عضویت   تماس با ما

از ديدن تا سرودن

   كليات آثار سعدي را در دو مجلد، براي نخستين بار به سال 1791 ميلادي، در كلكته به زيور طبع آراستند. در اين دويست سال, گذشته از چاپ‌هاي متعددي كه از اين كليات به عمل آمد, صدها كتاب و مقاله درباره‌ي زندگاني و آثار اين      ابرسخنور, انتشار يافت و تمام يا بخش‌هايي از نوشته‌ها و سروده‌هاي وي به بسياري از زبان‌هاي زنده‌ي جهان برگردانده شد. چندانكه امروز سعدي شناسي به عنوان شاخه‌اي بزرگ از تحقيقات و تتبعات ادبي، در سرتاسر عالم مطرح است.

 

 شادروان محمدعلي فروغي از نخستين كساني است كه به پايمردي زنده‌ياد حبيب يغمائي با نشر كليات سعدي, در راه شناساندن مرده‌ريگ   ادبي او به ايرانيان سهمي درخور و بهيادماندني داشته است. او مجموعه‌ي آثار نظم و نثر اين شاعر را در كنار شاهنامه‌ي فردوسي, مثنوي مولانا و ديوان حافظ, چهار ستون كاخ فرهنگ و تربيت ايرانزمين مي‌داند. بي‌گمان اين داوري, به دور از دادگري نيست وصيت جميل سعدي در اقطار عالم گواهي صادق بر اين مدعا در آستين روزگاران است.

     سعدي, شاعر آزمون‌هاي خويش است. آنچه بر قلم وي رفته است حاصل تجارب عملي او در روند زندگاني است. سخن او شيرين و شورانگيز است و در آن از ماخولياي وهم نشاني نمي‌بينيم. آفرينه‌هاي او آزموده‌هاي اوست. حتي در آنچه كه او در زمينه‌ي ادبيات تعليمي خلق كرده است از دست سروده‌هاي اخلاقي, حكمي, سياسي و اجتماعي, نيز تجربه را آبشخور اصلي مي‌يابيم.    تكيهگاه خيال او همواره واقعيت است و همه‌ي ذهنيات او مابهازائي در عينيت دارند. شعر او همان گونه كه خود بارها اقرار كرده است سخن عشق است, سخني كه از دل برآمده و از تكلفات صنعت‌گرانه و فضلفروشي‌هاي عالمانه مبرا و مستغني است. در شعر سعدي همه چيز از مشاهده آغاز مي‌گيرد. دريافته‌هاي بصري مايه و اساس كار هنري اوست. چونين است كه مخاطبان آثار وي سرانجام دريافته‌هاي گوش را به ديده‌هاي چشم بدل مي‌كنند. محتواي بيشترين سروده‌هاي او به چشم سر و سر قابل رويت است و راز جهانگير شدن آثار وي يكي هم همين جنبه‌ي بصري آنهاست.

   او جهانگردي جهانشناس است كه سير و سفر بيروني را با سير و سلوك دروني درهم آميخته و آميزه‌اي گوش افروز و چشم افسا پديد آورده است. ادراك واقعيت‌هاي بيروني و اندروني او ستاره‌اي دنباله‌دار است و هميشه انفعالي موقت يا دائم را در وي زمينه‌چيني مي‌كند. همين انفعال است كه پس از دريافت شعر او از سوي مخاطبان در آنان پديد مي‌آيد.

   تصاوير شاعرانه در سروده‌هاي سعدي به فراواني تصويرهاي شاعرانه سروده‌هاي كساني چون مولانا جلال‌الدين, عرفي, صائب و بيدل نيست اما به طور كلي بسياري از شعرهاي او محتوائي تصويري دارد و اين همه ناشي از ديدارهاي راستين وي با واقعيت‌هاي جهان‌هاي صغير و كبير و حاصل مشاهده‌ي مستقيم او از عالم و آدم است.

   اگر بيدل شاعر آينه‌ها است, شعر سعدي خود آئينه‌اي است كه در آن با انسان قرن هفتم هجري و دنياي او ديدار توانيم كرد. به همين دليل است كه هم امروز نيز آدميان را از هر نژاد و مليتي كه باشند خوش مي‌آيد. از همين روست كه نــويسنده‌ي ژرف‌نگر سـده‌ي نوزدهم فرانسه, ارنسترنان انــديشه‌هاي او را بــا انديشه‌هاي اروپائيان سازگار و هماهنگ مي‌بيند و به صراحت اعلام مي‌دارد كه سعدي به واقع يكي از ماست. چنين است كه دل و دماغ انديشمندان و هنرشناسان عالم را مي‌فريبد و آنان را به برگردان كردن آثار خويش به زبان‌هايشان برمي‌انگيزاند. اينگونه است كه يونسكو مراسم بزرگداشت وي را برگزار مي‌كند و به نشر گزينه‌هائي از كليات وي به زبان‌هاي زنده‌ي دنيا دست مي‌يازد. آري, سعدي شاعري ايراني, مسلمان و پارسيسراست اما شعر او, شعر بشري است كه مرزهاي مكان و زمان را درنوشته است. همين كليت بشري است كه حتي او را به هنگام برگردان كردن حديثي از پيامبر اسلام‌(ص) وامي‌دارد تا تنگناهاي باوري را پشت سر گذاشته, آزاد از هر چه رنگ تعلق مي‌پذيرد, گلبانگ يگانگي بشريت را در ميان اندازد:

       بني آدم اعـضـاي يك پـيـكـرند                   كـه در آفــرينش ز يـك گـوهرند

     چـو عضوي به درد آورد روزگار                 دگـر عـضـو هـا را نـمانـد قــرار

   چنانكه مي‌دانيم دراصل حديث, مومنان اعضاي يك پيكربه شمارآمده‌اند نه همه‌ي آدميزادگان. بي‌لحاظ عوامل مفارقي چون دين و سرزمين و فرهنگ و...

   سعدي جهانگردي جهانشناس است كه با اقوام مختلف با فرهنگ‌هاي گوناگون برخورد كرده و به مدد سرشت جستجوگر و پرسان خويش به خوشه‌چيني پرداخته و بر مشتركات فرهنگي همه‌ي آنان انگشت گذارده و آنچه را پسنديده درهم تنيده و به بشريت زمانه‌ي خود و همه روزگاران عرضه داشته است:

در اقـصاي عـالـم بگـشتم بـسي                بـــه سـر بــردم ايـام با هـر كـسي

تـمتـع ز هـر گـوشـه‌اي يـافـتـم              ز هـــر خــرمني خــوشـه‌اي يـافتم

چـوپـاكـان شيراز خـاكـي نـهاد              نـديدم كـــه رحـمت بر آن خـاك باد

تـولاي مــردان ايـــن پـاك بـوم              بــرانگـيختم خـاطـر از شـام و روم

دريـغ آمـــدم زآنـهمه بـوسـتان                 تـهيـدسـت رفـتن ســوي دوسـتـان

 او آزاده‌اي افتاده است كه جز بندگي خدا, هيچ طوقي به گردن ندارد. چنين كسي را بي‌گمان جنگي با كسي نيست و بالمآل كسي را با او جنگ نمي‌تواند بود:

سعدي آزده اي اسـت افتاده               كـس نـيايـد بـه جــنگ آزاده.

   او چونان جهان, طبعي‌گردان دارد. جامع اضداد است. كليات او راهي است كه بر آن از آغاز تا فرجام نشانه‌هاي هر دو گام تناقض را به آشكاري توانيم ديد. اگر مثنوي مولوي دكان فقر است, ديوان سعدي بازار فقر و غنا توأمان است.

   هنر بارز سعدي آشتيدادن همه‌ي متضادها با هم است و ويژگي آشتي‌دهندگي در آثار وي از جنبه‌هاي گوناگون هويداست. انديشه‌ي حاكم بر ذهنيات بشر روزگار ما نيز بر صداقت او در اين سازوار كردن همه چيز با هم, صحهمي‌گذارد. وقتي از زبان سعدي مي‌شنويم كه «به نزديك من صلح بهتر ز جنگ» اگر در نوشته‌ها و سروده‌هاي او درنگي جانانه كرده باشيم درخواهيم يافت كه اين صلح , صلح كلي آدميزادگان با يكديگر از سوئي و با جهان پيرامون خويش از سوئي ديگر است. سعدي از نظرگاه اقتصادي هم حامي فقرا و هم مدافع اغنياست همانگونه كه در تابلوي ماندگار جدال سعدي با مدعي در گلستان ديدهايم.

   از ديدگاه فلسفي به جبر و اختيار با هم باور دارد. به باور او آنچه روابط آدمي با جهان را سامان مي‌دهد از سوئي تقديري و از سوي ديگر تدبيري است. زندگي در نگاه او به بازي نرد مي‌ماند و در آن كوشش نراد با بخشش تاس‌ها همدست و همداستان است. او در عين اعتقاد به رحمت خداوند زحمت بنده را در تحقق آن ضرور مي‌بيند:  

اي غـره بــه رحمـت خـــدا             در رحمت او كسي چـه گــويد

هر چـنـد موثر است بــاران            تـا دانـه نيـفـكـني نــرويــد.

   در نگرش او اختيار كوشش آدميزاد و جبر تلاش بقيه‌ي عالم در جهت تحقق يك امرند و در حقيقت ميان آن دو ستيزي نيست. تنها چيزي كه هست اين است كه بايد هريك از اين دو سوي، وظيفه‌ي خود را به سزاواري به انجام رساند. انسان پرنده‌اي است كه با دو بال تقدير و تدبير پرواز مي‌كند, پيداست كه اين كار بي‌همجوشي و همكوشي هر دوبال به انجام نخواهد رسيد. اين است كه از ما
مي‌خواهد تا در جهاني كه هر پاره‌ي آن در كار انجام وظيفه‌ي خويش در قبال ماست, پاره‌اي وظيفه‌شناس باشيم. در انديشه‌ي سعدي انسان, توأمان خادم و مخدوم جهان است همانگونه كه جهان, توأمان خادم و مخدوم اوست:

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند     تا تو ناني به كف آري و به غفلت نخوري

همه از بـهر تو سرگشته و فــرمـانبردار     شرط انصـاف نباشد كه تو فرمان نبري.

     او براي آدميزاد راهي جز اين نمي‌بيند كه به همان سان كه سرشت خويش را پذيرفتار آمده است سرنوشت خود را نيز درپذيرد چرا كه جز, را راهي جز سازواري كردن با كلي كه خود بخشي از آن است نمي‌تواند بود:  

ز پيش خطر تاتواني گريز           وليكن مكن با قضا پنجه,تيز

بيگمان او ذاتيت متناقض عالم را به مدد تجربه‌هاي دور و دراز خويش و به ميانجي سير مداوم در آفاق وانفس دريافته است و به تناقض به چشم پديداري طبيعي درمي‌نگرد و سازگاري با اين جهان باخود ستيزنده را تنها از طريق زيستني هماهنگ با آن ميسر مي‌داند. في‌المثل بنا به اعتقاد ديني خود پذيرفته است كه رزاق بندگان, خداست اما در عين حال دريافته است كه تحقق رزاقيت خدا بي‌طلب رزق از سوي بندگان ممكن نيست. بنابراين چنين رهنمود مي‌دهد:

رزق اگـر چـند بـي‌گمان بـرسد         شـرط عقل اسـت وجستن از درها

گر چه كس بي اجل نخواهد مرد      تـو مـــرو در دهــان اژدرهــــا.

   از نظر سلوك فردي, شيخ به هنجارهاي ضدونقيض سر فرود مي‌آورد, هم شيفته‌ي خط و خال ظاهري و هم دلباخته‌ي حظ و حال باطني است. هم لذايذ مادي را مي‌طلبد و هم بهره‌هاي معنوي وي را به سوي خود جذب مي‌كنند. مي‌داند و بسيار مي‌داند اما در عين حال باور دارد كه چون ديگر آدميان جهول, ناداني بيش نيست.

از ديدگاه ديني هم اهل مسامحه و اغماض است و همين باعث آمده است كه با وجود پيروي از مذهب تسنن كسي از شيعيان را بر او نشورانده است . سعه‌ي صدر مذهبي او چندان است كه نه تنها به معتقدات همه مسلمانان اعم از شيعه و سني احترام مي‌گذارد كه در قبال عقايد پيروان اديان ديگر نيز جبهه‌گيري نمي‌كند. در طي قطعه‌اي در گلستان, از بگومگوي جــهود و مـسلماني سـخن بــه ميان مي‌آورد. آن دو ضمن خوار داشتن معتقدات يكديگر به كتاب‌هاي آسماني و آئين‌هاشان سوگند مي‌خورند كه با هم كنار نخواهند آمد. سعدي در پايان قطعه، هر دو را نادان اعلام مي‌كند و جانب هيچكدام را نمي‌گيرد و خاطرنشان مي‌سازد كه:

گر از بسيط زمين عقل منعدم گردد         به خود گمان نبرد هيچكس كه نادانم.

اين تناقض‌گرائي شيخ همه سويه است چندان كه در نظام عاطفي روان وي نيز نمودي آشكار دارد. في‌المثل بارها از زبان او مي‌شنويم كه زادگاه خود شيراز را از بندندان دوست دارد. و به خاطر درك حضور ياران پاكنهاد خود در اين شهر دل از روم و شام برمي‌كند. چندان ولايتش را دوست دارد كه خاك شيراز را مشك ختن مي‌انگارد:

ريـح ريحـان اسـت يـا بوي بـهشـت        خــاك شـيـرا ز اسـت يـا مشك ختن

                         

اين نسيم خاك شيراز است يا مشك ختن    يــا نگار من پريشان كرده زلف عنبرين.

اقرار مي‌كند كه دل از اين شهر زيبا و هنرپرور بر‌نمي‌تواند كند:

روي گـفـتم كـه در جهـان بـنهم           گـردم از قـــيـد زنـدگــــي آزاد

كه به بيرون پارس منزل ها است         شام و روم است و بصره و بغداد

دسـت از دامـنـم نـمـي دارنـــد           خـاك شـيــراز و آب ركــنـابـاد

وقتي وسائل بازگشت او به شيراز فراهم مي‌آيد, اشتياق را از سر، قدم مي‌كند و به سوي وطن مألوف به راه مي‌افتد:

سعدي اينك به قدم رفت و به سر،باز آمد مـــفتـي مـلــت اربـــاب نـــظر باز آمد

وه كه چون تشنه ديدار عزيزان مي بـود     گـوئــيا آب حــياتـش بــه جـگر باز آمد

خاك شيراز هميشه گـل خوشبـوي دهـد     لاجـرم بـلـبل خـوشـگـوي دگـر باز آمد.

شيراز را چندان دوست دارد كه جاودانگي آن را آرزو مي‌كند:

يارب زباد فتنه نگـهدار خـاك پارس               چـندان كـه خاك را بود و بـاد را بقا.

دلش مي‌خواهد كه از دستبرد حوادث و از گزند تجاوزگران در امان بماند:

به نيكمردان يارب كه دست فعل بدان               ببند بر همه عالم خصوص بر شيراز

اما با اين همه به همه توصيه مي‌كند كه دل به هيچ جاي و كسي نبندند:

به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار             كه بر و بحر فراخ است و آدمي بسيار.

   از ديدگاه تعليم و تربيت نيز باورهاي متناقضي دارد. از سويي با سرودن هزارها بيت درصدد اصلاح افراد جامعه برمي‌آيد و پيداست كه تربيت را در تغيير خلقي آدميان موثر مي‌داند و از سوي ديگر معتقد است كه خلقيات بني‌آدم تابع جبري زيست‌شناختي است:

شمشير نيك از آهن بد, چون كند كـسي           نـاكـس بـه تربيت نشود اي حكيم كس

باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست           در بـاغ لاله رويـد و در شوره زار خس

                         

عـاقـبـت گــرگ زاده گــرگ شـود                 گـــرچـه بــا آدمـي بـزرگ شـود

                         

اصل بد نيكو نگردد زانكه بنيادش بد است

                                                               تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است

                         

بـا ســيه دل چـه سـود خواندن وعظ           نــرود مـيــخ آهـنـين در ســنگ

                         

ره نـمـودن بـه خــير نـاكـس را               پــيش اعـمـي چـراغ داشـتن است

   زندگاني عملي وي هم گواه بر تناقضگرايي اوست. با آنكه هميشه آموزگارانه ميزيد و نمودن راه رستگاري به ديگران را وجههي همت خود ميسازد و با تمام وجود كوشا است تا آنان را از غرق شدن در گمراهيها نجات دهد:

صـاحـبـدلـي به مـدرسه آمـد ز خانـقاه           بــشكست عهد صحبت اهل طريق را

گـفـتم ميان عـالم و عابد چه فـرق بــود           تــا اختيار كردي از آن, اين فريق را

گفت اين گليم خويش به در مي برد زموج         و آن جـهد مي كند كه بگيرد غريق را .

   به سر بردن با خانقاهيان و كوشش در جهت اصلاح نفس خويشتن را از جان و دل دوست مي‌دارد و انبوه غزل‌هاي عاشقانه‌‌ي او گواه ما بر اين مدعا است.

او نه تنها مي‌تواند قيل و قال مدرسه را با شور و حال خانقاه درآميزد كه بر پيوند زدن ميان خانقاه و دربار نيز تواناست و در اين امر چندان به پيش مي‌تازد كه به يگانگي معشوق و ممدوح مي‌رسد:

صحبت عشق حرام است بر آن بيهده گوي   كــه چو ده بيت غزل گفت مـديح آغازد             حـبـذا هـمـت سعـدي و سخـن گـفتـن او       كـه ز مـعشوق بـه ممدوح نمي‌پردازد.

   چنانكه مي‌دانيم ستايه‌هاي او هم‌ ستايه‌هاي معمول در ميان شاعران‌ ستايشگر نيست. اگر آنان در چكامه‌هايشان صرفا به مدح ممدوح مي‌پردازند تا خرسندي وي را باعث آيند سعدي در عينحال كه سعي مي‌كند در اين دست از سروده‌هاي خويش مايه خوشنودي آنان را فراهم آورد, بي‌صفائي نيست. چرا كه وي همراه با بيان محاسن‌شان آنان را از درنگ كردن در قبايحي كه دچارشان‌اند برحذر مي‌دارد. يعني در عين فروتني كردن در برابر قدرت ظاهري‌شان, بر تنانه اقتدار باطني خويش را به آنان مي‌نمايد. چندان كه مي‌توان گفت ستايه‌هاي سعدي آميخته‌اي از نيشونوش‌اند. ببينيد در مطلع قصيده‌اي چگونه ممدوح را به ياد مرگ خويش مي‌اندازد:

   بـه نوبت اند ملوك اندر اين سپنج سراي

                                                       كنون كه نوبت تست اي ملك به عدل گراي.

شيخ خود متوجه گستاخي خويش در مديحگستري بوده است و چنين كار را تهور به شمار مي‌آورده است:  

از من شنو نصيحت خالص كه ديگري           چـنـدين دلاوري نــكـند بــا دلاوران.

   اخلاقي كه سعدي در ترويج آن كوشا است نيز اخلاقي خشك و جزمي نيست. او به سريان نسبيت در قوانين اخلاقي باور دارد. نه نيكي را جز در جاي خود مي‌پسندد و نه از بدي وقتي به جا باشد مي‌پرهيزد:

زمـين شـوره سـنبل بـرنيارد                   در او تـخم و عـمل ضـايع مگردان

نكوئي با بدان كردن چنان است                 كـه بـد كـردن بـجاي نيـكــمردان

                         

شـنيدم گـوسفندي را بـزرگي                     رهـانــيد از دهـان و چنگ گـرگي

سحرگه كارد بر حلقش بـماليد                     روان گــوسـفـند از وي بـنـالـيد

گـر از چـنگال گرگم در ربودي                      چـوديــدم عـاقبت گرگم تو بودي

                         

تـرحــم بـــر پـلنـگ تيز دندان                     سـتمكـاري بود بر گـوسـفـندان.

پاره‌اي از سـعدي‌شناسان بـه دليل عــدم درك تـناقض‌گرائي او, چــون دروغ مصلحت‌آميز را بر راست فتنه‌انگيز برتر نهاده به وي خرده گرفته‌اند. في‌المثل هانري ماسه صاحب كتاب ارجدار "تحقيق درباره‌ي سعدي" مي‌نويسد :"اخلاق سعدي از ايثار بي‌نصيب است و لزوم انتقام را مي‌پذيرد و درحاليكه مسيحيت دروغ را حتي اگر از براي جلوگيري از بدي هم باشد ممنوع مي‌سازد سعدي ترديدي به خود راه نمي‌دهد كه بگويد"دروغي مصلحت‌آميز به كه راستي فتنه‌انگيز" (تحقيق درباره‌ي سعدي, ص 246). اين دانشمند فراموش كرده است كه آبشخور اخلاق شيخ اخلاق اسلام است كه همواره بر راستگوئي تأكيد ورزيده و به پيروان خويش سفارش كرده است كه قولوا الحق ولو علي أنفسكم. همانگونه كه از ياد برده است‌ كه تاريخ اسلام از آغاز تا كنون انباشته از ايثارگري‌هاي مسلمانان است. راستي چگونه اخلاق سعدي مي‌تواند خالي از ستايش ايثار باشد حال آنكه وي حتي برخورد ايثارگرانه را نسبت به دشمنان نيز توصيه كرده است:

شـنـيدم كـه مـردان راه خـدا              دل دشـمـنان را نكـردـند تـنـگ

تو را كي ميسر شود اين مقام               كه با دوستانت خلاف است جنگ.

حتي سعدي در ارتباط با حيوانات هم ايثارگري را توصيه مي‌كند و اصولا كسي كــه بــه جامعه‌يانساني چونان كالبدي يگانه مــي‌نگرد جـز مــبلغ ايـثار و از    خودگذشتگي نمي‌تواند بود. شگفت است كه اين محقق باريكبين با وجود انبوهي شواهد منظوم و منثور در كليات سعدي, در تأييد و تبليغ اخلاق جوانمردي و ايثار، به اين لغزش دچار شده است.

رابطه الفاظ و معاني در سروده‌هاي سعدي هم خالي از تناقض‌گرائي نيست. شيوه‌ي سهل و ممتنع كه آثار اين سراينده بدان ممتازاست نيز نمايشگر تناقض جوهري ذهن و ضمير اوست و همين ويژگي است كه پرداخته‌هاي سعدي را مطلوب طبايع خاص و عام كرده است. بي‌گمان توفيق وي در سرودن ملمعات هم نشاني از اين دوگانگي ژرف‌انــديشگي شــاعر است. آشكار‌ترين نـمايه‌ي تناقض‌گرائي سعدي، سرگرداني او ميان دو قطب عشق و عفت است كه خود بدان وقوف كامل دارد:

سعديا عشق نياميزد و عفت با هم             چـند پنـهان كـني آواز دهـل زير گليم

عشقـبازي نه طريق حكما بود ولي           چشم بيمار تو دل مي برد از مرد حكيم.

شيخ دائما در حال گذار از عشق‌هاي مجازي به عشق حقيقي يا به تعبير ديگر از عشق‌هاي اصغر و اواسط به عشق اكبر است. او مفتون زيبائي است و همين در موارد متعدد, كار دست او داده است. وي به حق "مفتي ملت ارباب نظر" است و مشاهده براي او, همواره سرآغاز كشف و شهود است. به باور شيخ, جمال ازل را تنها در آئينهزار عالم مي‌توان ديد و به ميانجي تامل در نقش‌ها به اعجاز نقاش تصويرگر پي مي‌توان برد و ادراك مفهوم زيبائي مطلق تنها از راه احساس مصاديق ملموس زيبائي ميسر است:

نگارنده را خود همين نقش بود           كـــه شـوريـده را دل به يغما ربود

چرا طفل يكروزه هوشش نبرد     كه در صنع ديدن چه بالغ چه خرد؟

مـحـقـق هـمان بيند انـدر ابـل             كـه در خـوبـرويـان چـين و چـگل .

او معتقد است كه نشانه‌ي داشتن دل، داشتن دلارام است و اگر كسي صاحبدل باشد از در و ديوار براي او دلدار خواهد باريد. اصلا آنكه دل ندارد, داخل آدم نيست, چهارپائي است كه از دو پاي خود دست برآورده است تا خود را در مهلكه بيندازد:

سعديـا نـامتناسب حـيواني بـــاشد       هر كه گويد كه دلم هست و دلارامم نيست.

همين طور كسي را كه با داشتن چشم, از نگريستن در پديدارهاي آفرينش به وجود پروردگار جهان وقوف حاصل نكند, دلي در كار نيست چرا كه:

آفرينش همه تنبيه خداوند دل است           دل نـدارد كـه نـدارد بـه خداوند اقرار.

سعدي عشق ورزيدن به زيبائي‌ها را لازمه آدميت مي‌داند كسي كه با ديدن خط و خال خوبان به حظ و حالي نرسد آدميزاده نيست:

عيب سعدي مكن اي دوست اگر آدمئي    كادمي نيست كه ميلش به پريرويان نيست.

علت غائي چشم, ديدن زيبائي‌ها است و آنكه از اين نعمت عظماي الهي در جاي خويش بهره نگيرد, كافرنعمت خواهد بود و انكار علت غائي بناگزير انكار علت‌هاي ديگر را در پي خواهد داشت:

ديده را فايده آن است كه دلبر بيند         ور نبيند چه بود فــايـده بـيـنـائـي را؟                                                                                            

   اي كــه انــكار نظر در آفـرينش مـــي كـني

                                                            من همي‌گويم‌كه‌چشم‌ از بهر‌اين كار آمده‌است.

اصلا عشق از ديدگاه سعدي معلول زيبائي است. پيدا است آنكه چشم‌هاي خود را بر روي زيبائي‌ها مي‌بندد, راه عشق را به دل خويش سد كرده است:

عشق در‌عالم‌نبودي‌گـر‌نبودي‌روي زيـــبا

                                                   ورنه گـل‌بودي نخواندي بلبلي بر‌شاخساري

هركه منظوري ندارد عـمر ضايع مي گذارد

                                                     اختيار اين است, درياب اي كه داري اختياري

   تمام كوشش سعدي آن است كه با درنگريستن به زيبائي‌هاي وصف‌پذير, به زيبائي غيرقابل توصيف كه هيچ چيز جز جمال خداوند نيست راه يابد. زبان و گفتار ميانجي دل و ديده است. اگر هنرمندي به ديدن زيبائي‌ها خو‌گر باشد بي‌گمان, آفرينه‌هاي ذهن و ضمير وي نيز به ديده‌هاي او خواهند برد. سعدي از اين دسته از هنرمندان است و شكي نيست كه زيبائي بيان او با زيبائي ديدارهاي وي هم‌پيوند است. از ديدگاه چنين هنرمندي ديدن زيبائي صواب و نديدن آن خطا خواهد بود:

كه گفت بر رخ زيبا نــظر خــطا باشد؟           خـطا بــود كـه نــبينند روي زيبـا را

كـسي ملامـت وامــق كند بـه نــاداني        عزيز من كه نـديده است روي عذرا را

چو روي دوست نبيني جهان نـديدن به        شـب فـراق مـنه شـمع پـيش بـالينم.

   محتواي غزل‌هاي سعدي در اكثر موارد عاشقانه و عارفانه توامان‌اند و آبشخور اين آميختگي, آميختگي عشق‌هائي است كه آفرينش آنها را باعث آمده‌اند. سعدي با عشق مجازي برخوردي حقيقي مي‌كند همانگونه كه ناگزير است با عشق حقيقي برخوردي مجازي داشته باشد. اين روندهاي دوگانه وقتي به ميانجي الفاظ به زبان شعر درمي‌آيند, در يكديگر مستحيل مي‌شوند. همين ويژگي اندروني است كه غزل‌هاي سعدي را از غزل‌هاي ديگر شاعران ممتاز مي‌كند. براي سعدي ميان مجاز و حقيقت برزخي وجود ندارد و اين هردوان در صيرورت خويش رفتهرفته با هم به يگانگي مي‌رسند. كليات سعدي گواه بر آن است كه در چشم زيباپرست اين شاعر معشوق‌هاي نر و ماده‌ي انساني نيز تفاوت چنداني با هم ندارند و اين زيبائي است كه بي‌ملاحظه‌ي جنسيت در صورت‌هاي زيبا, دل از شاعر نظرباز شيرازي مي‌ربايد كه مفهوم جمال تجزيه‌پذير نمي‌تواند بود. محققي كه يكپارچگي زيبائي را در آدمي و شتر دريافت مي‌كند, آنرا در مصاديق هر دو جنس آدميزاد دريافت تواند كرد. براي بسياري از همروزگاران ظاهربين سعدي اين گونه برخورد وي با مقوله‌ي عشق خوشگوار نبوده است و چه بسا كه او را از اين بابت مي‌نكوهيده‌اند اما هرگز نمي‌بينيم كه شاعر در قبال نكوهش‌هاي آنان از موضع خود عقب‌نشيني كرده باشد. پرداخت‌هاي مكرر مضاميني كه گوياي ناهماهنگي عشق و پارسائي با يكديگر است در ديوان سعدي گواه بر آن است كه معاصران قشري دست از اعتراضات خود برنمي‌داشته‌اند. و چنين بوده است كه شاعر خود را ناگزير مي‌ديده است كه هرازگاهي پاسخي در كار آورد. سعدي در عشق‌هاي مجازي هم جانب پاكي را فرو نمي‌گذاشته است و اين گونه عشق را چنان مي‌باخته است كه او را به كمال عشق حقيقي نزديك‌تر كند:

گــويـنـد نـظر بـه روي خـوبــان         عـيب اسـت, نـه اين نظر كه ما راست

چـشـم چـپ خـويـشتـن بــر آرم           تـــا ديــده نـبـيـندت بـجـز راسـت.

                         

جـماعتي كـه نـدانـند حــظ روحاني           تـفاوتـي كــه مـيان دواب و انسان است

گمان برند كه در باغ حـسن سعدي را           نـظر بـه سيب زنخدان و نار پستان است

و مــا ابــر نـفـسي و مــا ازكــيـها           كه هر چه نقل كنند از بشر در امكان است.

   سعدي تاثير عشق‌هاي مجازي را با تاثير عشق حقيقي در جان آدميزاد هماهنگ مي‌بيند و خاصيت هر دو را كندگي از خود و غيرمعشوق و استغراق در معشوق مي‌داند:

تو را عشق هـمچون خودي ز آب و گل             ربـايـد هــمـي صـــبر و آرام دل

چـو عـشقي كـه بنياد او بـر هواسـت             چنين فـتنه انــگيز و فرمانرواست

عـجـب داري از سـالـــكــان طـريـق             كـه بــاشند در بـحر معني غريق؟

بــــه يــاد حـق از خــلـق بگـريخته             چـنان مـست ساقي, كه مي ريخته

چـنـان فـتنه بـر حسن صـورت نـگار             كـه بـا حـسن صـورت نـدارد كار.

سعدي حتي هوس را هم در بالش عشق در جان آدمي كارساز مي‌يابد و آن را به بادي كه آتش عشق را تيزتر خواهد كرد مانند مي‌كند:

چه نغز آمد اين نكته در سـندباد          كـه عـشق آتش است و هوس تندباد

بـه بـاد آتـش تـيز بـرتر شـود           پـلنـگ از زدن كـيـنه ورتـر شـــود.

حتي چنين مي‌نمايد كه زناشوئي را حل معماي دل مي‌انگارد و خرسند كردن غريزه‌ي جنسي را كاري در راستاي عشق به شمار مي‌آورد هر چند خرده‌بين در جستجوي بهانه است و نه ناكام ماندن اين غريزه را روا مي‌داند نه كامروا كردن آن را مي‌گوارد:

عزب را نكــوهش كـند خرده بين         كه مي رنجد از خفت و خيزش زمين

وگــر زن كـند گـويد: از دسـت دل         به گـردن در افـتـاد چون خر به گل.

   سعدي در طي بعضي از حكايت‌هاي گلستان, صحنه‌هائي از ماجراهاي عشقي خويش را چنان تصوير مي‌كند كه بناگزير باور مي‌كنيم كه وي براي همآغوشي حرمتي در خور تامل قائل بوده است و آن را به مثابه‌ي گداري از گدارهاي عشق به‌طور كلي به شمار مي‌آورده است اما با امعاننظر در سروده‌هاي او درمي‌يابيم كه وي در عشق‌هاي مجازي هم تعالي طلب بوده و در اين گونه از عشق به چشم نردباني كه سرانجام صعود بر بام بلند عشق حقيقي را ميسر خواهد ساخت مي‌نگريسته است. عشق مجازي مطلوب سعدي عشقي است كه از پوسته درگذرد و به مغز راه يابد:

ندادند صاحبدلان دل به پوست           و گر ابلهي داد, بي مغز, اوست.

   عشق اعم از حقيقي يا مجازي بايد آدمي را از خود واگيرد وگرنه جز پرستش نفس نيست و در مكتب سعدي نفسپرستي, بتپرستي است:

هر كسي را نتوان گفت كه صاحبنظر است     عشقبازي دگر و نفس پرستي دگر است.

عشقي كه انگيزه‌ي آن صرفا ارضاء ميل جنسي است پايدار نمي‌ماند و دوستي حاصل از آن پس از كاميابي از ميان خواهد رفت:

   بسيار برنيايد شهوت پرسـت را               كان دوستي شود متبدل به دشمني.

   آن عشق مجازي كه مطلوب سعدي است عشقي است كه موجبات كمال عاشق را فراهم تواند آورد. معشوق بايد از جهتي برتر از عاشق باشد تا او را در طي طريق كمال انساني راهبري كند:

ز خود بهتري جوي و فرصت شمار          كـه با چون خودي گم كني روزگار.

   آن عشق مجازي كه ما را از حقيقت دورتر كند مطلوب سعدي نيست, چرا كه به هر چه دل ببنديم همان دلارام ما خواهد بود:

تو را هر چه مشغول دارد ز دوست         اگـر راسـت بينـي دلارامـت اوست.

   در سرآغاز اين مقال گفتيم كه اساس آفرينش شعري سعدي دريافت‌هاي بصري اوست . در اينجا بايد بيفزايم كه حس بصري اين شاعر شديدا تحريك‌پذير است. او آئينه‌اي است كه هر چه روياروي وي قرار مي‌گيرد, آن را در خود متجلي مي‌بيند و انفعالي كه بعد از اين تجلي در روان سعدي به حاصل مي‌آيد مانا و ماندگار است. سعدي حريف چشم‌هاي خود نمي‌شود. انگار پشت هر يك از آنها دلي تپنده نشسته است. ميان ديده و دل سعدي فاصله‌اي نيست. مي‌توان گفت ميان احساسات بصري و انفعالات رواني وي برزخي وجود ندارد. براي آنكه از سرزنش ديگران رهائي يابد عزم جزم مي‌كند كه از ديدار زيبارويان چشم بپوشد اما ديري نمي‌پايد كه گرفتار مي‌شود:

جهد كردم كه دل به كس ندهم               چه توان كرد با دو ديده‌ي باز؟

                         

جـهد كـرديـم تـا نـيـالايــد                 بـه خـرابـات دامـن پـرهـيـز

دست بالاي عشق زور آورد                مـعـرفت را نـماند جـاي ستيز

                         

هـــزار بــار بگفتم كــه ديده نگشايم           به روي خوب, وليكن تو چشم مي بندي

                         

   بسيار مي گفتم كه دل با كس نپيوندم ولي

                                                           ديـدار‌خـوبان‌اخـتيار ازدسـت دانـا‌مي‌برد  

   به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم

                                                     شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم    

                         

گـفـتم از وي نـظـر بـپوشانم             تـا نـيفـتم بـه ديده در خطري

مي خراميد و زير لب مي گـفت:               عاقـل از فـتنه مـي‌كند حـذري

سعـديا پيش تير غمزه‌ي مــا          به ز تقـوا بـيـايـدت سـپـري.

   از سوئي عشق ورزيدن را براي عاشق, امري ناگزير مي‌داند و معتقد است همانگونه كه تپيدن دل به اختيار آدمي نيست, حلول عشق نيز در آن فرمانبردار صاحبدل نمي‌تواند بود:

شيوه‌ي عشق اختيار اهل ادب نيست           بـل چـو قـضا آيــد, اختيار نباشد

نـظر با نـيكوان رسمي است معهود             نـه اين بدعت مــن آوردم به عالم.

   از سوي ديگر چنين مي‌پندارد كه هر جمالي كه در عالم هست, جلوهكردني است. يعني كه نه مي‌شود و نه بايد سرپوش بر روي آفتاب گذاشت. زيبائي ذاتيتي پردهسوز دارد. و خودبهخود به تجلي درمي‌آيد. وي به شيوه‌اي طنز‌آميز, پنهان كردن حسن را محكوم مي‌كند و نقاب را نه در خورد روي زيبا كه ناگزير چهره‌ي زشت مي‌شمارد:

آنـان كـه پريروي و شكـر گفتارنـد           حيف است كه روي خوب پنهان دارند

في الجمله, نقاب نيز بي فايده نيست           تـا زشـت بـپـوشنـد و نكو بگـذارند.

 او شيفته‌ي برنائي است. دوست دارد همواره جوان بماند و چون تن خود را ناچار از فرسودن مي‌بيند مي‌كوشد تا دل و دماغ خويش را همواره‌تروتازه نگاه دارد. و براي درك اين طراوت نفساني است كه چشم‌ها را هرگز به روي زيبائي‌ها فراز نمي‌كند:

       هر سر و قـدي كه بگذرد در نـظرم        در هـيـات او خـيـره بـماند بصرم

چون چشم ندارم كه جوان گردم باز         آخر كـم از آن كـه در جوانان نگرم؟

   چونين است كه مي‌گويم: سعدي مفسر تناقض‌هاي فرهنگي است كه با آن زندگي كرده است و برترين‌شان تناقض ميان دوست داشتن و ديگر داشتن‌ها است. مطالعه در كليات ما را متقاعد مي‌سازد كه اين سراينده‌ي انديشمند صاحبدل, از جـنبه‌ي نظري به حل عقده‌ي تناقض توفيق نيافته است اما مقايسه‌ي پاره‌اي دريافت‌هاي او با هم, به ما اطمينان مي‌دهد كه وي عقده را به سرپنجه‌ي عمل گشوده است.

 در كليات به آراء آشـكارا متناقضي در زمينه‌هاي گــوناگون فــرهنگ بشري از جمله فلسفه، اخلاق، تعليم و تربيت، سير و سلوك صوفيانه و اقتصاد باز مي‌خوريم. اين دوگانه‌نگري‌ها, همهوهمه حاكي از آن است كه شاعر, انديشه‌هاي خود را زيسته است و همه‌ي پندارهاي او منتجه‌ي بي‌چونوچراي كردارهاي اوست. در مكتب سعدي نظر از عمل مي‌زايد و شالوده‌ي هر تفكري, مشاهده و تجربه‌ي مستقيم زندگي است. او از طبيعت به ماوراء آن گام مي‌گذارد همانگونه كه از احساس به ادراك مي رسد.  

 هم عارف است و هم عامي است, هم پارسا است و هم نظر باز, هم خانقاهي است و هم درباري, هم حقيقت‌بين است و هم مجازنگر, هم تقديرگرا است و هم تدبيرگرا و اين دو قطبي بودن در سيره‌ي ادبي او نيز مشهود است. شيوه‌ي شعري او, سهل و ممتنع, گرايش توامان وي به جد و هزل و طيبات و خبيثات, ملمعسرائي‌هاي او همه برايند همين تناقض‌گرائي عام اوست. حتي گرايش او در عشق‌بازي به هر دو جنس نر و ماده را مي‌توان نمايه‌اي از اين دوگانگي به شمار آورد.

 از ديدگاه روانشناختي نيز سعدي به يكي از دو گروه درونگرايان و برونگرايان تعلق ندارد بل ميان آن دو در آيندوروندي دنباله‌دار است. همين تردد بي‌گسست است كه زندگي را در چشم او مي‌آرايد.

اگر تابلوي بي‌نظير "جدال سعدي با مدعي" بر سر توانگري و درويشي را, لختي به تماشا بنشينيم, همهسويگي دوگانگي رواني اين شاعر بر ما هر چه آشكارتر خواهد شد. در خواهيم يافت كه سعدي اهل برخورد سطحي كردن با امور نيست بلكه نگرنده‌ي هر پديداري باشد, زشت و زيبا, خوب و بد, درست و نادرست، كمال و نقصان و خلاصه همه‌ي دوگانگي‌هاي موجود در آن را در خواهد يافت و راز جهانگير شدن شعر و شعور سعدي همين دقت فارغ از وسواس اوست. او مي‌داند كه به آدميزادي كه با يك چشم نيز, مي‌تواند ببيند بيهوده دو چشم ارزاني نكرده‌اند و بي گمان است كه اين كار طبيعت هم بي‌حكمت نبوده است. حكمت اين كار مي‌تواند اين باشد كه آدمي بايد به هر چه از ديدگاه‌هاي متناقض درنگرد, همان سان كه مي‌داند كه:

بسيار كسا كه اندرونش چون رعد           مـي نالد و چون بـرق لبش مي خندد

يا:

در بـرابـر چـو گـوسفند, سليم               پـشـت سر هـمچو گرگ مردمخوار.

  مي‌داند كه بايد به ميانجي دو چشم با ظاهر و باطن امور با هم ديدار كرد. همين دوبيني مجرب سعدي است كه او را مطلوب گروه‌هاي ناهمخوان كرده است. دريافت اين حقيقت در باب وي روي آوردن خاص و عام, شرقي و غربي, ملحد و متدين, چپ و راست را به وي, به آساني توجيه تواند كرد. عرفي شيرازي شاعر قرن دهم از خود خواسته است كه:

     چنان با نيك و بد عرفي به‌سر بر كز پس مردن  

                                                          مـسلمانت بـه زمـزم شويد و هندو بسوزاند

ولي غور و تامل در زندگي و آثار او نمودار آن است كه نتوانسته است به اين خواسته جامه‌ي عمل بپوشاند, چنانكه في‌المثل همواره از بابت رشك رشكورزان در شكنجه بوده است. اما سعدي چند قرن پيش از او از عهده‌ي اين مهم برآمده و هم خود خرسند زيسته است و هم ديگران را از خود خوشنود كرده است. اين سعدي است كه آدميان را به يگانگي فرا مي‌خواند و سفارش مي‌كند كه به جاي پاي افشاردن بر نقاط افتراق خود با ديگران به نقطه‌ي اتفاق همگاني كه همان    همگوهري و انسانيت است تاكيد ورزند:

ببند اي مسلمان به شكـرانه دست         كــه زنـار مـغ بـر ميـانت نـبست

تو را آسمان خط به مسجد نوشت         مـزن طـعنه بـر ديگـري در كنشت.

   و هم اوست كه همه‌ي اختلافات را چون آبشخوري يگانه دارند، در پذيرفتني مي‌شمارد:            

از خدا دان, خلاف دشمن و دوست           كــه دل هـر دو در تصرف اوست.

   سخن گفتن درباره‌ي اين سراينده بلند آوازه‌ي ايراني حال و مجالي بيش از اينها طلب مي‌كند كه مرا است. اما شايد نقل نتيجه‌گيري پژوهنده‌ي بزرگي چون هنري ماسه در باب شيخ بي‌ثمر نباشد. او مي‌نويسد: "بي‌شك, فردوسي و نظامي و جلال‌الدين مولوي, رودخانه‌هاي عظيمي هستند اما سعدي, انسان را به ياد چشمه آب شيرين مي‌اندازد كه بي‌سروصدا و بدون امواج, در ميان سواحل همواره, در جريان است" (تحقيق درباره‌ي سعدي, ص 348) چونين است كه سخن را به پايان مي‌آورم و تنها اين نكته را خاطرنشان مي‌كنم كه يكي از خدمات سعدي به فرهنگ ايراني – اسلامي خودمان و حتي فرهنگ تودرتوي بشري بي‌گمان, توانائي بي‌مانندي است كه در نمايش يكپارچگي عشق اعم از حقيقي و مجازي, اصغر و اوسط و اكبر, از خود نشان داده است. به حق بايد اين مرد را گزارشگر عشق به شمار آورد:  

حديث عشق نداند كسي كه در همه عمر         بــه ســر نكوفته بــاشد در سرائي را.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید