عضویت   تماس با ما

مرغي كه درِ باغ را گشود

محمد اقبال لاهوري، سوم ذي القعده 1294 قمري مطابق با 18 آبان 1256 خورشيدي و نهم نوامبر 1877 ميلادي در شهر سيالكوت واقع در دامنه‌ي هيماليا (بام جهان)در شمال غربي پنجاب هند بدنيا آمد و در ساعت 5 بامداد روز پنج‌شنبه 21 آوريل 1938ميلادي مطابق بيستم صفر 1357 هجري قمري و اول ارديبهشت 1317 هجري خورشيدي در سن 63 سالگي در گذشت .

اقبال در منظومه‌ي گلشن راز جديد، در پاسخ اين پرسش :

 

كه باشم من؟ مرا از من خبر كن!             چه معني دارد اندر خود سفر كن؟

پس از آنكه بيان مي‌كند كه راز گردش كائنات, از خويش نابريدن است ، مي‌گويد:

سفر در خويش : زادن بي اب و مام،           ثـريـا را گــرفتن از لــب بـام,

ستـردن نـقش هـر امــيد و بيمـي،‌           زدن چـاكـي به دريا چون كليمي .

   پيدا است در انديشه‌ي او "خودي" در حقيقت، عموميت بخشيدن اعجاز است. او چنين مي انديشد كه جهان تنها به اين دليل از معجزه تهي است كه انسانها در راه شناسايي تواناييهاي خويش گام برنمي‌دارند. اگر من و تو به كشف جوهر دروني‌مان برخيزيم، جهان بجاي آنكه از معجزه خالي باشد از كارهاي اعتيادي خالي خواهد بود و زهر تكرار كام هيچ عمل و فكري را تلخ نخواهد كرد. درد اينجاست كه ما تنها به كشف چند حرف از الفباي وجودمان قناعت كرده‌ايم و با اين حروف اندك نمي‌توانيم زندگي را همواره نو نگاه داريم. اگر همه‌ي الفباي ذات خويش را بدانيم، ‌بي‌گمان هيچ يك از لحظه‌ها براي ما تكرار نخواهد شد. مــادر مدار بسته‌اي سير مي‌كنيم و قفس كوچك خويش ر ا مطلق آزادي مي‌شماريم. ما خود به دست خويش قفس مي‌سازيم و آنگاه در آن به اسارت مي‌نشينيم و دستان يكنواخت‌مان را سر مي‌دهيم.

   اقبال مي‌گويد: انسان موجوديت خويش را در روندي اعجازآلود به دست آورد و تنها با گسترش اعجاز در سرتاسر زندگاني خويش مي‌تواند به اين موجوديت مداومت بخشد. جماد و نبات و حيوان مي‌توانند بي‌معجزه وجود داشته باشند؛ اما معني حيات انسان چيزي جز تسلسل اعجاز نيست و اين حاصل نمي‌آيد الا از طريق كشف نيروهاي دروني و بهره‌گيري مستمر و بي‌گسست از اين نيروها.

   اقبال شاعري است كه راه نو پيش پاي بشريت مي‌نهد، ‌او مي‌خواهد جهان مكرر و معتاد آدميان از خود بيگانه عصر ما را به جهاني هميشه نو و همواره نامكرر بدل كند.

درست مي‌گويد كه :‌

   ذره ام مهر منير آن من است.        صد سحر اندر گريبان من است ...

محفل را مـشگري بر هم زدم.         زخـمه بر تـار رگ عـالــم زدم.

   و همان گونه كه خود مي‌دانست شاعر فردا و فرداهاست. راستي را كه عصر او داننده‌ي اسرار نبود ه است و او از آن شاعراني است كه پس از مرگ زنده‌تر مي‌شوند:

اي بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد            چشم خود بربست و چشم ما گشاد

رخت ناز از نيستي بيرون كشيد             چـون گـل از خـاك مزار خـود دميد.

   منظومه‌ي "اسرار خودي" يكي از آثار پرارج اقبال است. در اين منظومه چون ديگر آثار او، فلسفه و عرفان، ‌انديشه و شور و حال درهم آميخته است و چون روي سخن او با همه‌ي جهانيان به ويژه مسلمانان است، به جاي استفاده از استدلالات پيچيده‌ي عقلي از تمثيلهاي سرشار از ظرافت بهره گرفته است. تمثيلهائي كه عوام را به مطلب و خواص را به مطلوب تواند رساند.

   او اين منظومه را با الهام از انديشه هاي مولانا جلال الدين بلخي سروده است:

باز بر خوانم ز فيض پــير روم,               دفتر سربسته ز اسرار عــلـوم

جان او از شعله ها سرمـايـه دار,               من فروغ يـك نفس مثل شــرار

شمع سوزان تاخت بر پروانه ام,               مـي شبيخون برد بر پيمانه ام

پير رومـي خاك را اكــسير كـرد,               از غبـارم جلـوه‌ها تعمير كـرد

   اقبال مي‌گويد: شبي كه دلم مايل فرياد بود و اضطراب گريبانم را رها نمي‌كرد از يافتن هر راه‌حلي براي دشواري‌هاي ملت درمانده بودم، پير حق سرشت (مولانا) روي بمن نمود و گفت: ‌همه‌ي راه حلها در تو است و تو بايد آگاهي خويش را به ديگران انتقال دهي. منظومه‌ي اسرار خودي حاصل كاوشهاي دروني من،‌ پس از گرفتن اين رهنمود از پير قونيه است. حال از منظومه‌ي اسرار خودي بگوئيم.

   اين منظومه نخست از اصالت خودي و اين كه نظام عالم بر اصل خودي استوار است و حركت به سوي جوهر خودي موجب تداوم حيات مي شود سخن دارد.

   در اين مقال اقبال مبناي نظري فلسفه خودي را بيان مي كند: هستي يكپارچه به كشف استعدادهاي خويش مي‌نشيند و نيروهاي خود را به كار مي‌گيرد و ستيزي ميان آنها برقرار مي‌بيند. همين ستيز بي‌گسست دروني به رنگارنگي و گسترش كيفي هستي منجر مي‌شود :

در جهان تخم خصومت كاشته است,         خويشتن را غير خود پنداشته است.

سـازد از خــود پـيكـر اغــيـار را,         تــا فـــزايـد لــذت پـيـكــار را.

   بدين‌گونه هستي صورت‌هاي گوناگون به خويش مي‌گيرد و در قالب‌هاي بي‌شمار جمادي، نباتي، حيواني و انساني تجلي مي‌كند. پس از بيان اين نگرش با تمثيل‌هاي گوناگون مي‌كوشد تا نشان دهد كه تكامل هستي نتيجه‌ي استواري دم افزون "خودي" است :

قطره چون حرف خودي از بركـند,             هستي بـي مـايه را گــوهر كـند.

باده از ضعف خودي بي پيكر است,           پـيكـرش مـنت‌‌پذير سـاغر است .

   عصاره‌ي انديشه اقبال اين است:‌ هر موجودي نخست بايد خود بودن خويش را كشف كند و سپس در صدد استواري و استحكام بي‌وقفه‌ي آن برآيد. اما اين راز خودي چيست؟ به زبان ساده، همان خصلتي است كه يك هست را از ديگر هست ها ممتاز مي‌دارد، في‌المثل آنچه نوعيت انسان را از ديگر انواع حيواني جدا مي‌نهد، ويژگي خلاقيت و معجزه‌گري و انديشه‌ورزي و بارآوري دروني است. بنابراين آدمي پس از كشف اين راز وظيفه دارد كه از هر لحظه‌ي عمر خويش در راه استمرار و استواري اين ويژگي‌ها در خود بهره گيرد. و آنچه را كه مايه‌ي امتياز اوست ببالاند و بگستراند. در انديشه‌ي اقبال: ما براي خور و خواب و ارضاء تمايلات حيواني‌مان زندگي نمي‌كنيم، چون هيچيك از اينها ويژگي منحصر به فرد نوع ما نيست. ما براي كمال يافتن، دگرگون كردن جهان و انبازي با خداوند در آفرينش مستمر عالم، زندگي مي‌كنيم و راز خودي ما در همين ويژگي‌ها است. بايد بودن ما صرف رشد و نمو اين ويژگي‌ها شود.

   در بخش بعدي منظومه، ‌اقبال به بيان اين حقيقت مي‌پردازد كه براي استواري ويژگي‌هاي خودي، بايد معنا و مقصودي براي وجود و حيات خويش پيدا كرد. بايد در جستجو بود، آرزويي و آرماني داشت:‌

زنـدگـاني را بقـا از مدعـا است,         كـاروانش را، درا از مدعـا است.

زندگي در جستجو پوشيده است.         اصـل او در آرزو پـوشيده است.

آرزو را در دل خـود زنـــده‌دار         تـا نگــردد مـشت خـاك تو مزار.

   اقبال مي‌گويد: ‌آرزومندي نشانه‌ي زنده بودن است. آن كه آرزو ندارد، شوق و شور ندارد‌، زنده نيست و بي‌گمان نمي‌تواند در آفرينش مداوم خويش سهمي داشته باشد:

زنــده را نـفي تـمنا مـرده كـرد.               شـعله را نقصان سوز افسرده كرد.

كـبـك پـا از شـوخي رفتار يافت.              بـلـبل از سـعي نـوا مـنقار يــافت.

نـي بـرون از نـيستان آبــاد شد              نـغـمـه از زنــدان او آزاد شــــد.

زنـدگـي سـرمـايه دار آرزوست.              عقـل از زائيـدگــان بـطـن اوسـت.

مـا ز تـخليق مـقاصد زنـده ايـم.               از شـعــاع آرزو تــابـنـده ايـــم.

   پس اقبال طرفدار آرمانداري و كوشش و تلاش در راه وصول به آرمان است. او علت‌العلل دگرگوني‌هاي حيات را وجود همين آرزومندي مي‌داند و بي‌گمان آرزومندي هرگز از اميدواري به آينده تهي نيست.

   در بخش ديگر سخن اقبال از عشق است و اين كه مدعا داشتن و آرزومند بودن به تنهايي كافي نيست و بايد عاشقوار درصدد رسيدن به مدعا و آرمان برآمد. عشق سختي‌هاي راه را آسان مي‌كند، دوگانگي‌ها را از ميان بر‌مي‌دارد و از هدر رفتن نيروهاي دروني صاحب مدعا مانع مي‌آيد.

   او خودي را به نقطه‌ي نوري مانند مي‌كند و عشق را مايه‌ي تابندگي، سوزندگي، پايندگي و اشتعال جوهري اين نور مي‌داند. معتقد است كه عشق تمام امكان‌هاي آدمي را در اختيار او مي‌نهد:

عشق را از تيغ و خنجر باك نيست.           اصل عشق از آب و باد و خاك نيست.

در جهان هم صلح و هم پيكار عشق.           آب حـيوان, تـيغ جوهردار عشـق.

     جالب اينجا است كه اقبال به آموختن عشق باور دارد و حتي معتقد است كه عاشق بايد در عشق از پيشتازان اين راه تقليد كند همانگونه كه پيران طريقت مي‌كرده اند :

عـاشقي، مـحـكـم شـو از تقليد يار.         تـا كـمنـد تـو شود يـزدان شكـار.

انــدكــي انـدر حــراي دل نـشين.         ترك خود كن ، سوي حق هجرت گزين.

   بهر حال اقبال عشق ورزيدن را نشانه‌ي مسلماني مي‌داند و اسلام تهي از عشق را كفر مي‌شمارد:

طبع مسلم از محبت قاهر است.        مسلم ار عاشق نباشد كـافر است.

   پس از اين اقبال در باب خودكفايي سخن مي‌گويد. او از ديگران طلب كردن و به بال ديگران پريدن را مي‌نكوهد و مي‌گويد: هر چه مي‌خواهي از خود بخواه چون دست به دامان ديگران زدن باعث ضعف قوه‌ي خودي در تو مي‌شود و تكامل دروني تو را به عقب مي‌اندازد:‌

خـود فرودآ از شتـر مثل عمر،            الـحـذر از مـنـت غـيـرالـحـذر!

   تا اينجا سخن اقبال در باب چيستي خودي بود. اما از اين پس سخن او رنگ ديگري مي‌گيرد. به باور او، گروه‌ها و اقوام شكست خورده، دشمنان فلسفه‌ي خودي بوده‌اند. آنان از اين طريق مي‌خواسته‌اند پنهاني اقوام و گروه‌هاي پيروز را ناتوان كنند. اقبال براي تفهيم اين مطلب تمثيل ميش و شيران را مي‌آورد. در اين تمثيل ميش، ‌به جاي آنكه با شيران درافتد به آنان مي‌گويد: من پيغامبرم، راه رستگاري شيران گريز از تندي و تيزي و شكار جانوران است. شيران تنها در سايه‌ي رحم و انصاف به سعادت مي‌رسند. شيران سخنان او را باور مي‌كنند و روزگاري برنمي‌آيد كه آنان ويژگي‌هاي شيرانه خويش را از دست مي‌دهند و به گوسفندان علفخوار و بي‌آزار بدل مي‌شوند. اقبال در بيت پاياني اين تمثيل نتيجه‌اي مي‌گيرد كه خواندني است :‌

شـير بـيـدار از فـسون ميش خـفت.         انحـطاط خـويش را تـهذيب گـفت.

   بنابراين، درمي‌يابيم كه اقبال با هرگونه اخلاقي كه براساس اصل خودي استوار نباشد، دشمن است.

   پس از اين به رد آراء فلسفي افلاطون به ويژه نظريه‌ي ايده‌ها مي‌پردازد و آن به اين دليل است كه اقبال بود گرانيست و همه‌ي دلبستگي او به نمود است. كاري ندارد كه اصل وجود چيست. او مي‌خواهد بداند از آنچه هست چه مي‌توان آفريد. اقبال براي رشد و بالش خودي سه مرحله قائل است:

اطاعت، ‌ضبط نفس و نيابت الهي.

   مي گويد: هر پوينده‌ي راه خودي ناچار است از آئيني پيروي كند و خود را بر وفق آن آئين كه منطبق بر جوهر خودي اوست تربيت كند. در اين مرحله فرد با جامعه، از طريق آئين يگانه مي‌شود:‌

قـطره‌ها دريـا است از آئين وصل.         ذره‌ها صـحرا اسـت از آئين وصل.

بــاطن هـر شيء ز آئـينـي قـوي.         تـو چـرا غـافل از اين سامان روي؟

   پس از درنورديدن اين مرحله، سالك راه خودي بايد مرحله ضبط نفس را درنوردد. او بايد خود را فتح كند و به فرمانروايي غرايز خويش نائل آيد. مخلص كلام بايد خويشتن را از اسارت خويش برهاند:

نفــس تـو مثل شتـر خودپرور است.           خود پرست و خود سوار و خود سر است.

مــرد شــو، آور زمـــام او بـه كـف.             تـا شــوي گــوهـر اگــر بـاشـي خـزف.

   پس از گذشتن از اين مراحل، ‌سالك راه خودي با حق يگانه مي‌شود و چونين است كه كارهايي در حد معجزه از او ساخته است. او فرمانرواي هستي است و در آفرينش خود و جهان صاحب نقش فعال:

نايب حق در جهان بودن خوش است.         بر عناصر حكمران بودن خوش است.

   مي‌گويد: ‌علت اين همه ناله و فرياد، گلايه و شكوه‌ي آدميزادگان، غافل ماندن از خويش است. اينان اگر مي‌دانستند، آفرينش جهان مطلوب وظيفه‌ي اصلي آنان است، تنها از خود گلايه مي‌كردند:‌

نــاله و فـريـاد و مـاتم تـا كـجا؟               سـينه‌كــوبي‌هـاي پـيهم تـا كـجا؟

در عمل پوشيده مضمون حـيـات.               لــذت تـخـليق, قــانـون حــيـات.

خـيز و خــلاق جـهـان تـازه شو.               شعـله در بـركـن خـليل آوازه شو.

بـا جـهان نـامـساعد سـاخـتن.              هـست در مــيدان سپـر انـداخـتن.

مرد خودداري كه باشد پخته كـار.             با مـــزاج او بـــسازد روزگــــار.

گـر نــسازد بــا مـزاج او جـهان،             مـي‌شـود جنـگ آزمـا بــا آسمـان.

بــركــند بـنـياد مـوجـودات را .           مـي‌دهـد تــركــيب نـــو ذرات را.

گـــردش ايــام را بـر هـم زنــد.          چـرخ نيـلي فـام را بـــر هـم زنـد.

مـي‌كــند از قـوت خـود آشـكـار،‌           روزگار نـو كـه بــاشــد سازگـار.

در جهان نتوان اگر مردانه زيست،      همچو مردان جان سپردن زندگيست.

   از اين گذشته او اعتقاد دارد، دشواري راه حل سامان دادن كار جهان، بايد شوق‌انگيز باشد نه نوميدكننده. تمدن و فرهنگ بشري حاصل گذار از سختي‌هايي است كه بر سر راه تكامل آدمي وجود داشته است.

   اگر محيط زيست آدميزاده از زماني كه بر زمين پا گرفت، امن و امان، سرشار از امكان، تهي از مشكل، خالي از هر بند و سدي مي‌بود آيا در نوعيت خود تكاملي مي‌يافت؟ بي‌گمان نه. انسان در روياروئي با پيچيدگي‌ها به كار افتاده، رشد كرده و به مرحله امروز رسيده است. بر اين بنياد انسان آشنا با راز خودي به پيشواز سختي‌ها مي‌شتابد و به هيچ وجه از آنها روي برنمي‌تابد:‌

آزمــايـد صــاحب قـلـب سـلــيـم.           زور خــود را از مـهـمـات عـظــيــم.

عشق با دشوار ورزيدن خوش است.           چون خليل از شعله گلچيدن خوش است.

مـمكــنات قــوت مـــردان كــــار,           گـــردد از مـشكـــل پـسندي آشكــار.

   او درويشي‌هاي كاذب، عجزگرايي‌هاي نابجا را دشمن است و سخنش در ستيز با اين خصلت‌هاي تخديركننده به فرياد مي‌ماند :‌

هـر كه در قعر مذلت مانده است,           نـاتـوانـي را قـناعت خـوانده است .

نـاتـواني زندگـي را رهزن است.           بطنش از خوف و دروغ آبستن است .

   او به روشني دريافته است كه عرفان و تصوف اسلامي با همه‌ي والايي و كبريايي كه دارد، ‌در اثر پاره‌اي عجز‌گرايي‌ها از حركت تكاملي خويش، باز ايستاده است. به انديشمندان هشدار مي‌دهد كه: ‌فريب عجزگرايي و عجزگرايان را نخورند و گذشت و ايثار را با ناتواني اشتباه نكنند.

   مي‌گويد: راه نجات انسان تحصيل هر چه بيشتر توانايي است منتهي بايد توانايي‌هاي خويش را با صداقت پيوند زند. آنگاه به هر آرزويي تواندرسيد:

بـا تـوانايي صـداقت توأم است.         گـر خود آگاهي همين جام جم است.

   اقبال اندك اندك اين باور فرداساز را در جان ما مي‌نشاند كه دشواري و چاره يكي است. دشمن و دوست نيز. انسان غيرخلاق آنها را از هم جدا مي‌بيند اما انسان خلاق به اتحادشان ايمان مي‌آورد. انسان خلاق از هيچ همه چيز مي‌آفريند اما انسان غيرخلاق همه چيز را به هيچ تبديل مي‌كند.

به همين دليل است كه اقبال انسان را با پروردگار در خلقت عالم شريك مي‌داند و فرياد برمي‌دارد كه :‌

جهان او آفـريد ايـن خوبتـر ساخت،               مــگـر بــا ايـزد انـــباز اسـت آدم .

   در انديشه‌ي اقبال متضادها يارو پشتيبان هم‌اند، با هم‌اند نه بر هم و ظهور هر تازگي در جهان، همواره حاصل آميزش عاشقانه‌ي آنها است. آري اگر بصيرت داشته باشيم, دشمن دوست و اگر بي‌بصيرت باشيم دوست نيز دشمن ما خواهد بود.

   اقبال محكم شدن در خودي را كه در حقيقت همان كسب مستمر توانايي توأم با صداقت و كشف و بكار گرفتن خويشتن است، راه رستگاري مي داند. جوهر سخنش اين است كه موجب شكست هر كسي، ‌قوي بودن دشمن نه، ‌كه ضعيف بودن خود اوست. اگر ما توانايي‌هاي دروني خود را بيدار كرده باشيم, هيچ دشمني را در برابر خويش توانا نخواهيم يافت:

طـايــري از تشنگي بـي‌تاب بود.               در تــن او دم مـــثــال مــوج دود.

ريـزه‌ي المـاس در گـــلزار ديـد.               تــشـنـگـي نـــظاره‌ي آب آفـريد.

از فريب ريزه‌ي خـورشيد تـاب ،                 مــرغ نـادان سـنگ را پنداشت آب .

مــايـه انـدوز نم از گوهر نـشد .               زد بـر او مـنقار و كـامـش‌تر نـشد .

گـفت الماس : اي گـرفتار هـوس!               تـيز بـر من كــرده منقار هـــوس!

قـطره‌ي آبـي نيـم ، سـاقـي نيم.             مـن بـراي ديـگــران بـاقـي نـيـم ...

طـايـر از المـاس كــام دل نيافت.             روي خويش از ريزه‌ي تابنده تافت .

حسرت انـدر سينه اش آباد گشت.             در گـلوي او نـوا فـريـاد گــــشت.

قـطره‌ي شــبنم سر شاخ گــلي،             تـافت مـثـل اشــك چشـم بـلبلـي.

تــاب او مـحـو سپــاس آفتـاب،            لــرزه بــرتـن از هــراس آفـتاب ...

مـرغ مـضطر زيـر شـاخ گــل رسيد.             در دهــانش قـطـره‌ي شــبنم چـكـيد.

اي كـه مـي‌خواهي زدشمن جان بري،‌           از تــو پـرسم شبنـمي يـا گــوهـري؟

چـون ز سـوز تـشنگي طـاير گداخت،           از حـيـات ديـگــري سـرمايـه ساخت.

قـطره سـخت اندام و گوهر خو نبود.          ريــزه‌ي الــمـاس بــود و او نــبـود.

غـافـل از حـفظ خودي يـكـدم مـشو!           ريـزه‌ي الــمـاس شـو شـبـنم مـشو!

گـفت بــا الــماس در مـعــدن زغـال،         اي امــــيـن جـلـوه‌هــاي لايــــزال!

همدميم و هست و بود مــا يـكي است.        در جــهان، ‌اصل وجـود ما يكــي است.

مـن بكـان مــيـرم ز درد نــاكــسـي.        تــو سرتـــاج شهـنشـاهـان رســـي.

قــدر مـــن از بدگـلي كمـتر زخــاك.        از جمـال تـــو دل آئـيـنـه چــــــاك .

روشــن از تاريكـي مــن مجمر است.             پـس كمــال جـوهـرم خاكـستـر است .

بر ســرو سامان مــن بايد گـريست.             بـرگ و سـاز هسـتيم داني كـه چيست؟

مـوجـــه‌ي دودي بــهم پـيوسته‌ئي،             مــــايه دار يـك شــــرار جـسـته‌ئي .

مثــل انـجم روي تــو هم خـوي تو،             جـلـــوه هـا خيــزد زهـر پـهلـوي تو .

گـــاه نـور ديـده‌ي قــيـصر شوي.             گــاه زيــب دسـته‌ي خـنـجـر شــوي .

گـفت: الـماس اي رفــيــق نكته بين!             تــــيره خـاك از پـختگي گـردد نگـين.

تـا به پــيرامون خــود در جنگ شد،             پـــخـته از پـيـكــار مـثل سنـگ شـد.

پـيــكـــرم از پختگـي ذوالـنور شد.             ســيـنه‌ام از جـلـوه‌هـا مـعمــور شـد.

خـــوار گـشتي از وجود خام خويش.           ســوخـتـي از نـرمي انــدام خـويــش.

فــارغ از خوف و غم و وسواس باش.           پـخـتـه مــثل سنـگ شــو الماس باش.

مـــي‌شود از وي دو عـالـم مسـتنير,           هـر كــه بـاشد سخت كـوش و سختگير.

   دشمن، سد، مانع و سنگ راه حقيقت, همه وسيله‌هايي هستند براي رسيدن به خود و همه‌ي توانائي‌هاي آدمي به مدد همين وسائل به دست آمده است. هيچكس در آغاز كار از توانش‌هاي رنگارنگ خود باخبر نيست اما تجربه‌ها و آزمودن‌هاي پياپي، گذشته از آنكه دشواري‌هاي زندگي او را يكي پس از ديگري از ميان برمي‌دارند، ‌در او ايمان به خود و اعتماد به نفس ايجاد مي‌كنند. رفته رفته درمي‌يابد كه مشكلي نيست كه آسان نشود، مرد بايد كه هراسان نشود.

   اين والاترين داده‌ي ستيز مستمر آدمي با ناملايمات حيات بوده است. دشواري‌ها و پيچيدگي‌هاي زندگي سبب شده‌اند كه انسان به خود و توانايي‌هاي خويش ايمان بياورد. كودكي كه مشكل آموختن سي و سه حرف الفبا را پشت سر گذاشت خواهد دانست كه خواندن و نوشتن هيچ واژه و جمله و مطلبي دشوار نيست و اين بزرگترين نتيجه‌اي است كه از كار خويش گرفته است. بنابراين هدف اصلي از ستيز با دشواري‌ها و سختي‌ها در آغاز اين نيست كه آنها را از ميان برداريم آن است كه ايماني حاصل كنيم كه به مدد آن بتوانيم تمام دشواري‌هاي فردا و پس فردا را از ميان ببريم.

   به همين روي اقبال دشمن را عزيز مي‌دارد و از ما مي‌خواهد كه با عزيزان سر گران نباشيم. چون به مدد دشمنان، ‌به شناخت خويش رسيده‌ايم:

نــوجـوانـي قـامـتش بالا چو سرو،          وارد لاهـور شـــد از شـهـر مـــرو.

رفــت پــيــش سـيــد والا جـنـاب,            تـاربـايــد ظـلـمـتـش را آفــتـاب.

گــفـت: ‌مـحصور صـــف اعـداستم.             در مــيـان ســــنـگــها ميـنـاستم.

بــا من آموز اي شه گردون مـكــان,               زنـــدگـي كـــــردن مـيان دشمنان.

پير دانائي كــه در ذاتــش جـمــال،              بـسـتـه پــيمان مــــحبت با جـلال،‌

گـفت:‌ اي نــــــامحرم از راز حيات،               غــافــل از انـجـام و آغــاز حـيـات،

فـــارغ از انـديــــشه اغـيار شـو!             قـوت خــوابيده‌ئي، بـــــيـدار شو!

سنگ چون بر خود گمان شيشه كرد،             شـيشه گــرديد و شكستن پيشه كرد.

نـاتـوان خود را اگـــر رهرو شمرد،             نــــقــد جـان خويش با رهزن سپرد.

تا كجا خود را شــــماري ماء وطين؟           از گـــل خـــود شـعله‌ي طـور آفرين.

بـــا عـزيزان سـرگـران بود ن چرا !           شـكــــوه سـنج دشمنان بودن چرا؟

راســت مي گويم عدو هم يار توست.         راسـتـــي او رونـق بــازار تـوست ...

كـــشت انسان را عدو باشد سـحاب.           مـمـكــناتـش را بـرانگـيـزد ز خـواب.

ســنگ ره آب است اگر همت قويست.           سـيل را پــست و بـلند جاده چيست؟‌

سنـگ ره گــردد فــسان تـيغ عـزم.           قـطــع مــنزل, امــتحـان تـيغ عــزم.

مــثل حيوان خوردن آسودن چسود؟           گــر بـخود محكـم نه‌ئي بودن چسود؟

خـويش را چون از خودي محكم كني,           تــو اگــر خـواهـي جـهان درهم كـني.

گــــر فـنا خـواهـي زخـود آزاد شو.         گــر بـقا خــواهـي به خـود آبـاد شو.

چــيست مـردن از خـودي غافل شدن.         تـو چـه پـنـداري فــراق جـان و تـن؟

   در منظومه‌ي اسرار خودي، اقبال آدميان را به دو گروه تقسيم مي‌كند: ‌بندگان و آزادگان. اما اين تقسيم‌بندي او مفهوم سياسي خاصي را به ذهن نمي‌آورد، زيرا انديشه‌ي اين شاعر خودشناس فراتر از اين سخنان است. بنده در آئين او كسي است كه خود را نشناخته و آزاد كسي است كه به شناسايي خويش رسيده است. يكي اسير زمان و مكان و تن است و يكي رسته از اين هر سه. يكي به درجه‌ي خدايي رسيده و تدبير خويش را جانشين تقدير كرده, يكي ناتواني خويش را تقدير نام نهاده و به آن تن در داده است. اما سخن اقبال از اينكه از قلم من مي‌تراود خواندني‌تر، گيراتر و دل‌انگيزتر است :‌

نكتهئي مــي‌گويمت روشن چو در،             تـــا شــنـاسـي امـتياز عـبد و حـر.

عـبــد گــردد يـاوه در ليل و نهار،               در دل حـر يـــاوه گــردد روزگـــار.

عــبـد از ايــام مـي‌بـافـد كــفــن،             روز و شـب را مـيتندبـر خــويشتن

مـرد حـر خــود را زگــل برمي‌كند،            خـويــش را بـــر روزگـاران مـي‌تند.

عبد چون طاير به دام صبح و شام ،               لــذت پــرواز بــرجــانــش حـرام.

سـينه‌ي آزاده‌ي چـــابـك نــفس،               طــاير ايــام را گــــــردد قــفــس.

عبد را تحصيل حاصل فطرت است،               واردات جــان او بــي ‌نــدرت اسـت.

از گــران خــيزي مـقـام او هـمان،               نــالــه‌هــاي صـبح و شـام او همان.

دم بـه دم نـو آفــريـني كــار حر،                 نـغـمه پـيـهم تـــازه ريزد تـار حـر.

فطرتش زحمت كــش تكرار نيست.               جـاده‌ي او حـلـقه‌ي پــرگــار نيست.

عـبـد را ايـام زنـجير است و بس.                بـر لـب او حـرف تــقدير است و بس.

هــمت حــر بـا قـضا گـردد مشير.               حـادثـات از دسـت او صـورت پـذيـر.

   ... و با اين تعبير اقبال مي‌خواهد نشان دهد كه بردگي تنها يك مفهوم تاريخي متعلق به يك دوره‌ي خاص نيست. چه بسا كه انسانها به نام آزادي تن به بردگي دادهاند . اقبال چشم براه دنيايي است كه در آن كسي برده‌ي كسي نباشد و اين جهان تحقق نخواهد يافت مگر آنكه همه‌ي انسانها به كشف جوهر خويش برخيزند.

   اقبال شاه كليد قفلستان زندگي را به دست انسان داده است و اين شاه كليد همان اكتشاف خود است:‌

نـپنداري كه مـرغ صبـح خـوانم،               بـه جــز آه و فـغـان چـيزي ندانـم.

مـده از دسـت دامــانم كه يــابي,               كـــلـيــد بـــاغ را در آشــيـانـــم.

   البته همان‌گونه كه گفتيم در انديشه‌ي اين انديشمند، اين اكتشافات بايد
مقدمه‌ي اختراعات بعدي باشد. يعني غرض آدمي از كشف نيروهاي دروني خود چيزي جز توليد انساني تازه از خويش نيست:‌

چـون خبـر دارم ز سـاز زندگـي،             با تو گـويم چـيست راز زندگــي:

غوطه در خود صورت گوهر زدن،             پـس ز خـلوتگـاه خود سر برزدن.

زيـر خــاكــستر شرار اندوختن،             شعله گرديدن ، نـظرها سوختن ...

زندگي از طوف ديگر رستن است،          خويش را بيت الحرم دانستن است.

   شناساي راز خودي، زمان معتاد را درمي‌نوردد و از اسارت آن مي‌رهد و وقت براي او معناي ديگري پيدا مي‌كند:‌

اي اســير دوش و فـردا، درنگـر!               در دل خـود عـالـم ديـگــر نگــر!

در گـل خود تخم ظلـمت كاشـتي،             وقــت را مــثل خـطي پـنداشتـي.

بـاز بـا پـيمانـه‌ي لـيـل و نـهار،               فـكــر تـو پيمـود طـول روزگـار.

   همين تصور خطي زمان استكه باعث مي‌شود تا ديروز و امروز و فردا را ازهم جدا كنيم. همين تصور است كه ما را از بهره‌گيري از لحظه‌ها غافل مي‌كند. زماني كه اقبال به آن مي‌انديشد، يكپارچه و به هم پيوسته است. لحظه‌هاي آن از هم امتيازي ندارند. اقبال مي‌گويد: شب و روز زمان را نمي‌سازند اين زمان است كه در رفتار خود به اين دو معني مي‌بخشد:

ايـن و آن پـيدا است از رفـتار وقـت.         زنـدگـي سـري اســت از اسـرار وقت.

اصل وقت از گردش خورشيد نـيست.         وقـت جاويد است و خور جاويد نيست.

وقـت را مـثـل مـكـان گـسـترده اي,         امــتــيـاز دوش و فـــردا كـــرده اي.

اي چو بو, دم كرده از بستان خويش!      سـاختـي بـا دســت خود زندان خويش.

وقـت مــاكــو اول و آخــر نـديــد،        از خــيـابـان ضـمـيـر مــا دمــيــد.

   مضمون اصلي اين انديشه‌ي اقبال در ارتباط با مساله‌ي"خودي" اين است كه كشف و اختراع خود ديرو زود ندارد. حتي مرگ هم نمي‌تواند، براي آنكه در راه كشف و آفرينش خود گام نهاده است بيم انگيز باشد.

   آنچه كه رستگاري دروني آدمي را تضمين مي‌كند, بهره‌گيري بي‌بندوبارانه از خردمندي و دانائي نيست. خردمندي و دانايي بايد هدفي داشته باشد و والاترين هدف آن مي‌تواند تكامل نوع باشد. بنابراين عواطف ويژه‌ي انسان نيز چون خردمندي او مي‌بايد رشد كند و راه رسيدن به اين آرمان تنها هماهنگي دل و عقل است. علم اگر نتيجه‌اش غرور انسان باشد و او را از خود بيگانه كند موجب گمراهي است. توجه آدمي به كشف هستي‌ها و اختراع ابزارهاي نو نبايد به بي‌توجهي او نسبت به شناسايي خويش بيانجامد. چنين دانشي فاقد جان و روح است. اقبال دانش غرب را چنين مي‌بيند و معتقد است شكوفايي علم در مغرب زمين چون جدا از دل و سوز درون صورت گرفته، باعث از خود بيگانگي انسانهاي غربي شده است. او همانند مولانا جلال‌الدين اعتقاد دارد كه:‌

عـلـم را بـر تن زنـي خـاري بود,           عــلــم را بـر دل زنـي يـاري بـود .

   اقبال دانش غربي را دانش متكي به ظواهر مي‌داند و معتقد است كه در زندان حس باقي مانده است. او در جستجوي دانشي فراتر از حس است و اين دانش تنها از راه آميزش خرد و دل به حاصل مي آيد:

دانـش حـاضر حـجاب اكـبر است.           بـت پرست و بـت فـروش و بـت گر است.

پـا بـه زنـدان مـظاهـر بـسته اي.         از حــدود حـس بـــرون نــاجـسـتـه اي.

   او به ملت‌هاي مسلمان هشدار مي‌دهد كه اگر نيروهاي دروني خويش را باز شناسند، مي‌توانند به دانش برتر دست يابند:

گـرم رو در جـستجوي سـرمه‌يي ,             آگــه از چـشـم سـياه خـود نـه يـي !

   انديشه‌هاي "خودي" را در آثار انسانسالارانه‌ي عارفان بزرگ بارها و بارها ديده‌ايم. اقبال اين انديشه‌ها را در قالبيك دستگاه فكري منسجم ريخته و به صورت يك كل قابل قبول فلسفي در آورده است.

   اقبال عارفي در جستجوي مريدان بي‌شمار نيست. او مي‌خواهد جامعه‌اي بيافريند كه هر يك از اعضايش پيرو مراد خويشتن باشند. او دوست ندارد انساني استثنايي باشد بلكه مي‌خواهد ديگران هم به آن پايه و مايه كه او رسيده است برسند. همه بتوانند آفرينشگر خويش باشند. همه به خود آيند و به خدايي رسند.

   او در زمان خويش تنها بود اما امروز شايد كساني از ما بتوانند فكر و
فلسفه‌ي او را دنبال كنند و به دعوت عام او پاسخ مثبت دهند.

   من كليد باغ را در آشيان اين مرغ بلند پرواز پيدا كرده‌ام و به شما مژده مي‌‌دهمكه آشيان اين مرغ كليدستان بزرگي است كه يكايك تان مي‌توانيد دست در اين آشيان كنيد و كليد الماس فرداي تان را از آنجا برداريد و اطمينان داشته باشيد كه هر قفلي حتي قفل هيولايي قرن ما را با آن مي‌توانيد گشود.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید