عضویت   تماس با ما

از هرگز تا هميشه(نگاهي دوباره به تذكر الاولياء)

   يكي از خدمات تصوف به زبان فارسي وسعت بخشيدن به آن از طريق تعبيه مفاهيم تازه در انبوهي از واژه‌ها، خلق اصطلاحات گوناگون و نيز گسترده‌تر كردن دامنه نمادينگي اين زبان است. نويسندگان و شاعران صوفي در اين زمينه چندان پيش رفته‌اند كه پس از گذشت چند سده، زباني ويژه جماعت خويش در زبان دري پديد آورده‌اند. تحقق اين امر به زودي نياز به تفسير و تاويل آثار نظم و نثر صوفيه را ايجاب كرد و به تاليف فرهنگ‌هاي خاص اصطلاحات آنان از دست گلشن راز و همانندهاي آن انجاميد. اين پديده به نوبه خود موجبات شكل گرفتن ادبياتي سراپا راز و رمز گرديد و سبب شد تا نمادينگي، به گونه ويژگي اصلي آثار منظوم و منثور صوفيانه جلوه‌گري كند.

فريدالدين عطار شاعر و نويسنده صوفي سده‌هاي ششم و هفتم با بهره‌گيري از ميراث بجاي مانده از اسلاف خويش به خلق منظومه‌هاي متعدد و نيز كتاب كممانند تذكرõالاولياء پرداخت و اين زبان نمادين را بيش از پيش رشد و توسعه داد بزرگان تصوف از همان قرنهاي نخستين هجرت نبوي به پديد آمدن اين زبان گروهي خاص، در زبان مادري خويش واقف بودند. چنانكه در همين تذكرõالاولياء كه در دست ما است چنين مي‌خوانيم: ‌((نقل است كه بعضي از متكلمان، ابن عطا را گفتند: چه بوده است شما صوفيان را كه الفاظي اشتقاق كرده‌ايد كه در مستمعان غريب است و زبان معتاد را ترك كرده‌ايد؟ اين از دو بيرون نيست يا تمويه مي‌كنيد و حق را تمويه به كار نيايد. پس درست شد كه در مذهب شما عيبي ظاهر گشت كه پوشيده كردي سخن را بر مردمان. ابن عطا گفت: از بهر آن كرديم كه ما را بدين عزت بود. از آنكه اين عمل بر ما عزيز بود نخواستيم كه بجز اين طايفه آنرا بدانند و نخواستيم كه لفظ مستعمل به كار داريم، لفظي خاص پيدا كرديم.))

                  (تذكره الاولياء به تصحيح نيكلسون، با مقدمه علامه قزويني ـ ليدن ، بريل، 1322 ق ، ص 58ـ59 )

   در برخورد با آثار ادب صوفيانه ايران، بيش از هر چيز بايد به اين خاصه توجه داشت. يعني بايد پيشاپيش بدانيم كه با زباني خاص، متعلق به گروهي خاص با امكاناتي خاص روياروئيم. تنها از اين طريق است كه پس از مطالعه چند صفحه از تذكرõ الاولياء متوجه مي‌شويم كه اين تذكره با تذكرههاي شعرا، فلاسفه، اطباء و... داراي تفاوتي جوهري است. در اينجا اطلاعات شناسنامه‌اي چندان مطرح نيست، بلكه آنچه داراي اهميت است، نه شناخت زندگي ظاهري كه درك سلوك روحي و فهم زندگي باطني كساني است كه اين مجموعه به، آهنگ شناساندن آنان، فراهم آمده است. از همان آغاز كتاب متوجه مي‌شويم كه علت غايي اين تاليف نيز با علت غايي تذكرههاي غيرصوفيانه متفاوت است و مولف را هدفي جز به دست دادن آگاهي‌هاي زندگينامه‌اي بوده است.

   عطار از اين تاليف پرورش مخاطبان را بر آئين تصوف، آهنگ كرده است و اگر در اثر او به مواد آموختني بازمي‌خوريم نيز تاثيراتي را كه اين آموزه‌ها بر روان مخاطبان برجاي خواهد نهاد منظور نظر داشته است. چنين است كه اين مولف به گفتارهاي مشايخ به مثابه برزخ ميان پندارها و كردارهاي آنان بيشتر از مواد و مطالب ديگر بها داده و بخش بزرگي از اثر خويش را به نقل سخنان پيران تصوف مخصوص گردانيده است. نگريستن در دلايل چندينگانه‌اي كه مولف آنها را به عنوان انگيزه‌هاي كار خود بر شمارده است، ما را متقاعد مي‌كند كه نظر اصلي عطار در تاليف اين اثر تاثيرگذاري بر خوانندگان كتاب خويش بوده است: ((ديگر باعث آن بود كه چون اين سخني بود كه بهترين سخن‌ها بود از چند وجه، يكي آنكه دوستي حق در دل مرد پديد آرد، دوم آنكه آخرت را با ياد مرد دهد، سوم آنكه دوستي حق در دل مرد پديد آرد، چهارم آنكه مرد چون اين سخن را شنود زاد راه بي‌پايان ساختن گيرد.))                           (همان ماخذ ج 1، ص 16) 

   اميدواري مولف به همين اثرگذاري‌ها است كه باعث مي‌آيد تا كتاب خويش را بسيار با اهميت تلقي كند و از بابت آن بر خود ببالد و حتي ادعا كند كه ((توان گفتن كه در آفرينش به از اين كتاب نيست.))                     (همان ماخذ ، ج 1، ص 16 ).

   اهميت دادن به همين جنبه كتاب است كه سبب خوار شمردن جنبه اطلاعرساني آن از سوي مولف شده است تا آنجا كه اگر از اين بابت اثر عطار را مورد بررسي قرار دهيم نه تنها آن را خالي از عيب و ايراد نخواهيم ديد كه درصد اطلاعات درست مندرج در آن را در مقايسه با آگاهي‌هاي نادرست، بسيار ناچيز خواهيم يافت.

   اگر كسي بخواهد از ديدگاه صحت و سقم مطالب، اين كتاب را به بررسي گيرد و در صدد تصحيح خطاهاي مولف برآيد ناگزير از نوشتن كتابي حجيمتر از اصل اثر خواهد بود. شادروان علامه قزويني در مقدمه خويش بر اين كتاب اين نكته را متذكر شده و پاره‌اي از لغزش‌هاي مولف را برشمرده است. انبوهي اين لغزش‌ها ما را متقاعد مي‌كند كه مقصود مولف به هيچ وجه دادن اطلاعات به مخاطبان نبوده است. تذكرõ الاولياء ياد كرد 97 تن از مشايخ است كه در ميان آنان دو تن از ائمه شيعه: ‌امام جعفر صادق و امام محمد باقر عليهماالسلام و سه تن از امامان سنت و جماعت: ‌احمد حنبل، محمد بن ادريس شافعي و ابوحنيفه نعمان بن ثابت، به چشم مي‌خورند.

   بي‌گمان ذكر اين پنج تن در شمار مشايخ جز مصلحت‌انديشي نبوده است و مولف مي‌خواسته است شيعه و سني هر دو را از خود خرسند كرده و از مخالفت احتمالي آنان با خود و كتاب خويش ممانعت به عمل آورده باشد. يادكردهاي چهل تن از مشايخ كوتاه است و از يكي دو صفحه كتاب درنمي‌گذرد. از اين شمارند: محمد واسع، ابوحازم مكي، عتبه الغلام، محمد رويم، ابراهيم رقي، ابويعقوب نهر جوري، ابومحمد مرتعش، ابومحمد فضل، ابوالحسن بوشنجي، ابوالخير اقطع، عبدالله تروغبدي، عبدالله مغربي، ابوعلي جرجاني، ممشاد دينوري، ابونصر سراج، ابراهيم شيباني، ابوبكر صيدلاني، عمرو نجد، ابوالحسن صايغ، شيخ جعفر خلدي، شيخ علي رودباري، ابوالعباس سياري، ابوالعباس نهاوندي، شيخ ابوالفضل حسن و امام محمد باقر(ع). ياد كرد چند تن از مشايخ چون ابوالحسن خرقاني (46 ص ) بايزيد بسطامي (38 ص )، جنيد بغدادي ( 28 ص ) مفصل است و بقيه در حد وسط قرار دارند. اين ناهماهنگي در اندازه يادكردها نيز نمودار آن است كه عطار بي‌آنكه اطلاعات كافي از حال و روز يكايك مشايخ داشته باشد صرفا به نيت اثرگذاري بر دل و جان مخاطبان از آنان ياد كرده است.

   سرآغاز ياد كرد هر يك از مشايخ شامل عباراتي مسجع است كه به نام وي ختام مي‌پذيرد و سپس اطلاعاتي ناقص در باب وي، مرشد يا مرشدان، زيستگاه و مراتب علمي او آورده ميشود. آنگاه حكاياتي كه معمولا در بيان كرامات وي است منقول مي‌افتد و در پي آن سخناني از او مي‌آيد و سرانجام وضع شخصيت ياد شده در آخرت با نقل خواب‌هائي كه ديگران پس از مرگ وي ديــدهاند مشخص مي‌شود. صورت كلي يادكردها چنين است. چنانكه گفتيم بخش نخستين آنها كه همان بخش آگاهي‌هاي زندگينامه‌اي است معمولا كوتاه، مبهم و بي‌پشتوانه است. عطار همانگونه كه در طي عبارات مسجع راجع به يكايك مشايخ غلو مي‌كند، در دادن اطلاعات هم مبالغه را از حد مي‌برد. في‌المثل در باب تاليفات و تصنيفات مشايخ بي‌آنكه خود، آنها را ديده باشد يا در تاليف خود از آنها بهره گرفته باشد يا حتي نام آنها را بداند، سخنان اغراق‌آميزي مي‌آورد. از جمله در مورد ابوسعيد خراز مي‌گويد: ((او را چهار صد كتاب تصنيف است.)) (همان ماخذ، ج 2، ص 34). در باب محمد بن علي ترمذي مي‌گويد: ((او را تصانيف بسيار است همه مشهور و مذكور))(همان ماخذ، ج 2 ، ص 77) و درباره علي جوزجاني ادعا مي‌كند كه: ((او را تصانيف است در معاملات معتبر و مشهور))(همان ماخذ، ج 2 ، ص 100) و در مورد ابوعبداللهمحمدبن خفيف مي‌آورد كه: ((در هر چهل روز تصنيفي از غوامض حقايق مي‌ساخت و در عالم ظاهر بسي تصنيف نفيس دارد همه مقبول و مشهور))(همان ماخذ، ج 2، ص 105) و از حلاج چنين ياد مي‌كند كه: ((او را تصانيف بسيار است))(همان ماخذ ، ج 2، ص 105).

   وقتي در مورد تصانيف مشايخ كه در حقيقت مردهريگ واقعي آنان است سخنان وي را مستند به شمار نمي‌توان آورد، بي‌گمان ديگر آگاهي‌هائي كه مي‌دهد نيز فاقد اعتبار كافي خواهد بود. هر يك از مشايخي كه در كتاب عطار از آنان ياد شده است در آغاز كار، آدميزادي است معمولي با همه گرفتاري‌هاي دنيايي كه انسانها دارند اما اتفاقي مي‌افتد كه او را هوشياري مي‌آورد و جهت و محتواي زندگاني او را عوض مي‌كند. اين واقعه كه ظاهري بي‌اهميت دارد سبب توبه كردن وي مي‌شود. در بسياري موارد اين وقايع از مشابهت زيادي با هم برخوردارند.

   فيالمثل منصور عمار در اثر خوردن رقعه‌يي كه بر آن آيت بسم الله الرحمن الرحيم را نوشته بودهاند به جرگه اهل طريق درآمد. (همان مأخذ ، ج 1، ص 296)   بشر حافي به سبب معطر كردن و نگاهداشتن رقعه‌يي كه همين آيت را بر آن كتابت كرده بودند به اين جماعت پيوست، (همان مأخذ ، ج 1 ، ص 106). پيداست كه چنين وقايعي را نمي‌توان در زندگي آدميان مستند دانست. اگر در مندرجات تذكرõالاولياء با نگاهي انتقادي بنگريم بي‌گمان بايد بپذيريم كه در اين اثر اطلاعات مستدل و منطقي يا دستكم مستند نادر است همانگونه كه سخنان مؤلف در باب تصانيف مشايخ و نيز مهارت آن در دانش‌هاي گوناگون را نمي‌توان پذيرفت . در يك جمله بايد بگويم در كتاب عطار ((هست )) را اعتبار نيست بلكه آنچه درآن داراي اهميت است ((بايد)) است. كتابي كه اساس آن را بر نقل كرامات و خوارق عادات گذاشته اند بي‌گمان نمي‌تواند گزارشگر دقيق واقعيت ها باشد.

   ذهنيت عطار ذهنيتي عاري از عايق و مانع است. براي او هر كاري شدني است. همه تضادها و تناقض‌ها ظاهري است و همه امور عالم، باطني يگانه دارند. ستيز اين و آن با هم بر سر هيچ و پوچ است: ((نقل است كه روزي مي‌رفت دو كودك خصومت كردند براي يك جوز كه يافته بودند. شبلي آن جوز را از ايشان بستد و گفت: صبر كنيد تا من اين بر شما قسمت كنم. پس چون بشكست تهي آمد، آوازي آمد و گفت: حالا قسمت كن اگر قسام تويي . شبلي خجل شد و گفت: آن همه خصومت بر جوز تهي و اين همه دعوي قسامي بر هيچ!)) (همان مأخذ، ج 2، ص 146). همين ذهنيت بي‌عايق است كه تذكرõالاولياء اثر او را نيز به مجموعه‌اي از خرقعادتها و قانونشكني‌ها بدل كرده است. البته بايد دانست كه اين همه، از قانون بزرگ تصوف كه اختيار پروردگار است؛ آب مي‌خورد. حقيقت آن است كه پذيرش هر قانوني به صورت مطلقي تغييرناپذير از ديدگاه صوفيانه، نقيض فعال مايشاء بودن حق تعالي است. چنين است كه در تذكره الاولياء قانون و ضد قانون را همواره دو روي سكه‌اي يگانه مي‌بينيم كه در ضربخانه مشيه الله ضرب شده است.

   يادم است سي سال پيش وقتي براي نخستين بار مطالعه‌ي منطق‌الطير را به پايان آوردم در عين حال كه عظمت محتوي و درونمايه آن مرا به شگفت آورده بود از اين بابت كه اساس آن را بر تعبيري عاميانه از نام سيمرغ استوار ديدم تعجب كردم و با خود انديشيدم كه عطار چگونه از خيالي اقتراني كه كودكان را خرسند تواند كرد چنين مجموعه‌اي از تخيلات هنرمندانه را اختراع كرده است. اما بعدها كه بيشتر با تصوف و متون صوفيانه آشنا شدم دريافتم كه در اين قلمرو هيچ ناممكني وجود ندارد. تنها در اينجاست كه عاميانه‌ترين پندارها و خاص‌ترين انديشه‌ها با هم درآميخته‌اند وجود همين ذهنيت بي‌عايق است كه باعث مي‌آيد تا عطار هر ناممكني را از مشايخ ممكن ببيند و به ضعف و قوت حتي صحت و سقم رواياتي كه در اختيار دارد نينديشد.

   چنين است كه گذشته از آنكه صدها خرق عادت را از آنان نقل مي‌كند پاره‌اي از امور را كه حتي به عنوان كرامت هم درپذيرفتني نمي‌نمايند به اثر خود راه مي‌دهد. في‌المثل روايت مي‌كند كه شيخ‌ابوالفضل حسن براي ابوسعيد، يكشبه هفتصد تفسير گوناگون از يحبهم و يحبونه به عمل آورده است (همان مأخذ ، ج ، ص 284). گيريم اين سخن كوتاه به هفتصد گونه قابل تفسير و تأويل باشد و شيخ ابوالفضل هم از همه آنها مطلع باشد و ابوسعيد هم حال و حوصله شنفتن اين همه را در يك شب داشته باشد، باز وقوع اين امر امكان‌ناپذير خواهد بود، زيرا اگر بيان هر تفسيري فقط دو دقيقه وقت بگيرد و گوينده و شنونده هم نياز به استراحتي نداشته باشند جمعا هزار و چهار صد دقيقه يعني بيست و سه ساعت و بيست دقيقه، تقريبا شبانه روزي وقت لازم است تا چنين امري محقق تواند شد. از اين گونه مدعيات باور نكردني در تذكرõالاولياء فراوان است. چنانكه گفتم منحصر به كرامات و خوارق عادات مشايخ نيست. براي آنكه خوانندگان را با گونه‌هاي ديگر از اين ادعاها آشنا كرده باشم از ميان دهها نمونه يكي را نقل ميكنم. در وجه تسميه حاتم اصم چنين مي‌خوانيم: ((و كرم او را تا به حدي بود كه روزي زني به نزد او آمد و مسئله‌اي پرسيد مگر بادي از او رها شد. حاتم گفت: آواز بلند كن كه مرا گوش گران است تا پيرزن را خجالتي نيايد. پيرزن آواز بلند كرد تا او آن مسئله را جواب داد. بعد از آن تا آن پيرزن زنده بود قرب پانزده سال خويشتن كر ساخت تا كسي با پيرزن نگويد كه او آنچنان است. چون پيرزن وفات كرد آنگاه سخن آهسته را جواب داد كه پيش از آن هر كه با او سخن گفتي، گفتي بلندتر گوي. بدين سبب اصمش نام نهادند.))                         (همان مأخذ ، ج 1، ص 222).

   چنانكه مي‌بينيد در اين روايت سخن از كرامت و خرق عادتي نيست تنها كرم و جوانمردي حاتم پشتوانه پانزده سال خود را به كر گوشي زدن اوست و      علي‌ايحال ذهنيت بي‌عايق عطار باعث آمده است تا ما امروز مجموعه‌اي از آرمان‌هاي خرد و بزرگ انبوهي از آدميان تيزهوش و روشنبين را در اختيار داشته باشيم.

   آدم وقتي در تذكرõالاولياء و امثال اين كتاب غور و بررسي مي‌كند درمي‌يابد كه چرا صوفيه از همان آغاز زبان منظوم را براي بيان آنچه در دل و دماغ دارند برگزيدهاند. آري تنها به ميانجي اين زبان است كه مي‌توان واقعيت و خيال، راست و دروغ، رؤيا و رؤيت را به هم آميخت و از آن معجوني مطبوع دل و دماغ آدميزاد انديشمند انديشناك فراهم ساخت. تذكرõالاولياء به حقيقت شعر منثور عطار است، حتي قسمت‌هايي از آن في‌المثل تابلوي زيبا و شورانگيز حلاج از ناب‌ترين بخش‌هاي منطق‌الطير شاعرانه‌تر مي‌نمايد. وقتي با شعر روبروئيم نبايد در بند درستي‌ها و نادرستي‌ها باشيم زيرا هدف غايي شعر تأثير در مخاطب به ميانجي عرضه كردن تجليات زيبائي است.

   در تذكرõالاولياء به چشم خوابنامه تودرتوي پاره‌اي از بشريت در بخش‌هايي از تاريخ و جغرافيا مي‌بايد نگريست. عطار خوابها را گزارش كرده و تعبير را به ما واگذارده است. بي‌گمان به همين دليل بوده است كه از شرح نوشتن بر سخنان مشايخ پرهيز كرده و گفته است: ‌((هر كه را در سخن ايشان به شرحي حاجت خواهد افتاد. اولي‌تر كه به سخن ايشان نگرد و باز شرح دهد.))(همان مأخذ ، آغاز كتاب ، ص 13). وقتي به اين چشم در كتاب بنگريم نه از بابت اطلاعات غلطي كه در آن مي‌بينيم آزرده مي‌شويم و نــه راست و دروغ كــرامات اولياء ما را رنجه مي‌دارد. حتي امور ممكني كه عملا محال تلقي مي‌شوند جبهه‌گيري ما را در قبال خود برنمي‌انگيزند. در اين صورت بايد به ميانجي اثري كه اين نوشته رازآميز در اندرون ما برجاي مي‌گذارد ما نيز به نوبه خود در تعبير خواب بشريت مشاركتي بكنيم. تعبير من به شخصه از اين سنخ كتابها اين است كه انسان از ديرباز به فر و فرمان ناخودآگاه خويش به يگانگي پنهاني اموري كه آشكارا با يكديگر درتناقض‌اند پي برده و همواره درصدد نمايش اين يگانگي بوده است. به راستي كه پندار و گفتار و كردار سه چهره از يك واقعيت‌اند. حقيقت برتر در اين عالم در تمام قلمروها‌ي نهفته و پيداي آن تناقض است و دو سوي هر يك از جلوه‌هاي آن پيوندي قسطاسي با هم دارند. به اين تعبير تناقض نه تنها امري محال نيست كه وجود آن واجب و عدم آن ممتنع است. اصلا جهان بر دو پاي تناقض ايستاده است و به قول مولانا جلالالدين تقابل نفي و اثبات همانگونه كه در دانش جبر ميبينيم در همه امور عالم جاري است:‌                                                                    

     به جبر، جمله اضداد را مـقابله كـرد          خمش كه فكر در اشكست زين عجايبها

                                           (ديوان كبير ، با تصحيح و حواشي بديع الزمان فروزانفر ، ج 1، ص 135).

   جهان عرصه شطرنجي است با دو دسته مهره‌هاي با هم ستيز كه يك بازيگر به ميانجي آنها با خويشتن در كار بازي كردن است :                      

برد و ماندي هست آخر تا كي ماند كي برد

                                               ورنه اين شطرنج عالم چيست با جنگ و جهاد؟                                                                                                                                    

گـه ره شه را بگيرد بيدقي كـژ رو به ظلم      

                                               چيست فرزين گشته ام گر كژ روم باشد سداد

من پيـاده رفتـه ام ، در راستـي تا منتـها

                                     تا شـدم فـرزين و فـرزين بندهـاام دسـت داد

رخ بدو گويد كه منزلهات ما را منـزلي است

                                                     خطوتيـن مـاست اين جـمـله منــازل تا معـاد

تن به صدمنزل رود دل مي رود يك تك به حج

                                                      رهروي بـاشد چو جسم و رهروي همچون فؤاد

شاه گويد:مرشما را از من است اين باد و بود

                                                گر نـباشـد سايه‌ي مـن بـود جمـله گشـت بـاد

اسب را قيمت نمـاند پيـل چون پشّـه شـود

                                                      خـانه ها ويـرانه ها گـردد چـو شـهر قـوم عـاد

اندر اين شطرنج برد و ماند يكسان شد مرا

                                                      تا بـديدم كـاين هــزاران لعب يك كس مي نهاد

در نجاتش مات هست و هست در ماتش نجات

                                                      زان نظر مـاتيم اي شـه ! آن نـظر برمـات بـاد !

                                                                       (همان مأخذ، ج 2، ص 11)           

     به اعتقاد من حرف حساب عطار و تذكرõ الاولياء همين است كه از زبان جلال‌الدين شنيديم والحق از اين زيباتر و رساتر نمي‌توان نگاه كلي عرفان اسلامي ـ ايراني را در قالب الفاظ و معاني ريخت. تذكره الاولياء شورشي است همه جانبه بر واقعيت مجرب،‌ طغياني است بر همه قانون‌ها اعم از قوانين اجتماعي و علمي و ... ، عصياني است بر هر چه كه لايتغير انگاشته شده و مي‌شود جز ذات باري تعالي. همه يادكردها در اين كتاب كمابيش گوياي اين شورش و طغيان و عصيان همه سويه‌اند اما اگرخوانندگان جوان‌تر خواسته باشند پيش از مطالعه تمامت اين اثر حقانيت سخن ما را دريابند، بسنده خواهد بود كه يادكرد حلاج را در جلد دوم صفحه‌هاي 214تا 223 بخوانند. عطار خود متوجه شورانگيزي و انبوهي تأثير اين ياد كرد در مخاطبان بوده است كه با آن سخن باب قدماي مشايخ را به پايان آورده و آن را حسن ختام اثر خويش قرار داده است. به راستي كه درخشش گزارش بردار كردن حسين بن منصور حلاج در تذكرõ الاولياء با تابناكي گزارش بردار كردن حسنك وزير در تاريخ بيهقي برابر نهادني است. اگر تنها همين ياد كرد حلاج از عطار در قلمرو نثر شاعرانه باقي مي‌ماند، كافي بود تا نام او را در عداد نويسندگان زبان دري قرين جاودانگي كند.

   گفتيم تذكرõالاولياء طغياني است بر همه قوانين اعم از اجتماعي،‌ علمي و بنابراين يكي از درونمايه‌هاي اساسي اين كتاب محتواي سياسي و اجتماعي آن است. در نگاه اين كتاب پادشاه و دربار و همه قوانين و دستورالعمل‌هايي كه حافظ حاكميت پادشاه است به چيزي گرفته نمي‌شود. اين كتاب مي‌خواهد به مخاطبان خود بگويد: وقتي خدا روزيرسان است برازنده آدمي نيست كه كسي چونان خويش را به خداوندي برگزيند و مطيع و منقاد او باشد. براي آنكه محتواي سياسي
تذكر
õ الاولياء و هماهنگي آن را با محتواي كلي آن كه همان عصيان بر همه قوانين است؛ ‌دريابيد مي‌توانيد به موارد زير مراجعه كنيد: داستان برخورد برمنشانه فضيل عياض كه خود روزگاري سر راهزنان بوده است با هارون خليفه عباسي و فضل برمكي. فضيل، خليفه و وزير را كه به كلبه او آمده‌اند به حضور نمي‌پذيرد. و چون بي‌موافقت او وارد مي‌شوند چراغ را پف مي‌كند تا روي خليفه را نبيند، سپس او را طي سخناني تند و كوبنده از ستم كردن به خلق خدا برحذر
مي‌دارد و دست آخر هم كيسه محتوي هزار دينار را كه خليفه در اختيار وي
مي‌گذارد به بيرون پرتاب مي‌كند و سرانجام خليفه و وزير حيرتزده جايگاه او را ترك مي‌گويند.
(همان مأخذ، ج 1، ص 80 تا 82). ((گفت: ‌از ميوه مكه‌، ‌چهل سال است كه نخورده‌ام و اگر نه در حال نزع بودمي خبر نكردمي و از بهر آن نخورد كه لشكريان بعضي از آن زمين‌هاي مكه خريده بودند.))         (همان مأخذ، ج 1، ص 97).

   اين قول ابراهيم ادهم نشان مي‌دهد كه صوفيان هر چه را كه به دربار و درباريان و اعوان و انصار آنان چونان نظاميان وابسته بوده است خوش نمي‌داشته‌اند. باز درباره همين عارف چنين مي‌آورد: ((نقل است كه چندين حج پياده بكرد. از چاه زمزم آب برنكشيد. گفت‌: زيرا كه دار و رسن آن از مال سلطان خريده بودند))(همان مأخذ ،‌ج 1 ، ص 97). در ياد كرد بشر حافي چنين مي‌خوانيم: ‌((از او پرسيدند كه بدين منزلت به چه رسيدي؟ گفت: ‌بدان كه حال خويش از غير خداي پنهان داشته جمله عمر. گفتند: چرا سلطان را وعظ نكني كه ظلم برما مي‌رود؟ گفت: خداي را از آن بزرگ‌تر دانم كه من او را پيش كسي ياد كنم كه او را داند تا بدان چه رسد كه او را نداند))(همان مأخذ ، ج 1، ص 108). اندكي پيش از اين در باب همين صوفي آورده است: ((نقل است كه هرگز آب از جويي كه سلطانيان كنده بودند نخوردي))(ج 1، ص 108).

   در ياد كرد سفيان ثوري از قول اين شيخ مي‌خوانيم: ((بهترين سلطانان آن است كه با اهل علم نشيند و از ايشان علم آموزد و بدترين علما آنكه با سلاطين نشينند))(همان مأخذ، ج 1، ص 178). در گزارش شقيق بلخي مي‌خوانيم: ((چون شقيق قصد كعبه كرد و به بغداد رسيد هارون‌الرشيد او را بخواند. چون شقيق به نزديك هارون رفت، هارون گفت: ‌تويي شقيق زاهد؟ گفت: شقيق منم اما زاهد نيم. هارون گفت: ‌مراپندي ده. گفت: ‌هشدار كه حق تعالي تو را بجاي صديق نشانده است، از تو صدق خواهد چنانكه از وي، بجاي فاروق نشانده است، از تو فرق خواهد ميان حق و باطل، چنانكه از وي، بجاي ذوالنورين نشانده است، از تو حيا و كرم خواهد چنانكه از وي و بجاي مرتضي نشانده است، از تو علم و عدل خواهد چنانكه از وي. گفت: زيادت كن. گفت: خداي را سرايي است كه آن را دوزخ خوانند. تو را دربان ساخته و سه چيز به تو داده: مال و شمشير و تازيانه، و گفته است كه خلق را بدين سه چيز از دوزخ بازدار. هر حاجتمند كه پيش تو آيد، مال از وي دريغ مدار و هر كه فرمان حق را خلاف كند بدين تازيانه او را ادب كن و هر كه يكي را بكشد بدين شمشير قصاص خواه به دستوري. و اگر آن نكني پيشرو دوزخيان تو باشي. هارون گفت: ‌زيادت كن. گفت: تو چشمه‌اي و عمال جوي‌ها. اگر چشمه روشن بود به تيرگي جوي‌ها زين ندارد، اگر چشمه تاريك بود به روشني جوي‌ها هيچ اميد نباشد. گفت: اگر در بيابان تشنه شوي، چنانكه به هلاكت نزديك باشي، اگر آن ساعت شربتي آب يابي به چند بخري؟ گفت: ٍ‌به هر چه خواهد. گفت: ‌اگر نفروشد الا به نيمه ملك تو؟ گفت: بدهم. گفت: ‌اگر آن آب كه بخوري از تو بيرون نيايد چنانكه بيم هلاكت بود، يكي گويد: من تو را علاج كنم اما نيمه‌اي از ملك تو بستانم، چه كني؟ گفت: ‌بدهم. گفت: پس چه نازي به ملكي كه قيمتش يك شربت آب بود كه بخوري و از تو بيرون آيد؟ هارون بگريست و او را با اعزازي تمام باز گردانيد))   (همان مأخذ ، ج 1، ص 182) .

   در ياد كرد داوود طائي مي‌خوانيم كه وي از پذيرفتن هارون به سراي خويش امساك مي‌كند و سرانجام چون مادر از وي مي‌خواهد كه خليفه را بار دهد، او را درمي‌پذيرد و اندرز مي‌دهد و هارون به هنگام بازگشت به دارالخلافه، مهري زر به نزد او مي‌نهد و اظهار مي‌دارد كه حلال است اما داوود آن را نمي‌پذيرد.

                                                                             (همان مأخذ ، ج 1، ص 204)

   در ياد كرد احمد حرب مي‌خوانيم: ((در تقوا تا به حدي بود كه در ابتدا مادرش مرغي بريان كرده بود، گفت: ‌بخور كه در خانه خود پرورده‌ام و در او هيچ شبهت نيست. احمد گفت: روزي به بام همسايه بر شد و از آن بام دانه‌اي چند بخورد و آن همسايه لشكري بود، حلق مرا نشايد‌))(همان مأخذ، ج 1، ص 218). اندكي پس از اين باز مي‌خوانيم: ((روزي سادات نيشابور به سلام آمده بودند. پسري داشت
مي خواره و رباب مي‌زد. از در درآمد و بر ايشان بگذشت و از اين جماعت نينديشيد. جمله متغير شدند. احمد آن حال بديد، ايشان را گفت: معذور داريد كه ماشبي از خانه همسايه چيزي آوردند بخورديم، شب ما را صحبت افتاد، وي در وجود آمد. تفحص كردم و مادرش به عروسي رفته بود به خانه سلطان و از آنجا چيزي آورده
)) (همان مأخذ، ج 1، ص 219).

   در ياد كرد حاتم اصم مي‌خوانيم: ((ده چون حاتم به بغداد آمد، ‌خليفه را خبر دادند كه زاهد خراسان آمده است. او را طلب كرد. چون حاتم از در درآمد، خليفه را گفت: يا زاهد! خليفه گفت: من كه زاهد نيم كه همه دنيا زير فرمان من است، زاهد تويي. حاتم گفت: ني كه تويي زاهد كه خداي تعالي مي‌فرمايد: ((قل متاع الدنيا قليل)) و تو به اندكي قناعت كردهاي، زاهد تو باشي نه من. من كه به دنيا و عقبي سر فرو
نمي‌آورم، چگونه زاهد باشم
))(همان مأخذ، ج 1، ص 227). اگر بخواهيم رفتار مشايخ با پادشاهان و خليفگان را آن چنان كه برقلم عطار رفته است، به كمال بازگو كنيم، سخن به درازا خواهد كشيد. تنها به همين بسنده كرديم تا خوانندگان از ما درپذيرند كه طغيان تصوف، همه اصناف قوانين و قواعد را دربرمي‌گيرد،      همين خاصه شورشي بودن مكتب درويشان است كه در طول قرون و اعصار درگيري‌هاي دراز آهنگ ميان دربار و خانقاه را باعث آمده است. چون اين مخالفتخوانيها را در موارد گوناگون در قبال شريعتمداران نيز داشته‌اند؛ ‌در بسياري از اوقات موجبات شهادت پاره‌اي از مشايخ و انبوهي از مريدان آنان را فراهم آورده است. سرشت تصوف گريختن صوفي از همه بندهاي تعلق را ايجاب مي‌كرده است. گردن فرازان اين طايفه خواجه وار فتنه‌ها در سر داشته‌اند و سر به دنيا و آخرت فرو نمي‌آورده‌اند.

سـرم بـه دنـيي و عـقبـي فــرو نـمي‌آيد

                                             تبارك الله از اين فتنه ها كه در سرما است!              

   آبشان با دولتمردان و دينمداران به يك جوي نمي‌رفته آنان را برضد خويش برمي‌انگيخته‌اند و اي بسا كه چون حلاج و عينالقضاõ و ... به فتواي اينان و فرمان آنان سر درمي‌باخته‌اند مخالفت شريعتمداران با گروه‌هاي عصياني‌تر صوفيه ،‌نياز به شاهد و بينه آوردن ندارد، زيرا هم تاريخ به ستيز ميان آنان و متشرعين گواهي مي‌دهد و هم انبوه كتابها و رساله‌هائي كه فقهاي خاصه و عامه در رد صوفيه و انديشه‌هاي صوفيانه نوشته‌اند، نمودار واقعيت داشتن وجود تضاد ميان اين دو گروه است.

   سيد ابوالفضلابنالرضا معروف به علامهبرقعي در كتاب حقيقهالعرفان كه خود كتابي نسبتا مفصل در رد صوفيه و آئين آنان است. يكصد و سي و هفت كتاب و رساله را كه علماي شيعه در رد متصوفه تأليف و تصنيف كرده‌اند با نام و نشان معرفي مي‌كند و در پايان متذكر مي‌شود كه: ((و لا يخفي كه بسياري از علماء بزرگ در ضمن تأليفات خود بطلان صوفيه را ثابت كرده‌اند))(حقيقه العرفان ، سيد ابوالفضل بن الرضا ،‌علامه برقعي ، ص 71ـ64 ). همين مؤلف بسي از آثار صوفيه را مورد انتقاد شديد قرار مي‌دهد كه يكي از آنها همين تذكرõ الاولياء عطار است. وي اين كتاب را مملو از تعريف و تمجيد ناصبيان و دشمنان شيعه مي‌داند و مندرجات آن را سراپا دروغ و مخالف با عقل و نقل به شمار مي‌آورد و به نقل پاره‌اي از مطالب شريعتستيزانه آن مي‌پردازد (همان مأخذ ،‌ص 3ـ72). براي آنكه نمونه‌اي از مخالفت‌هاي شريعتمداران را با صوفيه به دست داده باشيم چند بيتي از منظومه طاقديس اثر ملا احمد نراقي را كه از علماي طراز اول عصر قاجار است مي‌آوريم :

     هيچ داني چيست صوفي مشربي؟      ملحدي، بـنگي، مــباحي‌ مــذهبي!  

     قيد شرع از دوش خود افكـنده اي      كــــهنه انبـاني ز كـفر آگنده اي      

     جلق گـاه صـوفـيان كــف‌هاي او      كــفر و نكبت ظاهر از سـيماي او

     راه و رسـم صوفيان خواهي تمام        حلق و جلق و دلق باشد والسلام

                                                                                     (طاقديس، احمد نراقي، ص 100) .

   مؤلف تذكرõالاولياء خود متوجه ناسازگاري مندرجات اثر خويش با موازين شرع است بويژه آنجا كه كرامات مشايخ را بيان مي‌كند. و همين توجه است كه گاه‌گاه وي را به توجيه شرعي مطلب وامي‌دارد. در يادكرد ذوالنون مصري
مي‌خوانيم كه مريدي پس از چهل سال شب
زندهداري و مراعات آداب سلوك به خدمت وي مي‌آيد و از اينكه در اين مدت خداوند به او هيچ نظر عنايتي نكرده است، گلايه ساز مي‌كند و از او در برانگيختن لطف حق نسبت به خويش راه چاره‌اي طلب مي‌كند. ذوالنون به او مي‌گويد: ((امشب برو سير بخور و نماز خفتن مگذار و همه شب را بخواب تا باشد كه دوست به عنايت اگر نشد به عتاب در تو نظر افكند.)) مريد به خانه مي‌رود‌، ‌سير مي‌خورد و نماز ناخوانده مي‌خوابد، ‌اتفاقا حضرت رسول صلي‌الله‌عليه‌و‌آله‌و‌سلم را به خواب مي‌بيند كه به او مژده رحمت و عنايت پروردگار را مي‌دهد. و مي‌افزايد كه اما از قول خداوند عالم به آن رهزن مدعي: ذوالنون، سلام برسان و بگو تو را رسواي عالم خواهم كرد كه بندگان مرا از طاعت من باز مي‌داري. مريد شادمانه از خواب بيدار مي‌شود. سپس به نزد ذوالنون مي‌آيد و خواب را با او در ميان مي‌گذارد. پير از اين كه خداوند براي او خط و نشان كشيده است، شاديها مي‌كند. پس از نقل اين ماجرا عطار چنين مي‌افزايد: ‌((اگر كسي گويد كه چگونه روا بود كه شيخي كسي را گويد كه نماز مكن و بخسب، گويم ايشان طبيبان‌اند و طبيب گاه بود كه به زهر علاج كند. چون مي‌دانست كه گشايش كار او در اين است بدانش فرمود كه خود دانست كه او محفوظ بود، نتواند كه نماز نكند. چنانكه حق تعالي، خليلعليهالسلام را فرمود كه پسر را قربان كن و دانست كه نكند. چيزها رود در طريقت كه با ظاهر شرع راست نيايد. چنانكه كشتن خليل را امر كرد و نخواست و چنانكه غلام كشتن خضر كه امر نبود و خواست و هر كه بدين مقام نارسيده، قدم آنجا نهد، زنديق و ابا حتي و كشتني بود مگر هر چه كند به فرمان شرع كند))   (تذكره الاولياء ، ج 1، ص 119).

   در يادكرد بايزيد بسطامي مي‌خوانيم: ((يك بار در خلوت بود، بر زبانش برفت كه سبحاني ما اعظم شأني. چون با خود آمد، مريدان با او گفتند كه چنين كلمه‌اي بر زبان تو برفت. شيخ گفت كه خداتان خصم، بايزيدتان خصم، اگر از اين جنس كلمه‌اي بگويم، مرا پاره پاره مكنيد. پس هر يكي را كاردي بداد كه اگر نيز چنين سخني آيدم، بدين كاردها مرا بكشيد. مگر چنان افتاد كه ديگر بار همان گفت. مريدان قصد كردند تا بكشندش. خانه از بايزيد انباشته بود. اصحاب خشت از ديوار بيرون گرفتند و هر يك كاردي مي‌زدند، چنان كارگر مي‌آمد كه كسي كارد بر آب زند، هيچ زخم كارد پيدا نمي‌آمد. چون ساعتي چند برآمد آن صورت خرد شد. بايزيد پديد آمد، چون صعوه‌اي خرد در محراب نشسته. اصحاب درآمدند و حال بگفتند. شيخ گفت: بايزيد اين است كه مي‌بينيد، آن بايزيد نبود. پس گفت: (( نزه الجبار نفسه علي لسان عبده)). آنگاه پس از آن در توجيه اين امر سخن خود را چنين دنبال مي‌گيرد: ((اگر كسي گويد: اين چگونه بود؟ گويم: چنانكه آدم عليه‌السلام در ابتدا چنان بود كه سر در فلك ميسود. جبرئيل عليه‌السلام، پري به فرق وي فرود آورد تا آدم به مقدار كوچك‌تر باز آمد. چون روا بود صورتي مهتر كه كهتر گردد. برعكس اين هم روا بود. چنانكه طفلي در شكم مادر دومن بود‌، ‌چون به جواني مي‌رسد، دويست من مي‌شود و چنانكه جبرائيل عليه السلام در صورت بشري بر مريم متجلي شد، حالت شيخ هم از اين شيوه بوده باشد اما تا كسي به واقعه آنجا نرسد، شرح سود ندارد)) (همان مأخذ ، ج 1،‌ص 134). در يادكرد حسينبنمنصورحلاج مي‌خوانيم: ((بعضي گويند: ‌اصحاب حلول بود و بعضي گويند: تولي به اتحاد داشت. اما هر كه بوي توحيد به وي رسيده باشد هرگز او را خيال حلول و اتحاد نتواند افتاد و هر كه اين سخن گويد سرش از توحيد خبر ندارد و شرح اين طولي دارد. اين كتاب جاي آن نيست اما جماعتي بودهاند از زنادقه در بغداد، ‌چه در خيال حلول و چه در غلط اتحاد كه خود را حلاجي گفته‌اند و نسبت بدو كرده‌اند و سخن او فهم ناكرده بدان كشتن و سوختن به تقليد محض، فخر كرده‌اند چنانكه دو تن را در بلخ همين واقعه افتاد كه حسين را، ‌اما تقليد در اين واقعه شرط نيست. مرا عجب آمد از كسي كه روا دارد كه از درختي اناالله برآيد و درخت در ميان نه، چرا روا نباشد كه از حسين انا الحق برآيد و حسين در ميان نه؟ و چنان كه حق تعالي به زبان عمر سخن گفت كه ان الحق ينطق علي لسان عمر. و اينجا نه حلول كار دارد و نه اتحاد))    (همان مأخذ، ج 2، ص 115)

   چنانكه ديديد، عطار كرامات صوفيه را با مشابهات‌شان در قلمرو شريعت قياس مي‌كند و استدلال او از سنخ جدل است. اين همه مي‌نماياند كه در سده‌هاي گذشته صوفيانه انديشيدن و صوفيانه زيستن، به گذار كردن از صراط مي‌مانسته است كه در صورت بي‌احتياطي و عدم دقت كافي، به سقوط در مخاصمات سياسي يا ديني مي‌انجاميده است.

   تأليف تذكره ويــژه مشايخ تصوف بــه روزگــاران پــيش از فريدالدينعطار نيشابوري باز مي‌خورد. درست است كه علامه قزويني تذكرõالاولياء را كتابي عديمالنظير خوانده اما اين سخن بدان معنا نيست كه اين مؤلف در كار خود نوآور بوده است كه بيشتر ستايشي است از كار عطار به عنوان كسي كه تذكرهنويسي براي پيران طريقت را صورتي منسجم بخشيده است.

   در زبان فــارسي پيش از تذكرõالاولياء كــتاب طبقاتالصوفيهخواجهعبدالله انصاري (م 481 هـ . ق.) را مي‌شناسيم كه بعدها منبع نفحات الانس قرار گرفته است. كشف المحجوب هجويري (م. 465ـ هـ . ق.) اگر چه صورت تذكرõ به معني خاص كلمه را ندارد، حاوي نام و نشان و اقوال و اعمال بسياري از مشايخ است. چنانكه مي‌بينيد اين هر دو به قرن پنجم هجري تعلق دارند اما چنين مي‌نمايد كه عطار از آنها استفاده‌ي چنداني نكرده است. مؤلف تذكرõالاولياء هيچيك از اين دو تن را در عداد مشايخي كه در اثر خود از آنان سخن گفته نياورده است. البته از پير هرات دوبار نام برده و از كتاب او گاهي سود جسته است (همان مأخذ ،‌ج 2، ص 167). شايد دليل اين امر آن باشد كه اساس كار را منابع عربي قرار داده است. چنانكه در آغاز كتاب مي‌گويد: ((اين سخنان كه شرح آن (قرآن و اخبار ) است و خاص و عام را در وي نصيب است اگر چه بيشتر به تازي بود با زبان پارسي آوردم تا همه را شامل بود.))(همان مأخذ، آغاز كتاب ، ص 15). وي از سه كتاب به نام‌هاي شرح القلب، كشفالاسرار و معرفهالنفس والرب به عنوان منابع اصلي كار خود ياد مي‌كند و مي‌گويد: ‌((هر كه اين سه كتاب را معلوم كرد، گمان ما اين است كه هيچ سخن اين طايفه، الي ماشاءالله، بر وي پوشيده نماند.))(همان مأخذ ، آغاز كتاب ، ص 12). از ساختمان نحوي پاره‌اي جمله‌ها هم پيداست كه به هنگام نوشتن متن كتاب زير تأثير هنجارهاي زبان عربي بوده است. در مواردي سخنان پاره‌اي از مشايخ را به عربي نقل كرده است، ‌في‌المثل چندين سطر دعاي شيخ ابواسحاق شهريار كازروني را به تازي آورده است.  (همان مأخذ، ج 2، ص 251).

   در جاي جاي اثر خود به جز سه كتاب فوق‌الذكر از كتاب السر ابوسعيد خراز، كتاب اللمع ابونصر سراج، ‌كتاب محبت از عمر بن عثمان و كتاب مرآõ الحكماء شاه شجاع كرماني نام مي‌برد، اما به نظر نمي‌آيد كه از آنها به عنوان منابع كار خود استفاده كرده باشد. عطار از تذكره‌هاي تازي معروف پيش از خود از قبيل طبقات الصوفيه ابوعبدالرحمن محمدبن حسين سلمي نيشابوري (م 412 هـ . ق.)، حليه الاولياء ابونعيم احمدبن عبداللهاصفهاني (م 522 هـ . ق. ) و صفوõ الصفوõ ابن جوزي (م 597 هـ . ق. ) يادي نمي‌ند. تحقيق در اين مسئله كه با اين منابع چگونه برخورد كرده است مستلزم مقايسه مندرجات اين كتابها با متن تذكرõ الاولياء است.

   چند سالي است كه انديشمندان ايراني ترجمه آثاري از ادبيات معاصر آمريكاي لاتين را به فارسي آغاز كردها‌ند. يكي از ويژگي‌هاي اين آثار، محيرالعقول بودن حوادثي است كه در طي آنها اتفاق مي‌افتد. از پرفروش بودن اين برگردانها   چنين پيداست كه جامعه كتابخوان ايراني بويژه جوانان جستجوگر از منطقشكني نويسندگان اين گونه آثار لذت مي‌برند. اين اواخر كتابهائي از دون خوان كارلوس كاستاندا به پارسي انتشار يافته كه در آنها اين فروپاشي بنيانهاي منطقي را
مي‌توان ساعتها به تماشا نشست. مندرجات اين كتابها از جهاتي به درونه‌هاي كتابهاي صوفيانه چ
ــون تذكرõالاولياء و ده‌هــا اثر همانند آن مـي‌ماند. چـنين
مي‌انگاريم كه اگر در ميان اين دو دسته آثار ايراني و آمريكاي لاتيني از سوي پژوهندگان مقايسه‌هاي دقيقي به عمل آيد، حاصل كار از ديدگاه ادبيات تطبيقي بسيار دل انگيز خواهد بود. از ديدگاه آرمان
شناسي آدميان نيز انجام چنين كاري مسلما سودمند خواهد بود.

   سخن خود را با گوشه‌هايي از تذكرõالاولياء به پايان مي‌آوريم:

((الهام از اوصاف مقبولان است و استدلال ساختن كه بي‌الهام بود از علامات راندگان است ))(امام صادق عليه السلام، همان مأخذ، ج 1، ص 24)؛

((نان خداي مي‌خورم و فرمان شيطان مي‌برم.)) (مالك دينار، همان مأخذ، ج 1، ص 53)؛

      ((از پيغمبرانم رشك نيست كه ايشان را هم لحد، ‌هم صراط، هم قيامت در پيش است و جمله با كوتاه‌دستي، نفسي نفسي خواهند گفت. و از فرشتگان رشك نيست كه خوف ايشان زيادت از خوف بنيآدم است و ايشان را درد بنيآدم نيست و هر كه را اين درد نبود، من آن نخواهم، لكن از آن رشك است كه هرگز از مادر نزاد و نخواهد زاد.))(فضيل عياض ، همان مأخذ، ج 1، ص 87) ؛

   ((يا چنان نماي كه هستي يا چنان باش كه مي‌نمائي.)) 

                                                           (بايزيد بسطامي، همان مأخذ، ج 1، ص 155)؛

   ((روشنتر از خاموشي چراغي نديده ام.))(بايزيد بسطامي ، همان مأخذ ، ج 1، ص 162)؛

   ((گفت: ‌سي سال است كه استغفار مي‌كنم از يك شكر گفتن!‌ گفتند: چگونه؟ گفت:‌ بازار بغداد بسوخت اما دكان من نسوخت، مرا خبر دادند، گفتم: الحمدلله از شرم آنكه خود را به از برادران مسلمان خواستم و دنيا را حمد گفتم، از آن استغفار
مي‌كنم.
))    (سري سقطي ، همان مأخذ، ج 1،‌ص 251)؛

   ((كسي درون خويش نداند، ديگري درون او چه داند؟)) (ابوحفص حداد ، همان مأخذ، ج 1، ص 288)؛

   ((به ظاهر با خلق باش و به باطن باحق))  (ابن عطاء‌، همان مأخذ ، ج 2، ص 62) ؛‌

   ((هر كه پندارد كه نزديكتر است او به حقيقت، ‌بعيدتر است، چنانكه آفتاب به روزني افتد، كودكان خواهند كه تا آن ذره‌ها بگيرند، دست بركنند، ‌پندارند كه در قبضه ايشان آيد، چون دست باز كنند، هيچ نبينند.)) (علي سهل اصفهاني ، همان مأخذ،‌ج 2 ، ص 93) ؛

   ((از وقت آدم عليه السلام تا قيام ساعت، آدميان از دل گفتند و مي‌گويند و من كس مي‌خواهم كه مرا وصيت كند كه دل چيست يا چگونه است، نمي‌يابم.)) (علي سهل اصفهاني ، همان مأخذ، ج 2، ص 93)؛

   ((معراج مردان،‌سر دار است.))   (حسين بن منصور حلاج ، همان مأخذ ، ج 2، ص 121)؛

   ((گلگونه مردان، خون ايشان است.)) (حسين بن منصور حلاج، همان مأخذ، ج 2،‌ص 122)؛

   ((در عشق دو ركعت است كه وضوي آن درست نيايد الا به خون.)) (حسين بن منصور حلاج ، همان مأخذ ، ج 2، ص 122)؛

   ((عصا كش من، نياز است.))   (شبلي ، همان مأخذ،‌ج 2، ص 1040) ؛

   ((كاشكي گلخن تابي بودمي تا مرا نشناختندي.)) (شبلي، همان مأخذ، ج 2، ص 140)؛

   ((اگر همه دنيا مرا باشد به جهودي دهم، ‌بزرگ منتي دانم او را بر خود كه از من پذيرد.))   (شبلي ، همان مأخذ، ج2، ص 152)؛

   ((كسي از او پرسيد كه شيخا! كرامت تو چيست؟ گفت: ‌من كرامات نمي‌دانم      اما آن مي‌دانم كه در ابتداء هر روز گوسفندي بكشتمي و تا شب بر سر نهاده
مي‌گردانيدمي در جمله شهر تاتسوئي سود كردي يا نه. امروز چنان مي‌بينم كه مردان عالم برمي‌خيزند و از مشرق تا به مغرب به زيارت ما پاي افزار درپا مي‌كنند! چه كرامت خواهيد زيادت از اين؟
))    ( شيخ ابوالعباس ، همان مأخذ ، ج 2،‌ص158)؛

   ((از خويشتن بگذشتي، صراط واپس كردي؟))

                                                                    ‌(ابوالحسن خرقاني، ‌همان مأخذ، ‌ج2، ص 186)؛

((روزي به بيمارستاني شد. ديوانه‌اي را ديد كه هايوهويي مي‌كرد ونعره مي‌زد. گفت: ‌آخر چنين بندي گران بر پاي تو نهاده‌اند، چه جاي نشاط است؟ گفت: ‌اي غافل! بند بر پاي من است نه بر دل.))

                                                       (شيخ ابوبكر واسطي، همان مأخذ، ج2، ص 224).

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید