عضویت   تماس با ما

چلچراغ غزل

   با درد انتظار چه شبها به من گذشت       تــا چلچراغ شعرظريفم پـديد شد

   اين بيت هفده سال پيش از طبع سيمين بهبهاني تراويد، اما امروز مصداق روشنتري دارد. اين شاعر در حقيقت با آفريدن غزلهاي "رستاخيز" چلچراغ شعر ظريف خويش را از سقف بلند كاخ غزل معاصر در آويخت . اما از آنجا كه جان شاعر كارخانه ي تغيير است، همواره ميتوان چشمداشت كه فروغ اين چلچراغ در چشم او كاستي گيرد و دل به ماه و خورشيدي تابناكتر بسپارد و روشني را از جاي ديگر دريوزه كند . اين حقيقت تلخ و شيريني است كه هر هنرمندي با ژرفاي آن آشناست و سيمين نيز در مصاحبه‌اي گفت كه با اين حقيقت آشنائي ها دارد و همين آشنائي هفده سال پيش از اين در جان او ريشه كرده بود كه سرود :

 

ايـنـك كــنار روشــني چــلچـراغ خويـش

بنشسته ام به عيش كه اينجا نشستني است

امــا به گــوش جـانـم نجــوا كند كسي

   كـاين چلچراغ با همه نغزي شكستني است .

   آري "چلچراغ" رستاخيز هم با همه ي نغزي شكستني است و بي گمان اين شكستن بي فرياد نيست و كم نيستند، آنان كه چشم در راه اين فرياد دوخته اند.

   پس پديد آورنده ي "رستاخيز" شاعري است جستجوگر و درنگ ناپذير و اين جستن و شتافتن را در آثار او مي توان از آغاز تا به امروز كه آغاز ديگري است باز جست.

     از "جاي پا" نخستين شعرهاي سيمين كه در سال 1335 انتشار يافته است تا "رستاخيز" هفده سال تجربه ي او را در كار شاعري مي بينيم و در اين ميان دو مجموعه‌ي چلچرا‎‎غ (تاريخ نشر 1336) و مرمر (سال انتشار 1341) را كه هر دو پل‌هايي هستند ميان آن آغاز و اين آغاز. سيمين در مقدمه‌ي "جاي پا" نوشته است: ((آثار هنري هنرمندان عكس‌العمل و انعكاس مستقيم يا غيرمستقيم عوامل محيط و زمان آنهاست...)) آثاراو نيز استثنايي براين قاعده نمي‌تواند بود، ‌ارتباط مداوم او با اجتماع در حقيقت همان پيوندي است كه بعنوان يك معلم سالها با متغيرترين افراد جامعه يعني نوجوانان داشته است و همين پيوند او را به خلق قطعاتي مانند: معلم و شاگرد كارمند پيك بهار صبر كن ماه دگر فعل مجهول و درس تاريخ توانا ساخته است. شايد يكي از دلايلي كه سيمين را از درنگ كردن در سراشيب شعر باز داشته همين ارتباط بي گسست او با جوانترها بوده است.

   سيمين به تأثير عظيم شعر در ديگران اعتقاد دارد و مثل قدما قلم را از شمشير برنده تر مي‌داند چرا كه شمشير تن را مي‌برد و قلم جان را، در مقدمه‌ي "جاي پا" چنين مي‌خوانيم: ((... بطور قطع و يقين قلم شعرا و نويسندگان و نقاشان، بيش از شمشير و نيزه‌ي جنگاوران در بوجود آوردن قوانين و نظامات تازه موثر بوده است.)) و بر اساس همين انديشه به رسالت شعر ايمان مي آورد و هنرمندان را به دو گروه تقسيم مي كند: موثر و ناموثر، يعني آنان كه مي‌خواهند با   هنرشان در جامعه اثر، ‌بگذارند و آنان كه هنر را در خدمت اميال خود گرفته اند و درباره‌ي اين گروه مي گويد: ((بنظر من دسته‌ي اخير مرتكب جنايتي بزرگ مي‌شوند و نسل هاي آينده هرگز گناه آنان را نخواهند بخشود))   (مقدمه‌ي جاي پا ). 

در زندان طلا اي زن و آنجا و اينجا. در اينگونه قطعات سيمين به محرومان اجتماع نزديك شده است و بيشتر اين شعرها حال و هواي قصه‌هاي كوتاه را دارد، اما اين شعرهاي رئاليستي در فضائي رمانتيك معلق‌اند و شايد اين فضا را جنسيت شاعر و تربيت خانوادگي او بوجود آورده باشد.

   همين واقعيت گرائي است كه در "چلچراغ" او را به خلق شعرهائي مانند: رقيب شب و نان- پيك بهار درد و نياز فرياد مي‌پرست و مرگ ناخدا رهنمون مي‌شود و انديشه‌ي شعرهاي نيمه شب اندوه آشيان و جامه‌ي عيد در "مرمر" و فعل مجهول درس تاريخ و مرگ قهرمان را در "رستاخيز" در جان او مي‌نشاند. بي‌ترديد در اينگونه شعرها جاي پاي "پروين اعتصامي" را مي‌توان ديد، منتهي، شعرهاي سيمين بيش از قطعات پروين با واقعيت‌ها پيوند دارد و به همين دليل خشم و خروشي در آثار او مي بينيم كه در شعرهاي "پروين" اصلاً خبري از آن نيست، ‌خشم و خروشي كه شعر "ميراث" را پديد مي آورد.    

   زبان اين دسته از شعرهاي سيمين، زباني ساده و بي پيرايه و بي رنگ و روغن و قالب شان بيشتر چهار پاره شتر مرغ قالبهاي نو و كهن فارسي است.     البته بايد دانست كه سيمين وقتي شعر اجتماعي گفت كه اينگونه شعر نه تنها در ميان زنان شاعر كه در ميان مردان اين طايفه چندان باب نبود و قسمتي از محبوبيت خود را در فاصله ي سالهاي 34ـ 40 مديون همين شعرهاست. اگر سيمين در جائي گفته است : ((مرا دل پر انديشه ي مردم است))سخني به گزاف نرانده است. ‌اين دو بيت نمونه اي از شعرهاي مردمي اوست :

ســر نـــام آوران ندارد تاب           پــيش هر پا به خيره افتادن

و گر افتادن است چـاره ي كار           بــه كــه در گور تيره افتادن

   در آغاز كار، او شاعري است كه هم غزل مي‌سرايد و هم شعرهاي اجتماعي مي‌گويد و ميان اين دو گرايش او تضاد ريشه‌داري بچشم مي‌خورد، او هم غزل را كه آئينه‌ي درون است مي‌پرستد و هم شيفته‌ي بازتاباندن واقعيت‌هاي جامعه است. اما نزديك به بيست سال تجربه به او نشان مي‌دهد كه چگونه اين تضاد كــشنده را

 

   اما سيمين در غزليات خويش بهتر پرده از چهره برمي‌گيرد و غزل عاليترين قالبي است كه او مي‌شناسد.

از ميان اجتماع و غزل بردارد مي‌گويد: بايد اين قالب تجلي فرد را به قالب تجلي جمع بدل كرد. او در اين راه گام برمي‌دارد و سرانجام پيروز مي‌شود و حاصل اين پيروزي غزلهاي "رستاخيز" است. هر چه از عمر شاعري سيمين مي گذرد به غزل بيشتر علاقه‌مند مي‌شود و اين گسترش شيفتگي به غزل را از مجموعه‌هاي او به روشني مي‌توان دريافت.

   در نخستين مجموعه‌ي او تنها يازده غزل مي‌خوانيم, اما در دومي چهل غزل و در سومين پنجاه غزل و پنج غزل و در اين مجموعه‌ي پسين مطمئنا اگر شاعر وسواس به خرج نمي‌داد بجاي سي و نه غزل نزديك به صد غزل مي‌خوانديم. بنابراين مجموع غزلهايي كه شاعر خود آنها را پسنديده و در مجموعه‌هايش گنجانيده است يكصد و چهل و شش غزل مي‌شود كه اگر دوره‌ي شاعري او را بيست سال بدانيم، سالي هفت، هشت غزل از او تراويده است و چون مسلما نظر شاعر نسبت به بسياري از اين غزلها تغيير كرده مي‌توانيم حدس بزنيم كه امروز سيمين تنها يك سوم اين آثار را متعالي مي‌داند، يعني در حقيقت، سالي دو سه غزل ناب بيشتر نيافريده است. اين همه به اين سبب است كه غزل از رودكي به اين سو همواره مورد توجه شاعران ايراني بوده است و آفرينش شعري در اين قالب براي شاعر زمانه ي ما سخت دشوار است، چنانكه هيچ يك از شاعران غزل‌پرداز معاصر را نمي‌شناسيم كه بيش از سي چهل غزل ناب و متعالي پرداخته باشد.

   از اين مقدمه مي‌خواهم اين نتيجه را بگيرم كه سيمين با شصت هفتاد غزل متعالي به حق در ميان غزل‌سرايان معاصر اعم از زن و مرد جائي بس والا دارد و حق با اوست اگر خود را ((شاه همه خوبان سخنگوي غزل‌ساز)) خوانده است.

   غزل سيمين حال و هوائي ويژه‌ي خويش دارد، ‌لحن كلام او در غزل بگونه‌اي است كه خواننده شعرشناس سروده ي او را با سروده‌ي هيچ شاعر ديگري اعم از قديم و جديد اشتباه نمي‌كند در يادداشتي كه بر"مرمر" نوشته است مي گويد:    ((من گمان مي‌كنم در چهار چوب غزل سخناني گنجانيده‌ام كه تا حدود مشخصي با غزلهاي گذشتگان و معاصران متفاوت است، ادعاي بهتري يا برابري نمي‌كنم, اما مدعي هستم كه رنگ ديگر دارد )).

 تا اينجا سيمين براي كار خود اصالت قائل است و از مقايسه‌ي غزلهاي خود با ديگران پرهيز مي‌كند؛ اما پس از سرودن غزلهاي "رستاخيز" در مي‌يابد كه از ديگران موفق‌تر است و چندان بدرستي راه خود ايمان مي‌آورد كه مي‌نويسد:
((
دوست دارم كه در غزل بميرم )).

 

جاي پا

   هيچيك از غزلهاي اين مجموعه كامل و متعالي نيست، ‌بيان ساده‌ي عاشقانه سرشار از عواطف نرم و لطيف ويژگي آنهاست، اما يكدستي غزلهاي "مرمر" و "رستاخيز" را ندارند، ‌گاهگاهي ابيات نغز در آنها به چشم مي‌خورد كه شكفتن آينده‌ي شاعر را در اين قالب نشان مي‌دهد.

عقل ره نمي جويد در خيال مغشوشم        اين كلاف سردر گم يادگار آن گيسوست                            

         

         از آشتي نبود فروغي به ديـده اش          اين آسمـان دريـغ زهــر سوسياه بود

         

           خموش و گوشه نشينم مگرنگاه توام          لطـيف و دورگـريـزي مگـر خيال مني

         

           خميده پشت چونرگس نمي توانم زيست          در اين اميـد كـه از تـاج زر كلاه كنم

     در اين غزلها شاعر بيشتر همان كلمات و تركيبات غزل پردازان كلاسيك را به كار ميبرد و مضامين و محتواي آنها با اندكي تسامح همان هاست كه از زبان در گذشتگان شعر فارسي بارها شنفته ايم، البته از حق نمي‌توان گذشت گرايش به واقعيت در آنها بيشتر است و همين، صراحت و روشني به آنها داده است.

 

   با آنكه در اين مجموعه چند برابر "جاي پا" غزل هست، پيشرفت محسوسي در كار شاعر به چشم نمي‌خورد. بهترين غزل اين مجموعه چهار پاره‌ي چلچراغ است كه يكي از بهترين شعرهاي شاعر نيز به شمار مي‌آيد. در غزلهاي اين مجموعه چيز فوق‌العاده اي به چشم نمي‌خورد، تنها گاهي شاعر به مضمون پردازي علاقه نشان مي‌دهد:

 

 چلچراغ

       گرداب شكيبائيام آموخت كه ديدم          گاه از من سودا زده سرگشته‌تري هست

                   

       غبـار ماهم و دامـان كس نيالــودم          زمـن چرا همه بر چيده‌اند دامن خويش           

                   

بگذار بمانند حريـفان همه چون ريگ         مـا آب روانيـم كه از جـوي تـو رفتيـم          

                   

     ستاره‌ي سحري بود عشق بي‌ثـمرم            ميـان جمـع درخشـيد لـيك تنـها مـرد

                   

   درخـتتشنه‌ام و رسته پيش بركه آب          چه سود غرقه اگر نقش شاخسار من است

   غزلهاي اين مجموعه حكايت از نخستين آشنائي‌هاي شاعر با ادبيات سبك هندي دارد و در اينجاست كه مي‌بينيم از پاره‌اي از غزليات شاعران اين سبك، استقبال كرده است.

   در اين دو مجموعه براي بيشتر شعرها قالب چهارپاره را برگزيده است و در اين ميان چهارپاره‌هاي نغزي هست كه شاعر پس از زنداني كردن خويش در قالب غزل از خلق نظائر آن يا چشم پوشيده، يا ناتوان مانده است، براي نمونه نخستين چهارپاره‌ي "چلچراغ" را كه هم نام مجموعه است برمي‌رسيم :

       بـا يـاد ديـدگـان درخـشان روشـنت              اي بـس بـلور شـعر تراشـيد طبع مـن

       تا هفت رنگ مهر تو بيند در آن بـلور             اي بـس شـعاع خـاطره پـاشيد طبع من

             

     از بس به رنج اين دل رنجور خو گرفت              مــوي سـياه مـخمـلي من سپـيـد شـد

     با درد انتـظار چه شـبها به من گذشـت            تـا چـلچراغ شـعر ظريـفـم پـديـد شـد

             

     اينك در اوست شمع فروزنده بي شمار            گوئي شـكسـته برسرشان نيزه‌هاي نور

   در لاله ها چو چهر عروس از پس حرير            زيـنـت گــرفـته‌اند ز آويــزه‌ي بـــلـور

             

     چشمم زند به شعله ي اين بوسه نـگاه          كـاين پـر فـروغ خـاطره‌ي دلـنواز اوست

     خشمم زند به پـيكـر آن سـيلي عـقاب            كــان يادگـار دوري عـاشق گــداز اوست    

             

     اين است آن شبي كه به ناگاه بوسه زد             بـر چـهر لاله رنـگ ز شـرم و حياي من

     اين است آن دمي كه به ناگـاه پاكـشيد          از خــاطر رميـده‌ي ديـر آشـــناي مـن

             

       با ديدگـان گرسنه و بـي‌شكيب خويش          مي‌بـلعم آن ظـرافت و لطـف و جمال را

       فـريـاد مي كــشم كـه ببينيد دوسـتان        ايـن پــرتـو تـجـلي نـغــز خــيـال را

             

      اينك كـنار روشني چـلچراغ خـويش         بنشسته ام بعيش كه اينجا نشستني است

       امـا به گــوش جانم نـجوا كـند كسي          كاين چـلچراغ با همه نغزي شكستني است.

   اين شعر از چهارپاره‌هاي خوب دهه‌ي چهارم اين سده چيزي كم ندارد و شاعر آن مي‌توانسته است با دنبال كردن راه خود، در قالبهاي نو آثار ارجدارتري به وجود بياورد. اما ظاهرا خيلي زود دريافته است كه از قبيله‌ي عشق است و وظيفه‌اش غزل است، همانگونه كه عرفي شيرازي روزگاري خود را با برگزيدن غزل از دو راهي رهائي داد و گفت:

     قصيده كـار طمع پيشگان بود عرفي          تـو از قبيله‌ي عشـقي وظيفه‌ات غـزل است

   شايد هم زندگي شاعر با جمعي كهنه‌پرداز جوش خورد و از نوپردازان فاصله گرفت و بالاخره شايد به مصداق صلاح مملكت خويش خسروان دانند مصلحت خويش را در غزل‌سرائي يافت .

   به هر حال سيمين همان‌طور كه نتوانست از شعر اجتماعي و غزل يكي را برگزيند و ناگزير غزل خود را به اجتماع پيوند زد، نتوانست از ميان نو و كهن
نيز يكي را برگزيند، بنابراين كوشيد تا اين دو را نيز در هم بياميزد و اين آميزش در غزلهاي او با ظرافت صورت گرفته است، منتهي غزلهاي اين دو مجموعه‌ي پسين سيمين قالب را از قدما وام گرفت و محتوا و انديشه‌ها و مضامين را از روزگار خويش،‌ او به جاي اينكه قالب اين خشت را در آتش بيفكند و خشت نو از قالب ديگر بزند، قالب كهنه را نگه داشت اما خشت نو زد، به همين دليل غزلهاي او به غزلهاي شاعران نوپردازي هم چون نادرپور
توللي و سايه نزديكتر است تا به غزلهاي كهنه‌سرايان اين سال و زمانه.

   سيمين مي گويد: اين درست كه درخت شعر كلاسيك فارسي رنگ خزان گرفته است, اما بايد پذيرفت كه ريشه‌هاي آن باز هم با خاك و آب پيوندي استوار دارد و بنابراين خزان غزل، مرگ غزل نيست :

            گــيرم درخـت رنگ خـزان گـيرد            تـا ريـشه هـست ،‌سـاقه نمي‌مــيرد

سيمين در مقدمه‌ي "رستاخيز" يك جا مي‌گويد: ((نو آوري و فكر دقيق را بر هر اصل ديگري مقدم مي دارم )) در جاي ديگر مي‌گويد: (( نو آوري با حفظ قالب سنتي خصوصيت كلام من است ...)) در درستي ادعاي دوم شاعر ترديدي نيست, اما پذيرفتن ادعاي اول او تا اندازه‌اي دشوار است.  شكل و محتوا در شعر با هم در نهان و آشكار پيوند دارند و ايجاد دگرگوني در هر يك مستلزم دگرگون ساختن ديگري است، اگر سيمين واقعا نوآوري در هنر را برهر اصل ديگري بـرتري      مي‌نهاد، اين همه در حفظ قالب غزل پاي نمي‌فشرد، محتواي شعر امروز بيگمان گاهگاهي قالب غزل را مي‌طلبد و به همين دليل بيشتر نوپردازان غزل گفتن را به كلي كنار نگذاشته‌اند، اما سيمين بيشتر اوقات براي بيان مقاصد شعري خويش اين قالب را انتخاب كرده است.

 

اما من معتقدم قالبهاي شعر كلاسيك بسياري از اوقات بندي است بر پاي آزادي انديشه شاعر امروز و اگر كسي بكوشد تا همواره پاي خويش را در اين بند نگه دارد به اين بهانه كه فلان قالب كلاسيك در نهايت شكوه و غايت زيبايي است و حيف است كه فرو گذاشته شود نمي‌توان تماميت كار او را تأييد كرد:

       نـگـويد مـرغـك افــتاده در دام              كـه بـند پـاي من ابـريـشمين است

   شاعر به شيوه‌اي ناخوش‌آيند از سمبوليسم ياد كرده، گويا از ياد برده است كه بزرگترين شاعران متصوف ما براي انتقال مقاصدشان از بيان سمبليك ياري

 

   سيمين نتوانسته است سمبوليسم موجود در شعر امروز را با شعر خود درآميزد و از اين رو در مقدمه‌ي "رستاخيز" نوشته است: (( من در سخن خود صريح بوده ام و هيچ گاه براي بيان سخن خود قاموسي وضع نكرده ام كه مثلا
منظورم از درخت انسان است، يا از ريسمان آسمان و اينگونه هرگز سخن نمي‌توانم گفت، آنچه خواسته ام گفته‌ام و اگر شهامت گفتن نداشته‌ام ناگفته گذاشته‌ام
))

گرفته‌اند و حتي در ادب فارسي رفتهرفته مجموعه‌اي گسترده از اصطلاحات آنان فراهم آمده است.

   از اينها گذشته به كار گرفتن سمبل از سوي يك شاعر هميشه دليل آن نيست كه او نمي‌توانسته يا شهامت آن را نداشته است كه حرف خود را رك و پوست‌كنده باز گو كند، بسياري از اوقات مبادي زيبايي‌شناسي به هنرمند حكم مي‌كند كه از شيوه‌هاي سمبوليك بيان بهره گيرد. از اين سخنان چنين نتيجه مي‌گيريم كه سيمين در نوگرائي محافظه كار است.

 

تركيبات بديع

   يكي از نمودهاي نوگرايي در غزلهاي سيمين هم‌نشين كردن واژه‌هايي است كه تاكنون يا اصلا در كنار هم ننشسته‌اند يا به ندرت فرصت هم‌نشيني پيدا
كرده اند. اين كار بيشتر اوقات با مهارت فراوان صورت گرفته است.

   غبار ماه راز سبز نيزه هاي نور شراب نور رگهاي شب شهاب ياد خون سبز پيكر زلال آئينه ي جاري قنديل سرخ سيبها انگور ابرها خونابه نفرين- كرباس تيرگي مردمك ماه پلك افق و غربال سبز فام درختان از اين دست است. بكارت اين نوع تركيبات حكايت از ذوق سرشار شاعر در به كار گرفتن بجا و دقيق واژه‌ها دارد.

نمايش جنسيت

   غزلهاي كلاسيك فارسي همواره مردانه بوده و ندرتا رنگ وبوي زنانه به خود گرفته است. در ميان نوپردازان فروغ، نخستين زني است كه شعر را به طور وسيع با عوالم خاص زنانه آشنا مي‌كند و سيمين نخستين غزل‌سراي زن است كه حالات گوناگون عاطفي را در غزل نشانده است.

غزل معروف اين شاعر در "مرمر" با اين مطلع :

       يـا رب مرا يـاري بده تا خوب آزارش كنم

                                                       هجرش دهم زجرش دهم خارش كنم زارش كنم

نمونه اي از اين غزلهاست .

   سيمين در "مرمر" با بي‌پروايي از احساسات و عواطف زنانه‌ي خود سخن گفته است و اين كار را در غزلهاي "رستاخيز" هم گاه گاه انجام داده است.:

     دريده دامـن و آلـوده جـان و بي آزرم              شـدم اســير تـمناي بـيوفائي چند

                                                      

       بـاور نـداشتم كه چنـين واگــذاريـم              در مــوج خـيز حـادثه تنها گـذاريم

     خـونم خورند با همه گـردنكشي كسان             گـر در بـساط غير چو مينا گـذاريم

                                                                

بـزمي آراسته كن تا پـي تـاراج قـرارت            تـن چون عاج به پيراهن مهتاب بپوشم

                                                  

       گلبرگ نيم، شبنم يك بوسه بـسم نيست        رگــبار پسندم كـه زگــل خرمنم امشب

     آتش نه، زنـي گـرمتر از آتشم اي دوست        تنها نه بصورت كـه به معني زنم امشب

     پيمانه‌ي سـيمين تنم پـر مـي عشق است         زنـهار از اين بـاده كه مـردافكـنم امشب

      گاه سيمين با يك مصرع چشم‌اندازي را با دقت توصيف مي‌كند يا حالتي از حالات نفساني خويش را با ما در ميان مي‌گذارد كه كمتر در آثار ديگر غزل‌پردازان معاصر مي‌بينيم :‌

 

بيان متعالي

شراب نور به رگهاي شب دويد بيا

             

تن خوشه خوشه داغم ، ره باغ ارغوان زد

             

خزه شد مخمل رنگين به گريبان طبيعت

            

مهتابي و پاشيده شدي در شب جانم

             

همچون نسيم برتن و جانم وزيد و رفت

              

در چشمه ها بلور روان پيچ و تاب داشت

               

نهفته مردمك ماه، زير پلك افق

             

خاليم، خالي تر از يك خواب يا از يك سكوت

             

در تنم جاري است صدها چشمه نور سرخ و سبز

همين گرايش به ايجاز است كه غناي غزلهاي اورا مضاعف كرده است .

انديشيدن

   البته مضامين شعر سيمين دور از ذهن نيست و يكپارچگي غزل نيز در راه يافتن به عمق اينگونه مضامين سخت موثر است. سيمين واقع گرائي سبك خراساني، لطافت و گرمي و حلاوت غزلهاي سبك عراقي را بـــا باريك‌انديشي‌هاي

 

   غزل سيمين در عين حال كه بيان احساسات و عواطف اوست تصويري است از خيالات رنگين، و بي‌گمان، با رها به انديشه نشسته است و اين همان كاري است كه شاعران بزرگ سبك هندي مي‌كرده‌اند، اين خيالات رنگين در حقيقت چاشني غزل سيمين است.

غزل‌هاي سبك هندي تركيب كرده و غزلهائي آفريده است كه عاطفه و انديشه و تخيل خواننده را با هم تحت تاثير قرار مي‌دهد و شايد افسوني كه در غزلهاي خوب سيمين هست از اينجا به حاصل آمده باشد:

      قـفس نكـاست ز آزادگـي كه مرغ چمن            اسـير مـنت خـاطر گـداز بال و پر است

     بديده پرده ي مژگان كشيده ام كه مگر             نبيني آتش دل را كه بـاز شعله ور است .

             

       بـيگمان ديـوار طبع پست خاك آلود ماست        گـر بود كـوتاهتر ديـواري از ديـوار ما

     لاشخواران را هواي صيد گردونگرد نـيست         روزي يك عمرمان را بس همين مردار ما

             

     حـيرت زده از ديــدن نــايــاري يــاران           چـون روزنـه شد چشم سراپاي وجودم

                                                                          

     آفـتـاب را ديـدم هـفت رنـگ و فـهمـيدم              اينكـه نيست بيرنگـي زير چـرخ مينايي

             

     آسمان بشكسته زرين هودج خورشيد را           چـرخ او را در فضائي پـرغبـار آويـختـه

             

       كلاله‌ي گـل خـورشيدم و بـرهـنه ولـي         تــن جـهان هـمه در اطــلس زري خواهم

 
وصف  

   سيمين تصويرگري چيرهدست است و با آنكه معمولا وصف در قصيده و مثنوي و قالبهاي شعري ديگر خوشتر مي‌نشيند، جاي والائي به آن در غزلهاي خويش داده است، اوصاف مندرج در اين غزلها در لطافت و سادگي و رواني شعرهاي توصيفي نوپردازان بزرگ معاصر را بياد مي‌آورد.

     سـتاره مـيدمـد از چـلچراغ سرخ تمشـك          كـه گـرد نـقره بر او آبـشار مـي‌پـاشد

             

     سـتاره دانه‌ي افشانده‌ي, گل سـحر است        گلي ز سيم كه سيراب چشمه‌سار زر است

             

   شب دوش خوابم از غم بدوديده آمد آندم           كـه سحر سجاف زرين به كـنار آسمان زد.

             

   غــربال سـبز فـام درختان به دسـت باد          بــرمـا نـثار سيـم و زر آفـتــاب داشـت

             

گيسوان شب پريشان است چون آشفتگان          مـوي بند نيلي پولـك نشانش را كـه برد؟

             

اين چيست؟ اميد است، نشاط است, هوا نيست !   در هر دم و هر بازدمم شادي و شور است

             

انـگـور ابـرها را گـردون به هـم فشارد          وزاشكـشان بـهر سـوشطي شراب گــيرد

پيـغام گـرم خورشيد بر نخلـها نتابـيد         كـز خـوشه‌هاي زرين شيـرين جواب گـيرد.  

             

تـرنـج رسـته به زندان تنك تنك منم            كـه عـطر بـيز بـلورين حصار خـويـشتنم

غزل و اجتماع

   آنچه در غزلهاي "رستاخيز" بديع است، جنبه‌هاي اجتماعي و انتقادي بسياري از آنهاست. شاعر در مقدمه‌ي "رستاخيز" نوشته است: (( ... قسمت عمده‌ي كوششي كه من براي دگرگون ساختن روح غنائي غزل بكار بردم، صرف تلفيق مضامين اجتماعي با قالب غزل شد ...)).

   البته پيش از اين حافظ و ديگر غزل‌سرايان نام‌آور ايران در قالب غزل به بيان دردها و ناهنجاريهاي اجتماعي و انتقاد از اوضاع زمانه پرداخته بودند و شاعران دوره‌ي جنبش مشروطيت مانند "فرخي يزدي" ، "عارف" و "عشقي"در غزل مسائل سياسي و اجتماعي را مطرح كردند، اما كارشان جنبه‌ي شعاري داشت و در واقع روح غنائي غزل‌هاي پيشين از آثار تغزلي آنان رخت بر بسته بود.

   سيمين با حفظ روح غنائي غزل آن را به اجتماع نزديك ساخت، ‌يعني چيزي را فداي چيز ديگر نكرد. خودش در بيان اين واقعيت مي گويد: ((... آنها غزل هستند نه شعار و خطابه، چون رنگي از عشق دارند ...))

     وقـتي در انـتظار يكـي پـاره استخــوان        هنگـامه‌اي ز جـنبش دم‌ها بـپا شــود

     وقتي به بوي سفره‌ي همسايه مغز و عقل         بـي‌اختيار معـده شـود، اشتـها شـود

     وقـتي كــه سوسمار صـفت پيش آفتـاب          يكـرنگ ، رنگـها شـود و رنـگـها شود

     بگــذار در بـزرگـي ايــن منـجـلاب يأس          دنيـاي مـن به كـوچكــي انزوا شـود

   غزلهاي "رستاخيز" ، با غزلهاي "مرمر" دو تفاوت بارز دارند, يكي آنكه گرايش به اجتماع در آنها بيشتر است و ديگر آنكه يأس در آنها موج مي‌زند كه در غزلهاي "مرمر" از آن نشاني نيست و اگر يأسي در غزلهاي "مرمر" مي‌بينيم، يأسي است فردي، مثل يأسي كه در اين ابيات هست :‌

اين كه با خود ميكشم هر سو نپنداري تن است    گـور گردان است و دروي آرزوهاي من است

             

خــفـته است در تــنـم هــمه رگــهاي آرزو      اي پـاســدار عشـــق بـزن تــازيــانـه اي        

سکوت جان من از دشت شد فزون كه به دشت  دراي قـافـله‌اي بــود و نــالـه‌ي جــرســي

             

اي سـاقه‌ي برف آشنا، ‌اميد گـل كـردن كجا    تا خـون سبز زندگـي يخ بسته در رگـهاي تو      

در "رستاخيز" اندوه شاعر سنگين تر از گذشته است:

سـجاده را به سـفره دگــر مي‌توان فروخت       نـان پــاره اي دريـغ كـه مـهر نــماز شـد

حتي از ناراحتي هاي عصبي شاعر در غزل "خوابدانه" كه اين بيت ا‌ز آن است:

   خـوابم چو عمر ديـوان در شيشه‌ها نـهفته       وز خـوابـدانه جـويـم آسـايشي زمــاني

مي توان آگاهي يافت.

   اما با اين همه چون به اجتماع مي‌انديشد، نوميدي در جان او چندان نمي‌پايد و همين انديشه به جماعت فريادهاي شادي او را بر مي‌انگيزد:

     زهـدان افق باروراز نطفه‌ي نور است        خورشيد جگر گوشه‌ي اين ظلمت كـوراست

   و از همين روست كه با همه‌ي توان مي‌خواهد از بند سكون رها شود و ظلمت را بشكافد و با نور در آميزد:

     درنگ ميكشدم، پس شتاب نور كجاست؟         نــشان مـنزل دلـهاي نـاصبور كـجاست؟

     نـهفته مــردمك نــور, زيـر پـلك افــق,     كجاست جـلوه‌ي اين آسمان كور كجاست؟

     دل از تمـوج رنگـين آرزو خـالـي اســت     شـكـوه نـــور در آويزه‌ي بلور كجاست؟

     حقارت است و خموشي در اين تنفس برگ        خــروشناكـي توفان پرغـرور كــجاست؟  

     به قلبها ز مـحبت نـوشته نيست خـطـي         نشان و نام بر اين سنگهاي گور كجاست؟

   اميد مي‌توان داشت كه غزل باز هم در ميان قالبهاي نو و كهن فارسي به حيات درخشان خود ادامه دهد، اما دوست نمي‌توان داشت كه شاعري مثل سيمين بهبهاني كه مدعي نوجوئي و نوخواهي است در غزل بميرد، شاعر راستين نه در يكي از قالب‌هاي شعر كه در جوهريت آن، قالب تهي خواهد كرد.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید