عضویت   تماس با ما

تا زادن بامداد باید خواند

این شعر نیست شیون زنجیر است.

آدمیزاد، به دلیل«پسین شمار» بودن، پیچیده ترین پدیدار جهان آفرینش باید باشد و هست. بنابراین جز آفریننده ی وی، او را نمیتواند شناخت. فی المثل، من از روزگار خردی تا اکنون، بیش از پنج هزار بار دستخوش حال خاص خلافیّت شده ام اما باور کنید، هیچ نمی دانم که چه دارد می شود که چنان می شوم و چه کسی در اندرون من خسته دل فریاد بر می دارد که پیغام مرا برای دیگر آدمیان بگزار! این پیغام غیبی، همیشه برای من شعر بوده است. انگار در آن لحظه های تب و تاب و چرخ و آشوب و زلزله، همگی من چونان تیر آرش، میل به پرتاب شدن دارد. پنداری کس فشرده ای از معانی تو در توی مرا با تمامت توان از درون صورت من به بیرون شلیک می کند. همین اندازه می دانم که سروده های من هیچ جز تصویرهای اندرون من نیستند.شاید ناروا نباشد اگر بگویم: شاعر،عکاس چهره های باطن خویشتن است. اگر این پندار را پذیرفتار باشیم، می توانیم آفرینه های هر هنرمندی را گزارشهائی از ناخودآگاه او به شمار آوریم. هنرمند، به هنگام آفرینش اثر هنری خود، در حقیقت، پرده از روی کار و بار نهان خویش بر می دارد و خویشتن را برای آناتی به نمایش می گذارد. شاعر، زنجیرستانی است که حلقه حلقه به فریاد در می آید و هر حلقه از این زنجیرستان،نمودار جنون دنباله دار اوست. در جائی نوشته ام که عشق، دیوانگی پدیدارهاست و اینجا می خواهم بنویسم که شعر جنون عقلانیت آدمی است. من، وقتی فرصتی پیش می آید تا به شعرهای خود چونان غریبه ای دوستار شاعری درنگرم، آنها را محاکاة تناقضات روان خود می بینم. شعر،برای من گشایش گره های کوری است که خودآگاه و ناخوداگاه مرا به یکدیگر پیوند زده است. منتهی در نهاین شگفتی در عین حال این گشایش وقتی عینیّت می پذیرد، دیگربار، چون ماری به خود می پیچد و این پیچ و تاب، همچنان گره وار می نماید. به گمان من شعر شاعر، چیزی جز صدای اصطکاک عالم صغیر و کبیر با هم نیست و رئالیست ترین شاعران نمی توانند از حقایق درون خویش بگسلند به همانگونه که ایده آلیست ترینشان قادر به کندن از واقعیات بیرونی نیستند. شعر معجونی از جهان و جان شاعر است.به همین اعتبار هم به کار شناختن وی می آید و هم می توان از آن در جهت کسب معرفتی در باب جهان، بهره گرفت. به باور من، شعر باید بی میانجی اندیشیدن از پنهان سراینده بجوشد و در پیدای او تراوان شود. مولانا مثنوی خود رابه شیری که از پستان جان، جوشان است مانند می کند و من برسخن وی این را       می توانم افزود که به همان سان که شیر، خود دگردیسی خون مادر است، شعر هم، خاستگاهی جز خون شاعر نمی تواند داشته باشد منتهی خون تن او، نه خون روان او.

زلال مویه

دور تسلسلی است که در کار است.

پندار، چرخ و محور پرگار است.

تقدیر آفتاب، چو بریان کرد،

تدبیر خواب، سایه ی دیوار است.

با چشم روشنائی اگر بینی،

تاریکی است آنچه پدیدار است.

ای محرم جهان! چه گمان کردی؟

هموار راز داری دشوار است.

گاهی « نی» ای که پوچ به گوش آید،

از هر چه هست «آری» سرشار است!

جز بانگ خویش کس نشنود از کوه

این گوش را هم آینه در کار است.

هنگام سرکشی و چموشی نیست،

یال و بیرق تو نگونسار است.

هر جا که مرگ تکیه به منبر زد،

پیداست زندگانی بر دار است.

چون جوهری است بد چه بدی دارد؟

با زهر خویش مار، نه بیمار است.

پیکر تراش پیر، خلیل آسا،

با پیکری که ساخت به بیکار است.

چون بت، خدا است در دل بت پرداز،

از تنگنای بتکده، بیزار است.

سر کن تهی، ز باد مرا، ای عشق!

آشفتگی کرشمه ی دستار است.

سگ با وفا است آری، امّا چرخ،

با این خروش غرقه به خون هار است.

خون هزار دانه، به گردن داشت،

این موش و باز محرم انبار است.

آن حلقه، کش نگین، دل خورشیدی است،

انگشت دوست را، چه سزاوار است!

برگرد زی سرا، که سیه مستی،

میخانه، وقف مردم هشیار است!

دیوار باد و بود پریشان را،

شالوده ای به ژرفی آوار است.

بشتاب بیدرنگ و رها کن گام،

شن را کجا نیاز به پوزار است؟

این راه، جز به سر نتوان پیمود،

خورشید هم سری است که دوّار است!

خوشتر ز سوختن، چه برآرد بار؟

بی بر توئی، منم، نه سپیدار است!

آن را که عشق، شعله به جان افروخت،

گل می کند اگر همه خود، خار است.

سر زیر تیغ، قهقهه زد سرمست!

کی شمع را ز سوختن آزار است؟

چندین،خروس، نعره مزن، خورشید،

هرگز بهم نزد مژه، بیدار است.

از هفت خان، گذاره توانی کرد

تا رخش روشنائی راهوار است.

خوش، نان نام دینه خورد، خورشید،

این هفت رنگ بین که چه عیار است!

بیمار لاعلاجم و می دانم،

مردن مرا نهایت تیمار است .

تیغ مرا چه حاصلی از صیقل،

زین سان که زیر پرده ی زنگار است!

خوش، با ثبات جوهر اکنونم،

هرچند طبع عقربه ، سیار است .

رست از جهان به ظلمت جان خو کرد.

این کور،خوش نشین همان غار است !

از حلقه ای به حلقه ی دیگر شد،

تاکی در این کمند، گرفتار است !؟

انگار،حزن تفته ی تاریکی است ،

ابری که بغض روشن رگبار است !

همسایگی نه مایه ی همرنگی است ،

کی شیراز سلاله ی نیزار است ؟

آن، گوش چرخ کر کند از فریاد،

این از زلال مویه گرانبار است .

یوسف شنفت آینه می گوید:

نقش تو دلکش است وپریوار است ،

با حسن خویش لختی سودا کن ،

تا این متاع ،در خور بازار است .

برخیز و کامبخش زلیخا باش،

اکنون که آن نگار تو را یار است.

آزاد کن غریزه ی خویش از بند !

یکبار بیش نیست، نه هر بار است .

با خویش گفت: «این چه هیاهویی است !

در جلد دوست دشمن،بسیار است !

آئینه نیستی تو،که ابلیسی،

پشت تو دیو آدمی اوبار است . »

بر سنگ کوفت شیشه ی جادو را،

کاین شوخ دیده بین که چه طّرار است ؟

در کاخ نیز زنگی زشتی بود،

با خویش گفت :«این نه بهنجار است .»

آئینه پاره ای ز زمین برداشت ،

تا بنگرد که خود به چه کردار است .

نا گاه دید زشتی انبوهی است .

گفت :این منم کز او همه را عار است ؟

با خشم و کینه کوفت به خاک او را.

کاین بدگهر نه از در دیدار است .

زیبا و زشت هر دو ز خویشم راند.

آئینه ام که کار، مرا زار است !

جز عشق غریب، آشنایی نیست

با شب، سر و سرّ دیگری دارم،

از روز سیاه روز، بیزارم!

گهواره ی آبنوس می جنبد،

خوابی تو و من هنوز بیدارم.

لالائی جاودانه می خواند،

ساعت، در گوش موش دیوارم.

خون می خورد از رگ زبان شیرین،

نوباوه ی شیرخوار پندارم.

یاد تو و شعر من، شب شو باند،

خاموشم و جوش نعره ای دارم.

با هر مصراع می کنم جانی،

اویخته هر دم از یکی دارم .

این کاکل سرخ من، خروسانه است،

خود است و نشان این که سالارم.

تا لخته ی خون به تاج کی ماند؟

سرخ است سرم، گلم، مبین خارم.

هرچند زلال گریه می بارم.

نجوای من از تبار فریاد است

بارانی رام و تندری هارم.

با هر گامم غبار شوئی هاست،

بگذار که راه خویش بسپارم .

شاهی است مرا، غلام خود بودن،

بر تاج سر، افسر است افسارم!

آویخته دارها مرا از سر،

آویزه ی دار کس مپندارم.

روشندل جاودانه : آئینه،

بیناست به التفات زنگارم.

گر نرمم، پاسبان سختم نیز،

سر راست سپر همیشه دستارم.

از دوده ی بی نهایتم چون صفر،

ای بی همه چیز!هیچ مشمارم!

ناخن در خاک گرچه کردم بند،

چرخ آمد جای پای پرگارم.

آبی است سراب خشک من انگار،

هم گوهر چشمه ی نگونسارم.

گر جامه ی طوطیانه ام سبز است،

سرخ است به خون چامه، منقارم.

چون خون پدر مراست در گردن،

از اشک که آبزن ، بیانبارم؟

آب، آتشی از دهان ابلیس است،

زهری که برآید ا زدم مارم.

بی تاب، سه بار بر کمر پیچید،

دیدم جز مار نیست زنّارم!

خوان از سر خویش کرده ام دیری است،

تا مغز کسان فرو نیوبارم.

با صاعقه، خرمن مرا عهد است،

نه دانه که نان پخته می کارم .

با برگ، مرا به بر عنایت نیست،

هم مشرب سروم و سپیدارم.

در می یابم که گل همان خار است.

هر گاه که پشت خویش می خارم.

سیمرغ مرا به قاف نبست نیست،

مپسند در این قفس گرفتارم.

دروازه ی چیستان من بسته است،

حل کرده و حل نکرده ، دشوارم.

گرمابه ام آتش سیاووشی است،

در شعله شناور است رهوارم.

دریا نه که خویش را تهی پنداشت،

بوتیماری که خورد تیمارم.

پرویزِن نیست، هست می بیزد،

من هست نگار نیست انگارم.

شب، سرد و سیاه بود و من ویران،

گفتی او پود بود و من تارم.

انگار خدا مرا فرا می خواند،

فرمان آمد که نعره بردارم.

فرمود: بخوان، سروش ومن خواندم،

بالید به خویش، ناله ی زارم.

از بس که مرا زبان برآماسید،

شد غار، نیام تیغ خونخوارم.

آبستن شد شب از خروشم، آی!

می جوشم وبا جهان به پیکارم.

تا زادن بامداد باید خواند،

از خود تهی از خروس سرشارم.

ای عشق! مرا پیامبر کردی،

دادی معجون هفت در چارم.

امسال، زلال وحی جوشان است،

از چشمه ی شعر پارو پیرارم.

تیغاب زبان راز، برّان باد!

درراه تو، چاه کند رگبارم.

ای نعره ی بند بند شعر از تو!

شیری، قوروق تو باد نیزارم.

خون در دل لعلی ام به جوش آمد،

افسوس! خزف شکست بازارم.

جز عشق غریب، آشنایی نیست،

در غربت لحظه ها پرستارم.

افسار برای من چه بافد عقل؟

من، افسر عشق را سزاوارم.

بر خوان شراب و نان آماده،

مپسند چنین نشسته ناهارم.

زخمی است مرا که سر به جان دارد،

مسپار به نیشتر که مُردارم !

من، قصّه عشق شرح، خواهم کرد،

گوشی بنشان، خوش است گفتارم.

هشیاری و مست، مست و هوشیارم.

پیوسته مرا گذشته اکنون باد!

هم مزّه خوردن است نشخوارم.

دیروز که با تو زیستم خوش بود

امروز او را سپاس بگزارم .

شد کور جهان به شعر من روشن،

پیراهن یوسف است در، بارم

خورشید از تب تاتاب است

چترم از آبی زنگاری، سلطانم کو؟ در خواب است .

افسونی سیمین می خواند، جادوگر من، مهتاب است.

پهلوی تو! خون زد فوّاره ، گلگون شد چشم اندازم،

هر باده که رستم می نوشد، خوناب بر سهراب است!

آه، این چه کمند است انگاری آتشگردان چرخ آراست،

خاشاک، سماعی خاکی، نه: رقص کمر گرداب است!

جز عشق نمی بینم نقشی تا طرفه نگاری دارم ،

تنها الفی از قامت او، لهجه ی این اسطرلاب است.

شیرین که ترش زد آروغی، خسرو را گوش افسانیست،

مشک از چه چنین انباشته ای ؟ دوغ است این یا دوشاب است؟

دوشاب است این، آنک بوئی شیرین همه جا را پر کرد،

گر، ارده به تلخی خوگر شد، خورشید از تب تاتاب است!

کشتی موج

کشتی ما، راهبر ناخداست،

موج، چه بازی کند؟ این باخداست!

مانده تهی، سلسله ی این مدار،

آن که بر این حلقه، نگین شد، کجاست؟

محرم عریانی سیماب باد!

آینه، آزادی زندان نماست!

دام شب از دانه ی اختر، پر است،

بیم گرفتار شدن، نابجاست.

پخته شدن، رستن از آوارگی است

دانه، پر از وسوسه ی آسیاست!

سیر جنون، زود به منزل رسد،

کشتی موجیم که بی ناخداست!

چرخ نشینان به مداری خوش اند،

باغ و سرا، گور دل و جان ماست.

خواه ز خورشید، زر رایگان!

منّت مس، مزد تو از کیمیاست!

خرگوش زمان

دیوار و در و سقف و ستون، پنجره زار است!

این پیکر من، یکسره پرویزن یار است.

تو، آب در او بیخته ای، آب عرقناک،

غربال من افسوس ندانی به چه کار است!

من با الک خویش، فلک بیخته ام دوش،

بر آینه ام کاهکشان، گرد و غبار است!

گردن گذرانیده ام از چنبر گردون، چابک تک من، بر زبر چرخ سوار است.

اختر پرد امّا به پر دور و تسلسل،

دار سر او نیز رسنوار مدار است.

امّا سر من، دور و تسلسل نشناسد،

چون گردون او، سرکشی شعله ی هار است.

سر می کشم و می گذرم تا بن معراج،

از کرسی و از عرش مرا باز، گذار است.

تا می رسم آخر به تو، آن سو تر از افلاک،

آنجا که مرا با تو از آغاز قرار است.

من، دلو نیم، پای عروجم رسنی نیست،

نی باره ی نوباوگیم، چوبه ی دار است.

جز عشق تو، زنجیر جویدن نتواند،

هر چند که خرگوش زمان، شیر شکار است!

خون، چون سپید در نگری، شیر است!

این شعر نیست، شیون زنجیر است!

با بند نا شکیب چه تدبیر است ؟

من جز سکوت هیچ نمی خوانم!

فریادهای عشق جهانگیر است!

عشقم گشود چشم و زبان بر دوخت،

آیینه ام گرسنه تصویر است!

هستی بجز تسلسل مستی نیست،

آن را که مست ساغر تقدیر است.

از عقل زودتر برهان سر را،

هر دم که دل به عشق دهی دیر است!

روزی است روزگار، مرا با عشق،

پیرم من، آفتاب اگر پیراست!

در حلقه ای که عشق نگینش نیست،

مگذار پا که حلقه ی زنجیر است!

همرنگ دیدن است جهان، ای چشم!

پیرش مبین اگر چه زمینگیر است.

زرد است اگر تو زرد در او بینی،

زخم است اگر نگاه تو شمشیر است.

نوزاد، سرخ دید که خون شد شیر،

خون چون سپید درنگری، شیر است!

بن بست هسته

آیینه را قساوت زنگی شکسته است،

آنگاه سوگوار به کنجی نشسته است!

امّا ز خون مرده بر آیینه پاره ها،

پیداست کار، کار همین نا خجسته است.

هر چند خاکسار کویر است دام ما،

چون دانه،از کشاکش رستن نرسته است.

قهریم با بهار که پر، وا نمی کنیم،

دیری است تا در قفس ما شکسته است!

در بر بگیر و تار به ناخن بیازمای،

بهتان مزن که رشته ی چنگم گسسته است.

ما، تند و تیز،گردن یاران نمی زنیم،

تیغی به دست ماست که یکدست دسته است.

بخت کنار نیست دو چخماق پاره را،

با بوسه ای، جرقه ی پیوند، جسته است.

از سینه، دم به دم، دم خود برون کنیم،

امروز، هر کس از نفس خویش،خسته است.

جز استخوان و پوست بجای از زمین نماند!

این میوه ی رسیده به بن بست هسته است!

تنها جهاد سرخ زبان است کارمان،

شمشیرمان شکسته ی زنگار بسته است.

ستیغ رُستن

چنان بمیر که مرگ از تو در هراس افتد،

به عجز گرید و پیشت به التماس افتد.

چنان مباز که طاس زمانه، فرمان داد،

بپای تا که بفرموده ی تو، طاس افتد.

چنان ز تفرقه، این مرز و بوم، ویران افتد!
که از درنگ درآن بوم در هراس افتد!

دریغ و درد که با عصمت گیاهی ماه،

ستیغ رستن: حافظ، به یاد داس افتد!

سکوت، نغز ترین شعر روزگاران است،

درآ ن دیار که طوطی، سخن شناس افتد.

اسطوره ی رنگین بهار!

به قفس گفت قناری: « پُرم از کین بهار!

از پر ماه شده انباشته، بالین بهار!»

قفسش گفت که با خویش چنین کینه مورز،

نای ومنقار میآزار به نفرین بهار!

گرچه از بانک قناری چو قفس سرشارم،

رفته از یاد من اسطوره ی رنگین بهار!

به تماشا منشین! چون به هم آمیخته اند،

خون فرهاد گل و خنده ی شیرین بهار.

تا سه ماه دگر از حجله گریزد، چه دهی،

نقد عمری که تو را هست به کابین بهار!

نیست گلگونی رخسار وی، آرایش سور،

می چکد خون گل از دست نگارین بهار.

روبه دروازه ی زرین خران می تازی،

ای شکفتن که خوش افتاده تو را زین بهار!

                                                           سعدی، بنی آدم را ازبک گوهر و        

                                   اعضای یک پیکر، دیده بود امّا امروز-دریغناک                           

                                           می بینم که چنین نیست. روزگار عضوهائی را

                           به درد آورده است بی که اندامهای دیگر را قراری نماند.

عصا کن اژدهایم را به من بنگر! نمی بینم!

سراسر، خاکیان را من ز یک گوهر نمی بینم،

اگر زین پیشتر می دیده ام، دیگر نمی بینم.

جهان در خواب و ما از درد بیدار، ای بنی آدم!

شما را سر به سر اعضای یک پیکر نمی بینم!

چنان در کینه کوچیدید و روی از مهر پیچیدید

که از مهر آسمان را هم به سر افسر، نمی بینم!

سیاهی، از تبار روشنائی نیست، آ ری نیست!

اگر روزی سیاه افتاد، از اختر نمی بینم.

چه خوش بر آب نقش انداختی! بستی گره باباد!

تو را هیچ ای حباب پوچ، افسونگر نمی بینم!

من و با ظلمت شب آشتی کردن، محال است این!

خروسم، جز شکوه خسرو خاور نمی بینم.

چو شیرین است ساقی، زهر را هم می توان نوشید،

شرابی باری از این تلخ، شیرین ترنمی بینم!

خدایا! آدمیزاد اژدهای گنج شد دیری است!

عصا کن اژدهایم را! به من بنگر! نمی بینم!

ذوق شکفتن

با چشم، جز نمایش شیطان ندیده ایم،

با گوش، پشت پرده، خدا را شنیده ایم!

ما نیستیم هیچ سزاوار آن کنار،

چون موج، گردنی به تماشا کشیده ایم!

از دودمان ماست دمیدن، صبور باش!

گر چه شبیم و تار، تبار سپیده ایم.

خوش آرمیده ایم در این دام پر شکنج،

از خود رمیده ایم که خوش آرمیده ایم.

بیم خزان به ذوق شکفتن، امان نداد،

خود را هم از جوانگی از شاخه چیده ایم!

انباز پاره جامگی یوسفانه نیست،

گر خود هزار جامه به تقوی دریده ایم.

ای آسمان! به خیره به دریا مکن نگاه،

شوریم اگر، ز چشم تو باری ، چکیده ایم.

از خواب تیز بال تریم ای کمند شرم!

تا چشم خویشتن بگشائی، پریده ایم.

بالی به آفرینش ما، این شگفت نیست،

دانی که ما چگونه تو را آفریده ایم.

چون مار، از غلاف برآئیم تیغ وار،

تا کی درون پوسته، چونین خزیده ایم!

ما را خیال آمدن او، ز خویش برد،

یوسف ندیده، ساعد سیمین بریده ایم!

لنگید و بیش، ذوق دویدن در او نماند،

در پای روزگار، چو خاری خلیده ایم!

هفتگانگی رنگ

با خویشتن در آینه، دیدار اگر کنیم،

زان پس بجای آینه، در خود نظر کنیم.

برخیز تا من و تو، چو خورشید نیمروز،

با کیمیای نور، مس خویش، زر کنیم.

چون بوی گل، رهیم ز زندان تنگ رنگ،

زان پس نسیم وار به هر سو گذر کنیم.

آبی که شست وشو گر جان است آتش است،

خود را در این زلال بیا غوطه ور کنیم.

از شاخ خشکمان گل بی خار می دمد،

چون خویش را چو شعله بال و پر کنیم.

از خویشتن بریدن عین سترونی است،

خود را جدا ز خویش، کجا باور کنیم!

از بند هفتگانگی رنگ بگذریم،

با کاروان مهر که لختی سفر کنیم.


نوند شعله سرکشی نمی کند، بخو کن!

بچم، بخم بزن، بخوان: سماع کهنه، نو کن!

به داس ماه چنبری، قصیل شب، درو کن!

سماع کهنه، شاعری که پیر شد، بیات است،

نوند شعله سرکشی نمی کند، بخو کن!

بیا بیا، تنور ما برشته تر شد از نان!

تو گُرگُری تر از همه، علم بزن، الو کن!

سماع کهنه تازه شد همین که خنده کردی،

به قاه قاه می رسی، سر مرا گرو کن!

اگر طنین خنده ات زمانه را نلرزاند،

من دروغ گفته را میان خلق هو کن!

به قاه قاه می رسی، بس است ریسه رفتی!

به روی داربست من بخواب و یاد مو کن!


این تنور افروختن

شعله ام، کارم همه خود سوختن!

دیگران را چون چراغ افروختن.

دید روشن هر که ام از دور دید،

تیغ نار اندر نیام نور دید.

روشنم از دور، ای تاریک! من،

لیک می سوزانم از نزدیک من.

چشمها خوش کن به دیدارم ز دور،

یا به نزدیک آی و باش از من نفور.

دوستم داری اگر، دورم خوش است،

زان که حالی دارم و شورم خوش است.

نیست در نزدیکی ام جز سوختن،

نان ندارد این تنور افروختن.

دوستم از دور چونان آفتاب،

گر شوی نزدیک خواهی شد کباب.

دوری آمد دوستی ها! دور و دوست،

کوس را از دور آوازی نکوست.

شمعم و پروانه ای، ای مستطاب!

هر چه می خواهی به گرد من بتاب.

خوش خط و خال و پر و بالی تر است،

با من از این بیش، نزدیکی خطاست.


کسوف

پیش چشمم، روز روشن تار شد،

سایه، سنگین است! در، دیوار شد!

باز هم خورشید و کام اژدهاست،

راست، گوئی داستان عشق ماست.

می ستاند اژدها، از مهر، کین،

دل، فروتر نیست از تشت مسین!

دم به دم می کوبد این دل، طبل خون،

بو که مهر از کام مار آید برون!

هم تو بر تشت مسین با من بکوب

ورنه جاوید است بغض این غروب!

قاف را برفین کلاهی بر سر است

یا سپید آئین، سر زال زر است!

آه! این گودال، جای پای کیست؟

این سیاه برفگون، سودای کیست؟

این نشان پای سیمرغ من است،

سایه می اندازد امّا روشن است.

کولی ما راست پرویزن به کار،

برف خواهد بیخت تا روز شمار!

ژرف ها را برف ها انباشتند،

جای پائی هم به جا نگذاشتند.

کاش خورشید قیامت سر زند،

شعله ها در جان خشک و تر زند.

باز سیمرغ از کنارم آید برون،

با دم انّا الیه راجعون

عشق، تنها پردگی است

بذر، آتش سبز شد هنگام کاشت،

طاقت در خاک ماندن را نداشت.

کشته و ناکشته را شکیبا کس ندید.

تخمه ی خورشید در دل کاشتم،

سر به سوی آسمان برداشتم.

راست گفتی: «عشق خوبان آتش است»

شعله ی خون سیاوش، سرکش است.

بی که بندد ریشه در ژرف زمین

می گشاید سایه بر چرخ برین.

آسمانی بود آتش را تبار،

در زمین یکدم نمی گیرد قرار.

سر به سوی چرخ گردون می کشد،

خویش را از چاه بیرون می کشد.

آب هم با خویش چون پیکار کرد،

باز از آتش، نبرد افزار کرد.

ابر اگر با ابر آمد در مصاف،

بودشان از برق تیغی در غلاف .

بود پنهان شعله اندر چوب و سنگ،

چون به هم خوردند، سرزد بیدرنگ.

آبی و خاکی است او را پرده دار،

آتش است آئینه و باقی غبار.

هرچه دیدم زیر این چرخ کبود،

جز که از این تخمه آبستن نبود.

این حرم را عشق تنها پردگی است،

هیچکس جز دوست، پشت پرده نیست.

رزم آب وآتش

می درخشد تیغه ی شمشیر حال،

سر پرید از شاخ، ای گردن ببال!

سر ندارم بی تو ای سردار عشق!

چون بیاویزم تو را بردار عشق؟

باز هم رودابه شور اتگیخته است،

گیسوان از دژ فرو آویخته است.

بند شد در رشته ی جان دست زال،

حظّ و حال آویخت دل در خط و خال!

خفته ای در کاخ در آغوش من،

می خروشد دیگ جوشاجوش من،

یاری ام کن بو که عیاری کنم،

چکّه چکّه کی توان پر کرده چاه؟

اندک اندک شب نهان شد در پگاه

ای عجب!آیینه در تصویر ماست،

خواب ما دنباله ی تعبیر ماست.

بوی گل می آید از بستر مرا،

خوب چون گل کرده ای پرپر مرا!

لخت لختک رفتم از آتش به آب،

کوچ تلخ افتاد از گل تا گلاب.

بوسه ای تا تلخ را شیرین کنم،

خوان خود با خون خود رنگین کنم.

باز هم شرم تو، پستان می مکد،

شیره ی شیر از نیستان می چکد!

داستان رزم آب و آتش است،

آب افتاده است و آتش سرکش است.

شرار شرمگین

من حریقم، پاک پرخاش و خروش،

پای تا سر جست و خیز و جنب و جوش

این تن عریان بی آزرم من!

این سرشت تند و تیز و گرم من!

می توان سرخوش مرا در برگرفت.

می توان با من به خاکستر نشست،

می توان در بند من از خویش رست.

در گذر از بود و نابود من،

گر نخواهی کور شد در دود من.

خود تو خواهی سوخت در من، ای دریغ!

سر نپیچد اشتغالم از ستیغ!

سعی در خاموشی من نابجاست،

خویشتن را گر بر افروزی، صفاست!

پخته شد کال از گذشت ماه و سال،

کال باز امّا نشد در هیچ حال.

پخته ام چون در تنور روزگار،

دیگرم با داس و با دهقان چه کار؟

بر دمیدن های خود چندین مبال!

باد دریا رباید؟ ای محال!

عشق اول تاخت بر ما بی دریغ،

تیغ خورشید است و حلقوم ستیغ.

در شگفتی عقل از رفتار ماست،

آنچه افسر بودمان، افسار ماست.

عاشقان را پند خام است، ای رفیق!

با نفس خاموش خواهد شد حریق!؟

ای نشسته در کمین مردنم!

زنده صیدم کن که جانی بی تنم.

چون بمیرم لاشه ای بیجان شوم،

آفت آن کام و آن دندان شوم.

آن که او را سور مرداری بس است،

بی گمان از دودمان کرکس است.

هیچکس از مرگ من طرفی نبست،

مرده ریگم توده ای خاکستر است.

سرکشان در جستجوی افسرند،

شعله زادان فارغ از خاکسترند.

من حریقم، سرکش و بی بند و بار،

جان و تن عریان، بگیرم در کنار.

بر شرار شرمگین باید گریست،

شعله ی افتاده، باری شعله نیست.


هیچ

سیل کی دیدی که بی خاشاک نیست،

هیچم از طغیان جز این ادراک نیست.

آبی و خاکم، بیا طغیان کنیم،

هر چه آبادی همه ویران کنیم.

گر جنون گمشدن با آب نیست،

ناخدای کشتی سیلاب نیست!

بی محابا به که در هم گم شویم

تا نهان از دیده ی مردم شویم.

گم شدن در گم شدن در گم شدن،

آشکارا هر سه بعد حجم من.

با تو اکنون بی گمان من نیستم،

چین و واچین هست و دامن نیستم.

نه در بیداری ام بی او نه در خواب

نه مردم تا سیاهی جان بگیرد

که جان دادم که تاریکی بمیرد.

چو برفی، زندگی یکسر درنگ است.

شدی چون آب، همخوابت نهنگ است!

من آن برفم که بر من تافت خورشید،

پس از مرگ از رگم سیلاب جوشید.

از آن زندان برفین وارمیدم،

در این دریا به آزادی رسیدم.

از این دریا فراتر چون نهم گام،

به اقیانوس میریزم سرانجام.

از آنجا نیز، روزی دیر یا زود،

توان کوچید اگر بال و پری بود!

من اکنون قطره ای امّیدوارم،

به سر اندیشه ی معراج دارم.

پُرم از یاد خورشید جهانتاب،

نه در بیداری ام نه در خواب

مقام عشق را زیر و زبر نیست،

ز من تا دوست گامی بیشتر نیست.

از آن ترسم که چون بردارم این گام،

ز دیگر سو شوم دور از دل آرام!


تیر سرخ

دوستت دارم، جنون بید نیست،

آسمان یک روز، بی خورشید نیست!

در تو راهی می سپارم زرنگار،

شاخ عشقم، نور و نارم، برگ و بار.

برگ من نور است، بارم نار باد!

موبدان را آتشی در کار باد!

موبدی کردم در این آتشکده،

شعله ام در جامه، آتشها زده!

سوخته حتّی دلم را این شرار،

هم پر از خون شد دهان زخم خار!

آتش است این عشق سرکش،آتش است،

چرخ پیما تیر سرخ آرش است.

موبدم، با شعله می رقصد دلم،

چون سرشتند آتشین، آب و گلم.

عاشق این سرخ و زردم چون کنم؟

با تو گرمم، بی تو، سردم چون کنم؟

ابرها را دور کن! تنها خرام!

جز به رویت دیده وا کردن، حرام!

دوستت دارم چه فصل افتد چه وصل،

دم به دم سال است و با هر چار فصل!

پنج خط حامل آواز

بسته اند انگار درهای حواس!

بی تو از زندان خویشم در هراس.

بسته ها را هم تو خواهی کرد باز،

با توام از هر کلیدی بی نیاز.

قفل هر حق را کلید انگشت تست،

پس گشاد کار من در مشت تست.

مشت خود بگشای تا من وا شوم،

در دم از پنهان خود پیدا شوم.

پنج حسّ خویش را پیدا کنم.

بندهای شش جهت را وا کنم.

می گشاید دوست درهای مرا،

می کند تعبیر، رؤیای مرا.

بینی و چشم و زبان و گوش و پوست،

پنج خطّ حامل آواز اوست.


گویها را نیست از رفتن گریز

رشته ی تسبیح از هم گسست،

بود هر جا اختری، از بند رست.

ریسمان هر مداری، پاره شد،

شیخک خورشید هم آواره شد.

ماه، دیگر با زمین همراه نیست،

روز و شب گم ماند و سال و ماه نیست.

هیچ سر را نیست سامانی به کار،

نیست چوگان، تا کند گوئی شکار.

کرد پنداری درو، در یک نگاه،

مزر سبز فلک را، داس ماه.

چشمها را بستم از جوش هراس،

بو که ایمن مانم از دندان داس!

ناگهان نام توام آمد به یاد،

در نفس، از بست بیرون زد، گشاد.

باز هم منظومه پرداز وجود،

خامه تازی کرد و نظمی نو، سرود.

اوّل ذکر است و پایان نماز،

آسمان، تسبیح گردان است باز.

باز، درکار است چوگان باز پیر،

گوی ها را نیست از رفتن، گریز.

ناز، مشق بی نیازی می کند،

دوست با خود عشقبازی می کند.


آسمان، حجله گاه می آراست

سایه در آفتاب گم شد و گفت:

«مرگ پایان زندگانی ماست.

نفسی زیستن پریشان وار،

پس از آن مردنی چنین، نه رواست!

عمر، کوچ از تولّد است به مرگ،

بعد از آن کوچ از کجا به کجاست؟

سایه ایم و شکار خورشیدیم،

دانه پیدا و دام، نا پیداست!»

شبنمی پاک دست شسته ز جان،

می شنفت این گلایه بی کم و کاست.

روی با سایه کرد و خندان گفت:

«این چه فریاد و شیون و غوغاست؟

تو، هم آغوش آفتاب شدی،

شرم کن، اوج زیستن، آنجاست!

گله از نیستی نشاید کرد،

هستی آفتاب، پا برجاست.

گم شدن در غبار خورشید است،

صورت سایه را اگر معناست.»

این سخن گفت و پر گشود به اوج،

آسمان، حجله گاه می آراست.


فصل های رنگ

آبی و زرد و سرخ را یله کن!

که گرفتار بند خویشتن اند.

سیز و نارنجی و بنفش و کیود،

رنگهای چهار فصل من اند.

لالائی مرگ

طوفان بیدار و ناخدا در خواب است،

دریا، زنجیرواری از گرداب است.

لالائی مرگ خواند گهواره ی موج،

کشتی در عمق آبها، در خواب است!

        

بوسعید و بوعلی

کوریم و عصای عشق مان، بینائی است،

خورشید فراز گنبد مینائی است!

در سینه دلی ابوسعیدی داریم ،

مغز سرما، ابوعلی سینائی است.

                    

آشتی سپید

در من، نگران شد آن پریشیده نگاه،

چشمی با ماه کرد و چشمی با چاه.

در عمق نگاه او، درآمیخته بود،

با آشتی سپید، آشوب سیاه!

از یک چار

ای دسته کلید دل، سر انگستانت!

خورشید جوانه زد در انگشتانت.

با مطلع شست پنجه ی یک غزل اند،

از یک تا چار، دیگر انگشتانت!

ققنوس آفتاب

روز آمد و بامداد روشنگر، زاد،

یا زال سپید موی از مادر، زاد!

خورشید در آسمان پدیدار آمد

یا ققنوسی از دل خاکستر، زاد!

در چنبر جزر و مد

دریا را باز شیون آگین دیدم،

پیشانی او را همه پرچین دیدم.

او را شن نرم، مهربان می پنداشت،

من هر چه نگاه دوختم، کین دیدم.

چون ریگ روان به پیش مان می رانند،

انگار کران راه رامی دانند.

در چنبر جزر و مد که بی پا و سر است،

دریاها هم به خویشتن پیچانند.


مشت گره کرده ی خیزاب

دریا! سر تو، راه به سامان نبرد،

آوارگی از تو هیچ طوفان نبرد

از مشت گره کرده ی خیزاب چه سود؟

باد از چو تو پای بسته، فرمان نبرد.


آن روی سّکه پانیر

این زندگی دو روزه ی، مرگ آمیز است

و آن مرگ، طلایه دار رستاخیز است.

در رنگ بهار نیز خوش نیست درنگ

این هم آن روی سکّه پائیز است.


ای راز برهنه!

عریان شده ای و این حجاب از تو خوش است،

افسون شگفت آفتاب از تو خوش است.

آرام گرفت شعله، خاکستر شد،

ای راز برهنه! پیچ و تاب از تو خوش است.


در زورق پوچ

داغی که تو را سری و سامانی نیست،

تا چاک زنی، چرا گریبانی نیست!

در زورق پوچ خود نشسته است حباب،

او را غم موج و بیم طوفانی نیست!

                                                                                       


سرسبزترین شاخه ها

هرچند طواف چرخ، ما را هوس است،

ای بال به خود مبال، پرواز بس است.

بازند دریچه ها اگر بسته دری است،

سرسبزترین شاخه ها، هم قفس است!

آزادی و گریستن

با بند خوشم، دلم به زندان شاد است،

رستن باد است، رستگاری باد است.

از اوّل آمدن به ما می گویند:

آزادی با گریستن، همزاد است!


سجاده ّ خونین

از جوش درون، چو خم سرم سنگین است،

خاموشم از آن خروش و دردم این است.

گفتند که سجّاده به می، رنگین کن،

سجّاده من، ز خون رنگین است.


لعل و خون جگر

خورشیدم و تنها به سری ساخته ام،

زین کاسه خون، ماحضری ساخته ام.

از بهر نثار، زر ندارم امّا،

لعلی به چه خون جگری ساخته ام .


زنجیر زمین

از خون تو، هرکه ساغری زد، شد مست،

هر پرده فرو درید و هر بند گسست.

زنجیر زمین ز پای بگسل ای تاک!

اکنون که رگارگ تو، زین سرخ، پر است.


آب می میرد

دریغم آمده بود

که شب سیاه بپوشد به ماتم خورشید

دلم به من می گفت

که آن نگار سفر کرده باز خواهد گشت

زبان به سرزنش شب گشودم از سر سوز

که ای سیاه درون!

چرا نشسته ای این سان به سوگواری روز!؟

شب از سکوت گرانبار بود و هیچ نگفت

از این گلایه ی شیرین و تلخ،

نرسته بود روانم که پیک خواب رسید.

به خوابم آمد خورشید و از زمین پرسید.

من از سیاهی کردارهای شب با او،

گلایه، سر کردم

به خنده گفت:

برآن سان که دیده ای ماهی،

جدا از آب که شده، با شتاب می مرد.

مرا که ماهی این آبگیر وارونم،

ببین و باور کن

                   که

از جدائی ماهی هم،

                           آب، می میرد!

  


بی نهایت سرسبز

بهار، زیر درخت،

نشسته بود و به افسون خویش، می نگریست

و جوی،گریه کنان می خواند

که من ندوخته ام،

ایستاده،

بی تشویش،

به رنگهای بهاری، چشم!

و باد، همهمه می کرد

که ما دو همدردیم،

دو بیقرار و دو آواره و دو ولگردیم.

بهار، زیر درخت،

نشسته بود و به افسون خویش، می نگریست!

نه های و هوی اثیری،

نه های های زلال،

سکوت شیفته وار بهار را نشکست،

نشسته بود و در آیینه زار سایه و برگ،

به بی نهایت بیدار،

به بی نهایت خاموش،

به بی نهایت سرسبز، چشم دوخته بود!


با این ریسمان

بی دوستت دارم،

در خانه ی دل هم صفا نیست.

این شش جهت یک شان و از کندوی عشق است!

با دوستت دارم، جهان پر انگبین باد!

راز همه گل هاست، این آواز.

با دوستت دارم،

                 سیاوش

خود را در آتش شست!

با دوستت دارم،

آن دانه های خون که او بر خاک افشاند،

از زمین رست!

شیرین تر از شیرین، همان عشق است،

پیوند پنهان زمین با آسمان، عشق است.

رست از پراکندن

که با این ریسمان، بست.

آبروی تاک

ناگهان از آسمان، دوزخ به زیر آمد!

سیل سوزان در زمین جاری است!

تا سگ نفس که را اکنون سر هاری است؟

باز هم از این پریشان، سیل بستر سوز،

سوخت فردا و هم امروز و هم دیروز.

پوستین را خاک،

پشت و رو کرده است پنداری!

آتش دل پوست را در خویش خواهد سوخت!

آتش سیّال جوشان است از دریا و اقیانوس.

آتش و باد است، آب و خاک!

عشق اینجا سینه خواهد کرد آیا چاک؟

باز هم در جام ننگ من بریزید،

آبروی تاک .....!


زنجیر، راه هفت خان است

ای مانده در بند!

آواز بردار!

زنجیر در خویش است و خوش آواز می خواند.

هر حلقه از زنجیر،

دروازه ای باز،

تندیسی از راه گریز است.

زنجیر،زندان نیست!

درها به روی ما گشوده است .....

با چشم من تکرار در،

تا بی نهایت.

با چشم تو، افسوس، جز زندان،

                                           نبوده است.

زنجیر، پیچاپیچی راهی دراز است.

دل بد مکن!

این راه کج نیست.

راه گریز از خویش،

راه تهی از چاله ی تردید و تشویش.

زنجیر، راه هفت خان است.

زنجیر پیما پهلوان است.

پیر است و بخت او جوان است.

رویی تن است، اسفندیار داستان است.

پیچیده در ببر بیان است.

زنجیر گامی چند،

از راه بی فرجام عشق است.

آوای او ،

پیغام عشق است.


سیمرغ

سیمرغ روشنکار،

سرگرم پرواز است.

در پیش روی او را افق باز است.

پرهای خود را در زلال ابر، می شوید.

این هفت رنگی، پرده بر یکرنگی راز است.

از صبح تا شام،

پر می زند در حلقه ی بن بسته ی دام

راهی است او را بی سرآغاز و سر انجام.

این خاکدان انگار، کوهستان قاف است.

آن مرغ زرین بال، یکسر، در طواف است.

هر روز چرخی از کلاف است.

از بیشمار بال ها، کس نیست آگاه.

هر پر، همانا می برد با چاره ای راه.

هم اختران را بال او بالیدن آموخت،

هم با پر او می پرد ماه.

سیمرغ، خورشید است.آری!

قصه کوتاه.

هر کس پری دارد از این مرغ،

دشوار، آسان است او را، خواه ناخواه.

تاریک بود و گود، شب، از غار تا چاه.

تا من، پر او را نیاز شعله کردم،

افراخت گردن روز و

سر، بر زد سحرگاه.

سیمرغ هم با دوست در راز و نیاز است.

از سوز راهی تا گداز است.

بسته است پیمان اشک با آه.


طلسم بی گشایشی است

آی آفتاب!

بی سبب به این کلیدهای زرنگار،

ناز می کنی!

بی شمار بازشان به آزمون گرفته ای .

بازشان میآزمای!

مشت خویش را به هرزه باز می کنی!

قفل شب، طلسم بی گشایشی است.


با گامهای روشن آواز

مقراض بال های پرستوی مژده باف،

از پرنیان آبی افلاک،

پیراهنی به قامت پرواز می برید،

خورشید، راه نقره ای سایه سار را،

با گامهای روشن آواز می برید.

کوچید از زغال به الماس، روزگار،

رگبارهای روزنه بارید،

از ابرهای کوری دیوار

ماییم باز، بر پل سیماب در گذار،

بر گردن، از شعاع زرآگین، طناب دار.

هر ذرّه،

از عروج مسیحاست یادگار.


ژرفا و روشنائی!

من،

با تمام ژرفا،

چونانکه چاه، دوخته ام چشم،

عمری بر آسمان،

شاید،

ستاره ای،

آئینه ی زلال مرا باور کند!

شاید،

دوباره با هم،

ژرفا و روشنائی،

همداستان شوند!

تا کی میان این دو، جدائی است؟

هنگامه ی نیاز گشائی است!


کوه، بر پشت دریا سوار است!

درّه، خمیازه ی کوهسار است!

ناب باران، علاج خمار است!

برق خندید،

رعد غرّید،

ابر بارید،

مست شد کوه و جوشان خروشید.

نعره ی سیل در درّه پیچید.

نشئه عشق.

دنباله دار است.

چشم طوفان به دیدار خیزاب،

روشن افتاد

کوه، بر پشت دریا سوار است!


از سیاه چادر عشیره ی زغال!

خواب:

نفی اضطراب،

تشنگی فرو نشاندنی و

با سراب.

پیچزار تاب،

تاب بی نقاب،

جلوه گاه هندسی ترین حساب،

رجعتی به برگ های سبز بوته ی حناست،

از خمیر خونی خضاب!

خواب:

آتشی است،

- کارزار التهاب-

رفته تا کبود خاکی،

از سیاه چاد ر عشیره ی زغال:

باد کو؟ کجاست،

جستجوی ناب؟


عنقا ققنوس است!

ما، اختاپوس است،

دستان چار،

پایان نیز،

هم لیسالوس است؛

شیرینکار،

شور انگیز.

ننگ از ناموس است؛

هاراهار،

ناپرهیز.

عنقا ققنوس است؛

آتشخوار،

رازآمیز.


خُنیای رنگهاست

رنگ بنفش انگار،

هم از شهادت مایه دارد،

هم آسمانی است.

این رنگ،

از آن رنگها نیست،

رنگ پس از مرگ، رنگ حیات جاودانی است.

هم سرخ می خواند هم آبی،

آتش، ولی آب روان است.

همرنگ این،

همسنگ آن است.

رنگ بنفش انگار،

نیرنگ آن رنگ نهانی است؛

رنگ روان،

رنگ روانی است:

دستان خون، خنیای رنگهاست،

با سرخ،

آبی را،

سر همداستانی است!


در آن خروش زلال

خروس می خواند

و لحظه، لحظه ی خاکستر است

و زیر خاکستر،

هفت رنگ آتش ناب.

خروس،

در آن خروش زلال،

دو بال خود را می شوید.

طلوع می روید،

بی تاب.


مرگ تاریکی، در قلّه هر مصراع

آخر، ای موج تشنّج: دار!

ای برآورده سر از معراج!

لیکن از هر اوجی بیزار.

ای درخت سبُع سرکش!

ریشه ات آن کرکس

که نمی اوبارد،

هیچ جز مردار!

به گوزنان، تنهائی را تعلیم مده!

روشنی را بایر مگذار!

شعر، دارستان است آری،

ریشه دارد در هر مصراعی، داری،

مرگ تاریکی، در قلّه ی هر مصراع،

راستی را که تماشائی است!

داری افراخته ام، باری.

مرگ را از آن،

در سپیده دمی آویزان خواهم کرد،

با طنابی تفتان،

از شعاع و تب و بیداری.

شعر، داری در خواب،

دار، شعری در بیداری است.

شاعر آن است که می میرد با مقطع:

جان دادن شعر.

شعر فوّاره گلگونی است،

از رگ شاعر تا معراج.

خون و

فریاد انا الحق زدن و

حلّاج!


تلاوت سرخ

اگر بشورد شب،

به شهر آبی ابر آلود،

ستارگان را، یکجای قتل عام کند،

چو روز، در رسد از گرد راه،

بر آسمان نگری،

بینی،

شکوهمند و بلند است آفتاب، هنوز.

بلی،

ستاره می میرد

ولی،

طپانچه ی زرّینه، از گلوله، پر است

و هر گلوله،

طلوع ستاره بارانی است.

محاق هیچ ستاره،

نمی تواند خورشید را سیاه کند

که دور سلطنت ابر و عهد حکم کسوف،

حباب پوچی و پا در رکاب پایانی است.

طپانچه را گفتم:

اگر دل تو، پر از عقده های سربین است،

به مار،

کار،

مدار،

به مار دوش بیندیش

و آیه ات را در مغز او تلاوت کن!    

دلت ز عقده تهی باد،

با تلاوت سرخ!


امواج، اقیانوس را، تسبیح گوی اند

خیزابم و آبی ترین پندار اقیانوس ولگرد.

از خویش بیرون آمدن را،

آب،

با من،

آزمون کرد.

سعی از من و از او صفا باد!

ای آب بی فرجام و آغاز!

خیزاب، اگر تا بی نهایت، سر برآرد،

باور مکن پای از تو بیرون می گذارد!

در هر سری، سرّ تو دارد.

امواج ،

اقیانوس را تسبیح گوی اند.

هر موج، با نام تو گویاست.

انگار هر خیزاب، نامی،

از شمار نام های پاک دریاست!

از من، غزل های روان، چون آب گفتن،

از دوست،

گوش از خویش گستردن،

شنفتن.

از من، بجای آوردن راز،

از او، نهفتن.

من، شعر اقیانوسها را می سرایم.

بگذار تا طوفان،

بیایم.

هم از تو هم از خویشتن، شاید بزایم!

من با تو تا بن بست غربت،

آشنایم!


این شعر را پس از شنیدن قطعه ی

«من رستاخیز را به انتظار نشسته ام»

«اثر اولیویه مسیان» سروده ام.

صابون کدامین خیال!

بامداد را، در خور خانه

و نیمروز را د آتشگاه، به سر آوردیم.

اکنون ، پسین را، در مسجد می گذاریم.

شب را، در کدام پرستشگاه، درنگ باید کرد؟

تا فردای رستاخیز، چشمهای ما، تاریکی را خواهند کاوید.

سیاهی، همچنان، نا شناختنی برجای خواهد ماند.

کاریز نور، در ژرفای ظلمت، در گذار است.

زلالی، زائر گورستان های زیر زمینی است.

عشق را، زنده به گور کرده اند!

آیا، سرانجام، آب و آفتاب با یکدیگر، دیدار توانند کرد؟

یا همچنان،

این، در رگ های خاک، خواهد لولید

و آن، در دل آسمان، خواهد خروشید؟

صابون کدامین خیال، این واقعیت کف آلود را، برانگیخته است؟

آیا، دنیای ما،دگردیسی پندار آخرت نیست؟

آیا دیروز فردا نبوده است؟

آیا فردا، دیروز نیست؟

امروز، از جنس کدام زمان است؟

هر چه در آن می نگرم، به حال نمی برد!

به ماضی و مستقبل نیز ماننده نیست!

نکند بیزاری از عقربه ها، او را چونین، از خود بیگانه کرده است!

وقتی درختان، در راستای افق ایستاده اند!

ما آدمیان، چگونه قائم توانیم ماند؟

اکنون، رستاخیز، رویاروی من، دراز کشیده است!

خُرناس هراس انگیز او را می شنوی!؟

اژدها، دار خویش را در راستای کرانه، بر افروخته است!

من، در انگشتان پای، گذار سوزای زهرابه ی دوزخ را، احساس می کنم!

آتشفشان، در خون من، مرا به میخانه، فرا می خواند.

لحظه ای دیگر،

از پای خم، به حوض کوثرم، خواهند انداخت.


میان دو هلال

اقیانوس،

قفسی است سیمین که سیمرغ جزر و مد را در آن به دام انداخته اند.

آب.

شباروزی دو بار،

بال های خویش را می بندد و می گشاید.

بخار گفت:

« سیمرغ به سوی افلاک در پرواز است!»

باران گریست که چرا بی هنگام بر خاک باید افتاد!

هلال ماه، قهقهه سرداد که قفس سیمرغ را، از چنگک ما در آویخته اند.

معشوق من، خود را از دار روشنائی، در آویخته است.

یا اقیانوس،

در کار بسیجیدن جزر و مد است.

تا دیوانگان،

جنون تازه می کند

و چون سگان، پارس کردن می گیرد!

اگر او را ماه می خوانم از ان است

که

زندگانی او نیز میان دو هلال در گذار است.


د رتکاپوئی بی گسست

بهار، فصل خاک،

تابستان، فصل آتش،

پائیز، فصل باد

و

زمستان، فصل آب.

هر یکی، سه ماهی، بر زمین فرمان می رانند و همه را به ما:

من و تو،

وا می مانند.

بهار،

روزگار نشاط خاک است.

به رنگ که بخواهی در می آید.

و با هر آهنگ که بخوانی، پرده های گوش را می آراید.

تابستان،

در کمرکش راه،

به کاروان روزها و شب ها می پیوندد.

آفتاب، پرخاش را، نیشخند آلود، در ما می نگرد.

سایه و روشن، در گیر و دار برشتن اند.

میوه ها می پزند.

آبها در گودهای جویباران می خزند.

و تو د ر کنار من، آرمیده ای،

لبها به بوسه آبستن افتاده.

آه! چه نان برشتهای می پزند، شاطران آفتاب!

پائیز

که تو را از آن من کرد،

که از آغاز سخن از مهر به میان آورد.

آبان و آذر،

هی!آنها هم خود را به آب و آتش زدند!

آری، پائیز چون تو با وفاست.

همیشه با آدم می ماند.

در تاریکی هم پیری خویش را گم نخواهی کرد!

پائیز: سیمرغی که با دو بال سرد و گرم، جهانگردی می کند،

تو،

آه، تو که همیشه میان جهنّم و بهشت، برزخ را نشانم می دهی!

زمستان،

از غربال آسمان آب می بیزند.

کولی فرتوت، روی یخ راه می رود.

آب و باد، در حجله ی کولاک، در آغوش یکدیگر به خواب رفته اند.

همچنان توئی که جامه نو کنی.

از خاک به آتش،

از باد به آب، در تکاپوئی بی گسست.

عشق، کمان کمان، رنگارنگ، می روید

و ذرّه ذرّه عالم با من از تو سخن می گوید.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید