عضویت   تماس با ما

از دو نقطه تا همه چیز

مقدّمه‌ي ناشر

بزرگترین سرشناسی ناشناس ماندن است.کسی که حقیقت وجودیش مظهریت این دوگانگی است. یعنی در عین مجهول بودن به قلمرو دانش ناشناخته پیوسته است.

         سراینده‌ی این مجموعه را می‌شناسم و از نزدیک با ساخت و پرداخت و سرانجام به نواخت سروده‌هایش آشنایی دارم. می‌دانم که شاعری را همچون صلیبی از تقاطع لفظ و معنی از هنگام چشم‌گشودن به این جهان تاکنون به دوش کشیده است. اولین شعرهایش را که متعلق به دوران کودکی و نوجوانی اوست با نام « لبخند آرزو» و با مقدمه‌ي فاضلانه‌ی استاد دکتر محمد ابراهیم باستاني پاریزی مورّخ، محقّق، دانشمند و بالاخره شاعر این سالیان و مقدّمه دکتر مجدالدین کیوانی که در آن زمان شاعر، افتخار شاگردیش را در دبیرستان داشته است، در ماه مقدّس فروردین به سال 1342 در اهواز وقتی که دانش‌آموزی نوجوان بوده پراکنده است. در فروردین سال 1346 مجموعه‌ی دیگری با نام «با این سکوت سرخ» چاپ کرده است که با دریغ در محاق توقیف ناپدید افتاده است و هم اکنون خود نیز نشانی از آن به دست ندارد. پس از آن او شعری با نام «شیرین تر از پرواز» که برای کودکان و نوجوانان این مرز و بومش سروده است و از سوی سازمان انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به زیور نشرش آراسته‌اند، خوانده‌ام و جز اینها بسیار پراکنده‌اند، از او شعرهایی در مطبوعات پیش و پس از انقلاب چون«هفته‌نامه‌ی فردوسی» و «روزگار وصل» دیده‌ام. امّا می‌دانم که شعر برای او مقدّس است و تنها ابزاری است که این شاعر برای نمایش جوهره‌ی ما بعد الطبیعی روان خویش در اختیار دارد. او را شاعری دیده‌ام شیفته کار خویش. شب شده است که ده شعر در قلمروهای شکلی و محتوائی متفاوت سروده است! بعد از آشنایی با این شاعر عزمم به انتشار شعرهای او جزم شد. باور کنید که تنها به خاطر انتشار شعرهای او به وزارت فرهنگ و انتشارات اسلامی برای بنیاد نهادن نشر مشیانه مراجعه کردم و سرانجام پروانه‌ی آن را گرفتم و حالا این که در دستهای شماست حاصل همان جنب و جوش اندرونی حاصل از برخورد با این شاعر و شعر اوست و به قول خود شاعر در شعر لالایی:

زندگی جنبشه حتّی خوابیدن مشکله بی اون،

تو با گریه‌ات میگی گهواره‌مو آهسته بجنبون

منو اینجوری بخوابون!!!

به راستی که ایجاز سروده‌های او در من از این دست به اطناب نشسته است. برای انتشار این مجموعه ناچار باید پنج، شش هزار قطعه شعر در قالبهای جور واجور نو و کهن، چون نیمایی، سپید، چهارپاره، قصیده، غزل، قطعه، رباعی، دو بیتی، مثنوی و .... از نظرهایی صائب گذرانده می‌شد. شاعر نه وقت این کار را داشت و نه در حوصله‌اش بود. این بود که یکی از شاعران قلمرو راز، سرکار خانم پیرایه‌ی یغمایی انجام این کار سترگ را درخواستم که می‌دانستم او چون من و بسیاری از دوستان و یاران شاعر شیفته سروده‌های وی است و در عین حال خود یکی از استادان شعر غنایی زمانه تواند بود.

او را می‌شناسم، نزدیک را با چشم ظاهر بهتر می‌بیند! امّا وقتی در او می‌نگری گمان می‌کنی که چشم باطنش جامی جهان بین است، حتّی عصای کوری او قلم نیز با آن که یک چشمه کم‌تر او بیشتر ندارد با بصیرتی چیستان آگند بر کاغذ لغزان است:

کورم ولی عصای من انگار،

چشمی به راه دارد و بیدار.

بیناست خامه، راه شناس است.

هر گام او سجود سپاس است.

انشاءالله هزاران بیت شعری که تاکنون جفت‌جفت، چونان بالهای معمّا از دوشهای مرغ چیستانشان آویخته و گسترده بودند و در لانه ماندن به لنگه‌های بار برهم انباشته تبدیلشان کرده بود از این پس مایه‌ی پروازش تا بیکرانه‌های برزخ راز و نیاز باشد و ما نیز به میانجی پراکندن این بالها در فضای ادب معاصر میهنمان بازی غریزه را سامان داده باشیم و روز روشن احساس و اندیشه را از روزن خویش گذرانده.

خود

غریبی

در

جهان،

چون،

شمس،

نیست!

و من الله توفیق و علیه التکلان

عصمت اسلامی

23/3/1374  
گر ویار نیش داری، الصلا!

بـدین گـونه، جهـان پایـان می گیرد،

نه با تراکـی ترسناک کـه با زمزمه‌ای.

از شعر «آدمیان پوک» اثر تی.اس. الیوت

(1)

من به تازگی به کشف قارّه‌ای کهن، توفیق یافته‌ام.

قارّه‌ای آتشین، امّا خاکستری.

  1. v      v      v

هر یاخته، اقلیمی است.

همه‌ی گوی‌ها و چوگانهای کیهان را،

اینجا به بازی می گیرند.

  1. v      v      v

عشق، نوباوه‌ی جنون است.

این حقیقت سبز را، بارها از زبان بیدهای شرمگین شنیده‌ام.

چونان که تیشه،آتش را از دل سنگ بیرون می‌کشد،

عشق، آدمیزاده را شعله‌ور می‌کند.

ماخولیای اعظم:

اختراع آغاز و انجام:

عشق.

  1. v      v      v

آب را بر آتش ریختم،

آتش بی بال و پر شد

امّا

آب، بال و پر درآورد!

عشق ......... دیوانگی پدیدارهاست!

شعر و داستان ذاتی یگانه دارند و این یگانگی ذاتی حاصل آن است که هر دو روندی از کردارند و نوع مرغوب شان همیشه معجونی از قبض و بسط، گره وگشایش است.

آب را بر آتش ریختم،

آتش بی بال و پر شد،

امّا

آب بال و پر درآورد!

عشق ........ دیوانگی پدیدارهاست!

بیشترین شعرهای این مجموعه همین حال و هوا را دارند. یعنی در عین شعریت ازمزیّت داستانی هم برخوردارند. در این سروده‌ها معمولاً خواننده یا شنونده با روند شعر پیش می‌رود و اندک اندک توقع هم‌می‌رساند که شعر به گونه‌ی خاصی فرجام پذیرد امّا همیشه در آخرین سطرها نابیوسان در می‌یابد که بر خلاف چشم‌داشت، شعر به گونه‌ای دیگر پایان پذیرفته است:

عزیزم! عشق جز سعی و صفا نیست.

مگو اما که در فرهنگ ما نیست.

وفا هرگز مجوی از آدمیزاد،

دریده شرم مادر را حیا نیست!

(2)

«افسوس که نقّادی دود برابهام شعر افروختن می‌افزاید!» شعر از آن مقوله‌ها نیست که به میانجی تفسیر کردن از گنگی آن کاسته شود که هرگونه روشنگری در باب آن به پیچیده‌تر شدنش می انجامد. در اینجا هر گرهی که به ظاهر می‌گشائیم، بستگی را بیشتر کرده‌ایم. بنابراین پیشاپیش بگوئیم که منظور ما از آنچه به عنوان مقدمّه بر این مجموعه می نویسیم کاستن از ابهامات احتمالی شعرهای مندرج در آن نیست که تنها می‌خواهیم خوانندگان را بیاگاهانیم که شعر شاهدی است که بخش اعظم زیبایی خود را به پوشیدگیها و ابهامهای خویش مدیون است. اصلاّ هنر در گرگ و میش خود آگاهی و ناخودآگاهی هنرمند به دنیا می‌آید و ناگزیر در سایه روشن ضمیر هنردوستان دریافت تواند شد. نه شاعر می تواند ادّعا کند که به همه‌ی چاله چوله‌های اثر خویش وقوف دارد و نه خواننده و شنونده‌ی شعر می توانند مدعی درک تمام راز و رمزهای آفرینه‌ی او باشند.

هر اثر هنری ناب چون افق حاصل پیوند زمین وآسمان است حتی واقع‌گراترین آثار هنری را نیز پاره‌ای دور از واقعیت و دست‌نایافتنی است .

شک نیست که هر بود زیبایی میل به نمودن خود دارد امّا این میل به نمایش تا آنجاست که بیننده را به سوی خود بکشاند، وقتی این مهمّ صورت بست زیبایی دیگر بار خود را پنهان می‌دارد تا تماشایی به امید گسترش دیدار همچنان به دنبال وی روان باشد.

بنابراین شعر به معنی دقیق کلمه سروده‌ای است که در آن به تناوب ابهام در خدمت وضوح و وضوح در خدمت ابهام باشد. به دیگر سخن پنهانی و آشکاری برای شعر به منزله‌ی دم و بازدم اند و بی‌گمان بی‌میانجی این دوگانگی شعر را توان نفس تازه کردن نخواهد بود.

شعرهای این مجموعه در عین عریانی، پوشیده‌اند و دلیل این تناقض اندرونی این است که شاعر واژه‌ها و اصطلاح‌های زبان فارسی را به گونه‌ای خاص خویش به کار می گیرد. فی‌المثل وقتی از زبان او می‌خوانیم:

خواب ژرف نهنگ را آشفت،

نعره‌ی انفجار آبسوار.

از کردار ضد واقعی در این بیت در می یابیم که منظور سراینده این است که کوچک‌ترین اتفاقات در این عالم ممکن است به بزرگترین نتیجه‌ها بیانجامند. تناقضی که در جوهره‌ی انفجارآبسوار کمین کرده است ما را به تأمّل وا‌می‌دارد و حاصل استمرار این تأمّل استغراق در صراحت ابهام آلود این عبارت است.

(3)

خوب! از همین حالا معلوم شد که اساسی‌ترین میزان ذهن و زبان شاعر ما تناقض است، یعنی باید در سروده‌های او جویای انواع ضدها و نقیض‌ها بود. تناقض میان ابهام و وضوح، چون در آیینه‌ی دیگری نگریسته شود، تناقض نو و کهنه است. پیشاپیش آب پاکی را روی دست همه‌ی خوش خیالهایی که گمان می‌کنند می‌شود هیچ پدیداری از پدیدارهای جهان و از آن میان شعر را، کاملاً نو کرد، می‌ریزم. گذشته با تمام تعلقاتش به دست و پای ما آدمیان پیچیده است. اصلاً کائنات و در صدرشان انسان در کار سامان دادن به تقدیری محتوم‌اند و همه با هم نمایشی را که خود به فرمان کارگردان کلّ به روی صحنه‌ی دنیا آورده‌اند تماشا می‌کنند. همه در کار پرداختن داستانی هستیم که از بس درازا آغازینه‌های آن را از یاد برده‌ایم و از بس بلندا انجامینه‌هایش را حدس نمی‌توانیم زد. به قول آفریننده‌ی « از دو نقطه تا همه چیز»:

داستان شد هرچه دستان کرد و رفت.

چیست بودن؟ داستان پرداختن!

کوشش ذرّیه‌ی آدم چه بود؟

داستان ناتمامی ساختن!!

چون ازل کهنه است چونش نو کنیم،

تا ابد با طرح نو انداختن!!

بنابراین اندیشه‌ی از نو ساختن عالم و آدم، از آن دست که حافظ در سر داشته است پنداری بیش نیست. باید از عالم و آدم موجود، جهان و انسان دیگری بیافرینیم. خدا نیستیم که کن فیکون توانیم کرد. برای ایجاد هرگونه تغییری در هریک از روندهای مادّی و معنوی جهان آفرینش از جمله شعر، تنها یک راه وجود دارد و آن هم به کارگیری همه‌ی موجودیتهاست. باید از طبیعت الهام بگیریم. طبیعت موجود متکامل‌تر را با بهره‌وری از تمام تجربیات رفته‌ی خویش، می‌آفریند، به طوری که موجود تازه در عین داشتن بکارت فردی و برخورداری از ویژگی‌های خاص خود، ازهمه‌ی داشته‌های موجودات قبلی بهره مند است. مثلاّ انسان در همان حالی که موجودی نو و منحصر به فرد است، جهان آفرین در خلق وی همه تجربیات طبیعت در آفرینش آفریده‌های پیشین را به کار داشته است. بنابراین، نو به معنای درست کلمه، پديداری بی‌ریشه و بی‌پیوستگی به گذشته‌ی خود نیست که با تمام باکرگی به طور منطقی سرجای خود قرار گرفته است. پس مهمترین کاری که برای نو کردن شعر فارسی می توان کرد، نخست شناسائی دقیق پیشینه‌ی آن و سپس نوآوری آن در پیکره‌ی ظاهری و باطنی آن با حفظ هماهنگی تمام عیار با گذشته است. متأسفانه نوپردازان روزگار ما از پرداختن به مهم اول تن‌زده‌اند، چنانچه با وجود تعلق خاطر شدید شاعران پارسی به زمین که نشانه‌های آن در گرشاسبنامه‌ی اسدی طوسی و آثار همه‌ی سرایندگان بزرگ صوفی فزون و فراوان به چشم می‌خورد، ادب کلاسیک ایران را متهم به آسمانگرائی شدید و بی‌عنایتی به خاک کرده‌اند، حال آن که دست کم شاعران ایرانی به احترام عشق که پرورده‌ی خاک است به این گوهر شریف ارج می‌نهاده‌اند:

فرشته عشق نداند که چیست قصّه، مخوان!

بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز!

حتی حرمت خاک را تا بدان پایه نگاه می‌داشته‌اند که در شادیخواری‌های خویش وی را نیز انبازی می‌داده‌اند و سنّت جرعه افشانی یکی از نمودهای عزّت خاک در چشم شاعران خاکی سرشت ایرانی است:

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک،

از آن گناه که نفعی رسد به غیر، چه باک؟

اساس آفرینش شعری علی الظاهر، در چشم سراینده‌ی بیان یگانگی دو سوی تناقض در همه‌ی زمینه‌های عینی و ذهنی است. بنابراین هر اثبات شاعرانه‌ای نفی و هر نفی از این قماش اثبات است:

دوستت دارم، دشمن باش!

ناگزیر منی انگاری!

نی نمی روید از این نیزار

تا ابد می غرّد آری!

در شعرهای این مجموعه همه جا زشتی و زیبایی، راست و دروغ، واقعیّت و خیال، با همه‌ی تنافری که میانشان برقرار است پاره‌ای از یکدیگرند، چندان که به دو روی سکّه‌ای می‌مانند. از این فراتر دوگانگی اندامهای‌مان را تداعی می‌کنند. به دست چپ و راست، چشم چپ و راست و گوش چپ و راست شبیه‌اند:

من همیشه، هرگز را دوست داشته‌ام!

لوچ نیستم که پوچ را از پر باز توانم شناخت!  

به تعبیری دیگر همه‌ی سروده‌های این کتاب در عین تنوع و رنگارنگی تکرار یک سخن‌اند. انگار همه صرف نظر از تفاوتهای قالب و حال و هوا، پاره‌های یک شعر بزرگ‌اند که شاعر آن را به مرور زمان و به دفعات جداگانه سروده است. هر مصراع و سطری الف قامت یار است. شاعر به ذرّه ذرّه‌ی جهان مهر می‌ورزد و بی‌نهایت را به پاس یک دوست دارد و یک را به پاس بی نهایت سپاس می‌گزارد:

مربّع،

مستطیل،

لوزی،

متوازی الاضلاع،

حتی ذوزنقه

همه چارگوشه‌اند:

به هر لفظی که مهربانی خویش را با من در میان می‌گذاری، همان "دوستت دارم" است.

همه‌ی سروده‌های این اثر هیچ جز مناجات با دوست نیست و هیچ کدام از این مناجاتها را جز معجون راز و نیاز نمی‌بینیم. نیازی ژرف تا مغز استخوان و رازی شگرف تا ماورا‌ي جهات. شاعر دوست دارد خود را در معشوق خویش گم کند امّا چون این کار به کمال میسّر نیست، زبان به گلایه‌ای شور و شیرین گشوده است، گلایه‌ای لبالب از سپاسداشت:

بید مجنون سر به زیر افکنده بود،

گفتم: این دیوانه همتای من است!

گفت: از این برتر خردمندی کجاست؟

تربت خاموش لیلای من است!

می برم تا جاودان او را نماز،

گور پاک او: مصلای من است!

من در این آیینه او را دیده‌ام،

خواب او تعبیر رؤیای من است.

نام مجنون نیست با من از جنون،

عشق، عقل سبز برنای من است.

سر به زیر افکنده‌ام از شرم یار،

برفراز خاک کی جای من است؟

عشقی که پشتوانه‌ی سخن شاعر است از حرف حرف سروده‌های وی به بیرون می‌جوشد و هیچ محلی برای انکار بر جای نمی‌گذارد:

پرده‌ی بانگم رفو بردار نیست،

اینهمه سوراخ با نای من است!

او، شعر را چکیده از چشم ژرفای خویشتن می‌شناسد و تجلّی چشم‌بندیهای یار می‌داند:

چشمه‌ای از چشم بندیهای اوست

شعر، اشک چشم ژرفای من است.

و بی رودربایستی از زبان کمال خجندی همه را همکلامی با او به حساب می آورد:

این تکلّف‌های من در شعر من،

کلّمینی یا حمیرای من است.

پیش از پیروزی انقلاب در مصاحبه‌ای که یکی از نشریات با شادروان حیدر یغما: شاعر خشتمال نیشابوری به‌عمل آورده بود از قول همسرش خوانده بودیم که شاعر اگر عاشق نباشد نمی‌تواند شعر بگوید.حقیقت این است که یکایک شعرهای این نامه را از زبان عشق می‌بینیم. اصلاً راستش را بخواهید، هنر بی‌پشتوانه عشق به کالبد سرد زیبارویی مرده می‌ماند که از گرما و گردش خون، فرّ و فرمان عصب، حس و حرکت خالی است. مثل اسکناس بی‌پشتوانه است.

شاعر، هر بیت خود را هفت خانی به شمار می‌گیرد و بر آن سراست که اگر کسی در شعری نتواند کمال خویش و تلقین کننده‌ی شعر به خود را فریاد کند، نقصان خویشتن را آشکار کرده است:

با توام هر مصرعی دروازه‌ای است،

رهنورد راه خان تازه‌ای است،

هر سرودم هفت خانی دیگر است.

نام و ننگم را نشانی دیگر است. 

           شاعر در بهار سال پنجاه و هفت، تنها چند ماه پیش از درگیر شدن شعله‌های حریق انقلاب، گفت و شنودی با پریسا خواننده‌ی ژرف آواز آن روزها داشته است. می‌پرسد: تا چه حدّ در این که گفته‌ای هنگام آواز خواندن احساس می‌کنم لحظه به لحظه به خدا نزدیکتر می‌شوم، صادق هستی؟ و پاسخ می‌شنود: حس می‌کنم وقتی آواز می‌خوانم بین من و خدای من قربت بیشتری است. بعد از شاعر می‌پرسد: آیا شما وقتی آواز مرا می‌شنوید، حس نمی‌کنید که بعضی بندها از پای جانتان باز می‌شود؟ حس نمی‌کنید به خدا نزدیکتر شده‌اید؟

واقع این است که آفرینش هنری از هر دست که باشد به عبادت می‌ماند، کسی هم که از هنر ناب تمتّع و حظّ روحانی برمی‌گیرد احساس کسی را دارد که با امر مقدّسی رو به روست. کسی که شعر ناب می‌سراید در ردیف کسی است که با حضور قلب عبادتی را به جای آورده است و کسی که از دریافت شعری ناب شنگول می‌شود به مثابه کسی است که کلام مقدّسی را دریافته است. بنابرهمین است که تمام پیامبران خدا، برای بیان رسالت خویش زبان هنر را برگزیده‌اند. بنا به اعتقاد شاعر، این مجموعه شعر، هم همانند دیگر هنرها بهره‌ای از تقدّس دارد. شعر و هنر ناب را باید مقدّس شمارد و برای آن حرمتی ما‌بعدالطبیعی قائل شد چرا که از قلمرو ناخودآگاه، از مرزهای ناشناخته می آید. به همین دلیل باور دارد که چون بر ما معلوم شد که سراینده‌ای شعری را به میانجی ناخودآگاه خود و در کمال اسلوب فنی سروده است دیگر به هیچ دلیلی نباید با انتشار آن مخالفت کرد. چرا که در آن صورت این مخالفت، در حقیقت و نفس‌الامر، مخالفت با مقدّسات خواهد بود. به همین دلیل در نگاه او سرودن شعر ناب و تمتّع برداشتن از آن تیغ‌زدن و تیغ‌خوردن از پی حق است، نه جیغ کشیدن و جیغ شنیدن از برای باطل.

شعر وی از جان مایه‌ور است، خون و گرما دارد، نفس می‌کشد و برسر آن است که رازی را که در اندرون ذرّه ذرّه‌ی کیهان در سینه‌ی همه‌ی صاحبدلان مادّه و معنی می‌لولد و فاش شدن را انتظار می‌کشد، هر چه صریح‌تر فریاد کند و اندک اندک نه به میانجی سخن که به دلالگی خاموشی، دل و دماغ مخاطبان را روشن برافروزاند:

ای که گوش تو، سراپرده‌ی آواز من است!

ناله‌ام از بن جان است نه تن تن تنن است.

سخنی هست که از معنی و لفظ است آزاد،

دم افسانه برانگیز نه افسون من است.

سخن اینجا به چه کار آید و دستان و سرود،

که رسن را سر از چنبره بیرون شدن است.

در نیستان تو از ناله و نای آزادم،

با تو خاموشی من سبزتر از دم زدن است.

آنگاه از زبان پیر پیران طریقت، حضرت مولانا جلال‌الدّین می‌سراید:

بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی!

عشق را چند بیانهاست که فوق سخن است.

او، سماع اندرون خود را حاکم بر سماع زبان خود معرّفی می‌کند. راستی هم اگر گردش خون نمایش سراسیمگی جان است، هر فعالیّت هنری بویژه سرودن نمودار سراسیمگی جان و روان است.آفرینش هنری سماع تعالی است. در این سماع است که هم هنرآفرین و هم هنردوست حقیقت وجودی خویش را باز می‌یابند و با هم در برزخ دنیا و آخرت: ملک و ملکوت دیدار می‌کنند.

شعر دیوانه که زنجیری حرف است و هجا،

کی سزاوار سماعی است که چین در شکن است؟

خانقاهی که در او زلزله انداخت سماع،

بي‌نياز از نفس مطرب طنبورزن است.

خون به رقص آمده در كالبدم جوشاجوش،

پیر گلرنگ من آسیمه سر از خویشتن است.

همه جا این سماع، سماع سرگردان بی‌نهایت برگرد یک است. شاعر بی گمان است که شعر از اندیشه‌ی خدا تهی نیست:

این زبان پیوند ما و کبریاست،

شعر شاعر، ناله‌ی نای خداست.

در پس هر پرده‌ی ساز سخن،

من خدا را دیده‌ام با خویشتن.

این که در من می خروشد زیر و بم،

گر خدا نی از خدا هم نیست کم.

او عشق را آفریننده‌ی حقیقی هر اثر هنری ناب می‌داند. این عشق هر سری باشد، آن سری است:

عشق اگر با تست گفتن رام تست،

می‌شکافی گر شکفتن کام تست.

ذرّه‌ها را نیست دل بی آفتاب،

خویش را بشکاف و بر عالم بتاب!

خویش را بشکاف و با خورشید باش!

از درون صیّاد مروارید باش!

شعرهای این شاعر، ذرّه وار در چشمه‌ی مهر رقصان اند. در هیچ هجائی قرار و آرام نیست. سرود، پای‌باز و دست‌افشان راه تمامی را در پیش می گیرد:

آیا در هیچ دکانی این همه ترازو که در غرفه‌ی شعر من می‌بینی، دیده‌ای؟

آیا در این غرفه، جز نوسان بی پایان روان‌هامان چه را به نمایش گذاشته‌ام؟

واژه‌های سروده‌های من از ایستادن گریزان اند:

کفّه‌های بی‌قرار،

زنجیرهای بی‌قرار،

شاهین‌های بی‌قرار،

هیچ ترازویی را در این دادآباد قرار نیست.

شاعر، بی مجامله همه‌ی پدیدارها را جانور و روانومند می‌بیند. بعید می‌داند که این روانی را که او دارد از فرد او یا نوع او آغاز شده باشد. بی‌گمان است که در جنس قریب و جنس بعید وی هم وجود داشته است. همین طرز تفکر باعث آمده است تا در شعرهایش میان اموری که ظاهراً متباین می‌نمایند پیوند تنگاتنگ برقرار کند:

کره‌ي جغرافیا رویاروی من، بر لبه‌ی میز، جا خوش کرده است.

همه‌ی رنگها در آبی شناورند.

آرام آرام آن را برگرد محور می‌چرخانم تا غرق شدن یکایک قارّه‌ها را در آب تماشا کنم. در نگاه من این کره‌ی خاکی به سری می‌ماند با مغزی از آتش و گیسوانی از آب که باد با شانه‌ای ناپدیدار، دمادم، دیگرگون و دیگرگون، در کار آراستن‌شان است.

از خود می پرسم: این سر به چه می اندیشد؟

آیا آتشفشان از جنس اندیشه نیست؟

آیا زلزله به عاطفه نمی‌برد؟

آه آه، کار سرگشتگی عاشقان به کجاها کشیده است!

لابد، در هر بیتی از سروده‌های من،

آتشفشان و زلزله،

باهم،

پیوند می‌خورند.

ازسوی دیگر، شر نیز در بینش سراینده طلبکار و وامدار خیر است، از او خوانده‌ایم :

قرن ما، قرن سیرسیرک‌هاست.

روزگار قیام دیرک‌هاست!

ذکر زیر شکم بگیر و برو.

ونیز:

هنر این سده از زیر شکم زاده است.

شرمی آویخته از تیشه‌ی فریاد است.

چه خراباتی!

آباد است.

درعین حال که این گرایش به غریزه در نگاه مثبت او، تجدید مطلع است. تجدید مطلع انسان روزگار ما با حیوانیّت آغاز. آدمیزادگان روزگار ما، می‌خواهند فرهنگی نو را پی‌ریزی کنند و برای این کار هیچ راهی جز بازگشتن آگاهانه به جنگل ندارند. شاعر به تمام گرایش های اروتیک در ادبیات جهان و از آن میان شعر معاصر فارسی، به چشم نهضتی آغازگرا که سر آن دارد تا همه چیز را از سر نو آزمون کند، در می‌نگرد. انسان روزگار ما، در کار ساختن عقلی نو، متناسب با معاش و معادی نوست و بی گمان در این مهم توفیق رفیق او خواهد بود. شعر معاصر فارسی باید به نوبه‌ی خود با حفظ شرافت آدمیّت در این راستا قرار گیرد و قرار گرفته است.

اگر قانون اعظم در هزاره‌ی سوم تناقض باشد، دیگر بایسته نیست که برای رسیدن به نو، کهنه را از میان ببریم که رسیدن به نو مستلزم دریافتن کهنه است.

(4)

یکی از ویژگیهای ذهنی سراینده‌ی این مجموعه محال پسندی است. حال وی محال طلبی است. در شعر " روز ما از شمس می گیرد جلال" می خوانیم:

در محال آویختن ماراست حال،

عشق می ورزیم امّا با محال.

درشاعری هم همین منش را می‌گستراند و تمام تقلاّی او در جهت تحقق بخشیدن به استمرار معجزه است. کور است امّا عصای قلمش بیناست و دم به دم سپاس این بینایی را سر بر راه می‌ساید و در هر گام که می‌گذارد و برمی‌دارد سجدتین شکر بجای می‌آرد:

کورم ولی عصای من انگار،

چشمی به راه دارد و بیدار.

بیناست خامه، راه شناس است،

هرگام او، سجود سپاس است.

مدّعی است که عشق زبان او را باز کرده و تا قیامت آهنگ بستن نخواهد کرد:

نمی‌دانم چه کردی با زبانم،

که تا جاوید می‌خواهم بخوانم.

مرا در پوست گنجیدن محال است،

پر از عشق است مغز استخوانم.

و همین خروش بی‌گسست که از جوشی بی‌گسست برخاسته است، شگفتی در شگفتی در شگفتی آفریده است:

خرامان است طاووس زبانم،

شگفتی‌هاست با هندوستانم.

روان، ابلیس در شعر ترم شست،

چه آبم؟ از چه آبشخور روانم؟

او می گوید: شاعر اشتر- زنبوری است که گل و خار، هرچه را چریدن گیرد، چرب و شیرین، پس‌انداز خواهد کرد.

ادّعای شگفتی است!سراینده‌ی این مجموعه، غایت شعر خود را تغییر دادن گوهر خود و مخاطبان می‌داند و ما را دعوت می‌کند تا هیاهوی کیمیاگر او را با گوش زرّین بشنویم:

تغییر گوهر است زبان مرا هنر،

زرّینه گوش کن که هیاهوی کیمیاست!

     یکی از شعرهای عجیب این کتاب را « تنوین » نام نهاده‌اند. شاعر عاشق و معشوق را به دو حرکت سازنده‌ی تنوین مانند می‌کند و می گوید مثلاً بجای این که دو صدای همسان را بشنوانند، صدای یکی از آنها را آمیخته در آوازنونی ساکن می‌شنوی. این حرف طنین‌دار، همان شعر است که دو سوی عشق را به هم می‌پیونداند.

در شعر این شاعر از آسمان سنگ و از ریسمان سگ تواند بارید. مالیخولیای تنیده در پرده های سرود، چندان نیرومند است که شعرهای این دفتر را جز مبتلایان به این مالیخولیای غریب نخواهند پسندید. جز دیوانگان، که را شنفتن جیغ نوزاد شکفتن از حلقوم گل سرخ قسمت کرده‌اند!؟ راستی هندوستانی را شیرازه بسته است. به خیال من اگر سروده‌های این دفتر گنگ و منگ می‌نمایند و پیچیده و غامض به نظر می‌آیند دلیلش وجود کمالی تو در تو، در بطن سخن است. هر حلقه از زنجیر تکامل بی‌گمان از حلقه‌ی پیشین خویش چنبرینه‌تر، ترفندینه‌تر و بالمآل زنجیر‌تر است.

باز هم به خیال من، شاعر زبان خود رابه چالاکی تملک کرده است و هماهنگ با آن خط خود را هم در کار سرودن به ثبت رسانده است. شعرهای این مجموعه به دانه‌های تسبیحی می‌مانند که خطی یگانه آنها را در بن‌بست حلقه‌وار خویش به رشته کشیده است یکدیگر را تفسیر می‌کنند، از هم می‌گشایند، درهم می‌بندند، به هم پل می‌زنند و از زیر و زبر یکدیگر می‌گذرند. به رخنه‌های یک قفس می‌مانند که آرزوی پرواز را در دل مرغان اسیر خاک می‌رویانند. همان قفسی که نمایش نغز دریچه‌ي باران است.

(5)

شاعر این سرایه‌ها به هیج دلیلی نومیدی را به اندیشه‌ی خود راه نمی‌دهد. پیغام سخنش این است که زندگی هرچه هست ونیست کردنی است. خرسندی را رهائی بخش می‌شناسد. ابر، بادبادکی است که نوباوگان باران هوا کرده‌اند در همان حال که اژدهایی سیاه خفته بر گنج بی‌پایان گوهرهای باران است:

دل از گرفتگی ابر، پرغبار مدار!

که بادبادک نوباوگان باران است.

این ابر به روی گنج باران خفته است،

گیرم که به سان اژدهایی است سیاه.

البته وی نخستین مسئولیت شعر را مسئولیت در قبال هویّت و شخصیت و در نتیجه حقیقت ذاتی خویش می‌داند. به نظر او شعر باید قبل از هر امر بیرونی متوجّه‌ي کمال وجودی خود باشد. بنابراین اوّل وظیفه‌ی اساسی شاعر را ترکیب کردن اجزای زبان با یگدیگر و ساختن کل‌های هماهنگ با داشتن جمال فنی می‌داند.پس در نگاه او شعریت شعر به این نیست که به غایتی بیرون از خویشتن اندیشه کند که به خلاّق بودن، بکر بودن، و دلربا بودن پیوند میان اجزای آن است. می‌گوید: خفّاش و خورشید اگرچه با هم دشمن می‌نمایند، هریک ترکیبی سامانمندند که کمال آفریننده‌ی خود را به نمایش می‌گذارند. شعر هم می‌تواند بی لحاظ تاثیر آن بر بیرون خویش،نماینده‌ی کمال سراینده‌ی آن باشد. امّا چون هم آفریننده‌ی شعر وهم مخاطب آن انسان‌اند و بی‌گمان رابطه‌ی میان آنان دوست داشتن است هیچ شعری از این مجموعه به سخن دشمنی برای دشمنی دیگر نمی‌ماند. شاعر ما خود را موظف می‌داند که با دوستار یا دوستاران شعرش، دوستی کند و در خلال شعرها حالی‌شان کند که دوستشان دارد. و همین رسالت بیرونی شعر اوست. او بعد از اعتقاد به کمال اندرونی شعر اعتقاد راسخ دارد که شعر باید بتواند اوّلاً مخاطب خود را از تفرقه‌ی روانی برآورده و مجموع و منسجم کند، ثانیا بتواند بطور موّقت هم که شده وی را از عالم کثرت بیرون برد و به جهان وحدت درآورد.

او در مسئله‌ی عناصر مربوط به شکل از قبیل قالب ، وزن، قافیه، ردیف، صنایع لفظی و معنوی، صورت بصری، پاره پاره کردن شعر و..... معتقد است که اینهمه باید به میانجی وجدان شعری سراینده چنان با هم درآمیزند که بتوان آنها را به مثابه وسیله‌ی نقلیّه محتوی شعر، به کار گرفت .

پیداست که در عصر ماشین و روزگار سرعت، بهترین و مناسبترین وسيله نقلیه، وسیله‌ای است که بی‌فوت وقت بتواند معانی و مفاهیم درون سروده را به مخاطب خود منتقل کند. چنین است که شعر روزگار ما را تندیسه‌ی ایجاز می‌داند منتهی ایجازی که در روان مخاطب به اطناب بیانجامد و در اندرون وی تاثیری ژرف برجای گذارد. در باور او وجدان شعری شاعر، کارخانه‌ای است که اشارتها را به عبارت تبدیل می‌کند و بی‌تردید، شعر دوستان هم باید اشاره‌شناس باشند. دیگر روزگار زبان را لقمه گرفتن و در گوش مخاطب فروکردن نیست که زمانه‌ی به چشمکی چشمه‌ی معرفت در دلها جاری کردن است. پیداست که دریا را در قطره نشاندن کاری نیست که از هر افسانه‌پردازی برآید که شعبده‌ای است ترفند‌آلود و جادوئی است افسون‌افشان که تنها از پیوستگان به عالم غیب برتواند برخاست.

آری در رؤیای صحو پیچاپیچی که سرودنش می‌نامیم، بسا نیازها که از خاک به سوی افلاک و بسیار رازها که از افلاک به سوی خاک درآیند و روند توانند بود. این است که شاعر لحظه‌های سرودن را لحظه‌های زیستن ناب درآمیزه‌ی زمان و مکان: به قول اینشتاین جایگاهی می‌داند. می‌گوید: اگر نمی‌توانیم در سخن متعارف روزمرّه‌مان از این ثنویّت دروغین برهیم بی‌گمان به هنگام شاعری کردن از این تشویش خواهیم رست و چونان رأس زاویه‌ی بودن میان این دو ضلع خواهیم نشست. آری یگانگی سر را گیسوی دو تا برهم نخواهد زد.

(6)

سراینده‌ی این مجموعه، همیشه در اندیشه‌ي گشودن معمای کهن سرودن و بستن چیستانهای نو پدید سخن است و گمان می کند در این راه درشتناک، گامهایی برداشته است. در شعر نماز زلال او می‌خوانیم:

دستان،

گشایشی دیگر پذیرفته است.

بی گمان باش که هیچ دو گویایی چونان من و تو،

با یکدیگر سخن نگفته‌اند!

زبان دری را آبستن کرده‌ایم،

تا نوزاد فردای سرودن، چگونه زبان باز خواهد کرد!

می‌گوید: دلم پینه است و چنین دلی از هر دل شکسته‌ای عزیزتر است. ادّعا ندارد که شاعری می کند حتی کار خود را یاوه‌سرایی به شمار می‌آورد امّا چون سخن شاعرانه را، پیغام سروش سبزپوش می‌انگارد، آن را سبز می‌بیند. در شعر پینه‌ی عشق می‌سراید:

گرچه در این روزها،

رشته‌ی تارم گسست،

یاوه توانم سرود،

خامه و قرطاس هست.

از تو سرود است سبز،

ای تو سروش مهست.

در شعر خود تقریباً در همه جا از عناصر گوناگون شکلی در جهت ابلاغ هرچه صریحتر محتوی، بهره‌ها گرفته است.

از سکوت‌های درنشانده میان پاره‌های شعر، همانند لختهای نانوشته‌ی سروده‌های خویش سود جسته است، به طوری که در شعر او هر سکوتی جانشین سخنی است.

کوشیده است تا از رنگ نیز در رساندن دقیق‌تر معانی و مفاهیم شعر خود، استفاده به عمل آورد و تجربه‌ای چون رباعی چهار رنگ، نمونه‌ای از این کوشش نوگرایانه‌ی اوست.

در سروده‌های خود، درسطح سواد مختصری که داشته است از دانسته‌های دانشهای ناب یعنی شیمی، فیزیک، ریاضی و زیست شناسی در خلق خیال و اندیشه‌ي علمی و عرفانی و فلسفی بهره گرفته است و آن را کاری در جهت رسیدن به کمال محتوی در شعر می‌داند. به پندار او شاعری کردن به در آتش افکندن کربنات مس سبز رنگ و جاری کردن مس مذاب سرخ از آن می‌ماند. بدم نمی‌آید برای نشان دادن روان شعبده‌پرست سراینده یکی از شعر‌های او را هر چند آن را در این مجموعه نیاورده است بیاورم:

داس

..........

از شکنج دال پیر،

تا خدنگ قامت الف

که

در نوشته شد،

به دنده‌زار می‌رسی.

خطنگار داس:

داس؛

فرش زیر پای چشمهای تست.

ژرفتر ببین! درست!

دشمن سیاه هر چه سبز رُست:

داس،

نعره می زند هنوز: هیس ... اُست!

بگذر از الف که راست ایستاد و دال کژ نشین!

حرف واپسینه بود،

معنی نخست:

س:

   س،

         س!

(7)

اینهمه را گفتم، یادم رفت که بگویم شاعر ما، در عین حال هنر را فرزند رنج می‌شمارد و بر آن سراست که هیچ هنری بی‌گردنفرازی این شعله‌ی حریق‌آسا پخته نیست. شعر را می‌توان با دستهای بی‌پینه نوشت اما به هیچ وجه سره‌ی آن از دلهائی که پینه نبسته‌اند نخواهد جوشید و بر این بنیاد است که این پینه بستگی در چشم دل او قیمتی‌ترین پاره‌ی کمال انسانی است:

پینه‌ی دست است قدرافزای مرد،

پینه‌ی دل را کسی قیمت نکرد!

چنین است که خود را خاکی می‌داند که تا به دست دهقان سرنوشت، زیر و زبر نشود، قابلیّت کشت بذر تازه را پیدا نخواهد کرد:

خاکم و زیر و زبرم می‌کنی،

در خور بذری دگرم می‌کنی!

وی خدا را رفوگر پارگیهای بندگان می‌شناسد و آنان را دعوت می‌کند تا اگر می‌خواهند، از پرویزنینگی رهائی یابند، نیش‌های سوزن او را به شیرینی نوش جان کنند و بدانند که هنر گنجی است که مار رنج را به نگاهبانی اصالت آن گمارده‌اند:

این رفوگر سوزنی دارد بلا،

گر ویار نیش داری، الصّلا!!

23/3/1374

بهمن الهی
در کوله بار چربی کوهان من

زنبور را ز کرده پشیمان ندیده‌ام،

فریادهای شادی او را شنیده‌ام.

از حسن خام، پخته‌ی شیرین پدید کرد،

این مایه ذوق در کس دیگر ندیده‌ام.

تنها مراست ذوق ازین بیشتر که من،

شیرین‌ترم اگرچه هلاهل چشیده‌ام.

او خون گل چشیده و آورده انگبین،

من خون دل مکیده و شعر آفریده‌ام.

در کوله بار چربی کوهان من مبین!

آن اشترم که خار مغیلان چریده‌ام.

کندوی بردباری، بی انگبین مباد!

این صبر تلخ نیست که شیرین مزیده‌ام.

شعر مرا بخوان مگر از شوق گل کند،

این غنچه را به یاد لبان تو چیده‌ام.

سرودن من

چاهی من بر فراز چرخ برین است.

هر غزلم فصلی از کتاب مبین است.

روزی تن، تخم مرغ روز، بس افتاد،

زرده‌ی آن را ببین که پخته ترین است!

جان چه کند؟ روزی از کجا به کف آرد؟

جنگل تاریک شب، کمان و کمین است.

روزی جان، جز خیال ناب و روان نیست،

نامی و بی نام در ضمیر نگین است !

ما را شعر از خیال ناب و روان زاد،

سیل به دیوان گشاد، تر، که چنین است!

دلو من از آب چاه خویشتن آگند،

نوبت دستار پیچ چرخ برین است.

23/3/70


نيمايي‌ها 35

غزل‌ها 76

سپيدها 129

مثنوي   159

چهارپاره 211

قطعه  217

رباعيات   232

دو بيتي  278

قصيده 301


نيمايي‌ها


از دو نقطه تا همه چیز ....

تو نقطه بودی و من نقطه،

هر دو هیچاهیچ.

تو از درون همه تاب و من از برون،

همه پیچ.

تو ایستاده به پای و من اوفتاده به راه.

چه شد؟

نمی‌دانم.......

- تهی است قصّه‌ی من از گزند لاف و گزاف-

که من به گرد تو ناگاه،

درآمدم به طواف.

به خویشتن که رسیدم شگفتی‌ام گل کرد.

من و تو ....

دایره .....

     بودیم.......

محیط دایره من بودم و تو مرکز آن!

تو در منی اما،

تمامت تن من ،

ذرّه ذرّه ،

     دور از توست.

نقاط من همه دور از تو، پای بست تواند.

نخست،

دو دست خویش برآر از دو سو،

مرا بنواز!

که قطر دایره جز دست های باز تو نیست!

سپس،

تو از میانه و من از دو سوی،

به گرد قطر بچرخیم

تا

نهایت گوی .....

که بی نهایت ما هم در آن،

به زندان است.

ببین! که حاصل ضرب من و تو جز کره نیست!

من و تو می‌دانیم،

جهان ما کروی است.

ببین! چگونه جهان را من و تو می زاییم؟

شعاع‌ها را اندیشه‌ی نهایت نیست.

مرا نگاه،

به دستان بی بدایت توست!

شکایت من، آگنده از حکایت توست.

من از نهایت بیزارم.

به بی‌نهایت پیوندها نظر دارم.

  1. v      v      v

دو نقطه بودیم

اکنون جهان

سراسر ماست .....

در این کرشمه نهان است هر چه ناپیداست!

                                                             23/6/1366

حقیقت سبز

در آستانه‌ی پاییز:

روز اول مهر

که زنگ ها به خروش آمدند،

سکوت سرد درختی که تلخ جان می کند،

به مرگ خواب کشید.

و بی نهایت چشمان زرد،

پر از تخیّل آبی شد.

درخت،

سرشار از آسمان پرید از خواب!

در آن زلال‌ترین،

چون به خویشتن نگریست،

شگفتناک شکفت:

گذشته بود خزان!

شکسته بود زمستان!

رسیده بود بهار!

خوش است کوچ،

خوش است ....

  1. v      v      v

خجسته باد بهاری که می رسد از راه!

در آستانه‌ی پاییز:

روز اول مهر.

خجسته باد درنگیدن حقیقت سبز

                                                                24/6/1366


شب‌تاب

گردنم چون ماه هرگز نیست،

زیر بار منّت خورشید.

گر چه می‌دانم،

با چراغ کوچک من، شب نمی‌میرد،

تیرگی پایان نمی‌گیرد،

روشن از گهواره تا گورم.

هر چه هستم، نطفه‌ی نورم.

این منم شب‌تاب روشنکار!

بی گمان هر شب که خوابش می برد خورشید،

دیده‌ای چشم مرا بیدار.

چشم دل را داشت باید روشن از امّید.

  1. v      v      v

آفتاب.

با هزاران نیزه‌ی زر، باز،

از سیاه شب گریزان است.

من سرافرازم که می‌مانم دراین تاریک جان آزار.

با سیاهی می کنم پیکار.

من که شب‌تابم ندارم هیچ از شب باک.

کاشکی می ماندی ای خورشید و می‌دادیم،

هر دو با هم سینه و پهلوی او را چاک!

                                                       31/2/66
شکار رنگین آسمان

خورشید،

با رشته‌های خویش،

دامی تنیده بود.

پاشید ابر، دانه در این دام زرنگار.

ناگاه،

هفت رنگی چرخ آشکار شد.

طاووس آسمانی، در دم،

شکار شد.

                                                              13/4/66

سوگواری رنگین!!!

در اندرون من، آن شب،

«چهارشنبه‌ی پایان» بود:

چهارشنبه‌ی سرخ،

چهارشنبه‌ی زرد،

چهارشنبه‌ی آگنده از صدا و سرود،

چهارشنبه‌ی آتش،

چهارشنبه‌ی دود.

  1. v      v      v

چه بوته‌ها که نسوخت!

چه شعله‌ها که نشد بر سمند باد سوار!

چه بوسه‌ها که نزد،

ترقّه بر دیوار !

چه سرخ‌ها که نزاد!

چه زردها که نمرد!

چه رنگ‌ها که نیامیخت با زلالی یاد!

دریغ! سبزترین دوست داشتن، آن شب،

- به بوته‌های پریشان نگاه کن!-

حریق واره‌ی بازی را،

به سوگواری رنگین خویش مهمان کرد،

به سوگواری نارنجی و طلایی و زرد!

23/5/1363

                                                              
دریای واژگونه

شب بود.

دریای واژگونه بسی ژرف می نمود.

غوّاص‌های دیدن، ماندند در هراس.

در کیسه خواب پلک خزیدند.

افسانه‌ی تلاطم و توفان را،

افسون خواب؛ خواب گران ناتمام ماند.

آن دورتر، افق:

شب پای آسمان و زمین، در هراس بود.

مُهر سکوت برلب، در کار پاس بود.

  1. v      v      v

آنک نهنگ خونی، برکرد سر از آب.

از نعره‌های رنگین،

بیرون خزیده‌اند.

غوّاص‌های دیدن، از کیسه‌های خواب.

دریای واژگونه هم انگار ژرف نیست.

امروز من پُرم، پر از اندیشه‌ی شکار!

چون با نهنگ روز توان کرد کارزار؟

مشتی به رنگ آینه دارم به جای تور!

                                                             25/10/1365
موج می‌داند

موج می‌داند، در دریا،

می توان تنها،

دریا بود.

دیگری بودن،

درد بی درمانی است.

موج را دریا،

تابوت است.

  1. v      v      v

هر روانی، باری ،

عاشق کالبد خویش است.

روح سرگردان، زنجیری تشویش است.

موج‌ها از دریا بودن، بیزارند،

هم از این بیزاری‌هاست،

که دل دریا،

طوفانی است....

  1. v      v      v

نطفه‌ها،

از آغاز،

به جدایی از مادر می اندیشند.

خواب انبوه جنینی را،

مشق بیداری می‌دانند.

به رسیدن تا خویش،

سخت باور دارند.

نطفه‌ها اگاه‌اند،

که جنین،

جزمادر،

کس نیست.

  1. v      v      v

موج،

دل دریا را،

می آشوبد،

پای می کوبد.

بذر خود بودن را در بن دریا می کارد،

خیز بر‌می‌دارد،

سبز می‌روید،

می بالد،

می موید،

می نالد.

پس از آن ....

آنک، بر گستره‌ی جاری آب،

شاخه‌ای سبز و جوان، رقصان است....

  1. v      v      v

دیگر اکنون، موج،

خویش را یافته است.

پاره‌ای در آزادی غرق،

پاره‌ای در دریا زندانی است.

کاکلی افشان،

در چنگ پریشانی است.....

  1. v      v      v

می‌شتابد زی ساحل،

گرم،

پر از اندیشه‌ی خویش

تا مگر برکند از قعر،

رگ و ریشه‌ی خویش...

  1. v      v      v

هی که می کاهد از فاصله‌ی ساحل و موج،

بیشتر تاب و توان او را می‌کاهد.

چه کند؟

قطره‌ای هم که بجا ماند از او،

باز بس است

که رسیدن را می خواهد.

کام اگر خواستن خویشتن است،

چه کم از کاستن خویشتن است!؟

  1. v      v      v

تا سرانجام،

به خشکی که رسید،

می جهد بیرون از دریا، تیز،

بانگ بر می‌دارد سرمست:

"آی ....

من موجم ...

موج آزاد است ..."

  1. v      v      v

لحظه‌ای دیگر می بینی،

باز،

آمیخته با دریاست ...

باز ناپیدا... ناپیداست.

  1. v      v      v

نرم می چرخد نقاله‌ی آب،

موج ها از پی هم می آیند،

نفسی بر ساحل می پایند،

از پس این دم بیداری خشک،

چه گواراست در آن ژرفا،

خواب!

نرم می چرخد نقّاله‌ی آب.

  1. v      v      v

تا از این آمدن و رفتن بی فرجام،

جز دلی نرم،

چه اندوخته ساحل؟

هیچ!

جای آن سنگ گران، توده‌ی شن برجاست....

گوش ماهی، شاید،

محرم راز بن دریاست...

  1. v      v      v

تا درنگ است و شتاب،

نرم می چرخد،

نقاله‌ی آب...

                                                             7/12/1363


آن سال های دور...

آن سال های دور،

شب، خالدار بود.

شب‌تاب ها،

آرایه‌های چادرشب بودند.

انگار شب پلنگی چالاک بود،

سرشار از غریزه و شور شکار بود،

سرشار از غریزه و شور شکار ماه.

  1. v      v      v

آن سال ها خروس،

گلدسته بود و ناقوس.

v     v      v

آن سال ها،

زمستان،

باران،

بی چتر کیف داشت!

گرمای برف، بیشتر از آفتاب بود!

از ما، کسی، درست نمی‌دانست

تا از گسست رشته‌ی تسبیح کیست،

باریدن تگرگ:

نقلی که آب می‌شد، چالاک، در دهان!

  1. v      v      v

آن سال‌های دور،

من با ستاره‌ام، همه شب،

دیدار داشتم.

گهگاه، با فروتنی از اوج،

می‌امد او فرود،

و گاه هم مرا،

با ریسمان روشنی خویش،

از خاک، می ربود،

  1. v      v      v

هرچند، سال‌هاست، نمی‌دانم او کجاست!

شب‌ها، هنوز، گاهی،

او را به خواب می بینم،

عریان و تابناک.

امّا،

اکنون مراست، ریشه در این خاک!

                                                                 6/6/1363


باری ، شبی افشرد باید....

باری،

شبی افشرد باید کهکشان‌ها را،

چون خوشه‌های تاک،

در این کهن چر‌خُشت خاک آلود....

پس خونشان را ریخت باید در خم شعر.

و اربعینی ماند باید چشم در راه شراب نور.....

آنگاه باید خاکیان را میهمان کرد.

رگ‌های آنان را چراغان کرد.

شاید شبستان درون آدمیزاد،

بار دگر بیعت کند با

روشنایی...

یا گور خود را گم کند،

نعش جدایی.....

  1. v      v      v

از بطن چرخ، افتاده‌ایم،

اینگونه،

در دهلیز این خاک....

حیف است در انبوه تاریکی،

بمیریم.

نوباوگان تشنه‌ی خوگر به شیریم،

ناکام می میریم،

اگر،

پستان نگیریم.

باور کنیم ان را

که مادر مهربان است.

کوتاهی از ما، کودکان است!

                                                                6/4/1366


گریه‌ی زلال

بر فراز دوش، می برند،

مرده‌ای سپید پوش را،

چند مرد سیاهپوش.

دوشهایشان به زیر بار دوش،

از گذشته در خروش.

  1. v      v      v

راهشان به بن رسیده است.

مرده در میان گور سرد خویش،

آرمیده است.

گفته‌اند و راست گفته‌اند:

دور دل نخست،

دور دیده است.

ناپدیدی انتهای هر پدیده است.

پیسه مار روزگار،

باز،

عضوی از من و تو را گزیده است.

  1. v      v      v

بیغمی؟

ددی، نه آدمی!

باز شیونی و رو به خاک سودنی است.

باز دانه دانه اشک ریختن،

کشتنی به عشوه‌ی درونی است.

  1. v      v      v

رفته، رفته رفته‌اند پاک،

سوگیان رند سینه چاک.

مانده‌اند مرده را به زیر خاک.

گفتم: ای شهید دشنه‌های سال!

دارم از تو یک سئوال،

آخرین ترانه‌ی تو چیست؟

با زبان مردگی بنال!

گفت: آنکه سوگوار من سرود،

همطنین گریه‌ای زلال.

اشک و آه ماندگان که در قفای ماست،

آخرین ترانه‌های ماست.                                        


قهقهه‌ي سفید

برفی که آب می‌شد گفت:

« مردن،

اگر طلایه‌ی جریان است،

خوشتر که ....

زیستن! »

و برفها به قهقهه خندیدند!

                                                                 27/1/1350


بهار در آشیانه‌ی پاییز...

درخت،

برگ گریست.

و اشکهایش دامان باد را تر کرد.

بهار

در آشیانه‌ی پاییز،

بال و پر می ریخت!

                                                           27/1/1350

                                                               
با میزبان چه کردیم!

خورشید، روزی،

در نیمه‌ی راه خویشتن،

در نیمروزی،

باری به خوان خویش ما را میهمان کرد.

  1. v      v      v

بر سفره‌ی آبی،

ای بس خوراک آتشین چید.

خوردیم با هم، بی ریا، از خوان خورشید،

چندان که جز هیچ،

از آن خوراکی‌های تفتان،

بر جا نماندیم.

چون پیشتر، دیدیم، اما،

گرم است و سوزان است و تبدار،

ما را تنور اشتها، چونان که انگار،

ما روزه دارانیم و آغاز اذان است.

  1. v      v      v

تا اشتها سیری پذیرد،

تا اژدها، آرام گیرد،

میزبان را سرکشیدیم.

امّا،

با اژدها، آرام،

با اشتها، سیری ندیدیم.

ناچار،

با گوشه‌های سفره‌ی آبی،

چابک، غرور دست‌ها را پاک کردیم.

آنگاه، دیگر بار،

عزم خاک کردیم.

                            

                                                          29/5/1363    
شبدیز شب...

شبدیز شب،

چموش بر‌آمد.

پا در رکاب ماه فشردیم و

تاختیم...

راندیم با شتاب،

ناگاه،

در روشنای سیماب،

آن شهسوار سوختگان را شناختیم،

در برق چشم تافته‌ی او گداختیم.

ناچار، خویش را،

با هرچه برده بودیم از پیش

باختیم!

                                                               16/4/1366


آسمان و آفتاب

عنکبوت پیر،

آفتاب را،

از شکاف آسمانه دید و بانگ کرد:

آی...! عنکبوت زرد!

گرچه گرم و پاک و روشنی،

از قبیله منی!

این منم که تار می تنم.

آن تویی که تار می‌تنی!

  1. v      v      v

آفتاب گفت :

روشن است آن چه ما تنیده‌ایم و تار نیست.

پرده‌در، همال پرده‌دار نیست.

عنکبوت گفت:

ما اگر یکی شویم،

دست و داستان یکی کنیم،

بی گمان شکار دام ماست،

ما اگر یکی شویم،

دست و داستان یکی کنیم،

بی گمان شکار دام ماست،

زیر آسمان و روی خاک ، هرچه هست

زندگی به کام ماست.

  1. v      v      v

آن بلند پاک،

شرمناک،

پشت ابرها خزید.

عنکبوت پیر،

دیگر از شکاف آسمانه،

هم تبار خویش را،

ندید.

                                                               16/4/1366


کور مادر‌زاد....

کور مادرزاد،

با دو چشم خویش بیگانه است.

مهر را هرگز نمي‌بيند.

با هزاران چشم ، امّا

مهربانی‌های او را میتواند دید.

پوست روشن باد!

چشم اگر کور است،

بینا، چشم روزن باد.!

                                                               16/4/1366


پژواک خویش باش!

پژواک خویش باش!

چونان که پیش باش!

تکرار کن در آینه تندیس خویش را...

کم را وداع کن، چه کشی ناز بیش را؟

دیوانگی طلیعه‌ی عقلی است کهنه کار،

عقلی که،

عاقلانش از یاد برده‌اند...

عقلی که بازتاب جنونی مقدس است.

گر در سرا کس است،

یک حرف هم بس است.

این حکمتی است خاص که زنبوران،

کندوی خویش را با آن،

آباد می کنند.

این عقل از غریزه جدا نیست.

خوش دل نداده‌اند به آواز،

آن کور باطنان،

که قناری را،

بی هیچ حاصل از قفس آزاد می کنند!

با آن که بی‌گمان همه می‌دانند،

آزادی پرنده‌ی آواز،

خاموشی مضاعف برگ است.

کی سبز کرده است،

بخت به خون نشسته‌ی گل را،

سبزینه‌ای که با کف برگ است؟

سرخی که رنگ جوهری ماست،

زایل مباد!

رنگ حنا نیست.

گر سخت سبز می زند اول،

از سبز جوهر تو جدا نیست...

سبز است،

برگ حنای عشق در آغاز.

اما،

در دست های دوست،

تا سرخ سرنوشت توان تاخت.

ای کاش عشق،

این که سرانجام،

دشوارتر نبود از او کار،

آسان نمی نمود در آغاز...

                                                   25/1/1367

                                                  


قفس

بلبل قفس را می ستاید:

« اینجا بسی امن است،

اینجا به آسانی توان خورد،

هم دانه هم آب.

اینجا صدا را می توان ول داد،

اینجا به جفت خویش حتی می توان دل داد.

آهنگری بر جای نجّار،

دیوارها را کرده از درها پدیدار.

در، در، سراسر در، فرا روست.

این خانه شاید خان جادوست!

امّا دریغا بالها رامی فشارد!

اندازه‌ی پرواز کردن جا ندارد.

آواز در پرواز را من دوست دارم،

امّا مگر این بی‌مروّت می گذارد!

ای کاشکی با من قفس پرواز می کرد.

آنگاه گوشی وقف این آواز می کرد.

بال و پری کن ای قفس باز!

تا بر شوی از قلّه خاموش آواز،

آواز می خواند زبان بال پرواز.»

                                                        

با هم عسل، غزل، چه ترازوست!

سگ با کویر خشک،

در داغ داغ روز،

خاموش وگم، مغازله می‌کرد،

از بخت خویشتن گله می‌کرد،

با عشق خود معامله می‌کرد:

« آه ... ای کویر تفته!

مرا در بغل بگیر!

پس آفتاب را به دمم در غزل بگیر!»

  1. v      v      v

اکنون هزار سال گذشته است ..

بنگر به سگ چه حالی گشته است!

دشتی همه کویر و نمکزار،

سگ نیست در میانه پدیدار .. !

ای شور در هر دو عالم!

شیرین شدن توراست مسلّم.

با سعی عشق نیشکرستان شود کویر.

نه این صفا که داری در شور، کم مگیر!

سگ از نمک برآر و شکر کن!

از نو بگو بمیر!

آنک کویر گم شده، کندوست!

باهم عسل، غزل، چه ترازوست

                                                     21/4/1370


آبروی باغ

باغ مرا،

ده قطره باران،

آبرو داد:

انگشتهایت.


چشم روشن پگاه ....

تیر با کمان ماه نیست؛

ورنه اژدهاتر از شب سیاه نیست.

من نشسته‌ام در انتظار،

بار هیچ سایه‌ای به دوش راه نیست.

یوسفی به جز خیال،

در زلال ژرف چاه نیست.

پشت پلک‌های شب،

چشم روشن پگاه نیست.

نیست، نیست، نیست،

آه نیست!

                                                                 3/12/1366


تودیوارم که شده ....

دشمنم من با دیوار، دشمن خونی .

رفیقم با پنجره، رفیق جونی.

ما رویه پنجره با هم آشنا کرد.

امّا از هم به دیوار، ما رو جدا کرد.

دیوارا بی پنجره بازم دیوارن.

پنجره‌ها بی دیوار، معنی ندارن.

بیا تا رو به روی همدیگه واشیم،

تو دیوارم که شده پنجره باشیم.

آی دیوار!

مث مار،

دیگه دور گردن پنجره‌ها حلقه نزن!

خفه شون نکن بذار دوباره بادا بوزن.

                                                                   2/4/1353


غزل‌ها

                      
تهمینه‌ی مهتاب

شب تاریک خود را دید در آيینه‌ي مهتاب،

به دل جوشید زنگی‌وار او را کینه‌ی مهتاب.

به خاکش کوفت خشماگین که این تاریکدل من نیست!

مضاعف شد از این حیرانی، آيینه‌ي مهتاب.

جهان آئینه باران است و خاک تیره حیرت زار،

دلی از ماه تابان می‌طپد در سینه‌ی مهتاب.

به هر سو، سایه‌ای آویخته در روشنی انگار،

سراسر دوست در جا دوست، ترفندینه‌ی مهتاب.

به غربت پرتو خورشید هم افسرده خواهد شد،

بر این معنی گواه افتاد، بر فاگینه‌ی مهتاب.

اگر شب را سیاه افتاد باری نامه‌ی اعمال،

غم روزشماری نیست با دستینه‌ی مهتاب.

تهمتن‌وار اگر شب رخش خود، خورشید را گم کرد،

شد آبستن به سهراب سحر، تهمینه‌ی مهتاب.

                                                  26/1/1370

                                                                


هیاهوی کیمیا!

با سرخ در ستیزه شدن، خوی کیمیاست،

زرد است هر سری که به زانوی کیمیاست.

مس‌واره‌ی غروب، طلوع است و زرگداز!

اعجاز چشمهای تو، جادوی کیمیاست؟

گل کاشتم، نگاه تو، نرگس، درود، مست،

سنجیدن تو کار ترازوی کیمیاست.

تغییر گوهر است زبان مرا هنر،

زرینه گوش کن که هیاهوی کیمیاست!

هر چند زرد رويیم آورده‌ای به بار،

من آن مسینه‌ام که دعاگوی کیمیاست.

خورشید در سرای من آورد شب به روز،

یا جای پای توست که در کوی کیمیاست!؟

                                                   26/7/1368

                                                                

دل دف پارینه نیست.

گوش من و پرده‌ی آواز سبز،

کیست که تر می زند این ساز سبز؟

آیینه‌ی سرخ گدازان رسید،

تا کند انداز و ورانداز سبز.

آبی افلاک، هوا تازه کرد،

تا تو بیاغازی پرواز سبز.

قمری من چامه‌ی کوکو سرود،

سرو سهی!ساخته کن ناز سبز!

سایه‌ی نیلی یله بر خاک خفت،

غرقه شد افلاک در آواز سبز.

ای نفس سبز؛ بیا باز سرخ!

ای تپش سرخ!برو باز سبز!

دستان زرد است و قناری سُراست،

دف زد پایان سرآغاز سبز.

دف، دف، دف، دل دف پارینه نیست،

پرده‌ی سرخی است پر از راز سبز!

                                                                   9/5/1370


به خوان چرخ کفی نان بی‌شراب ببین!

چراغ سایه برافروز وآفتاب ببین!

جمال دل را با دیده‌ی نقاب ببین!

چو با خیال جهان نیست خوش تو را پندار،

ببند چشم و یکی چشمه‌اش به خواب ببین!

علاج تشنگی‌ات آبروی خویش نکرد،

نمک‌شناس ترک در رخ سراب ببین!

درنگ، راه تو را تا به رنگ خود نفریفت،

دو گام عقربه را راهی‌شتاب ببین!

بر آسمان، منگر ریسمان دراز مکن!

هلال آینه‌گون را به روی آب ببین!

خیال راست‌تر از واقعیت است بدان!

شرنگ گل را در تلخی گلاب ببین!

مبین به خنده‌ی گلبرگهای نرم آویز!

به گریه بالی شبنم در آفتاب ببین!

پیاده کی شود او تا تو را سوار کنند،

همیشه پای زمان را تو در رکاب ببین!

چه پرسشی است که هر گوش شد نشان سؤال؟

بمال چشم و معمای بی‌جواب ببین!

لبی به پاسخ گوشی نشد شکفته،دریغ!

دوباره در کف صابون بدم،حباب ببین!

بیا که بازی طفلانه دلپذیرتر است،

تو را به تاب نشاندم، مرا به قاب ببین!

جهان برآردمان از درشت، نرم و رواست،

چه آسیابی! خود را هم آسیاب ببین!

بچرخ و دانه‌ی اکنون برند و عمر بسای!

به خوان چرخ کفی نان بی شراب ببین!

                                                                 29/7/1370


شعله به گرگر افتاد

لک لک بر منار است،

دیده‌ی او به خار است.

منقارش به هم خورد،

باز دهل به کار است!

لک لک لک برآورد،

طبلکِ باز یار است.

بازِ تو را پراندند،

تا که چه را شکار است؟

  1. v      v      v

شاد نشسته سلطان،

در خم انتظار است.

تا که چه آورد باز؟

وه که چه خوشگوار است!

شعله به گرگر افتاد،

بوی کباب، هار است!

چشم به راه نخجیر،

سرکش و بیقرار است.

سیخ سری تکان داد،

هی! بر من سوار است!

آنک آس دندان،

چرخش بی مدار است!

معده‌ی شاه خالی است،

لک لک بر منار است.

                                                               10/6/1370


این غزل را از زبان ماه سروده‌ام.

نبض سبز آب

شب است و هیچ نمی‌دانم آفتاب کجاست!

سحر که چشم من آرد به هم ز خواب کجاست؟

اگرچه پر شده از خون او رگارگ من،

دریغ هیچ نمی‌دانم آفتاب کجاست!

نه من که هیچیک از اختران نمی‌دانند

که روشنایی تفتان بی نقاب کجاست!

که بود آنکه کمان مرا کشید که بود؟

کجاست آنکه به من داد پیچ و تاب کجاست؟

نگاه گمشده در عمق من خبر دارد،

که ریشه‌ی طپش نبض سبز آب کجاست!


شب با خیال

شب با خیال، دست در آغوش می‌کنم،

آوازهای قلب تو را گوش می‌کنم.

نم نم، شرنگ ماه سیاه شبانه را،

با انگبین خاطره‌ها نوش می‌کنم.

دل می‌دهم به عشوه‌ی فردای هر مجاز،

تا یاد بی‌حقیقتی دوش می‌کنم.

با گرم، سرد بودن، کین تازه کردن است!

نفرین به دودمان سیاووش می‌کنم!

سودابه گرم شور و سیاووش سرد شرم،

دعوایشان به سمع قضا گوش می‌کنم.

می غرّد آن که: نه، نه محال است، بشکند،

آن دست خوش که با تو در آغوش می‌کنم!

می‌شورد این که: شوکت کاووس خوار‌گیر!

اکنون به گل رسیده‌ام و بوش می‌کنم!

حق با زن است زن که غریزی است کار عشق،

من شرم از آن خروش و از آن جوش می‌کنم.

با مرد می سرایم : "این بی خرد منم

کز چون تویی مطالبه‌ی هوش می کنم؟"

زن آنچه خواست داشتی اما دهش نبود،

این جرم را چگونه فراموش می کنم؟

باور نمی کنی که گناه سیاووش است،

چون من تو را به کینه کفن پوش می کنم؟

سودابه راست نام که دل داد و جان نخواست،

تا باد، آفرین به تکاپوش می کنم!

ننگ است مرده ریگ سیاووش شرمگین،

هر چند شرم از آن تن بی توش می کنم!

سودابه ننگ برد و سیاووش نام، وای!

باز این منم به حکم خطا گوش می کنم!

                                                                8/11/1366


بلال

بلال نعره برآورد: سوختیم و برشتیم،

به خط شعله به سر نامه‌های داغ نوشتیم.

برشتنی است در این تابه دانه ذرت ما را ،

چگونه تلخ نخندیم ما که شور برشتیم!؟

به قاه قاه نظر می کنی که اشک ندیدی،

گریستیم در آتش که دانه بود و نکشتیم!

بکار دانه‌ی ما را که باز سبز توان شد،

ببین به کاکل ما، سبز بخت باغ بهشتیم.

غلاف سبز فروگیر از این بلال برهنه،

که با کلافه‌ی گیسو چه رشته‌ها که نرشتیم.

یگانگی بگزینیم چتر ماست که زیباست.

دویی چو پا به میان می‌نهد، رواست که زشتیم!

                            
لنگ، کور، لال

لنگ، کور، لال بود،

حالی از محال بود.

حرف پیر سرنوشت،

چنبرین دال بود.

دال آسمان شکاف،

جنب و جوش بال بود.

گام، کند می گشاد،

ظلمت زغال بود.

بی زبان و گیج و منگ،

راز پرده نال بود.

راه او زمان گود،

گام، ماه و سال بود.

سیر، چرخ بی‌سلوک،

امتداد حال بود.

از سفر خبر مپرس!

خط دوام خال بود.

نقطه‌چین لحظه زار،

خطه‌ی خیال بود.

رخش، بال و پر گرفت،

تازیانه، بال بود.

  1. v      v      v

عشق، در سیاهِ بخت،

چشمه‌ای زلال بود.

یا هنوز پخته نیست،

یا همیشه کال بود.

خیز و هرگزی بورز،

نعره‌ی تو لال بود!؟


ساعت تک تکزار نیست!

دنیا با ما یار نیست، در نی تا دیوار نیست.

گل هرگز بی خار نیست، یکپا این پرگار نیست.

عالم سر نه دستار است، پیچاپیچی در کار است،

چرخی نیلوفروار است، اصلا سر بردار نیست.

با هم باید یار بود، چرخش یک پرگار بود،

تا دایره در کار بود، شد حلقه، نگین‌دار نیست!

تو سوزن و بر جای باز، من خامه و برگرد تاز،

با سوز ترازوست ساز، ما را سر پیکار نیست.

تو سوزنی و تیز و هار، من خامه‌ام و خط نگار،

چرخی دو و دائم بکار، با گل گله انگار نیست.

درها همه را بسته‌ایم،در میوه نهان هسته‌ایم،

در پرده که پیوسته‌ایم، بیگانه تو را بار نیست!

بارانی اسفند ماه، شد خیس در این صبحگاه،

نم نم می بارد به راه، یا لینه‌ی رگبار نیست.

این تک‌تک اکنون ماست، چندی دگر از چون ماست،

در کوبه‌ی طاعون ماست، نه شیون دیوار نیست!

همبانگ وجود است جود، هم شیون رود است رود،

اسفندی کردند دود، ساعت تک تکزار نیست!

                                                               20/12/1371


زخمه‌ی چنگ ماه

یا زخمه‌ی چنگ ماه باید شد،

یا زخمه‌ی سیاه چاه باید شد.

با قهقهه‌ای سکوت را بشکن!

چون مست شدی، سیاه باید شد.

این یک نفس است، ژرف باید بود،

فریاد بس است، آه باید شد.

میخانه‌ی آفتاب، شب بسته است،

بر درگه او پگاه باید شد.

این ماه و ستارگان نمی‌دانند،

چون و کی و از چه راه باید شد.

اندیشه‌ی رهنمون بهل، بشتاب!

هم بر اثر نگاه باید شد.

  1. v      v      v

با گریه‌ی های‌های می‌آیی،

با خنده‌ی قاه‌قاه باید شد.

                                                       23/4/1364


طیلسان سرخ

پرخاش پرگشود از آن آشیان سرخ ،

از نو حریق هار دمید از زبان سرخ.

سبز است پوست بربط ما را ولی دریغ!

دستان داغ می زند و داستان سرخ.

خون می چکد از آینه، انگار روشن است،

زیرش دلی و تافته چون شمعدان سرخ.

دل: شعله‌ورترین دم خورشید خاوران،

بی‌دود آتشی است در این دودمان سرخ.

خشمی تو راست با من و پرخاش می کنی،

می افکنی چگونه مرا در گمان سرخ.

انداختی تو چادر از آتش به سر چه باک!

من نیز اگر به دوش کشم طیلسان سرخ.

                                                               19/3/1370


این که روشن است

این که روشن است،

سایه‌ی من است.

هم فرا روان ،

هم فروتن است.

خارپشت روز،

جوش سوزن است.

نیزه دار اوست،

هر چه روزن است.

آب را ربود!

این چه رهزن است!

گفتم: " ای خروس!

وقت خفتن است.

سر تو را هنوز،

بار گردن است؟

نعره می کشی،

این چه خواندن است؟!"

گفت: " بی‌نیام،

تیغ دشمن است.

سنگ آس چرخ،

در فلاخن است.

آمد آفتاب،

روز روشن است!

شب شهید شد.

جای شیون است!"

                                                                 12/6/1368


روز آینه‌دار بود

روز آینه‌دار بود،

شب، جلوه‌ی یار بود.

این ابر سیاهسار،

در کار نثار بود.

وهم آمد و وحی زاد،

ظلمت بن غار بود.

با سایه سکوت نیست،

این زمزمه تار بود.

افسونگر خوابناک ،

افسانه گوار بود.

سرها که سپهر راست،

آویزه‌ی دار بود.

بر قله پلنگ باز،

جویان شکار بود.

  1. v      v      v

شب می‌دمد آفتاب،

صیقل که به کار بود.

نوباوه‌ی سنگهاست،

آیینه ، غبار بود!!

این گل که شکفت نیز،

خون رگ خار بود.

                                                                 15/6/1368


آنک آواری آبی

پرویزن واری آبی،

می بیخت غباری آبی.

طاووس زری چتر آراست،

با نقش و نگاری آبی:

آیینه‌ی نارنجی تاب،

آیین، انگاری آبی،

  1. v      v      v

از دریایی آتش جوش،

برخاست بخاری آبی.

اسبی است کهر آنک خاک!

در زیر سواری آبی.

او را با هم ما بر ترک،

پودی تر و تاری آبی.

ماییم و گمانی تابان،

گم در پنداری آبی.

دیوار برین ویران باد!

آنک آواری آبی.

در تنگنای دریا، بی دوست، آب مرد!

در باور سپیده‌دمان آفتاب مرد.

چشم درنگیان همه روشن، شتاب مرد.

امشب ستارگان، همه تابوت می برند.

تارند و سوگوار، مگر آفتاب مرد؟

با گریه‌ای ز جای نجنبد جنازه‌ای،

ای اشک دیر آمده‌ای آسیاب مرد.

حلاج مرده بر زبر دار زنده شد!

تا زهر خنده‌ای زد، مار طناب مرد.

شادی به دل نیامده ، با دل وداع کرد،

از رز برون نتافته، خون شراب مرد.

باور نکرد کام من و تشنگی بماند،

نومید در برابر چشمم سراب مرد.

نیلوفری است چرخ که پیچد به گرد خویش،

گیرم درون پیچک ما، پیچ و تاب مرد.

ماهی همین به خشکی این واحه جان نداد،

در تنگنای دریا، بی دوست، آب مرد!

                                                               20/4/1364

سرما چه سماعی آراست!

آب، باد: کولاک است.

آتش، پنهان در خاک است.

چامه‌ی من چوکستان بود.

جامه‌ی گل، چاکاچاک است.

چون نشئه، طلبکار افتاد،

زهر تو مرا تریاک است.

شیرین با خسرو شد تلخ،

از می، راهی تا تاک است.

شیرین شیرین، غرّان باد،

بارانی تندرناک است.

بردارد از شرمم پوست،

این تیغ به کف دلّاک است.

سرما، چه سماعی آراست!

آب، باد: کولاک است.


های من از هوی کیست؟

باد، باد، باد، باد،

بندی آزاد، باد.

بس که به هر سو دوید،

از نفس افتاد، باد.

دربدر، از صلب کیست؟

از چه شکم زاد، باد؟

کولی هر جا سرای،

دوش وی آباد باد!

هو هو، با من پیام،

از تو فرستاد، باد.

گفت:همین حرف رمز،

تا ابدم یاد باد.

پیچش موی تو بود،

بوی تو می‌داد باد.

خوش خبر افتاد باز،

خیر ببیناد باد،

هم سر او باد، مست،

هم دل او شاد باد.

نقش تو شیرین کشید،

تیشه‌ی فرهاد باد!

های من از هوی کیست؟

باد، باد، باد، باد.

                                                                 16/5/1368


می کوبند، می کوبند ...

می کوبند! می کوبند! طبلم یا در، یادم نیست!

جز فریاد، جز بیداد معنایی در ، یادم نیست.

کوباکوب، از آغار تا فرجام است این بازی!

من می‌خوردم ، او می زد چیزی دیگر یادم نیست.

می‌رقصند با این ضرب عیاران اکنون بر بام،

من می‌بوسم او را لب، هیچ از ساغر یادم نیست.

با آن روی ، رفت از یاد، هر من که در این مندان بود،

آیینه است در پیشم، از اسکندر یادم نیست.

با آن موی می‌آشفت هر انجمنی در من هست،

" من" ها همه جان می‌کندند، افزونتر اگر یادم نیست.

می‌خواهند بردارند تا در گورم بگذارند!

او گور است یا تابوت؟ ای وای مگر یادم نیست!

هم گور است هم تابوت، این تخته هم از آن تخت است،

بعد از گور تا خان چیست؟ این فر با فریادم نیست.

بعد از گورهم با توست، هر جا باشد، هر جا باد!

چون باتوست زندان باد! از خود یله‌تر یادم نیست.

ای از دوش تا امروز، خو کرده به سرگردانی!

از امروز تا فردا چونم با سر، یادم نیست!

آری دوست می‌دانست عشق از همه جا می جوشد،

از دل نیز دل کندم الا دلبر یادم، نیست.

هر شش سوی جوشان باد! آنک عشق اندر عشق است!

می جوشم چونان پستان، امّا مادر یادم نیست.

مادر عشق، مادر دوست، مادر جادو در جادوست،

در بگشای مادر "ما"ست افسوس پدر یادم نیست.

                                                               9/10/1368                                                                
مغز جوان ما خوراک هر دو مار است!

آبستن از یارم، ویارم شور یار است،

شوری که از شرّی کویری یادگار است.

با این نمک من شعر شیرین می سرایم،

فرهاد هم با بیستون درگیر و دار است.

ای از همه دیوانه‌تر، زنجیر من باش!

در گردنم آویز، جوشم کهنه‌کار است.

بینی تو را برداشتم، این دم به ناگاه،

بینی دمی دیگر که اسبی بی‌سوار است!

شبرنگ بهزادم که پر می گیرم از پای،

از کهکشان راه شیرینم گذار است.

در زین خود بر گرده‌ی من می کنی سیر،

فرش سلیمان، کوپه‌ای از این قطار است!

با من بیا! از چاه پویانیم تا چرخ،

جفتی سر و پروازمان با بال دار است!

با من بیا تا بی‌نهایت می توان رست!

مغز جوان ما خوراک هر دو مار است.

                                                            19/12/1370                                                              
باران است

از نم نم موسیقی مستم باران است،

با عالم بالا پیوستم باران است.

گرد و غبار از من می‌شوید گرماگرم،

پنجره را واکردم و بستم باران است.

کولی ها را ! با هم می خوانند آواز،

مست اند آنان یا من مستم؟ باران است.

رُستن، رَستن با این نم و دم مشکل نیست،

روییدم هر جا که نشستم باران است.

سبز و جوانم هم تر و تازه هم شاداب،

رُستم و رَستم رُستم و رَستم باران است.

از تو که افلاکی تو که بالایی آمد،

تا من که بر این خاکم و پستم باران است.

می گوید: من پاکم و می‌شویم ناپاک،

باده بیاور، توبه شکستم باران است.

                                                     22/8/1367


مرگش میرا باد!

دریادار بوتیمار، لختی دلتنگ است،

دریا باز آبی رنگ، آتش نیرنگ است.

نیرنگی است آتش سار، دریا توفانی است،

کم شد آب، بوتیمار لختی دلتنگ است.

دریا باز شد سرشار امّا بوتیمار،

پر در اشک می‌شوید، رنگش بیرنگ است.

دریاآه! طغیان کرد! از بس اشک افشاند،

بوتیمار را هم برد، بر آب آونگ است.

آن با خویش صلح است آی! مرگش میرا باد!

این در غیر می میرد، با خود در جنگ است.

                                                                 21/4/1370


مرغ قفس زاد من....

مرغ قفس زاد من، بی‌قفس آزاد نیست.

غمخورک من اگر، غم نخورد، شاد نیست.

دلو مرا بند چرخ، باز آرد ز چاه،

به که از این طرفه‌بند گردنم آزاد نیست.

گرد جهان می چمد، بند به پای آفتاب،

هیچش از این بستگی، ناله و فریاد نیست.

دانه‌ی خورشید زاد این همه دام شعاع،

خلوت دل خالی از صحبت اضداد نیست.

در دل دریا حباب، خیمه برافراشته است،

در سر این ساده لوح، هیچ بجز باد نیست.

قهقهه را غنچه زد، سینه‌ی گل چاک شد،

در دم باد بهار، نکهتی از داد نیست.

پنجه در افکنده است با غم سنگین خویش

ور نه همآورد کوه تیشه‌ی فرهاد نیست.

                                                            29/4/1366
سبز اندر سبز

در حلقه‌ای که عشق نگینش نیست.

                              مگذار پا که حلقه‌ی زنـجیر است.

نازی، آزادی، سروی سبز اندر سبز،

داری بر پا، امّا از پا تا سر سبز.

شیرازی را می رویانی در پندار،

شیرازی فروردینی سبز اندر سبز.

نازی، آزادی،سبزی قد قامت گفت

نیّت کن با من شیرین تا باور سبز.

تا هستم تا هستی با هم باید بود،

اکنون که بهارانی پس تا آخر سبز

شعله کشیدم ، دیگ تو را جوش آوردم،

سیمرغ منی، هم بال جوان هم پر سبز.

پر پر پر پر تا بن کیهان باید رفت،

هم بالین سبز است اکنون هم بستر سبز.

می خوابم و بر بال تو مرا پرواز است،

از سایه‌ی من شد پهنه‌ی این دفتر سبز.

                                                         25/12/1369
چراغ هار

خال، خال، خال، خال، چادر شب پلنگ است!

حال، حال، حال، حال، مستی من ملنگ است.

چنگ،چنگ، چنگ، چنگ، چنگی من کجایی؟

بال،بال، بال، بال، بالشم آذرنگ است.

دوک،دوک، دوک، دوک، رشته‌ی حلقه زاریم،

کال،کال، کال، کال، سبزی زنده بنگ است.

کوک،کوک، کوک، کوک، نشئه‌ی کوکنارند،

یال، یال،یال، یال،رخش دریغ، لنگ است.

کیک، کیک، کیک، کیک، جامه ز تن بر‌آریم،

لال، لال، لال، لال، آخر خط، درنگ است.

ایست، ایست، ایست، ایست، پشت چراغ هاریم،

آل، آل، آل، آل، هار ستیزه رنگ است.

                                     28/2/1370

                                                                


آبی سار

آب، باد، آتش، خاک،

خیس، نرم، سرکش، پاک.

چارچار ، ناچار است،

خنجر، تیز، حنجر،چاک.

چارچار، تربیع است،

ترس، بیم، بختک، باک.

چارچار، چارآواز،

آبی سار، آتشناک.

چارچار، رمزی گنگ،

هم شنباد، هم کولاک.

چارچار، بی فرجام،

آه از زهر تا تریاک.

چارچار، چارانباز،

جوشان است می در تاک.

او را سخت دارم دوست،

چون شد کوه؟کو پژواک؟

                                                              4/11/1370                                                            
دلق و دلقک

آنک، دلقک، دلقی ویران در بر کرد.

چشم تماشا، چونان پیرش باور کرد.

پااندازان، سر به مریدی خم کردند،

او هم به مرادی، طرح سخن دیگر کرد.

گفت: این دنیا انگار تماشاخانه است،

هر که به اینجا آمد، دیداری تر کرد.

بازی، بازی، با هم نقشی می بازیم،

گفت و شنودی هم باید‌مان از بر کرد.

هم بر گردن می ساید او را افسار،

هم نادانی را سر زیب از افسر کرد!

« هر نقشی را حق می خواهد، خواهم باخت»

طوطی با خود در آینه چونین سر کرد.

دلقک، دوشین، پیر اکنون، فردا بینی

ترسا دختی با عشوه مرا کافر کرد!

در جستن خود، خود را گم کردم بسیار،

آه این کشتی را طوفان بی لنگر کرد!

بازی نکنی، چشمی به تماشا بگشای،

باید نظری هم با من بازیگر کرد.

می میری و نقش تو به پایان می آید،

طوفان اجل بس شعله که خاکستر کرد.

من هم در ماتم خود اشکی می ریزم،

هو هو هو، باد آمد، گل را پرپر کرد.

در وزن دل و در قالب سیماب است این،

دفتر دف شد، اشکش از سر دفتر کرد.

                                                           26/10/1370                                                            
خراش ترش

دستهایم سبز شد، گلدان مبارکباد گفت.

باز شیرین داستانی دیگر از فرهاد گفت:

« کوهکن با تیشه روزی نقش من می زد به سنگ،

ناگهان آتش برآمد راز با فولاد گفت.

نور جستن کرد و نام من سرایان پیش تاخت،

داستانمان را چنان چون اتفاق افتاد گفت.

حیرت فرهاد گل کردن گرفت از اتفاق،

باز خاموشانه ترک ناله و فریاد گفت.»

قار قاری گوش شیرین را خراشی ترش داد،

دید هم حق با فراموشی است، ترک یاد گفت.

                                                         12/3/1370                                                                
دستان پنهان

ایستاده، گل به بر، گوهر به دامانم چو شمع

تا فشانم هر دو را در پای جانانم چو شمع.

گه کشم دامان ساقی، گاه می، گه ناز یار،

تا سحر، یکرنگ، در محفل نمی مانم چو شمع.

می تراود از سرانگشتم، زلال آفتاب،

گرچه با شب، الفتی دارد دل و جانم چو شمع.

شاخه‌ی من گر چه با خورشید بازی می کند،

رو به سوی ریشه‌های خویش رویانم چو شمع.

گوش خاموشی نیوشی ، وام از پروانه گیر،

تا به رقص آرد تو را، دستان پنهانم چو شمع.

نیستم زندانی نقش و نگار خویشتن،

چتر زرین دارم اما غرق بارانم چو شمع.

                                              22/5/1357


اینجا که منم...

اینجا که منم ستاره‌ای نیست،

ماهی نه و ماهپاره‌ای نیست.

گیرم که سپهر پر ستاره ‌است،

با من ذوق نظاره‌ای نیست.

آویزه‌ی گوش‌دار خویشم،

چونان من گوشواره‌ای نیست.

راه ازل و ابد سیاه است،

چشمان تو بی اشاره‌ای نیست.

جز اشک در این شبان تاریک،

چون می نگرم ستاره‌ای نیست.

عشق است اگر حقیقتی هست،

باقی بجز استعاره‌ای نیست.

خیزاب تو را سر کنار است،

دریای مرا کناره‌ای نیست.

ای بانگ خروس! کاکل سرخ،

کوتاهتر از مناره‌ای نیست.

شب را از خواب کرد بیدار،

منقار، کم از نقاره‌ای نیست.

                                                         20/8/1366

جنین جوانه

به نیرنگ خواب و فسون فسانه،

نیاید به بن این شب جاودانه.

ندیدیم جز غرق فرجام و ناچار،

کرانه گزیدیم از این بی‌کرانه.

فرود آی ای آسمان بر سر من!

دلم تنگ شد زیر این آسمانه.

سکوتی است خاکستر آگینه پنهان،

پس زرد و سرخ زبان زبانه .

چو فرجام ای گل تو را جز خزان نیست،

نمیری چرا در جنین جوانه؟

پرنده! دو زنجیر بر پای داری ،

قفس بی‌گناهی است در این میانه.

یکی قطره قطره به کردار سیم است،

یکی نیز همرنگ زر دانه دانه.

  1. v      v      v

سحرگاه، با خویش خورشید می گفت:

خوشا رقص سر در گم صوفیانه.

ملولم از این پیچ پیچ مکرر،

از این تاب روزانه، خواب شبانه.

خوشا گم شدن در خم بی‌مداری،

خوشا رستن از بند نام و نشانه.


خان، خان، خان راه مرد!

چار، چار، چار، چار، چاره‌ی ناچار ماست،

مرگ چلیپا کشید، نوبت چلوار ماست.

تار تو و پود من، بافته آمد کفن!

تیشه که زد گورکن، در کف مردار ماست.

می خندد تلخ گور، چشمی باز است و کور،

کرکس مردار سور، معده‌ی ناهار ماست.

خیز و برو زیر خاک، در دهن این مغاک،

آن که رفو کرد چاک، سوزن پرگار ماست.

فاتحه‌ای خوانده‌ایم، دانه‌ای افشانده‌ایم،

دامی رویانده‌ایم، آه، همین کار ماست.

پنج، پنج، پنج، پنج، قصه‌ی مار است و گنج،

زر به ترازو بسنج،غلّه انبار ماست!

یک، دو، سه، چار ماست، مهره‌ای از مار ماست،

پنج دل انگار ماست، شش جهت آوار ماست.

هفته به آدینه خورد، خان، خان، خان راه مرد،

سرمه به کاووس برد، خیره به دیدار ماست.

                                                            
گلوگاه و داس

پیچ پیچ بپیچیم، کلاف پیچ و تاب است.

پوچ پوچ بتابیم که نقش‌مان بر آب است.

ناز ناز ببالیم فراز سرو آزاد،

خروش قمریان سبز، درنگشان شتاب است.

بخوان بخوان دوباره سرود قمریانه،

دعای مرغ آمین بسا که مستجاب است.

تلخ تلخ بمیریم که مرگ ناگزیر است،

داغ داغ بنالیم که سیخ‌مان کباب است.

زار زار بگرییم که ابر سوگواریم،

قاه قاه بخندیم که برق‌مان شهاب است.

داس داس توان بود، دهان دریده سر تیز،

کشت کشت توان شد، گلوگاه، حساب است!

آه آه گلوگاه مرا باز بریدند...!

هیس هیس بخندید، نه خون نیست، خضاب است!

پیچ پیچ که این ریس نه پود است نه تار است،

تاب تاب که این رقص نه پیچ است، نه تاب است.

                                                   12/8/1368                                                                

نیستم کودک بر چوب سوارم مکنید!

نیستم کودک، بر چوب سوارم مکنید!

بکشیدم، به عبث، دار به دارم مکنید!

بوریا، آتش و نفت و دم تیغ و سر دار ،

این همه عشوه میایید و به کارم مکنید!

چون مرا مرده پسندید اگر مردم و رفت،

زنده از نو به دم روزشمارم مکنید!

برگ من شاخه‌نشین نیست که بادآویز است،

باخزان جورترم، جفت بهارم مکنید!

قالبم زنده برآید به روان می ناب،

تا به جز میکده بر خاک مزارم مکنید!

زنده‌ام با هنرم، زندگی از سر گیرید،

گوهر اشک پس از مرگ نثارم مکنید!

خارم و در خور پرچین سر دیوارم،

بر سرم پا منهید، این همه خوارم مکنید!

آفتابم همه سو تاب، نه گورم بی‌تاب،

جز به کام دل آیینه ، شکارم مکنید!

بی میانجی، من و او تا در" ما" تاخته‌ایم،

نه به تابوت و نه بردار، سوارم مکنید!

آید آن روز که در گور به خود باز آیم،

گریه در سوگ سیاه شب تارم مکنید!

                                                            12/8/1368
دریچه باران

قفس، نمایش نغز دریچه باران است!

عروج سبز هنرمندی هزاران است!

طراوتی که قفس می‌دهد به بانگ هزار،

کجا در آب و هوای خوش بهاران است!؟

دل از گرفتگی ابر، پرغبار مدار،

که بادبادک نوباوگان باران است!

همه به برکت افتادگی و خودشکنی است،

اگر شکوهی در کار آبشاران است.

بگو به موج که دریادلان، نفس نزنند،

حباب نیز در این پهنه از سواران است.

                                                               28/2/1364
نطفه‌ی دام

با آنکه میله‌های قفس را شکسته‌ایم،

از بند آب و دانه، دریغا نرسته‌ایم!

او با هزار چشم، نشسته است در کمین،

ما بر فراز شاخه، پریشان نشسته‌ایم.

منقار ما، پر از هوس دانه چیدن است،

با چینه دان خویش به هر دانه بسته‌ایم.

پر می کشیم بار دگر تا فرود بند،

لختی بمان، ببین که همان پر شکسته‌ایم.

با بال خویش رخت کشیدیم سوی دام،

لعنت چه می کنی به قفس؟ ما گجسته‌ایم.

این بال های ما گره کار ما شدند،

شومی بخت نیست که ما ناخجسته‌ایم.

در این چمن که نطفه‌ی دام اند، دانه‌ها،

ما در هوای دانه، دل از خود گسسته‌ایم.

                                                           10/10/1365                                                              
فرش خاکستر

سود و سودایی در این بازار نیست.

هر چه در شد باز، جز دیوار نیست.

مي‌‌دود آغشته در خون ، رگ به رگ،

پای دل محتاج پای‌افزار نیست.

دل بده، شیرین‌ترین شادی، غم است،

مرغ عشقی غیر بوتیمار نیست.

دل بده، دل داده‌ام، دلداده‌ایم،

هیچ ما را جز به هرگز کار نیست.

دیگری گوهر چه خواهی باش و باد،

عشق عذری را پذیرفتار نیست.

پاپتی بر فرش خاکستر مچم!

بو که آتش گل کند، بی‌خار نیست!!

                                                               6/9/1370
این دل من!

دیگه آواز خوش نم نم بارون نمیآد!

دیگه هیچ کاری از این ابرای ویلون نمیآد!

دیگه رنگین کمون خوشگله پیداش نمیشه،

به سرش چادر ابریشم الوون نمیآد!

دل برقم دیگه مثل ما ماتمیه،

سوار قهقهه شه امّا به میدون نمیآد!

آسمون یائسه شد، وحی و نبوت دیگه مرد!

حتّی رعد از گلوش اون نعره‌ها بیرون نمیآد!

مرگ و میرم دیگه سر سنگینه با ما آدما،

دلامون تنگه، وبا کو؟ چرا طاعون نمیآد!

ابره واسِ بیکسیمون پیشتریا گریه می کرد،

گمونم خشکیده سرچشمه که بارون نمیآد!

من سر از کار خدا درنیوردم چی بگم!

تو دلا وسوسه یخ زد، چرا شیطون نمیآد!

استوا قطبیه و یخ زده دنیا زیر صفر،

این دل من، اگه کاردش بزنی، خون نمیآد!

                                                                   8/7/1352


سپيدها

                


زاویه باز اکنون

زاویه‌ی باز اکنون، با خویش در گیر‌ودار است.

جفت پای‌ها و تاق سر،

در گرماگرم سماع،

از زاویه، خانقاهی پدید کرده‌اند.

ساعت، تک تک در گذار است.

گامهای پشت سر،

گامهای پیش روی،

بی شمار است.

راه،

چاه،

هر چه هست و نیست،

رو به یار است:

گردش روزگار است،

عمر طناب‌دار است.

زلزله شد دوباره،

خاک سگانه ‌هار است!

سیل به خانه‌ها ریخت،

توفان ماندگار است!

آب آشفت و شورید،

دریا شوره‌زار است!

کوچ بخار نمناک:

ابر نقابدار است!

مُرد عروس خورشید،

یا شب ، سوگوار است؟

عشق به دیده‌ی من،

کهنه‌ی نو نوار است.

ضحاکی تکین باش!

جفتی جور مار است.

عشق بباز! چون باخت،

بردن این قمار است.

مست نیست خمار است،

یوغ باد شیار است،

راز بزرگ عشاق،

یک، دو، سه، چهار است.

                  


گل سرخ پاره آتشی است ....

گل سرخ، پاره آتشی است از حریق اندرون زمین،

فریادی از عشق،

فریادی از دوست داشتن.

هر گلبرگ،

چکّه‌ی خونی است، فروچکیده از گلوی چوک خاک:

چوکی که خویشتن را از شاخه‌ی آفتاب در آویخته است.

گل سرخ آوازهای در هم تنیده‌ی حق است.

با عشق، در پس این پرده‌های خون گرفته بارها دیدار کرده‌ام.

گل سرخ، پیغام خون آلود آتش به خاک و آب و باد است.

آن را از من بپذیر و بدان که زبان ِزبانه‌ای است که در آن

                                                       خروش‌هاست.

گل سرخ

نشان بوسه‌های خورشید بر رخسار زمین،

گل سرخ داستان در خون شنا کردن و خندیدن است.

                                              13/1/1367

                                                                


با من این سایه‌ی شکسته بس است.

آه ...

امشب دلگیر به خانه باز آمدم.

بیچاره در خود دست و پا می زند، انگاری او را رهیدنی درکار    نیست.

نه، روشنایی نمی‌شکند، کژ بودم که مژ نمودم!

همه عالم هزل است امّا اینهمه بی جدّی مباد!

وقتی دف دوست را در سماع دشمنان می نوازند،

دست و پای وامدار باختن و افشاندن نیست.

کاه، کاه، کاه، کاه، نکند دانه را گم کرده باشیم!

من، دستاس را می چرخانم، بو که دانه‌ی یگانه را آرد توانم      

                                                                کرد.

قطره‌ای اشک هم خمیر کردن آن را بسنده خواهد بود.

دریغا! کسی که اکنونی از عمر خویش را تملک نکرده است،

چگونه مالک ابدیت من تواند بود؟

نه، مرده ریگ مرا قدر نخواهد شناخت که اکنون که زنده‌ام او را از این شناسایی برخوردار نمی‌بینم.

گاو نرم، این بار به تنهایی زمین زبان را شیار می‌کند!

مصراعهای من از این پس تکاتک از پی هم روان خواهند شد.

دردم می آید و خاموش نمی‌توانم ماند، می ترسم عشق را شکوفه کنم!

آخ... وقتی آیینه خود، زنگی باشد، شکستن از درستی می‌تراشد!

دستهای خود را به هم قفل کرده‌ای!

در سراچه‌ی دل را با کدامین انگشت توانی گشود؟

  1. v      v      v

بر می گردم، به سایه پشت سرم می نگرم، افسوس او تنها همراه ناچار من است!

با من بازگشته است.

از این پس با سایه‌ی خویشتنم سخن باید گفت.

او از همه وفادارتر، فرمانبردارتر، ماندگارتر و یارتر است.

هرگز او را از افتادگی خویش، پشیمان ندیده‌ام.

این سایه‌ی سنگین، همان زنگی است که آیینگی خواهد کرد!

امّا حیف، امشب وقتی من در خویش می‌شکستم، او نیز ترک برداشت!

با من این سایه‌ی شکسته بس است،

تا برویم دوباره هسته بس است.

            

                                                           20/12/1370
تنوین

ما دو صدادار کوتاه،

بی هم همساز و همنواز.

امّا با هم‌مان که می کنند،

دیدن به همسازی ما گواهی می‌دهد،

و شنیدن از ناهمنوازی مان، درشگفت است!

نمی‌دانیم این بی صدای زنگدار،

این نون حلقه دار،

دگردیسی کدامیک از ماست!

با هم تنوینیم،

فرجامین بینیم،

پس جز د رفرجام،

جایی ننشینیم.

بالا، رفع، نصب،

با جرّ پایینیم.

حرفی نو ماراست،

آری تنوینیم.

                                                               11/7/1370

پیمان گودال‌ها

سرخ و زرد،

بر گرداگرد سیبی که سوگلی خویش را،

ارمغان کرده‌ام،

آتش چهارشنبه‌سوری، شعله‌ور است.

گودال تُنُکی که جای دندان من است،

بر پوسته‌ی سرخ، نماد پرسشی است بر ناو آزمند.

اگر او نیز همین رنگ را به دندان بنوازد،

امشب در آغوش هم خواهیم خفت.

امّا اگر،

گودال تُنُک‌تری بر پوسته‌ی زرد پدید کند،

پیداست که تنها از شب گذار باید کرد.

  1. v      v      v

چه می بینم؟

گودال‌ها با هم پیمان بسته‌اند!

آنک سخن دندان از گفتار زبان نیوشیدنی‌تر می نماید!                                                              

                                                     30/1/1371


کولی کیمیا کار

با بی‌شماری از غربالهای سبز،

کولی بهاران،

از قشلاق پنهان به ییلاق پیدا، بازگشته است.

او را سر بیختن کدام بی‌نهایت تواند بود؟

  1. v      v      v

تماشا کن!

پرویزنها، بیختن روشنايی را سماع می کنند!

امّا،

هیچکس نمی‌داند

تا چرا کولی کیمیا‌کار،

زر را تا یشم، دیگرگون می‌آورد؟

                                                         27/12/1371                                                                                                                    

هفت خان رنگین‌کمان

اکنون هفت خان رنگین‌کمان را پشت سر گذاشته‌ایم.

دوباره به سیمین و زرین نخستین رسیده‌ایم.

تو قطره قطره تا بارانی.

من، شعله شعله تا آفتاب.

تو زلال.

من بلال.

هر دو با هم از فراز به فرود، آیانیم،

بی که بدانیم،

دِرهم و دینار کدامین مرز و بوم،

سکه‌ی کدام سلطانیم.

انگاری شاباش‌مان کرده‌اند.

همه را داشتن‌مان آرزوست.

و پیش از آنکه به خاک در‌آییم ، آزمندانه، در میان زمین و آسمانمان، از یکدیگر درمی‌ربایند.

بی که ما را با عروس نسبتی و با داماد عنایتی باشد.

ایرانشهر را دوست داریم،

اگرچه باچونین نامیدن خویش،

آتش وباد را از آب و خاک‌مان گرفته است.

شگفتا! نپتون، در این منظومه به ما اقتدا می کند،

با حسن که شرنگ آشتی را سر کشیده مهربانیم،

با حسین که کندوی پیکار را با انگبین خون آگنده، همداستانیم،

- سخت‌مان می آید که حتی از دل بگذرانیم،

تا چه رسد از آن سخن برانیم-

به جای آنکه از آن یکدیگر نه، از آن خویشتن بمانیم،

ازآنِ این و آنیم.

از ریشه تا سایه،

این سرو آزاد را دوست دارم.

تصدق تا قاجفت بادام چشمهایت!!

آز ریاضت‌کشان عالم را بر میانگیز!

این دو دریچه را از دیوار زندان من گشاده‌اند،

تا من به میانجی‌شان بیرون خویش را که جز تو نیست به تماشا

                                                                     بنشینم،

یا تو به رهنمونی شان بیرون خویش را که جز من نباید باشد،

                                                         به تماشا بنشینی.

نه آن که با این دو چراغ خانه‌ی دل دیگری را روشنایی در افزایی.

بیا از من نردبانی کن!

بر دوش‌های من بایست!

که یکایک بت‌ها،

چشم به راه درهم شکستن

و گوش به زنگ از هم گسستن اند.

یک، دو، سه،

بازی را بیاغاز!

آری بت‌ها را تو می‌شکنی، اما جهان مرا پیامبر خدای یگانه،

می‌شمارد.

از این بیداد که بر تو می رود، میازار!

یگانی حُب و حسن را به یاد آر

و حزن را به غیر واگذار!

دوستت دارم تا خاکسترینه‌ی فرجام.

بی چون و بی کدام.

تمام.

                                                 13/7/1369


در تاب عقربه‌ها

در تاب عقربه‌ها تنها نشسته‌ایم ....!

جاذبه‌ی زمان، ما را به قلب زمین دوخته است.

چرخاچرخی تا همیشه، خرسندی کودکی مان را تا نیلوفر

می‌کوچاند

امّا بلوغ وقتی فرا خواهد رسید

که از چرخاچرخ وارهیده به چاها چاه درافتاده باشیم.

  1. v      v      v

نیلوفر پیچ و تاب، در ژرفا، بر گرد خویش، پرسه نمی‌تواند زد.

محاق، رستن از هلالینگی دور و تسلسل است.

روشنایی هار ماه در شب چهاردهم، سگان هرزه گرد را،

به پارس کردن فرا می‌خواند.

شفق جامه‌ی خون آلود شهید روز و فلق مردار شب را، کفن است.

در ترازوی عشق سنگ را با کالا می‌سنجند که جز دل دوست،

ارزیدن را سزاوار نیست.

ترقّه، پرده‌ی گوش دیوار را دریده است.

خاک، خوانی دو رویه از قطب‌ها گسترده است.

بو که چند و چون گرسنگی آفتاب را تواند آزمود.

  1. v      v      v

فردوسی، خیام، سعدی، مولانا، شمس، حافظ، بیدل

و انبوه دیوانگان، از زنجیرستان واژه‌ها گریخته و در پی ما

                                                              دوانند.

می‌بینی به پای نردبان رسیدند!

اما، من و تو بی‌گسست از یکدیگر بالا می‌رویم.

گاهی من از پلّه‌ی تو درمی‌گذرم و گاهی تو از پلّه‌ی من

در گذاری.

ایستاده‌اند و دیوانه‌وار، چشم‌هاشان نیلوفرینه‌ی تماشا را،

می‌رویاند.

ما از خویش فرا می‌رویم و تا خویش فرو می‌آییم.

نردبان ما، برگرد خویش چرخان است.

پنداری، دیگر بار،

در تاب،

تاب عقربه‌ها تنها نشسته‌ایم،

من و تو، پیاپی، از خویش به خویش، می‌پناهیم.

سیاره و مدار خویشتنیم.

این منظومه شمسی سرودن است که بر بازوی کهکشان زبان جهان،

گشت و گذاری جاودانه را دنبال گرفته است.

در جدول تناوبی گوش و زبان،

عشق،

این ابر آخشیج مینوی را،

بر جایگاه خویش استوار کرده‌ایم.

  1. v      v      v

تو دستهای مرا با دستهای خویش می‌آزمایی.

هر یک از انگشتان ما، در جستجوی چهار بند گمشده‌ی

                                                              خویش‌اند،

تا گوش و زبان چوپانان گله‌های اساطیر را، نایی ارمغان توانند

                                                                       کرد.

چشمه‌های شکایت، جوشیدن گرفته‌اند،

جدایی به کرانه‌ی فریاد رسیده است.

گوش ماهی‌های الفاظ، دور از مرواریدهای معانی، موسیقی باد را، می‌نیوشند.

توفانی که پنج اقیانوس حواس را از ژرفا آشفته است،

با پای خیزابهای تجربه بالا می آید.

جزر و مدّی دیگرگون، جاذبه‌ی ماه را به بازی می‌گیرد.

چار‌پایه‌ی زمان و مکان را از زیر پای مادّه برمی‌داریم.

رقص لاشه‌ی زمین را که از چنگک ماه درآویخته است،

تماشا می‌کنیم.

آری، این بودن است که می‌میرد!

او را در عرش چال خواهیم کرد!

  1. v      v      v

نمایش به پایان آمد.

پرده افتاد،

کفن است ......!

بازی مرده را در آن می‌پیچیم،

تا بوی پلشت، هوا را نیانبارد، او رابه خاک بسپاریم .....!

تیک! تاک!

گورکن اکنون، کار آوای خویش را می‌سراید.

                                                     11/8/1368

                                        


نطفه‌ی حریق

بی آ نکه سوختن را آزمون کنی،

به زبان رنگین اشتعال سخن نمی‌توانی گفت.

افسوس که نقّادی دود بر ابهام شعر افروختن می‌افزاید!!

  1. v      v      v

شعله، برزخی میان سیاه و سپید زغال و خاکستر است.

سوگ جامه‌ی آتش را پیش از زادن وسور جامه‌ی وی راپس از مرگ، در او می‌پوشانند.

جرقه، نطفه‌ی حریق است

و چونین بود که عشق از نگاهی شکفتن گرفت.

                                                           28/1/1370
از نمک پروردگان کویر

ستاره چینی را به کویر روی آورده‌ام.

شگفتا!

هیچیک از روشنان فلکی را اثری در من نیست!

هر هجایی که از دهان تو بیرون می آید،

آواز اختری است.

گوشهای من،

زلال موسیقی کیهانی را که از نای تو تراواست،

آزمندانه می مکند.

آری این تویی که هر بلور نمک را،

به ستاره‌ای شیرین دیگرگون کرده‌ای.

آسمان،

بی نهایتی از آیینه‌ها رابه آهنگ نخجیر کردن تصویر تو، بسیج کرده است.

بیگمان عشق که از آفت گندیدن در امان باد،

از نمک پروردگان کویر است.

                                            30/1/1371

                                                          


غبار آه را ...

غبار آه را با زلال اشک، از دل می‌شویی.

نعش دریا را بر ساحل باز می‌جویی!

مرغان طوفان در چشم‌های تو،

تخم گذاشته‌اند.

چرا که چرخ بر مراد تو نیست.

نمی‌دانی که گشاد کار جهان جز در گشاد کار تو نیست.

باور نمی کنم که هیچ ابری، افلاک را عاشقانه دوست بدارد

و این همه بی باک، بر خاک، ببارد.

تو زمین و زمینیان را رها کرده بودی،

تو چشم‌های خویش را به روی عشق واکرده بودی،

تو گوشه گوشه‌ی باغ درون را،

تماشا کرده بودی.

تو با من دست دادی و پیمان کردی.

که چونان گل، عمر خویش را وقف خندیدن کنی.

چه شد که به یکبار، سنگریزه‌های بلورین،

گریستی؟

آبگینه‌ی دلم را شکستی؟

نکند می ناخورده مستی؟

چه آسان می‌شکنی عهدی را

که به دشواری با من بستی!

هرگز برای عشق چونین توفان به پا نکرده‌ای.

لاله‌ای که داغدار، از خاک سر بر کرده است،

شیریني سوگواری گلگون خویش را،

با ...

هیچ جشنی

برابر نمی تواند نهاد!

اکنون که یوسف عزیز مصر است،

زلیخا را اندوه پیری و کوری نمی‌برازد.

در را به روی عشق باز کنیم،

شبی خوش است،

بدین قصه‌اش دراز کنیم.

به جنین مهربانی که در بطن خاکستری شعور تو،

پیچ و تاب را،

در جستجوی بهانه‌هاست،

بیاندیش!

تو را بی درد،

بی اشک،

بی فریاد،

بی خونریزی،

نمی‌توان زاد!

فرزندی عزیزتر از عشق!

عشقی عزیزتر از این که

یوسف را به کلافی خریده‌ای!

یوسفی که در راه رسیدن به تو،

از چاه و زندان گذشته است

و با تو،

بر تخت سلطنت نشسته است!

من که تیله‌ی خویش را با قبیله‌ی خورشید:

زمین،

سیاره‌های دیگر،

و ماه‌هایشان

عوض نمی‌کنم.

من همه‌ی ستارگان جهان را،

به رشته‌ی گیسوی تو کشیده‌ام.

تا صله‌ی یکی از شعرهایی را که با نای خویش،

در من نواخته‌ای،

گلوبندی به تو ارزانی کرده باشم.

به خدا سوگند!

اگر لختی زلال‌تر از این در من نگریسته بودی.

چندین غبارآلود، نگریسته بودی.

آه را با اشک نمی توان شست،

اگرچه جوهر هفت دریاست.

من آه را ،

با حریق دل،

به خاکستر نشانده‌ام

و خاکستر را،

در چشم روزگار،

پاشیده‌ام.

من خویشتن را درعشق بسته‌ام.

چگونه معمّای هستی را نمی توانم گشود؟

  1. v      v      v

روز پایان شهریور است،

بر بالین تابستان،

نشسته‌ایم ...

گوش کنیم ... تا چه می گوید:

- انگار او را سر وصیّت کردن است-

" سکه‌ای یگانه، شما را میراث من است،

دو روی آ ن،

گرما و پختگی ...

دو جهان را با آن می توان خرید،

سکه‌ی عشق را می گویم."

  1. v      v      v

فردا ....

که شهریور،

دیده بر هم خواهد نهاد،

ما،

چشم ،

به دیدار مهر،

خواهیم گشاد!

                                                             31/6/1367              
تو نگاه می کنی...

تو نگاه می‌کنی،

من فریاد بر می‌دارم.

از پی آن آذرخش، این تندر، باری شگفت نیست،

حتی

بارانی که از ابرهامان می تراود،

حیرتی را نمی‌تواند انگیخت.

آنچه شگفت است، آمیزش مغناطیسی تن‌های ما،

از دور با هم است!

امّا ماه و دریا،

همیشه شگفتی ما را به نیشخند گرفته‌اند!

                                                              25/11/1365


نماز زلال

شبنم،

سراپا اشک،

بر سجاده‌ی سرخ گلبرگ، به نماز ایستاده بود.

اضطراب او، به دور و تسلسل قیام و قعود می مانست.

نماز،

در سر آغاز خویش به پایان آمد و با معراج کشید.

نمازگزار،

از زلالینگی آب، به غبار آگینی بخار رسیده است.

آفتاب، از دور دست آسمان،

با بی‌نهایتی از دستهای دراز،

او را به خویش فرا می خواند.

  1. v      v      v

من، در تو نگریسته و از شرم آب افتاده‌ام.

پس در پشت پرده‌ی بخار، روی به آفتاب گشاده‌ام.

  1. v      v      v

بمان و ببین!

لختی پس از این،

جز نور و نور و نور، نمی بینی.

من و شبنم، در شبستان عدم، با هم،

تو و گلبرگ را به خواب می بینیم.

دستان،

گشایشی دیگر پذیرفته است.

بیگمان باش که هیچکس تاکنون، چونانکه من و تو برای هم،

سخن نگفته است.

زبان دری را آبستن کرده‌ایم.

تا نوزاد فردای سرودن، چگونه زبان باز خواهد کرد؟

                                                            27/ 9/1370

پینه‌ی عشق

از بس عشق ورزیدم دلم پینه بست!

خون، سرخ برخاست و آبی نشست.

هر گویچه‌ای سیاره‌ای عاشق است.

آه ... دلم پینه بست،

عاشقم و می پرست.

عقل آبی هوشیار،

عشق سیاه است و مست.

کی پاید دشمنی؟

دادم با دوست دست.

گرچه در این روزها،

رشته‌ی تارم گسست.

یاوه توانم سرود،

خامه و قرطاس هست.

شعر من از کودکی،

گاه به دل می نشست.

با تو که افتاد کار،

از دل و از گاه رست.

از تو سرود است سبز.

ای تو سروش مهست!

              

شعری برای سراسر کیهان

فردا که شد من و دوست از دو به یک رسیدیم.

از یـک به صــفر رفتن، فرجـام این روال است.

هندوان از هیچ به بی‌نهایت رسیده‌اند.

راستی را که صفر از هر عدد دیگر تماشايی‌تر است.

  1. v      v      v

چون نه ماه آبستنی شمار به پایان آمد،

« هیچ»

دیده به جهان گشود.

این نوزاد، تمامت زادن بود.

  1. v      v      v

ο............

آری این حلقه را جز بی‌نهایت نگینی نیست!!!

  1. v      v      v

سیمرغ صفر،

با دو بال هست و نیست،

از هرگز تا همیشه،

در پرواز است.

  1. v      v      v

معمّای اصم،

تناقض اعظم،

ملتقای وجود و عدم.

  1. v      v      v

نیروانا نیز در چنبر" سونیا" گرفتار است.

                                                                24/1/1370


مثنوي


نعره‌ی من نیست جز پژواک کوه!

تیر غیب چلّه‌ی رنگین‌کمان،

هم زمین را دوخته با آسمان...!

  1. v      v      v

باز عشقم، تیر باران می کند.

رخنه درکار من آسان می کند.

موم دل، زان تیرهای دلنشین،

باز کندو شد. پر است از انگبین!

من کیم؟ زنبور و کندو، نیش و نوش.

نقطه‌ی پایان این جوش و خروش.

عقده از این رشته‌ی آز و نیاز،

باز خواهم کرد با افسون راز.

  1. v      v      v

بایدم بوسید دست سرنوشت،

خوب شد، بیرون خزیدم از بهشت.

پس بهشتی ساختم درخورد خویش.

نیست صاف دیگران چون درد خویش.

گر بهشتی هست و دلخواه من است،

دوستی با مار و طاووس و زن است.

آدمیزادم، نیم فرمان پذیر.

این بهشت نسیه را از من بگیر.

عاشق از گهواره رفتم تا به گور،

همچنان از گور، رو تا نفخ صور.

آمد از من، در طلسم شب شکست،

نعره زن بیرون شدم، خونین و مست.

ریشه‌ام، خون خورد از اوّل جای آب،

شعله ور شد، در نگاهم، آفتاب.

پرده‌ی ناموس اگر نتوان درید،

چون توان از نیستی آمد پدید؟

جان شیرین از بر گلگون نشست.

عشق از اوّل جوش زد، در خون نشست.

شرمگاهی پاره شد، خون برجهید.

نعره زد مادر، پر از بیم و امید.

  1. v      v      v

چون شدم با خویش، گرم ناز و نوش،

این خروش آمد به گوشم از سروش:

« از تکاپوی مبالی در مبال،

زاده‌ای، بر خویشتن چندین مبال!»

آن گیاهم من، که روید روی بام،

کوچ تا اعماق، شد بر من حرام.

دل، مرا از بس، در این اندیشه بود،

ساقه‌ی من خواب سبز ریشه بود.

کاش می کردم رها افلاک را،

می مکیدم خون سبز خاک را

گرچه چرخ آشوب شد اندیشه‌ام،

دل مرا ریش است تا بی‌ریشه‌ام.

  1. v      v      v

گرچه نی را نعره‌ای گستاخ بود،

بندی زنجیری از سوراخ بود.

راز با چندین دهان، نی با تو گفت،

هم به چندین گوش می باید شنفت.

ای پری‌رو ناله‌ی بیرنگ نای!

سر ز روزنها برآر و خوش برآی!

  1. v      v      v

کاشکی ما نیز زخمی داشتیم،

نی، درون خویشتن می کاشتیم.

تار از من وام کن، از خویش پود،

پرده‌ای دیگر ببافیم از سرود.

نعره بر داریم باهم مست مست،

گر سکوت سنگ را باید شکست.

گوش با آمیزه‌ی فریاد کن،

تکیه چونان، نای و نی بر باد کن.

باد ای دهقان کشت روزگار!

در بن ما تخمه‌ی طوفان بکار!

از دم و از بازدم چون چاره نیست،

یک نفس بی باد، نتوانیم زیست.

زنده از بادیم و ناپیدا است باد،

گرچه در پنهان ما پیداست باد.

  1. v      v      v

خوش وزیدی زی من ای باد بهشت،

از تو شد خشت این گل دیرین سرشت.

از تو برپای ایستادم سرفراز،

قفل دستان من افتاد از تو باز.

تو همان روحی که او در من دمید،

بی توام هرگز کسی یکدم ندید.

سینه‌ی من خوش در زندان گشاد،

هر چه باداباد، دل بر باد داد.

باد سار است این جهان هست و نیست.

آه، این تأثیر شوم آه کیست!؟

چیست پشت پرده‌ی بود و نبود؟

چون گره از باد می باید گشود؟

خواب و بیداریم در ژرفای خویش.

روشن و تاریم در این گرگ و میش.

در درونم خواب شیرین ریشه بست.

تیشه‌ی فرهاد بیداری شکست.

دست بیداری که زی من شد دراز،

پایبازان خواب می آید فراز.

می رهاند چابک از چنگ وی‌ام،

تا برآساید دمی زخم نی‌ام.

بشنو این خوابی که امشب دیده‌ام،

بی شکنج نای می نالیده‌ام،

چشم کس «خواب مرا» هرگز ندید،

گرچه هر گوشی معمّايی شنید.

خواب می بینم دور از چشم دوست،

گوش و لب را باز با هم های و هوست.

دم به دم پیوست تا زادیم ما،

سر به سر پیمانه‌ی بادیم ما.

باد پیمایان اقلیم نفس،

باد را ما بس که او ماراست بس.

چون سلیمانیم برباد استوار.

او سوار ما و ما بر او سوار.

سو به سو این باد گرداگرد ماست.

دم به دم این اسم اعظم، ورد ماست.

گوش هوشم پر شد از هوهوی باد،

دیگرم نامی نمی آید به یاد.

در ید بیضای من شلّاق مار،

خشمگين بر گرده‌ی شیرم سوار.

می‌شتابم، سر پر از خواب گران،

سوی جنگلهای ناپیدا کران.

خشم شیر شرزه، تقدیر من است،

زهر مار گرزه، تدبیر من است.

تیز، چنگ، افشرده‌ام در یال شیر،

می گریزم در شکیبی ناگزیر.

آن که شد بر گرده‌ی شیران سوار،

تازیانه باید او را هم ز مار.

  1. v      v      v

شعله در زنجیر می افشاند دست،

دود پاکوبان، در زندان شکست.

روشن، افتاده است از این در شگفت

تا چرا تاریک از او پیشی گرفت؟

  1. v      v      v

می نگارم نامه‌ای زی آن نگار،

تا چه آید پاسخ و چون است کار!

گر پسندد کشتنم، فرمان کنم.

خویش را در قرب او قربان کنم.

ور هنوزم زنده مي‌خواهد رواست.

كدخداي اين ده ويران خداست!

  1. v      v      v

چهره، گلگون می کنم با خون خویش.

تا بپوشم با درون، بیرون خویش.

کوزه‌ی آبستن دریا منم.

دستی‌ای غوّاص ! زن در دامنم!

در بن دریا مرا گوهر بسی است.

من گناهم چیست، خس غوّاص نیست؟

سیل را زنجیر دریا کرده‌ام،

بند از پای جنون وا کرده‌ام.

باغ ما را هیچ داغ چینه نیست،

هیچ دیواری به از آیینه نیست!

  1. v      v      v

رازها در سینه‌ام انبوه شد.

دل برآماسید و بغض کوه شد.

از زبان باور مکن چندین شکوه.

نعره‌ی من نیست جز پژواک کوه.

باری ای جلّاد! مهر و کین نماند.

جز حدیث آن لب شیرین نماند.

این که از تن می بریدی دست نیست.

آستین کهنه‌ی پوسیده‌ای است.

خود تو دانی مثله نتوان کردنم،

پاره پاره می کنی پیراهنم.

نیست در دست تو جز دستار من،

در شگفتی از سر عیّار من.

  1. v      v      v

می فشارد گرچه تیغ کین به مشت،

زنده‌ام من، خویش را جلّاد کشت!

گر قفس بشکست بال من بجاست.

آشیانم بر فراز قلّه‌هاست.

در نیستان خفته بودم نیمه مست.

نی فغان برداشت خواب من شکست!

قصّه‌ي جلّاد و من بی چند و چون،

تیشه‌ی فرهاد بود و بیستون.

کوهکن جان باخت در آن داستان،

جوی شیر عشق، در من شد روان.

  1. v      v      v

پرده‌ی ناموس من، بی‌پردگی است.

در غلاف پوست ماندن بردگی است.

دوش با من گفت، شیطان لعین:

تو شفیعم باش، روز واپسین.

داده‌ام امید او را، بارها،

شاید از دستم برآید کارها.

  1. v      v      v

خویشتن را تا به چنگ آورده‌ام،

دار را انگشت حیرت کرده‌ام!

گرچه با« او» گرچه در « او» زیستم،

« من» ندانسته است تا « من» کیستم!

                                                             29/3 /1364
قطره‌ها غرق اند ....

خواب دیدم آب شد یخهای قطب،

قطره‌ها غرق اند در گودای قطب.

خواب دیدم آسمان پتیاره نیست.

کوچ ما در خویشتن آواره نیست.

کولیان سرخ ایلی خونی اند،

کوچ جنگل زار بی‌قانونی اند.

عاشقم از نو به روی ماه تو،

تا همیشه گامزن در راه تو.

خامه‌ی من پخته شد در آتشت،

سوخت ما را خلق و خوی سرکشت.

کاشکی خاکستری هم داشتیم،

ذره ذره خویش را می کاشتیم!

تا چه رنگ آرد به بر بذر کبود؟

دانه‌ای بادام خاکستر نبود.

دوستت دارم به مولا باز هم،

ای تو بی‌فرجام و بی‌آغاز هم!

راهها از دل به دل واکرده‌ایم،

در دل هر بخیه‌ای جا کرده‌ایم.

این رفوگر سوزنی دارد بلا،

گر ویار نیش داری الصّلا!

دوستش دارم سر عیّاره‌هاست،

چار او ناچار ما بیچاره‌هاست.

عشق، ما را از جهان بیگانه کرد.

هر حقیقت را که بود، افسانه کرد.

                                                           21 /4/1374


سرخ و زرد ای کاش...

تا نشستم در کمین خویشتن،

خود کمر بستم به کین خویشتن.

پای تا سر جز زبانی نیستم،

نیستم گر شعله، باری چیستم؟

قالب پروازم و تندیس اوج،

برده‌ی دریا نه، خاطر خواه موج.

چیست در ذرّات من این جنب و جوش؟

چیست این فریاد گنگ بی‌خروش؟

پایبازان می روم تا گور خویش،

مانده‌ام در کار سوگ و سور خویش.

راستی را زیر این چرخ کبود،

کس کبودی را چو من عاشق نبود!

زندگانی سرخ و نارنجی و زرد،

هم کبود مرگ را فریاد کرد.

نیست رنگی زیر و بالای جهان،

برتر از رنگ کبود آسمان.

گوهرم از سرخی و زردی بری است،

خواب‌های سوختن خاکستری است.

نیستم با خویش و خویشی در نبرد،

می‌گریزم ناگزیر از سرخ و زرد.

از دو رنگی‌های خویشم در عذاب،

می روم تا خانقاه التهاب.

آفتابم گرچه بر سر افسر است،

تختگاه من، همان خاکستر است.

  1. v      v      v

خاری و از سوختن داری گریز،

چار فصل توست، فصل برگریز.

گر بسوزی خویشتن را تا شرار،

گل شوی سالت شود یکسر بهار.

                                       5/5/1356


من همان دریای طو...

من همان دریای طوفانباره‌ام،

در سرای خویشم و آواره‌ام.

رنجه شد پای من از زنجیر خویش،

تا شدم آیینه‌ی تصویر خویش.

گوش ساحل کر شد از غوغای من،

شد پر از دیروز او فردای من.

آسیابم گرد خود چرخان مدام،

تا چه دانم جو چه و گندم کدام!؟

در کفم تسبیحی از خیزابهاست،

در گلویم تیزی تیزابهاست.

ای همه چیزی که مانی هیچ را!

بشنو این آواز پیچاپیچ را!

ذرّه ذرّه، دوست با من همنواست،

این که در من می خروشد آشناست.

  1. v      v      v

آسمان! اي آشنای دیر سال!

می نماید وصل ما با هم محال.

گرچه همرنگ است ما را تار و پود،

ای دریغا! تو فرازی، من فرود.

تا تویی گهواره‌ی رویان تاب،

من چه خواهم بود؟ گور سبز آب.

من در این زندان ژرف خاکی‌ام،

گم شد از من گوهر افلاکی‌ام.

گرچه کردم گاهگاهی سر بلند،

پستم و پستی مرا دارد به بند.

تو بلندی، سر به سر بالاتر است،

بر سری را، بر سر من جاتر است.

  1. v      v      v

باز امّا جان من نومید نیست،

این جدایی بی‌گمان جاوید نیست.

هر که، باری، کرد از ساحل گذر،

دید ما را در کنار یکدگر.

دیده‌ی پندار، بیناتر کنیم،

در افق پیوند را باور کنیم.

« می رسد دریا به کام آسمان!»

دوردست اینگونه می بندد گمان:

گر نیامد با تو این پندار راست،

پایمردی باید از خورشید خواست.

یادم آمد، تاب از او آب از من است،

اشک و دریا، آسمان و دامن است.

گریه‌ی وارونه‌ي من، بی‌گسست،

عاقبت بغض تو را خواهد شکست!

چرخ و چاه آنک! به هم پیوسته‌اند،

دلو را بگشا که با هم بسته‌اند.

                                                              19/3/1368
روز ما از شمس می گیرد جلال

جغد شب با چشمهای بی‌شمار،

خیره شد در کار روز و روزگار:

" کو؟ چه شد؟ خورشید عالمتاب نیست؟

ما که بیداریم، وقت خواب نیست!

راستی آن روشنیها کو؟ کجاست؟

حیرت آیینه ، بی‌زنگی صفاست!

آسمان نقره آبی شد سیاه،

اوج گردون، می نماید قعر چاه.

روز کو؟ طیف جهان افروز کو؟

آفتاب رند عالم سوز کو؟"

  1. v      v      v

صبح شد، باطل گریزی زد به حق،

باز از طرف افق، سر زد فلق.

باز بی زنگار شد آیینه زار،

باز آبی می زند خرگاه یار.

آسمان انگار سیما‌بینه‌ای است،

هم تب آلود است هم تابینه‌ای است.

شیخ را می ماند این تفتان داغ!

روز گرد شهر گردان با چراغ،

جستجو در جستجو در جستجوست،

بی‌گمان او را محالی آرزوست.

دانه تا در خاک پنهان، رستنی است،

هر چه پیدا کردنی، ناجستنی است.

در محال آویختن ما راست حال،

عشق می‌ورزیم امّا با محال.

رفت شب یا شعله گستر شد زغال؟

روز ما از شمس می گیرد جلال

                                                     30/2/1370


کفن پوش

(1)

دی کفن پوش آمد از چرخ برین،

آب، تاب زندگانی بر زمین.

از فراق او را دلی افسرده بود،

زندگی می کرد امّا مرده بود!

نطفه بود، افسوس با موی سپید،

پاک بود از زندگانی ناامید!

(2)

در لباس نوعروسان برف دوش،

سوی خاک آورد پیغام سروش.

نازنازان تا شبستان زمین،

از عسل تا ماه، مهمان زمین.

(3)

هر چه می بینم دورنگی می‌کنی!

پای پایانی و لنگی می‌کنی!

تا دو رنگ عشق، نیرنگینه‌ایم،

هفته کرده، چون شب آدینه‌ایم!

درشب آدینه، گردم کن طواف،

نشنود سیمرغ را جز کوه قاف.

هر کجا گویی پر ازگوش من است،

فهم مضمون نیز با هوش من است.

جز نیازم کس نداند راز تو،

جز به آوازم نخواند ساز تو.

می کند پژواک کو هم بانگ یار،

می‌سرایم تک تکی تا بی‌شمار.

پس سماعی می‌کنم بر بام چرخ،

لرزلرزان است هفت اندام چرخ!

با تو تنها با تو، رقصیدن رواست،

تا قیامت خانقاه ما به پاست.

من، ترازودار روز واپسین،

با تو خواهم بود، هر جا بعد از این.

در بهشت و دوزخ خویشیم ما،

سرخ و زرد رقص تشویشیم ما.

چرخ دیگر می‌زند این چنبرین،

بازمی‌گردیم، شاید بر زمین.

باز می‌گردیم. شاید بر فلک!

باز پرانیم شاید تا ملک!

بازمی‌گردیم و حق با چنبر است،

لیکن اينجا نیز جایی دیگر است!

در نگر! صلب پدر انگار نیست!

شرم مادر نیز خود در کار نیست!

این خیال انگیز، جایی دیگراست،

نو عروسم را سرایی دیگر است.

عشق از بتخانه‌ام بیرون چمید،

در نفس تندیسه‌ها شد ناپدید!

چشم بند عشق جادو می کند،

هیچ را تا هرچه، وارو می کند.

گنج هیچ آباد در ویران ماست،

هر کجا چینی است با دامان ماست.

                                                             17/10/1368

تعبیر گلگون

تقدیم به حسین یوسف زمانی

چیست موسیقی؟ خروش رازهاست.

این زبان سبز در کام خداست.

باز هم نو کرد جادو اصطکاک،

آسمان بیرون شد از زهدان خاک!

باز می آید به گوشم بانگ ساز،

از عراقم می کشاند تا حجاز.

از حجازم می برد تا کوی دوست،

نیست موسیقی، صدای پای اوست!

ای سرانگشت تو سرگردان راز!

گوش کن تا چیست برگردان راز:

شعر،موسیقی است گیرم بی‌صداست،

جای پای عشق بر راه خداست.

خواب شیرین کرد در دست تو رود،

هیچ تعبیری چنین گلکون نبود.

نغمه‌ی تو، لفظ پیغام خداست،

شعر من معنای آن بی کم و کاست.

تار و پود عشق در هم می‌تنیم،

یوسفی را بی‌گمان پیراهنیم!

                                                               24/2/1367
باز گل از پای می رویانیم

شب در آمد نعره برلب از سکوت،

خرمگس شد صید دام عنکبوت.

دامخوار افتاد این نخجیر هار،

باز هم صیّاد شد صید شکار.

صبح شد صیّادجست از کام صید،

نو به نو گسترد، یکسر دام صید.

بیگمان صیّادمان دیوانه‌ای است،

آسمان را دام گستر دانه‌ای است!

می کشد برلوحه‌ی سیمین خویش،

کودکی خطّی پریش اندر پریش.

بیگمانم من که فردا صبح زود،

نقش خام خامه راخواهد زدود.

باز چون شب می رسد از گرد راه،

لوح خود را می‌کند کودک سیاه.

می‌گذارد هم بر این سان روزگار،

تا کی افتد در خور آموزگار!

  1. v      v      v

روزها رفتند و شبها می رسند،

تا تو را کی خط من افتد پسند.

گر پسندت نیست مشق امشبم،

باز فردا کن برون از مکتبم.

نیست اندر کار من دوز و کلک ،

این من و این پای، آن چوب، آن فلک.

هم به دست و خامه‌ام خامی بجاست،

خارش پایم گواه مدّعاست.

باز هم بر خاک می خوابانیم،

باز گل از پای می رویانیم

                                                              29/1/1370


یکی پرسید از آن ...

یکی پرسید از آن گم کرده فرزند

که چونی درفراق پور دلبند؟

جوابش داد پیر کور: یعقوب

که در ژرف نگاهم کن نظر خوب!

چو رستیم از سیاهی‌های انبوه،

بر آید آفتابی از پس کوه.

گر از هجران او کورم خدایا!

به یادش روشنم، نورم خدایا!

سیاهی سایه وار جای خالی است.

نژاد آتش هجران زغالی است.

زغال چشم کورم شعله ور شد،

نسیم از بوی پیراهن خبر شد.

چه بویی! بوی جوی مولیان است،

خدا شادی است، حق با لولیان است.

                                                       23/1/1370                                                                

مرید خویشتن

(1)

یکی وارسته پیر ژنده پوشی،

سراپا جوش و پا تا سر خروشی،

مریدی پاکرأی و پاکرو داشت

که دل همواره در فرمان او داشت.

نمی‌شد لحظه‌ای دور از بر یار،

به گرد نقطه چرخان بود، پرگار.

پر از او بود و از عالم تهی بود،

جهان فرسود و مهر او نفرسود.

(2)

پس از سالی وفاداری و یاری،

گرفت این آشنایی، استواری.

شبی بی‌های و هو، گم کرده مهتاب،

مرید پاک جان، دل داد با خواب.

نگاهی کرد آن پیر پریشان،

در آن تاریک دلگیر پریشان.

پر از اندیشه‌ی شور و شری بود،

به دنبال شهید دیگری بود.

به دوش افکند کشکول و روان شد،

در انبوه سیاه شب نهان شد.

(3)

سحر چون شد مرید از خواب بیدار،

نشان بر جا ندید از پیر عیّار.

به هر سو رفت و او را جستجو کرد،

نه پیدا شهسواری بود و نه گرد.

چو کاری بر نمی آمد در این راه،

نه از زاری، نه از شیون، نه از آه،

پس از لختی که از دوری دلش سوخت،

نشست و چشمها بر راه او دوخت.

از آن ساعت نبود او را جز این کار،

که بنشیند به راه یار، هموار.

(4)

یکی زین روزها کاین عاشق زار،

به راه دوست چشمی داشت بیدار،

سروشش بانگ برزد، گفت: برخیز!

توان بودن مرید خویشتن نیز!

هزاران سال اگر اینجا نشینی،

به جز گرد سوار خود نبینی!

به خاک خویش بنشان دانه‌ی خویش،

به رستن‌های بی پایان بیاندیش!

درون خویشتن نشو و نما کن،

دو بال عمق و اوج خویش واکن!

چرااینگونه در تشویش ماندن؟

همه درانتظار خویش ماندن؟

(5)

شنیدم چشمه، این روشندل پاک،

سحر پرسید از همخوابه‌ی خواب.

که راه خانه‌ی دریا کدام است؟

مرا بی او به سر بردن، حرام است.

به پاسخ خاک گفتش با نگاهی:

از اینجا تا به دریا نیست راهی.

ز دریای درون خود بریدی

به چشم چشمگی در خویش دیدی.

چو خود هر لحظه، دریا می‌توان شد،

چرا باید سوی دریا روان شد؟

مجنب از جای خود، دریا همین جاست،

چو با خود یار گردد چشمه، دریاست!

                                                             2 /5/1354

بهار آورد باخود ارمغان رنگ.

بهار آورد با خود، ارمغان رنگ،

چه می بینم؟ زمین تا آسمان رنگ!

چه رنگارنگ و بیرنگم خدایا!

تو می‌دانی چه نیرنگم، خدایا!

پس از نه ماهه‌ی آبستنی، خاک،

بهاری زاد شورانگیز و چالاک.

پر از آواز مولودی است باران،

مبارک باد میلاد بهاران!

  1. v      v      v

بیا تا قدر ایران رابدانیم!

نه آخر تیر این رنگین کمانیم؟

دل خورشید با این خاک نرم است،

چه غم گر گاه سرد و گاه گرم است!

بهار ما نه سبز اکنون که آبی است،

زمین راز است امّا آفتابی است.

به غربت درخزانستان خزیدی،

بهارستان ایران را ندیدی!

نمی رویید گر مستانه این تاک،

چه می بودیم جز هشیار غمناک؟

جدایی را یکی تنها گذاریم،

به خاک آشنایی پا گذاریم.

به این خاکی که درویش است و خاکی است

تیمم کن! همانا " آب پاکی" است.

                                                           28/11/1366

                


پیشکش به مادرم که نُه ماه در او وطن داشته‌ام

بست خون

گرچه پیکار مرگ و او فرداست،

وطن من هنوز پابرجاست.

روزی این سالخورد دیر آسود،

می کند کوچ زی فراز و فرود.

نیمه‌ای را کشد زمین به کمند،

نیمه‌ای بر شود به چرخ بلند.

بهره‌ای در سپهر آویزد،

بهره‌ای با زمی در آمیزد.

وطن من اگرچه میرنده‌ است،

یاد او با من است و دیرنده است.

  1. v      v      v

یاد از آن جست و خیز پنهانی!

یاد از آن جنب و جوش طوفانی!

یاد از آن غرق، یاد از آن گرداب!

یاد از آن لرزه، یاد از آن سیماب!

یاد از آن جستجوی نافرجام!

یاد از آن خواب و یاد از آن آرام!

یاد از آن ظلمت زلالترین!

یاد از آن پرخروش لالترین!

یاد از آن دوره‌ی جنینی باد!

یاد از آن عهد خم نشینی باد!

آن شب قطبی سیاه و بلند،

شب نُه ماهه‌ی کمین و کمند.

و آن خروشان سرخ، هجرت خون،

واژگون، با سر آمدن بیرون.

  1. v      v      v

یاد می آوری که چون کردند؟

از تو آخر، مرا برون کردند.

تف بر آن هجرت نخستین باد!

بر جدایی همیشه نفرین باد!

پای تا سر به شیون آلودیم،

هر دو پژواک یکدگر بودیم.

نعره‌های تو بوی خون می‌داد،

عقل را غوطه در جنون می‌داد.

زاری من به چرخ بر می‌شد،

شورش اشک، بیشتر می‌شد.

مهر تو، بسته بود با بندم،

هیچ دل از وطن نمی کندم.

عاقبت تیغ را صدا کردند،

خشمگین از توام جدا کردند.

حلقه‌ی ناف من، گواه من است،

که مرا دل هنوز، با وطن است.

مادر ای میهن نخستینم،

بی تو خود را غریب می بینم!

  1. v      v      v

رنج غربت، شکنج زیستن است،

زندگی، وسعت گریستن است.

بی تو، ای گاهواره‌ی فرتوت!

تخت شاهی است، تخته‌ی تابوت!

                                                           18/11/1363

راستی را که رند و قلّاشیم

راستی را که رند و قلّاشیم،

رنگ را بو نکرده نقّاشیم!

هست با سبز عطر تند گیاه،

می‌دهد بوی مرگ، رنگ سیاه.

سرخ، از نکهت غریزه پر است،

چرخ شد از زلال آبی، مست.

زرد، در من هراس می کارد،

بوی پیری و ماندگی دارد.

در سپیدی، امید پنهان است

که پر از یاد بامدادان است.

خواب رنگین کمان پریشان باد!

گریه خند شعاع و باران باد!

زهره را، مرده ریگ، این چنگ است،

تارهایش، تنیده از رنگ است.

گوشم از بانگ رنگ سرشار است،

چشمم از رنگ رنگ بیزار است.

خواب من عاشق پریشانی است،

یوسف من همیشه زندانی است!

روز خورشید را شکار کنیم،

با تو ای ماه شب، چه کار کنیم؟

نه ز خاکم نه بیرقم خاکی است،

علم عالم من افلاکی است.

باد بر دوشم آن یگانه درفش،

آسمان: آبی و کبود و بنفش!


چرخ و چاه

دلو با چرخ کرد چون بدرود،

بال و پر نرم سوی چاه گشود.

چاه تاریک بود، چشم به راه،

به بن دلو بسته بود نگاه.

دلو، زی ژرفنا، نگون می راند،

پیش می رفت و گریه گون می خواند:

« پای ما را ز بند چرخ چه سود؟

تهی و لال می رویم فرود!

هیچ جز مردن نهانی نیست،

جنب و جوشی که آسمانی نیست.»

ناگهان اوفتاد در دل آب،

پر شد و کرد زی فراز شتاب.

اندک اندک رسید تا لب چاه،

دوخت در چشم‌های چرخ نگاه.

چرخ آمد ز شوق در فریاد،

گفت: « چشمت همیشه روشن باد!

بند ما را ز پای باز مکن!

سر این رشته را دراز مکن!

نیک دیدی در این فراز و فرود،

چرخ را بند، روشنایی بود.»

  1. v      v      v

ای تو از چرخ رفته تا بن چاه!

نیست بخت سپید آب، سیاه.

                                                              17/3/1366

آبنامه!

آب، آیا کلید رُستن نیست؟

گره داستان شستن نیست؟

خون سبز طبیعت، این چالاک،

می چمد باوقار، در رگ خاک.

مهربان، بی ریا، سبکبار است،

چشم واری، همیشه بیدار است.

  1. v      v      v

جستجو کن که پیچ و تاب خوش است،

باد در پوستوار آب خوش است.

  1. v      v      v

گرچه در این جهان سرد مزاج،

در تو افسرد پیچک معراج،

غل و زنجیر یخ اسیرت کرد،

موی برف سپید، پیرت کرد،

ای تو تندیسه‌ی عروج زلال!

گرم شد، باز کن سبک پر و بال!

در تب عشق، « مهر» سوخته است،

او به راه تو چشم دوخته است.

لختی ای آب اگر شتاب کنی،

جا در آغوش آفتاب کنی.

                                                            17/7/1363


پــیشکش به همه‌ی آنانی  که نام "زن" را برازنده‌اند.

نه، این زخم تیغ زبان تو نیست!

الا رستم هفت خان سخن!

نه مردی است دشنام گفتن به زن.

زن و اژدها هر دو در خاک به؟

جهان پاک از این هر دو ناپاک به؟

نه، این بیت ناسخته آن تو نیست،

نه این زخم تیغ زبان تو نیست!

هنر را تو گوهر بسی سفته‌ای،

بجا گفته‌ای هرچه را گفته‌ای.

به مردی فرا رفته‌ای تا ستیغ،

ندانسته‌ای ژرف زن را دریغ!

ندانی اگر شرم مادر نبود،

تو را نیز طبع سخنور نبود؟

گرفتم به بانو برآشفته‌ای،

زنان را چرا ناسزا گفته‌ای؟

لوند است سودابه، شیرین بلاست،

منیژه هوسباز و ناپارساست،

کتایون چه کم دارد از بخردی؟

کجا دیده‌ای با فرانک بدی؟

دلیر است و زیبا است گرد آفرید،

جهان زن چنین مرد هرگز ندید!

فرنگیس اگر تخمه‌ی اژدهاست،

وفادار و بی‌کینه و باصفاست.

کسی مهربان چون سپینود نیست،

جز او تار بهرام را پود نیست.

اگر بر شمارم همه نام‌شان،

بیآرایم آغاز و انجام‌شان،

تو بینی یکایک بهارند و باغ،

شبستان ایام را چلچراغ.

بخوان قصّه بیژن خویشتن،

چه گفتی ببین با زن خویشتن؟

در آن اژدهاگون شب قیر و دود،

اگر در سرای تو بانو نبود،

چراغ و شراب از که می‌خواستی؟

غم خویش را با چه می‌کاستی؟

به کار شبستان چو درمانده‌ای،

زنان را همه اژدها خوانده‌ای.

چرا کام واهی نهی زیر گام؟

کی از خامه ورزان پسندند خام؟

ندانم که گفت؟آنکه این یاوه گفت،

گمانم شبی نیز با زن نخفت؟

اگر هست زن این که من دیده‌ام،

به نامردی خویش خندیده‌ام.

  1. v      v      v

الا ای خداوندگار سخن!

ببخشای گستاخی من به من!

تویی اوستاد سخن گستری،

درازست از تو زبان دری.

مرا هم زبان از تو ای سرفراز!

ببر گر به رأی تو آمد دراز!

تو بالاتری از چه و چون و چند،

به چون و چرایی که کردم بخند.

زنان را ز من بیش داری تو دوست،

تو چون می نکوهی، نکوهش نکوست.

من این کور خواندم تو روشن بتاب

که نگریزد از بانگ سگ ماهتاب.

                                                               30/8/1367

گلگون شور

توان سود تارک برآن مشت خاک،

که روزی درآمیخت با خون پاک.

اگر رنگ و بویی ندارد ز خون،

به سر بایدش ریخت بی چند و چون.

گر این گوی در خون شناور کنیم،

از آن به که این خاک بر سر کنیم.

سیاووش با خون در این باغ کشت،

درختی که شور است وی را سرشت.

فرو ریز از خون به بیخ وی آب،

اگر چشم داری ز برگش خضاب.

در این بوم اگر نیز سبزی بجاست،

هم از خون سرخ سیاووش‌هاست.

  1. v      v      v

زمین جنبش و گرمی از یاد برد،

در این آب و خاک، آتش و باد مرد.

نه ایرج بجا ماند نه سلم و تور،

نه گلگون شیرین، نه گلگون شور.

شغاد سبکسر، نه چرخ بلند،

فروبست دست تهمتن به بند.

از اندیشه‌ی خونم اندیشه نیست،

که جز خون اندیشه با ریشه نیست.

نه شوری است تا رخش را زین کنیم،

نه تلخی است تا کام شیرین کنیم!

                                                               1/12/1364
شنیدم که دریاست ....

شنیدم که دریاست در بند ماه،

از او دل برد با کمند نگاه.

که ماه: این فروزان گردان خرد،

به دریا نماید چنین دستبرد.

که در جزر و مد است روزی دوبار،

جز این نیست او را قرار و مدار.

دل آب از او در تپیدن مدام،

نهد گام آنجا که او راست کام.

اگر شیوه‌ی ماه چونین نبود،

مرا با سپهر برین کین نبود.

توانستمی گفت: گردون پیر،
به کردار ما خاکیان نیست چیر.

اگر ماه را زیبد این دستگاه،
نباید جز این چرخ را روی و راه.

چو از ماه این ذرّه‌ی خرد و خوار،
به کار است هنگامه و گیر و دار.

نشاید که بیکار ماند سپهر،

همانا ندارد کم از ماه ، مهر.

همانا که بر خاک فرمانرواست،

زمین پرّ کاه است و او کهرباست.

تهی نیست هرگز دل او ز راز،

شب آمد شد افسانه بر ما دراز.

ندانم زمین خواب از افسون کیست،

به تیغ شفق سرخی از خون کیست؟

ز ضحاکیان سر به سر تاکیان،

به بازیچه مانیم ما خاکیان.

بچرخاند از دورمان دست چرخ،

چنین است ما را هم از بخت، برخ.

چنان چون که روز و شب آرد پدید،

نبشته است بر ما سیاه و سپید.

همین است افسانه‌ی پیچ و تاب،

بمان تا برانگیزد افسون خواب.

هم از گرگ و میش است این آشکار

که روز اندر آرد دو رنگی به کار.

کمندی است پیچان سپهر کبود،

زدی چشم بر هم، تو را در ربود.

زمین است بر سان نخجیر گاه،

زمان گوری امّا سپید و سیاه.

من و تو، سواران نخجیر جوی،

به نخجیر گاه اندر آورده روی.

به زیر اندرون باره‌ای پویه ناک،

دو دست، آب و آتش، دو پا، باد و خاک.

سری پر ز آز و دلی پر ز شور،

همه سوی، تازان به دنبال گور.

ولیکن دریغا که فرجام کار،

کند پیسه‌ی گور، ما را شکار!

تکاپوی ما را سرانجام نیست،

که این گور جز گور بهرام نیست.

                                                                2/8/1364
آهن نجوا کرد ...

آهن نجوا کرد: آنک مغناطیس!

از سویی یزدان، از سویی ابلیس!

از این یغماگر، باید بگریزم،

پیروزی او راست، با او نستیزم.

نفی اندر اثبات، نه اندر آری است،

از اویم مستی، با او هشیاری است.

هم دامن در دام، هم دشمن در دوست،

هم او را اعجاز، هم با او جادوست.

راهی تا او نیست. آهن نجوا کرد:

در دم مغناطیس، او را یغما کرد.

  1. v      v      v

من آهن بودم، مغناطیسم کرد.

ما را یکسان باد! هم درمان، هم درد.

                                                 11/10/1367

                                                              

طاووس کاروان تماشا...

طاووس کاروان تماشاست،

نقش و نگار شعبده گویاست.

عیّار وار می نگرد یار،

در جوش چشمه‌سار نوشتار.

کورم ولی عصای من انگار،

چشمی به راه دارد و هموار.

بیناست خامه، راه شناس است،

هر گام او سجود سپاس است.

                                                            6/2/1371


 

چهارپاره

                    


ما زیر و زبر آواره!

گهواره و تابوت انگار،

تندیس دو تاس‌اند، ای یار!

شاهین ترازو گم شد،

پیوند ندارند انگار!

گهواره‌ی من از تابوت،

تابوت تو تا گهواره.

شاهین ترازو عشق است،

ما زیر و زبر، آواره!

                                                               28/6/1370
صرعی ساحل دوباره....

صرعی ساحل دوباره کف به لب آورد،

یا نه که دریا شکوفه می کند انگار!

هر دو ترازو کنیم و حال بسنجیم،

این سگ آب است وخشم می‌شکند هار...!

من به تو پیوسته‌ام، نگاه و دو پلک است.

با هم، بر خود دری یگانه گشادیم.

هر دو هوادار راز، هر دو دل اندیش،

طرح چلیپای عشق: آتش و بادیم.

                                                              29/11/1370
سگ و سیماب

سگ در آیینه شب:

چرخ سیمابی مانگ،

خویشتن را دیده است

که برانگیخته بانگ.

  1. v      v      v

در زلالینه‌ی دور،

سر و تن می‌شوید.

با همآوازی لال،

راز دل می گوید.

  1. v      v      v

دفترم آینه‌گون،

خامه‌ام طوطی‌وار،

جفت با سایه‌ی خویش،

می گشاید منقار!

                                                   15/8/1370                                                  

در سال های شیرین

در سال‌های شیرین،

دست از طلب نداریم.

با تیشه نقش معشوق،

بر بیستون بکاریم.

ما را به رشته‌ی راه،

گیرم گره چو کوه است،

با زور پنجه‌ی عشق،

(کی) کوه را شکوه است؟

با عزم جزم فرهاد،

نرم است سنگ خارا،

از بیستون بپرسید،

تفصیل ماجرا را.

داد از جوانی خویش

دادن، چه دلپذیر است!

غافل مشو از امروز!

فردا همیشه دیر است.

رنگین کمان عشق است،

هر هفته از جوانی،

هم آفتاب و روشن،

هم آبی و روانی!

                                                        


قطعه

                      

مرداس

یک شب از دندان تا داس،

خوابی می بیند مرداس.

خوابی سر تا پا تشویش،

خوابی پا تا سر وسواس:

  1. v      v      v

از هر مژه دندانی رُست،

شد کشت تماشا را داس.

گفتی او را هر پلک است،

تیغستانی از الماس!

شد بیدار و هراسان گفت:

« بر خون گردان است این آس!»

با رای نیایش برخاست،

پوشید کفن از کرباس.

از کاخ به در شد شبگیر،

با پای سپاس اندر پاس.

غافل که چه در سر دارند،

جفتی رند خدا‌نشناس.

ناگاه فرو شد در چاه،

موری لغزید اندر طاس.

رست آبسوار از بن بست،

شد پوچ، تهی از آماس!

  1. v      v      v

نرّاد ازل استاد است،

با دست تو می‌ریزد تاس!

گردون شب و روزاندیش است،

نشناسد ناس از نسناس.

با زرد و سپیدش کار است،

یوسف چه کند این نخّاس؟

الهام رها شد در وحی:

قل اعوذ برب الناس!

ملک الناس،

اله الناس!

من،

شرّ الوسواس الخناس!

الذی یوسوس فی صدور الناس،

من الجنه و النّاس!

                                                                9/8/1368

یادگاری بر گور!

آتش و آب و باد را یله کن!

برتر از خاک هیچ گوهر نیست.

زندگانی نبود اول کار،

بی گمان مرگ نیز آخر نیست.

عورت خاک مهربان، باری،

کمتر از شرمگاه مادر نیست.

باز هم گریه ناک می‌آییم،

چاره جز زادن مکرر نیست.

بوی پستان و شیر می‌شنوم!

گور از گاهواره کمتر نیست.

زیستن نطفه بست در دل خاک،

بطن این زنده، مرده پرور نیست.

باور مردن است، مردن و بس

ورنه مرگ کسی مقدّر نیست.

بی‌گمان جاودانه خواهد ماند،

هر که را مرگ خویش باور نیست.

گور، فردا گزار آینه‌ای است،

واندر او آنچه در برابر نیست.

چشم فرجام خوان اگر داری،

این خط خوش به هیچ دفتر نیست:

« از پس من، تو نیز می آیی،

به درنگ این دو رنگ خوگر نیست.

همه بگذار و عشق را بردار"

که در این دام، دانه دیگر نیست!

                                                            19/12/1364
آواز گام صاعقه

آوازگام صاعقه‌ای را مگر شنید!

خرمن چرا به سوختن اندیشه می کند؟

عشق است دانه‌ای که پر از شوق رُستن است،

آن را به دل نکاشته‌ای ریشه می کند!

از زخم ناله کردن نی، عاشقانه نیست،

کی بیستون گلایه‌ای از تیشه می کند؟

دل گر سیاه و سخت- چه غم- زنده باد عشق!

او سنگ را زلال تر از، شیشه می کند.

                                                             4/1/1366

زنجره را باد گفت...

زنجره را باد گفت: باز تو را هایهوست!

اینهمه بر در مکوب! نیست در این خانه دوست.

گفت: خوش آید به گوش از در یارم خروش،

بانگ در دوست نیز، رنگی از آوای اوست.

سایه‌ای از روشنم، حلقه به در می زنم،

آنچه در این گیر و دار یافته‌ام جستجوست.

                                                      

خانه‌ی دل به حرم متصّل است.

آشنایی سر ترفند دل است،

گرچه از باب جدایی، خجل است.

پیج پیچی است گم اندر گم عشق،

عشوه‌ی اول، از آب و گل است.

آب و گل چون به دم عشق شگفت،

هر چه را می نگری ناب دل است.

طوف کن گرد خود ای زائر ناز!

خانه‌ی دل به حرم متصّل است.

                                                         10/2/1372

چار بنیاد

آب نجوا کرد: « صاف و ساده باید زیست.»

باد هم آواز داد: « آزاده باید زیست.»

آتش از معراج کردن، نعره گلگون کرد،

خاک هم خاموش خواند: « افتاده باید زیست.»

اشک بوتیمار

خواب ژرف نهنگ را آشفت،

نعره‌ی انفجار آبسوار!

بال طوفان گشود اقیانوس،

باد را شُست اشک بوتیمار!


تازیانه

هیچ راهی نمی کند پیدا،

بی‌گمان هر که خویش را گم کرد.

تا بتازد به گرد چرخ برین،

ذوذنب تازیانه از دم کرد.

چنگ و کمان

با هفت زه از هفت آواز،

رنگین کمان را چنگ کردیم.

با رنگ‌ها آواز خواندیم،

آوازها را رنگ کردیم.


امتحان خورشید

شب تاب هم تبار نور است،

اما نه ز دودمان خورشید.

از دوده‌ی اوست ماه لیکن

چون فهم کند زبان خورشید؟

این سرد مزاج شب نوردی است،

کی باشد ترجمان خورشید؟

آتش با روشنی در آمیز!

تا گم نکنی نشان خورشید.

  1. v      v      v

پیدا است از آتشی که بر پا است،

افروختن نهان خورشید!

روزی به شعاعی اندر آویز!

بر شو زی آستان خورشید !

بنشین بر خوان روشنایی،

سر کن با آب و نان خورشید !

روزی من و رخش دل گذشتیم،

خوش خوش از هفت خان خورشید.

هر مرز و کران که بود، گم شد،

در وسعت بیکران خورشید .

  1. v      v      v

از آتش و نور گونه گونه،

آراسته بود، خوان خورشید.

نور آشامی و شعله خواری،

فرض است به میهمان خورشید.

آنجا که گرسنگان نورند،

رحم است بر استخوان خورشید.

زان نوش و نوال جان گرفتیم،

کردیم دعا به جان خورشید.

  1. v      v      v

در سینه‌ام آتشی بجا ماند،

یادآور کاروان خورشید.

زان گشت و گذار ماند با من،

تاب و تبی ارمغان خورشید.

  1. v      v      v

خاکت به سر، ای فلک که شب تاب،

دارد سر امتحان خورشید!

افسوس که ذرّه‌ای شب‌آلود،

قفلی شده بر دهان خورشید!

گوش تو نه روشن است ورنه،

چرخ است پراز فغان خورشید!

برخیز که راه اوج باز است.

آنک تو و نردبان خورشید.

                                                             24/11/1363


رباعيات    

                            


گلبانگ تفتان

شب، قهقهه زد، ستارگان خندیدند،

تا دیر به بام آسمان رقصیدند.

گلبانگ خروسان سحر تفتان است،

انگار دوباره آفتابی دیدند!


نای و دف

ای سبز خرام و سرخچم، نای و دفت،

مرواریدی نشانده‌ام با صدفت.

آشام و چرای من از آب و علفت

آسم ولی افتاده‌ام آسان به کفت.


دل پولاد

ای تاغ کویر! تاب شنبادت نیست،

سرمایه‌ی صبر سنگ بنیادت نیست.

هر چون آماج هر چه تیر است توئی،

آسیب خطی بر دل پولادت نیست.

کلاغ

ای مطلع منظومه‌ی خون منقارت!

نفرین به تو باد و شوم قاراقارت.

کشتی و خبر به دیگران آوردی!

از جامه‌ی سوگ خود نیامد عارت!؟


تعقیب

ماه از پی ماه رفت و سال از پی سال،

می پیچد پیسه ما را ز خط تا خال.

شب، روز شود، روز شود شب، تا باد،

هر دیوی را فرشته‌ای از دنبال.


زادن

می آیی واژگونه از چاله به چاه،

آیینه‌ی حیرت است انگار نگاه.

زادن...خون، اشک، شیون، آغاز گرفت،

شب رفت و ستیز گرگ و میش است و پگاه.


خون

آبی، آلوده، سرخ، پالوده‌ی کیست؟

این آتشی دو رنگ از دوده‌ی کیست؟

هر گویچه را مدار چوگانی بود،

تا چرخش چرخ دل به فرموده‌ی کیست؟


سمندر

بی کامه‌ی کیمیا مسی زر نشود،

آن را خاکستر نشین، سمندر نشود.

آن را که چو گل جامه‌ی چاکاچاک است،

آلوده‌ی منّت رفوگر نشود.


تبار ناقوسی

زرد است قناریم مبین سبز آواست،

پاییز انگیخت تا بهاری آراست.

افتاد قفس به رعشه از نعره‌ی او،

منقار وی از تبار ناقوسی ماست.


آرش خجل است

معجون جنون و عقل، درمان دل است،

آدم، جدّ تو، از همین آب و گل است.

دیوانه وعاقلیم و تیری به کمان،

آن دم که رها شویم، آرش خجل است!


گلچین خنده

با آنکه ز چشمها نهانی ای باد،

از خویش چرا چنین رمانی ای باد؟

گل را گلچین خنده پرپر کرده است،

بیهوده به خویش بدگمانی ای باد!


گردون را باز .....

امشب که نگاه کور و دیدن لال است،

پندار نمی پزد تخیّل کال است.

فردا، خورشید شعله‌ای جوّال است،

گردون را باز آب در غربال است!


صدای پای لفظ

سبزم تا بنگ و از تخیّل سرشار،

امّا سرخ است طوطی‌ام را منقار.

آبی است صدای پای لفظم انگار ،

می موید گنگ معنی‌ام از بن غار!


دو پای سفر

از عقربه‌ها من و تو آواره‌تریم،

پوینده راه از اگر تا مگریم.

یک سر داریم و یک سر اندر حضر است،

هر چند همیشه را دو پای سفریم.


روزنباران

ما از تو گمانباره‌تریم انگاری،

ویران‌تر و آواره‌تریم انگاری.

روزنباران ما چه بی دیوار است!

از پرویزن پاره‌تریم انگاری!


دل و مغز

کوریم و عصای عشقمان بینایی است،

خورشید فراز گنبد مینایی است!

در سینه دلی ابوسعیدی داریم،

مغز سر ما ابوعلی سینایی است.


اسرافیل تو

هم مرده گریخت با نفیرم از گور،

هم با نفسم قیامت آمد به ظهور،

اما دم من دم مسیحایی نیست،

اسرافیل تو می‌دمد در این صور!

نای تکخوان

برگی بودم تُنُکدل و سینه فراخ،

آویخت مرا بخت به دارینه‌ی شاخ.

هر روزنه‌ام دهان به تکبیر گشود،

نائی تکخوان و بی‌نهایت سوراخ!


از دهر بپرسید

دریا هار است، ساحل رام کجاست؟

من بندی آب و دانه‌ام، دام کجاست؟

با دختر رز نمی توان تنها خفت،

از دهر بپرسید که خیام کجاست.

نام ونان

دندیل زمانه، نام ننگ‌آلود است،

هر جا سر شعله، افسر او را دود است.

ما روسپیانه، زندگانی کردیم.

نام است زیان ما اگر نان سود است!


هر بخیه که می زنیم

من، دوک نخم که چرخه زاری دارد،

از روزن سوزنی گذاری دارد.

مشکاف که کار ما به هم دوختن است،

هر بخیه که می زنیم کاری دارد.

معراج دل

نه ناز، نه آلاله، نه نسرین و نه یاس،

نیلوفر پیچ پیچ افسون و هراس.

می پیچم و می پیچی و معراج دل است،

تا می ترکد چرخ برین را آماس.


آتش چهارشنبه سوری

می خندم و میخندی و گل می بیزیم،

عودیم که با عبیر می آمیزیم.

تا آتش چارشنبه سوری برپاست،

ما کودک کوچه‌های بی‌دهلیزیم.

جارچی

جز عقربه‌ها روان و آیانی نیست،

این دستان را پرده‌ی پایانی نیست.

با جفتی چوب بر دهل می کوبد،

نه، جارچی فتح نمایانی نیست!

پرویزن تن

تر بود از تار و پود هم دامن ما،

پاکیزه نتافت نوری از روزن ما.

می بیزد آب گنده پرویزن تن،

آنک، عرق آلوده‌ی پیراهن ما !!!


ترفند کیمیا

چون سوز و گداز سرب را سیم کند،

جادوگر شب، امیدم از بیم کند.

آتش، ترفند کیمیا خواهد باخت.

ابلیس به آدم از چه تعظیم کند؟


چلچراغ

تا داس سپید ماه نو، در کار است،

کار شب و خرمن سیاهی، زار است.

آویخته چلچراغی از مروارید،

در بطن صدف نه این شبستان تار است!


خون اندیشه

این جوش و خروش در رگ و ریشه‌ی ماست،

خون دل ماست این که در شیشه‌ی ماست.

در کاسه‌ی سر به جای می در جوش است،

اندیشه‌ی خون که خون اندیشه‌ی ماست.


ژرف و شگفت

نقشیم و نگاریم، پر طاووسیم،

تابیم و تبیم، شعله‌ی فانوسیم،

از راز درون ما کس آگاه نشد،

ژرفیم و شگفت، روح اقیانوسیم!


اژدهای سیاه

مارا است گهر، روشن و تابنده چو ماه،

تاریک نما بودن‌مان نیست گناه.

این ابر به روی گنج باران خفته است،

گیرم که بسان اژدهایی است سیاه.

کفن سپیده دمان

ای وای! سگ سیاه شب بیدار است!

می غرّد هار، تشنه یا ناهار است؟

دندان با خشم می فشارد برهم،

آیا کفن من از همین چلوار است؟


آیینه‌ی آبنوس

آیینه‌ی آبنوس، زنگ انگار است،

از سر تا پا نشسته در زنگار است.

چالاک جلا می‌دهد آن را خورشید،

با خویش پگاه را مگر دیدار است!


مرغان دعا

دروازه‌ی آسمان گشودند بیا!

مرغان دعا، غزل سرودند بیا!

بی عشق، جهانیان چه عاقل چه سفیه،

فی الجمله شکار دیر و زودند بیا!

برگ حنای واژگون

سبزینه‌ی ما خون دل خورشید است،
کس برگ حنای واژگون کی دیده است؟

تابستانخواره‌ایم و پاییز آشام،

خوش باش که نوبهارمان جاوید است.


چراغ سنگ

بادی که وزید، آب را جوشن کرد،

برقی که شکست، خاک را روشن کرد.

آتش، آتش گرفت آتشزنه باز،

تا خود که چراغ سنگ را روغن کرد؟


از یک تا دوازده

چون ازیک تا دوازده پیمودی،

هم بر سر پلّه‌ی نخستین بودی.

بالای تو چون مساحت دایره شد،

تکرار چه سود؟ کاش می‌آسودی!


افسانه‌ی آشنا غریب

هر قصه که با تو می سرایم عشق است،

از قافله‌ی دلم، درایم عشق است.

افسانه‌ی آشنا غریبی دارم،

افسون غریب آشنایم عشق است.


نگاه بوقلمون

چشم تو تماشایی بازیگری‌ام،

حیران کرشمه‌ی زبان آوری‌ام.

داری با من نگاه بوقلمونی!

انگار، همیشه من نی‌ام، دیگری‌ام!

آزادی سبز

ای بلبل مست! گل آواز تو نیست.

این پرده دریده، محرم راز تو نیست.

آزادی سبز برگ‌ها دلگیر است،

جز ساز قفس در خور آواز تو نیست.


سرمه‌ی چشم اختران

این ابر ملول، تر زبان خواهد شد،

از تندریان آسمان خواهد شد.

از بخت سیاه خویشتن شکوه مکن!

شب، سرمه‌ی چشم اختران خواهد شد.


گاهواره و تابوت

دنیا‌داران چو اژدها بر گنج اند،

گنجی که از آن همیشه اندر رنجند.

پیوند به گاهواره دارد، تابوت،

آخر همه را بدین ترازو سنجند.


ننگ مستعارم

ای حاصلضرب پنج و چارم همه تو،

گیرم همه از تو باد و دارم همه تو!

کاشم تو و کامم تو و کارم همه تو!

گمنامی ننگ مستعارم همه تو!

تاج سر بهار

هم دامن روز آز چین در چین است،

هم دام شب نیاز نیرنگین است!

بر تخت زر خزان بمانی جاوید،

تا تاج سر بهار فروردین است.


در اوّ ل مهر

پاییز من و تو را زمستانی نیست،

افسوس که روزی‌ام شبستانی نیست!

در اوّل مهریم همه روزه‌ی سال،

روزی نه که آغاز دبستانی نیست.


کاسه‌ی خون

خورشیدم و تنها به سری ساخته‌ام،

زین کاسه‌ی خون ماحضری ساخته‌ام.

از بهر نثار زر ندارم اما

لعلی به چه خون جگری ساخته‌ام!


دو بيتي


بر آرای باد!

سماعی می کند شب، بیکرانه،

سرود انداخت باید در میانه.

پریشانی به زلفش می برازد،

برآرای باد! هويی صوفیانه!

سیر و سلوک

ستیز شاخه‌ام با باد چالاک،

نشان داد از گریز ریشه در خاک.

مرا زیر و زبر با هم ترازوست،

سلوک خاکم و در سیر افلاک.

              


سر هندوستان

شقایق قتلگاه دوستان است،

خلیلی کن که آتش بوستان است.

جهان را بوی عود و عنبر انباشت،

در این مجمر، سر هندوستان است.


تا رنگین کمان

تو چون باران و من چون آفتابم،

تو گریانی و من باید بتابم.

درآمیزیم تا رنگین کمان چُست،

تو تعبیری و می آیی به خوابم.

گردون آویز

دعا کردم، دعایم مستجاب است،

میان ما، من و اويی حجاب است.

الا دارا! بیا قامت برافراز!

که ما را گردن آویز از طناب است.


دو چشم یک نگاه

خروش دوستت دارم بلند است،

جهان آوردگاه چون و چند است.

بمان با من، دو چشم یک نگاهیم،

حریف بازی آتش، سپند است.


ماه و موج

نه از خواب گران خیزاب برخاست،

نه طوفان را خیال سرکشیهاست.

چه باید کرد؟ آه، از دوری ماه،

گریبان پاره کردن کار دریاست.


طبیب تب

گرفتم ریشه در خاکم نهان است،

نگاه شاخه‌ام با آسمان است.

پرم از آتش خورشید شد سبز،

تب عشقم طبیب درد جان است.


طاس ترازوی آفتاب

شب آمد، یاد گیسوی تو کردم،

سحر شد، نوبر از روی تو کردم.

چو خورشید از افق سر زد زر آهنگ،

از آن طاس ترازوی تو کردم.


شرم مادر دریده

عزیزم! عشق جز سعی و صفا نیست.

مگو آیا که در فرهنگ ما نیست.

وفا هرگز مجوی از آدمیزاد،

دریده شرم مادر را حیا نیست!


تشنه کامی

سراب آسمان را چشمه دیدند،

بسی دنبال وهم خود، دویدند.

پس از آن تشنه‌کامیها که دانی،

به آب شور اشک خود رسیدند.


کام و گام

دریغ از جستجوی بی سرانجام!

دریغ از بیکرانزار کران نام!

چه می جویند راه! آیا ندیدند

که زیر گام‌شان جان می کند کام؟


سیاه و آبی

سیاه و آبیافلاک دیدم،

ز هر رنگی یکی چادر بریدم.

چو روز آمد، سیاهم بر سر افتاد،

چو شب شد، زیر آبی آرمیدم.


خون رُستن

دروگر داس را برداشت چالاک،

گلوی ساقه‌ها را چاک زد چاک.

به خون رُستن آغشته است تیغه،

چکان است اشک کشت از دسته بر خاک.


چه نازک

تنم بر خاک ویرانی و آب است،

همین آبادی جان در حساب است.

شکستم تا درست افتاد کارم،

چه نازک داستان زد هی...حباب است!


آوارگان

دلم پتیاره‌ی پتیارگان است،

دماغم چاره‌ی بیچارگان است.

نم اشکی شنید از قطره‌ی خون،

که این کولی هم از آوارگان است.


سبزپوش

خروس آسمان آبی خروش است،

نسیم صبح، سرگردان نوش است.

نمی‌دانم که می آید به یادم!

تو هستی یا سروش سبزپوش است!


از چه آبشخور روانم!

خرامان است طاووس زبانم،

شگفتی‌هاست با هندوستانم.

روان،ابلیس در شعر ترم شُست،

چه آبم؟ از چه آبشخور روانم؟


مغز استخوان

نمی‌دانم چه کردی با زبانم،

که تا جاوید می خواهم بخوانم.

مرا در پوست گنجیدن محال است،

پر از عشق است مغز استخوانم.


شبستان

بهاران را دلم چشم و چراغ است،

سفر درغنچه‌ی من سیر باغ است.

گهر را قطره دیدن از درشتی است!

شبستان صدف را چلچراغ است!


نگین لعل

شقایق رُست و در خون غوطه زد باغ،

بهاران را دل است از خویشتن داغ.

نمی ماند به گل این سرخ چالاک،

نگین از لعل دارد حلقه‌ی باغ!


آبشار

اگر اوج شکوهم، آبشارم،

هم از افتادگان روزگارم.

سوار گرده‌ی کوهم مپندار!

که عزم پای بوس درّه دارم.


قصيده


سایه‌ی بیغش

بر این پرده نقشی پدیدار نیست

وگر هست، جز رقص پندار نیست.

در این دشت تا می کند کار چشم،
بجز کاروان شب تار نیست.

شبی آنچنان تاری و وهم‌زای

که پیداست فرداش در کار نیست.

یکی لشگر از تیرگی‌های ژرف

که جز آهریمنش سالار نیست.

سکوتی سراسیمه در خویشتن،

سیهسار هست و سیهکار نیست.

سکوت از ندانستن آبستن است،

ندانستن آیین بیدار نیست

گروهی برآنند کاین دود لاخ

که آگاه از او هیچ هشیار نیست!

شبی تار مایه است، اما شبی

که خالی درونش ز اسرار نیست.

وگیتی یکی زال جادو تبار

کجا از دلش کس خبردار نیست.

ولی آشکار است داننده را

که این گفته سست است و ستوار نیست.

گذشتن از این هفت خان سیاه،

خرد راست هموار و دشوار نیست

که تاریکی هول اندیشه زاست

وگرنه به رازش سر و کار نیست.

ندارم سر آنکه گویم کسی،

از این سر جز ازمن، خبردار نیست.

چرا؟ چون چنان رشته سر در گم است

که راه گشودنش هموار نیست.

اگرچه بکوشی به باریک وهم،

بدین پرده اندر، ترا بار نیست.

بلی، این جهان سایه‌ای بیغش است

که از آفتابی گرانبار نیست.

منم چوک این سرد سنگین سهم

که شاخ درختم بجز دار نیست.

به گیتی ندیدم درختی چو دار

و یا خود به گیتی چنو دار نیست.

سر خام مردم بر او نیست بار،

که جز پخته او را برو بار نیست.

مرا ماتم نسل‌ها سوخته است،

سخن از غم پار و پیرار نیست.

شبیخون تاریک را چیرگی است،

ننالم؟ نمویم؟ سزاوار نیست.

نشاید که خاموش مانی و لال

که خاموش جز نقش دیوار نیست.

همین تو نه تنها به بند اندری،

کسی کو که ایدر گرفتار نیست؟

تو بی تازیانه زمان را سوار،

غمینی که این باره رهوار نیست،

یکی تازیانه بمالش به پشت،

ببین تا کم از چرخ دوّار نیست.

به بانگ تهی یاد شیران مگیر!

بسا نعره کز سوی نیزار نیست.

به تاراج خواهد شدن خرمنت،

کلوخی گرت یار کیوار نیست.

فریبند آخر به شب‌تاب ماه،

کسی را که با مهر دیدار نیست.

من آشوب شب، مرگ تاریکی‌ام،

جز این گونه چوک شب او بار نیست.

زبانگم بجنبد سیاهی چنان

کز آن سان مگر با سپیدار نیست.

فلق می‌دمد از پس خون چوک،

کسی را در این روی پیکار نیست.

خروسی که خودش ز خون کرده‌اند،

خروشش مگر سرخ کردار نیست.

ترا خون این نسل در گردن است،

مرا با دگر نسل‌ها کار نیست.

چه گویی مرا راهبر نیست کس

وگر هست، خود نامبردار نیست؟

چو در راه تاریخ افتی بدان

که جز گرد ره راهسالار نیست.

هیاهوی انبوه این سالیان

جز آواز ریزنده آوار نیست.

پی ماندن ایدر بهانه مبند

که شن را نیازی به پوزار نیست.

سپیدی همه نیست تن‌پوش بخت،

بسا جز کفن بهر بیمار نیست.

رگ و قلب و خون چیست؟ خیره مگوی،

مرا رای جنگ است و افزار نیست!

چراغی تو را بس کز این به سلیح،

پی رزم با دوده‌ی قار نیست.

گر ایمان به خورشید داری، دلت،

ز مومینگی از چه بیزار نیست؟

به تابوت شب زیستن خوی ماست.

ز گهواره‌ی روزمان عار نیست!

ز زنجیر ما را اگر باک هست،

سزامان جز از نعل و افسار نیست.

که زنجیر خلخال مرد است و هیچ،

یلان را از این بند تیمار نیست.

گل خون چو رویاند از پای تو،

گلی آشنا روتر از خار نیست.

شبان زمستان دراز است لیک

درنگیدن فصل بسیار نیست.

چونان چون که خون راه به شریان سپرد،

ورید سیه را همه یار نیست.

رهد پیر تاریخ روزی ز بند.

هماره اسیر و همه خوار نیست.

دمیدند روزی که افسون مهر،

کسی ناز شب را خریدار نیست.

زمانه به ابهام آموخته است،

جز این شعر را نیز هنجار نیست.

ولی شعر این صیقل، این آینه،

به تاریکی رای زنگار نیست.

گرانسنگ فریاد دریاست این،

غزل‌های بیرنگ جوبار نیست.

گره بر گره همچو نای است لیک

یکی شکوه او را به طومار نیست.

پذیرند پوزش کهن پروران،

اگر این چکامه کهن وار نیست.

                                                             7 /3/1343

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید