عضویت   تماس با ما

چرخ، آشوب و زلزله

سخن گفتن درباره‌ي مولانا جلال‌الدين با هر نوع سخن ديگري متفاوت است. واقعاً اين را عرض مي‌كنم، براي اينكه مولانا وضعيت ديگري از انسان است. انساني نيست مانده در زمان خودش، مانده در حال خودش. انساني است كه با هزاران هزار شعاع مرتبط است با زمان‌هاي ناشناخته و مكان‌هاي ناشناخته. (پل تويچل) كه هفت كتاب از او به فارسي برگردانده شده و همه‌ي آنها از وجود رواني سرشار و آبادان، در نويسنده حكايت مي‌كنند. اين فرزانه‌ي بزرگ به گمان من در تحصيل اين روح غني و نيرومند از مولانا هم متأثر است. كتابي دارد به اسم ((دندان ببر)).

در اين كتاب بعد از اينكه (به حساب خودش) سيري مي‌كند در هفت عالم، در يك معراج روحاني به ملاقات شمس‌الدين تبريزي و مولانا جلال‌الدين مي‌رود و در اين ملاقات‌ها سخناني را از قول اين دو مرشد عرفاني ايراني – اسلامي نقل مي‌كند كه براي ما ايرانيان شگفت‌انگيز است. وقتي تأثير اين مرد(يعني مولانا و معشوق و مرشدش شمس را) بر روان‌هايي كه به هر حال به طور خودآگاه ايراني نيستند و با ما همسوي هم نمي‌توانند بود مي‌بينيم، هيچ شگفتي ندارد اگر بر من و بر شما و بر ايرانيان و بر مسلمانان تأثير شگفت‌انگيز گذاشته باشد.

   خيلي پيش گفته‌ام كه ما اين بزرگان را بايستي از اين بابت هم دوست بداريم كه ما را با فرهنگ خودمان آشتي مي‌دهند، با ديانت خودمان آشتي مي‌دهند، با مذهبي كه داريم آشتي مي‌دهند. بسياري از كسان هستند كه مستقيماً سخن شريعت را شنوا نيستند اما از طريق مولانا جلال‌الدين باز مي‌گردند به آن مواريث و حياني كه بر ايشان مانده است.

   نمونه‌هاي بسيار زيادي در ذهن من است كه گفتنش را الآن روا نمي‌دانم چون صحبت‌هاي ديگري كه بايد كرد از دست خواهد رفت.

   پس ما بايد ارج بگذاريم به مولانا از اين بابت كه ما را با فرهنگ خودمان، با فرهنگ ايراني قبل و بعد از اسلام آشتي مي‌دهد. اين مرد مردي است كه اين دو فرهنگ را در يك مصراع كنار هم نشانده و اين همنشيني را تا سطح تركيب
مي‌بينيم:
شير خدا و رستم دستانم آرزوست.

   چنين همنشيني و همسايگي‌يي به هر حال حكايت‌گر اين حقيقت است كه در ذهن اين مرد، دو پاره از فرهنگ ايراني، پاره پيشين و پاره پسين هر دو با هم حضور دارند و اين حضور را در جاهاي ديگر هم مي‌بينيم. در مثنوي هم مي‌گويد:

       اين جهاد اكبر و آن اصغر است،     هر دو كار رستم است و حيدر است.

   با اين تمهيد است كه نخست خود به ياد اين دو ابرمرد مي‌افتد و سپس ما را هم به ياد اين دو مي‌اندازد. خصوصاً اين سخني كه مي‌گويم بايستي قابل توجه كساني باشد كه كارهاي اجرايي فرهنگي مي‌كنند. آنان بايد بدانند هر كاري كه درجهت مولانا شناسي انجام بدهند، در جهت نزديك كردن نسل معاصر به مواريث ديني و شرعي هم هست. بسياري كسان از طريق اين بزرگان وارد قلمرو روحاني و عرفاني مي‌شوند.

   مولانا براي ما الگو است. از اين نظر كه انساني است ناايستا، انساني كه آن به آن او متفاوت است. نه تنها امروزش با ديروزش فرق دارد، امسالش با پارسالش فرق دارد بلكه لحظه به لحظه دگرگون شونده است. انساني است همواره متحول. (مصداق خلق مدام كه در عرفان اسلامي با آن آشنا هستيد) ‌مولانا در كار خلق مدام خودش است. يعني آن به آن آفريده مي‌شود و در حقيقت آن بت عياري كه معشوق مولاناست و دل مي‌برد و نهان مي‌شود و باز دل مي‌برد و نهان
مي‌شود و باز دل مي‌برد و نهان مي‌شود، صورتي از خود او هم هست:‌

         چون مار ز افسون كسي مي پيچم!       چـون طـره‌ي ‌ جعد يار پيچا پيچم!

       ولله كه ندانم اين چه پيچا پيچ است،     اين مي دانم كه چون نپيچم هيچم!

   آري همه هستي ما در اين پيچاپيچي ماست، در اين حركت ماست. اگر اين پيچاپيچي، اگر اين حركت، اين تپندگي دم به دم نباشد ما با خود نيستي هيچ تفاوتي نداريم. پنداري به وجود نيامده‌ايم. يكي از كتاب‌هايي كه در مورد زندگي مولانا جلال‌الدين هم فصلي دارد و اصلا ً‌درباره‌ي زندگي خاندان مولانا، دوستان مولانا، شمس تبريزي، جانشينان مولانا، خلفاي بعد از او و حتي نوادگانش است، كتابي است به نام ((مناقب العارفين)) كه در نيمه‌ي اول قرن هشتم تأليف شده، متعلق به احمد افلاكي است كه تحسين يازيچي، مصحح دانشمند ترك، سال‌ها پيش آن را تصحيح و منتشر كرده است. روايتي دارد درباره عشق ملكه زمان، ((گرجي‌خاتون)) ‌نسبت به مولانا جلال‌الدين.

   اين نكته را من بگويم كه مولانا بيش از آن كه مورد توجه مردان بوده، مورد عنايت و لطف زنان بوده است و نسبت به اين جنس، واقعاً خدمت كرده است چندانكه تا صد سال بعد از مرگ مولانا زن‌هايي مي‌توانستهاند سمت ارشاد داشته باشند، شيخ باشند، مريد بگيرند و در راه سلوك راهنما باشند. بعداً به علت تنش‌هاي سياسي، فعاليت‌هايي عليه اين آزادگي و آزادمنشي كه مولانا گسترده بود به عمل آمد و موجب شد كه اين موقعيت را زن‌ها از دست بدهند. اما در زمان حيات مولانا از سوي خود مولانا به اين جنس بسيار عنايت شده. حتي مولانا دعوت سماع زنان را مي‌پذيرفته، در مجالس‌شان مي‌رفته و آنها را به سماع راه مي‌داده و اين همه شرايط طبيعي نبوده. حتي با نوازندگان زن، مثل ((طاووس‌چنگي)) مرابطات خوب و حسنه‌اي داشته است.

   افلاكي مي‌گويد: ((عشق گرجي خاتون زن پادشاه به مولانا به حدي بوده است كه نمي‌توانسته است چند روز ناديدن وي را برتابد. اينقدر اين مرد مورد توجه اوست كه وقتي شاه مي‌خواهد برود به شهري ديگر، به جاي ديگري جز قونيه و لازم است ملكه را با خودش ببرد، يكي از مصائب دروني ملكه اين است كه
نمي‌داند با عشق مولانا چه كار بكند؟ تا در جايگاه مولانا بود هر وقت دلتنگ
مي‌شد، مي‌رفت در سماعي، يا حضور خصوصي مولانا را درك مي‌كرد. به هر حال اين شخصيت مورد توجه خودش را مي‌ديد. حالا بايد برود مسافرت و سفر هم ناگزير است. و فراق، اشتعال تن و جان عاشق است.

   افلاكي نوشته است: آن زمان نقاشي در قونيه بود كه او را عين‌الدوله‌ي رومي
مي‌گفتند كه در نقش مصورات، ماني ثاني بود (ماني در ادبيات ما نماد نگارگري است و چيره‌دست‌ترين نگارگر ايراني به شمار مي‌آمده، البته پيغمبر هم بوده است و مميزات ديگري هم داشته است كه مورد بحث ما نيست). به اين عين‌الدوله حق و حقوقي مي‌پردازد و مي‌گويد: برو
((پرتره))اي از مولانا بكش و بياور تا من در سفر همراه خود داشته باشم تا هر وقت دلگير و دلتنگ شدم به آن بنگرم. عين‌الدوله مي‌آيد به محل زيست مولانا، مي‌ايستد، همين جوري سرش را پايين مي‌اندازد. مولانا مي‌گويد: ((مصلحت است اگر تواني.)) بي‌آنكه نقاش، نيت خودش را بگويد. خوب لابد سبقت دهن بالائي داشته است. ‌به اصطلاح همان قرن هشتم ((توجه نمود)) يعني نگاه كرد به سراندرپاي مولانا و شروع كرد به نقاشي كردن. وقتي پرتره را تمام كرد، نگاه به پرتره كرد، نگاه به مولانا كرد، ديد مولانا به صورت ديگري است و اين نقش چيز ديگري. با خود گفت: ((حتماً اشتباهي در كارم رخ داده.)) دوباره انداز و ورانداز كرد و باز هم كاغذ ديگري برداشت و تابلو ديگري از چهره‌ي مولانا كشيد. تمام شد. باز نگاه به مولانا كرد و ديد به صورت ديگري است. همچنين تا بيست كرت صورت مولانا را نگار كرد. اما هر دفعه وقتي تمام مي‌كرد مي‌ديد كه مولانا چهره‌اش جور ديگري است. خوب، حالش منقلب شد. متحير شد، براي اينكه اين وضعيت براي او طبيعي نبود. (عين‌الدوله بارها پرتره كشيده بود، چهره‌ي بزرگان را تصوير كرده بود) گريبانش را چاك زد، نعره‌اي كشيد و بي‌هوش بر زمين افتاد. آن وقت مولانا به قول احمد افلاكي‌ اين غزل را سرآغاز فرمود:

‍       اُه چه بي رنگ و بي نشان كه منم!        كـي ببـيني مـرا چـنان كـه منم!

           گــفـتي اســرار در مــيـان آور!           كـو ميان انـدر اين ميان كه منم!

           بحر من غرقه گشت هم در خويش،        بـلعجب بـحر بيكـران كـه مـنم!

   بالاخره اين غزل تمام مي‌شود و عين‌الدوله برمي‌گردد به حال طبيعي و نقاشي‌هايش را جمع مي‌كند و مي‌برد تحويل ملكه مي‌دهد و ملكه آن نقاشي‌ها را در صندوقچه‌اي حفظ مي‌كند و با خودش به سفر مي‌برد و هر وقت به قول افلاكي ((نار فراق مولانا))‌ دوباره آتشش مي‌زده اين صندوقچه را بازمي‌كرده و با تماشاي تصاوير مولانا به حال مطلوب باز مي‌گشته است.

   منظور من از نقل اين داستان، ‌اين است كه نپنداريد اين دروغ است. مردان خدا، خصوصاً‌ كسي مثل مولانا كه هيچ دو لحظه‌ي همانند نداشته و خودش بارها اين حقيقت را گزارش كرده است، رواني همواره نو شونده داشته است. او، حتي مدعي است كه پس از مرگ نيز همچنان در كار ديگرگوني پذيرفتن خواهد بود:‌

     ز نـخ بر بسته و در گـور خـفته،     دهـان افـيون و نــقل يـار خـايد!

         مـيابـي دف به گـور مـن بـرادر       كـه در بـزم خـدا غـمگـين نشايد.

   مولانا مي‌گويد: حتي من در عالم برزخ هم در رقص و پايكوبي و سماع هستم. سماع را بسيار دوست مي‌داشته، چندانكه خودش را سماعباره مي‌نامد. فكر نكنيم كـه سماع مولانا همين رقص صوفيانه بوده است كه در خانقاه انجام مي‌دادها‌ند، سماع مرد عارف بيش از آنچه كه بيروني باشد اندروني است. مولانا در همين حالت نشسته هم در سير و سياحت در عوالم لاهوتي و ملكوتي خودش بوده است. اين درنگ‌ناپذيري مولانا، پندي است بسيار گرانبها براي فرد ايراني و جامعه ايراني. معالتأسف در بعضي از ابعاد و سطوح، كوشش‌هايي مي‌شود كه جامعه ما را در يك وضعيت خاصي نگه دارد. اين نقيض آن چيزي است كه كساني مثل مولانا مي‌انديشيده‌اند.

   زيبايي و جمال هستي در اين نيست كه ماندگار باشد به يك وجه. بلكه در صيرورت مستدام آن است.

   آن چيزي كه گرفتني است از مولانا و ما بايد به عنوان ميراث اصلي مولانا داشته باشيم بنيادهاي فكري است . في‌المثل اين انديشه است:‌

       گـفت حلاجي اناالحق و بــرست         گفت فرعوني انا الحق گشت پست

   يك كلام از دو زبان، ضد و نقيض نتيجه خواهد داد. مابايد به جامعه ياد بدهيم كه متوجه اين باشد كه سخنان را در چه زمينه‌اي مي‌شنود. هر سخني در جايي معنايي مي‌دهد كه در جاي ديگر ممكن است متضاد آن معنا بدهد. جامعه نبايد عادت بكند كه حرفها را يكسو‌نگرانه و تك بعدي بنگرد. يعني قائل و كيستي ويدر قول و چيستي آن، تاثير مي‌گذارد و ميزان صحت و سقم آن را پس و پيش
مي‌كند به همان گونه كه قول در بالا و پائين آوردن‌شان و اعتبار قائل موثر است.  
                             

   بعضي‌ها اعتقاد دارند كه بايستي نگاه بكنيم، ببينيم كه سخن مي‌گويد؟ نه چه مي‌گويد. بعضي‌ها مي‌گويند چه سخني مي‌گويد؟ نه كه مي‌گويد. به هيچ وجه هيچ يك از دو بعد را نبايد تماماً درست دانست. جمع اين دو تا مسئله است كه درست است. بزرگ‌ترين درسي كه مولانا به ما مي‌دهد اين است كه ما بايستي قضاياي متضاد را روياروي هم باور بكنيم.

   من بارها اين را گفته‌ام، در فرهنگ عاميانه‌ي ما امثالي هست كه حاكي از اين است كه اگر آدم كار خوب بكند نتيجه‌ي خوب مي‌گيرد. فيالمثل سعدي مي‌فرمايد:

       تو نيـكي مي كن و در دجله انداز       كـه ايـزد در بـيابانـت دهد بـاز!

   خوب اين را ما يك وقت‌هايي مي‌بينيم راست هم هست. اما اگر هميشه چنين باشد چرا ما مي‌گوييم: رفتم ثواب بكنم كباب شدم، بلال شدم؟ چرا مي‌گوييم: سزاي نيكي بدي است؟ براي اينكه هر دو سخن درست است. در فرهنگ عاميانه‌ي ما، هم تنهايي خوب است و هم تنهايي بد است. هم در مخ آدم تنها شيطان لانه
مي‌كند و هم :‌

دلا خو كن به تنهايي كه از تن ها بلا خيزد.

سعادت آن كسي دارد كه از تن ها بپرهيزد.

   بزرگ‌ترين وظيفه‌ي ادبيات يك مملكت، علي‌الخصوص ادبيات معاصر ما، اين است كه به جامعه‌مان ياد بدهد كه در زندگي، احتياج به احكام متضاد داريم. شگفتي ندارد اگر ما در مثنوي معنوي، هم مدافعت از اختيار را مي‌بينيم و هم مدافعت از جبر را مي‌بينيم. هم ((ديترمينيسم)) را جاري مي‌بينيم هم اختيار و ((فري ويل)) را. اين هر دو درست است. در اين جهان ما هر دو را مي‌بينيم، براي چه بايد يكي را باور كنيم؟ مولانا به ما احكام متضاد و عمل به اين احكام متضاد را مي‌آموزد. هم طرفدار مراقبه است كه مستلزم سكون و سكوت محض است هم طرفدار سماع و چرخ و آشوب و زلزله است كه مستلزم حركت و جنب و جوش است. هيچ يك از اين دوتا را نبايد كنار گذاشت. وقتي مولانا مي‌گويد: آب كم جو تشنگي‌آور به دست، نمي‌گويد: آب اصلاً مجوي. آب هم بجوي، اما تشنگي را بايد داشت.

   احتياج را بايد ايجاد كرد تا ما در جامعه به كمال برسيم. اما اين معنايش اين نيست كه امكان ندهيم به جامعه و اگر امكاني هم بود آن را از او بگيريم.

   بــه اعتقاد مــن بزرگ‌ترين اندرزي كه مولانا جلال‌الدين به ما مي‌دهد با اين        دمبهدم دگرگون شدنش، اين است كه راهي جز پارادوكسال زيستن وجود ندارد. انساني مي‌تواند درست زندگي بكند كه واقعاً همان جوري كه حافظ عمل كرد: حافظم در مجلسي دردي كشم در محفلي، عمل هيچ كس نمي‌تواند همواره به يك سيرت و سان باشد. اگر هم باشد هم به خودش بد مي‌گذرد هم به ديگران بد
خواهد گذشت. اگر ما از اين كليد استفاده كنيم ديگر در هيچ جا نمي‌مانيم. في‌المثل در اين كه كدام موسيقي را بپسنديم. يكي مي‌تواند طرفدار موسيقي كلاسيك و سنتي بشود كه همه‌اش هي آواز و آن گام‌هاي كرخت و سنگين را استماع كند و يكي هم به عكس، همه‌ي هوش و گوشش موسيقي پاپ و موسيقي متاليك و ... باشد اين بزرگ‌ترين شكل انديشه‌اي است كه مولانا مطرح كرده است و از طرق مختلف به اين مبدأ بازگشته است. كسي حق ندارد ديگري را ناگزير كند كه مثل او بينديشد و همانند او عمل كند در مثنوي مي‌گويد:

      هر كسي از ظن خود شد يار من         وز درون مـن نجست اسرار من.

   خوب! ‌هيچكس، هيچكس را در نخواهد يافت. هر كسي نسبت به كس ديگر غريبه است. اگر شما ميلياردها سال صرف كنيد براي شناخت بنده (كه حقير و سراپا تقصير هم هستم) مرا نخواهيد شناخت. همانگونه من اگر ميلياردها سال هزينه كنم، شناخت شما براي من حاصل نمي‌شود. به قول اگزيستاليست‌ها، خصوصاً ژان پل سارتر: ((كومونيكيشن)) ارتباط ناب انساني محال است. هيچ دو آدمي به هم نمي‌رسند حتي عاشق و معشوق.

   عشق، يكي از كارهايي كه مي‌كند سدهاي دروني را از پيش روي ما برمي‌دارد. ما را نسبت به هم آشناتر مي‌كند. اما اين توانش در او وجود ندارد كه ما را به هم كاملاً محرميت بدهد. محرميت تام و تمام فقط از طريق حل شدن در ديگري ميسر است، يعني تا من به عنوان بنده، بنده‌ام، نمي‌توانم بگويم خدا را شناختم. كما اين كه قطب دايره‌ي عالم، خليفه‌الله اعظم! حضرت رسول اعتراف كرده است: ما عرفناك حق معرفتك، اما اگر او شدم مي‌توانم بگويم: سبحاني ما اعظم شاني و اين او شدن استلزاماً‌ در پايان زندگي ماست. ما وقتي مرديم به لقاء حقتعالي مي‌رسيم. آن تئوري مرگ پيش از مرگ، معناي تمام و تام ندارد. يعني هيچ كسي نمي‌تواند پيش از مرگ بميرد. چون يكي از اين دو رويه تحقق‌ناپذير است. اگر من فقط قلبم بزند و در حال كما هم باشم هنوز نمرده‌ام. بنابراين مرگ پيش از مرگ به معني تام و تمام تحقق‌پذير نيست؛ اما مفهومش مثل همان نفس‌كشي است. صوفيه مي‌گويند: نفس را بكش. اما منظور اين نيست كه ما تمام غرايزمان را نابود بكنيم، اعضاي بدنمان را بكنيم، بيندازيم دور؛ كه ديگر نفساماره مطلقاً نداشته باشيم. نه، حتي اگر يوسف پيغمبر هستيم نمي‌توانيم خودمان را تبرئه كنيم از دستبرد نفس، نمي‌توانيم، او هم گفت: ما اُبرّءُ نفسي.

   آنچه كه ما مي‌توانيم از مولانا به ارث بگيريم به اعتقاد من، همين دم به دم دگرگون شدن است. هم فرد اين نتيجه را بايد بگيرد، هم جمع. در همين سال‌هايي كه هستيم شما مي‌دانيد كه هر سال چند كتاب يا درباره‌ي مولانا يا منتخبي از آثار مولانا را در جهان غرب منتشر مي‌كنند. اصلاً بعضي از نويسندگان آمريكاي لاتين يكي از آبشخورهاي نويسندگي‌شان آثار مولاناست. مثل پائولو كوئيلو مثل‌ بورخس مثل بسياري از نويسندگان شيوه‌ي واقع‌گرايي جادوئي بسياري از اينها را ما مي‌بينيم كه الهام گرفته‌اند از انديشه‌هاي مولانا. اين براي چيست؟ براي اين است كه مولانا راست‌ترين سخن را براي همه زمان‌ها گفته است. كسي كه مي‌تواند دو روي متضاد يك امر را مثل دو ضلع زاويه تلقي بكند، حقيقت را دريافت كرده است.

الحرقه حرقتان: حرقه بالنار و حرقه بالنور. من احرقه النار صار رمادا و من احرقه النور صار سراجا يستضييء به الناس.

   اين سخن حقي است كه از باباطاهر عريان همداني مانده است: سوختن دو جور است؛ يكي سوختن با آتش كه اگر كسي به اين شكل بسوزد خاكستر خواهد شد و

يكي سوختن به نور و روشنايي كه اگر كسي به نور و روشنايي بسوزد چراغي مي‌شود فرا راه جهانيان.

   مولانا جلال‌الدين از شمس، مرشدش، به ياد خورشيد مي‌افتد. هم در مثنوي، نه يك بار نه دو بار، بارها و بارها و هم در ديوان شمس و رباعيات، براي او اين آفتابي كه در آسمان مي‌درخشد نماد معشوق است. هم نماد معشوق زنده‌اي مثل شمس تبريزي است و هم نماد معشوق ازلي: حق تعالي است.

   اين خورشيد، رفتارهايش با هم تضاد دارد. هم بدن ما را سياه و هم اندرون ما را سپيد مي‌كند. هم سياهكار است و هم سپيدكار. هم نيرو نوراني است، ‌هم نيران دارد و آتش مي‌زند همه چيز را.

   و عشق، كه باز نماد ديگري از حق تعالي است و در انديشه مولانا اين سري و آن سري آن با هم فرق نمي‌كند، به اعتبار علت غايي. چون آخرش آن سري است. همه عالم آن سري است. انالله و انا اليه الراجعون. قرار نيست كسي بيرون از حق بماند. همه به جانب او خواهيم رفت و به اعتبار ((ما سيكون)) و به اعتبار آتي
همه‌ي اين وضعيت‌هايي كه مي‌بينيم (ضد و نقيض) بازگشت به آن وحدانيت
مي‌كند. همين جوري كه سنائي گفته است و درست و به جا هم گفته است:

       كفر و اسلام در رهش پويان،           وحده لاشـريـك لـه گــويان.

   با هر وضعيتي كه جهان آغاز شده، به همان وضعيت هم ختام خواهد يافت. بنابراين اين وسط جنگ رنگ‌هاست، جنگ حقيقي وجود ندارد. به راستي:

هست بي‌رنگي اصول رنگ ها.         آشتـي بـاشـد اصـول رنگـها.

   اين انديشه‌ي مولانا كه بي‌رنگي را اصول رنگ‌ها مي‌خواند همه‌ي دعواها را از ميانه برمي‌دارد. شما مي‌توانيد به اعتبار اصل، طرفدار بي‌رنگي باشيد و من هم مي‌توانم به اعتبار فرع و موجود، طرفدار رنگ‌ها باشم. بالاخره در فرجام به همديگر خواهيم رسيد.

   براي اين كه اين مطلب را به درستي دريافت كنيم يك بيت از مولانا را مي‌خوانم و بعد، آن تمثيلي را كه در يكي از غزل‌ها دارد فرا ياد شما مي‌آورم كه درباره شطرنجي بودن ساختمان عالم خلق است.

مولانا در غزلي مي‌گويد:

   به جبر جمله‌ي اضداد را مقابله كرد،         ببين كه عقل در اشكست زين عجايب ها!

   اينجا جبر معني مقابل تفويض و اختيار را ندارد. جبر همنشين حساب است. چرا؟ همنشين مقابله است. اصطلاح كهن اسلامي درباره همين علمي كه امروز به آن مي‌گوييم جبر، و فرنگي‌ها مي‌گويند (algebra) جبر و مقابله است. براي اين هم به آن مي‌گويند مقابله، كه در مقابل اعداد مثبت حساب، از يك (البته الآن
مي‌گوييم از صفر ولي قدما مبدأ اعداد را يك مي‌گرفتند.) از صفر تا لايتناهي مثبت، اعداد منفي از يك يا از صفر تا بي‌نهايت منفي، را داريم. مولانا مي‌گويد خدا دنيا را طوري درست كرده كه در مقابل هر به علاوه يكي، يك منهاي يك گذاشته. و به همين دليل است كه جمع جبري عالم خلق، صفر است. اين عالم هيچ نيست. طلسمات حق است. استدراجات حق است:

به جبر جمله‌ي اضداد را مقابله كرد،         ببين كه عقل در اشكست زين عجايب‌ها!‌

   اين همه دعواها را تمام مي‌كند. البته مي‌دانم حرفي است مخاطره‌آميز، اما مولانا مي‌زند و از اين مخاطره‌آميز‌تر در انديشه‌اش بسيار دارد. منتها مي‌گويد:

   گـويـا ترم ز بلبل اما ز رشك عام،           قـفلي است بر دهانم و افغانم آرزوست!

   نه تنها رشك عام، حتي به حلاج‌ها هم از بيان اسرار مولانا برمي‌خورد و ناراحت مي‌شوند.

حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد        از تنـدي اسـرارم حـلاج زنـده دارم!

   مي‌گويد حلاج حرفي نزده بود (كه گفته بود انا الحق) مردم كشتندش.‌ اگر حلاج زنده باشد و بداند كه من چه مي‌انديشم او مرا اعدام مي‌كند. چنين حرف‌هايي را نگفته. براي چه؟ براي اينكه مي‌گويد:

       اين كه مي‌گويم به قدر فهم توست،         مـردم انـدر حـسرت فـهم درسـت.

   فهم درست بسيار كمياب است و در زمان مولانا هم همين وضعيت كه الآن
مي‌بينيم وجود داشته است و مولانا اين را درك مي‌كرده. شما ببينيد كه عوام‌الناس، يك عشق سر و ساده را به مولانا نديدند. حتماً مي‌دانيد، يك آدمي،
پيرمردي پنجاه و چند ساله پيدا كرده بود براي دل خودش، به خاطر او رفت چنگ ياد گرفت كه بزند، رباب ياد گرفت كه بزند، اما عوام نپسنديدند. پسر مولانا را همدست و همداستان خودشان كردند. يــك تــعداد از مــريدان را هم همداستان خودشان كردند و خلاصه شمس را كشتند. هيچ كس هم نفهميد. بعضي از اتفاقات را فكر نكنيد در روزگار ما مي‌افتد. سابقه و ديرينه‌اش خيلي كهن است. داستان بردياي دروغين و گئومات و آن ماجرا هنوز هم بعد از دو هزار و پانصد سال روشن نيست. و باز هم داستان‌هاي ديگري از اين دست هست. هنوز نمي‌دانيم چرا سهروردي را اعدام كردند و چگونه حالا بعضي از اينها مثل داستان حلاج، كه يكي پيدا شده مثل لوئي ماسينيون و تا حدي تحقيق كرده و بر رسيده به نقاط نسبتاً روشني از اين پرونده دست يافته است.

   اينگونه مسائل خصوصاً در مشرق زمين بسيار بوده و خواهد بود. نمي‌شود اميد بست كه زندگي يكسر بشود بهشت برين. اصلاً مطلوب نيست بهشت زميني. انسان با رنج و سختي است كه حقيقت را دريافت مي‌كند. نشانه‌اش هم اين است كه اگر كسي تمام رستگاري مادي را داشت ممكن است اصلاً خودش برود دنبال زندگي رياضت‌آميز. به ميل و اراده‌ي شخصي. يعني خوشي زير دلش بزند و
مي‌زند. من هند بوده‌ام. بسياري از اين مرتاضان امكان اين را دارند كه از مريدانشان يك زندگي راحت مادي را دريافت كنند. اما نمي‌خواهند. براي اينكه ما با دو جور كاراكتر در اندرونمان ساخته شده‌ايم مازوخيست هستيم، ساديست هم هستيم. هر كدام از اين دوگانگي‌ها در يك آدم زياد بشود به سوي آن مي‌رود، انسان‌هاي مازوخيست دوست دارند رنج ببرند. هنوز هستند دختركاني كه در كشورهاي غربي با تيغ زدن رگ‌هاي خودشان و اينكه خون از تنشان چند ثانيه‌اي برود لذت مي‌برند. هنوز هستند انسانهايي كه از انجام كارهاي سنگين لذت
مي‌برند. كاراكترهاي رستمانه و اسفنديارانه كه راه هفت
خواني را كه معضلات دارد انتخاب مي‌كنند، در جامعه كاراكترهاي برتر شمرده مي‌شوند، قهرمان به حساب مي‌آيند.

   مولانا جلال‌الدين اگر هيچ درسي به ما نداده باشد، جز اينكه فريب ظواهر را نخوريم، قياس را تعطيل كنيم در بسياري از ماجراها، براي ما بس است. مولوي اگر با قياس دشمن است نه به خاطر اين است كه جنگ شرعي دارد با فقها. به هيچ وجه. براي اينكه قياس كردن خطاست. حتي وقتي من سخني مي‌گويم و دوست من هم همان سخن را مي‌گويد مطمئن باشيد دو تا ادراك داريم. چند صد سال
مي‌گذرد تا كسي مثل چامسكي پيدا مي‌شود و درك مي‌كند هر آدمي دستور زباني خاص خودش دارد كه با آن حرف مي‌زند. فكر كنيد ايالات متحده مثلاً اگر سيصد ميليون جمعيت دارد، سيصد ميليون گرامر دارند. ما ايراني‌ها اگر شصت و چند ميليون نفر فارسي بلد باشيم، شصت و چند ميليون گرامر داريم.

   وقتي دستور زبان‌هاي متفاوت داريم، واژگان متفاوت داريم و پشتوانه و      زيربناي اينها روحيات متفاوت ما هست، چگونه مي‌شود يك كلمه را كه مي‌گوييم به يك معنا دريافت كنيم؟ همين است كه هميشه اختلاف ايجاد مي‌شود. شما    جملهاي را از سر خير‌انديشي مي‌گويي، بعد مي‌بيني محكوم مي‌شوي. يك جمله‌اي را از سر بدطينتي مي‌گويي، مي‌بيني بعدش مي‌آيند برايت تبليغات مي‌كنند. باز روي شانه‌ات نشسته بيا سلطان ما بشو! اين تفاوت‌ها خيلي دير در عالم غرب درك شده است. اما در روزگار مولانا، از سوي اين نابغه ادراك شده است. مثلاً‌ درك ديگري كه در پرتو همين پارادوكساليته يعني درك تناقض و حقانيت تناقض در رئاليه (در عالم ذهن را من كاري ندارم، ‌منطق ارسطويي در ذهن برنمي‌تابد دو تا امر را كه تناقض داشته باشند با هم واقع بشوند) را در عالم مي‌بينيم. مولانا
مي‌گويد: اين زباني را كه ما داريم، در عين
حالي كه براي تفهيم و تفهم به كار
مي‌رود و ما را به هم نزديك مي‌كند، ما را از هم دور مي‌كند:

      زبان كه خيزد از جان ز جان حجاب كند.

   آدم گاهي اوقات كه حرف نمي‌زند با ديگري كه كنارش نشسته، سراپا تفاهم است. به محض اينكه حرف مي‌زند تفاهم از دست مي‌رود. اگر آن چهار نفري كه پولي را پيدا كرده بودند و مي‌خواستند چيزي بخرند تفاوت در الفاظ نداشتند، با هم همدل بودند. اما آن مردي كه تفاوت الفاظ اينها را مي‌دانست، مي‌دانست استافيل يعني انگور، عنب يعني انگور، اوزوم يعني انگور، آن مسئله را براي آنها حل كرد.

   به باور من بچه‌ها بيشتر از ما براي دريافت مسائل اساسي قابليت دارند. حس‌آميزي صنعتي است كه در قرن بيستم در ادبيات اروپا پيدا مي‌شود. سورئاليسم مكتبي است كه در سال 1925 آندره برتون آن را بنيان مي‌گذارد. اما مي‌بينيم كه در ميان كودكان، حس‌آميزي يك امر طبيعي است. بچه‌ها بسياري از اوقات حواسشان را به جاي هم به كار مي‌برند. مولانا جلال‌الدين اتفاقاً يكي از پيشتازان به كارداشت حس‌آميزي در شعر است. معروف‌ترين نمونه‌ي اين حس‌آميزي را كه مولانا در سروده‌هاي ديوان شمس به كار برده است با شما در ميان مي‌گذارم:

كله پاچه آورده‌اند در خانقاه، مولانا داشته شعر مي‌گفته كه اين بيت را مي‌سرايد:

     من سـر نخورم كه سـر گران است،          پـاچه نـخورم كه استـخوان است.

      بريان نـخورم كه هـم زيـان است،          مـن نـور خـورم كه قوت جان است.

خوب نور از مقولات بصري است نه مقوله ذوق و چشايي. اما مولانا نور را
مي‌خورد.

   شما ببينيد در قرن بيستم يك دكتر رياضي به اسم هوشنگ ايراني شعري ساخت كه اين دو مصراع آن شهرت يافت:

          غـار كـبود مـي دود،             جـيغ بـنفش مـي كـشد.

   اين جنجالي به پا كرد در جامعه ما. به علت نشناخت شخصيت‌هايي مثل مولانا. منظورش از غار كبود تونل بود و قطاري كه دارد از توي تونل رد مي‌شود. جيغ بنفش هم فرياد قطاري است. و اگر آدم اين مضمون را بداند، بسيار سهل است ادراك اين قضيه. اما به علت نشناخت حقيقت حس‌آميزي در ادبيات گذشته‌ي ايران، در مقابل اين مرد ايستادند و متوجه فرهيختگي او در مسئله ذهني رياضيات نشدند و اصلاً كاري كردند كه پشيمان شد. در حالي كه جيغ بنفش شگفت‌انگيزتر از چشم سخنگو نيست. شگفت‌انگيزتر از سخنشيرين نيست. مقوله بصري با شنوايي مخلوط شده در چشم سخنگو. همين جوري كه در          سخن شيرين سمعي با چشايي مخلوط شده و مولانا اقلا بيشتر از صد        مورد حس‌آميزي در شعرش پيدا مي‌شود و تنها شاگردان به حق مولانا مثل          بيدلدهلوي و غالب و بعضي از نوپردازان معاصر ما توانسته‌اند فضاهايي را كه او رسم كرده رسم كنند.

   عرض كردم بچه‌ها بيشتر از ما اين بكارت‌هاي خاصي را كه در ادبيات هست درك مي‌كنند. من كوشش كردم سخنان بعضي از بزرگان ادبيات را براي بچه‌ها به نوعي قابل فهم بكنم. يك شعر مي‌خوانم و به عرايضم پايان مي‌دهم:

   تن من لاغر و زرده،

     دل تنگم پر درده.

   يه روز از تويه نيستون،

     منو كند يه مرد چوپون.

     بعدش اون آدم گستاخ،

     همه جامو كرد سوراخ.

     مي بيني چه مهربونم،

     كه بازم واسش مي خونم!

     گوش كن آوازمو گوش كن!

     صداي سازمو گوش كن!

     يه كسي كاشكي دوباره،

     منو تو زمين بكاره.

     ريشه ام اونجاس توي خاكه،

     دلـــم ا ز دوري هــلاكـــه.

     آقـا چـوپــون تـو يه مردي،

     مـث مــن صــاحــب دردي.

     تا يه نيمه جوني دارم،

     ببر و تو خاك بكارم.

     تا به حرفم نكني گوش،

     آتيشم نميشه خاموش.

     مي كنم تا بي نهايت،

     از جدائيا شكايت.

كه اين برگردان بيت سر آغاز مثنوي است به زباني كودكانه همان

     بشنو از ني چون شكايت مي كند،         از جـدايـي ها حـكـايت مي كـند

   يك شعر بزرگسالانه هم مي‌خوانم و رفع زحمت مي‌كنم. اين شعر را ديشب براي دوستان در هتل جهانگردي خواندم، براي شما هم مي‌خوانم:

   تبر به پشت درخت جوان فرود آمد،

   چنان گريست كه هيزم شكن پشيمان شد.

   به خويش گفت: از اين روزي سياه چه سود؟

     دريغ! چند توان خورد نان خون آلود؟

     درخت گفت: بزن گريه‌ام ز جور تو نيست، شكايت از تو ندارم حكايت دگري است!

     مرا گلايه از اين تند تيز چالاك است

     كه دسته‌ي تبر از ماست!

     جگر ز جور جگر گوشه‌اي مرا چاك است!

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید