عضویت   تماس با ما

مرغ چيستان

   هنرها و درصدر همه شعر، رسالتي همه سويه و بي‌مرز دارند و آن، تسهيل روند تكاملي روان بشر، از طريق تعالي بخشيدن به تمايلات عالي او: حقيقت‌جوئي، خيرخواهي، زيبائي‌پرستي و كمال‌طلبي است و هر چهار همان ارضاء غريزه‌ي برتر خوديابي.

   هنر، آئينه‌اي روياروي آدميزاد به مثابه‌ي خداوند جان و خرد است. اگر ادبيات دانش‌هاي گوناگون، فلسفه، اخلاق و... هر يك به پاره‌هائي از واقعيات عالم و آدم نظر دارند، هنرها و درصدر همه آنها شعر به عنوان كلي‌نگرترين ابزار بياني،متوجه حقيقت پنهان شده در پس حجاب‌هاي واقعيت‌هاي رنگارنگ‌اند.

شعر بينشي است همه سويه كه در پوسته‌ي واژگان و دستور زبان، ارائه مي‌شود. اما در عين داشتن كليتي بشري و بي‌مرز، داراي صبغه‌ي فردي ويژه ذهن سراينده خويش نيز هست. بنابراين شعر در ذات خود جهاني است و به هيچ فرهنگي بازنمي‌خوريم كه با شعر بيگانه باشد. اگر اقوام و ملت‌هاي مختلف هر يك براي ايجاد ارتباط با افراد خود، از زبان‌هاي مختلفي استفاده مي‌كنند و زبان‌هاي قومي و ملي ميان آنان اختلاف و تفاوت ايجاد كرده است‌، به ميانجي زبان شعر، با يكديگر به وحدت توانند رسيد.

   شاعر ايراني، به دليل گذشته‌ي فرهنگي خود رسالت تداوم فرهنگآفريني را هم يدك ميكشد. ما تكيه به فرهنگي داريم كه چهار ديانت بزرگ: ميترائيسم، زردشتيگري، مانويت و آئين مزدك را به جهان ارمغان كرده است. اگر در نظر آوريم كه به اعتراف دوست و دشمن، اين ايرانيان‌اند كه در ساخت و پرداخت فرهنگ اسلامي، نقش برتر داشته‌اند و درعينحال مسيحيت كه نزديك به ربع ساكنان ربع مسكون را به پيروي از خويش برانگيخته است، در بنيادهاي خود از مذهب ايراني مهر، شديدا متأثر است، به ميزان مشاركت عظيم ايرانيان در توليد فرهنگ بشري، بيشتر و بهتر پي خواهيم برد. با وجود چنين ديرينه‌اي است كه براي شاعر ايراني، رسالتي جهاني قائلم و وفا كردن به اين عهد ديرينه را وظيفه شاعران ايراني به حساب مي‌آورم. اين نكته كه انديشمندان ايراني بنيآدم را اعضاي يك پيكر شمارده‌اند نيز اين رسالت را هر چه سنگين‌تر كرده است.

   شاعر ايراني بايد زبان حال بشريت باشد و حتي اگر فرجام اين تعهد به اعدام وي مي‌انجامد،‌از آن، تن نزند. ما در فرهنگ خود شاعراني چون نعيمي و عين‌القضاه و نسيمي را داريم كه فرجام‌هاي خون‌آلودي داشته‌اند و به دست هم ميهنان خود به شهادت رسيده‌اند. حتي ميراث‌دار شاعر فيلسوف و عارفي چون سهروردي هستيم كه جان خود را بر سر رسالت جهاني خود گذاشت. البته او را ايرانيان نكشتند و در خارج از ايران فداي تعصبات ديني شد. اين مرد مردستان، خود، شهادت خويش را احتمال مي‌داد. در رساله‌ي كوچك ((لغت موران)‌) نوشته است:

           "بارها گفته ام كه فاش كنم،       هر چه اندر زمانه، اسرار است،

   ليكن از بيم تيغ و بيم قفا،     بـر زبـانـم هـزار مسمار است" 1  

   يكي از دلايل وجود انبوه شهيدان انديشمند و شاعر، در گذشته‌ي فرهنگ ايراني، ايمان اين فرهنگ به امكان رسيدن به كمال است.همين كمال‌طلبي است كه كار دست آنان داده است. هر دو پاره‌يفرهنگ ايراني:

   پاره‌ي باستاني و پاره‌ي بعد از مسلماني، به امكان كمال آدمي در آينده، باور دارد و وي را مقصود همه آفرينش مي‌شمارد. بنا به اعتقاد اين فرهنگ، همان گونه كه برگ توت، ‌بي ارجوفر، پرنيان تواند شد. انسان ظلوم و جهول نيز به مقام فرشتگي تواند رسيد:

تــو فـرشـته شـوي ار جـهد كـني از پــي‌آنـك 

                                                         برگ توت است كه گشته است به تدريج، اطلس.2

   حتي سنائي غزنوي همه آدميزادگان، ما را بالقوه، فرشته مي‌شناسد و از ما
مي‌خواهد تا بكوشيم و قوه‌ي خود را به فعليت درآوريم:

         تو به قوت فرشته‌اي به گهر،           قـوه خـويش را به فعل آور.3 

   از اين فراتر، فرهنگي كه شاعر ايراني از آبشخوران سيراب شده است، آدمي را عصاره‌ي همه‌ي هستي و آئينه‌ي تمام نماي حقيقت اعظم مي‌داند. شيخ اشراق در رساله‌ي "بستان القلوب" تمثيل رمزي زيبائي دارد كه نقل آن را روشنگر مي‌بينيم:

   ((من در ولايت يمن بودم، جائي كه صنعا گويند. پيري را ديدم سخت نوراني، سروپاي برهنه مي‌دويد. چون مرا بديد بخنديد و گفت: ‌امشب خوابي عجيب    ديده‌ام، بيا تا با تو بگويم. من پيش رفتم، پير مرا گفت:‌ دوش در خواب جائي عجب ديدم، چنانكه شرح آن نمي‌توانم كرد و در آن ميان شخصي ديدم كه هرگز به حسن او نديده‌ام و نشنيده، چون در او نگاه كردم، از غايت جمال مدهوش شدم. فرياد از نهاد من برآمد. گفتم: ‌مبادا كه ناگاه برود ومن در حسرت او بمانم: بجستم و هر دو گوش او محكم بگرفتم و دراو آويختم و چون بيدار شدم هر دو گوش خود را در دست خود ديدم. پس از آن گفتم: ((آه، من هذا؟ هذا حجابي،)) و اشارت به بدن خود مي‌كرد و مي‌گريست و مي‌گفت: ما احسن اخونا الحلاج رحمه الله!4 شيخ پس از اين ابياتي از حلاج را مي‌آورد كه دلالت بر يگانگي انسان و خدا دارند.)) خوب پيداست چنين نگرشي كار شاعر امروز ايران را هر چه دشوارتر مي‌كند. شاعر ايراني بي‌گمان نمي‌تواند تنها به داشتن صورخيال دل‌انگيز، بسنده بكند. شاعر معاصر ايراني بايد از جهت انديشه نيز، در هر چه توانگرتر كردن شعر خويش كوشا باشد و لازمه‌ي اين كار مطالعه مستمر و فراچنگ آوردن بينشي گسترده است.

   ممكن است، از هايكوهاي ژاپني كسي انديشه‌ي والا چشم نداشته باشد اما بي‌ترديد، هر كه شعر فارسي يا برگردان آن را به هرزباني بخواند، يكي از توقعاتش آن است كه در آن انديشه‌ي والائي را سراغ كند و حق هم دارد. به راستي كه داشتن گذشته باشكوه، كار دست همه‌ي ما داده است. اگر در صحاري عربستان، باغچه‌ي سرسبزي ببينيم، دلمان مي‌گشايد و شگفتي‌مان مي‌افزايد، اما ديدن آنچنان باغي در قلمرو گيلان و مازندران، به هيچ وجه دلگشا و شگفتي‌افزا
نمي‌تواند بود. همين طور است شعر، اگر از شاعري حبشي شعري را كه تنها تشبيه زيبايي در آن به كار رفته است، بخوانيم، شايد هيجانزده هم بشويم چون از آن قوم خلق چنان جمالي را چشم نمي‌داريم اما اگر از شاعري ايراني چنان شعري بخوانيم، به شور نخواهيم آمد. گذشته‌ي شعر ايران توقعات مخاطبان آن را بسيار بالا برده است. آدم وقتي شعر فارسي يا برگردان آن را مطالعه مي‌كند، به
سادگي نمي‌شكند زيرا بلافاصله به ياد بزرگان شعر فارسي مي‌افتد و آنچه را كه
مي‌خواند با آثار آنان مقايسه مي‌كند.

   شاعران ايراني بزرگي چون فردوسي، خيام، نظامي، مولانا، سعدي و حافظ كه نام و آوازه‌شان، شش جهت را در پنج قاره جهان انباشته است، امروز جهاني به شمار مي‌آيند، بنابراين اگر سراينده امروز ايراني بخواهد جايگاهي برازنده ديرينه همالان خود داشته باشد،‌ بايد رسالت بين‌المللي خود را نيز به انجام رساند. خواننده شعر فارسي ناچار آن را با شاهكارهايي كه مي‌شناسد، برابر مي‌نهد. غني كشميري را رباعي دلربائي است كه مي‌تواند در تفهيم اين مطلب ياريگر من باشد:

هوش است كه سرمايه صددرد سراست           فـارغـبال آنـكه از جـهـان بـيخبر است.

در بـيـضـه نـمـي كـنند مـرغـان فرياد           هـر چـند كـه بيضه از قفس تنگتر است

   آدم وقتي ترجمه يك هايكو را مي‌خواند، مانند مرغ در بيضه است، اما چون غزلي معاصر را در مطالعه مي‌گيرد، به مثابه مرغي است در قفسي كه از شاخه‌اي از درختان باغ بهشتش در آويخته‌اند امكان قياس كردن دارد.

   خوب، معلوم شد كه شعر ناب و متعالي، تنها بيانيه عواطف و انفعالات شاعر نيست و حتما بايد دربردارنده انديشه‌اي ژرف و والا هم باشد. اما اين به معني گنجاندن انديشه در سخن بطورمستقيم و با زبان دانشمندانه نيست كه در چنان صورتي، شعريت شعر كه بيان غير مستقيم همه نفسانيات در قالب زباني متعالي است، به مخاطره افتاده است. پس تركيب انديشه و عاطفه در شعر چگونه بايد باشد؟ به عبارت كلي‌تر عقل و عشق را در بيان شاعرانه به كمك چه ابزاري
مي‌توان با هم تركيب كرد؟ راه حل را انسان‌هاي ابتدائي با خلق اساطير اولين به دست داده‌اند. درست‌ترين سخن در باب اسطوره و چيستي آن، اين است كه
آن را سازگاري ناسازها بدانيم. شعر نيز در نهايت بايد نمودار چنين سازش شگفت‌آفريني باشد.

   وقتي، به پايه‌هاي هنر مي‌نگريم، يكي از ويژگي‌هاي آن را ستيزه كردن با وضعيت موجود مي‌بينيم. بنابراين اگر شعر از نظر مضمون هم حاوي اسطوره نباشد، از ديدگاه منطق ستيز بودن، اسطوره است. من، هنر و علي‌الخصوص شعر را اسطوره جاري نام مي‌نهم. مادام كه شعر را مي‌پذيريم، انگاري اسطوره را پذيرفته‌ايم. يكي از بنيادهای شعر ايراني تناقضبارگي آن است. اين خصوصيت را

بيش از همه در سروده‌هاي مولانا و بيدل مي‌توانيم ديد. اتفاقا در آثار اين دو سراينده، با حس‌آميزي هم بيشتر ديدار مي‌كنيم. به اعتقاد من، هنر پست مدرن: پيش از هر چيز تجسم در آميختن ناسازهاست. هدف اين هنر نه ابلاغ و انتقال معاني كه خلق حيرت و شگفتي و هر چه گيج‌تر كردن مخاطبان و ايجاد تشويشي مطبوع در ضمير آنان است. وقتي مولانا نور مي‌خورد و قطار مورد نظر هوشنگ ايراني، غار كبودي دوان است كه جيغ بنفش مي‌كشد ما با فضائي پست مدرن روياروئيم. همانگونه كه در روان ما آدمها، تمايل به نظم و انسجام عقلاني هست، تنافر نسبت به نظم و انسجام نيز هست. اين حقيقت تلخ و شيرين را ما با تفحص در اسطوره‌هاي اقوام و ملل باستاني دريافته‌ايم و جز از اسطوره‌ها، رؤياهاي اكنون خودمان نيز، از همين حقيقت متناقض در سرشت ما پرده برمي‌دارند. دنياهاي خواب و بيداري ما از هم جدايند و هنر كوشش روان ما براي تركيب اين دو عالم است ... به بيان ديگر به ياري آفرينش هنري است كه ناخودآگاه و خودآگاهي‌مان را با هم درمي‌آميزيم و به ميانجي اين ابزار متعالي به اصل اساطيري خويش بازمي‌گرديم.  

   دانش و فن، با تمامت گستردگي و شكوفائي، نه در گذشته، نه در اكنون، نتوانسته و نمي‌توانند نيكبختي رابه آدمي ارمغان كنند. حتي به باور من در آينده نيز دانش و فن، از اين توانش برخوردار نخواهند شد. آدمي نيازمند آرزوهائي بس بزرگ است و اين دو او را به مراد نتوانند رساند. آرزوهاي بزرگي چون چيرگي بر مرگ، رستن از همه‌ي بندهاي بيروني و دروني، تسلط بر خويشتن، دريافت كمال و ... بهمين روي انسان از سپيده دمان تاريخ تا به امروز، در كار آفرينش اسطوره‌هايي بوده است كه به مدد آنها برترين نيازهاي خويش را باز نمايد.

   دانش و فن نتوانسته‌اند، نياز او را به اسطوره مرتفع سازند، چرا كه اين دو هرگز جوهر آدمي را كه سرشار از خواستن‌هاي بي‌گسست استدگرگون نكرده‌اند.

   شايد گروهي گمان كنند، ‌اسطوره‌ي عروج را تكنولوژي جامه‌ي عمل پوشيده است، اما بيشترين آگاهان مي‌دانند كه اين اسطوره با وجود پديد آمدن همه‌ي ابزارهاي فضانوردي خرد و بزرگ، همچنان نامحقق باقي مانده است. ديگر اساطير اولين نيز چنين‌اند.

   خوب كه بينديشيم درمي‌يابيم كه تمام كوشش‌هاي دانشي و فني صورت گرفته در درازناي زمان و فراخناي مكان همه براي نزديك شدن به فضاهاي اساطيري كهن بوده است.

   پيشرفت‌هاي پزشكي و بهداشتي گامهاي حقارت‌آميزي است كه انسان در راه درازآهنگ و درشتناك اسطوره‌ي جاودانگي و رسيدن به چشمه‌ي حيوان برداشته است. شکفتگي دانش‌هاي اجتماعي نيز همه در جستجوي مدينه‌ي فاضله به حاصل آمده است. بهمين گونه رشد علوم و فنون ديگر، جست و خيزهايي است كه در راه دستيابي به ديگر فضاهاي اساطيري.

   پس اسطوره‌ها را تنها تبلور خيال‌هاي خام آدميان نشماريم و بدانيم كه اگر اين پديده‌ي كهنسال صرف خيال است، هستي انساني چيزي جز خيال نتواند بود. چهره‌ي حقيقت زندگاني انسان را در اين آيينهای غبار گرفته ببينيم و باور کنيم كه عصر بي‌اسطوره، عصري خالي از رنگ و آهنگ است و چه بسا كه دليل اصلي ناكامي انسان علمزده‌ي روزگار ما فقر اسطوره است.

   يادم هست جائي نوشته‌ام نخستين و بزرگترين كارخانه‌اي كه آدمي در اين جهان بنياد نهاد، كارخانه‌ي خيالبافي است، امروز هم بر همين اعتقادم. نپنداريد كه خيال همين پندارهاي خام ماده‌پرستانه ايست كه بيشترين خلق در زمانه‌ي ما در سر مي‌پزند، نه، خيالي كه من آن را والاترين پديده‌ي جهان انسانآفريد مي‌دانم همان است كه اسطوره‌ها، دين‌ها، فلسفه‌ها، هنرها، دانش‌ها و فن‌ها را پديدار کرده است. پس اگر کسي بگويد: آدمي به خيال زنده است، سخنش را گزافه نگيريد چرا كه اگر چنين كرديد، سخن او را با جان و دل استوار داشته‌ايد و خود با خيال و در خيال زيسته‌ايد.

   انسان امروز گوئي سرسختانه تصميم گرفته است ، تمام لحظه‌هاي خويش را در بيداري سپري كند و از ياد برده است كه خوابيدن ، نياز طبيعت جسماني و خواب ديدن حاجت سرشت روحاني اوست.

   شعر، همانگونه كه ياخته آن: بيت از دوپاره به ظاهر جدا از هم اما در باطن پيوسته با هم و يگانه، فراهم مي‌آيد، يگانه‌اي است دوگانه: مظهر تناقض. تناقض لفظ و معنا. راست ترين دروغ، ‌آبستن هدايت و ضلالت:‌

خير و شر،

       توأمان بطن بودن‌اند.

هردو،

در شيار زار كشتن و درون‌اند.

هردو، گرم بازي گره زدن، گره گشودن‌اند،‌

         تا چگونه خواب تازه را توان گزارد.

كوب كوب شان هميشه را بلند باد !

   كوبه در خيالخانه سرودن‌اند.

رأس، اصل ما جراست.

از تنافر دو ضلع بگذريم،

زاويه، ‌هميشه ملتقاي انحصاري دو خط راست, 

             جوش خوردن دو خط و برد و راستاست !!!

   آري هنر بطور كلي و شعر علي‌الخصوص، اعجازي جاودانه است. زبان وحي نيز، در آيات پاياني سوره‌ي شعرا به وجود اين تناقض‌الهي ـ شيطاني شعر، نشانه رفته است وقتي شاعران را به دو گروه راه يافته و گمراه تقسيم مي‌كند:

         مــن قـطار سرنوشت را               ديـده‌‌ام كه مي‌رود به پيش

           بي كـه بگسلد ز راه، گام،              برد و خط بيت‌هاي خويش.

 لـفـظ، جيغ واره بـنفش،             مـحـتوي، كـبـودگــان غار 

 ابـتـدا، رمان از انــتـهـا               هـر گـزينه‌اي هـميشه زار!

   راستي را كه هر بيتي از شعر، چونان دو خط آهنيني است كه با سكون خويش، گام‌هاي حركت ما مي‌شود و ما را در قطاري كه از ازليت تا ابديت درگذار خواهد بود: قطار سرشت و سرنوشت را مي‌گويم، به پيش خواهد برد. كوتاه‌ترين شعر جهان كه درازترين نيز هست، همان فرد تك هجائي "كن" است كه دو حرف بي‌صداي كاف و نون مصراع‌هاي دوگانه‌ي آن و حركت ضمه‌ي ميانين، حرف صداداري است كه به ميانجي آن يگانگي بيت، تحقق پذيرفته است!

   در نگاه من، خداوند، جهان را چونان شعري متناقض، شعري كه در عين وحدت، متكثر است، آفريده است، همانگونه كه شاعران جهان مطلوب خويش را به ميانجي واژه، پديد آورده‌اند، خداي شاعران نيز جهان مقبول خود را به دلالگي كلمه پديدار كرده است. اصلا نفس آفريدن، شعر است و هر كه مي‌آفريند، شاعر است. آيا لذت زني كه نوزاد خويش را مي‌زايد، كمتر از سرودن است؟ نعره‌هايي كه در هنگامه‌ي سرخ زادن،‌ از ناي وي برمي‌آيد فروتر از شعر گفتن است؟ با اين تعبير، همه‌ي پديدارهاي جهان نيز شاعرند چرا كه همه در گذار شدن دم به دم مي‌ميرند.

   و مرگ مستمر آنها، تداوم زايمان‌شان است كه عين زندگاني است. شايد پير نيشابور نگاهي چون من داشته است كه همه‌ي پديدارهاي عالم را به شاعري پذيرفته است:

   چون بـهـشـت و آسـمان و آفـتـاب،           چون عناصر :‌باد و آتش ، خاك و آب

   نـسـبـتـي دارنـد بـا ايـن شاعران،             پـس جـهان، شاعر بود چون ديگران!5

   جنبه‌ي آفرينندگي توأم با آفريدگي شعر است كه آن را ذاتا متناقض كرده است. تنها به ياري آفريدن است كه مي‌توان آميختاري از وجود و عدم، ملأ و خلأ، صدق و كذب، حقيقت و مجاز، خير و شر، جبر و اختيار و همه‌ي دوگانگي‌هاي عين و ذهن، پديد آورد. شايد به دليل همين مظهريت تناقض است كه در شعر به مثابه‌ي گونه‌اي از خلاقيت كه در طي تحقق آن همدستي و همداستاني خدا و بنده را به صراحت و دقت مي‌توان نگريست. نيز شايد به همين حساب كه جامع راست و دروغ است آن را احسن الاشياء خوانده‌اند:

     كـذب اگـر در شـعر گـردد آشكار،          در جـوار شـعر گـردد چـون نـگـار.

          آنچه كذب از وي چنين زيبا شود            مـي سـزد گـر احـسن الاشيا شود

   اين ابيات از آن عطار است، اما ظاهرا اصطلاح احسن الاشيا را از يكي از اديبان سده چهارم هجري، ابومحمدخازناصفهاني وام گرفته است. به باور من جهان آفرينش هم جمال خود را وامدار تناقض اندروني خويشتن است. چرا كه از سوئي هست و از سوئي نيست. شعري است كه به اعتبار حقيقت وجودي خالق خود موجود است و به اعتبار مجازيت عدمي خويش، معدوم. انطباق تام و تمام اين وجود و عدم است كه جهان را به چشم عارفان زيبا كرده است:

     مـرا بـه كـار جـهان هـرگز التفات نبود،         رخ تو درنظرمن چنين خوشش آراست.6 

   سرتاسر عرفان ايرانيـاسلامي هيچ جز بيان اين تناقض ذاتي نيست. عينيت متناهي عقلاني مي‌نمايد اما اين جنون مقدس است كه بر قلمرو لايتناهي ذهنيت فرمان مي‌راند:

آب را بر آتش ريختم،

آتش، بي بال و پر شد

                        اما

                           آب، بال و پر در آورد !

           عشق .... ديوانگي پديدارهاست! 7

شعر بازگشت به تبار خاكي است.

   همانسان كه كره زمين، در عين تابعيت مستمر از قانون جاري منظومه شمسي و چرخيدن مستمر برگرد خورشيد، گاهگاهي احوال بي‌هنجاري چون زلزله و آتشفشان را از خود بروز مي‌دهد، روان انسان هم در عين فرمانبرداري از خرد، پاره‌اي وقتها، هنجارها را مي‌شكند و روند مسلسل زندگاني عقلاني خويش را از هم مي‌گسلد. در اين لحظه‌هاي طغياني است كه نمايش جنون پاك خود را، به كار سرودن دست مي‌يازد:

                   زلزله و آتشفشان،

                     هر دوان،

                       بر جنون زمين گواهي مي دهند.

باوركن !

اين خورشيدزاده، ديوانه است!

بپذيريم كه ما نيز فرزندان ديوانه‌ي اوئيم!  

هم ما و هم ما درمان خاك،

اين جنون را از آفتاب به ارث برده ايم!

كدام جنون را از اين فراتر كه كسي،

مردن در دوزخ را،

تنها به آهنگ بهشتي كردن زندگاني ديگران، اختيار كند! 

ٱ             ٱ

آسـمان را نـردبان ديوانگي است،          مـرغ بـاغ چيستان ديوانگي است!

بـام تــن ، آرامـگـاه عـقـل خـاك،           نـردبـان بـام جان ، ديوانگي است.

گـله گـله رازهـامــان مـي چــرنـد         جملگي شان را شبان ديوانگي است!

عــاقــلان را گــام يــار راه بــاد!          لـيگ مـير كـاروان ديـوانگي است!

عـقـل شـايـد بـال پـروازي شـود،         بـال سـيرآشـيان ديـوانـگي است!

   در شعر همه نيروهاي پنهان و آشكار نرم‌افزار وجود ما بهجلوه‌گريمي‌پردازند. سوررئاليستي‌ترين سروده‌هاي ما در عين برخورداري از توانش‌هاي ناخودآگاهي، از توانائي‌هاي خودآگاه‌مان ياري مي‌گيرند، به دليل ادخال همين خودآگاهي است كه مي‌توانيم شعرها را با دستهاي خودمان روي كاغذ بياوريم. وحدت اين دو وجدان است كه آفرينش و ثبت و ضبط شعر را بطور همزمان ميسر مي‌سازد.

((آدميزاد به دليل ((پسين شمار)) بودن، پيچيده‌ترين پديدار جهان آفرينش بايد باشد و هست. بنابراين جز آفريننده وي، او را نمي‌تواند شناخت. في‌المثل، مناز روزگار خردي تا اكنون، ‌بيش از پـنج هـزار بار دسـتخوش حال خاص خلاقيت شده‌ام اما باور كنيد، هيچ نمي‌دانم چه مي‌شود كه چنان مي‌شوم و چه كسي در اندرون من خسته دل فرياد برمي‌دارد كه پيغام مرابراي ديگر آدميان بگزار! اين پيغام غيبي، هميشه براي من شعر بوده است. انگار در آن لحظه‌هاي تب و تاب و چرخ و آشوب و زلزله، ‌همگي من چونان تير آرش، ميل به پرتاب شدن دارد. پنداري كسي فشرده‌اي از معاني تودرتوي مرا با تمامت توان از درون صورت من به بيرون شليك مي‌كند و همين‌اندازه مي‌دانم كه سروده‌هاي من هيچ جز تصويرهاي اندرون من نيستند. شايد ناروا نباشد اگر بگويم: شاعر، عكاس چهره‌هاي باطن خويشتن است. اگر اين پندار را پذيرفتار باشيم، مي‌توانيم آفرينه‌هاي هر هنرمندي را گزارش‌هائي از ناخودآگاه او، به شمار آوريم. هنرمند، به هنگام آفرينش اثر هنري خود، ‌در حقيقت، پرده از روي كار و بار نهان خويش برمي‌دارد و خويشتن را براي آناتي به نمايش مي‌گذارد. شاعر، زنجيرستاني است كه حلقه حلقه به فرياد در مي‌آيد و هر حلقه از اين زنجيرستان، نمودار جنون دنباله‌دار اوست. عشق، ديوانگي پديدارها و شعر جنون عقلانيت آدمي است. وقتي فرصتي پيش مي‌آيد تا به شعرهاي خود چونان غريبه‌اي دوستار شاعري درنگرم، آنها را محاكات تناقضات روان خود مي‌بينم. شعر، براي من گشايش گره‌هاي كوري است كه خودآگاه و ناخودآگاه مرا به يكديگر پيوندزدهاست. منتهي در نهايت شگفتي درعينحالاين گشايش وقتي عينيت مي‌پذيرد، ديگر بار، ‌چون ماري به خود مي‌پيچد و اين پيچ و تاب، هم‌چونان گرهوار مي‌نمايد. به گمان من شعر شاعر، چيزي جز صداي اصطكاك عالم صغير و كبير با هم نيست        ورئاليست‌ترين شاعران نمي‌توانند از حقايق درون خويش بگسلند به همانگونه كه ايده‌آليست‌ترين‌شان قادر به كندن از واقعيات بيروني نيستند. شعر معجوني از جهان و جان شاعر است به همين اعتبار هم به كار شناختن وي مي‌آيد و هم مي‌توان از آن در جهت كسب معرفتي در باب جهان، بهره گرفت. به باور من شعر بايد بي‌ميانجي انديشيدن از پنهان سراينده بجوشد و در پيداي او تراوان شود. مولانا مثنوي خود را به شيري كه از پستان جان، جوشان است مانند مي‌كند و من بر سخن وي اين را مي‌توانم افزود كه به همان سان كه شير، خود دگرديسي خون مادر است، شعر هم خاستگاهي جز خون شاعر نمي‌تواند داشته باشد منتهي خون تن او نه، خون روان او:

مـي‌چـكد شعر از سـرانـگشتان من،             جـمـله جـوشـانـند ده پـستان من.

هر كه شعر از پنجه ی من خورده است،               شـير مـادر را زخـاطـر بـرده است.

شـير مـادر گـرچه سرد و خـام بود،             مــايــه شـيريـني آن كــام بـــود.

تـا تـورا شـيرين تـرك آيد به كـام،             پـخـتـه و گـرم اسـت شعر من مدام.

يـك دو سـالـي بــود شـير مـادري،            خـوردي و طـبع تـو شـد از آن بري،

شـعر مـن جـوشاست تـا روز شمار,             گـرم و شـيرين‌, تازه و نوشين گوار.

نـوش بــادت ايــن زلال انــدر زلال,             هر چه خواهد بود ماه و فصل و سال.8

پي نوشت‌ها:

1-       مجموعه‌ي مصنفات فارسي شيخ اشراق، ج 3، ص 304.

2-       ديوان سنائي، با مقدمه و تصحيح مدرس رضوي، كتابخانه‌ي سنائي ، تهران، ص 308.

3-       حديقه‌ي سنائي، با مقدمه و تصحيح مدرس رضوي ، 373.

4-       مجموعه‌ي مصنفات فارسي شيخ اشراق، ج 3، ص 369.

5-       مصيبت‌نامه، عطار نيشابوري، ص 46.

6-       ديوان حافظ، به خط ميرعماد، انتشارات نگار، چاپ دوم، 1369، ص 86.

7-       از دو نقطه تا همه چيز، قدمعلي سرامي ، مشيانه، تهران، 1374، صص 6 و7.

8-       تا زادن بامداد بايد خواند، قدمعلي سرامي، انتشارات حديث امروز، قزوين، 1381، صص 5 و 6.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید