتر انتشار نيافت و بر اثر مخالفت روزنامه‌اش بازداشت شد و خود شاعر نيز به دست دو نفر در بامداد دوازدهم تيرماه 1303 خورشيدي در خانه مسكوني‌اش جنب دروازه دولت سه راه سپهسالار كوچه قطب الدوله هدف گلوله جانگداز قرار گرفت.

   مستزاد معروف "مجلس چهارم" شايد اولين شعر عشقي بود كه از زبان پدر شنفتم. قصيده‌ي هجاي وحيد دستگردي، آي كلاهنمدي‌ها، احتياج، هجاي شيخ ممغاني و قسمتهايي از سه تابلو مريم را نيز براي نخستين بار او براي من خواند. حتي يادم هست نمايشنامه بچه‌ي گدا و دكتر نيكوكار را هم او بارها براي ما به تنهايي اجرا كرد.

   مقصود من خاطره‌پردازي نيست. با اين مقدمات مي‌خواهم نشان دهم كه شعر عشقي توده گير است. مي‌خواهم بگويم اگر شاعري دهانش را براي مردم گشود، مردم گوشهاشان را به سخن او خواهند داد. مي‌خواهم بگويم شاعر مردم را به آوازه‌گر و علمدار و نوچه نيازي نيست. فكر نكنيد اين را من دريافته‌ام كه شعر عشقي را مردم همه مي‌شناسند، نه اين از مسلمات و بديهيات است، قولي است كه جملگي بر آنند و عشقي خود در زمان حياتش بارها به اين واقعيت اشاره كرده است كه يكي از آنها را مي‌آورم. در همين قصيده‌ي هجاي وحيد كه ذكرش رفت عشقي ضمن آنكه از وحيد گلايه مي‌كند كه چرا از او و عارف پيش بزرگي در قصيده‌اي به ناسزا ياد كرده است و اين دو را بدخواه وطن، مزدور انگليس، و در بند رفاه خويش خوانده، خطاب به وحيد مي‌گويد:‌

تو كجا و همسري با ايـــن دو تن مرد شهير!         هـــيچ ديـدي هـمـنشين بـلبلان گردد زغن،

اين دو تـن شاعر همي مانند هـمچون آفـتاب،        هــر كـجا پيدا و بر هر سرزمين پـرتـوفكـن.

ايــن يكي را مي ستايند از خراسان تا به نجد       و آن دگر را مـي پـــرستند از مـداين تا دكـن!

شعر ايـن ورد زبـانـها از مـراغـه تــا كـلات،      نام آن مـعـبود مـردم، از بـخـارا تـا خــتن ...

هر كــسـي از هـر ولايت مي‌نـويسد نامـه‌اي،       از براي اقـربـا يــا آنــكـه يـــاران كـــهـن،

مي‌نويسد: تازگي عـشقي بنسروده ســرود؟         مي‌نويسد: تازگي عارف نـفرمـوده سـخن؟ ...

از خودت مي‌پرسم اي وجدان كـش بـي‌آبـرو!         از دم افغان زمـيـن بـگـرفـته تـا حـد عــدن،

كـيست آن كس كو ندارد شعري از اين دو زبر؟           در كـدامين قريه و ده؟ يا كدامـين بـيـوه زن؟

   بعدها كه بزرگتر شدم با زمينه‌اي كه داشتم ديوان اين شاعر را خواندم و حس كردم يك سرو گردن از تمام شاعران عصر انقلاب برتر است.

   استادان دانشگاه را عقيده بر اين بود كه عشقي شاعر خوبي است . اما سواد نداشته و زبان شعري‌اش سخت مي‌لنگد و از فصاحت عاري است (شايد اگر پيش‌شان مي‌رفت بلاغت آثار او را نيز منكر مي‌شدند).

   روزي در سر كلاس درس از يكي از اين استادان پرسيدم: مگر زبان شعري سنايي و عطار و مولانا نمي‌لنگد؟ سر در گريبان پاسخ داد: چرا اندكي مي‌لنگد. گفتم: پس با اين حساب اين حضرات شاعران بزرگي نبوده اند. استاد بر آشفت و گفت كه اتفاقاً اين شاعران از بزرگان سخن دري‌اند و من گفتم: پس چرا در باب ميرزاده چنين نمي‌انديشيد؟ و پاسخ اين بود كه او هم شاعر خوبي بود.

   اينان خبر ندارند كه شاعران انقلاب و آشفتگي، عارف، عشقي، نسيم شمال، فرخي يزدي، اقبال لاهوري، شاعراني بوده اند كه در شيفتگي و آشفتگي فروتر از آن عارفان نيستند. اينان و آنان همه عاشق و شوريده انديشه‌هاي خويش بوده‌اند، اما آن پيران پيشين بيشتر از ذهن خويش مايه مي‌گرفتند و اين جوانان پسين بيشتر از عينيت و واقعيت. آنان براي مردم و به زبان مردم سخن گفتند و اينان نيز چنين كردند. اگر قرار شد مخاطب شاعر توده ها باشند بلاغت حكم مي‌كند كه به زبان آنان سخن گويد و عشقي و عارف و ديگران جز اين نكرده‌اند.

   شاعري كه مقالات پنج روزعيدخون را مي‌نويسد پيداست كه به يجوز و لايجوز اديبان درباري و مجلسي نمي‌انديشد. بي‌گمان قصايد وحيد دستگردي از شعرهاي عشقي به اصول و قواعد شاعري به شيوه‌ي كهن نزديكتر است و وحيد بيش از او دواوين سخن گستران تازي و پارسي را زير و رو كرده است، اما اين سخن عشقي است كه مثل گنج قارون در جريان است و اين آوازه‌ي اوست كه چون ((صيت جميل سعدي در بسيط زمين)) پراكنده است. وحيد را تنها اهل ادب مي‌شناسند، اما عشقي را كسي كه نمي‌شناسد خواجه حافظ شيرازي است.

   به گمان من آثار شاعراني همچون عنصري و فرخي را با آثار شاعراني همچون مولانا و سنايي و اقبال و عشقي نمي‌توان برابر نهاد و با هم سنجيد، اينان لذت ديوانگي را مي‌شناسند و آنان با اين لذت بيگانه‌اند. جنون خون‌آلود شمس و مولانا و عشقي و اقبال با مصلحت‌انديشي‌هاي شاعران درباري زمين تا آسمان فاصله دارد.

   اما در هنگام قضاوت درباره‌ي شعر عشقي بايد به اين حقيقت نيز توجه كرد كه عشقي در كار بدعت‌گذاري بوده است و مي‌كوشيده است تا راه‌هاي تازه‌اي پيش پاي شعر فارسي بگذارد. شك نيست از كسي كه نخستين نمايشنامه‌ي منظوم را به زبان فارسي مي‌سرايد نبايد چشم داشت كه اثرش عاري از عيب و نقص باشد و اگر از اثر او چنين توقعي داشته باشيم مثل آن است كه از ((محمد بن وصيف سكزي)) چشم داشته باشيم به جاي ((اي اميري كه اميران جهان خاصه و عام))،((فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر)) را سروده باشد.

ما نيما را بزرگ مي‌شماريم، با آنكه كم و كاست در آثار او اندك نيست چرا كه نو آورده است و طرحي ديگر انداخته است. درباره‌ي عشقي نيز بايد به همين‌گونه داوري كرد.

   از اينها گذشته تمام شعرهاي عشقي در حقيقت سياه مشقهاي او در كار شاعري است. عشقي در سن و سالي به خاك پيوست كه بسياري از شاعران در آن سن و سال لب به شعر مي‌گشايند. از سي و يك سال دربه دري و بدبختي، مهاجرت و زندان كه جان را به لب مي‌رساند و اين سخنان تلخ را به زبان آدمي مي‌گذارد:

هزار بار مرا مرگ به از اين سختي است،       بـراي مـردم بدبخت مـرگ خـوشبختي است ...

بـمـيـر عـشـقي از آسـايش آرزو داري      كه هر كه مرد شد آسوده زنده در سختي است

بيش از اين نبايد چشم داشت.

   از همه اينها گذشته ديوان عشقي شعرهاي استوار و تصاوير نغز فراوان دارد كه در آثار كمتر شاعري از شاعران همعصر او همانندش را مي‌توان يافت. از چند تا به عنوان نمونه ياد مي‌كنم، در كفن سياه مي‌خوانيم:

نــامه ‌ي مرگ همانا هر برگ،                 هر درختي دو هزار آيت مرگ!

*             *             *

بـر ف مـرگ است و يا ابر كـفن مـي‌بارد؟         چـشم گورستان بيش از همه بر من نگران!

*             *             *

درون مغزم از افكار خوش چراغاني است.

در غزل‌هاي او هم رگه‌هايي از شعر متعالي مي‌بينيم كه اگر بخواهيم نمونه‌هايي به دست دهيم سخن دير مي‌پايد.

   عشقي در يكي از مقالاتش گفته است: ((اول كله‌ي آدمها را عوض كنيد بعد كلاه‌شان را)) و خود اين اندرز را در مورد شعر پارسي به كار بسته است، يعني كله‌ي آن را عوض كرده است و سرنوشت كلاه آن را به آيندگان سپرده است، هرچند كه اگر گلوله امانش مي‌داد و زنده مي‌ماند با آنكه بي‌كلاهي عار نيست، به كلاهي در خورد اين سر مي‌انديشيد.

   بگذار شعر او همچون دلش چاك چاك باشد، شعر عشقي سند مليت ماست و سند اگر پاره پاره، ارزشمند و نگاهداشتني است :

من عاشقم گواه من اين قلب چاك چاك.        در دست من جز اين سند پاره پاره نيست.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید