عضویت   تماس با ما

خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم

Baga: Vazrakā: Auramazdā:

hyā: imām: bUmim: adā:

hyā: avam: āsemānam: adā:

hyā: adā: martyahyā:

 

hyā: adā: šyātim:ā: martyahyā.

   بغ بزرگ است اهورامزدا، او كه اين زمين را آفريد، او كه آن آسمان را آفريد، او كه انسان را آفريد، او كه شادي را براي انسان آفريد.                                     «سرآغاز كتيبة نقش رستم داريوش كبير و چند كتيبة ديگر هخامنشي».

                                           (به نقل از كتاب «فارسي باستان» پروفسور كنت آمريكائي.)

عبارات صدر سخن، يكي از كهن‌ترين نمونه‌هاي ادبيات ايرانزمين است كه دو ويژگي فرهنگ اين آب و خاك را، آشكارا با ديد دل و دماغ آدمي مي‌نشاند. فرهنگ ما به طور اعم و ادبيات ما به طور اخص، در انسان به عنوان برترين كارگزار جهان مي‌نگرد و شادي را بزرگ‌ترين دادة خداوند به وي به شمار مي‌آورد.

چند هزار سال است كه ايرانيان، در اين فلات گسترده، سرگرم آباد كردن زيستگاه بيروني خويش‌اند و هماهنگ با آن ويراني اندرون را به رادي، آبادان مي‌دارند و چونان سرو و سوسن، آزادي مي‌كنند. آنچه اين تثليث آبادي و رادي و آزادي را به توحيد مي‌كشاند، شادي است. اگر شادي نباشد نه زمين آبادان خواهد شد و نه روان، رادي را در خواهد پذيرفت و بالمآل، سرنوشت آزادي كه در حقيقت، مفصل خاك و افلاك است نيز به مخاطره خواهد افتاد.

چونين است كه هم ادب باستاني ايران و هم ادبيات دري را ستايشگر شادي مي‌بينيم. فرهنگ ميهن ما زندگي را به جد مي‌گيرد و همواره در انديشة بهتر كردن شرايط بيروني و اندروني زيستن مردمي است كه آن را به مثابة طيف ارتباطي خويش با يكديگر، پذيرفتار آمده اند.

اوستا نيز شادي را اهورايي مي‌شناسد و از فحواي سخن اين نامة ديني كهن، چنين برمي‌آيد كه آدمي كارگزار نيكي و گوهر خير است. در آثار بازمانده از زبان پهلوي هم، انسان را در جستجوي رواني پدرام مي‌بينيم؛ اما چون اصل گفتار ما دربارة حافظ، يكي از بلندآوازه‌ترين سرايندگان پارسي دري است، درنگ در آثار زبان‌هاي كهن ايران را روا نمي‌دانيم و به همين اشارت بسنده مي‌كنيم. ادبيات دري، با آنكه ميراث روزگاران بعد از اسلام است و از اين آيين مقدس، اثرهاي ماندگار پنهان و آشكار، فزون و فراوان، پذيرفته است، رابطة خود را با ديرينة خويش نگسسته و پيوند خود را به ميانجي‌هاي گوناگون، با آن حفظ كرده است. انسان‌گرايي اين ادبيات كه به فشرده‌ترين صورت خود در اين دو بيت استاد توس تجلّي كرده است:

            تو را از دو گيتي برآورده اند!           بـه چندين ميانجي بپرورده اند،

           نخستين فطرت، پـسين شمار،          تويي! خويشتن را به بازي مدار!

هماهنگ با شادي‌طلبي ريشه كرده در اندرون آن است كه استمرار فرهنگ ايراني را از دورترين روزگاران تا به امروز، تضمين كرده است.

آثار مـنظوم دري در ســبكخراساني، ازقــبيل آنچه رودكي، كــسايي، بشّار، فردوسي و منوچهري آفريده‌اند، در مجموع، ما را به شادي و شادخواري        فرامي‌خوانند. مي در شعر اين دوره، نه تنها وجودي واقعي يعني همين آب انگور است كه تنديسة شادي وكامراني است. همين مطلوبيت نمادين است كه در سده‌هاي بعدي، آن را همراه با همة واژه‌هاي مربوط به آن، از دستِ: ميخانه، ساقي، پيرمغان، ساغر، مستي و ....به زبان تصوف و عرفان ايران فرامي‌خواند و معناي اصطلاحي تازه‌اي براي آنها تدارك مي‌بيند.

انديشة بايستگي شاد زيستن در شعر اين دوره تا بدانجا است كه شاعري چون رودكي از پادشاهي، عزيز از دست داده مي‌خواهد كه اندوهگين نباشد:

       اي آنكـه غـمگـني و سـزاواري           و انـدر نهان، سرشـك، همي باري!

     رفت آن كه رفـت، آمـد، آنك آمد،        بود آنچه بود، خيره چه غم داري؟

وقتي درگيرودار سوگواري، شاعري از ممدوح خود، اين گونه توقع مي‌كند، پيداست كه شادي‌طلبي، بنياني استوار در انديشة وي دارد.

شاعران سبك خراساني، بي‌گمان‌اند كه آدميزادگان را راه و چاره‌اي جز شاد زيستن نيست. البته اين بدان معنا نيست كه شعر دري، غم نمي‌شناسد، چرا كه از همان قرن چهارم، اندوهگيني آدميزاد را در دواوين شاعران، جلوه‌گر مي‌بينيم. اين قطعه از سروده‌هاي سدة چهارم است كه جاودانگي غم انسان را باز مي‌نمايد:

          اگر غم را چو آتش دود بودي،           جـهـان تاريـك بـودي جاودانه

         بدين گيتي سراسر گر بگردي             خـردمنـدي نــبيني شـادمـانه

اما ذهنيت كلي شعر اين روزگار، ذهنيت شادي و خرمي است.

با نَش‍ْت انديشه‌هاي صوفيانه در شعر فارسي از قرن پنجم به بعد، اندك اندك، شادي از مفهوم ابتدايي خود كه خوشگذراني و كامراني است به مفهوم گسترده‌تري كه بيشتر، حاصل شور و شوقي اندروني است تحول پيدا مي‌كند. شادي آغازين، از امكانات آدمي سرچشمه مي‌گرفت و تحصيل آن مستلزم تحصيل بسياري از تمكنات بود اما رفته رفته، به هيئتِ انفعالي مستدام كه حاصل خرسندي در قبال آنچه هست مي‌باشد، درآمد. براي آنكه تفاوت ميان شادي آغازين را با شادي صوفيانه دريابيد، كافي است، اين مفهوم را در رباعيات خيام و غزل‌هاي مولانا با هم مقايسه كنيد. خواهيد ديد كه حكيم نيشابوري بيشتر، پديداري نفساني را كه حاصل فراهم آمدن امكانات بيروني است مدنظر دارد، حال آنكه شادي در آثار ملاي روم، پديداري نفساني، حاصل تمهيداتي اندروني است. مي‌بينيد، شادي ديگر تنها حالت انبساط نفس نه، كه حتي ماية زايندگي عالم و جوهري هستي بخش است. در تصور مولانا، جهان به موجودي مي‌ماند كه قهقهه‌اي بي‌گسست را از ازل آغاز كرده و تا ابد آن را خواهد گسترد:

     هر ذره كه مي پويد، بي‌خنده نمي‌رويد  

                                                 از نيست سوي هستي ما را كه كشد؟ خنده

   خـندة پـدر و مـادر در چـرخ درآوردت

                         بـنمود به هـر طورت الطـاف احـد، خنده1

جلال‌الدين شادي ظاهري را كه با خندان شدن دهان تجسم مي‌پذيرد، دگرديسي شادي جان مي‌شمارد و بالمآل آبشخور آن را همان خندة گسترده از ازل تا ابد مي‌داند:

       آن دم كه دهان خندد، در خندهی جان بنگر!  

                                             كــآن خـندهی بي‌دندان در لب بنهد خنده2

شادي در تفكر مولانا وابسته به امكانات خاص بيروني نيست، كه عوامل ضد و نقيض مي‌توانند موجبات خنديدن و شگفتگي روان عارف را فراهم آورند.

در نگاه اين چشم جهان‌بين، هر وجودي دلخوش و خندان از عدم مي‌زايد، سپس در روند تداوم موجوديت خــويش، پاره‌اي از موجودات به مــيانجي عشق، گونه‌اي ديگر از خنديدن را فرا مي‌گيرند. اين شادي كه مولانا از آن ياد مي‌كند، بندي نمودها نيست كه ريشه در بودها دارد. بنابراين لازم نيست با حواس ديگران، دريافت شود، امري است نهائي و لطيفه‌اي است نهفته در بن هر پديدار، بيجا نمي‌بينم غزلي را كه جلال‌الدين، طي آن از نظرية خود در اين باب، پرده برداشته است، بياورم، تا مطلب هر چه مفهوم‌تر افتد:

جـنـتـي كـرد جـهـان را ز شـكـر خـنديدن

آن كـه آمـوخت مـرا هـمچو شـرر خنديدن

گرچه من خود زعدم دلخوش و خندان زادم

عـشق آمـوخت مـرا شـكـل دگـر خـنديدن

بي‌جگـر داد مـرا شه دل چون خـورشيدي

تـا نـمايـم هـمـه را بـي ز جـگر خـنديـدن

بـه صـدف مـانم، خـندم چو مرا در شكنند

كـار خـامـان بـود از فـتح و ظـفر خنديدن

يـك شب آمـد به وثـاق من و آمـوخت مـرا

جان‌هر صبح‌وسحر، همچوسحر خنديدن

گـر تـرشـروي چـو ابـرم ز درون خـندانم

عـادت بــرق بـود وقـت مــطـر خـنديدن

چـون بـه‌كوره گذري، خوش به‌زرسرخ نگر

تـا در آتــش تــو بـبـيني ز حـجر خنديدن

زر در آتـش چـو بخنديد،‌تـو را مــي گـويد:

گـرنـه قــلـبي بـنما وقــت ضرر خـنديدن

گـر تـو مـير اجـلي از اجـل آمــوز كــنـون

بـر شــه عـاريت و تـــاج و كـمر خـنديدن

ور تـو عـيسي صفتي خـواجه درآموز از او

بـر غــم شــهـوت و بـر ماده و نر خنديدن

ور دمــي مــدرسهی احـمــد امــي ديــدي

رو حـلال اسـتت بـر فضل و هـنر خـنديدن

اي مـنـجم اگــرت شــق قــمـر بـاور شـد

بـايدت بر خود و بر شمس و قـمر خـنديدن

همچو غنچه تو نهان خند و مكن همچو نبات

وقـت اشــكوفه بـه بـالاي شـجر خـنديدن3

به همينسان كه معناي شادي و سرزندگي را با راه يافتن انديشه‌هاي عرفاني به آثار منظوم دري دستخوش تغيير مي‌بينيم، مفهوم «مي» نيز به عنوان نماد اين شادي و سرزندگي دچار تحول شده است. درشعر منوچهري مي‌توان بي‌گمان بود كه هر جا سخن از باده به ميان مي‌آيد، همان مستيبخش حرام است اما در آثار كساني چون مولانا و حافظ و همة شاعراني كه با تأملات عارفانه خو‌گرند، بهيچ‌وجه نمي‌توان با قاطعيت چنين ادعايي كرد كه در بيشترين موارد، مي، همين شادي برخاسته از انبساط روح شكوفان سراينده است. حتي مشابهت مضمون دو سراينده يكي متعلق به شاعر غيرصوفي سبك خراساني و ديگر از آن شاعر صوفي سبك عراقي، به ضرورت؛ همانندي محتواي اصلي سخن آنان نيست. وقتي منوچهري مي‌سرايد:

آزاده رفـيقان منا، من چو بـميرم             از سـرخ‌تـرين بـاده بشوئيد تن من

از دانة انـگـور بسازيد حـنـوطم             وز بـرگ رز ســبز، ردا و كـفـن من

در ساية رز اندر، گـوري بـكنيدم             تا نيـك‌تـرين جايي بـاشد وطن من

گر روز قيامت برد ايزد به بهشتم         جوي مي پر خواهم از ذوالـمنن من4

با توجه به آگاهي‌هايي كه از زندگاني او در دست داريم مي‌دانيم كه منظور او از سرخ‌ترين باده، هيچ جز مسكر معروف نيست، همانگونه كه مقصود شاعران تازي كه اين مضمون را پيش از او پرداخته‌اند چنين بوده است. منوچهري احتمالاً اين مضمون را از شعر ابوالمحجن الثقفي كه گفته است:

      اذامُتُّ فـادفـنّي الي ظلِّ كرمه ٍ           تروي عظامي بعد موتي عروقها

         و لا تـدفننّي في الفلاه فانّني        اخـافُ اذا مـامـتُّ ان لااذوقــهـا

ياديگري گرفته است. چند قرن بعد اين مضمون را در سام‌نامهی خواجو، شاعر سدة هشتم مي‌يابيم كه از آنجا به ساقي‌نامهی حافظ راه پيدا مي‌كند. اما اين بار كلام چندان صيقل خورده است كه معنايي گسترده‌تر و در عينحال روحاني‌تر را به ذهن متبادر مي‌كند. انگار، سراينده دوست دارد وجد و حال روحاني خود را پس از مرگ جسداني نيز در خويش ماندگار ببيند. بويژه اگر آن را در خلال ساقي‌نامهی صوفيانهی حافظ از نظر بگذرانيم و پيش از رسيدن به اين مضمون، ابيات بلندي چون:

به مستي توان درّ اسـرار سفت             كـه در بي‌خـودي راز نتوان نهفت5

يا:

   اگر همچو جم جام گيري به دست         بـبـيني در آن آيـنه هـر چه هست6

ما را به تأمل واداشته باشد، خواهيم ديد با سخن منوچهري تفاوت دارد:

من ار زانكه گردم به مستي هلاك          بـه آيـين مستان بريدم به خـاك

بـه تـابـوتي از چوب تـا كم كنيد           بـه راه خـرابـات خــاكـم كـنيد

بـه آب خـرابات غـسـلـم دهــيد           پـس آنـگاه بر دوش مستم نهيد

مـريزيد بـر گـور مـن، جز شراب          مـيـآريـد درمـاتـمم جـز ربـاب

وليكن به شرطـي كـه در مرگ من        نـنالد به جز مطرب و چنگ زن7

منظور من از اين مقدمات اين است كه شعر فارسي، آدميان را به شاد زيستن و شگفتگي ظاهر و باطن فرا مي‌خواند و همين خاصه است كه موجبات عالمگير شدن آوازة شاعران بزرگ ايران، فردوسي، خيام، نظامي، سعدي، مولانا و حافظ را فراهم آورده است.8 در انگاشت همة اينان، آدمي به عنوان كارگزار برتر آفريدگار، در اين كرة خاكي، جز شاد زيستن، راه و چاره‌اي ندارد. همين گرايش به شادي است كه لحظه لحظة زندگاني را در چشم اين بزرگان، عزيز و گرانبها كرده است و حتي مي‌توان ابن‌الوقت بودن صوفيه را نيز با همين گرايش توجيه كرد. مي‌توانم بگويم كه شعر فارسي همواره آدمي را از اينكه در گذشته‌ها و آينده‌هاي امور، بيش از حد ضرورت، ژرف شود برحذر مي‌دارد. تأمل در مبدأ و منتهي نبايد مانع از لذت بردن از آناتي باشد كه مي‌گذرانيم. شعر فارسي مي‌گويد: وظيفة اصلي ما پژوهش رازهاي جهان نه كه حصول انطباق با جهان است. شيوة خوشباشي صوفيان نيز در حقيقت، تجلي همين امر است. خواجة شيراز با ادراك اين كليت است كه بي‌پاسخ ماندن پرسش خود را در باب اينكه لاله‌ها، شهيدان خونين كفن كيستند، در‌مي‌پذيرد:

بـا صبا در چـمن لالـه، سـحر مـي‌گـفتم    كه شـهيدان كـهاند اينهمه خونين كفنان؟

گفت: حافظ! من و تو، محرم اين راز نييم     از مـي لـعل حكايت كن و شيرين دهنان9

خواجه، بارها و بارها تعلق خاطر خود به شادي و خوشي را با ما در ميان مي‌گذارد تا آنجا كه مي‌توان در ديوان او، به چشم شادي‌نامه نگريست. در تصور اين سراينده حتي براي درك لذت غم دوست، بايد دلي شاد و اميدوار داشت:

   چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد     مــا به اميد غمت،‌خاطر شادي طلبيم10

   ميل به شاد زيستن، در حافظ چندان ژرف و دامنه‌دار است كه همة مسايل ديگر را تحت‌الشعاع خود قرار داده و همين باعث آمده تا گاهگاهي ظاهر كلام او با باورهاي ديني منافات پيدا كند و كساني را به ستيزه كردن با او برانگيزد.11

يكي از دلانگيزترين غزل‌هاي خواجه، غزلي است كه من آن را سوگ‌نامهی دختر رز مي‌نامم. اين سوگ‌نامه، براي من، نمودار اندرون شاديپرستشاعر است. بسته شدن ميخانه‌هاي شيراز، براي حافظ، مفهومي نمادين دارد، معناي آن درگير شدن حكومت با شادماني است. حافظي كه به ناگزيري گناهكاري آدميزاد وقوف دارد و مي‌داند كه جهانآفرين به خيره، شيطان را در ملك خويش آزاد نگذاشته است، نمي‌تواند به سهلي تحمل كند كه امير مبارزالدين يا هر كس ديگري، ابليس را از شيراز براند. حافظ از تسلط غرايز بر رفتار آدميان خبر دارد و پذيرفته است كه انسان، معجون فرشته و شيطان است و درست همة عظمت و والايي وي درگرو همين تناقض اندروني است. غزل را با هم بخوانيم تا باور كنيم كه خواجه از سر تفنن و يا آهنگ نوآوري در غزلسرايي، اين سوگ‌نامه را نسروده است:

بـــود آيـا كـه در مـيكـده‌هـا بگشايند؟       گـره از كــــار فروبستهی ما بگشايند؟

اگــر از بـهر دل زاهـد خـودبين بـستند       دل قـــويدار كـه از بـهر خدا بگـشايند

بــه صـفاي دل رنـدان صـبوحي زدگان       بـــس در بـسته، به مفتاح دعا بگشايند

نـامــهی تـعزيت دختر رز بـنـويـسيد        تا حريفان هـمه خون از مـژه‌ها بگشايند

گـيسوي چـنگ بـبريد بـه مرگ مي ناب       تـــا همه مغبچگان زلف دوتا بگـشايند

در مـيـخـانه بـبستند، خـدايـا مـپسند       كـــه در خانهی تـزوير و ريـا بگشايند

حافظ اين ‌خرقه ‌كه داري‌ ‌تـو ببينيفردا       كه‌چه‌زنار ز زيـرش به‌ جـفا بگشايند12

علي‌الظاهر حافظ خود به اين امر كه جوهرة اصلي سخن او شادي و اميد است آگاهي دارد كه گفته است:

روان را بــا خـرد درهـم ســرشـتـم         وز او تـخمي كـه حاصل گشت، كـشتم

فـرحـبخشي در ايـن تـركيب پـيداست         كـه مغز شـعر نغـز و جـان اجـزاست

بـيا وز نـكـهـت ايـن طـيــب امـــيـد         مـشـام جــان مـعـطـر ســاز جـاويد13

   هــمين سرشت اميدوار اســت كه زبان وي را مكرردرمكرر بــه ستايش مي،مي‌گشايد. مي در نگاه او نماد همة سرخوشي‌ها و سرمستي‌هايي است كه آدمي را زير آسمان كبود، ارزاني كرده‌اند:

هــزار آفرين بـر مي سرخ باد               كه از روي من رنگ زردي ببرد

بـنازيم دسـتي كـه انگور چيد               مـريزاد پـايي كـه در خم فشرد14

قطعه‌اي كه دربارة گم شدن دختر رز سروده است و به اين بهانه، نشانه‌هاي اين دختررا به دست داده تا يابنده او را به آساني تواند شناخت، نشاندهندة اين است كه شادي براي حافظ امري است سرشتي، نه اكتسابي، او را چنين آفريده‌اند. در پايان اين قطعه از يابنده مي‌خواهد كه اگر گمشدة وي را يافت، يكراست به در سراي او بياورد:

بــر سـر بــازار جـانـبازان مـنادي مـي كنند    

بـشـنويد اي سـاكـنان كـوي رنـدي بـشنويد!

دختر رز،‌چند روزي هست كز ما گـم شده است

رفت تا گيرد سر خود، هان و هان حاضر شويد

جـامـه‌اي دارد ز لـعـل و نـيـمتاجي از حـبـاب

عـقل و دانش بـرد و شد، تا ايمن از وي نغنويد!

هـركـه آن تـلـخم دهد، حـلوا بـها، جانش دهـم

ور بـود پـوشيده و پــنهان بــه دوزخ در رويد

دختري شبگرد،تيز و تلخ و گلرنگ است و مست

گر بيابـيدش بـه سـوي خـانهی حـافـظ بريد[15]

خواجه، اين شادي را نه تنها در اندرون خود، احساس مي‌كند كه حال و هواي طبيعت را نيز مساعد شادخواري و شادكامي آدميان مي‌بيند:

مرغان باغ، قافيه سنج اند و بذله گوي       تا خواجه مي خورد به غزل هاي پهلوي[16]

عليرغم تصور پاره‌اي پژوهندگان، خواجه‌ي شيراز بهيچ‌وجه مخالف شريعت نه كه شاعري است با اعتقادات ديني، پيرو قرآن و شيفتة لطايف اين كتاب آسماني، او اهل ورد نيم شب و درس صبحگاه است. بهيچ‌وجه نمي‌توان با استناد به ظواهر سخن او، به سستي باور وي حكم كرد.[17]

حافظ، مست تماشاي زيبايي‌ها است و به ميانجي اين زيبايي‌ها است كه كليت جمالعالمآراي دوست را دريافت كرده است:

       مي كشيم از قــدح لاله، شرابي موهوم

                              چشم بد دور كه بي مطرب و مي، مدهوشيم[18]

او جهان را قلمرو شادي مي‌داند و كاينات را در كار شادخواري:

   لاله ساغر گير و نرگس مست و بر ما نام فسق

                                             داوري دارم بــسي يــا رب كــه را داور كـنم[19]

پيداست چنين كسي كه شادي را از جنس زيبايي ميشمارد و هر دو را از جلوه‌هاي خداوند مي‌بيند، راهي جــز راه هــماهنگي و همنوايي با عالم نمي‌تواند پيمود. تصوف به طور كلي هيچ نيست جز تشبه صوفي به الله و در مورد حافظ اين مشابهت سه سويه است يعني ميان او و جهان و خدا برقرار است. حافظ، در عينحالي كه خود را در كليت عالم مستحيل مي‌كند، تقرب به خدا مي‌جويد. درنگاه خواجه، راه‌هايي كه مي‌تواند به كمال مطلوب بيانجامد، تنها همين راه‌هاي آزموده نيست چرا كه با توجه به بي‌ثباتي دهر، هركسي خود را با بي‌نهايت راه روياروي خواهد ديد و در نتيجه هيچ راهي را نمي‌توان بر ديگري به طور قطع و يقين ترجيح نهاد:

قــومي بــه جـدوجهد نـهادند وصـل دوست

قــومي دگـــر حـواله بـه تـقـــدير مي كنند

فــي الـجمله اعـتماد مـكن بـر ثـبـات دهــر

كـاين كـارخانه اي اسـت كــه تغيير مي كنند

مي خور كه شيخ و حافظ و مـفتي و محتسب

چــون نــيـك بـنگـري همه تزوير مي كنند[20]

   در همين غزل است كه كوشش همهی جويندگان حقيقت را به كيمياگري مانند مي‌كند و بدين سان آشكارا رسيدن به حقيقت مطلق را از محالات مي‌انگارد:

جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز       بـاطـل درايـن خيال كـه اكسير مي كنند[21]

با اين‌همه يك راه حل ارائه مي‌دهد و آن استحاله به معشوق به ميانجي كيمياي عشق است. البته اين امر خود مستلزم نيستي از خويشتن است و همان عدم شدن كه پيش از آن مولانا جلال‌الدين در آرزوي آن سوخته است. از نظر حافظ براي رسيدن به معشوق، تنها راه، معشوق شدن است:

دســت از مـس وجـود چـو مـردان ره بـشوي    

تــا كـيـمـيـاي عـشـق بــيابـي و زر شــوي

خـواب و خـورت ز مـرتـبهی خـويش دور كرد

آنگه رسي به خويش كه بي‌خواب و خور شوي

گــر نـور عـشق حـق بـه دل و جـانـت اوفـتد

بــاللـّه كــز آفـتـاب فــلـك خــوبـتر شــوي

يــك دم غــريـق بـحر خـدا شـو، گـمان مـبـر

كـز آب هـفـت بـحر بـه يك قـطـره‌تـر شـوي[22]

چنانكه مي‌بينيد اين هم تا ذره‌اي از وجود ما باقي است، شدني نمي‌نمايد. دريغا كه ما همه خود ميان خويش و معشوق حجابيم و تا هستيم از خويش‌مان گريزي نيست.

مشكل اصلي خواجه، همان تضاد دروني خويشتن است. ميان حافظ خستهدل خاموش و حافظ غوغايي افغانگر، گيروداري است كه ريشه در ذاتيت وجودي او دارد. ستيزآميزآلود شعور خودآگاه و شعور ناخودآگاه شاعر است كه زندگاني دروني و بيروني او را سامان مي‌دهد و باعث مي‌آيد تا ما پس از شش هفت قرن، به مدد واژه­هايي كه روزي از ضمير او گذشته‌اند، به اين دوگانگي وقوف حاصل كنيم.

از سويي حكام را ظلمت شب يلدا مي‌داند و از ما، در‌مي­خواهد تا بر در ارباب بي‌مروت دنيا درنگ نكنيم. اما از سوي ديگر خود را ناگزير مي‌بيند كه زبان به ستايش شماري از فرمانروايان ريز و درشت روزگار خود بگشايد. از سويي سالها پيروي مذهب رندان مي‌كند و به فتواي خرد، حرص را به زندان مي‌افكند و ازسويي ديگر مي‌بيند، زيستن در كوچة عقل چندان خرسنديآفرين نيست، ناگزير به عشق روي مي‌آورد و خود را نه تنها از اسارت عقل كه از بند هر دو جهان آزاد مي‌كند و به بندگي عشق گردن مي‌نهد. حتي به ما هشدار مي‌دهد كه به وسوسة خردمندي گوش نسپاريم:

هشدار که گر وسوسهی عقل كني گوش

آدم صفت از روضهی رضوان به درآيي[23]

از سويي حافظ كلام­الله است و به شريعت مقدس اسلام پايبند و از سوي ديگر آداب طريقت را مراعات مي­كند.

ابعاد اين دوگانگي دروني رنگارنگ است و ما بر سر آن نيستيم كه همه را شمار كنيم تنها مي­خواهيم بگوييم كه اين دوگانگي­ها، مادام كه در بستر اندرون است، نه براي او و نه براي ديگري مشكل ايجاد نمي­كند. اما، چون نماي بيروني پيدا كرد، از پندار گذشت و به گفتار و سپس كردار راه يافت، دشواري ايجاد مي‌كند، عوام­الناس را بر آدمي مي­شوراند، خواص را نسبت به وي بدبين مي­كند و هر گروه و طايفه، در قياس با خويشتن او را به­گونه­اي خواهند ديد و به­گونه­اي بــا وي دادوستد خـواهند كرد. حافظ، در زمانه­اي زيسته است كه در آن از    آزادي‌هاي فردي و اجتماعي به صورتي كه امروز مي­شناسيم، خبري نبوده است،        روشنانديشان ناگزير بوده­اند، براي حفظ موجوديت خود، به­گونه­اي عمل كنند كه دشمني شديد نهادهاي دين و دنيا را برنينگيزند. همين تنگناي بزرگ است كه آنان را در بسياري از موارد به ضد و نقيض­گويي واداركرده است. چونين است كه حافظ در عين حال كه از بازگفت هيچيك از رازهاي دل شيداي خود بازنايستاده، هرگز نتوانسته است، با مخاطبان خود، بي­پرده سخن بگويد:

مـحـرم راز دل شـيداي خــود         كس نمي­بينم ز خاص و عام را

يكي از دلايلي كه مردم حافظ را لسان­الغيب دانسته­اند، و با ديوان او تفأل مي‌زنند، همين در پرده سخن گفتن­ها و محرم نداشتن­ها است. حافظ واقعاً به زبان راز سخن مي­گويد و اين ابهام جا خوش كرده در سخن اوست كه احكام ضد و نقيض انديشه­هاي او را حتي براي عوام يكسونگر در پذيرفتني كرده است:

مـن ايـن حروف نوشتم چنانكه غير ندانست

تو هم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني[24]

همين دوگانگي اندروني است كه در شعر او به صورت تناقض­گويي نمود يافته و زندگي عملي وي را ناگزير به نفاق آلوده است. درد بزرگ خواجه همين ناگزيري منافقانه زيستن است، به ويژه اگر در نظر آوريم كه نفاق عمده­ترين ايرادي است كه بر خواص روزگار خود از جمله صوفيان و شريعتمداران مي­گيرد، در خواهيم يافت رنجي كه از بابت ناگزيري منافق بودن خويش مي­برد تا چه پايه است.

خواجه نسبت به نفاق تحميل شده از سوي اجتماع بر خويشتن بيش از نفاق ديگران در عذاب است، چرا كه شيد و زرق و تزوير و لاف، مطلوب طبيعت صافي وي نيست. اگر مي­بينيم مصاحبت بي­پيرايه ولي شادخوارانه با دو تن از ياران زيرك خويش را با دنيا و آخرت عوض نمي­كند[25]، از آنروست كه چنين مصاحبتي مستلزم رياكاري و دورويي نيست. اصلاً حافظ طريق رندي و عشق را براي رهايي از نفاق دروني خويش اختيار كرده است:

نــفاق و زرق نبخشد صفاي دل، حافظ!         طريق رندي و عشق اختيار خواهم كرد[26]

ÿ                       ÿ

در خـرقه از اين بيش منافق نتوان بود         بـنياد از ايــن، شيوه ی رندانه نهاديم[27]

اما اختيار شيوة عشق و رندي تنها تا حدي مي­تواند، خرسندي دروني وي را تأمين كند، چرا كه اين شيوه مفهوم همگان نيست و همه جا قابليت اجرا ندارد. چنين است باز از او مي­شنويم كه از بابت نفاق دروني خويش در رنج است:

دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم           به آنكه بر در مـيخانه بـركشم علمي[28]

حتي از بابت اينكه زندگي منافقانه، كار دست او بدهد، هراسان است و از خدا مي­خواهد، عيب او را از ديدة بدبين بپوشاند:

ديـدهی بـدبين بـپوشان اي كـريم عـيب پوش

زيــن دلـيـريها كـه مـن در كنج خـلوت مي­كنم

حـافـظم در مـجلسي، دردي كـشم در مـحـفـلي

بنگر اين شوخي كه چون با خلق صنعت مي­كنم[29]

حتي به خود سوگند مي­دهد كه از زندگي منافقانه دست بردارد اما از مطالعة ديوان او چنين پيدا است كه هرگز بدين كار توفيق نيافته است. چرا كه ريشه­هاي نفاق، در عين حال، در بيرون از وجود او، در سامان اجتماعي بوده كه در آن مي‌زيسته است:

حافظ به حق قرآن كز شيد و زرق باز آي!

باشد كه گوي عيشي در اين جهان توان زد[30]

خواجه به همان رند غريب عاشقي مي­ماند كه نه در ميخانه او را پذيرفتارند نه در مسجد و در جستجوي راهي ميان مسجد و ميخانه است. تقريباً مي­توان گفت: تا حد زيادي هم اين راه ميانه را كه همان راه رندي است يافته است.

از بابت همين نفاق ناگزير است كه با آنكه او را همواره مستظهر به رحمت پروردگار مي­بينيم، گاهگاهي اظهار نوميدي مي­كند. شدت اين نفاق ناگزير تا بدانجاست كه با همة گردن فرازي در قبال حاكمان زمانه، به خود تلقين مي­كند كه مي­تواند شاعر درباري موفقي از كار درآيد:

تـو در فـقـر نـداني زدن، از دسـت مــده

مـسند خـواجگي و مـجلس تــورانشاهي

حـافظ خـام طمع! شرمي از اين قصه بدار

عملت چيست كه فردوس برين مي­خواهي؟[31]

حتي گاهي عزم مي­كند تا اگر دربار پذيراي وي است، دست از سلطنت فقر بكشد و به نفاق خود پايان دهد:

حافظ! گرت به مجلس او راه مي­دهند       مي نوش و ترك زرق بـراي خدا بگو[32]

وجود ابيات متعدد در غزل­ها و قصيده­ها در مدح فرمانروايان و اشاره به اينكه، از دربار مقرري مي­گرفته، حاكي از آن است كه ناگزير براي رهايي از نفاق دروني هم كه شده، پاره­اي از سال­هاي عمر را از آرمان بزرگ خود كه آزادي از هرچه پذيراي رنگ تعلق است, چشم پوشيده و كارش به سازش با زورمندان روزگار كشيده است.

بي­گمان در چنين سـال­هايي است كه قــبول درباريان را كيميايمـسسـخن خويش به شمار مي­آورده است:

چو زر عزيز وجود است نظم من آري         قبول دولتيـان كيـمياي ايـن مس شد[33]

بي­گمان اعتراف خواجه به نفاق خويشتن، احساس گناه او را تخفيف مي­دهد و از عذاب وجدان وي مي­كاهد. در ديوان او اين­گونه اعترافات فراوان است و منحصر به يكي دو بار نيست:

گـفـتي: از حـافظ مـا، بـوي ريا مـي­آيد        آفرين بر نفست باد كه خوش بردي بوي

ÿ                       ÿ

اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مي­گفت

بــر در مـيكـده­اي بـا دف و نــي تـرسايي:

گـر مسـلماني از ايـن اسـت كــه حافظ دارد

آه اگــر از پــس امــروز بــود فـــردايـي!

ÿ                       ÿ

مي صوفي افكن، كجا مي­فروشند           كـه در تـابم از دست زهد ريايي

ÿ                       ÿ

بيا ساقي آن بـاده ی لعل صاف بده،         تـا كــي ايـن شيد و تـزوير و لاف؟

ز تــسبيح و خـرقـه، مـلولم مـدام           بـه مـي رهن كـن هر دو را والسلام

ÿ                      ÿ

گاهگاهي هم از عشق و رندي و نظربازي خود به مثابة فضيلت و هنر خويش ياد مي­كند كه تأثير مثبت اين دست از تلقينات بر روان او انكارناپذير است:

عاشق و رند و نظربازم و مي­گويم فاش         تـا بداني كـه بــه چندين هنر آراسته­ام

ÿ                      ÿ

عـاشق ورنـدم و ميـخواره به آواز بلند       وين همه منصب از آن حور پريوش دارم

ÿ                         ÿ

تحصيل عشق و رندي آسان نمود اول         جانم بسوخت آخر در كسب آن فضايل

ÿ                         ÿ

گذشته از اعتراف به گناه خود و فضيلت قلمداد كردن عيب­هاي خويش، عوامل ديگري موجب كاهش عذاب وجدان او از بابت نفاق دروني­اند كه اهمّ آنها اقتضاي اجتماعي است. حافظ مي­گويد: در اين زمانة خونريز، تنها راه، عزلت اختيار كردن و در گوشة انزواي خويش، خوش گذراندن است:

در آسـتـيـن مــرقــع پـيـالـه پنـهان كـن!

كه همچو چشم صراحي، زمانه خونريز است

نبودن يار همدل و همراز كه آدمي با وي بي­هيچ پرده و سرپوشي به يگانگي دل و دماغ تواند رسيد نيز از عواملي است كه منافقانه زيستن را توجيه مي­كند. مي­دانيد كه حافظ، اين نقصان را چندان در روزگار خود به كمال ديده است كه به فكر ساختن عالم و آدمي نو، افتاده است:

   در اين زمانه، رفيقي كه خالي از خلل است

صراحي مـي نـاب و سفـينهی غـزل است

از اين عوامل عمده­تر، اين است كه حافظ، نفاق را در روزگار خود، شايع مي‌بيند. از خواص: قاضي، شيخ، مفتي و... گرفته، تا عوام: صوفي، شحنه، محتسب و... همه نفاق مي­ورزند، چندان كه گويي، با سلامت درون زندگاني كردن، موافق طبع اجتماع نيست. چنين است كه حافظ، ضمن انتقاد از نفاق ديگران، غير مستقيم، به توجيه نفاق خويش مي­پردازد:

اي دل بيا كه مـا بـه پـناه خـدا رويم             ز آنچه آستين كوته و دست دراز كرد

ÿ                        ÿ

     نه به هفت آب كه رنگش به صد آتش نرود

   آنـچـه بـا خـرقـهی زاهـد مي انگوري كرد

ÿ                       ÿ

نقد صوفي نه همه صافي بي­غش باشد       اي بـسا خرقه كـه مستوجب آتش باشد

ÿ                       ÿ

     پير گلرنگ من، اندر حق ازرق پوشان           رخصـت خـبث نداد ارنه حكايتها بود

ÿ                       ÿ

كجاست صوفي دجّال فعل ملحد شكل؟           بگو بـسوز كـه مهدي دين پـناه رسيد

ÿ                       ÿ

صوفي شهر بين كه چون لقمهی شبهه مي­خورد!

پـاردمـش دراز بـاد ايـن حـيوان خـوش عـلف!

ÿ                       ÿ

ز كوي ميكده، دوشش به دوش مي­بردند       امام شهر كه سجاده مـي­كشيد بـه دوش

ÿ                       ÿ

     احوال شيخ و قاضي و شرب­اليهـودشـان  

كردم سئوال صـبحـدم از پـير مي فروش

     گفتا: نه گفتني است سخن، گـرچه محرمي!

در كش زبـان و پـرده نگهدار و مي بنوش

ÿ                       ÿ

نــقدها را بـود آيـا كه عياري گيرند          تا همه صومعه­داران پي كاري گيرند؟

ÿ                       ÿ

     واعظ ما بوي حق نشنيد، بشنو كاين سخن

در حضورش نيز مي­گويم نـه غيبت مي­كنم

ÿ                   ÿ

اين تقوي­ام تمام كه با شاهدان شهر             ناز و كرشمه بـر سر مـنبر نمي­كنم

ÿ                       ÿ

نشان اهل خدا عاشقي است با خوددار         كه در مشايخ شهر اين نشان نمي­بينم

ÿ                       ÿ

در اين صوفيوشان دردي نـديـدم           كـه صـافي بـاد عيـش دردنـوشان

ÿ                       ÿ

نـمي­بـينم نـشاط عـيـش در كــس              نــه درمــان دلــي، نـه درد ديـنـي

درونـهـا تـيره شـد باشد كه از غيب             چـراغـي بـر كـنـد، خـلـوت­نشـيني

ÿ                       ÿ

فقيه مدرسه، دي مست بود و فتوي داد         كه مي حرام ولي بـه ز مال اوقاف است

ÿ                       ÿ

حافظا مي‌خور و رندي‌كن و خوش‌باش ولي

دام تــزويـر مــكن چـون دگــران قــرآن را

ÿ                       ÿ

در قصيده­اياز تلخ­ترين رازهاي روزگار خويش پرده برميدارد و براي آنكه ما را در راستي سخن او گماني بر جاي نماند، ضمن اعتراف به گناهكاري خويش، به خاك پاي صبوحيكشان، سوگند ياد مي‌كند:

به خاك پاي صبوحيكشان كه تا من مست

ســتـاده بـر در مـيـخانه‌ام بـه دربـانـي

بـه هـيچ زاهـد ظــاهرپـرست نــگذشتم

كـه زيـر خـرقه، نـه زنـار داشـت پنهاني[34]

به راستي در چنين شرايطي، از شاعري باريكبين و گربز چون حافظ چگونه مي‌توان توقع داشت، خود را در يك مجموعة انديشگي، بي‌كموكاست زنداني كند؟ اما آنچه حافظ را به عنوان يك انسان برتر در نگاه ما جلوه مي‌دهد اين است كه، ديدن فساد همگاني روزگار در او بدبيني ريشه‌داري به وجود نمي‌آورد به عكس وي را مصمم مي‌كند تا درمقابل چنين زمانه‌اي بايستد و انديشة آفرينش روزي نو و روزگاري نو با روزگارياني نو را به عنوان طرحي نو در ميان اندازد:

آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست     عالمي ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمي[35]

ÿ                       ÿ

بيا تـا گل برافشانيم و مي در سـاغر اندازيم

     فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم[36]

جالب توجه اينجا است كه سر آن دارد تا سرمستانه و شورانگيز نظام كهنهی كيهان را بر هم زند و خروش شادماني خود را از فراز گنبد مينا به گوش همهی ذرات جهان برساند:

چـرخ بـرهـم زنـم ار غـير مرادم باشد      من نه آنم كه زبوني كشم از جور فلك[37]

                               ÿ                       ÿ

خورده ام تير فلك، باده بده تا سرمست       عـقده در بند كـمر تركـش جوزا فكنم

جرعة جام بر اين تـخـت روان افـشـانم       غـلغـل چـنـگ در ايـن گنبد مينا فكنم[38]

در ساقي‌نامه، خواجه را مي‌بينيم كه آهنگ بههمبرزدن دام اين گرگ پير را دارد. اگر چه سخن او لافي از سر مستي باشد باز هم در ما شوري برتواند انگيخت:

بـيا ســاقي آن آب انـديـشه سوز       كه گر شير نوشد، شود بيشه سوز

بــده تــا شـوم بـر فلك شير گـير       بـه هـم بـر زنـم دام اين گـرگ پير[39]

خواجه، شورش خود را از دنيا به آخرت نيز مي‌كشاند و همان‌گونه كه چرخ برهمزند ار غير مرادش باشد، بــر سر آن است تـا در جهان ديگر، به بهشتبرين دستبرد بزند و زيبارويان نر و مادة بهشتي را از آن خويش كند:

فردا اگرنهروضهیرضوان به ما دهند         غلمان ز روضه، حورزجنتبهدركشيم[40]

هر چند اندكي پس از اين متوجه اندازهی توانايي بشري خود مي‌شود و اين بلندپروازيها را حد خود نمي‌شمارد:

حافظ! نـه حـد ماست چنين لافها زدن       پاي از گليم خويش چرا بيشتر كشيم[41]

مي‌بينيد، ميان دلخواه حافظ و واقعيت چقدر فاصله است! خواجه، مردي است سركش و سرافراز، عاصي و گردنكش كه چون حسينبنمنصورحلاج، بر دنيا شوريده است و بيم آن مي‌رود كه قيامت را نيز بر هم زند.[42]

حافظي كه عاشق يكرنگي و صفاي باطن است و در جستجوي همين صفاي باطن به اين در و آن در مي‌زند، شاعر پاكدلي كه تابناكي گوهر را با پاكي هنر توأمان كرده است. سراينده‌اي كه به ميانجي ادراك حقيقت عشق، توانسته است خود را از جنگ و جدل‌هاي روزمره تا حد زيادي برهاند و با خويشتن خويش و جهان پيرامون به آشتي برسد, انديشمندي كه اهل مدارا با دشمن است، بي‌گمان وقتي آزمون‌هاي زندگي را موافق ميل قلبي خود نمي‌بيند و ناگزير از وفق دادن خود با آنها است چگونه ممكن است از تشويش رسته باشد؟ آن هم كسي كه به حق شيفته‌ي يكرنگي است و فرياد مي‌زند:

رنـگ تــزويـر پـيش مـا نبود                 شير سرخيم و افعي سـيـهيـم[43]

ÿ                       ÿ

غـلام هـمت دردي كــشان يـكـرنـگـم        نه آن گروه كه ازرق لباس و دل سيهند[44]

اما باز مي‌گرديم به سرآغاز سخن خويش كه حافظ مبشر شادي و سرزندگي است. از آنچه گذشت چنين مستفاد مي‌شود آن شادي كه خواجه تبليغ مي‌كند، در عين حال با آنچه شاعران شادخواري چون منوچهري از اين مفهوم خواسته‌اند، متفاوت است. آنجا به حكم موافقت با طبيعت و وجدان طبع آدمي مطلوبيت دارد و اينجا ميل به سرمستي و انبساط، دنبالة انديشناكي حاصل از انديشمندي است. حافظ در عيش و مستي مي‌كوشد چرا كه مي‌بيند، دانايي افق ديد وي را آنچنان كه بايد روشن نمي‌كند كه سايه روشن حاصل‌، تشويش درون را باعث مي‌آيد و حاصل اين تشويش هراسي گنگ و بيان ناشدني است كه تنها به ميانجي شاد زيستن، مي‌توان تا حدودي از شدت آن كاست.

حافظ در عين اندهگيني شادمانه است:

بــا دل خـونين لـب خـندان بـياور همچو جام

ني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندر خروش[45]

ÿ                       ÿ

زيـن دايـرة مـينا خـونين جـگـرم، مـي ده

تـا حـل كـنم ايـن مشكـل، در ساغر مينايي[46]

ÿ                       ÿ

اين تقابل ميان غم و شادي در اندرون است كه هم شادي وي را از سطح نازل خوشدلي‌هاي عاميانه فراتر مي‌آورد و هم اندوه او را گساردني‌تر مي‌كند. از ما مي‌خواهد كه همواره متوجه اين دوگانگي سامانبخش در كار او باشيم:

چون لاله مي مبين و قدح در ميان كار         اين داغ بين كه بر دل خونين نهادهايم[47]

آري، تنها به مدد شادي است كه مي‌توان غم را از پاي درآورد:

   مباش بي مي ومطرب كه زير طاق سپهر

بـدين تــرانه غــم از دل بدر تواني كرد[48]

ÿ                       ÿ

   سلطان غــم هر آن چـه تواند بـگـو بكن

من بُردهام به بـاده فـروشان پـناه از او[49]

ÿ                       ÿ

بـيـا كـه وضع جهان را چنانكـه من ديدم

                                   گـر امـتحان بكـني، مـي خوري و غم نخوري[50]

ÿ                       ÿ

جــايي كه تخت و مسند جم مي رود به باد

گر غم خوريم خوش نبود به كه مي خوريم[51]

ÿ                      ÿ

اگــر غـم لشكر انـگيزد كه خون عاشقان ريزد

من و ساقي به هم سازيم و بنيادش براندازيم[52]

ÿ                         ÿ

خواهم شدن به ميكده، گريان و دادخواه     كز دست غم خلاص مـن آنجا مـگر شود[53]

ÿ                       ÿ

چل سال رنج و غصه كشيديم و عاقبت         تدبير ما به دست شـراب دو سـاله بود[54]

ÿ                       ÿ

غم زمانه كـه هـيچش كران نمي‌بينم         دواش جز مي چون ارغوان نمي‌بينم

به ترك خدمت پير مغان نخواهم گفت       چرا كه مصلحت خود در آن نمـي‌بينم[55]

ÿ                       ÿ

غـم كـهن بـه مـي سـالـخورده دفــع كنيد

كه تخم خوشدلي اين است، پير دهقان گفت[56]

و بالاخره هشدار او به ما اين است كه اگر مي‌توانيم يكايك اكنون‌هايمان را شادمانه سپري كنيم و بدانيم كه هيچ چيزي ازوقتخوش گرانبهاتر نيست:

دمي با غم به سربردن، جهان يكسر نمي ارزد

بـه مـي بفروش دلق ما كز اين بهتر نمي ارزد.[57]

ÿ                       ÿ

غـم دنـياي دنـي، چند خـوري، باده بخور

                                               حيـف باشد دل دانـا كـه مشـوش بـاشـد[58]

   به باور حافظ، جهان، ما را به شادزيستن فرامي‌خواند، او با تأمل در پديدارهاي جزيي جهان به اين حقيقت كلي پي برده است:

چنگ خميده قامت، مي خواندت به عشرت

بشنو كه پند پيران، هـيچت زيـان نـدارد[59]

ÿ                       ÿ

چو گل گر خرده اي داري، خدا را صرف عشرت كن

كـــه قــارون را غـلط‌ها داد ســوداي زرانـدوزي

سخن در پرده مي گويم، چو گل از غنچه بيرون آي

كـه بيش از پنج روزي نيست حـكم مـيرنوروزي[60]

   آنچه شكنجهی‌رواني حافظ راازبابتنفاق دروني خويش تخفيف مي‌دهد، نخست اعتقاد به اين امر است كه هيچ كاري از او سر نمي‌تواند زد الا آنكه پيشاپيش خداوند به آن خرسندي داده است. البته بايد بدانيم كه خواجه در عين پذيرش اين نكته، هر كسي را دروگر كشتة خويش مي‌داند و به اصل مكافات طبيعي نيز باور دارد:

دهقان سـالخورده چه خـوش گـفت بـا پسر

كاي نـور چـشم مـن بـجـز از كشته ندروي[61]

ÿ                       ÿ

مزرع سـبز فــلك ديـدم و داس مـه نـو           يادم از كشتهی خويش آمد و هنگام درو[62]

اما حقيقت اين است كه اين سكه را نيز دوروست و آزادي آدميزاد در گرو جبر كلي حاكم برجهان است. حافظ بي‌گمان مي‌دانسته است كه سرنوشت حتي اگر همه اختيار باشد باز جز عمل كردن به فرمان سرشت نيست. خواجه مي‌داند كه در عين رستگي از بند هرچه رنگ تعلق مي‌پذيرد، با ذره ذره‌ي وجود مادي    ومعنويخويشبهكليتكيهان باز بسته است. او حتي سرايندگي خود را فرمانبرداري از فرمانرواي سرشت خويش مي‌بيند:

بـارهـا گـفـته ام و بـار دگـر مـي گويـم         كه من دلشده اين ره نه به خود مي پويم

در پـس آيـنـه، طـوطي صفتم داشته اند         آنچه اسـتاد ازل گـفـت بـگـو، مـي‌گـويم

مـن اگـر خـارم اگر گل، چمنآرايـي هست       كـه از آن دست كـه مي‌پروردم، مـي‌رويم[63]

حافظ، در تمام پديدارها حضور جهانآفرين را درمي‌يابد و مي‌داند كه آدميزاد با همهی دانايي‌هايش، كارگزار سر بر خط فرماني بيش نمي‌تواند بود:

گر رنج پيشت آيد و گر راحت اي حكيم           نسبت مكـن بـه غـير كـه اينها خـدا كند

در كارخانه اي كه ره عقل و فضل نيست           فـهـم ضعيـف راي فـضولي چـرا كـند؟[64]

ÿ                       ÿ

عاشقان را بر سر خود حكـم نيست           هر چه فرمان تــو بـاشد، آن كـنند[65]

ÿ                       ÿ

حافظ، مـكـن مـلامـت رنـدان كه در ازل     مـا را خـدا ز زهـد ريـا بـي‌نياز كرد[66]

ÿ                       ÿ

جام مي و خون دل، هر يك به كسي دادند

در دايـرهی قـسمت اوضـاع چـنين باشد

دركـار گـلاب و گـل حـكم ازلـي ايـن بود

كـآن شاهد‌بازاري وين پـرده‌نشين باشد[67]

ÿ                       ÿ

مــرا روز ازل كـــاري بـجـز رنـدي نـفـرمـودنـد  

هر آن قسمت كه آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد[68]

ÿ                       ÿ

گـنـاه اگـرچـه نـبـود اخـتيار ما حافظ

تو در‌طريق ادب باش و گو گناه من است[69]

ÿ                       ÿ

آنچه سعي است من اندر طلبش بنمايم         آنـقدر هست كه تغيير قضا نتوان كرد[70]

ÿ                       ÿ

سـاقيا! جـام مـيم ده كـه نــگارندة غيب         نيست معلوم كـه در پردة اسرار چه كرد!

آن كــه پُـر نـقش زد ايـن دايـرة مينايي         كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد![71]

ÿ                       ÿ

در ازل هر كاو به فيض دولت ارزاني بود

                                                         تـا ابـد جـام مـرادش هـمـدم جـاني بود[72]

ÿ                      ÿ

به سعي خود نتوان برد پي به گوهر مقصود

                                                       خـيـال بـاشد كـاين كـار بـي حـوالـه برآيد[73]

ÿ                       ÿ

بـر آن سـرم كـه ننوشم مي و گنه نـكنم       اگـر مــوافـق تـدبـير مـن شـود تـقـدير

چـو قـسمت ازلي بـي حـضور مـا كردند       گر اندكي نه به وفق رضاست خرده مگير[74]

ÿ                       ÿ

عـيـبم مـكن بـه رنـدي و بـدنـامي اي حـكيم           كــايـن بــود ســرنـوشت ز ديــوان قسمتم

مي خور كه عاشقي نه به كسب است و اختيار             ايــن مـوهـبت رسـيد ز مــيـراث فــطـرتـم[75]

ÿ                       ÿ

نقش مستوري و مستي نه به دست من و توست

آنـچـه سـلـطـان ازل گـــفـت بـكـن، آن كـردم[76]

ÿ                       ÿ

قـسـمت حـوالـتم بـه خـرابـات مـي كند         هر چند كاين چنين شدم و آن چنان شدم[77]

ÿ                       ÿ

برو اي ناصح و بر دردكشان خرده مگير         كارفرماي قدر مي كند اين، مـن چـه كـنم[78]

ÿ                       ÿ

نـيست امـيد صـلاحي ز فـساد حـافظ         چونكه تقدير چنين است چه تدبير كنم[79]

ÿ                       ÿ

سلطان ازل، گنج غم عشق به ما داد            تا روي در اين منزل ويرانه نهاديـم[80]

ÿ                       ÿ

مـكن به چشم حقارت نگاه در من مست             كه نيست معصيت و زهد بي مشيت او

مدام خرقة حـافظ به باده در گـرو است             مـگر ز خـاك خـرابات بـود فـطـرت او[81]

ÿ                      ÿ

آيين تـقوي، مـا نـيز دانـيم               ليكن چه چاره بـا بخت گمراه[82]

ÿ                       ÿ

فيض ازل به زوروزر ار آمدي به دست             آب خــضر نـصـيبهی اسـكندر آمـدي[83]

ÿ                       ÿ

بد رندان مگو اي شيخ و هشدار              كه بـا حـكم خـدايي كـينه داري[84]

ÿ                       ÿ

گـرچـه رنـدي و خرابي گنه ماست ولي             عاشقي گفت كه تو بنده بر آن مي داري[85]

ÿ                       ÿ

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم             اينم از عـهد ازل حــاصل فـرجام افتاد[86]

ÿ                       ÿ

آنــچه او ريـخت بـه پـيمانة ما نوشيديم           اگر از خمر بهشت است و گر از بادة مست[87]

ÿ                       ÿ

تا ز ميخانه و مي نامونشان خواهد بود             سـر مـا خـاك در پـيرمـغان خواهد بود

حلقهی پـير مغان از ازلم در گوش است             بـرهمانيم كـه بوديم و همان خواهد بود[88]

ÿ                       ÿ

نبود چنگ وربابونبيدو عود كه بود          گـل وجـود مـن آغشتة گلاب و نبيد[89]

ÿ                       ÿ

مـكن حافظ از جـور دوران شـكـايت         چه دانـي تــو اي بنده، حكم خدايي؟[90]

ÿ                       ÿ

در دايـرهی قـسمت مـا نـقـطهی تـسلـيميم           لطف آنچه تو انديشي، حكم آنچه تو فرمايي[91]

زيربناي اعتقادي حافظ اين است كه جهانآفرين آدمي را نه به آهنگ فرشتگي كردن يا شيطنت ورزيدن به تنهايي آفريده است كه چنانش تركيب كرده است كه همواره ميان اين دو قطب در نوسان باشد. اگر خداي را گناهكاري آدميان بايسته نمي‌نمود، بيگمان سخن فرشتگان راكه پيش از خلق انسان به او فسادكاري و خونريزي وي را خاطرنشان كردند، مي‌پذيرفت و به جعل جانشين براي خويشتن نمي‌پرداخت. چنين است كه خواجه را پيوسته در، دگرگوني از حالي به حالي ديگر مي‌بينيم. گناه و توبه، براي او كفه‌هاي يك ترازوي‌اند كه سنگ و كالاي پاداش و پادافراه او را با هم مي‌سنجند:

به عزم توبه، سحر گفتم استخاره كنم          بهار توبه شكن مي رسد، چه چاره كنم

سخن درســت بـگويم نمي توانم ديـد        كه مي خورند حريفان و من نظاره كنم![92]     طبيعت او را به هماهنگي با خويش فرا مي‌خواند. بهار فصل شادي زميناست وبناگزير، آدميزاد را نيز چون ديگر نوباوگان خاك، راهي جز شادي و خوشگذراني نيست:

چون صبا مجموعة گل را به آب لطف شست         كـج دلـم خـوان گر نظر بر صفحة دفتر كنم[93]

اصلاً گناه، نشان آدمي است، حتي نخستين انسان كه آدم صفي است از برق عصيان ايمن نبوده است:

جايي كه برق عصيان بر آدم صفي زد           مـا را چـگونه زيـبد، دعـوي بيگناهي[94]

طبيعت آدمي را به شكستن قوانين فرا مي‌خواند و توبه، قانوني است كه خود براي خود مي‌گذاريم و بيش از همة قانون‌هاي ديگر درهم مي‌شكند:

خـنـدهی جـام مـي و زلـف گره گير نــار           اي بسا توبه كه چون توبة حافظ بشكست[95]

خواجه چوني حال و روز طبيعت را در چگونگي حال و روز آدمي مؤثر مي‌بيند:

نـگويمت كـه هـمه ساله مي پرستي كن           سه ماه مي خور و نه ماه پارسا ميباش[96]

ÿ                       ÿ

رسـيد مـژده كـه آمـد بـهار و سبزه دميد       وظيفه گر برسد، مصرفش گل است و نبيد

بـهـار مـيگـذرد، دادگــسـتـرا! دريـــاب!         كـه رفت موسم و حافظ، هنوز مي نچشيد؟[97]

ÿ                      ÿ

ابــر آزاري بــرآمـد، بـــاد نــوروزي وزيــد

وجه مي ميخواهم و مطرب، كه ميگويد رسيد؟

قـحط جـود است آبروي خود نمي بايد فروخت

بــاده و گـل از بـهاي خـرقه مـيبـايد خـريـد[98]

ÿ                       ÿ

حـاشـا كـه مـن به موسم گل، ترك مي كنم               مــن لاف عـقـل مـيزنـم ايــن كار كي كنم[99]

نوبهار است در آن كـوش كه خوشدل باشي              كــه بسي گل بدمد بـاز و تــو در گل باشي

من نگويم كه كنون با كه نـشين و چه بنوش             كـه تـو خـود داني اگـر زيرك و عاقل باشي[100]

حتي ميان ساعت‌هاي شب و روز با هم فرق مي‌گذارد،‌ روز را مناسب براي هنر ورزيدن، كاركردن و امور جاري زندگاني را به انجام رساندن مي‌داند و شب را در خور شاد زيستن:

روز در كسب هنر كوش كه مي خوردن روز           دل چــون آيــنـه در زنـــگ ظـلام انـدازد

آنزمان وقت مي صبح فروغ اسـت كـه شب            گــرد خـــرگــاه افـق، پـردة شـام انـدازد[101]

اصلاً خواجه گاهي با حال و هواي پاره‌هاي شبانهروز تفأل مي‌زند و پديدارهاي طبيعي را نماد پديدارهاي فردي و اجتماعي مي‌گيرد:

گوييا خواهد گشود از دولتم كاريكه دوش       من همي كـردم دعا و صبح صادق مي دميد

بـا لبي و صـد هزاران خـنده آمد گل به باغ         از كـريمي گـوييا در گـوشه اي بويي شنيد[102]

آنچه براي خواجه گناه آدميزاد را توجيه مي‌كند، اميد و اعتمادي است كه به لطف بي‌پايان خداوند دارد. به باور حافظ، به هيچ دليلي نمي‌توان،‌ قاطعانه، وضع آيندة كسي را پيش‌بيني كرد. نه گناه مي‌تواند موجب خسران اخروي باشد و نه صواب سعادت عقبايي را سبب تواند شد. جهانآفرين تواناي بي‌چونوچرا است و هر چه با بندگان خويش كند، كسي را با او گيروداري نخواهد بود:

سري دارم چو حافظ مست، ليكن              بـه لـطـف آن سـري امـيـدوارم[103]

ÿ                      ÿ

دارم ا ز لطف ازل جنت فردوس طلب         گـر چـه درباني ميخانه فراوان كردم[104]

ÿ                       ÿ

دوشـم نـويد داد عـنايت كـه حـافظا!         بازآ كه من به عفو گناهت ضمان شدم[105]

ÿ                       ÿ

هـست اميدم عليرغم عدو، روز جزا             فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم[106]

ÿ                       ÿ

از نامـهی سياه نـترسم كـه روز حـشر           با فيض لطف او صد از اين نامه طي كنم[107]

ÿ                       ÿ

مي خور به بانگ چنگ و مخور غصه، ور كسي

گـويد تـو را كـه بـاده مـخور، گـو: هـوالغفور[108]

ÿ                       ÿ

چون حسن عاقبت نه به رندي و عاشقي است

آن بـه كـه كـار خـود بـه عـنايت رهـا كـنند[109]

ÿ                       ÿ

بـهشت اگـر چـه نه جاي گناهكاران است           بـيار بـاده كه مـستظـهرم بـه هـمـت او

بيا كه دوش به مستي سروش عالم غيب           نـويـد داد كـه عـام است فيض رحمت او[110]

ÿ                       ÿ

حافظ! طمع مـبر ز عنايت كه عاقبت           آتـش زنـد به خرمن غم، دود آه تو[111]

ÿ                       ÿ

چو پير سالك عشقت به مي حواله كند         بـنـوش و مـنتظر رحمت خدا مي باش[112]

ÿ                      ÿ

فردا شراب كوثر و حور از براي ماست          و امـروز نـيز ساقي مه روي و جام مي[113]

ÿ                       ÿ

هان مشو نوميد چون واقف نه اي از سرّ غيب

بـاشد انـدر پـرده بـازيهاي پـنهان غم مخور[114]

ÿ                       ÿ

مي ده كه گر چه گشتم نامه سياه عالم           نـوميد كـي توان بـود از لطف لايزالي[115]

ÿ                       ÿ

نصيب ما است بهشت اي خداشناس! برو         كـه مـسـتـحق كـرامـت گـنـاهـكـارانند[116]

البته اين اميد، اميد مابعدالطبيعي صرف نيست و خوب كه در سروده‌هاي حافظ باريك شويم، آن را متكي به روندهاي واقعي طبيعت مي‌بينيم. جهاني كه در پي هر زمستاني، بهاري مي‌آورد، دمبهدم در كار رستاخيزي مستمر است، هراس آدمي را زائل تواند كرد:

بـلبل عاشق تو عمر خواه و گر نه             باغ شود سبز و سرخ گل به برآيد[117]

اصلاً نعمت‌هاي اين جهاني را با نعمت‌هاي اخروي هم‌پيوند مي‌بيند و زيبايي‌هاي زندگي را با بهشت برين قياس مي‌كند. حتي با تمتع بردن از اين زيبايي‌ها خود را از نعيم آخرت مستغني مي‌پندارد:

من كه امروزم بهشت نقد حاصل مي شود           وعـدهی فـرداي واعـظ را چـرا باور كنم[118]

حافظ به بهشت بهاي چنداني نمي‌دهد و جهانآفرين را نه به اميد پاداش اخروي، مي‌پرستد كه وي را ذاتي پرستيدني شناخته است. حتي به مخاطب سخن خود مي‌گويد: اگر طالب بهشت هستي مي‌تواني همين جا براي خويش بهشتي تدارك ببيني:

گر از آن آدمياني كه بهشتت هوس است               عـيش بـا آدمـئي چـند پـريـزاده كـني[119]

او، حتي خوشي­ها و زيبايي­هاي طبيعت را عين خوشي­ها و زيبايي­هاي بهشت مي­شمارد:

مـعـنـاي آب زنــدگـي و روضـهی ارم         جز طرف جويبار و مي خوشگوار نيست[120]

ÿ                       ÿ

     زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار    ما را شرابخانه قصور است و يار حور[121]

ÿ                       ÿ

بـهشت عـدن اگـر خواهي بيا با ما به ميخانه

         كه از پای خمت يكسر به حوض كوثر اندازيم[122]

خواجه اهل اغماض است، همان­گونه كه به ما توصيه مي­كند سخت نگيريم، خود نيز از سخت­گيري گريزان است. او اعتقاد ندارد كه به اندك انحراف كسي از موازين شرعي، اساس ديانت درهم خواهدريخت كه ميان اين­گونه انحرافات و نهاد عاصي و طاغي بشر، چندان ناهماهنگي احساس نمي­كند:

بـيا كـه رونـق ايـن كـارخانه كـم نـشود         به زهد همچو تويي و به فسق همچو مني[123]

ÿ                       ÿ

مكن به چشم حقارت نگاه در من مست         كـه آبـروي شـريعت بـدين قدر نرود[124]

در آيين خواجه، با توجه به عفو پروردگار، هيچ گناهي نابخشودني نمي­تواند بود. تنها ديگر آزاري است كه آن را گناه به شمار مي­آورد. هر چند كه در عين حال، رنجيدن از جور و جفاي ديگران را، كافري مي­انگارد:

مـباش در پـي آزار و هـر چـه خواهي كـن

كه در شريعت ما، غير از اين گناهي نيست[125]

ÿ                       ÿ

وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم         كـه در طـريـقت ما كافري است رنجيدن[126]

خواجه به حكم آنكه از فرجام كار آگاه نيست، به ناگزير، در باب رفتار آدمي در اين عالم نيز نظري نمي­دهد و سرنوشت خود را به عنايت ازلي وامي­گذارد:

زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز       تـا تـو را خـود زمـيان با كه عنايت باشد[127]

ÿ                       ÿ

حكم مستوري و مستي همه بر خاتمت است

   كـس نـدانـست كـه آخـر به چه حالت برود[128]

در انديشة او، هيچ امري دليل امر ديگري نمي‌تواند بود. اين عالم در عين حال كه قلمرو انواع قانونمندي‌هاست، هيچ قانونمندي خدشه‌ناپذيري را بر نمي‌تابد. عادت دست در دست ضد عادت دارد. سببيت همگام با بي‌سببي در كار اعمال فاعليت‌اند. چندان كه خواجه به ما توصيه مي‌كند، كام را در روندهاي معتاد جستجو نكنيم و از خلافآمد عادت آن را بطلبيم:

از خـلاف آمـد عـادت بطلب كام كه من         كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم[129]

ÿ                       ÿ

دل بسي خون به كف آورد ولي ديده بريخت

الله الله كـه تـلف كـرد و كـه انـدوخـته بـود[130]

ÿ                       ÿ

سبب مپرس كه چرخ از چه سفله پرور شد

كـه كـام بـخشي او را بهانه بي سببي است[131]

همين است كه فرجام را غيرقابل پيش‌بيني مي‌كند و به باور خواجه هيچ تكيهگاه مطمئني جز عنايت پروردگار براي آدمي باقي نمي‌گذارد:

ترسم كه روز حشر عنان بر عنان رود               تـسبيح شـيخ و خرقة رند شرابخوار[132]

ÿ                       ÿ

ترسم كه صرفه اي نبرد روز بازخواست           نـان حــلال شـــيـخ ز آب حــرام مـــا[133]

ÿ                       ÿ

برو اي زاهد خودبين كه ز چشم من و تو           راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود[134]

حافظ عالم را قلمرو عدلنميبيند،اما درعينحال كه ميداند دادگري نيزنميتواند قانون عام اين جهان خاكي باشد، باز از فقدان آن گلهمند است:

كاغذين جامه به خوناب بشويم كه فلك             رهـنـمـونـيم بـه پـاي عـلم داد نـكرد[135]

ÿ                       ÿ

ساقي به جام عدل بده باده تا گدا                  غـيرت نياورد كه جهان پربلا كند[136]

تنها راه حلي كه خواجه براي رستن از اين پيچاپيچ گنگ و چيستان‌وار به دست ميدهد، پناهيدن به آستان عشق است. در اينجاست كه همة اضداد، با تفاهم كامل، با هم مي‌گذرانند. تنها به ميانجي عشق است كه آدمي درمي‌يابد كه هيچچيز نقيض چيز ديگري نيست. در نظرگاه حافظ، عشق تمامت معرفت آدميزاد از خويشتن و جهان است:

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق           ثـبـت اسـت بـر جـريدة عـالم دوام مــا[137]

ÿ                      ÿ

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر         يـادگـاري كه در اين گنبد دوار بماند[138]

ÿ                       ÿ

عاشق شو، ارنه روزي كار جهان سرآيد      نـاخوانده نقش مقصود ازكارگاه هستي[139]

ÿ                       ÿ

طـفيل هـسـتي عـشـقاند آدمـي و پـري        ارادتــي بـنـمـا تــا ســعـادتـي بـبـري

بكوش خواجهو از عشق بينصيب مباش       كـه بـنده را نـخرد كس به عيب بي هنري[140]

حتي زندگي بي عشق را با مرگ يكي مي داند:

هر آنكسي كه در اين حلقه نيست زنده به عشق

     بـر او نـمـرده بـه فـتـواي مـن نـمـاز كـنـيـد[141]

در نگاه خواجه، عشق تنها راه تعالي و كمال است. تنها بدين ترفند است كه مي‌توان راه بي‌آغاز و پايان تكامل را پيمود. عشق، نردبان روان آدميزاد است:

كمتر از ذره نه اي, پست مشو، مهر بورز           تا بـه خلوتگه خورشيد رسي چرخزنان[142]

و اين عشق، افزودة انسان به جهان آفرينش است و ديگر آفريدگان عوالم علوي و سفلي از آن بويي نبرده اند:

فرشته عشق نداند كه چيست، اي ساقي!           بـخواه جـام و گـلابي بـه خاك آدم ريز[143]

و مي‌توان آن را برترين جلوة امانت به شمار آورد. همان امانتي كه آسمانها و زمين از به دوش كشيدن بار آن پوزش خواستند:

آسمان بار امانت نتوانست كشيد                 قرعهی فال به نام من ديوانه زدند[144]

اين ادعاي ما را فحواي كلي سخن حافظ تأييد مي‌كند و گاهي به اشارت مستقيمي نيز به آن در پاره‌اي ا ز بيتهاي او باز مي‌خوريم:

عـاشـقان زمـرهی ارباب امانت باشند            لاجرم چشم گهر بار همان است كه بود[145]

حتي گاهي چنان از عشق سخن به ميان مي‌آورد كه پنداري با خداي جهان يگانه است. ازلي و ابدي است. تنها پارة لايتغير كارخانهاي است كه تغيير مي‌كنند:

از دم صــبـح ازل تــا آخــر شــام ابــد         دوستي و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود[146]

ÿ                       ÿ

ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست         آنـچـه آغـاز نـدارد، نـپـذيـرد انـجام[147]

خواجه به ميانجي همين عشق، نخست به درك ضرورت تناقض همة پديدارهاي عالم نايل مي‌آيد و سپس با اين جهان با خودستيز به ميانجي آن مدارا مي‌كند:

خرقة زهد و جام مي گرچه نه در خور هم اند

ايـن هـمه نـقش ميزنم،از جـهت رضـاي تو[148]

ÿ                       ÿ

هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت           تـا آشناي عشق شدم ز اهل رحمتم[149]

آري تنها، آشنايان راه عشق‌اند كه مي‌توانند همواره در برزخ تناقض، زندگي كنند، ديگران را جز سقوط در يكي از دو سوي تناقض چاره‌اي نيست:

آشنايان ره عشق، در اين بحر عميق         غـرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده[150]

سخن گفتن، دربارة حافظ و نگاه او به آدم و عالم، سواد و حوصله‌اي بيش از اينها كه مراست مي‌خواهد. اميدوارم، در همين مختصر هم توانسته باشم تا حدي، وي را به دوستاران شعر فارسي بشناسانم.

پانوشت‌ها:

1 - كليات ديوان شمس تبريزي، با مقدمه و تصحيح محمد عباسي، غزل 2315.

2- همان مأخذ، همان غزل.

3 همان ماخذ، غزل 1989.

4 ديوانمنوچهري دامغاني، به تصحيح و تحشيه و تعليق دكتر محمد دبير سياقي، ص 69، 70.

5- ديوان حافظ، چاپ سنگي، به خط حكيم پسر وصال شيرازي، ص 399.

6- همان مأخذ، ص 400.

7 - همان مأخذ، ص 405.

8- البته كساني هم چون سيد ابوالفضل بن رضا (علامه برقعي) معتقدند كه استعمارگران غربي براي مبارزه با ديانت مقدس اسلام، اين شاعران را بلند آوازه كرده‌اند. (حقيقه‌العرفان، در مواضع مختلف).

9 - ديوان حافظ، به كوشش دكتر خليل خطيب رهبر، غزل 387.

10- همان مأخذ، غزل 368.

11- از جمله سيد ابوالفضل‌بن‌رضا (علامه برقعي) خواجه را در كتابهاي خود: مفاسد شعر و موسيقي، حقيقه‌العرفان، به باد انتقاد گرفته است حتي ديواني در رد انديشه‌هاي حافظ يا نظيره‌پردازي براي غزل­­­هاي او، به نام ديوان حافظ‌شكن سروده است.

12- ديوان حافظ، به كوشش دكتر خليل خطيب رهبر، غزل 202.

13- ديوان حافظ، به تصحيح و توضيح دكتر پرويز ناتل خانلري، ج 2، ص 1047.

14- همان ماخذ، ج 2، ص 1067.

15- همان مأخذ، ج 2، ص 1073.

16- ديوان حافظ، دكتر خليل خطيب رهبر، غزل 486.

17- مرو به خواب كه حافظ، به بارگاه قبول           ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد (همان مأخذ، غزل 242)

       حافظا دركنج فقر و خلوت شبهاي تار          تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور (همان مأخذ، غزل 255)

       هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ       از يمن دعاي شب و ورد سحري بود (همان مأخذ،‌غزل 217)

       دعاي صبح و آه شب، كليد‌گنج‌مقصود است       بدين راه‌وروش‌ميرو كه با دلدار پيوندي (همان مأخذ، غزل440)

       نباشد خوشتر از شعر تو حافظ      به قرآني كه اندر سينه داري (همان مأخذ، غزل 447)

18- همان ماخذ، غزل 376.

19- همان مأخذ، غزل 346.

20- همان مأخذ، غزل 200.

21- همان مأخذ، غزل 487.

22- همان مأخذ، همان غزل.

23- همان مأخذ، غزل 84.

24- همان مأخذ، غزل 476.

25- دو يار زيرك و از باده كهن دو مني       فراغتي و كتابي و گوشة چمني

      من اين مقام به دنياو آخرت ندهم         اگر چه در پيم افتند هردم انجمني       (همان مأخذ، غزل 477)

26- همان مأخذ، غزل 135.

27- همان مأخذ، غزل 371.

 28- همان مأخذ، غزل 471.

29- همان مأخذ، غزل 352.

30- همان مأخذ، غزل 155.

31- همان مأخذ، غزل 488.

32- همان مأخذ، غزل 415.

33- همان مأخذ، غزل 201.

34- ديوان حافظ، به تصحيح و توضيح دكتر پرويز ناتل خانلري، ج 2، ص 1030.

35- همان مأخذ، غزل 470.

36- همان كاخذ، غزل 374.

37- همان مأخذ، غزل 301.

38- همان مأخذ، غزل 348.

39- ديوان حافظ، چاپ سنگي به خط حكيم پسر وصال شيرازي، ص 396.

40- ديوان حافظ، به كوشش دكتر خليل خطيب رهبر، غزل 375.

41- همان مأخذ، همان غزل.

42- حماسه‌ي توسي گفته است كه فرداي قيامت در عرصات، منصور حلاج را به زنجير بسته مي‌آورند. اگر گشاده بود، جمله‌ي قيامت به هم برزند. (تذكره‌الاوليا، با مقدمه‌ي علامه قزويني، ج 2، ص 123.)

43- همان مأخذ، غزل 381.

44- همان مأخذ، غزل 201.

45- همان مأخذ، غزل 286.

46- همان مأخذ، غزل 493.

47- همان مأخذ،غزل 364

48- همان مأخذ، غزل 144.

49- همان مأخذ، غزل 413.

50- همان مأخذ، غزل 452.

51- همان مأخذ، غزل 372.

52- همان مأخذ، غزل 373.

53- همان مأخذ، غزل 226.

54- همان مأخذ، غزل 214.

55- همان مأخذ، غزل 358.

56- همان مأخذ، غزل 88.

57- همان مأخذ، غزل 151.

58- همان مأخذ، غزل 159.

59- همان مأخذ، غزل 126.

60- همان مأخذ، غزل 454.

61- همان ماخذ، غزل 486.

62- همان مأخذ، غزل 407.

63- همان مأخذ، ‌غزل 380.

64- همان ماخذ، غزل186

65- همان مأخذ، غزل 161.

66- همان مأخذ، غزل 133.

67- همان مأخذ، غزل 161.

68- همان مأخذ، غزل 165.

69- همان ماخذ، غزل 53.

70- همان ماخذ، غزل 136.

71- همان ماخذ، غزل 142.

72- همان ماخذ، غزل 218.

73- همان ماخذ، غزل 234.

74- همان ماخذ، غزل 256.

75- همان ماخذ، غزل 313.

76- همان ماخذ، غزل 319.

77- همان ماخذ، غزل 322.

78- همان ماخذ غزل 345.

79 - همان مأخذ، غزل 348.

80- همان مأخذ، غزل 371.

81 - همان مأخذ، غزل405.

82 - همان مأخذ، غزل 418.

83 - همان مأخذ، غزل 439.

84 - همان مأخذ، غزل 447.

85 - همان مأخذ، غزل 450.

86 - همان مأخذ، غزل 111.

87 - همان مأخذ، غزل 26.

88- همان مأخذ، غزل 205.

89 - همان مأخذ، غزل 238.

90 - همان مأخذ، غزل 492.

91 - همان مأخذ، غزل 493.

92 - همان مأخذ، غزل 350.

93 - همان مأخذ، غزل 346.

94 - همان مأخذ، غزل 489.

95 - همان مأخذ، غزل 26.

96 - همان مأخذ، غزل 274.

97 - همان مأخذ، غزل 239.

98 - همان مأخذ، غزل 240.

99 - همان مأخذ، غزل 351.

100 - همان مأخذ، غزل 456.

101- همان مأخذ، غزل 150.

2 10- همان مأخذ، غزل 240.

103 - همان مأخذ، غزل423.

4 10- همان مأخذ، غزل 319.

105 - همان مأخذ، غزل321.

106- همان مأخذ، غزل340.

107- همان مأخذ، غزل 351.

108- همان مأخذ، غزل254.

109- همان مأخذ، غزل196.

110- همان مأخذ, غزل405.

111- همان مأخذ، غزل409.

112 - همان مأخذ، غزل274.

113 - همان مأخذ، غزل429.

114 - همان مأخذ، غزل255.

115 - همان مأخذ، غزل426.

116 همان ماخذ، غزل 195.

117 - همان مأخذ، غزل 232.

118 - ديوان حافظ، چاپ سنگي، به خط حكيم پسر وصال شيرازي، ص 286.

119 - ديوان حافظ، به كوشش دكتر خليل خطيب رهبر، غزل 481

120 - همان مأخذ، غزل 65.

121 - همان مأخذ، غزل254.

122 - همان مأخذ، غزل374.

123 - همان مأخذ، غزل477.

124 - همان مأخذ، غزل224.

125 - همان مأخذ، غزل 76.

126 - همان مأخذ، غزل323.

127 - همان مأخذ، غزل158.

128 - همان مأخذ، غزل222.

129 - همان مأخذ، غزل319.

130 - همان مأخذ، غزل211.

131 - همان مأخذ، غزل64.

132 - همان مأخذ، غزل246.

133 - همان مأخذ، غزل11.

134 - همان مأخذ، غزل205.

135 - همان مأخذ، غزل138.

136 - همان مأخذ، غزل 186.

137 - همان مأخذ، غزل11.

138 - همان مأخذ، غزل58.

139 - همان مأخذ، غزل435.

140 - همان مأخذ، غزل452.

141 - همان مأخذ، غزل244.

142 - همان مأخذ، غزل387.

143 - همان مأخذ، غزل266.

144 - همان مأخذ، غزل184.

145 - همان مأخذ، غزل213.

146 - همان مأخذ، غزل206.

147 - همان مأخذ، غزل310.

148 - همان مأخذ، غزل411.

149 - همان مأخذ، غزل313.

150 - همان مأخذ، غزل423.






تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید