عضویت   تماس با ما

نمي‌دوني تا كجا مي‌ره!

قـل قـل قـل، قـلـقـلكه،

يـه تـيـلـه‌ي بـا نمكـه!‌

پـانـداره بـا سـر ميره!

بدو بگيرش كـه درميره!

 

*   *   *

خوب، ‌اين تيله مال كـيه!‌

كـجا ميره؟ دنـبال كـيه؟

*   *   *

اي واي!‌ چي شد كه وايساد؟

رفتنو بـــردش از يــاد!‌

تــيــلـهه بـي گـنـاهـه،

هـمـهش تـقـصير راهـه.

نـه صـافـهو نـه هـموار،

مـي ايـسـته تـيله ناچار!

بـزن بــهـش تــلـنـگـر،

دوبـاره مـيـخـوره سُـر! 1

   روانشناسان كودك، ‌در باب چندوچون تأثيرپذيري نوباوگان، از آثار ادبي، تقريباً‌ اتفاقنظر دارند كه شكل و عناصر شكلي بيش از مضامين و محتوا بر روان بچه‌ها تاثير مي‌گذارد. اين واقعيت را تاثيرات ژرفي كه لالائي‌ها بر آنان برجاي مي‌نهند به اثبات مي‌رسانند. كودكان شيرخواره تقريباً ‌از مفاهيم لالائي‌ها هيچ در نمي‌يابند و تنها شنفتن آهنگ موسيقائي و طنين الفاظ آنها، افسون‌شان مي‌كند و از عالم خودآگاهي بيداري به جهان ناخودآگاهي خواب مي‌برد. اگر ما بزرگترها بيشتر از درونه‌هاي سروده‌هاي شاعران لذت مي‌بريم آنان از بيرونه‌هاي اين آثار محظوظ مي‌شوند. با اين حساب شعر براي كوچكترها، به مثابه‌ي گونه‌اي از موسيقي است و هر چه خردسالتر باشند، در لحظه‌هاي روياروئي با شعر، با معاني آن كمتر ارتباط برقرار توانند كرد و در اين ميان آنچه افسون‌شان مي‌كند آواهاي واژه‌ها و گونه‌گوني بند و بست طنين الفاظ است.

   وزن، قافيه، رديف، آرايه‌هاي لفظي و در يك كلام وجه فونولوژيك زبان است كه آنان را تسخير مي‌كند و وجه معني‌شناختي زبان و نيز سامانه‌هاي مربوط به آرايه‌هاي معنوي بديعي و بياني بر آنان اثري چند هيچ مي‌گذارد. به همين دليل است كه در ارتباط با شعر وضع‌شان با ما بزرگ‌ترها بسيار متفاوت است.
في‌المثل وقتي ما شعري را مي‌خوانيم، ابهام‌هاي معنائي آن براي‌مان ناگوار خواهد بود و همين، نقصان التذاذ ما از آن را باعث مي‌آيد اما براي كودكان اين گنگي‌ها بهيچوجه از ميزان التذاذشان از شعر نمي‌كاهد. حتي مي‌توان گفت به نوعي از معما‌گونگي آن بيشتر لذت مي‌برند.

   در ادبيات فولكلوريك سرزمين ما، بيشترين شعرها و داستانها با «يكي بود، يكي نبود» آغاز مي‌گيرندو با «كلاغه به خونه‌ش نرسيد» پايان مي‌پذيرند. به تقريب مي‌توان ادعا كرد كه هيچ كودكي معاني اين جمله‌ها را دريافت نمي‌كند؛ اما هيچ كودكي نيز از اين كه معاني‌شان را نمي‌داند به پرسيدن برانگيخته نمي‌شود. اين نمودار آن است كه برخورد كودكان خردسال با شعر برخوردي شكل‌گرايانه است. تقريباً همه‌ي متل‌هاي كودكانه، از معاني دقيق و درستي برخوردار نيستند، بچه‌ها نمي‌دانند «اتل متل توتوله» ‌يا «اتتل توت و متل» و مماثلات آنها، چه معناهائي را با خود يدك مي‌كشند. اما اين عدم وقوف، باعث نمي‌آيد تا از شنفتن اصوات‌شان لذت نبرند. وقتي كودكي پنج شش ساله بودم، هنگام يادگيري براي بازي‌هائي كه مي‌كرديم الفاظي را به كار مي‌برديم كه بعد از پنجاه و چند سال هنوز هم معاني‌شان را بلد نيستم:  

             آني، ماني، گفتاني،

              كي ياي به رفتان،

             اسكان، مسكان، پي، ليس، كان.

   جالب اين است كه به ياد نمي‌آورم حتي يك بار كسي از ميان ما اين پرسش برايش پيش آمده باشد كه اين هجاهاي همآهنگ چه مفهومي را بيان مي‌كنند.
مي‌خواهم بگويم همين معماگونگي، اين صداها را در گوش ما، ‌همانند مانترائي مقدس و آسماني طنين‌انداز مي‌كرد.

   بي‌گمان اين معماگونگي است كه به جاي اسير كردن شنونده در يك معني و مفهوم مشخص، ‌در وي احساس برخورداري از آزادي ادراك را فراهم مي‌آورد و همين به تخيل او، پر و بال مي‌دهد و باليدن خيال، حظ هر چه انبوه‌تري را براي روان وي تدارك مي‌بيند.

   گذشته از اين تفاوت موجود ميان حالت رواني ما، در برخورد با شعر، با حال روحي بچه‌ها، در پيوند با تاثيرپذيري از تكرار است. تكرار مطلوب طبع آنان است حال آنكه ما در بسا موارد، از وجود مكررات در شعر، ‌حسي نامطبوع داريم و همين تفاوت احساسي است كه خود به خود به تفاوت ادراكي ميان ما و آنان مي‌انجامد. اين گوارائي تكرار را از انبوهي لذتي كه كودكان از اسباب‌بازي‌هائي كه همواره يك صدا از خود درمي‌آورند از قبيل «وغ وغ ساماب» يا عروسك‌هائي كه تنها مي‌توانند قاهقاه بخندند يا هقهق گريه سر دهند، مي‌برند مي‌توان دريافت كرد. قدماي انديشمند ما نيز متوجه اين تفاوت‌ها بوده‌اند. مولانا جلال‌الدين در كتاب فيهمافيه به اين مسئله اشاره دارد كه اطفال در برخورد با دوروبر خود بيشتر نگران امور ظاهري‌اند و چندان اهل تأمل در درونه‌ي پديدارها نيستند: ‌«كودكان كه با گردكان بازي مي‌كنند، چون مغز گردكان يا روغن گردكان به ايشان دهي، رد مي‌كنند كه گردكان آن است كه جغ جغ كند و اين را بانگ و جغ جغي نيست.»2 اين تمثيل درعينحال مي‌تواند نمايشگر درك مولانا از تكرارپسندي بچه‌ها نيز باشد چون صداي حاصل از برخورد گردوها به هم، يكسان و مكرر است.

   پس از بيان اين مقدمات مي‌خواهم بگويم وزن، در ميان عناصر شكلي شعر، بيش از همه بر روان كودك اثر مي‌گذارد و هر دو روند احساسي و ادراكي ذهن وي را زير تأثير خود قرار مي‌دهد و به صيقل‌خوردگي هر چه بيشتر روان او
مي‌انجامد. وزن شعر، حتي بر درك كودك از جهان پيرامون خويش تاثيرگذار است زيرا به مرور زمان، روان كودك موزونيت و هماهنگي را امري مطلوب و خوش‌آيند مي‌يابد و به گونه‌اي خودكار و ناخودآگاه علاقه‌مند مي‌شود كه ضمن هماهنگ كردن خود با محيط اطراف، در جهت هماهنگ كردن هر چه بيشتر آن با خويشتن به ميانجي به كارگيري همه‌ي قواي اندروني و بيروني خود، هر كاري از دست و دلش برمي‌آيد انجام دهد. اين روند درك موزونيت واژگان شعري را، برايش دلگوارتر مي‌كند و خودمايه‌ي بيشتر لذت بردن او از زبان مادري مي‌شود و همين امر پيوند عقلاني و عاطفي وي با زبان و بالمآل فرهنگ ملي را افزايش مي‌دهد.

   شايد همانطور كه در جاي ديگري نوشته‌ام، يكي از دلايل اين تاثيرگذاري شديد و گسترده‌ي وزن بر روان طفل اين باشد كه بچه پيشتر از ديگر عناصر شكلي شعر، با وزن آشنائي پيدا مي‌كند: ‌((حتماً‌ مي‌دانيد كه در روزگار جنيني، ضربان قلب مادر، دف نواز سماع خلوت كودك است و در ماه‌هاي پاياني، لحظات بيداري جنين با شنفتن طنين اين ضرب دوگانه، نظام مي‌پذيرد. پيداست وقتي ماه‌هاي پياپي اين ريتم پرتوان، تنها ميهمان شنفتار اوست، چه تاثير ماندگاري بر روان وي برجاي خواهد نهاد.3))

   عنصري كه بعد از وزن، ‌در شعر، بچه‌ها را افسون مي‌كند، قافيه است. قافيه،‌ از سوئي ميل شديد او را به تكرار، خرسندي مي‌دهد و از سوي ديگر نياز وي را به تنوع برآورده مي‌كند و اين بدان روي است كه هر يك از هجاهاي قافيه (يا به اصطلاح عروضي: هجاهاي روي) حامل ثنويتي جادوئي‌اند: ‌از سوي آغازين متفاوت و نامكرر و از سوي پايانين، مكرر و يكسان. في‌المثل به اين هجاها كه
مي‌توانند از سوي ناخودآگاه و خودآگاه شاعران به عنوان هجاهاي قافيه به كارگرفته شوند دقيق شويد:‌ گر،‌ در، سر، كر، خر، بر، تر و نر، همگي در فونم‌هاي صامت آغازشان ،‌با يكديگر متفاوت‌اند:‌ گ، د، س، ك، خ، ب، ت و ن، اما در عين حال همگي از سوي پايان، يكي‌اند و از صدادار «اَ» و بي‌صداي «ر» ايجاد
شده‌اند. اين ثنويت جادوئي، رفته رفته به كودك حالي مي‌كند كه رمز مطبوعيت پديدارها در تركيب تنوع و تكرار توأمان است. همين تضاد آشكار موجود در هجاهاي همه‌ي زبانها است كه به مثابه ابزاري فرهنگي در دست بشر، براي در پذيرفتن جهاني با خويش در تضاد، بوده است. چنين است كه مي‌خواهم بگويم: شكل زبان‌ها، بيش از قابليت انتقال محتواي آن، نخست بر روان آدميزادگان و سپس بر فرهنگ‌هاي متنوع در عين حال مكررشان، تاثيرات سازنده و ماندگار، بر جاي گذاشته است.
تاملي در تواريخ ادبيات ملل عالم، ‌نشان مي‌دهد كه تغيير دادن محتواي شعر، از سوي شاعر، به آساني درپذيرفتني بوده. اما تحول شكل شعر، سده‌ها و گاه هزاره‌ها به درازي كشيده است. به تاريخ شعر فارسي خودمان نگاه كنيم. مولانا هفت هشت قرن پيش، نوترين و متفاوت‌ترين محتوي را براي خويش تدارك ديده؛ اما از ايجاد تحول اساسي در شكل ناتوان بوده است. مي‌دانيد با آنكه پس از هزار سال سلطه شكل كهنه، بر شعر فارسي، شصت هفتاد سال پيش نيما حماسه‌ي سدشكني خود را بنياد نهاد، هنوز هم كه هنوز است، شكل نو، در شعر ايران، دشمنان فراوان دارد. اين واقعيت تاريخي از اين حقيقت بشري پرده برمي‌دارد كه شكل در همه‌ي هنرها، از جمله شعر، بر روان از محتوي تاثيرگذارتر است. بزرگ‌ترين خدمتي كه فرهيختگان هر عصر، در هر سرزمين، مي‌توانند در حق اكنونيان و آيندگان، به جاي آورند، خلق اشكال تازه، در همه پاره‌هاي فرهنگ انساني؛‌ هنر، دين و مذهب، علم،‌ اخلاق،‌ عرفان، فلسفه، ‌فن،‌ اقتصاد، سياست و ... است.

   بي‌گمان در اين ميان خلق محتوي‌هاي نو، مفاهيم، مضامين انديشه‌ها و همه‌ي رويكردهاي معنوي ذهن، در جاي خود، صاحب نقش بزرگ خويش، در تعالي ذهن خواهد بود. به بياني فشرده‌تر، ما آدميت خويش را به زبان به همين معناي شكلي ‌آن، ‌صرف نظر از معاني و مفاهيمي كه در اذهان مي‌نشاند، مديونيم و صرف وجود ميل و نياز به زبان‌هاي قومي و ناپسنديدگي سركوبي آنها از سوي هر نهاد و مقامي، از تاثيرات شديد شكل زبان، در روان ما است.

   بنابراين زبان، هم حقانيت وجود اضداد را به كودكان مي‌نماياند و هم به ياري يكايك سلول‌هاي خويش – هجاها را مي‌گويم – چند و چون تركيب كردن آنها را به آساني به آنان در طول زمان مي‌آموزاند. و اين آموزش عظيم زبان از نخستين لحظه‌هاي زادن تا واپسين دمدمه‌هاي بودن، در كار است همين ما آدميان را تا هستيم، وامدار زبان‌مان كرده است. هر چند شاعرانه مي‌نمايد مي‌خواهم بگويم زبان همه‌ي ما را از سوئي آزاد و از سوي ديگر اسير مي‌خواهد تا در سرنوشت آزاد اسارت‌آميز او، با وي انبازي داشته باشيم – اندكي به زبان خود، در دهان، بينديشيد، از ناحيه‌ي تحتاني در اسارت است اما در قلمرو خويش: دهان، آزاد آزاد و مي‌تواند به هر جانب كه بخواهد چرخش كند – به ميانجي همين زبان، اندك اندك درمي‌يابيم كه در عين حالي كه در جهاني كه به قول مولانا:‌

     اين جهان، جنگ است چون كل بنگري       ذره ذره هـمـچـو ديـن بـا كـافـري،

   به سرمي‌بريم، وظيفه‌اي جز آشتي‌دادن اضداد درون و بيرون خويش نداريم و سعادت‌مان در گرو آشتي‌دادن همين دشمنان دروني و بيروني، با يكديگر است و شقاوت‌مان محصول ناتواني ما، در انجام اين وظيفه.

   «تا آنجا كه من آزموده‌ام، بهترين قالب، ‌براي بچه‌هاي خيلي كوچك» مثنوي در وزن‌هاي بسيار كوتاه و كم هجاست. دليل اين خوش‌آيندي، براي كودك،‌ خوش‌آيندي تكرار است. خردسالان به خلاف ما، بزرگ‌ترها، ازتكرار هجا، لذت مي‌برند و ايجاد يك صداي مشخص، علي‌الخصوص اگر با تناوب سنجيده‌اي همراه باشد، روان طفل را از نشاط سرشار مي‌كند. براي آنكه به انبوهي ميزان نشاط حاصل از تكرار روند به طور متناوب، بهتر وقوف يابيم، كافي است با او براي چند دقيقه، دالي كنيم و ببينيم ايجاد تناوب در يك جريان، چقدر براي كودك شادي‌آور است.

   بنابراين بايد پذيرفت كه كودك پيش از آن كه به محتواي شعري كه با آن درگير است بينديشد، حيران شعبده‌هاي وزن و تكرارهاي متناوب خواهد بود. تاثيراتي كه اين عناصر شكلي برروان وي مي‌گذارند، متنوع است و از آن جمله مي‌توان اين موارد را بطور آشكار ملاحظه كرد:

1-     القاي موزونيت مستمر به زندگاني كودك كه به اعتقاد من بزرگ‌ترين نياز رواني اوست؛

2-     درك تدريجي ضرورت وجود تناسب در اجزاء حيات مادي و معنوي و دريافت نسبيت امور عالم و پي بردن به اين حقيقت كه هر جزء از اجزاء سازنده‌ي كل، در ارتباط با ديگر اجزاء معني خواهد يافت؛

3-     تشخيص دوگانگي موجود ميان همه‌ي پديدارهاي عيني و ذهني؛

4-     دريافت حقانيت تناقض و لمس پارادوكسي بودن حيات. عامل اين دريافت، تسلسل صداها و مصراع‌ها و سكوت‌هاي حايل ميان آنهاست.4

   گذشته از دو عامل وزن و قافيه، آرايه‌هاي بديع لفظي ازدست همحرفي‌ها و هم‌آوائي‌ها، سجع‌ها، جناس‌ها، و خلاصه هر آنچه در تركيب سامانه‌هاي موسيقائي شعر به كار رفته است در بالا بردن ميزان پسنديدگي و دلنشيني آن براي ذهن و ضمير كودك نقش دارند. اينهمه باعث مي‌آيند تا وي با شعر چون آهنگي گوشنواز برخورد كند.

   به هر حال بايد پذيرفت كه اطفال، فرماليست مادرزادند. درآغاز تقريباً‌ هيچ توجهي به محتوي ندارند و هر چه به سال هاي عمرشان مي‌افزايد، عنايت‌شان بـه مـحتوي افـزوني مي‌پـذيرد. جانيس ‌هايزاندروز، درباره‌ي برخورد خود با    مربي كودكي كه براي جذب بچه‌هاي خردسال پيش از دبستان، براي‌شان شعر مي‌خوانده است، چنين نوشته است: «هر گاه كودكياري بتواند پنجاه نوباوه پنج ساله را يك جا بنشاند. فيلمي براي آنها نمايش دهد، خواهيم گفت كه از عهده‌ي وظيفه‌ي مهمي برآمده است ولي من با مربي كارآزموده‌اي برخورد كردم كه همين تعداد بچه ها را گردهم آورده بود و با صداي نرم و گيرا و رساي خود به آنها شعر مي‌آموخت و در عرض چند ثانيه، تمام بچه‌ها ساكت و آرام نشستند و با دقت به شعر گوش دادند. كودكان چنان به تلفظ كلمات، ريتم و آهنگ و قافيه‌ي شعر، توجه مي‌كردند كه براي من، شبيه جادو بود»5چنانكه مي‌بينيد آنچه اين كودكان را مسحور شعرخواني مربي‌شان كرده است، همه عناصر متشكله‌ي شكل شعرند و محتواي آن هيچ نقشي در مجذوبيت آنان نداشته است.

   حال تا حدي به پاسخ پرسش‌تان كه چرا بچه‌ها، بعد از دهه‌هاي متوالي كه از به وجود آمدن شعر كودكانه‌اي چون «يه توپ دارم قلقليه، سرخ و سفيد و آبيه» مي‌گذرد همچنان آن را دوست دارند و از خواندن و شنيدن آن لذت مي‌برند؟ نزديك شده‌ايم. آري اين‌گونه سروده‌ها در طول نسل‌ها در ميان بچه‌ها رايج بوده‌اند و نيروي خلاقه‌ي آنان و پدران و مادران‌شان، آنها را صيقل داده و اگر در آغاز آفريده شدن، كمي و كاستي‌هائي هم داشته‌اند، در اثر تداول مستمر، از ميان رفته است.

   تامسون (Thamson) فولكلوريست نامبردار كه مطالعاتش در باب فرهنگ باستاني جوامع يوناني، بسيار بلندآوازه است، همه‌ي هنرهاي عوام و از آن ميان ترانه‌هاي مردمي را محصول كار دستهجمعي آنان مي‌شمارد و اعلام مي‌دارد كه اين سروده‌ها آفريده‌ي تني خاص نيستند.6 البته اين حكم خالي از غلوي نيست؛ زيرا سرانجام بايد پذيرفت كه آفرينش هر اثر هنري عاميانه، از يك تن آغاز مي‌گيرد ولي اين بدان معنا نيست كه در همين نقطه كار خلاقيت پايان مي‌يابد. اين آفرينه‌ي ناشناسي تنها، در طول ساليان، در نواحي گوناگون، ‌از سوي بهره‌يابان از آن، از طريق پذيرش و بازگفت‌هاي مكرر، بارها باز آفريني شده تا در دوران معاصر، كه روزگار ثبت و ضبط همه‌ي مواريث فرهنگي آدميان از جمله مواريث عوام‌الناس است به شكل فرجامين خود درآمده است. اين واقعيت حاكي از آن است كه آثار ادبي عوامانه، مانند ساير آثار بازمانده از مردم، در طول زماني درازآهنگ، از سوي آدم‌هاي بي‌شماري، دست كاري شده و صيقل خورده است. طي طريق اين‌گونه سروده‌ها در زمانها و مكان‌هاي متفاوت سرانجام آنها را باب طبع نسل‌ها كرده و نسل حاضر نيز كه خود گنجينه‌ي تمام تجارب گذشته است آنها را با روان و ذوق خويش سنجيده و موافق يافته است. چونين است كه سروده‌هاي معاصران، هر چه با اين گونه‌ها، هماهنگي و همخواني بيشتري داشته باشد بيشتر مطبوع طبايع اكنونيان واقع خواهد شد.

   پروفسور هرپ نيز آفريننده‌ي آثار هنري عوامانه را جامعه مي‌داند و اعتقاد دارد كه: «آفريننده معيني ندارد و از اندرون جامعه‌ي گسترده، آبياري مي‌شود.»7 به باور من بهتر است بپذيريم كه اين دسته از آثار آفريننده‌اي نامعين دارند هر چند كه بعد از آفرينش صورت نخستين خود از سوي هزاران هزار بهرهگيرنده، با تغييرات نه چندان انبوه، همواره در حال بازآفريني قرار گرفته‌اند.

   ترانه‌هاي عاميانه و سروده‌هائي كه با الهام‌گيري شكلي از آنها، ساخته مي‌شوند معمولاً مطبوع طبع كودكان قرار مي‌گيرند؛ زيرا آنان نيز از ديدگاهميزان فرهيختگي به عوام‌الناس ماننده‌اند. صادق هدايت كه يكي از نخستين فولكلوريست‌هاي ايراني و گردآورندگان شعرهاي عاميانه است اعتقاد دارد كه بچه‌هاي آينده نيز از چنين سروده‌هائي استقبال خواهند كرد: «ترانه‌هاي كودكانه، به اندازه‌اي با روحيه و زندگي بچه‌ها متناسب است كه هميشه نو و تازه مانده و چيز ديگري نتوانسته است جانشين آنها شود.»8

   وزن شعر كودكانه يه توپ دارم قلقليه كه در آن هجاهاي كوتاه و بلند يك در ميان هم قرار گرفته‌اند، وزن بسياري از ترانه‌هاي عاميانه است. براي هر چه روشنتر شدن مطلب، ناروا نمي‌بينيم كه به نمونه‌هائي از آنها اشاره كنيم:

زن‌هاي قديمي تهراني ضمن آنكه بچه را وادار به دست زدن مي‌كنند، مي‌خوانند:

«دسي دسي باباش مي‌آد،            صـداي كفش پاش مي‌آد.

دسي دسي نـنهش مي‌آد،          با هر دو تا ممـهش مي‌آد ....

*   *   *

چـرا بــزام يـه پـسـري،           تــا بـشينم پـشت دري،

سـوار بـشم كـره خـري،            جـلـو بـيـفته مـهـتـري.

   از دركـه تـو مـي‌آم بگن.        مزوري، حيله گري، جادوگري ...»9

   در نواحي ديگر هم به اين وزن در ترانه‌هاي عاميانه بازمي‌خوريم. ترانه‌اي كه پنبهچينان فارس، در دو گروه، گروهي از زبان كارگرها و گروه ديگر از زبان كارفرما، مي‌خوانند هم به همين وزن «يه توپ دارم قلقليه» سروده شده است:

«بچين! ‌بچين كه شونمه (شبنم است.)

نمي چينم مُزُم (مزدم ) كمه.

بچين! ‌بچين! ‌مُزت ميدم (مزدت مي‌دهم)

نمي چينم مُزُم (مزدم) كمه.

غربال آربيزت ميدم (آردبيزت مي‌دهم)

غربال آربيزنمي خام (آردبيزنمي‌خواهم.)

دهشاهي بيشترت ميدم (مي‌دهم)‌

دهشاهي بيشتر نمي خام (نمي‌خواهم)

نون و كره ترت ميدم (مي‌دهم)

نون و كره تر نمي خام (نمي‌خواهم)»10

   نكته‌اي در باب اوزان كودكپسند به يادم آمد كه بد نيست همين جا آن را با خوانندگان در ميان بگذارم. بچه‌ها، تندي و چالاكي در همه كار و همه چيز را به كندي و كرختي ترجيح مي‌دهند. تا آنجا كه من برآورد كرده‌ام آنان از كثرت هجاهاي كوتاه در شعر بيشتر استقبال مي‌كنند. در كتابي چند دهه پيش بيتي، منسوب به عنصري خواندم كه علي‌الظاهر آن را خطاب به كودكي كم سن و سال سروده است. اين بيت از چهارپايه‌ي «مُتَفَعِلُن» در هر مصراع درست شده است و وزني تند و تيز دارد. چندان كه حتي من ديرسال را هم خواندن و شنيدن آن بسيار خوش مي‌آيد:

شكرك از آن، دو لبك تو، بچنم اگر، تويله كني،‌

به سرك تو، كه بزنمت، يه پدر اگر، تو گله كني.

   كثرت هجاهاي كوتاه، حالت ضربي شعر را بالا مي‌برد و هر چه بيشتر به
نغمه‌اي آهنگين همانندش مي‌كند. در دوره‌ي معاصر، مي‌بينيم پاره‌اي از تصنيف‌سازان، بطور ناخودآگاه دريافته‌اند كه انبوهي هجاهاي كوتاه در مصاريع، به پسنديدگي سروده‌هاشان، در م
ــيان مردمان مـي‌افـزايـد. يـكي از معروف‌ترين اين تصانيف، تصنيف «ماشين مشدي ممدلي» ساخته‌ي شادروان بديعزاده است كه در هر دو لخت برگردان آن شمار هجاهاي كوتاه و بلند يكسان است:‌

مـاشين مـشدي مـمدلي،              نه بوق داره نه صندلـي.

تن ت ت تن، ت تن ت تن،             ت تن ت تن ت تن ت تـن.

   و بقيه‌ي مصراع‌ها هم به تقريب از چنين مزيتي برخوردارند. بي‌گمانم كه همين وضعيت هجاها در بالا بردن ميزان مطلوبيت اين تصنيف در ميان كودكان و مردم عامي موثر بوده است.

   وزن پاره‌اي از گويه‌هاي بازي‌هاي كودكان نيز با وزن «يه توپ دارم قلقليه» يكسان است. از اين قبيل است گويه‌ي بازي «هله هله گرگ چنبري» است، كه بخشي از آن چنين است:

هـله هـله گـرگ چنبري!        زهـره نــداري بــبري.

من ميبرم خوب خوبشو،          مـن نـميدم مـعـيوبشو

 كــارد مــن تــيـزتـره،‌          دنبه ي مـن لـذيـذ تره ....

   از آنچه گذشت نتيجه مي‌گيرم كه مطلوب بودن سروده‌هائي از دست «يه توپ دارم قلقليه» به عناصر شكلي آنها مربوط است و اين عناصر به مرور زمان در اندرون كودكان نسل‌هاي مختلف خوش نشسته است و آشنائي ديرينه‌ي اسلاف، نسبت به اين عناصر شكلي به اكنونيان انتقال يافته و از اينان نيز بي‌ترديد به اخلاف منتقل خواهد شد و اين حكم فرهنگ اصيل ايراني است كه اهل نظر را به معامله كردن با آشنايان برانگيخته است و در سده‌هاي آينده نيز كمابيش چونين خواهد بود:

       بي‌معرفت مباش كه در من يزيد عشق،          اهـل نــظـر مـعـاملـه بـا آشنا كـنند.

   در پايان يادآور مي‌شوم كه ما بزرگسالان، ‌هرگز نبايد رنگهاي رنگينكمان هفت سال نخستين زندگاني‌مان را به فراموشي بسپاريم كه هر چه امروز براي‌مان دوست داشتني است، جز دنباله‌ي دوستداشته‌هاي آن ساليان نيست. امروز هم بي‌شيريني افسانه‌هاي كودكي، تلخي حقيقت‌هاي بزرگسالي ناگوار است. هيچيك از ما نبايد از آن روزگاران يگانگي با جان و جهان، پيوند بگسليم:

من كه تيلهي خويش را با قبيلهي خورشيد:

             زمين،‌

                 سياره‌هاي ديگر

                   و ماه‌هاي شان،

                       عوض نمي كنم !‌                                

پينوشت‌ها:

1- صاف و ساده مثل آب، قدمعلي سرامي، نيكان كتاب ، زنجان ، 1380 ، ص 68.

2- فيه مافيه، ص 148.

3- پنج مقاله درباره ادبيات كودك ، قدمعلي سرامي ، ترفند ، تهران ،‌1380 ،‌ص 122 .

4- همان ، صص 123 – 122.

5- مقاله‌ي «شعر ،‌ابزار جادوئي كلاس درس» ، جانيس هايزاندروز ،‌ترجمه‌ي علي رودُف ، از كتاب نگاهي به آموزش و پرورش پيش از دبستان در جهان امروز ، 1370 ، ص 95.

6- ترانه‌هاي دختران حوّا ، محمد احمد پناهي ، انتشارات ترفند ، تهران ، 1380 ، ص 13.

7- جامعه‌شناسي هنر ، اميرحسين آريان پور ، انجمن كتاب دانشجويان ، ص 97.

8- نوشته‌هاي پراكنده ، صادق هدايت ، به كوشش حسن قائميان ، انتشارات اميركبير ، تهران ، ص 49،

9- ترانه‌هاي دختران حوّا ، محمد احمد پناهي ، صص 118- 116.

10- همان ، ص 182.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید