عضویت   تماس با ما

گلشن

مقدمه شاعر نکته پرداز معاصر باستانی پاریزی

من روزیکه اوّلین قطعه ی آقای قدمعلی سرامی را خواندم این شور و حال را در ادبیّات آن یافتم و مهمتر اینست که پختگی و سلامت و صحت را نیز در وزن و قافیه و صورت ظاهر شعر این آقای دانش آموز بسیار با استعداد و شاعر خوش قریحه خوزستانی بخوبی میتوان دید و تشخیص داد.

من در بسیاری از قطعات و تک بیتی های آقای قدمعلی سرامی شاعر با ذوق خوزستانی این شور و حالت را یافته ام و اینکه گفته است:

گرچه در گفتن مرا آنقدرها هم مایه نیست

                                         آنقدرها هم که گوئی شعر من بی پایه نیست

راست گفته است و بحق باید گفت که:

زلف شعر او زعطر شیشه ی احساسها

                                       بوی خوش دارد نیاز زیور و پیرایه نیست.

امیدوارم در آینده، آثار و قطعاتی زیباتر و دلنشین تر از آقای سرامی که هنوز مراحل نخستین زندگی را می پیمایند بیابم و این حرارت و سوز با پختگی و شیوائی و فصاحت در هم می آمیزد و هر سال یک اثر دلپذیر دیگر بر آثار ادب فارسی افزوده شود.

مقدّمه ی فاضلانه ی ادیب گرامی  

                     مجد الدّین کیوانی (مجدی)   (دبیرادبیات دبیرستانهای اهواز)

دو سال است که با او سر و کار دارم و او را می شناسم. هر وقت او را می بینم   بی اختیار به یاد رودکی از گذشتگان و طه حسین و دکتر محمّد خزائلی از معاصرین می افتم. چه، وجوه تشابهی با این بزرگان دارد. بر خاطر می گذرانم که کودکی آنان همچون خردی سرامی بوده است. بلی. این جوان یعنی سرامی تقریباً از نعمت بینائی محروم است-زیرا تنها از یک چشم او روزنی تنگ باقی مانده است که به زحمت از آن استفاده می کند-خدای این روزنه را مسدود نگرداناد. طی دو سالیکه او رمی شناسم دریافته ام که دارای ذوقی عالی و فکری وسیع و استعدادی لطیف است.

برداشت او از امور اجتماعی و مطالب علمی و ادبی بیش از حد معمول است. عمری براو نگذشته، لیکن ماندافراد معمر و تجربه دیده چیز می فهمد. بسیار نکته سنج است و دقیق، از حد همسالان فراتر. در امور درسی کمتر به مسامحه و بی دقتّی دچار می شود. در کارها سرسری نمی نگرد.

سرامی در امور زندگی اجتماعی، عمیق است. خوب احساس می کند. مقالات و منشآتی که در کلاس درس می خواند مؤیّد این نظر ماست. از نوشته هایش هویداست که معایب را خوب در می یابد و محیط زندگی خود را نیکو احساس می کند و به جز ئیاتش توجه دارد.

سرامی اگرچه از نعمت بینائی کامل محروم است، ولی هزار مرتبه از بینایان بهتر می خواند و نیکوتر در می یابد.

چشم دلش روشن است و چشمه ی ادراکش زاینده. همه ساله بین شاگردان کلاس خود با تفاوت بسیار، رتبه اول را حائز می شود و جالب این است که دوستانش او را بحق سزاوار این مقام می دانند و اکثراً از وجودش بهره ی معنوی       می برند.

در قحط سال علم و ادب، در بین محصّلین، زمانیکه اکثر فارغ التحصیلهای ششم متوسطه از توجیه و تفسیر مطالب عادی ناتوانند و از تقریر و تحریر آسانترین موضوعات در می مانند، وجود سرامی شگفت آور است.

این جوان استعدادش تنها منحصر به شاعری نیست، بلکه در تمام مواد درسی مربوط به رشته ی ادبی، چیرگی خاصی دارد. درس را عمیق می خواند، نه اینکه صرفاً حفظ کند تا نمره ای بگیرد.

«گواه عاشق صادق در آستین باشد»

اوراق امتحانی او بهترین سندی است که ما را در این عقیده یاری می کند.

در حد خودش شعر قدیم را خوب درک می کند و سروده ی نو را نیک حس   می نماید و در هر دو نوع کار می کند. صفت ممتاز شعر او این است که مضمونی نو و فکری تازه را بیان می دارد. او می داند که بازگو کردن مضامین گذشتگان دیگر خوشایند طبایع نو طلب نیست و نکته های عالی کهن را نباید دگر باره گفت. از این رو قالب شعری او هر چه باشد، چه کهنه ، چه نو، اغلب حاوی مضمونی نو است.آثار جهد و کوشش او در پی خلق مضامین تازه و بکر از لابلای شعرش هویداست، گر چه هنوز آن پختگی مطلوب را دارا نیست چرا که عمری چندان نکرده و پایه تحصیلاتش به آنجاها نرسیده است که بتوان از او بیش از این انتظار داشت.


اصلاح

خانم این حرف درست است بلی

باید این دوره زنی خوشگل بود

به سر وگیسوی خود خوب رسید

نه که پیوسته از آن غافل بود

همچو گل تازگی ورنگی داشت

روشنی بخش بهر محفل بود

لیک بر باطن خود هم نگریست

زن اگر با خرد وعاقل بود

نه همه گه پی اصلاح دماغ

پیش جراح و برعامل بود

کاشکی خانم ایرانی هم

کم در اندیشه ی لاطائل بود

جای اصلاح دماغ ظاهر

پی اصلاح دماغ و دل بود


                                                         تقدیم به دوست شاعرم منشط عزیز

به دنبال خدای گمشده

یکشب زدم به دامن این دل دست

گفتم شنیده ام که خدائی است

بشگفت و گفت از که شنیدستی؟

آری خاست موجد این هستی

گفتم کجاست منزل و ماوایش.

گفتا بجوی جسته شود جایش

بر بال دل نشستم و پرپر زد

بال و پر امید مکرر زد

از آسمان صاف گذر کردیم

بر دور دستهاش نظر کردیم

هر گوشه ای ستاره تابانی

می کرد راه را همه نورانی

بالاتر از ستاره و اخترها

رفتیم لیک خسته نشد پرها

ناگه ز دور روشنئی تابید

یک کوهسار برف به ما خندید

پرسید: ها. کجا؟ من و دل گفتیم

سوی خدای گمشده می رفتیم

اما تو کیستی و چرا اینجا

بستی ره عبور به روی ما؟

گفتا که کهکشان خداوندم

من سالهاست در پی آن معبود

گردیده ام و لیک نبردم سود

جز اینکه موی من به سپیدی رفت

گر مانده بود نور امیدی رفت

اکنون منم به بیهده سرگردان

در جستجوی هستی جاویدان

از من قبول کرده و بر گردید

او را کسی به دیده نخواهد دید

ناگه ز خواب چشم چو بگشودم

دیدم که روی بستر خود بودم


عبادت

پسرک جامه ی ورزش در تن

بهر پیروزی می کرد تلاش

رفت تا پاس دهد توپی را

غافل از نقشه شوم نقاش

ناگه افتاد و شدش پا مجروح

کوه غم گشت جوان بشاش

غضب آلود بنالید و بگفت

که نمی کردم بازی ای کاش

توبه کردم از این کار

تف به این ورزش می گویم فاش

چون مربی بشنید این گفتار

سوی کرد به تندی پرخاش

گفت به به به ثبات قدمت

راستی را که تو چون کوهی (داش)

تو به این زودیها سیر شدی

صبر کن جان من آهسته یواش

عبرت از توپ بگیر ای فرزند

ذره ای نیز حقیقت بین باش

هرچه محکم به زمینش بزنی

نیست ز افتادن دائم پرواش

باز پیروز به پا می خیزد

پی تعلیم شما می خیزد


نکته

گویند که زن چومی زند لبخند

خندان گردد چو دانه ی پسته

در . اینصورت کنند عریانش

مردان بفشارکی بس آهسته


                                                            این شعر را برای دوستی نوشتم که

                                                             شعر مرا بی مایه خوانده بود

شعر من

گرچه در گفتن مرا آنقدرها سرمایه نیست

آنقدرها هم که گوئی شعر من بی پایه نیست

طره شعرم ز عطر شیشه احساس ها

بوی خوش دارد نیاز زیور و پیرایه نیست

غیر روح زخم و مجروح و پریشان منش

کس میان کوچه ی لفظ و سخن همسایه نیست

مادر احساس است و کودک شعر و دایه زیور است

مام دارد کودک شعرم نیاز دایه نیست

باید از بگذشتگان ما پای بالاتر نهیم

هر چه را پیشینیان گفتند وحی و آیه نیست

شعر ما زیباست در وصفش قدیمان گفته اند

خوبرو محتاج رنگ و روغن و آرایه نیست

شعر خورشید است و زیور سایه را ماند مپرس

از چه آنجائیکه خودشید است یک گل سایه نیست

در دل (گلشن) بیا تا بوی گل مستت کند

تا نگوئی بعد از این «گلشن» ترا سرمایه نیست


قبله

پرسید زنی غریب از شیخ کجاست

از بهر نماز قبله مسجد راست ؟

گفتش که تو قبله ی همه دلهائی

پرسیدن قبله خواهرم کار خطاست


در جستجو

زمستان بود

فصل رو سپیدیها

برون افتاده پیدا بود دندانهای سرماها

تو گوئی خنده بر بیچاره ها می کرد

نمی دانم چرا می کرد

تو گفتی دوست داری گر مرا از جان و دل اکنون

برای من گل سرخی مهیا کن

میان شهر گردیدم

به هرجا گلفروشی بود پرسیدم

که گل داری؟

ولی چون بگفت گل بهر که و بهر چه می خواهی

و من گفتم برای تو

برای لعبتی آشوبگر طناز. افسونگر

جوابم داد اینجا

در دل این برفها

هرگز گل سرخی نمی یابی

بسان تشنه ای بودم که

می گردد پی آبی

خجل شرمنده سر در سینه افکندم

ولی ناگه

ز چاک سینه ام دیدم

گل سرخی و لرزیدم

گل سرخی به رنگ خون

به رنگ باده ی گلگون

همان گل را فرستادم برای تو

نمی دانم پسندیدی

و یا مستانه خندیدی

نمی دانم . نمی دانم


ریش

بیار خوبچهر من بگوئید

لبم یکبار رویت را نبوسید

ز بس در انتظار بوسه ات ماند

علف در زیر پایش،

سبز گردید


عشق و عدد

نوشتم ( صفر ) خالش خنده سر کرد

نوشتم ( یک ) قدش را راست تر کرد

نوشتم ( پنج ) دیدم از سر زلف

دل ما را به صد خواری به در کرد


شکوفه های گیلاس

رفتم به سراغ بوستانها

یاد آور دوره ی جوانی

دیدم که شکوفه های گیلاس

دارند از آن لبان نشانی

رفتم که به یاد لعل نوشت

بوسم همه را به شادمانی

افسوس که باز دیدم آنجا

می کرد نظاره باغبانی


تبعیض نژادی

به چهر خویش گیسو را نهادی

عجب درسی به دولتها تو دادی

تو با این کار گفتی نیست مطرح

به ملک عشق تبعیض نژادی


مست کردی

بس ای ساقی که ما را مست کردی

ز چشمت جامها را مست کردی

نظر بر آسمان ساقی میفکن

خدا داند خدا را مست کردی


گلاب

تو پیروزی پدید از هر شکست آر

دوا بهر دل ماتم پرست آر

اگر چه تلخ کامت چون گلاب است

به بوی خوش دل مردم به دست آر


لطافت

صبحی که ز بزم دوستان دوستان می رفتی

از جسم تمام ما چو جان می رفتی

گر سنگ دلت نبود از بس سبکی

با باد سحر به آسمان می رفتی


هوسناک

عاشق کش من ز شمع بی باکتر است

پیراهنش از چاک دلم چاکتر است

هرچند ز اشک چشم هم پاکتر است

از هرچه بگویمت هوسناکتر است


خار

خاری که رود به پای دلداده ی زار

گویند به دل ریشه کند آخر کار

چون در دل من توئی از آن می ترسم

آزرده شوی چو پا نهم بر سر خار


رنگ جامه

جامه ی خاکستری پوشیده ای اما بدان

من خبر دارم که آتش زیر این خاکستر است.


دل گرم

رنگ رخساره خبر می دهی از سر ضمیر

آتشین روی من آیا دل گرمی دارد


رنجبر

رنجبر روز عرق می ریزد

شام در جام غنی می نوشد


میل

مراست میل فراوان از آن به خوزستان

که چون لبان تو شکر در او فراوان است


تلو تلو

گفتم حرکات چشمت از چیست

گفتا که خورد تلوتلو مست


زنجیر عدل

زنجیر عدل زلف چو نوشیروان تراست

اما ستم به شیوه ی چنگیز می کنی


زبان دراز

زبان دراز نبودم من از نخستین روز

سخن ز زلف تو گفتم زبان دراز شدم


کسب قرب

زاهدا گر قرب حق با سبحه می شد کسب کرد

تاک با تسبیحهایش بنده ای ممتاز بود

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید