عضویت   تماس با ما

چارفصل دوستت دارم

به نام خداوند جان و خرد



چار فصل دوستت‌دارم

مجموعه‌ي شعر از

دكتر قدمعلي سرامي


فهرست

یادداشت

شكسته نيمايي

تا تو خورشيد شدي،

شاعريم...

كدام زمزمه‌ي سبز را لب تو سرود؛

راستي را دل من خوش بود،

پسرم شيطان است.

شريك زندگي من كه تاك چالاكي است،

پس پرخاش سراسيمگي از راه رسيد.

تو مرا خواهي باخت؛

خواب،

زندگي را نيك مي‌دانم؛

گذشته يادي و آينده خوابي؛

آي... !

آبی کو؟

پرویزن آویزان است؛

جيك جيك ، جي جیک ... جیک ... جیک!

ایمان بیاور، دوستت دارم خطا نیست.

راه، راه، راه، راه،

گاهواره جنبان است؛

بی تو تنهايی تنها نیست!

من،

کاسهپشتم، از سنگ، به زمین افتادم.

از کورهراهی سر برآوردیم از اوّل.

لالايی و گهواره خفتند،

امسال هم بهار،

گاهی خدا دندان گرگی در گلوی گوسفندی است!

کودکی که زاد،

آبشار،

سگ هاری امّا سخت وفاداری.

ابری در آسمان نیست؛

پیش از تو یا من،

برکشیده بود بامداد،

از صفر تا یک،

خورشيد من رفتی و شب درآمد؛

گلدسته‌ام خاکستری نیست.

آماده‌ام به کار، دمیدم در آستین؛

سن و سالی دارم امّا باحالم.

کرکس آویخته منقار طمع در مردار.

حرف حق جز قطره‌ای خون نقطه‌ي پایان نداشت.

کدام شبنم بی‌بال آفتاب پرید؟

بر جزر و مدّ خاطر من، ماهی،

باری.

وقتی که باز مي‌‌شوم از خویش،

دور از تو جان من،

خون بنفش هرگز اي سبز! پاك نيست.

بر رخش آذرخش سوار است،

آسمان، ابری گسترده است.

آخر ای اوج تشنّج!

هر دست،

خورشید،

گفتم، شبی به دختر کولی:

آب، قاتل نیست.

از این غریزه‌ي جنگل بیا کناره کنیم!

در جهان من و تو، روغن سنگ:

این عصر، عصر صندلی برقی است.

فوّاره!

خواب تو را هنوز، پریشان نكرده‌اند،

چون بال نیست با تو، سبکتر ز بال باش!

نقطه‌ي بی‌همه چیز،

از پس چندین درنگ،

غبار، از دل من شست،

آن پوست،

در دست لاله، بیرق خونین،

باز، اندیشه‌ي پاییز پریشان است.

بر خطّ استوا،

با عنکبوت،

جزر و مدّهاست به هر روز و شبی دریا را.

من به تنهایی، بی‌رنگم.

در باور آتشفشان افتادگی عار است!

سبز است سبز، خواب من و اشتعال باغ،

به عریانی اندیشه کرد آفتاب....

در پی آن سبز،

این پیر گوژپشت،

درخت از آن نفس داغ،

اسبی که بوی زلزله را نیک مي‌‌شناخت.

من از مسیح ملولم، ملول، سخت ملول.

کدام زاویه، مي‌داند

من و تو بارانیم

در شب آتش‌زنه‌ای مي‌خواند:

چشمان سبز آب،

من با تمام ژرفا،

من گریه آبادی و چونان ابر،

بهار قهقهه‌ي سبز خویش را سر داد

با واژههای سبز جوانه،

دو چشم داد به ما روزگار

آب‌ها عاشق معراجاند.

دوش،

به خواب مي‌‌دیدم

با باد مي‌رفتم،

گل،

ذرّهها،

آشفتگی، در آینه، جاری بود.

آ، بي،

شب بود.

بهار، زیر درخت،

ماه،

هرسال،

خروس مي‌خواند.

اگر بشورد شب،

گفت: «این دو زورمند،

تشنه چندان بود

یک روز، پیش از آنکه تو زادی،

چوک،

در جنب‌وجوش باور سیماب،

بی‌گمان، سر رشته‌ي دود سپید برف،

عالم گواه بود،

پايیز را از برگ‌های سبز،

پرده‌ای، پایین آمد، افتاد.

تا ابر بودم،

کیست این کولی که با پرویزن، اکنون، برف مي‌بیزد؟

که؟ با چه تافت تو را؟

بیرون نیامد امسال،

گفتم: چرا درست نمیبینم؟

شکم برآمده، سنگین، درآمد از در من.

امسال، با گاوآهن پرّان،

آویخته، آواره، بیدار،

چشم‌هایت آبی بود

امروز را با چشم مي‌بینم.

دوش، لب من، ز جنب‌وجوش نیفتاد.

فصل فرجامین بود.

با تاب سیم و با تب سیماب،

ای زر! گزیری نیست، خوش با من درآمیز!

چل سال بیش رفت که ما پیش مي‌رویم.

سیماب هرچه داشت به او داد.

گفته بودی که در انبوهی این اندوه،

روز محشر است!

آسمان یا دریا....... آبی نیست.

باز نيلوفر من تب كرده است.

از پس هزار سال،

اي تو پالوده‌تر از جوهر اشك!

نجوا، که همنشین سکوت است،

قصيده

من باخبر از خویشم، تو بیخبری از من.

خردمندی بهل، مشق جنون کن!

عاميانه

قدّ و بالات، سرو ناز.

دَمت گرم! دُمت نرم!

خورشيد چه نازه!

بچه جون نخواب كه وقت بازيه!

آبی و زرد و سرخ و سبز،

نیایش!

بشکن بشکنه، بشکن!

دوس دارم نازت كنم؛

هفت تا نگین من از کجا بیارم؟

مامان تو گهواره گذاش کی بذاره تو تابوت!

قطعه

روز و شب طرح دم و باز دمي است؛

نياز نيست به پيرايه‌اي عروس مرا؛

در كودكي است حال اگر هست؛

پيچـکم و چرخم بر خویشتن؛

به آهنگ بهاران میسراید؛

شمع‌گون، روزی که از آتش، زبانی داشتیم؛

گفتند: بودن تو، سراب است.

زندگی قصّه‌ای است، سخت شگفت،

وهچه شوم است قارقار کلاغ؛

قطره، تنها، زلال بیرنگ است.

صیقلِ آیینههای روزگار،

از خشت خام آغاز،

بندی آینده بود اکنون ما؛

نیمی از شب گذشته بود و خروس،

آب می‌بیزند باهم ابر و باد،

بر سند سوخته‌ي آسمان،

شبی عنان دل از دست عقل بیرون شد.

من بر لب دریا و به دندان سرانگشت،

بس که دل بانگ کرد و نعره کشید،

بر خنگ نور اگر بنشینی توان گذشت،

خزیدم نرم زیر چتر طاووس،

عاشق که در خزان به بهاران رسیده است،

می‌گریم دریا دریا ؛

مثنوي

گر از مردي نشان داري كه داري،

هم نگين حلقه‌ي معراج باش؛

باغ زيبا و بهاران دلكش است.

اي تو در اين از همه پاييزتر،

چون که رخ بر سنگ، سود آن پاره سنگ،

آسمان تا بود جز آبي نبود؛

آسياب از چرخ مي‌افتد هگرز!

آواز تو ساز آشنايي است؛

روبرومان كرد با هم، سرنوشت.

عنكبوت من فرو گسترده دام؛

بخوان آبي تر از اين آسمانا!

گر به گرد خویش، گردی، با شتاب،

این قفس، بال و پری واکردن است.

خر، ساده دل است، شک ندارد.

تا نشستم در کمین خویشتن،

کوچ کردند، کوليان سپيد.

گل که خوناب آشنایی‌ها است،

ده، بيست.

گرچه پیکار مرگ و او فردا است،

من حریقم، پاک پرخاش و خروش.

وقتی نگریستن تماشاست،

نوباوه‌ي آب از سردرد،

روز، طاووسی است چترانگیز و مست.

انتظار ای مردن خاکستری!

روستايی‌وار مي‌گویم: سلام!

غزل

دلقك سري تكان داد: عقل است يا عقال است؟

سر، گره رشته‌ي معراج كن!

اگر ز جور تو آهنگ انتحار کنیم،

من بید مجنونم مرا افتادگی باد!

اگر ز دریا باید همه گذاره کنیم،

اگر بوته‌ي سرخ خون گل کند،

افسون سپید، کارگر شـد.

دل به که به بال خویش بندیم.

بـا خویشتن، در آینـه دیـدار اگـر کنیم،

من از عصير خروشی زلال سرشارم.

بگذار به درد خود بمیریم

داغِ دل تا در کمند کینه نیست،

باد آنک رو به هر سو میکند!

آه، امسال هم بهار نشد.

خفته‌ام امّا توانم برد از چشم تو خواب.

آیینه را قساوت زنگی شکسته است.

از نيام دل من، تيغ تو چون بيرون شد،

عاشق بند بند خويشتنيم؛

تا سلسله بر گردن ايام نهاديم،

با آنكه ميله هاي قفس را شكستهايم،

بيرق هفت رنگ بارانم؛

قالبي خشك و سرد و بيجانم؛

شعري كه خواندي حيرتم را بيشتر كرد؛

باز شد كاروان خون جاري؛

اي همه گل ناز! نياز تو كو؟

چنگي بنشان با تارم؛ بنوازم و بيدارم كن!

شب اگر چون چاه است،

با من اين اشك روان آيينه‌ي اندوه نيست.

دست‌ها حلقه‌ي آغوش كنيم!

شوري و شري دارم، در عشق سري دارم.

روشنگر روزها شبم بود

تا عشق بجاست بيكرانيم.

تويي طربم، تويي طلبم، گمان همه راست كه مرغ شبم.

انگار دل به سينه‌ي من نيست!

عشق مرا شوكت تقدير داد؛

عقل از عشق بيزار است؛ ياران را پيكار است.

اي تو دل آشوب‌تر از عشق!

غرقه‌ام در عشق ياري كن كه آب از سرگذشت.

گفتم: از عشق بگو! گفت: بگو باز عشق.

ژرف با شعر ترم دريا نيست.

برگرد باغم چينه كردي.

ياران از خود بيزارم من؛

در دل شب پگاه مي‌خواند.

پشه كي داند كه اين باغ از كي است؟

برگم و سر كرده‌ام آواز سبز؛

آن صبحدم كه سر به سرم مي‌گذاشتي،

برخيز و آسمان را بنياد واژگون كن!

دل ربوده‌اي از من، شوخ دلربايي؛

نيايش است و نگاهش نيايشآميز است.

اين شعر نيست، شيون زنجير است.

زنجير پريشان كن و با بند در آويز!

برگ وبرم عشق، بال و پرم عشق،

نیستم کودک بر چوب سوارم مکنید!

خرمن ما را به مترسک نیاز نیست؛

با کاکلی از بهار سبز،

همه جا سرشار از آواز است.

چرخیدن چرخ برین را از سنگ سکون مي‌بینم.

باغ باغ، بادا باغ آباد!

نقش قالیچه‌ي سلیمانیم؛

دست‌ها را حلقه‌ي گردن کنیم؛

نفسی که با توام من قفسی ميان باغم؛

افتاده و روان‌تر از این آب و خاک نیست.

سر به در یوزه برون کرده‌ام از خانه‌ي خویش

سرخ‌ترین مغز بود و سبزترین پوست؛

گفتم اگر موش در انبار نیست،

این گور خر دریغ شکار من و تو نیست؛

چلچله آبی مي‌خواند؛ مهر از مادر زایان است.

شیشه را شکستیم؛ نرم بود و تیز است؛

درويش! بازاري مشو! سودي در اين بازار نيست!

رباعي

گرگي افتاد هار در گلّه‌ي ميش؛

آنك بر پيشخوان آبي ناني است؛

در را بستم؛ پنجره‌ها را واكن!

موسيقي كاروان صوت و سخن است؛

موسيقي تو به تو يكي پرده سراست.

ناي تو نواي زنده‌ي برنايي است؛

مار افسون شد، كنيم افسانه تمام؛

شب با همه اختران روشن تار است؛

اي عشق! هلاك من چه مي‌انديشي؟

این شعله‌ي سایه سوز در معراج است.

امروز کند خون شما فردا را.

بیدارم و باز خواب خون میبینم!

خورشیدم و تنها به سری ساختهام

ای کشته که فرجام تو را، آغاز است!

انگور که از نبید خون آمد، مست،

می نوش که در کیش مغان، نوشین است.

ما را همه تن ز روی و روی از چرم است.

خون دل زردشت می گلگون است.

ای مهر! چه شد که کشته‌ي کینه شدی؟

با مادر خود، تو راست عهدی ز نخست،

اندیشه‌ي باغبان تندر، آشفت.

دل گرچه ز چشم سوزنی تنگتر است،

عریان شدهای و این حجاب از تو خوش است!

داغی که تو را، سری و سامانی نیست!

ای رفته به چرخ! خاک را وامگذار!

ای بال به خود مبال! پرواز بس است.

آیینه، به کار داوری، بیپروا است.

شبتابم و تاب من سرِ سوختن است.

شوری است به شیوههای رندانه‌ي تاک.

ما بیرق عشق را برافراختهایم.

تا خودشکن است آدمی بتشکن است.

از دور خوشیم، قاه قاه کوسیم.

دریا هار است، ساحل رام کجاست؟

چارپاره

در گرما تكيدم؛

از بیستون نیـامـد،

در گلوی گشاد اقیانوس،

چار توفند در من انگاری،

سه به صفر گفت: من چرا،

حجم خوابی گرانیم:

تك بيتي

میربایم،

آشکار آشتی، نهان قهریم

هیچ کندو، چون تن آن دوست نیست!

از سر هريك از انگشتانم چشمي رست؛

تركيب بند

گفت شب‌تابی به یار خویشتن:

سپيد

دوده‌ي سبز بهاران را،

تو را كه مي‌بينم،

كدامين، يك از ما،

تا سال‌ها از حلقوم من، سرو بني سبز اندر سبز روييده است

آه...

بامدادان است.

نياي‌مان نيايش،

در هندسه‌اي كه مربّع

چه در پرويزن مي‌بيزيم؟

شب پرستاره به پوست پلنگ مي‌مانست.

کوه به اسطوره‌ي آبی مي‌اندیشد.

چگونه بیاذن تو با شب بیعت كرده‌اند؟

چار فصل دوستت دارم دل‌انگیزند.

غبار آه را با زلال اشک از دل مي‌شويی؛

حوّای من!

روزگار شماره‌ها است!

هر بامداد خروس خانه‌ي ما، تخمي زرين مي‌گذارد؛

واپسين قطره‌هاي شير روشنايي را،

سه لختي

همه خواب‌اند و ما بيدار.

رنگ لالاي آسمان آبي است.



یادداشت

اين مجموعه براي نخستين بار، از سويانتشارات علم، پراكنده گرديده است.
شعرها را بینام گذاشتم، چون از قلمرو بی‌نام و نشان درون ناشناخته آمدهاند و اصولاً پندار من این است. که نامگذاری جز رسمی خالی از حقیقت نیست! به ویژه بر شعر که تا آخرین لحظه‌ي زایمان جنسیت، حالت و کیفیّت آن شناخته نیست. تنها، اولین پاره‌ها یا مصاریع نخستین‌شان را به عنوان نشانه برگزیدم که امیدوارم چندان بیراهه نرفته باشم.

از دوستاني كه در كار آماده سازي اين مجموعه براي چاپ به من ياري داده‌اند، عزيزان و نازنينان:

مرد مردستان: مهدي علمي صاحب اختيار انتشارات علم كه با پيگيري‌هاي شان؛ من بيحال و تن پرور را به كار واداشتند؛

پروين عيني كه صفحه‌ها را آراست؛

سوري بيدآبادي و جواد قاضي كه در تصحيح و بازخواني متن ياري‌ام كردند؛

بعد از اينان،

از همسر نازنين و دلبندم كه هرچه دارم و ندارم از اوست،

فرزندانم: پگاه، چكاد، نيايش، رهاد و موليان كه چونان پنج انگشت دست ياريگرم بودند و همه‌ي وسايل كار را در فراهم آوردن اين نامه در اختيارم گذاردند؛ از بن دل و دندان سپاس مي‌گزارم.

عشق است اگر حقيقتي هست؛                                              باقي بجز استعاره‌اي نيست.

قدمعلي سرامي

28/6/1386



شكسته نيمايي



تا تو خورشيد شدي،

برگ برگ سخن از تاب تو سبزينه گرفت.

دوستت دارم نيز،

برگي از اين شاخه است.

برگ سبزي است اگر تحفه‌ي اين درويش است.

برگ سبزي تنها،

شرم آدم را راند.

شرم حوّا را هم،

برگ سبزي پوشاند.

عشق دورانديش است.

شرم را مي‌راند.

شرم را مي‌پوشاند.

هيچ با شرم نمي‌خواند.

عشق،

بن ژرفا را ميبيند.

باغباني پخته است.

ميوهاي را كال از شاخه نمي‌چيند.

2/10/66

شاعريم...

خواب، شيرين ميكنيم!

باكي از تير گزين و فتنه‌ي سيمرغ نيست؛

چشمها را نيز رويين ميكنيم!

پاي استدلال چوبين نيست با تمكين ما؛

مهر با كين ميكنيم!

آخرين رنگ است چون آهنگ نفرين ميكنيم.

عشق! اي تعبير خواب هست و نيست!

تو، به جاي هر كسي، هر كس تو نيست.

شعر، رنگ آميزي خواب خداست؛

شعر، آهنگ خيالي آشناست.

شعر، راز ابتدا در انتهاست.

عشق ميورزيم و بي‌مرزيم؛

هر چه مي‌ورزيم،مي‌ارزيم.

خوشترين اندرز خاموشي است؛

با سكوت خويش، اندرزيم!

شاعريم...

خواب، شيرين ميكنيم!

كور مادرزاد را جام جهان بين ميكنيم.

11/10/66


كدام زمزمه‌ي سبز را لب تو سرود؛

كه من بهار شدم؟

كدام باران بود؟ از چه ابر ميباريد؛

كه بي‌غبار شدم؟

كدام بود كدام؟

تو گفتي آنك خورشيد پاي ميبازد!

شكوه آتش منظومه دود خواهد شد!

در آن حريق زمين نيز پاك خواهد سوخت!

دوباره، نوبت رنگ كبود خواهد شد.

تو راست ميگفتي، آفتاب سوخته است.

مدارها همه آتش گرفتهاند و كسي،

نميگذارد در راههاي سوخته گام.

نه تير هست و نه بهرام هست و نه ناهيد؛

به جا نشانهاي از ردّ پاي كيوان نيست!

زمين سراسر خاكستر است و خاكستر؛

من و تو را بستر.

من و تو را كه هنوز،

دو شعلهايم و جهانسوز.

دوباره زمزمه‌ي سبز را سرودن گير!

سمندري است بهار؛

كه بالهايش خاكستري است،

كه ميپرد با ابر.

دوباره زمزمه‌ي سبز را....

26/10/66


راستي را دل من خوش بود،

به دروغي شيرين، شورانگيز.

كردهاي آن را نيز،

از من اي دوست دريغ!؟

كه نيامم تا در ساختهام با تيغ!

*       *       *

اي خروسي كه به سر افسر خونين داري!

ماكياني است تو را باري؛

كه همه روزه يكي تخم طلا آورده است.

همه را بي كم و كاست،

به تو ارزاني كرده است.

بيمحل ميخواني، آيا ميداني،

خواندني چونين آبستن خاموشي گلگون است؟

مگر از ياد تو رفته است كه عشق،

آسيابي است كه او را چرخ از خون است؟

*       *       *

اي تو خنجر زده بر من از پشت!

مي‌خورم اكنون سوگند به عشق

كه تو را روزي خواهم كشت!

چشمهايت باز است؛

گوشهايت را هم واكن!

سرخ ميرويد سوگند من و كاكل تو؛

تيغ خونخوار مرا پيدا كن!

عشق از اول، هم سركش و هم خوني است؛

ميگريزد، ميپرهيزد از اين جلّاد،

هر كه بيروني است.

15/8/66


پسرم شيطان است.

خانهام را او با آتش تابستان سوخت.

ذرهبيني شد و از خورشيد،

شعلهاي وام گرفت.

خواب بوديم كه ناگاه حريق،

همه‌ي ما را در كام گرفت.

پسرم دود آلود آمد و گفت:

ميهمان آمده است!

پس پذيرا شد آتش را،

با تكان دادن دست.

من نه او را راندم

نه هياهو بر پا كردم؛

نه رجز خواندم و نه با او دعوا كردم.

كردم آتش را خاموش و شدم خاموش.

باز هم افشردم او را در آغوش.

باز هم او كندو بود؛

باز من بودم نوش.

*     *     *

از خدا ميپرسم:

او چرا با پسرش شيطان چونان من رفتار نكرد؟

پسر او همه ميدانند،

خانه را نيز به آتش نكشيد.

پسر او حتّي،

ذرهبين نيز نشد؛

شعلهاي را هم از خواب كه بيدار نكرد!

راستي،

او چرا اين پسر دانا را از خود راند؟

اين گناهي سنگين بود

كه به تنديس گلين ميخنديد!؟

نه پدر بود كه در كار پسر درماند!

26/10/66


پيشكش به عيال بي‌مثال

 

شريك زندگي من كه تاك چالاكي است،

هميشه سبز و خروشان باد!

من از شراب نميشورم،

ولي هميشه مرا خون مستيآور تاك،

گريز داده از اين خاك.

*     *     *

هميشه سوزش من در پناه سازش اوست.

به پنج كودك انديشه ميكنم كه مدام،

نگاهشان به نگاه پر از نوازش اوست.

به مشت او كه از اين پنجه آمده است پديد

كه ذهن قفل پر است از خيال و خواب كليد.

*     *      *

مرا چهار، تو را ليك پنج فرزند است.

بيا و كودك شيطان عشق را كه منم،

بگير تنگ در آغوش و مادرانه ببوس

كه عشق قهقهه‌ي سبز بي‌نهايتها است.

كه عشق آخر ني، آخر شكايتهاست.

*     *     *

صداي بوسه و فرياد انفجار يكي است.

6/8/66


پس پرخاش سراسيمگي از راه رسيد.

*       *       *

عشق،

حُلّه‌ي خورشيد است؛

تافتند آن را از آتش و نور.

تار آن روشن ميخواند؛

پود آن سركش ميسوزاند.

عاشق آن است كه در خانه‌ي خويش،

ميزيد امّا در تبعيد است!

*       *       *

اين شرابي كه من از وي ميشورم،

با همه تلخي شيرين است.

آنكه را مذهب شوريدگي آيين است،

كين او تافته از مهر است؛

مهر او بافته با كين است.

هر كجا آن،آنجا اين است.

اشك چون خون شور است.

نيش را نوش توان انگاشت،

اگر از يك زنبور است.

عشق از آغاز گريزان است.

گرچه ميپايد بيپايان است.

دم كه بگشايد در دل گام،

از خدا شيطان ميگيرد كام!

عاشق آن است كه در خانه‌ي خويش،

ميزيد، امّا در تبعيد است.

15/8/66


تو مرا خواهي باخت؛

خويشتن را خواهي برد.

اي زلالينه كه از عشوه‌ي خورشيد گريزاني!

بي‌گمان در يخبندان خواهي افسرد.

مه گرفته است زمين را در خويش.

*       *         *

اين كه من ميشنوم از لب توست؟

سخن از يائسگي بارور است؛

رو، همان به كه به كردار كنم.

دلِ گهواره گرفته است؛ مسيحا را،

بايد از آنجا بردارم و بر دار كنم!

شايد از خواب خدا را هم بيدار كنم!

عشق آميختهاي از يخ و تاريكي نيست!

*     *       *

« دوستت دارم» گفتن كي دشوار است!؟

مهر، خواب است كه كين بيدار است.

باز امّا در دل ميگويم:

يار من عيّار است.                                                                                                                                 15/8/66

خواب،

سر بر آورد از چشمانم.

ديدم او را؛ زيبا بود.

يادم آمد كه پريرو را،

تاب مستوري نيست.

در اگر بندي سر بر كند از روزن!

چشم روزن بادا، روشن!

*     *     *

خواب،

راستي زيباست!

شاهدم زشتي بيداري است.

سايه‌ي گمشدهاي است

كه نمييابم او را هيچ.

سايهاي، درهم، پيچاپيچ.!

*   *   *

من و تو لانه‌ي طوفانيم.

خواب و بيداري ما،

جزر و مدّي است كه با درياست.

تا كران شوريدن، بيداري،

در دل ژرفا كوچيدن، خواب.

9/8/66


زندگي را نيك ميدانم؛

عشق بازيهاي پير عشق با خويش است.

عشق امّا چيست؟

تا اين پايه، باري معرفت دارم كه نادانم.

عشق،

دانش ديوانگي، فرهنگ شيدايي است.

بازي مجنون بر اين بند گشايشگر، تماشايي است!

عشق، ديروزي است، امروزي است، فردايي است.

عشق، اينجايي است، آنجايي است، هر جايي است!

*     *       *

اين كه اكنون در من افتاده است،

آب و خاك و آتش و باد است و از هر چار آزاد است.

شش جهت از عشق آباد است.

طول و عرض و ارتفاع اين مكعب، هر سه برنايي است.

عشق،

جلوه‌ي ناداني انبوه دانايي است!

*     *       *

عقل در سر خواند: دانايي توانايي است.

عشق در دل راند: اين از خويشتن‌رايي است.

در خور ديوانهاي چونان تو بندآباد تنهايي است.

عقل نجوا كرد: من ديوانهام؟ مستي! نه هشياري!

عشق خندان گفت: اين ديوانگي را هم ز من داري!؟

عقل لرزان گفت: آري...!

4/9/66


گذشته يادي و آينده خوابي؛

هم اكنون، ياد در پندار خواب است!

هم اكنون، طرحي از پيكار،

ميان اين دو دشمنْ يار:

خواب و ياد!

از اين آويز ما را جز غبار عرصه‌ي پيكار،

نصيبي نيست.

سرانجام اين غبار جاودان، چشمان ما را كور خواهد كرد.

شگفتا ذرّه ذرّه، با زبان چرب و نرم خويشمان در گور خواهد كرد!

غبار عرصه‌ي پيكار، بر ما مينشيند، پشت ميگيرد.

از آن پس، اندك اندك خويشتن را در سفاليني اسير خويش ميبينيم.

سرانجام، آه! از ما هر كسي در كنج زندان سفال خويش ميميرد!

گذشته: ياد، كم‌كم رنگ ميبازد.

ولي آينده: خواب سرد سر سنگين،

به سوي ناكجاآباد ميتازد.

اگر خوابيم يا بيدار،

اگر مستيم يا هشيار،

چه تاريك است زندان سفاليني كه ما داريم!

دريغ از روشنايي نيز بيزاريم.

آذرماه 66


پيشكش به پيرايه‌ يغمايي

 

آي... !

شعله‌ي نارنجي آزاد!

خوب ميپيچي به پاي باد!

شعله و باديم ما آري و آزاديم.

هر دو با هم در كمند شوق افتاديم.

گرچه رنگيني تو من بيرنگ؛

گرچه پيدايي تو، من پنهان؛

هر دو رقصانيم سرگردان و سرگردان.

شعله را فرياد ناپيداست.

باد امّا جوهري دارد كه در غوغاست.

شعلههاي باد را هرگز نميبيند كسي خاموش.

بادهاي شعله امّا ميوزد تا قلّه‌ي معراج.

شعله بر سر دارد از بيتابي خود تاج.

شعله مي‌گيرد هواي پاك از ما باج.

باد كوليوار در كوچ است؛

گرچه او را واپسين منزل در اين سرگشتگيها منزل پوچ است.

شعله امّا از درون خويش كوچان است؛

در نخستين منزل اين كوچ مهمان است.

شعله سرگردان‌تر از باد است.

اين سر از خود بازگردانده است و آن از غير.

باد بودن چاره‌ي كار است.

راست مي‌گويي تو: آري باد بايد بود.

من كه بادم! كرد بايد شعله را از شعلگي آزاد.

من دعا كردم:

شعله‌ي من باد بادا باد!

باد بودن چاره‌ي كار است.

اي به درد شعلگي معتاد!

نيست درماني تو را جز باد!

شعله‌ي من باد بادا باد!

باد بايد بود، سرگردان و در فرياد.

باد بايد بود.

باد بودن را به هركس ياد بايد داد.

30/9/66


آبی کو؟

آن گوهر بی­تابی کو؟

من آب و روان در جوبار.

تا کی دهدم رودی بار!

تا کی با هم در دریا

بر خویش بمانیم آوار؟

     *   *   *

آبی کو؟

آن سرمه‌ي بیخوابی کو؟

بیخوابم کردی ای دوست!

چشمان تو را مي‌گویم؛

چاها غاری تو در توست.

     *   *   *

آبی کو؟

آن کولی اعرابی کو؟

کوچی یله در واکوچ است.

اورنگ حبابی پوچ است.

با سایه مرا جفت انگار!

این جام جهان بین لوچ است؟

1/11/1369

پرویزن آویزان است؛

از آن برفی بیزان است؛

یا قاصدک­اند اینان پاک،

می­ریزند،

از چادر آبی بر خاک!!!

برف، برف، نرم آوار،

ریزان بر در، بر دیوار!

تق تق! در را مي‌­کوبم.

از تو دل، مي‌­آشوبم.

خیسی از سر تا پا باز.

نازی یله در بی آواز!

دستت را دارم در دست.

خیس افتاد امّا گرم است!

دل هم گرم است انگاری،

مهری با یاران داری!

هر خوابی را تعبیری‌ست.

خواب تو نه داراگیری است.

آری تو مرادی؛ پیری!

آیینه­ام و تصویری.

من بی تو همین حیرانم!

از قاب چرا دلگیری؟

بگذار که قابت باشم؛

آیینه که بودم دیری!

بیراه تو را هم آموخت؛

دیوانه­ترین زنجیری!

من بی­تو زبانی لالم؛

با من از بم تا زیری!

افسوس امّا در آن دل،

آهم نکند تأثیری.

رنجیدی از من انگار؛

پیچیده به برگ انجیری.

در نیزار تماشا باز،

خونین مي‌­غرّد شیری.

من جز تو که را دارم دوست؟

معشوقه بماند؛ پیری!

25/11/1369


جيك جيك ، جي جیک ... جیک ... جیک!

بر شاخه­ای نزدیک،

گنجشک مي‌­خواند پریشان،

در روشنای روز تاریک.

     *   *   *

جیک... جیک... جی جيك! جاري است قانون.

آغاز شد روزی همایون.

از روزن آمد راز بیرون.

از نو تو را من دوست دارم.

دور از تو از نو بیقرارم.

از نو پرم از یاد و فریاد.

آبستنم تا کی توان زاد!

13/12/1369


ایمان بیاور، دوستت دارم خطا نیست.

این حرفها اصلاً ميان ما روا نیست.

ایمان بیاور، عشق نیرنگ است و رنگ است.

یکرنگی و بیرنگی و این رنگها نیست!

من عشق را رنگینترین بیرنگ دیدم.

بیگانه رنگی باد! رنگ آشنا نیست.

این عشق نیرنگی است کیهانی.

با خاکیان آبی که حلال معمّا، نیست.

فردا که یاران بر فلک مأوا گرفتند؛

بی بال بالیدند و هی بالا گرفتند؛

بر چرخ نیلوفر سواریم.

راه زمان را عقربکوار،

با هم گوارا مي‌سپاریم.

من با دقایق کار دارم؛

پس سرعت بسیار دارم.

تو خامهای ساعت نگاری؛

آهسته­تر پا مي‌گذاری.

باهم ولی این لحظهها را مي‌شماریم.

هر ساعتی یکبار بانگی نعره­واریم.

13/12/1369


راه، راه، راه، راه،

مرکزی یگانه بود!

دانهای که رُستن شعاعهای بیشمار را بهانه بود.

با محیطی از یگانگی،

اسیر بند و بست خویش.

حلقه­واری از کمند بیکرانه بود.

       *   *   *

دام و دانه­ای همیشه با هم‌اند.

مرغ بی­شمار بال را،

حال را، شکار مي‌كنیم.

خنده­ای به ریش روزگار مي‌كنيم.

خنده­ای که در نقابی از ترانه بود.

قاه قاه سرخ دل، طنین تازیانه بود.

زیستن بجای خویش؛

نیستن در این کرشمه زار،

عاشقانه بود.                                                                                                                8/12/1369

گاهواره جنبان است؛

شیرخواره خواب­آلود؛

چشمهای او باهم؛

در به روی من بستند.

با جهان بیداری،

گفت ميزبان بدرود،

ژرف­تر تماشا کن!

شور و شیونی برپاست!

گاهواره تابوت است!

خواب، مرگ تا فرداست.

بامداد بیدار است.

باز زندگی زیباست.

17/5/1367


بی تو تنهايی تنها نیست!

آه، او را همزادی است که حتی کوه،

گاه مي‌آید از او به ستوه!

مي‌شناسی او را،

اندوه.

وای تنهايی و اندوه چه خونخوارند!

نگذاریم که با یکدیگر،

گام در خلوت ما بگذارند.

این سگان ماده و نر هارند!

بدتر از تنهايی اندوه!

میرود آن امّا این ميماند باز؛

آه! از آدم انگار طلبکار است.

باز تنهايی،

تا کسی مي‌آید

یا کسی آدم را از سر تا پا، شیرین یا تلخ،

با نگاه خود مي‌پیماید،

راه خود را مي‌گیرد در پیش؛

میگذارد تنها آدم را با آن کس یا خویش.

به چه مي‌ماند اندوه به عشق

که سفر کرده‌ي او،

همه جا، در همه حال،

همچنان در حضر است.

عشق اگر گوهر، اندوه همانا هنر است.

17/5/1367


من،

در کفّه­ای نیاز نشاندم؛

آنگاه در کفّه­ای که از تو تهی بود؛

دیدم که سنگ ناز؛

بی­آنکه از تو اذن بگیرد، سبک نشست.

دیدیم با شگفتی باهم برابرند.

گفتیم هیچیک،

سر پیش دیگری،

پايین نیاورند.

ماراست هر ترازو، عدل است.

20/5/1367


کاسه پشتم، از سنگ، به زمین افتادم.

هیچ پايی از من،

در خور کار خزیدن نیست.

هیچ راهی جز در خویش تپیدن نیست:

آی! امّا سیلاب،

خشمگین در راه است.

عمر بی پايی کوتاه است.

بار دیگر هم در برکه شنا خواهم کرد.

از هم­اکنون خود را در شکم آب رها مي‌­بینم.

باز یونس را در خویش توانم پرورد.

بایدم بازی را از نو بر صحنه‌ي آب آورد.

کاسه پشتم،

کاسه پشتم، گفتم با خویش:

بار را بستر و بالین کن؛

تلخ سنگین خزیدن را شیرین کن.

چه بگویم که چه رنجی بردم؛

تا توانستم از سنگ به خاک افتاد.

گر نبود اکنون دستان تو مي‌­مردم.

بار را گر نتوان بستر و بالین کرد،

می­توان از سنگینه یکی زین کرد.

ایستادن هرگز رنگ خزیدن نیست.

باد جز خوابی آماده‌ي تعبیر وزیدن نیست.

تو مرا در آب افکندی؛

من که مي‌­پیچم و مي‌­چرخم مي‌­خندی.

تو مرا باز به اصلم مي‌­پیوندی؛

مادری؛ فرزندی.


از کوره راهی سر برآوردیم از اوّل.

نه کوره راهی، روزنی امّا نه روشن.

آری چه عار است!

از شرم مادر سر برآوردي تو چون من.

راهی که پیمودیم از آن پس چار پایا­وار.

راه نخستین سالِ بودن،

در خورد اجداد و نیاکان بود.

شایسته‌ي گاو و خر و انبوه پاکان بود.

وقتی پس از یک سال کوشش،

آخر توانستم بفهمانم دو پایم؛

از چارپایان نیستم ظالم بلايم.

دنبال کردم اشتباه خویش را در کوره راه پیش.

چون کم نیامد، بیش رفتم.

راه آشناتر پیش رفتم.

آگاه و بی­تشویش رفتم.

چل سال و لختی بیشتر در راه بودم

تا پای در باغی گشودم؛

باغی که در افسانه ميروید؛

باغی كه مرغ من در آنجا آشیان خویشتن را باز مي‌­جوید.

باغی در آن بالای هر سرو؛

هم مي‌گشاد از خاک و هم در چرخ ميبست.

باغی سراسر رُسته از خون سیاووش.

از خون سرخ ریشه تا سبزینه‌ي جوش.

باغی تفرجگاه یادی در فراموش.

با بیشماری از هزاران، گنگ و خاموش.

باغی که مغناطیس شد، در خود کشیدم.

بس شد، سخن را درز مي‌­گیرم، تو را دیدم!

اکنون من از سرو جوانی رفته­ام بالا؛

سروی که هم از خاک پیموده است هم با چرخ پیوسته است.

سروی که بر آن سعی سیمرغ آشیان بسته است.

سروی صفای سینه‌ي باغ.

بربط در آغوش من آنک مویه سر کرد.

گلبانگ شیرین در دل خسرو اثر کرد.

فریاد زد: این کیست بربط مي‌نوازد؟

تا چند،

در پردههای رنگ سبز سروهای باغ من آهنگ مي‌بازد؟

هنگامه‌ي آواز و ساز و مي‌گساری است!

این راه پنهانی، نه رسم آشکاری است!

با گوش شاهنشاه این آویزه زیباست.

بیرونبیا این گوشواره در خور ماست.

من از تو ای سرو سرافراز!

بیرون نمی­آیم که تا باد،

بادا مرا سبز از تو آواز!

با گوش شیرین خوشترم تا چشم پرویز.

با من چه باک از خشم پرویز!

از تست شیرین، شیون رنگین این ساز.

من بی تو پايین بودم و آواره در خاک؛

هم از تو بالا رفتهام تا بام افلاک.

ای سرو آزاد!

گیرم كه خسرو، سروري بر مطربان داد.

دور از توام سر، بارِ نی باد!

هم از تو روزی ميتوان زاد.

روزی که از سرو تو زاید روزگارم،

آن روز را بشمار هم روز شمارم!

بربط به آتش مي‌سپارم؛

انگشتها را مي‌برم..... رم کن که هارم!

حتی تو را هم مي‌توانم،

یا خشمگین یا مهربان ـ اکنون نمی­دانم،

از خاک؛ بيخ و بن برآرم!

ای سرو آزاد!

ای شاخ و برگ و پای و سر، سبز.

من در تو تنها مي‌نوازم سبز در سبز.

ای پای و سر سبز!

بگذار تا با هم بمانیم.

تا بی­نهایت ضربدر جاوید در سبز.

لختی از این هم بیشتر سبز.

بگذار

تا مادران در گوش فرزند،

هنگام خفتن، قصه‌ي ما را بگویند:

«انگار روزی بود، شاید روزگاری بود.

در باغ،

همخاک با انبوهی از سرو سترون، گیرو داری بود.

سرو برین بارداری بود.

آن شاخ و برگ و پای و سرسبز.

هر روز مي‌­آورد بر، سبز

       *   *   *

من در تو پنهانم بسم این آشکاری.

پیدا کنم در خویش اگر باور نداری.                                                            30/5/1367

لالايی و گهواره خفتند،

امّا مسیحا ماند بیدار.

مریم در اندیشه است،

با خویش مي‌­گوید: خدایا!

فرزند من بیدار خواهد ماند تا دار؟

آیابیدار خواهد رفت؟ تا چرخ؟

ای شوی پاک و مهربان! ای چون پدر غمخوار!

او را همان فرزند خود بشمار!

امّا مکن با او،

چونانکه رستم کرد با سهراب!

مریم به خود مي‌­پیچد از درد،

انگار سرگشته است گرداب!

پیداست، تبدار است و بی­تاب.

می­ترسد از تقدیر سهراب!

آری مسیحا را پدر آویخت بردار.

بر گرد خود چرخید تا چرخید، پرگار.

31/5/1367

امسال هم بهار،

این راه را برای تو آمد.

بادام،

بادام چشمهای تو آمد.

هندوستان ذهن من است این:

مرتاضهای خاطرهها و خیالها،

تنها به یک دو مغزه‌ي بادام،

افطار مي‌كنند!

تلخ است از این قضیه مرا کام.

هرچند،

این بنده نیز با همه افطار کرده­ام؛

تنها به یک دو مغزه‌ي بادام.

2/6/1367


گاهی خدا دندان گرگی در گلوی گوسفندی است!

گاهی به لبهای گلی چون نوشخندی است!

گاهی خدا بیداری آرام دریاست؛

گاهی هم آشفته است چونان خواب طوفان!

هرگز خدا در خود به زندان نیست.

در بند این زنجیر پای بینهایتهاست.

این نای را از زردی رخسار،

از پوکی هموار،

از تنگی دل،

از سینه‌ي سوراخ سوراخ،

هرگز شکایت نیست!

چوپان پر از جوش و خروش است.

این گوسفندان اشک او را هم درآوردند.

از بس سگ و گرگی به هم کردند!

نی، نای نالیدن ندارد.                                                    

2/7/1367


پيشكش به نوزاد دوستم دكتر ركسانا يغمايي

کودکی که زاد،

موج تازهای که پاگشاد در کنار،

گریه را به من دوباره یاد داد.

باز غوطه در زلال اشک مي‌­خورم.

آی رفته­ام دوباره برفراز دار.

کودکی که گریه مي‌كند،

راوی حکایت خداست.

نور چشم آبگینههاست.

مادر از قبیله‌ي غم است.

از تبار اشک و شبنم است .

گریه­های او،

سفر به ماه غم، محرّم است.

     *   *   *

سرنوشت راز،

تیغ برکشید از نیام.

قصّه‌ي جنین دوباره شد تمام.

کودکی به زندگی نهاد گام.

راه هفت­خان، دوباره، روبه‌روي ماست.

میرویم، باز هم به جستجوی نام.

دانه­های اشک را ببین!

زیستن به من دوباره یاد داد.

کودکی که زاد.

11/6/1367


آبشار،

در غروب شعلهزار،

میتنید تار زرنگار.

آسمان پر از حضور آبی و بنفش.

روز و شب،

کرانه،

گیر و دار،

کار زار.

من پر از تو ایستاده­ام در انتظار.

رفته رفته مي‌­بردمرا به اوج آسمان، بلنددار!

ای تو یاد و یادگار!

ای تو روز و روزگار!

ای تو کام و ای تو کار!

کار من بساز و کام من برآر!

آبشار!

ای غروب شعلهزار!

سخت نیست،

سر به صخره کوفتن مدام؟

سر پر از خیال یار داشتن،

گردنی به زیر بار داشتن،

عشق را،

سخت استوار داشتن؛

آبشار،

از غروب شعله­زار،

رفته است تا شبسیاهکار!

11/6/1367


سگ هاری امّا سخت وفاداری.

گاز مي‌گیری و دم مي‌جنبانی.

عشق در دندانهایت،

استخوانی مي‌روید!

شیر سرخ تو، زبان تو که مي‌غرّد در جنگل عاج،

پنجه در جان من انداخته است.

دوست را دشمن ميبینی و

دشمن را من مي‌بینی

و به من مي‌گويی: «مرگت باد

من به خود مي‌گویم: «این نه عشق است، که دیوانه ترک تاخته است!

تا چه بازی است که بازيگر من باخته است؟

بیرق سرخ برافراخته است.»

ناگهان مي‌شنوم مي‌فرمايی باز:

«دوستت دارم تا پایان از آغاز.»

من سگ رام تو را، بادم و افسون نگاه،

می­کشم باز به زنجیر سیاه.

سر گیسوی تو در دست من است.

کنده­ای بر دوشم نقشی از شیرین.

این کتیبه است که من،

بیستون را مي‌مانم با آن.

جای دندانهای عاشق تو.

باری از مهر نبوت چه کم است؟

گفتهای استادت مي‌دانم.

هرچه هستم باشم؛

با تو شاگرد دبستانم.

13/6/1367


ابری در آسمان نیست؛

آيینه بیغبار است.

چشمِ همیشه آبی است!

ما زیر چادر عشق،

با یکدگر هم­آغوش.

آرام و پرده پرده،

من ریشه در تو کرده.

تو زیر کارو من روی؛

تن در تن و لبالب؛

جز دل به سینه، خاموش.

طبّال طبل شادی،

می­کوفت عاشقانه.

تابی، همه تب­آلود.

اندر تبی پر از تاب،

دادندمان به هم جوش!                                                                          14/6/1367


پیش از تو یا من،

پروانه مي‌­چرخید و شمع شعله­ور بر جای مي‌­ماند.

پروانه و شمع،

پرگار را دوّار مي‌­کردند.

               *     *     *

تا عشق، چرخاننده‌ي چرخ برین بود،

با شمع روشن بود شب، حتی شب مرگ،

پروانه مي‌­چرخید،

بر گرد سرهای فروزان.

هر حلقه را از جوهر آتش نگین بود.

منقل ـ چه خوش آمد به یادم ـ شاهدم در آستین بود.

               *     *     *

باری هم اکنون آدمیزاد،

از زندگی پرگار کرده است

امّا دریغا هرچه مي‌چرخد،

پیدا نمیآید کمانی بسته یا باز!

بر جا نمیماند نشان پايی از پوینده‌ي راه،

راه به گرد خویش چرخیدن،

تندیسی از دیواره‌ي چاه.

آنک! من از زنجیر مي‌ترسم!

بر جای گردنبند تقدیر،

شد گردن آویزم طناب دار تدبیر.

لیکن، تو را چون دوست مي‌دارم، از این بیشم.

لختی هم از پیشینیان پیشم.

با یاد گیسوی تو نامردم گر از زنجیر هم دیگر بیاندیشم.

آتش نگین حلقهام باد!

گیرم به نام نامیم این آتش افتاد.

من عشق را بالاتر از تقدیر مي‌بینم.

آن شیر را در بند این زنجیر مي‌بینم.

گر شیر مي‌آید به چشمان تو تقدیر؛

من شیرخوارم؛

خواب روان شیر مي‌بینم!

15/6/1367


برکشیده بود بامداد،

تیغ آبگون خویش را،

از غلاف آبنوس شب.

نیزه باز آفتاب،

داشت رای کارزار.

این منم شهید عشق!

خون من حنای گیسوان روز باد!

سنگ گور من،

آسمان آبی خداست،

تا هنوز باد!

هرگز و همیشه تار و پود پرده‌ي حقیقت­اند.

های و هوی درهمی است!

قصّه‌ي زبان موج و گوش ساحل است.

خواب چوک، رنگ خون گرفت و عشق گفت:

حق همیشه باطل است!                                                                                                 18/6/1367

از صفر تا یک،

راه درازی است!

من با سرانگشتهای خویش،

هم از ازل دیشب سپردم تا ابد، راه،

هم از ابد برگشتم از نو تا ازل، آه!

امّا تو را پیدا نکردم!

پس گفتن من بی­شنفتن ماند؛

بیداری من رفت و خفتن ماند؛

با لاله­ام داغ شکفتن ماند؛

شمشیر تیز راز در شرم نهفتن ماند!

18/6/1367


براي خواهرْ ازدست‌داده‌ دوست نازنينم:

استاد حسين يوسف‌زماني

خورشيد من رفتی و شب درآمد؛

اما شبي بی ماه نازنينی.

ما بی تو غمگين گرد هم نشسته،

چون حلقه­ای در ماتم نگینی!

مرغی قفس شکسته؛

از آب و دانه رسته؛

پرواز او مبارک!

بر شاخه‌ها نشسته.

ما در قفس خوگَر به آب و دانه؛

نه پر، نه پروازي به سوي لانه.

تو رستی از خويش و به او پيوستی؛

ما همچنان با خویش از او بیگانه.

26/6/1367


گلدستهام خاکستری نیست.

اندیشه­ام بینايی اندر ژرف کوری است.

تعبیر خواب آب در چاه!

ای سر! بگو در زیر خاکستر چه داری؟

ای یاد! ای با جوش من همزاد!

باری کدام آيینه را خاکستر آیا بهتر از آيینه‌ي آتش جلا داد؟

آيینه‌ي آتش فروزان باد تا باد!

اینجا چه کم مي‌­آورد خاکستر از باد؟

با باد و خاکستر فروزان است آتش، وای در فریاد!

حال پر سیمرغ را دارد دل یار!

هرچند،

دستان عشق او را به آتش داد.

رويین­تن اندر تاب او ساخت.

سیمرغ را امّا نمی­بینند سی­مرغ.

تا خرقهای بر دوش گیرد پیر ايّام،

این وصلهها را باز مي‌باید به هم دوخت.

آنک! مریدان تشنه‌ي دیدار شیخ خانقاهاند.

پا تا به سر چشم و نگاه­اند،

گیرم به راهاند.

1/7/1367


آمادهام به کار، دمیدم در آستین؛

از رشک، چاک باد، گریبان روزگار!

نام من است نامی پیکار.

نوروزم و هر آینه پیروز.

فردای من تنیده به دیروز.

امروز من کلاف شب­تار:

خوابی، به چشم این دل بیدار.

ما را نه سر بجاست نه دستار.

دستار، بادبادک و سر برفراز دار.

     *   *   *

در من بپیچ، کُشتی ما زیباست.

نرميم با هم و دل ابریشم،

با دیگران درشتی ما زیباست.

خرگوش روزگاران خواهد باخت.

آرام سنگ‌پشتی ما زیباست!

تیزند و تند و ترش نشستند.

شیرینی من و تو نهان نیست.

آنان کَبِست[1] تلخ شکستند.

من تخم هندوانه‌ي بوجهل نیستم!

چون، جوهر سیاه مرا پیر روزگار،

از دوده‌ي رسول خدا کرد.

     *   *   *

تا طوطی شکرشکن آيینه را شکست؛

بر روی هرچه گفتن منقار خویش بست.

29/5/1367


سن و سالی دارم امّا باحالم.

کرده­ام پیمان با خویش

که اگر حتّی صد سال و از این هم بیش،

زنده باشد این درویش،

جز جوانی نکنم؛

با گرانان جهان نیز گرانی نکنم.

     *   *   *

تو اگر سروی، من آزاد.

تو اگر بانگی، من فریاد.

تو اگر بالی، من پرواز.

تو اگر بادی، من برباد.

بی­تو آبادیم و ویران!

با تو ویرانه­ام و آباد!

باز شیرین شد آن لیلی!

باز مجنون است این فرهاد!

29/5/1367

کرکس آویخته منقار طمع در مردار.

دام مرگ است و از آن،

دانه‌ي زندگی آنک مي‌­چیند.

زیستن را او، وایا وای!

نقش آيینه‌ي مردن مي‌­بیند.

بغض را گریه مخند!

گور و گهواره در آغوش هم­اند.

حلقه‌ي دام شکار است کمند.

بی­نهایت در باز است در این زنجیر؛

دست من! پنجره­ها را همه برخیز و ببند.

       *   *   *

کرکس بیم­انگیز،

اشتهايی دارد تفته و شورآميز.

بوی گندیدن گويی نمک سفره‌ي اوست.

تا نگندیده دماغ تو، از اینجا بگریز!

       *   *   *

خوان رنگینی است.

وایِ من لاشه‌ي ـ من سخت از این واقعه حیرانم ـ شاهینی است!

شکم کرکس گورستان است.

اشتهای او شورستان است.

       *   *   *

آه... شبنم را آیا... آه!

کفن از گلبرگ است؟

نکند آیا...

وایا وای!

زندگی، قطره­ای از این دریا مرگ است!؟

       *   *   *

آب اگر کوفتنی است،

روشن از دیدن او، دیده‌ي هاون باد!

چشم هر گودالی، حتی، روشن باد!

آب در هاون مي‌­کوبم؛

یوسفم امّا، سرمایه‌ي بینايی یعقوبم.

تو مرا شاید بد مي‌­بینی، من خوبم.

بنشین! خوب تماشا کن!

من غبار از دریا برمی­انگیزم!

گرنه با جارو با دسته‌ي این هاون!

چشم­هایت را بی­پرواتر واکن!

خاک آب است این:

این آرد که مي‌­بیزم.

       *   *   *

واشدن از همه چیز،

کوچ از این کوچه‌ي پیچاپیچ است.

به جهاندار سپردیم جهان را پاک،

عشق دل بستن در هیچ است.

       *   *   *

از همانگونه که یک،

صفر را در ده دارد دوست،

دوست دارم او را هرچند،

نردبانم را نُه پلّه از اوست.

عشق جاویدترین جادوست!

چشمهایت را تا هستی مي‌­بندد.

از پس بستن او هیچ گشودن نیست!

به‌ خدا یوسف جز دوست نمی­بیند.

او که با گرگتر از گرگان ـ انبوه برادرها ـ

تا دم مرگ مدارا کرد،

با پدر دشمن نیست.

8/7/1367


حرف حق جز قطرهای خون نقطه‌ي پایان نداشت.

اين شعر را به ياد دوست ناكام كورش حدادي سرودم.

 
چوک دیگر جان نداشت.

دار هم انگشت حیرت بر دهان باد بود.

خون نگین حلقه‌ي فریاد بود.

نام شیرین بر زبان تیشه‌ي فرهاد بود.

بیستون را از سر بیداد کند،

عشق داند کندن جان کوهکن را داد بود!

چوک و دار و حق و خون و تیشه و کوه است عشق!

داستان شادمانی­های اندوه است عشق!

نه صدف را جز زلال اشک، مروارید نیست:

وای امّا تنگ و تاریک است این دهلیز!

جا برای بازی نوباوه‌ي امید نیست!

داغ ننگی مانده بر پیشانی پیر من است،

این که بر چرخ برین جان مي‌كَند خورشید نیست!!

چوک دیگر جان نداشت.

جز به خون ایمان نداشت.          

9/7/1367


کدام شبنم بیبال آفتاب پرید؟

من از زلال­ترین، آب و تاب مي‌­گیرم:

از آن دو حبّه‌ي انگور از آن دو چشم سیاه،

سیاه مستی دنیا و آخرت همه را،

شراب مي‌­گیرم.

   *   *   *

گل از لبان تو پیراهنی به وام گرفت.

که چشم روشن باغ و چراغ دولت اوست.

خوشا به جامه‌ي من کز تن تو کام گرفت.

بمان به خلوت من یادگاری از تن خویش.

ببر مرا به سیاحت، به چین دامن خویش.

به یاد حلقه‌ي دست تو ای نگین مراد!

هم آستین تو پیچم به گرد گردن خویش.

بر آیدم سر اگر یک شب از گریبانت،

چه چشم­ها که توان دوخت بر دو پستانت!

هم آشکار توان کرد راز پنهانت؛

هم آفتاب توان تافت در شبستانت.

سر من است و نزیبد جدا ز سامانت.

چه مي‌­شود بگذارم سری به دامانت!؟        

9/7/1367

بر جزر و مدّ خاطر من، ماهی،

تأثیر مي‌­گذارد، بسیار.

آن ماه کیست،

جز تابناک یاد تو، عیّار!؟

در من، تجلّی تو همایون باد!

امّا،

مشکن، سکوت آینه را این بار!

زیرا،

ترسم، اثیر واره‌ي تصویرت،

بیند گزند و رنجه شود زین کار.

مشکن،

مشکن، سکوت آینه را ای یار!

17/6/1362


باری.

وقتی که نور واری،

باری نمیبری.

حتّی، تن تو نیز،

بیمنّت دو پای تو جاری است.

وقتی که نور واری،

همواره، پیشتازی.

پیشی هم از تو کس نتواند گرفت.

«نه»! این کلاغ وادی تاریکی،

گم مي‌كند، تو را.

پیوسته با لبان تو، «آری» است.

وقتی که نور واری،

عمر تو وامدارِ نهایت نیست.

هرچند تسبیحی از توالی هجرت­ها،

زنجیری از تسلسل بیزاری است.

امّا،

وقتی که نور واری،

«اسطوره‌ي همیشه» درنگ است.

غایت، به چشم تو،

سنگ است و ماندگاری سنگ است.

انگار،

پرواز،

طبلی ميان تهی است.

خالی است، گاهواره‌ي رفتار،

از شیرخوارِ ضجّه­زن راز.

حتّی خدا، در آینه­ات سنگی است.

                   * * *

ای یار!

اکنون که ایستاده­ای آرام،

اکنون که نور نیستی و نوروار نیز،

اکنون که غرقِ این ظلماتی،

خوش باش و قدر بشناس،

این دولت درنگ مضاعف را،

بگزار خوش، سپاس!

بی­هیچگون، هراس.

پوچ است، پوچ... زندگی نوروار.

ای یار! .....

نه، چه یاری،

ای ناشناس!

لختی، تو نیز چون ما،

خوش دار، دل به ظلمت سرشار!

پوچ است زندگی!!

پوچ است پوچ، زندگی نوروار!!!

                   * * *

وقتی که نورواری،

از خویش مي‌­گریزی.

شاید،

با خویش مي‌­ستیزی.

امّا مي‌­بینی، این بلوغ، محال است.

می­دانی، این بلوغِ محال است.

                   * * *

وقتی که نور واری،

در لحظه‌ي عبور،

از تنگنای خلوت منشور،

در منتهای یکرنگی،

از هفت شهر عشق:

زرد و بنفش و آبی و نارنجی،

سبز و کبود و سرخ،

گذر مي‌كنی،

بی­آنکه پوستت،

در آفتاب تفته‌ي این شهرها،

لختی از آن سپیدی سرشار را،

تسلیم دودمان سیاهی کند.

           * * *

وقتی که نورواری،

نزدیک و دور،

در هیچ کنج ذهن تو گنجا نیست.

آيینه، هرچه دید، مضاعف کرد!

امّا گشاده دست­تر از ما نیست.

آنجا،

دنیا و آخرت، بهم آمیخته است.

دریای سالخوردِ سرانجام،

در رودِ خردسالِ سرآغاز ریخته است.

افسانه­وارِ دور و تسلسل،

باطل نمی­نماید،

جز خطّ منحنی،

در هیچ جای هندسه، خط نیست!

انگار،

بودن، به گرد دایره، گردان است.

خواب «شدن» همیشه، پریشان است.

انگار،

پیشانی بلند خدایی،

آيینه‌ي تجلّی شیطان است.

             * * *

وقتی که نورواری،

پنداری،

در زیر این کبود معلّق،

از رنگ هر تعلّق،

آزادی.

تنها، غلام همّت خویشی.

وقتی که نورواری،

آری،

بر توسن شتاب سواری.

باری...

وقتی که نورواری،

چون در تو یاد کودکی آویخت،

در یک نفس،

سبک،

به درون تار مي‌­تنی،

بی­آنکه شیشه را دل از این کار بشکنی.

وقتی که نورواری،

در لحظه‌ي گذار،

از شاهراه، روزنه، کمتر نیست!

تاریکی:

این تقاطع وهْم و هراس و خواب،

چندین سیاه و شوم،

در تنگنای مومی باور نیست.

شب، روزوارهای است زرآگین.

در جلگه‌ي دمیدن خورشید:

گرگ و ميش،

دور از هراس،

باهم،

آزاد،

میچرند.

تقدیر دشمنی را،

از یاد مي‌­برند.

در بندگاه تارتن آسمان نشین،

آزادی از غریزه‌ي نفرین و آفرین.

           * * *

وقتی که نورواری،

می­دانی،

کیف و کلاه و عینک و چتر و لباس و کفش،

حتی، اتومبیل و زمین و سرای و باغ،

پوچ­اند و پوچ و پوچ.

حتی رفیق، حتی همسر، مرخّصاند.

ای رهنورد بر تن بی­باک!

تنها تو در گذاری، چالاک.

افسونی اندرونی، مي‌راندت به پیش!

نه سوگوار خویشی،

نه غمگسار خویش!!

12/6/63

وقتی که باز مي‌‌شوم از خویش،

در کفّه‌ي فلاخنم، انگار.

خورشید،

سنگریزه‌ي داغی است.

تاریکی:

این درخشش بی­بُعد،

در من،

فریاد بی­گسست کلاغی است!

                 * * *

ای بوم!

ای بنفرین!

ای شوم!

برخیز!

زین بیش،

آن پیام کهن را،

تلقین مکن، به مردم این بوم!

این قار قار قار دم افزون،

هذیان واپسین دم بیمار است.

بیمار سالخورده که اکنون

از بیم خواب مردن،

بیدار است.

         * * *

افسوس!

رنگ عزا است، رنگ جوانی.

آنگاه رنگ پیری،

پیرایه‌ي عروس!

شب مي‌­تراود از دم این پیر.

هرچند موی او،

از دوده‌ي سپیده دمان است!

             * * *

آه! این غبار خیرهسر انگار،

جاکرده خوش، بر آینه، اینبار!

از دودمان صیقل مي‌داند،

همواره، خویشتن را انگار!

در آرزوی آینهای بیغبار،

مردیم،

مردیم،

مردیم، روزگار!!

           * * *

دوش از خروس خانه شنفتم که گفت:

« این روزواره، کرمک شب­تاب،

هر بامداد،

وقتی،

آن چشمهای شب پرهگون را،

وا مي‌كند ز خواب،

فریاد مي‌گشاید:

آی آفتاب!

دیگر بس است،

آیا به چشم خویش، نمیبینی،

بیداری مرا؟

گستاخ!

آهنگ تافتن، مکن اینگونه با شتاب!

زین بیشتر، متاب!»

             * * *

آنک!

تشییع مي‌كنند،

تابوت وارهای را، تا گور،

انبوه سرخپوش عزاداران!!

در شهر شایع است؛ خدا را،

با زور، زنده زنده، به تابوت كرده‌اند!

جاری است با تلاوت زنجیر،

بر گورهای سوخته، باران!

شب مي‌­تراود از دم این پیر.

شب مي‌­تراود از دم این پیر.

شب مي‌­تراود از دم این پیر.

22/9/62


دور از تو جان من،

خو کرده با همیشه‌ي تاریک.

تاب تجلّی تو کجا دارد،

ای آفتاب تفته‌ي نزدیک!

آری، شعاع:

این نردبان هجرت زی اوج،

این پیچ وتاب روشن دیدار،

در چشم­های شب پرگان، نیست،

الّا طناب دار.

8/12/1362


خون بنفش هرگز اي سبز! پاك نيست.

آميزگان آبي و سرخ است!

از تخمه‌ي بنفش،

گل جز گل بنفشه نميرويد.

امّا تو تا بنفشي،

خون، خون سرخ تاب، هم، رنگ آفتابي خويش است؛

هم، سوگوار آبي خويش است!

در جامه‌ي بنفش، تن دوست،

هم سرخ مينمود و هم آبي بود.

كندوي من عسل به زبان ميفروخت.

تا چشم، رنگ را نشمارد به هيچ.

غافل كه من به رنگ عسل چشم بستهام!

از بند تلخ و شيرين ديري است، رستهام!

نوش نگاه من،

بي طعم انگبين بنفش است.

دستم در آستين بنفش است؛

بر حلقهام نگين بنفش است.       

7/10/66

بر رخش آذرخش سوار است،

تندر كه گرم كار رجزخواني است.

تا با كه اين سوار به پيكار است!

ابر از سرشك گرم گرانبار است.

تا عشق تا تسلسل باريدن،

با ابر ميرويم.

عاشقتر از من و تو و باران كيست؟

از چرخ تا زمين،

معراج مي‌كنيم!

از گنج خاك، گوهر رخشان را،

تاراج مي‌كنيم!

با عشق،

از گرد رستهايم و به گردون نشستهايم.

با عشق، بار ديگر پيمان خويش را ،

با آسمان شكسته و با خاك بستهايم.

عشق،

زنجيري بلندي و پستي نيست؛

بيعشق،

هستي به جز تخيّل هستي نيست.

15/10/66


(1)

 

آسمان، ابری گسترده است.

چالهای پر خاکستر را مي‌­ماند، کش خورشید،

اخگری تافته است.

(2)

ذهن دریا، توفانی است.

آب، معراج پریشانی است!

(3)

ناخدای پیر،

بر لب ساحل،

ایستاده است، در این تدبیر،

که چه خواهد بود؟

(4)

مرغ دریای سراسیمه، تماشایی است.

باد و خاک و آتش، چون آب،

همه پنداری، دریایی است!

موج، این زلزله‌ي جاری،

می­چرخد و مي‌­چرخد.

نگران، بی­تاب،

پای مي‌­کوبد،

دست مي‌­افشاند، خیزاب.

خانقاه دریا،

به سماعی مي‌­اندیشد رنگارنگ.

ماهیان،

در دل دریا سرگردانند.

گرچه مي‌­پندارند،

خواب و بیداری توفان را مي‌­دانند.

(5)

ناخدا با خود مي‌­گوید:

«بی­گمان، ماهی، آری ماهی،

تخم توفان مي‌­پاشد!

راستی را، ماهی، توفان، توفان، ماهی‌ست.

صرع دریای سراسیمه هم از ماهی‌ست!

صوفیان دریا را، ماهی قطب است.

آسمان، حتی، از ماهی، ابری گسترده است.

ماهی، آری مي‌­دانم،

از هر اندیشه که در سر دارد آب، خبر دارد.

آه... تا ماهی هست،

نیست دریا در فرمانم.»

(6)

موج مي‌­توفد:

«آی!

این­بار،

اگر،

باشد این کشتی نوح،

مشت من، مشت گرانم....... وای!!

بر تو تابوتش خواهد کرد.

دامنِ دریا را،

مکن آلودهتر ای نامرد!

نشدی تا از ساحل دور،

زودتر برگرد!»

(7)

ناخدا مي‌اندیشد:

«چه کسی مي‌داند،

شاید،

تخم این توفان را،

چند تا ماهی،

از همان ماهی­ها!!

سرخ، آزاد و قزل­آلا،

با خود از اقیانوس آوردند!؟

شاید امّا نه، باید، باید!»

پس از این، ماهیگران را مي‌­خواند؛

و به هر یک از آنان،

بدره­ای زر با توری مي‌­گوید، بدهند.

و چنین او را فرمان است:

«همه را صید کنید!

«نیک مي‌­دانم، آری، ماهی،

دشمن خونی این دریا است.

آب بی­ماهی زیباست!

همه را صید کنید!

کار خیر است و در این کار خدا با ماست!»

(8)

آنک، آنجا، ماهیگیران،

از برون آبادان، امّا

از درون ویران در ویران،

ناخدا را خبری دارند.

یکی از آنان مي‌­خواند:

«ناخدا مي‌­داند،

ما همه گوش به‌فرمانیم.

همچنان، بر سر پیمانیم.

آب را از خون آکندیم.

نسل ماهی را برکندیم.»

ناخدا مي‌­گوید:

«آفرین!

گوش ما، در همه عمر،

نشنیده است، بلی.

خبری بهتر از این!»

ناگهان،

همه ماهیگیران،

بانگ برمیدارند:

«آبها از آرامش بیزارند!

موجها، انگار،

گلّههای سگ هارند!

باز دریا مي‌توفد، چه کنیم؟»

ناخدا مي‌­غرّد:

«باز هم صید کنید!»

یکی از ماهیگیران مي‌­گوید:

«راز این فرمان چیست؟

ماهیی دیگر نیست!»

ناخدا،

شرمگینانه به خود مي‌­گوید:

«تخم این توفان،

شاید از دریایی بیگانه است!

قورباغهها شاید،

تخم توفان را از اقيانوس آورده‌اند!»

پس از آن سخت سراسیمه به ماهیگیران مي‌­گوید:

«همه را صید کنید!

قورباغه­ها را این­بار.»

(9)

صرع امواج و سراسیمگی دریاست!

آسمان ابری گسترده است.

چاله­ای پر خاکستر را مي‌­ماند، کش خورشید،

اخگری تافته است.

باز ماهیگیران،

گرد ساحل نگران!

(10)

آنک، آنجا، ماهیگیران،

از برون آبادان امّا،

از درون ویران در ویران.

ناخدا را خبری دارند.

یکی از آنان مي‌­خواند:

«ناخدا مي‌­داند،

ما همه، گوش به فرمانیم.

همچنان بر سر پیمانیم.

با فریبی که ز ما خوردند،

قورباغه­ها هم مردند.

جمله را در دام آوردیم.

همه­شان را راحت کردیم!»

ناخدا مي‌­گوید:

«آفرین!

گوش ما، در همه عمر،

نشنیده است، بلی،

خبری، بهتر از این.»

ناگهان،

همه ماهیگیران،

بانگ برمی­دارند:

«آبها از آرامش، بیزارند!

موج­ها، انگار،

گلّه­های سگ هارند!

باز دریا مي‌­توفد، چه کنیم؟»

ناخدا،

می­خروشد این­بار از سردرد:

«باز مي‌­توفد، این نامرد!؟»

همه ماهیگیران مي‌­گویند:

«باز مي‌­توفد، آری!»

ناخدا از سر خشم،

پای مي‌کوبد بر خاک و برافراخته مشت،

با همان بانگ درشت،

رو به ماهیگیران مي‌­گوید:

«موجها را مي‌باید کشت!»

(11)

آب طومار پریشانی‌ست!

قطره خود نطفه‌ي توفانی‌ست!

آسمان، ابری گسترده و انبوه است،

خاک هم تشنه‌ي بارانی‌ست!

هیچ ماهیگیری آنجا نیست.

ناخدا غرق در اندیشه و تنهایی‌ست!

لیک، این­بار، همه­چیز تماشایی‌ست!

آب، مي‌­آید بالا، بالا، بالا !

موج مي‌­توفد و مي‌­گیرد اوج.

ناخدا در تورش!

بن دریا گورش!

5/6/1355

آخر ای اوج تشنّج!

ای برآورده سر از معراج،

لیکن از هر اوجی، بیزار!

ای درخت سبُع سرکش!

آبت از خون بنی­آدم،

ریشه‌ت آن کرکس

که نمیاوبارد،

هیچ جز مردار!

به گوزنان، تنهايی را تعلیم مده!

روشنی را بایر مگذار!

               * * *

شعر، دارستان است.

ریشه دارد، در هر مصراعی، داری.

مرگ تاریکی، در قلّه‌ي هر مصراع،

راستي را که تماشایی است!

               * * *

دارم افراخته داری.

مرگ را از آن،

در سپیده دمی آویزان خواهم کرد.

با طنابی تفتان،

از شعاع و تب و بیداری!

* * *

شعر داری در خواب،

دار، شعری در بیداری‌ست!

شاعر آن است که مي‌­میرد در مقطع شعر.

شعر، فوّاره‌ي گلگونی است،

از رگ شاعر تا معراج!

5/8/1351


هر دست،

قفلی است استخوانی امّا،

از جوهر کلید گرانبار.

بستن، همیشه انجمنی از گشودن است.

آری،

خشم و خروش مُشت،

گم مي‌­شود،

در ازدحام آنهمه انگشت.

5/5/1363


خورشید،

روزی،

در نیمه‌ي راه خویشتن،

در نیمروزی،

باری به خوان خویش ما را مهمان کرد.

                   * * *

بر سفره‌ي آبی،

صدها خوراک آتشین چید.

خوردیم با هم، بی­ریا، از خوان خورشید.

چندان که هیچ از آن خوراکی­های تفتان،

برجا نماندیم.

چون پیشتر، دیدیم امّا،

گرم است و سوزان است و تبدار،

ما را تنور اشتها، چونانکه انگار،

ما روزه دارانیم و آغاز اذان است!

               * * *

تا اشتها، سیری پذیرد،

تا اژدها آرام گیرد،

میزبان را سر کشیدیم!

امّا،

با اژدها، آرام،

با اشتها، سیری، ندیدیم.

ناچار،

با گوشه­های سفره‌ي آبی،

چابک، غرور دستها را پاک کردیم.

آنگاه دیگر بار، عزم خاک کردیم.

29/5/1363


گفتم، شبی به دختر کولی:

«ای عاشق طبیعت بیدار!

ما را،

از سرنوشت خویش:

ـ این کال جاودانه‌ي تشویش ـ

یاران نمی­کنند خبردار!؟»

         * * *

لختی، فرو نشاند تبم را؛

با آن نگاه سرد.

آنگاه،

دست مرا گرفت و...

به خط­ها، نگاه کرد.

گفت: «این شیارها را مي‌­بینی؟

اینجاست سرنوشت، هم اینجا است.

در عمق دستهای تو، پیدا است.»

               * * *

ای کوچی!

ای طبیعت بیدار و بیقرار!

هرگز فریب را به فسون تو راه نیست.

آموختم من از تو که خطّاط سرنوشت،

بر آسمان، ستاره و خورشید و ماه نیست.

                 * * *

فردای ما کجاست؟

در دستهای ماست.

                 * * *

در مشتهای ما و سر انگشتهای ما است.

از یأس تا امید،

قفلاند مشتها و سرانگشتها، کلید.  

28/5/1363


آب، قاتل نیست.

چه کند، مي‌­میرد،

چون شناگر قابل نیست.

         *   *   *

نفسی سیّال است آب و

                                                                                           روانی کال.

آب آواره­ترین کولی این خاک است.

کوچ و واکوچی چالاک است.

       *   *   *

آب، هرگز قاتل نیست؛

که شناگر قابل نیست.

ماهیان امّا، در دریا مي‌میرند،

گرچه، آيین شنا کردن را،

پیشتر از زادن، حتّی در نطفه، فرا مي‌گیرند!

3/5/1363

از این غریزه‌ي جنگل بیا کناره کنیم!

به اوج جمجمه­ها، رجعتی دوباره کنیم!

به یُمن توده‌ي خاکستری که مي‌دانی،

سزای صیقل آيینه­زار، چاره کنیم!

بیا در این کره‌ي استخوانی تاریک،

به زندگانی جمعیّتی نظاره کنیم

که هر چههست، ز جمعیّت زمین بیش است.

به زندگانی جمعیّتی که درویش است.

نه چون من و تو که شاهیم و نیک آگاهیم

که شاه بر سر بسط قلمرو خویش است.

                   *   *   *

دوازده ميلیارد!!!

دوازده ميلیارد!!!

رفیق، باور کن!

رقم، نجومی نیست!

شمار واقع جمعیّتی است

که زندگانی­شان،

میان این کره‌ي خردسال مي‌­گذرد.

تهی ز شور و شر و قیل و قال مي‌­گذرد.

ببین! چگونه در این تنگنا، در این بن­بست،

«شدن» همیشه گذر دارد، عاشقانه و مست!

نه چوب داری برپا، نه شیونی است بلند!

نه تازیانه و زنجیر، نه کمین و کمند!

                   *   *   *

زمین سراسر اگر، خانقاه آن پیر است،

چرا سماع مریدان، ميان زنجیر است؟

اگر دل تو، چو پارینه تیره مانده و سرد،

بس است، اینهمه بر گرد آفتاب مگرد!

31/5/1363


در جهان من و تو، روغن سنگ*:

این دگردیسی گورستانها،

در بن اقیانوس،

باطن هر کاری‌ست.

جان هر ابزاری‌ست.

حزن تاریکی سرشاری‌ست،

که به عیّاری در کالبد این قرن:

قرن آهن­زدگی،

قرن آهن­زدگان، جاری‌ست.

چشم واکن!

می­بینی؟

اکنون،

نفس فانوس است،

آنچه، پیش از من و تو، جوهر ظلمت بود!

این سکوتی که به شب، مایه‌ي مغناطیس،

جوهر جاذبه، مي‌­افزود،

با سپیده، دم ناقوس است!

این همان لاشه‌ي گندیده،

ماندگارِ بنِ اقیانوس است!

1/6/1363


این عصر، عصر صندلی برقی است.

باری، جناب عزرايیل!

با اختراع مردن برقی؛

اکنون،

کار تو در نهایت آسانی است.

طاعون شیمیايی!

بیداد مي‌كند.

حلقوم آدمیزاد،

دستان مهربان تو را یاد مي‌كند!!

*   *   *

آنک!

از کوچه­های سوخته مي‌­آید،

آوای تند و خونی عزرايیل:

«نه دار، نه گیوتین،

جاوید باد مردن برقی!

پاینده باد مرگ نو آيین!»

فریاد شوم خلق به دنبال:

«آمین!

آمین!

آمین!»

1363


فوّاره!

برگیر، کندو زنجیر،

از دست و پای آب.

تا این زلال مجنون،

آوای سرنگون شدن اوج را،

در گوش جان ما بنشاند!

شاید هوای تر دامن،

بیم گناه را،

از بند بند ما برماند!

*   *   *

انگار، باز، در رگ ما چالاک،

جاری است سرخ سبزترین تاک.

فوّاره!

برگیر، کندو زنجیر،

از دست وپای آب

تا این زلال مجنون،

خالی شود ز وسوسه‌ي خواب!                                                                                          4/6/1363


خواب تو را هنوز، پریشان نكرده‌اند،

این انفجارهای پیاپی!

انگار،

باروت،

استحاله‌ي لالايی است!

*   *   *

از دودمان مرگی، چون دار،

بر پای ایستاده­ای آزاد،

تا اوج پای بازی مردار.

ای مرگ­وار زندگی اوبار!!!

ای یار!

با ریسمان تفرقه، دستان انفجار،

گهوارههای قائم را، این­بار،

جنباند و خوابها را سنگین کرد.

با انفجار زلزله گونی که رو نهاد،

خاموش شد، فتیله‌ي فریاد.

از بیم تازیانه‌ي رسوایی،

شبتاب نیز با شب، شد همزاد.                                                                                           5/6/1363

چون بال نیست با تو، سبکتر ز بال باش!

چون با تو آب نیست، شنا را، زلال باش!

آنگاه،

آيینه را بیار و نگاه اندر او بکار!

بیگوش و بیزبان زی! کر باش و لال باش!

                         *   *   *

آیا، در آبگینه‌ي بالنده‌ي زلال،

چیزی،

جز آب و آب و آب،

جز بال و بال و بال،

توان دید؟

ای محال!!!

                         *   *   *

با یاد مرغ دریایی،

پرواز در زلالی آيینه، آشنا است.

دریا و آسمان،

آنک دو بال سیمرغ،

آنک دو بال ما است!                                                                                                     6/6/1363

نقطه‌ي بیهمه چیز،

مرکز دایره شد.

مرکز دایره، یعنی همه چیز!

7/6/1363


از پس چندین درنگ،

پا چو بیرون از فلاخن مي‌­نهاد،

هیچ مي‌­دانست، سنگ،

نیست جز افتادنی رو در زوال،

بار این پرواز کال؟

هیچ مي‌­دانست، باد،

جانشین بال نیست!


غبار، از دل من شست،

زلال آینه‌ي بی­غبار.

مرا به دار کشید آفتاب و زنده شدیم!

تو در کجاوه‌ي یاد،

نشسته بودی و مي‌رست از زمین فریاد.

من از تو پر شده بودم،

چنانکه بادکنک،

به خویش مي‌­تند از باد.

هجوم یاد تو، در من به انفجار کشید.

18/1/1363


آن پوست،

از آن نشیب تندِ هوسناک،

تا آن فراز بر تنِ چالاک،

پرویزنی شگفت­ترین است!

                *   *   *

با جنب وجوش خویش،

گرد غریزه­ها را،

در باد بیخته است!

از دوردست، رشته‌ي دیرین گسیخته است!

انگار نوشدارو در، باد، ریخته است!

               *   *   *

ای عشق!

ای زلال!

آیا،

بیرون نمی­تراوی از این غربال!                                                                            8/6/1363

در دست لاله، بیرق خونین،

امّا،

او را دلی‌ست خالی، تاریک، سوگوار.

این است مرده ریگ شهادت!

آن سرخی خجسته،

اسطوره‌ي شکفتن فوّاره را،

آغاز کرده بود.

امّا،

پژمرد در طلوع نگونسار آبشار.

گفتند: جای پنجه‌ي شب را،

با خون تفته، پاک توان کرد،

امّا،

بر دستهای تاریکی،

حتّی حنای خون هم بیرنگ است!

10/6/1363


باز، اندیشه‌ي پاییز پریشان است.

کهربا، ارزان است.

باز، تندیس طهارت، عریان است.

او در آغوش که خواهد خفت؟

با چه تاقی، خواهد شد جفت؟

در کدامین آتش خواهد سوخت؟

پارگی­ها را،

با کدامین نخ،

خواهد دوخت؟

ما که آبستن خورشیدیم،

شعله، بال و پر، ما‌ست،

همه از زادن نومیدیم!

مرگ، زیر سر ماست.

آی عریانی!

در تنور تن ما، لختی، مهمان باش!

ای سراسیمه‌ي زرد!

باز آواره و سرگردان باش!

11/6/1363

بر خطّ استوا،

شب، هیچگاه دیر نمی­ماند.

او را سر تدارک هجرت نیست.

این چاهوار تاریک،

انگار، بن نداشت از آغاز!

شب‌های جمعه، نیز، کسی نیست،

بر گور آفتاب!

در روزگار این قطب،

بر خطّ استوا،

قطبی نوین پدید شد از خاک!

شب،

یخ،

درنگ،

پوکی،

تنهایی است.

آنک! زمین، زمین نیست،

سیّاره­ای سه قطبی است.                                                                                               15/6/1363


با عنکبوت،

خورشید، از یک تبار نیست.

هرچند، جز تنیدنشان، کار و بار نیست.

                     *   *   *

آن مي‌­تند که قفل شما، بس مرا کلید.

دام آورم پدید و مدام آورم پدید.

شاید شکار تازه درافتد مرا به بند.

لختی از این رساتر، مي‌­بایدم کمند.

این مي‌تند که: دامتنان بسیط خاک!

یک چند، نیز، دام تنیدن رها کنید!

این زر به رایگان بپذیرید و زینهار،

کم عمر یاوه، در طلب کیمیا کنید!

امّا دریغ!

در چشم روزگار، تنیدن تنیدن است!

انگار،

چونان دو روی سکّه‌ي تاریخاند،

خورشید و عنکبوت!

             *   *   *

آه، ای شعاع زرد!

اینان، اگر نه خرمن زریّن یاد را،

بر باد داده­اند،

چون است تا تو را،

با آن لعاب شوم، برابر نهادهاند!؟

دیریست تا زمین،

فرمانگزار رای ترازو نیست.

انگار وزن و جاذبه با او نیست!

16/6/1363


جزر و مدّها است به هر روز و شبی دریا را.

نیست خالی نفس از تاب و تبی دریا را.

تا دل از مهر که او راست به ماه،

می­تپد گاه به گاه!

                     *   *   *

موج مي‌بالد بر خویش و خروشان است:

«جزر و مدّها هر روزی است.

عشق پیوسته، در این دایره سرگردان است.

از ازل تا به ابد،

کولی بودن،

با ضرب دل دریا،

پای مي‌کوبد و دستافشان است!»

               *   *   *

جزر و مدّ دل او، امّا،

هر شباروز، هزاران بار!

آدمی را مي‌گویم،

آدمی، آری، این جادو، این عیّار!

هر شباروز، هزاران بار!!

                 *   *   *

تو دلی داری،

باری

که نمیگنجد، در سینه‌ي اقیانوس.

هیچ جز سایه‌ي آن کاکل پیچان نیست،

این که آشفته، در آیینه‌ي اقیانوس.

                *   *   *

هر شباروز، هزاران بار!!!

17/6/1363


من به تنهایی، بیرنگم.

تو به تنهایی بیرنگی.

او به تنهایی بیرنگ است.

ما،

شما،

آنان، امّا باهم سبزیم.

آری، افسون درآمیختگی این است!

قطره، تنها، بیرنگ،

برکه، امّا رنگین است!

مُرد بیرنگی، در باور اقیانوس!

سبز، مي‌روید بال و پر اقیانوس!

18/6/1363


(1)

 

در باور آتشفشان افتادگی عار است!

از آب:

این پاک­ فروتن، شعله بیزار است.

فریاد و فریاد!

این شعله، بسیار،

ترسیده از آب،

لرزیده از باد.

با خاک هم نامهربان است.

گردنفرازی، سیره‌ي این دودمان است.

زی خاک، باری، شعله هرگز سر فرود آورد؟

با خاکساران زمینی،

هیچ آشتی کرد؟

                           *   *   *

پیچید سر از باور خویش.

امّا نشد دور از تبار و گوهر خویش.

بالا گرفت او نیز چون آتش سر خویش.

هرگز نکرد ابلیس، باری، سجده بر خاک.

                           *   *   *

این شعله، تندیس است.

تندیس ابلیس است.

                           *   *   *

(2)

از آب، جز فرمانگزاری،

بردباری،

باورم نیست.

آب: این فروتن،

حتّی به گیرو دار معراج،

در بند راه ورسم خویش است.

با هرکه، هرجا خاک بودن،

پاک بودن،

در آشتی، در مهربانی،

چالاک بودن!

فوّاره را آیا نمی­بینی؟

آنک!

فرود آورد سر، زی خاک، بی­تاب!

در یاد تو،

با دیدن هر قطره‌ي آب،

آیا، فرشته جان نمیگیرد؟

شیطان نمیمیرد؟

                     *   *   *

این شعله، تندیس است.

تندیس ابلیس است.

امّا،

فوّاره، در خاک،

آیینه­دار آسمان است!!

20/6/1363


سبز است سبز، خواب من و اشتعال باغ،

از آفتاب داغ.

*   *   *

در شب، نفس کشیدن هموار است.

در این گذار زندگی برگ­وار،

هر بامداد باره‌ي خورشید،

می­تازد آنچنان که در آن گیر و دار،

گم مي‌­شود زمین و زمان در غبار.

   *   *   *

گهواره‌ي شعاع نمی­جنبد.

خورشید،

از لای لای گفتن بیزار است.

در شب، نفس کشیدن هموار است!

25/6/1363


براي نيايش

به عریانی اندیشه کرد آفتاب....

در آغاز،

از این کار، اندیشه داشت!

ولی برگرفت،

سرانجام، از رخ نقاب.

که زیبایی از شرم فرمان نبرد!

همان دم که این زاد آن جان سپرد!

                *   *   *

دو دستش به تن­پوش و پا جامه بود......

از آن پس، تو دانی، چه هنگامه بود!

                 *   *   *

«نیایش» مرا نرم آواز داد:

«گل سرخ، از بوته‌ي سبز، زاد!»

                 *   *   *

به گهواره‌ي سبز! انبوه برگ،

یکی خردِ سرخ،

زبان باز ناکرده، در خواب بود.

به چشمان کودک،

بر آن شاخ، نرم،

جهان، سر به سر، در تب و تاب بود.

                 *   *   *

از این گل چه گلها در اندیشه کاشت!

گلستان باور، نهایت نداشت.

29/6/1363


در پی آن سبز،

از پس آن سرخ،

کوچ کرد آن زرد.

آنک انبوه سپید سرد!

باد، این باد زمستانگرد،

باز با پرویزن آبی،

بر سر ما رنگ پیری بیخت.

از حریق آب، دود انگیخت!

بار دیگر خاک با زردشت بیعت کرد!

باز هم آتش فراز آمد، به راه آورد!

باد، ای باد زمستانگرد!

با که، بازی مي‌كنی، در این هوای سرد؟

26/7/1363


این پیر گوژپشت،

هر روز با چراغ،

از آب و باد و آتش این خاک،

میگیرد از سلاله‌ي آدم سراغ!

از ما، هنوز، نیز ملول است.

انگار،

دیوم من و ددی تو و او غول است.

28/7/1363


درخت از آن نفس داغ،

دوباره، طوطی سبزی است،

نشسته در قفس باغ.

       *   *   *

ببین به سختی درد،

به ژرفواری داغ

که آفتاب بدین روشنی،

سیاه داردمان چون کلاغ!!

به من، به برگ، به یک چشم، چرخ، کرد نگاه.

یکی است سبز به دیدار و دیگری است سیاه!

نه.... آن یگانه، دورنگی کجا پدید آورد!

که آنچنان را، باری، وی آنچنان‌تر کرد.

                     *   *   *

تو برگ سوری و من برگ سوک، مي‌­دانم.

تو سبزبختی و من، از سیاهکارانم.

من از تبار گناهم ولی تو پوشاندی،

گناه «جفت نخستین» و راز پنهان ماند.

شگفت چاره­گرا! تا درنگ رستاخیز،

هم از تو، شیطان، حیران به کار انسان ماند!

الا سپیدی! اکنون تو را چه افتاده است؟

ببین، غلام سیاه تو، باز آزاد است!

سیاهی از تو سپیدی، سکوت، فریاد است.

به برگ، سبزی دادی و راز ما پوشاند!

به تاک باده نهادی و او به ما نوشاند!

28/7/1363


پيشكش به فرزند دلبندم:

فرانك مشيري.

 

اسبی که بوی زلزله را نیک مي‌شناخت.

                   *   *   *

ای سبز جوهری که به هنگام سوختن،

همرنگ رستنی!

خاکستری نداری.... همواره روشنی!

لختی ز خون فسفری خويش را،

در چشم سرخ روز، فروپاش!

شايد،

خورشيد، کاجوار برويد،

و برگهای خود را چالاک،

در سيل واژگونه بشويد!

شايد،

از پشت آبگينه‌ي بیانتهای سبز،

چشمان ما،

با چشمهای کال خدا آشتی کند!

               *   *   *

ای سبز جوهری!

هرگز نديده بودم،

شعله،

برگردد از مهاجرت اوج!

اما شگفت ماندم از اين بازگشت سرد!

چون باز هم به شعله همانندی!

سر مي‌کشی و سوخته مي‌خندی!

                 *   *   *

در گور هم من و تو، نبايد،

الّا به گاهواره بيانديشيم!

ما از تبار رُستنِ سرسبزيم.

ما با درختهای زمين خويشيم!

گر دانه، دانه باشد،

بی­منّت براق،

زی چرخ بيکرانه تواند تاخت.

                 *   *   *

در برج عاج جمجمه،يک عمر زيستيم.

زيرا،

زين قلعه امن­تر،

جايی نشان نداريم.

بيرون از اين حصار،

تنها، حضيض، چشم به راه است

و شعله، از فرود گريزان است.

جز اوج، هرچه، سوگ سياه است.

                 *   *   *

ای سبز جوهری!

در سال کاج، فصل، همان فصل اوّل است.

بر نقطه چین اینهمه اکنون که پیش روست،

هر نقطهای، عصاره‌ي آغاز است.

درها به روی حادثه باز است.

آنجا،

پیوندگاه ناز و نیاز است.

             *   *   *

ای سبز بی­نهایت و بی­بُعد!

آن روز با طنین صدایت،

یکباره، خواب چلچله­های زمین شکست!

اندیشه‌ي مهاجرت رنگ تا بهار،

در سقف برج عاج جهان، آشیانه بست!

                   *   *   *

اسبی که بوی زلزله را نیک مي‌­شناخت،

این­بار عاشقانه به جا ماند و رم نکرد!                                                                                  5/8/1363


من از مسیح ملولم، ملول، سخت ملول.

چرا نیامده، رفت؟

در آسمان، چه به او، راستی، نشان دادند

که رفت و باز نگشت؟

چرا زمین را از یاد برد.....؟

به بی‌وفايی خو کرد و «مهر» از او، آزرد!

                   *   *   *

مسیح، اینهمه نامهربان نبود، نبود،

که چشم عالمیان را،

در انتظار سیاهی چنین،

سپید کند.

مسیح، هیچ نمیخواست،

امیدمان را اینگونه، ناامید کند.

               *   *   *

روایتی است شگفت........

پرنده­ای که دو بالش، خدا و مریم بود،

به یک اشاره، بر آن چوب، آشیانه گرفت.

به یک اشاره‌ي شیطان، درود، شد بدرود.

دم مسیحايی،

دوباره در تن او جان دمید.

و چوب خشک، درختی شد از تبرّک عشق!

ز خود برآمد،

بال و پری گشود و پرید.

به آسمان چهارم رسید.

از آن سپس، همه بستند لب ز گفت و شنید.

                         *   *   *

نه بت، شکستن بود.

     *   *   *

فرود چوبی زاد و فراز چوبی مرد!

                 *   *   *

هنوز، بر سرِ دار است!

4/8/1363


کدام زاویه، مي‌­داند

که کوچ دایره در خویشتن،

شکفتنِ گلِ با دیگران یکی شدن است؟

               *   *   *

به تازیانه گرفتم سکوت را،

شب دوش

که داشت گردنبند،

ز خون سبز خروش!

سپیده دم، ناگاه،

خروس خانه، به ناقوس بیکرانه نواخت

و با دمیدن فریاد،

به یاد ما انداخت،

حماسه واره‌ي رنگین مهربانی را.

             *   *   *

سکوت، جان به سلامت برد.

میان پنجه‌ي من، تازیانه مي‌­افسرد!                                                                       7/9/1356


من و تو بارانیم

که غبارآگین، خاک آلود،

مرکب خود را مي‌رانیم.

گوشِ هر کودک، از شیهه‌ي ما آباد است.

                   *   *   *

من و تو بارانیم.

هر کدام از ما،

مصرعی نغز به منظومه‌ي سیلابی است.

                   *   *   *

من و تو بارانیم.

آسمان را یله کرده،

به زمین روی آورده.

دو شعاعیم از یک خورشید.

دو خروشیم از یک طوفان.

ما دو نهریم که در یکدیگر مي‌­ریزیم.

تو مرا دریایی.

من تو را دریا..... نیز.

               *   *   *

من و تو بارانیم.

هر که­مان مي‌­بیند، مي‌­پندارد

که سقوطی سیّالیم.

اگر از باغ بپرسی، به تو خواهد گفت

که صعودی رنگارنگیم.

هم حضوری سبزیم.

هم ظهوری سرخیم.

             *   *   *

من و تو، رویش معراجیم.

مرگ باران، در خاک،

باری،

آبستن رستاخیزی است.

           *   *   *

من و تو بارانیم.

مرکب خود را مي‌­رانیم.

گوش هر کودک از شیهه‌ي ما آباد است.

                   *   *   *

من و تو بارانیم.

زندگانی­مان، مي‌­باید،

راه آوازی جاری را بگشاید،

شیونی مقطع آن آواز!

من و تو در کوچ قايم خویش،

آدمی را باید،

شست و شویی بدهیم.

                   *   *   *

لحظه­ای باران، خواندن را از یاد نبرد.

10/9/1356


در شب آتش‌زنهای مي‌خواند:

«آه تنهایی تاریکی است!

بندبند تن من در بند است.»

همره باد، غبارآلود،

نرم، آتش زنه­ای دیگر،

می­نالید:

«آه تنهایی، تاریکی است!

بندبند تن من در بند است.»

ناگهان،

باهم این تنهایان را،

طوفان،

آشنایی داد.

در دل شب خورشیدی زاد،

و ز دل روشن تنهایان،

بر شد این فریاد:

«روشنایی، در پیوند است!»                                                                                             31/6/1356


چشمان سبز آب،

پر از خواب!

استخر، گاهوارهای از سنگ!

سنگی ز بام خانه رها شد.

چندین هزار دایره، بی­تاب،

برخاستند، یک به یک از خواب!

آب،

این پرنده،

آمد در پرواز،

با صدهزار بال،

بی­خویشتن، زلال.

سنگی در آب خویش رها کن!

جان را حریم دایره­ها کن!

این گردباد، نیست غبارآلود!

19/5/1356

من با تمام ژرفا،

چونانکه چاه،

دوخته­ام چشم،

عمری بر آسمان.

شاید ستاره­ای،

آیینه‌ي زلال مرا بارور کند.

شاید، دوباره باهم،

ژرفا و روشنايی،

همداستان شوند.

تا کی ميان این دو جدایی است؟

راهی دراز نیست

تا لحظه‌ي خلود همآغوشی.

افسوس،

روشنايی،

در برج عاج اوج اسیر است،

ژرفا به چاهسار فراموش!!          

15/5/1356

من گریه آبادی و چونان ابر،

پرسه­زن در آبی خاموش بی­فرجام.

او

گریه آبادی و چونان ابر،

پرسه­زن در آبی خاموش بی­فرجام.

هر دو خام و کال.

هر دو كال و خام.

               *   *   *

باد وحشی، ما دو کوچی را بهم پیچاند.

آذرخشی رست در ما،

گریه را تاراند.

تندری در ما،

سرود مهربانی خواند.

                 *   *   *

از من او سرشار.

من از او لبریز.

کال بودن مرد!

خام بودن نیز!                                                                                                              30/5/1356

بهار قهقهه‌ي سبز خویش را سر داد

که تازیانه‌ي رگبار بود و گرده‌ي خاک.

تو مهربانی کن

که بانگ بوسه و آواز تازیانه یکی است.

تو مهربانی کن

که شادمانی موج و غم زبانه یکی است.

                   *   *   *

بیا به باغ بلوغ و ببین

که رنگها همه بی­رنگ­اند

که تیر چلّه‌ي رنگین­کمان،

همان یگانگی رنگها است.

                  *   *   *

زلال باش و بدان،

یکی است قهقهه‌ي آبشار و شیون ابر.

                   *   *   *

سکوت مي‌­شکند،

تا من و تو دريابیم

که این یگانه‌ي خاموش،

هزار پاره‌ي فریاد است.

بهار قهقهه‌ي سبز خویش را سر داد.

که تازیانه‌ي رگبار بود و گرده‌ي خاک.

8/9/1356


با واژه­های سبز جوانه،

بهار،

سر داد شیهه­وار،

فریادهای جاری رُستن را.

امّا،

خورشید نیمروز،

بندی به پای بست مرا از شعاع و گفت:

«بر شاخه­های سبز نشستن بسی خوش است.

امّا،

بر گرد روزگار بگردیم، خوشتر است.»

من،

از پای،

بند را نبریدم؛

با او به هر کرانه پریدم.

چرخی زدم،

بر گرد روزگار،

پرگاروار،

همراه آن پرنده‌ي آتش بال،

با این امید خام که زان پس،

بر شاخی آشیانه ببندم.

همرنگ برگ، سبز بخندم.

         *   *   *

اکنون،

هزار بار فزون است،

تا من،

گردیده­ام جدا ز درنگ و وقار،

در جستجوی خویشتن خویش،

بر گرد روزگار.

دیگر مرا،

دلبستگی به شاخه‌ي سرسبز نیست.

حتّی،

تصویر آشیانه نمی­آیدم به یاد!

             *   *   *

این است راز، راز خدا بودن!

یکجا نبودن و همه جا بودن!

2/9/1356


دو چشم داد به ما روزگار

که از یگانه‌ي بیرنگ،

به بی­نهایت رنگین خویشتن برسیم،

در این دو آینه‌ي بی­غبار.

             *   *   *

دو گوش داد به ما روزگار

که بانگ زنجره، در ما،

به بیکرانه بپیوندد،

به بیکرانه‌ي آوازهای جنگل و باغ.

             *   *   *

به بی­نهایت پیوند،

به بی­نهایت لبخند،

                               با دو دست، دو لب،

توان رسید و رهید از شکنج این همه بند.

             *   *   *

نشسته­ایم به راه،

به راه وحی خداوند عشق؛

ولی نمی­دانیم،

لبان ما است پر از آیه­های بوسیدن!

4/11/1356


آب‌ها عاشق معراج­اند.

آفتاب این را،

بهتر از هرکس مي‌­داند.

         *   *   *

زندگی از آب است.

زندگی عاشق معراج است.

         *   *   *

آب، این بی­تاب،

از دل دریا مي‌­جوشد

و شعاع:

این براق ازلی،

می­نشاند او را بر پشت،

می­برد تا ابر.

       *   *   *

برف را مي‌­بینم

که فرو مي‌­آید،

با وقاری انبوه.

زیر لب مي‌­خوانم:

«آب،

ای زندگی حلّاج!

چه سپید است، ره آورد تو از این سفر، این معراج!»

10/11/1356


دوش،

دوختم چشم، در آیینه،

تا بدانم به کدامین خانَم.

تا کجا آمدهام،

به کجا مي‌رانم.

             *   *   *

دیدم از آتش نارنجی شوق،

مشت خاکستر سردی برجاست.

رزمگاهی است پر از گرد و غبار؛

نه سواری و نه مردی برجا است.

چشم، تابوت نگاه.

لب، حصار لبخند.

سینه، زندان طلوع.

من و مرگ،

بر سر یک خوان بودیم.

مو، سیاهی را کوچانده به دل.

دل، سپیدی را پیچانده به مو.

             *   *   *

شهسواری ناگاه،

سر رسید از خم راه،

راهِ آینده‌ي دور.

آنچنان تاخت که از راه غبار انگیخت.

ناگهان دیدم، مي‌گریم.

سوگوار خویشم!

       *   *   *

رو به روی من،

آیینه پریشان بود.

عاقبت،

بغض پیرش ترکید.

شیون­آلود گریست.

با سرشکش، همه­جا، آینه کاشت.

همه سو پر بود از بانگ زلال.

شیون کال: بر آن گریه‌ي لال!

           *   *   *

من گمان بردم،

دل آیینه به حالم سوخت

که چنین زار گریست

که بدین­سان افروخت.

گفتمش: «گریه بس است.

گذرِ قافله از گردنه‌ي پیری است.

کودکی پنجره، بربست و جوانی در؛

راه خورشید نفس، روزنه‌ي پیری است.»

گفت: «اندوه من از پیری نزدیک تو نیست.

گریه مي‌­گیردم از غربت تنهایی خویش.

تاکنون،

هرکه در ما نگریست،

خواست تا با خود دیدار کند.

هیچکس، باری، تنهایی ما را نشکست.

همه، خود را در ما دیدند.

هرگز امّا، از ما،

نگرفتند سراغ!

               *   *   *

آه، تنهایی آیینه، آیینه‌ي تنهایی است!

               *   *   *

بردم از یاد غم پیری خویش.

غم تنهایی آیینه گران­تر بود!

راستی چشم و دل او نگران­تر بود!                                                                        25/10/1355

به خواب مي‌دیدم

که آفتاب،

میان بستر بیماری است.

به خواب مي‌­دیدم،

در شکنج تب،

این پیر،

زبان گشوده به هذیان.

شعاع نیست شعاع؛

گلایه نامه‌ي نور است!

             *   *   *

دریغ و درد که ما خاکیان خواب اندیش،

زبان زنده‌ي این پیر را نمی­دانیم!!

دریغ! این دهقان،

چه روزگاران، در خاک، تخم درمان کاشت!

چه آرزوها داشت!

             *   *   *

ز خواب مي‌­پرم از بیم مرگ این جاوید.

نگاه مي‌كنم از پشت شیشه، با تشویش؛

سپیده دم شاد است!

امان نمی­دهد امّا به من پریشانی.

پُرم ز پرسیدن.

لبالبم ز گمان.

زبانه مي‌­کشم... «آی!

سپیده جان! باری،

از آسمان چه خبرداری؟

آفتاب کجاست؟

خوش است یا خوش نیست؟»

سپیده مي‌­خواند: «آفتاب ناخوش نیست.

تو ناخوشی که از این­گونه، خواب مي‌­بینی!»

15/11/1356


با باد مي‌رفتم،

تا آسمان،

تا ابر،

تا باران.

ناگاه،

زیر سایه‌ي ابری،

باد: این شتاب بی­گسست پیر،

وا ماند از رفتار

و در رگانش، خواب، جای خون به راه افتاد.

بر طبل ابری، کوفتم مشت

و باد را، از تنگنای قیرگون خواب کوچاندم،

تا بیکران سبز بیداری،

تا کودک باران، ز مادر زاد!

3/1/1357


گل،

پای مي‌­بازد، در خلوت باد.

سایه‌ي گل مي‌­رقصد در آب.....

خواب آب، انگار از سایه پریشیده است!

کسی آیا مي‌­داند که چه خوابی دیده است؟

که چرا اکنون، از سایه‌ي گل، بی­تاب است؟

خواب و بیداری آیینه یکی است.

باد،

راز مي‌گوید، در گوش گل،

امّا گل،

راز پوشیدن، کی داند!

زیبایی و راز!

راز!

بال واکرده و باز آمده در پرواز!

14/2/1357

ذرّه­ها،

تهی از پرخاش­اند.

نهری از آب روان مي‌­بینم.

من در این کوچ زلال،

ماهی تنهايی را مي‌­مانم،

به همه سو نگران، در پی جفت.

ذرّه­ها،

تهی از پرخاش­اند.

قطره­های تب وتاب،

اشک­هایی که فرو ریخته، اندیشه به خواب.

شیشه را مي‌­شکنم؛

نهری از خواب، روان مي‌­بینم.

آذرخشی دارم، در مشت.

می­شکافم با آن،

شکم و سینه‌ي ابری را.

آسمان،

خون مي‌­بارد،

امّا،

قطره­ها،

تهی از پرخاش­اند.

خون، زلالی است که مي‌­راند و مي‌­رویاند.

لحظه­ای، گوش بیاویز، نیوشیدن باران را.

شیشه را بشکن!

ابری است که مي‌­بارد.

دانه مي‌­افشاند؛

آینه مي‌­کارد!

27/10/1356


آشفتگی، در آینه، جاری بود.

وقتی زلال شب،

از اوج تا فرود، رها مي‌­ماند.

آشفتگی،

کتیبه‌ي بی­نام،

آیینه، یادگار حضوری است ناتمام.

             *   *   *

من کوچ مي‌كنم.

من کوچ مي‌كنم،

از برف تا غبار،

زنجیر مهربانی برپای.

من کوچ مي‌كنم،

از رنگ بی­نهایت،

تا رنگ هر نهایت تاریک.

انگار، چشم زاویه، کور است!

من کوچ مي‌كنم،

از لابه‌لای خویش،

تا مي‌­رسم، به سایه­ای از سایه­های خویش.

تا باغ مي‌­تراود در من،

چونانکه در کشاکش تاریکی،

خورشید مي‌­تراود در آبی بلوغ.

ای رنگ بی­نهایت!

آشفتگی است در خور آیینه­های خام.

با آسمان بچرخ!

تا خاک را ستاره ببینی!

         *   *   *

من کوچ مي‌كنم.

انگار، گوش راه گران است!

چشمان من هنوز،

در جستجوی سبز شکنجی است!

1/4/1357


آ، بي،

آبي!

آبی است روزگار.

آبی است،

خواب چلچله، در بستر بهار.

بیداری سپیده­دمان نیز.

         *   *   *

ما، در کجاوه، همسفر باد،

آبی،

کبود،

زرد،

سرخ و بنفش و نارنجی بودیم.

ناگاه آسمان،

ما را،

بی­های وهو، به کام فرو برد.

رنگی که ماند،

رنگ همیشه بود.

رنگ بلوغ آب

یا اوج آسمان؛

رنگ زلال سبز.

           *   *   *

آویختیم، باهم دریالوار یاد،

ما و بلند سرکش فریاد.

         *   *   *

آبی است،

خواب چلچله، در بستر بهار.

بیداری سپیده­دمان نیز.

         *   *   *

آبی است جویبار.

آبی است روزگار.

آبی است یاد یار.

آبی است های و هوی پریشان نوبهار!

2/4/1357


شب بود.

آبشار،

این سالخورد روشن­بین،

می­کوفت سر به سنگ.

او را نه با گسستن، پیمان، نه با درنگ.

         *   *   *

با استخوان خاک،

اندیشه‌ي سیاه شکستن بود.

آب،

در چشم سنگ،

تاب و شکنج سوختن خشم را شناخت،

امّا دوباره سختتر از سخت،

سر را به سنگ کوفت.

         *   *   *

ناگاه سنگ:

این خشک ریشهدار زمین، کنده شد ز جای!

چونان پرندهای،

از تنگنای دام رهیده،

پرواز کرد.

         *   *   *

چندین هزار سنگ،

از بند خاک رسته،

در آن دوردست ژرف،

چشمانشان به راه.

         *   *   *

آنک، پس از جدایی انبوه،

یاری به زیر سایه‌ي یاران رسیده بود.

سنگی رهیده بود.

         *   *   *

شب بود.

آبشار،

این سالخورد روشن­بین،

می­کوفت سر به سنگ.

او را نه با گسستن، پیمان، نه با درنگ.

با استخوان خاک،

امید سبز رُستن و رَستن بود.                                                                    27/5/1356

بهار، زیر درخت،

نشسته بود و به افسون خویش، مي‌­نگریست.

و جوی، گریه­کنان مي‌­خواند

که من ندوخته­ام،

ایستاده،

بی­تشویش،

به رنگهای بهاری، چشم!

و باد، همهمه ميکرد

که ما دو همدردیم.

دو بیقرار و دو آواره و دو ولگردیم.

             *   *   *

بهار، زیر درخت،

نشسته بود و به افسون خویش مي‌­نگریست.

نه های هوی اثیری،

نه های های زلال،

سکوت شیفتهوار بهار را نشکست.

نشسته بود و در آیینه زار سایه و برگ،

به بی­نهایت بیدار،

به بی­نهایت خاموش،

به بی­نهایت سرسبز،

چشم دوخته بود.

17/5/1355


ماه،

الماس، برمیگیرد از گنجینه‌ي خورشید و مي‌ریزد به پای زیردست خاکسار خویش.

کشکول خاک از سوده‌ي الماس، آباد است.

                         *   *   *

خورشید، بیدار است امّا خویش را وامی­نماید خواب.

و همچنان ماه،

سرگرم کار است.

الماس، برمی­گیرد از گنجینه و چالاک،

می­ریزد به پای خاک.

                    *   *   *

آنک، زمین، در سوده‌ي الماس غرق است.

25/5/1357


هرسال،

از سوی سوی خاک،

انبوه خلق سوخته، ميآيند

تا شهوتی نهفته و مرموز را مگر،

با بوسهای فرو بنشانند؛

با بوسه­ای، به سنگ سياهی.

امّا،

درون­شان،

از سنگ،

از سياهی، بيزار است!

در جستجوی کيستی؟

او را،

در خانه جا گذاشتی انگار!

افسوس!

تا باز گشتن تو نخواهد ماند،

بر جای استوار.

ای يار! چون به خانه رسيدی،

جز جای پای دوست چه ديدي!؟                                                                          8/8/1363

خروس مي‌خواند.

عبور لحظه‌ي خاکستر است.

و زیر خاکستر، هفت رنگ، آتش ناب.

خروس،

در آن خروش زلال،

دو بال خود را مي‌­شوید.

طلوع مي‌­روید....... بی­تاب!

4/7/1353


اگر بشورد شب،

به شهر آبی ابرآلود،

ستارگان را یکجای قتل­عام کند؛

چو روز، در رسد از گرد راه،

بر آسمان، نگری، بینی،

شکوهمند و بلند است آفتاب، هنوز.

             *   *   *

بلی،

ستاره مي‌میرد

ولی،

طپانچه‌ي خورشید، از گلوله پر است.

و هر گلوله، طلوع ستاره بارانی است.

محاق هیچ ستاره، نمی­تواند خورشید را، سیاه کند.

که دور سلطنت ابرو عهد حکم کسوف،

حباب پوچی، پا در رکاب پایانی است.

             *   *   *

طپانچه را گفتم:

«اگر، دل تو، پر از عقده­های سربین است،

به مار، کار، مدار!

به مار دوش بیندیش

و آیه­ات را در مغز او تلاوت کن!

دلت ز عقده تهی باد!

دلت ز عقده تهی باد،

با تلاوت سرخ!!

1350


گفت: «این دو زورمند،

از جان ماه و زهره چه ميخواهند؟»

گفتم: «ميان خویش زمین را،

تقسیم كرده‌اند.

اکنون، در آسمانها،

در جستجوی طعمه‌ي دیگر،

با طعم دیگرند.

در کار بسط سلطه‌ي خویشاند.

بیگانه­اند باهم و خویشاند!»

گفت:

«خورشید، چرب و نرمترین است از آن ميان.

اندیشه‌ي ربودن او را، چرا کسی،

در سر نپروریده، از این آز پیشگان؟»

گفتم: «ببین! نخست،

راهی است بس دراز.

از قعر این فرود،

تا اوج آن فراز.

دیگر، که نارسیده به او، دود مي‌شوند.

نابود ميشوند.

از این گذشته، نیک نظر کن که سال‌ها است

تا رسم شوم بهرهکشی را،

از این مذاب سوخته، آغاز كرده‌اند!

زین­سان، ز کار بسته، گره باز كرده‌اند.

بس کارخانهها که در این خاک،

با زور آفتاب برین، کار مي‌كنند.

گرما و نور او را، دزدان چربدست،

در پیلهای خاکی، انبار مي‌كنند.»

گفت:

«با این حساب، «مادر منظومه» را، دریغ!

آینده­ای به غایت، تاریک است؟»

گفتم: «خاموش اگر بمانیم،

ور داد از این و آن نستانیم،

فصل خلود سردی، نزدیک است!

فرجام کارِ عالمیان، نیک است!»

23/8/1363


تشنه چندان بود

که زمین، داشت ترک برمی­داشت.

در دل از حسرتِ آب،

يادی از دانه‌ي باران مي‌­کاشت.

ناگهان دیدیم اندیشه‌ي تندر، آشفت.

آذرخش از بن دل قهقهه سرداد و شکفت.

خاک: این تشنه‌ي کور،

هم بدانگونه که یعقوب،

بوی یوسف را از جامه، شناخت،

بوی باران را از دور شنفت.

در نفس، بینا شد.

بانگ زد شیفته، پرسید به ناز

که چه آوردی باز،

ارمغان ما را از آن سفر دور و دراز؟

بوسه زد بر دو لب تشنه‌ي جفت،

با زبان نفس سوخته، باران گفت:

«نغزتر از من، با من نیست.

ارمغانی که تو را شاید، جز من چیست؟

باری، از من، به ره آورد، مرا بپذیر!

آری، از من، به ره آورد، مرا بپذیر!»

23/8/1363


این شعر را برای تولد دخترم: پگاه، سروده‌ام.

 

یک روز، پیش از آنکه تو زادی،

ما با سکوت خویش،

لرزانكی ز کاخ جهانخواره ساختیم.

سرب سیاه شب را،

در کوره­زار تافتگی­ها گداختیم.

             *   *   *

نادیده کودک من!

آزادی تو را،

از ظلمت رحم،

تبریک مي‌­توانم گفت.

امّا، همیشه یادت باشد،

زندان روزگار جنینی،

تصویری از حصار همیشه است!!

باري بدان كه بودن ظلماني است!

تنها تفاوتي كه تواند بود.

اين است:

آنجا تو حس نمي‌كردي ظلمت را،

اينجا ولي تواني حس كرد.

كاري بكن كه بتواني آزاد زيست.

اینجا،

ظلمت، برهنه نیست.

آراسته به جامه‌ي نور است.

باری بدان که زنگی،

در نقره­زار آینه هم زنگی است؛

هرچند گفته­اند که آن را،

اسکندر کبیر پدیدار کرده است.

و آن مرد در حکایت، رومی است.

نادیده کودکم!

با اینهمه، بکوش که تیری،

بر چشم تیرگی باشی!

1/5/1350


چوک،

هر شب آری هر شب،

خویشتن را مي‌­آویزد،

می­آویزد از برِ دار.

نیک مي‌­داند

که سخن گفتن از حق را،

چه سرانجام غمانگیزی است!

             *   *   *

گرم اندیشیدن با خویش است:

«باری اکنون باید،

بر سر کار نمایش شد.

باز، در پرده‌ي فرجامین،

گره بازی را با خون،

باز باید کرد!

صحنه‌ي آخر بر قله‌ي دار،

باز باید باشم بیدار!»

             *   *   *

بادم خنجر خونین خروش،

سینه‌ي تاریکی،

چاک خواهد شد، چاک!

صبح، سر خواهد زد، چالاک.

             *   *   *

قطره قطره، باران،

سیل را راهی خواهد کرد!

خون بارآور چوک،

چکه چکه دریا را خواهد آورد!

           *   *   *

چوک مي‌­خواند و مي‌­داند،

که سپیده دم در راه است؛

که حضور شب کوتاه است؛

که دل خورشید آگاه است.

سینه‌ي تاریکی،

چاک برداشته از آواز.

دل این چوک به آن چاک خوش است!

مردن اینگونه سراسیمه و چالاک خوش است.

قلب تاریکی!

خورشید،

آنک،

از چاک سینه‌ي شب پیدا است!                                                                            9/7/1363

در جنبوجوش باور سیماب،

دریای ایستاده‌ي دانا، فروتر است،

از جویبار جاری نادان.

جاری شدن، تجلّی دانایی است.

آغاز داستان توانایی است.

             *   *   *

زیباست گل ولی به حقیقت،

لبخند او به شوخی بغض جوانه نیست.

مرغی که در فلاخن پرواز لانه کرد،

او را دگر سر قفس آشیانه نیست!

30/10/1363


بیگمان، سر رشته‌ي دود سپید برف،

می­تواند بُرد ما را، تا حریق آب!

تا که از بن، پنج انگشت درشت آب را برکند؟

تا چه آتش زد به جان پنج اقیانوس؟

تا کدامین روشنی، آیینه را بیدار کرد از خواب؟

برف، این دودینِ انبوه سپید و سرد،

با سرِ انگشت،

انگشتی که ناپیدا است،

خواند ما را باز سوی آتش زردشت.

انجمن کردند، انگشتان ناهمرنگ، زیر سقفوار مشت!

2/11/1363


عالم گواه بود،

گل سرخ،

با باره‌ي اثیری اکنون،

همراه کاروان شدن، تا پوچ،

از هیچ کرد کوچ.

عالم گواه بود،

او چند ماه و شاید از این بیشتر،

پنهان، در اندرونی رُستن زیست.

همکاسه بود لختی،

با ریشه­های خویش:

انبوه خاکیان فروتن.

عالم گواه بود،

آن شب عروج کرد،

زی عرش­وار سبز جوانه.

می­خواست،

از این گریوه، بر شود آرام.

امّا نیام بستهای از کاسبرگها،

او را کشید چابک، در دام

و روز و روزگار جنینی را،

در بندِ این رحم سپری کرد.

عالم گواه بود،

در لحظه‌ي سپیده­دمان، در حضور نور،

بوی بهار خون، همه جا را فراگرفت.

از تنگنای خونی زهدان،

شیون­کنان، شکوفه برآمد.

شد داستان غنچگی آغاز.

لختی بر این گذشت،

تا شد زبانِ بسته، شبی باز.

عالم گواه بود،

گل، خویش را در آینه‌ي اشتیاق دید.

آن طلعت خجسته در او شادی آفرید.

او، با هزار لب،

آهنگ خنده کرد.

خندید.

خندید.

خندید.

عالم گواه بود که امروز، بامداد،

در ازدحام قهقهه، پرپر شد!

انگار....... نوبت گل دیگر شد!

باری......

با باره‌ي اثیری اکنون،

همراه کاروانِ شدن تا پوچ،

از هیچ کرد کوچ.

اکنون،

سر مست از طراوت گلبرگها است باد؛

امّا،

آگنده است راه،

از شیون تنیده به فریاد.

او نیز، در اسارت کوچ است.

ای گل!

بعد از گذار کردن از این پل:

خمیازهای که مي‌کشی از هیچ تا به پوچ،

آبشخوری دوباره، تواند بود،

جز کوچ و کوچ و کوچ؟

3/11/1363


پايیز را از برگهای سبز،

بیرون کشیدم،

با کدام افسون؟

نمی­دانم!

دیدم که تن­پوش بهار آبی است.

دریافتم او نیز چون من، آسمانی است.

نه از تبار خاکسارانِ زمین است،

از گوهر آن آبی آباد برین است.

               *   *   *

آری: قناری،

در گوشهای ما، بهاران،

در چشمهای ما، خزان است.

نوروز، باری، وامدار مهرگان است.

من نیز،

هرچند گیتی، چون پروبال قناری،

پايیزگون است؛

اکنون، هم آواز بهارم.

من زاده‌ي آهنگم و از دوده‌ي بانگ.

با رنگها، کاری ندارم.

4/11/1363


پردهای، پایین آمد، افتاد.

پردهای در پس آن، رفت به باد.

         *   *   *

نیک مي‌­آیدم امروز به یاد:

پدرم: آدم،

مادرم: حوّا،

برگ­هاشان را دادند به باد.

دست بر پوست هم سودند.

با شگفتی دیدم،

آدم و حوّايی، آنجا نیست.

هر دو نیلوفر بودند!

         *   *   *

سایه­ها در هم مي‌­پیچید!

نه،

یادِ من نیز چو من لوچ است!

سایهای تنها، ميجنبید!

         *   *   *

جنب­وجوشی است که یادآور طوفان است.

اتّحاد نَفَس و نَفْس تماشایی است!

طبل دلهاشان، در کوفتن است.

گوشها،

از خروش خون سرشار است!

فطرت جنگل بیدار است!

طاق­ها،

همه باهم، جفت­اند.

ذرّه ذرّه، تن­هاشان در کار است!

جیغ خونین نیازآلودی،

دل خاموشی را مي‌­شکند!

ناگهان، در بن گند آبادی،

گل سرخی مي‌­روید،

که شکفتن را مي‌­جوید!

         *   *   *

طبل دلهاشان، در کوفتن است.

گوشها،

از خروش خون، سرشار است!

فطرت جنگل بیدار است!

قصّه پایان مي‌­گیرد.

قطره قطره، دریا مي‌­میرد!

         *   *   *

خستگی مي‌­آید.

خواب،

به نشان پیروزی،

علم سبزی، برمی­افرازد.

جنگ را بیداری، مي‌­بازد.

         *   *   *

گل سرخی بن گندآباد،

به شکفتن مي‌­اندیشد.

4/11/1363


تا ابر بودم،

خورشید ميافتاد،

در دام دودم.

از اختر و ماه،

دل مي‌­ربودم.

هر سو دلم مي‌­خواست،

پر مي‌­گشودم.

با خویش مي‌­گفتم،

فرازی بی­فرودم.

               *   *   *

باران شدم،

گفتند:

برگرد!

از راز گردون هیچکس،

سر درنیاورد!

               *   *   *

دامنکشان،

از آسمان تا خاک،

بازآمدم چالاک.

آسیمه­سر،

در آرزوی خلوت خورشید،

از من،

غبار راه، پرسید:

«تاریکی آیا، به نبود از روشنایی!؟»

گفتم:

«نمی­بینی، کجايیم و کجايی!؟»   

15/11/1363

کیست این کولی که با پرویزن، اکنون، برف مي‌بیزد؟

در کجا مي‌سوزد آیا آب؟

راستی، جز از حریق سبز اقیانوس،

این سپید دودوار، این سرد،

برنمیخیزد!

کیست تا آتش نشان خسته‌ي خورشید را، از خواب،

با سرانگشتی برانگیزد؟


که؟ با چه تافت تو را؟

ای کلاف درهم نور!

چگونه بافت تو را؟ ای پرندواره‌ي سور!

تنید پیله‌ي خورشید، با لعاب شعاع،

تو در تسلسل ابریشم آشکار شدی.

شعاع بودی، فرزند جفت گرمی و نور

که رستی از قفس خویش و رستگار شدی.

                   *   *   *

تو رفته بودی و اسطوره­وار یاس تو نیز،

امید باخته بود.

تو رفته بودی و این سایه­زار سرب: کتاب،

دلی گداخته بود.

                   *   *   *

سرود چلچلهها،

سقف را نمیجنباند!

کسی نمیرُست آنجا، کسی نمیرویاند.

تو رفته بودی و یاد تو هم به یاد تو بود.

بیا که جای تو خالی است،

هنوز هم که هنوز است، بر سپهر کبود!

16/10/1363


بیرون نیامد امسال،

از برف:

از بیضه‌ي سپید زمستان،

طاووس هفت رنگ بهاری!

       *   *   *

هر سال،

منشور آسمانی: خورشید،

نور سپید را،

شیرین و چرب، تجزیه مي‌­کرد.

با هفت رنگ شعبده، جان مي‌­گرفت خاک.

امسال، مي‌­تراود از این پرتو سپید،

ظلمت، هراسناک.

       *   *   *

از بوته­های سوخته‌ي دود،

گل­های سرخ رُست.

خون، شرمگین، شکفت.

در باغ،

با جوش چنگواره‌ي رُستن، خروش نیست.

فریادِ انفجار، پریشان است.

       *   *   *

امسال،

پرپر شد آن که رای شکفتن داشت.

بر جای گاهواره،

از شاخه­های سبزتر و تُرد،

تابوت ساختند.

و بیرق تبر را،

هیزم­شکن، دوباره، برافراشت!

       *   *   *

از روزن گشاده‌ي خورشید،

امسال، دود آه که برخاست؟

چون شد که باز صاعقه در خشک وتر گرفت؟

       *   *   *

امسال، سوزوساز:

این جفت همنوا و هم­آواز،

از هم جدا شدند.

از نردبان به چاه درافتاد عشق و مرد!

       *   *   *

از اوج سرخ، شیفته، برگشت.

آغاز سرنگونی خون بود!

این خامی از بلوغ جنون بود!

امسال سال موشک و طاعون،

سال شكار بوقلمون بود!

20/12/1363


گفتم: چرا درست نمی­بینم؟

گفتند: سرنوشت تو چونین بود.

گفتم: شما درست نمی­بینید.

باری مرا ز گوهر خویش آفرید،

چشمان او،

از برق شادمانی، سرشار مي‌­نمود.

در جان من شگفت­ترین آفرین شکفت.

لبریز از طراوت،

بیزار از ملال،

من، آن شکوهمندترین را،

با چشم کنجکاو و جهان­بین خویشتن،

دیدم، چنانکه گفتی از ریشه تا ستاک،

چشمی شکفته بود!

خرسند از آفرینش رنگین خویشتن!

             *   *   *

کوری، پس از جدا شدن آمد.

آن رفت و این به سوی من آمد.

             *   *   *

روز است.

بینا است آسمان و زمین نیز،

با چشم شوخ و روشن خورشید.

اکنون، شب آمد و زبر و زیر،

تاریک و گنگ و درهم و کورند.

چون پلک­های بسته‌ي گورند.

             *   *   *

ای هرزه گردِ وسعت خاموش!

امشب، عصای ماه به کف گیر!

فردا هم از شعاع، توان خواست،

معجون گرمِ سرمه و اکسیر!

20/12/1363


شکم برآمده، سنگین، درآمد از در من.

نشست تافته از شرم، در برابر من.

میان قهقهه، شنگول و سرخوش و پدرام،

فرو نهاد، سبک، بار خویش را، آرام.

شگفت آمدم از او، ندیده بودم هیچ؛

زنی بزاید، بینعرههای پیچاپیچ!

که زاد؟

کوزه‌ي من:

آبروی رفته‌ي خاک!

چه زاد؟

دخترکی، از تبار آتش و تاک!

27/12/63


امسال، با گاوآهن پرّان،

کشتِ فراخ آسمان را شخم کردیم

و تخم­های کینه افشاندیم.

             *   *   *

فردا،

با داس تیز صاعقه، جز تیغ،

تندر درو، هرگز تواند کرد؟

یا خوشه‌ي رگبار، آبستن تواند بود، دیگربار،

از دانههای روشن باران؟

28/12/63


آویخته، آواره،بیدار،

گهواره، بی­تاب است، بی­تاب.

امّا،

در چشم­های کودک من،

می­روید آنک...... پیچک خواب.

گامی است، گامی، از رمیدن،

تا آرمیدن!

             *   *   *

اکنون، من و گهواره، بیداریم.

آونگ­وار، این لحظه­ها را مي‌­شماریم.

لالایی ما،

آمیزه‌ي افسون و راز و نوشداروست.

ما همسرایان، از سکوت خویش بیزاریم.

افسانه‌ي ما خفتن اوست.

             9/1/1364


چشمهایت آبی بود

که نگاهت آبی مي‌­سوخت.

آسمان آینه شد چابک و رنگ اندوخت.

             *   *   *

با نگاه تو خزان مي‌­بالد بر خویش

که بهار آن همه سرسبز برافروخته نیست!

چشمهایت آبی بود.

             *   *   *

ای ترازوی شگفت!

در تو، آیا، روزی، باهم،

آسمانها را مي‌­سنجیدند؟

             *   *   *

چشمهای تو به هرکس نگریست،

در نفس، آبی شد، آبی زیست!

27/1/1364

امروز را با چشم مي‌بینم.

آیینه، بیدار است.

آیین بیداری است.

از دیدن فردا، همه کوریم.

         *   *   *

شب خواب مي‌­بینیم،

چابک، کلاف خویشتن را،

زال سترون:

تاریکی، از هم مي‌­گشاید.

شیون­کنان، پیچیده در خویش،

انگار، مي‌­خواهد بزاید.

نوزاد او از دور فردا مي‌­نماید!

         *   *   *

اکنون افق، خاکسترین است.

در زیر خاکستر،

خورشید،

چونانکه آتش، در کمین است.

با نعره­های سرخ زادن،

ما نیز بیداریم.

آیینه­ای، در پیش رو داریم.

«فردای دیروز» است یا «دیروز فردا» است!!

او را به خاطر مي‌­سپاریم.

آن خوش خط و خالی که اکنون در گذار است،

از پوست، بیرون آمد امّا باز مار است!

ماری که او را مهره­های بی­شمار است.

         *   *   *

آیینه، بیدار است.

آیینِ بیداری است.

انگار بودن یا شدن،

از شط این آیینه تا مرداب آن خواب،

همواره جاری است.

1/1/1364


دوش، لب من، ز جنبوجوش نیفتاد.

زنجره‌ي بوسه، از خروش نیفتاد.

تافتی و برف من، چو آب، روان شد.

سوختن از آتش تو ساختنی بود!

یخ زده بودم.

از پس افسردنم، گداختنی بود.

زان پسم از راه، آفتاب به در برد.

بردن این پاکباز، باختنی بود!

چون شد؟ کی روز­گار یخ، به سرآمد؟

بال و پر از مرغکان آب، برآمد؟

از لب من تا لب تو، بوسه پلی بست.

28/1/1364


فصل فرجامین بود.

قهرمان از بر دار،

خویشتن را نگران، آویخت.

تیغ بر شاهرگ خود زد.

نفت بر خود ریخت.

پس از آن، نعره‌ي کبریتی خوش برخاست.

با گلوله، او را ناگاه،

سر آبادان، ویران شد.

مست از بام فرو افتاد.

زیر آوار فروریخته، پنهان ماند.

خفت چونان هر شب امّا،

برد بیدار شدن را از یاد.

غرق شد در گرداب.

نرم، بر صندلی برقی، جاکرد و گذشت.

از همان راه که آمد، برگشت.

کاکلی بود که در باد، پریشان شد.

             *   *   *

زندگی، گم شدن است،

در غباری که برانگیخته­ایم.

گرچه در زین مغرّق، يا بر پشت نوند؟

نه که افسار، تو را از پی کاری است به دست!؟

             *   *   *

بر نشستیم بر این­باره و گردی برخاست.

این غباری که درآمیخته با باد هوا است،

بی­گمان، روزی بی­نام و نشان،

بی­کم و کاست،

خشتِ زیر سر ما است!

           *   *   *

من از این گرسنگی، سیر شدم.

بیدرنگ از زبرِ کوه سرازیر شدم.

چه گران بود!

چه سنگین!

چه درشت!

از همان لحظه که زادند مرا پیر شدم!!

خون و فریاد، درآمیخت بهم، مادر، زاد.

انفجاری رخ داد.

گوی از ظلمت گردونه برون افتاد.

5/2/1364

با تاب سیم و با تب سیماب،

چون توده‌ي فشرده­ای از قلع،

در هیأت مجسّمه­ای گنگ،

در انزوای موزه‌ي تاریخ،

بی­هیچگونه خاطره، یک عمر، زیستیم.

سرمای بیمروت قطبی،

ما را در اشتعال یخین سوخت.

اکنون،

از ما بجای توده‌ي خاکستری است.

آنک! حریق واره‌ي افسردن،

آرام، ذرّه ذرّه‌ي ما را.

از خویش مي‌­ستاند و بر باد مي‌­دهد.

             *   *   *

افسوس، هیچکس،

از دودمان نقره­ای ما بجا نماند!!                                                                            8/2/1364

ای زر! گزیری نیست، خوش با من درآمیز!

اینجا، گناه ناب بودن را،

هرگز به گردن کس نمی­گیرد!

بر خون من گر راه رگ­ها را نبندی،

بر سینه و ساق پریرویان بخندی!

تا چند باید عمر در راه خطا باخت؟

از زر توان با جوهر مس، کیمیا ساخت!!

9/2/1364


چل سال بیش رفت که ما پیش مي‌­رویم.

از خویشتن برآمده، تا خویش مي‌­رویم.

امّا هنوز،

راه درشتناک چهار انگشت،

در پیش روی ما است.

از مرز باستانی باطل، گذشته­ایم.

بس سنگلاخ را که سبک در نوشته­ایم.

از دار روزگار، درآویخته،

چون چوک، تا سپیده دمان،

«اسم شب» همیشه و هرگز:

حق را،

فریاد کرده­ایم.

امّا طلسم نشکن تاریک، همچنان،

تن در نمی­دهد به شکستن!

             *   *   *

راه درشتناک چهار انگشت،

در پیش روی ما است.

نام به خون نشسته‌ي حق، در گلوی ما است.

خوش پیش مي‌­رویم!

از خویش مي‌­رویم که تا خویش مي‌­رویم.

29/2/1364


سیماب هرچه داشت به او داد.

آیینه شد، هر آینه، گستاخ از این گذشت.

چندانکه مي‌­رباید، با هرکه، هرچه دید.

چندین درازدستی بیجا که مي‌كند،

در تنگنای روز مبادا چه مي‌كند؟

هنگام بازگشت به گوهر،

در دام بیوفایی سیماب،

با نزع در غبار نشستن،

درگیر و دارِ مرگ شکستن،

تا دوردست غربت فردا، چه مي‌كند!؟

سیماب هرچه داشت به او داد.

29/2/1364


گفته بودی که در انبوهی این اندوه،

مبر از یادم و شادم کن.

با هلِ پوکی اگر هم شده، یادم کن!

           *   *   *

به سرم زد که چنان بیجا نیست،

اگر از «شیرین» با شیرینی، یاد کنم،

دیدم امّا آن شب، در خواب،

انگبین را دوشاب،

ارمغان کردن، با معنا نیست.

           *   *   *

گل فروش سرکوی،

تا مرا دید پریشان، گفت،

که به گلخانه، چه گلها او را است.

همه آمیزه­ای از نقش و نگار،

همه در ساخته با نقشِ نگار.

راست مي‌­گفت و درست،

هرچه گل داد نشانم همه چونین بود.

همه در خورد و بآيین بود.

کس ندانست که باری، سر این رشته کجا است!

حلقه‌ي هیچ گلی،

می­تواند آیا، گردن «گل» را که تویی، آراست؟

بی­گمان امّا مي‌­دانم و دانستم؛

گل ره آوردی، در خورد «شكُفتن» نیست؛

نقشی از دوستی خوب تو با من نیست.

           *   *   *

همه جان، بیزار از بازار،

همه دل، کینه‌ي بی زنهار،

بانگ برداشت کسی در من، ناهموار:

دوست، بازاری نیست.

نزنی پرسه در این بازار!

جز که عیّاری در جوهر یاری نیست!

           *   *   *

یادم آمد که سزاوارترین آن من است.

با همه بیچیزی،

برگ سبزی دارم،

برگ سبزی که نظر کرده‌ي درویشان است.

شأنی از شوکتِ ایشان است.

آسمان را مي‌­گویم، که مرا،

سهم ارث پدری است

که روانش شاد!

سال‌ها پیشتر از آمدنم جان داد.

پدرم:

عشق،

خدا،

تقدیر.......

از من، آن را بپذیر!

که پر از رونق «دستان» من است.

در دلت یاد مرا زنده تواند کرد،

برگ سبزی که نخواهد شد هرگز زرد.

گرچه از هیچ گرانبارم،

از خزان، بیزارم.

رنگ و آهنگ بهارانم و سرشارم.

با قناری سروسرّی ازلی دارم.

برگ سبزی که نخواهد شد، هرگز زرد،

در دلت، یاد مرا، زنده تواند کرد.

           *   *   *

تو مرا باز در این برگ، تماشا کن!

اختر گمشده­ای را که منم،

در بیابان خدا پیدا کن!

           *   *   *

عشق، تقدیر من است.

آسمان،

قاب تصویر من است.

آسمان و من و آیینه، هم آیینیم.

هر سه در خویش ترا مي‌­بینیم.

آسمان و تو و آیینه، هم آیینید.

هر سه، در خویش، مرا مي‌­بینید.

           *   *   *

گفته بودی که در انبوهی این اندوه،

مبر از یادم و شادم کن.

با هلِ پوکی اگر هم شده، یادم کن!

3/2/1364


روز محشر است!

می­دمد فرشته­ای به صور خویش.

هرکجا که مرده­ای است،

می­گریزد از نهفت گور خویش.

عشق سنگ گور خویش را شکست،

باز آزمود زور خویش.

ای دل تو سخت و سخت و سخت!

آفتاب تفته را ببین به چشم کور خویش!

27 /1/ 1367


آسمان یا دریا....... آبی نیست.

چشم شوخ تو هم ای یار

که آمیخته است،

آسمان را با دریا،

حتّی،

آبی نیست.

آبی اینجا یا آنجا نیست.

هیچ جایی این معنا نیست.

بغض یا قهقهه‌ي پیری است

که نه گهواره شناسد هیچ

که نه از گور هراسد هیچ.

گوش واکن! ....... آبی است!

آبی آری، رنگ و دیدن،

پهنا و بلندا و درازا نیست.

زیر و بالا نیست.

هیچ سازی از آواز رساتر بود؟

هیچ آوازی از راز فراتر بود؟

آبی، اشک اندر لبخند است.

آبی آری، بند اندر بند است.

دستی آنک در را،

نرم بر پاشنه، مي‌­چرخاند!

آبی،

           آبی،

                     آبی،

آسمان،

موسیقی،

دریا،

هر سه باهم امّا،  

تنها.

15/5/1363


باز نيلوفر من تب كرده است.

به گمان من اين حاصل همسايگي خورشيد است.

اوج ما آيا پرورده‌ي تابستان نيست؟

من نميدانم امّا ميپندارم،

پيچك از گرما رو گردان نيست.

هيچ فصلي نيز،

چون خزان عريان نيست!

هيچ خورشيدي بيدارتر از برگ درختان نيست.

هيچ تصويري از اين آينه، پنهان نيست!

برگ پاييزي، آيينه‌ي خورشيد است.

در خزان، هر برگ،

آفتابي در تبعيد است!

شنبه21/5/66


از پس هزار سال،

مرگ:

اين سرشته از گزند و باك:

اين درشتناك،

بازگشته است سوي خاك

تا بپرسد از شكارهاي دير و زود

تا چه مي‌كنند و چيست،

سرگذشت مردگان در اين فرود؟

         *       *     *

هر كجا كه گور بود كَند و بو كشيد؛

زير پاي خويش، هيچ زندهاي نديد.

ناگهان...... به گور من رسيد.

لالهزار و لالهزار بود،

آن گل زمين كه دوستان عاشق مرا مزار بود.

سنگ را به چنگ برگرفت؛

خاكهاي مرده را كنار زد؛

قامت مرا كه ديد،

در درون او قيامتي شكُفت.

سخت ماند در شگفت.

زنده مينمود پيكرم،

پا و دست و گردن و سرم!

چشمهاي من هنوز هم،

رو به سوي دور دست باز بود!

قصّهام دراز بود.

نيشخند ميزدم.

با نگاه تيز آذرخش،

طعنه بر دروغ چون و چند ميزدم.

گفت:

قالبي پر از خروش و جنب و جوش زندگي است!

پاي تا به سر توان و توش زندگي است!

گرچه او هزار سال،

خاك خورده است،

در نگاه من نمرده است!

         *      *     *

من كه حكمران مصر باستان،

رهبر كبير انقلاب سرخ نيستم.

آن كسان كه بَردهاند،

مومياييام نكرده‌اند.

در شگفت ماندهاي كه كيستم!

كيستم كه از پس هزار سال،

چشمهاي مرگ را نگاه زندهام،

خيره كرده است؟

كيست آنكه او مرا بر اين حريف بيهمال،

چيره كرده است؟

راستي چگونه زير خاك،

اينهمه دراز زيستم؟

         *       *     *

من همان كسم كه عاشق تو بوده است.

سر بر آستان عشق سوده است.

من غريبي از ديار آشناييام!

عشق كرده مومياييام!

دوشنبه 4/8/66


براي پسر دانشمندم چكاد كه هم اكنون مهمان غريبستان است

 

اي تو پالوده‌تر از جوهر اشك!

از زبر،

بايد افتاد به زير.

       *       *     *

دوري آتش را ميبالاند؛

دوستي، خاكستر را ميماند.

غربت،آيينه‌ي دانايي است

كه تو را،

مينماياند زيباتر از اين.

هرگز آيينه نميبيني داناتر از اين!

عشق، تفسير جداييهاست.

آتش از دور تماشايي است!

گور را با عشق آبستن گهواره تواني كرد!

عشق داري است كه جان ميگيرد،

بر بلندينه‌ي آن، ... مردار!!

شنبه28/5/ 66


نجوا، که همنشین سکوت است،

زی گوشهای من،

از بس صدای ناخوش و سنگین شنیده­اند،

فریاد می­نماید.

از بس شکسته­اند،

دیوارهای صوتی را،

زیر هزار خروار آوار،

جان می­کنیم و باز،

خواب زلال پنجره باران،

خواب حصارواره‌ي بی­دیوار،

در دوردست حافظه بیدار است.

آری،

خواب قفس، همان قفس دیر سال،

بر ما،

راه درشتناک شدن را،

هموار کرده است.

باری،

خواب قفس، همانقفس دیر سال،

ما را،

از تن به مرگ دادن بیزار کرده است.

ما زنده مانده­ایم

تابوکه با مساعدت بخت،

جان پر ز شرم، با قفس آشنای خویش،

باز آشتی کنیم.

تابوکه ما بدانیم این­بار،

تصدیق بسته ماندن یک در، نه بیشتر،

تکذیب باز بودن چندین دریچه نیست.

             *   *   *

طبّال روزگار،

از بس به خشم کوفته بر طبل انفجار،

حتّی سکوت را نتواند کسی شنفت!

در گور، مرده نیز نیارد بکام خفت!

بازار مسگران شده انگار گوش من!

از لب به گوش تا که رساند خروش من؟

             *   *   *

هر لحظه، شوق مسخ شدن با دل من است.

با بانگ استغاثه‌ي من، باز،

دیوار صوت می­شکند، در حریم راز.

می­نالم: ای خدای من! ای یاد واپسین!

از من یکی ستاره‌ي آبی بیآفرین!

گر زین فروترم، حلزونی ز من برآر!

هم گر نه در خورم، مگسم کن، حقیر و خوار!

بیزارم از شنفتن، بیزار!

کر کن مرا که گوش نمی­آیدم به کار!

بازار مسگران شده انگار گوش من!

از لب به گوش تا که رساند خروش من؟

12/2/1364


قصيده


 


من باخبر از خویشم، تو بیخبری از من.

دیوانه مرا خواندی! دیوانه­تری از من.
دلبندی و زیبایی، شوخی و فریبایی،
من دل به تو خواهم داد، تو دل چه بری از من!
بگذار در آویزم از طرّه‌ي طرّارت،
از آن شب خوش شاید، زاید سحری از من!
ای شاخه‌ي پاییزی، عریانتر از این لختی!
روید مگرت بر تن، هم برگ و بری از من!
آیینه شدی بردی تو دار و ندارم را،
دیگر نتوانی برد، چیز دگری از من!
خاموشی من باری هیچ از بن دندان نیست.
چون می تو برانگیزان، شوری و شری از من!
زین­سان که حریق آسا، در تاب و تب افتادی،
بر جای نخواهی ماند خشکی و تری از من!
چرخ ار نفس گرمم چون کاسه‌ي طنبور است!
بی­تو چه به جا می­ماند، جز مشت پری از من!؟
از گردش چشمانت، بازآمده­ام بی­دل،
تا خود به چه دریايی گم شد گهری از من!
من آینه، تو، طوطی، هم زی تو تو را آرم،
شیرین­تر از این دیگر خواهی شکری از من!
تندیس خدا را ساخت ای بت ز تو پندارم!
تو نیز توانی ساخت پیغامبری از من!
دستان گشایش خواند، دست تو به هر انگشت؛
با دسته کلید عشق، بگشای دری از من!
                    
*       *       *

کردم چو درخت باغ، بیرون سری از دیوار؛
تاکام کند شیرین هر رهگذری از من.
هیزم­شکنی در من، آویخت به کین چندان،
تاکرد جدا آخر، سر با تبری از من!
باشند پس دیوار، هیزم­شکنان بسیار!
تو ترک رهایی کن، چون باخبری از من.
با مرگ در این خشکی، همبستری ای ماهی!
زی حجله‌ي دریا شو، با شعرتری از من!
تو ماه و من اقیانوس، جزر از تو و مدّ از تو!
از تست اگر گاهی، بینی هنری از من!
در عشق تو طبع من پرداخته دیوانها،
لیک از تو نخواهد ماند خوشتر اثری از من!

12/9/1363


خردمندی بهل، مشق جنون کن!

بیا، دیوانه، کارِ واژگون کن!

چه دل بندی به بستانکاری عقل؟

مراد خویش را وام از جنون کن!

به چشم تنگِ تُرک عقل منگر!

بزن جستی؛ سر از روزن برون کن!

خیال خام را روزی توان پخت؛

شرار زیر دیگِ خون، فزون کن!

ستان، تا چند خسبی؟ از تن خویش؟

بلندِ سقفِ مینا را ستون کن!

شکاری نیست چون دام آشکار است؛

کمان درکش، کمین اندر کمون کن!

ظریف از روزن چشم اندر آید؛

در دل بر تُنُک ظرفان کلون کن!

تو را، راه آشنا، بس‌سایه‌ي تو؛

الا رهرو، هم از خود، رهنمون کن!

گمان بشکن به «آیا» در میاویز!

درون را گورگاه چند و چون کن!

به دریا شو، فروزن تیشه بر موج!

الا، فرهاد یاد بیستون کن!

هراسان زی کران چون آورد روی،

تو او را پا بگیر و سرنگون کن!

عصا را اژدها کردن فسانه است؛

عصا کن اژدها را و فسون کن!

به باغ ای مرغ، گلگون برکش آواز!

حنابندان گل را غرق خون کن!

پریشان در قفس خواندن هنر نیست؛

بمان بیرون و سیر اندرون کن!

بر آور کعبه از بتخانه­ای چند.

به شوخی حلقه در گوش قرون کن!

* * *

مشو اندوهگین از گریه‌ي خویش!

بشارتهای باران را شگون کن!

تو خود چرخی، به گرد خویشتن چرخ!

رسن در گردن گردون دون کن!

صدایی برنیانگیزی ز یک دست؛

بگیر این دست و دستان گونهگون کن!

پشیمان باش از سرسبزی خویش!

در این مرداب و بیعت با سکون کن!

زبان و بینی و چشم از تو در رنج؛

قیاس کار، از «سرسبزتون» کن!

در این آغل ز گاوان بازی آموز!

زمین را گوی چوگان سرون کن!

چو نوش بوسه را ذوق تو نشناخت،

تن خود را کبود از نیشگون کن!

27/2/1364



عاميانه



قدّ و بالات، سرو ناز.

نازت، گل گل، نياز.

رمز،

   راز،

سوز،

                   ساز.

قصّه‌ي دل شد دراز.

صبحي، بطا، توي جوب،

هي ميخونن! غاز، غاز!

هي ميگيرن، امتياز.

باز، باز،

ما دو بطيم روي آب،

نعرههامون جيغ ناب.

پاسخمون بي‌سؤال،

پرسشمون بي‌جواب.

بانگِ درنگادرنگ،

رنگِ شتابا شتاب.

هندسه‌ي پيچ و تاب،

لاكتاب،

بيحساب!

28/2/74


دَمت گرم! دُمت نرم!

نگاهت دهني بوس،

لبت شرم،

حيا ميكند از شرم تو آزرم.

لوندي است كه لوسيم،

دهانبند يه‌بوسيم،

بليسيم،

   بلاسيم،

                                           بلوسيم،

بروييم،

   بپوسيم.

دُم و تاج خروسيم.

قشنگيم، ملوسيم.

29/2/74


خورشيد چه نازه!

گيساش درازه.

هم با همه تاز،

هم يكه تازه!

هم گرم و نرمه،

هم تر و تازه.

هميشه كارش،

سوز و گدازه.

برگ از كي سبزه؟

گل از كي بازه؟

خورشيد مي‌خنده!

خنده‌ش چه نازه!

حالا ديگه گم شد؛

وقت نمازه.

رو به خدا كن،

كه بي‌نيازه!

هم مهربونه،

هم چاره سازه.                                                                                     6/10/66

بچه جون نخواب كه وقت بازيه!

بعدشم نوبت سرفرازيه!

كوچولو! بازي واسه‌ي تو زندگي،

واسه ما زندگي امّا بازيه!

كار تو بازيه امّا كار ما،

واسه بازي تو صحنه سازيه !

با يكي بتاز با هر كسي نتاز!

اگه مزّه داره يكه تازيه!

بعد از اين نياز مياد و ناز ميره؛

حالا نازت از رو بي نيازيه.

قصه‌ي آدم و خوشبختي همون،

سرگذشت خطّاي موازيه!

هيچكدوم به همديگه نمي‌رسيم!

مگه اون بدونه اين چه رازيه!

2/10/66

آبی و زرد و سرخ و سبز،            

بنـفش و پـــرتـقـالـیه.

کبودم اونجاس، اوناهاش!            

سفید، جاش امّا خالیه!!

           * * *

شهـر فـرنـگه ببینین!                      

رنگ­ ووارنگه! ببینین!

از همه رنگه، ببینین!                      

راستـی قشنگه، ببینین!

           * * *

اون کیـه؟ رنـگیـن کمـونـه.          

خونه­ش کجاس؟ آسمونه.

ننه­ش کیه؟ خورشید خانوم.          

بـابـاش کـدومـه؟ بـارونـه.

           * * *

واسه، بـالا رفتنمون،                    

خدا گذاشته، نردبون،

یــا ایـن پـلِ معلّقـه،                    

بین زمیـن و آسمـون؟

         * * *

هرچی که هستی باش! ولی          

از سرجات نخور تکون!

می­خوایم ازت بـالا بـریم،            

مـا بـچّـه­هـای مهـربـون!

         * * *  

لابد میگی: کجا برین؟                

بریم باهم تا کهکشون!

ما تو زمین کار نداریم.                

مـارو ببـر بــه آسمـون!

           * * *

رنگین کمون، وقتی که دید،        

میخوان ازش بالا برن،

از تــرس اینکـه، بـچّــه­هـا،        

از اون بالا سُر بخورن،

         * * *

گفت، بهشون: «قربونتون!              

من نه پلم، نه نردبون!

اگـه پـارو پشتم بـذارین،              

یهو میافتین همه­تون!

         * * *

آی! بچّه­هـای نـازنین!                  

هــر ملّتـی روی زمیـن،

یه پرچم قشنگ داره.                    

اگه نمی­دونین،بدونین!

       * * *

امّــا زمـینیا، همـه،                    

کوچیک و بزرگ و مرد و زن،

یه­پرچم­قشنگ­دارن،                      

اون چیـه؟ مـن. اون کیه؟ مـن!

2/5/1363


نیایش!

بگو کلید چیه بجز گشایش؟

گفتم: اونروز که قفل نو خریدی،

لابد بهش یه جف کلید و دیدی.

دنیا هم اینجوریا خیلی داشته.

واسه یه قفل دوتا کلید گذاشته!

یه راه رفتنه دو پا نيگا کن!

یه دید نه، دوتا چشاتو واکن!

دو گوش داری یه حرفو باید شنفت.

واسه‌ي یه خنده هر دوتا لب شکفت.

قفل چیه؟ عشقه که بندو بسته.

بهم دوتا لوس و لوندو بسته.

کلید لوس منم تو جا کلیدی؛

زیاد منو تو درز قفله دیدی.

کلید لونده هم تويی تو در ما،

منتظری تا بِگَنِت بفرما!

تورم مي‌آویزم به جا کلیدی!

تو هم واکن قفلو بابا کلیدی!

یه چرخ بخور دور خودت تمومه.

قفل اگه وانشد، دیگه کدومه؟

قفل واشد کجارو باس ببندیم؟

چیکار کنیم؟ گریه کنیم؟ بخندیم؟

قصه­مونو خلاصه کرد نیایش:

یه بستگی داره دوتا گشایش!

دنیا اگه قفله تو هم کلیدی؛

هر چی یدک داره خودت که دیدی!

خودت کلید قفل روزگاری؛

باز نشد، پدرشو در ميآری!

1/11/1369


بشکن بشکنه، بشکن!

این قفس منه، بشکن!

طلسم آهنه، بشکن!

یک و دو و سه چار، بشمار!

پا مو بیرون بیار، بشمار!

آزادم بذار، بشمار!

زنجیر گرونه؛ والله !

ساز زندونه؛ والله!

آواز مي‌خونه؛ والله!

اینه بال و پرم! ببینین!

این تاج سرم! ببینین!

خروسم ونرم! ببینین!

قناری هر جا هس ميخونه!

حتی تو قفس مي‌خونه!

بِهِشَم بگی بس مي‌خونه!

بازم بیدار بمون خروسک!

سفید شد آسمون خروسک!

قوقولیقو بخون خروسک!                        1/6/1367

دوس دارم نازت كنم؛

كليد بشم بازت كنم.

مث آينه روبروت باشم وراندازت كنم.

دوس دارم لوسم كني، بوسم كني.

تو دلم گُر بگيري مثّ يه فانوسم كني.

منو ورداري با هم بريم تا انتهاي شب.

گم بشيم هر دوتامون تو خواب آشناي شب.

دوس دارم سياهيو كه در پناه اون باشيم؛

دلامون حرف بزنن ما دو تا بيزبون باشيم.

مثّ دو مرغ غريب،

واسه‌ي هم آشيون باشيم.

دوس دارم هر جا ميري باهات باشم؛

دوس دارم بندگيمو قبول كني حتي اگه خدات باشم.

اولش بايد با خون وضو كنيم؛

بعدش اين نماز كوتاهو با هم،

به جماعت بخونيم، تو گوش هم فرو كنيم.

قول بديم بهم كه تا آخر كار،

سر حرف اوّليمون بمونيم.

چه نماز ساده‌اي، دوسِت دارم، دوسِت دارم!!

اين همون دو ركعته

كه يه روز اونو بجا آورده بود بالاي دار،

پير سرخ روزگار:

پير اژدها به دست

كه يه روزم شده بود رو گرده‌ي شيره سوار!

ميشه ناشناخته‌ها رو هم شناخت.

ميشه تا هميشه نرد عشق باخت.

ميشه سوخت، ميشه ساخت.

اگه اسب زير پات، رام باشه،

ميشه ايستاد، ميشه تاخت.

حتي تنهايي رو هم ميشه به ياد هم نواخت.

ميشه آب شد مثّ اشك،

ميشه توي شعله‌ي زلال اون،

غم دنيا رو گداخت.

هر كي ميگه نميشه،

بدون از تنبلي شه.

ميشه نرد عشق باخت،

از حالا تا هميشه.

نميشه؟ واللهميشه؛ بالله ميشه!

من و تو كرديم و شد، زديم و گرفت؛

سفت و سخت و سخت و سفت.                                                               12/9/66

هفت تا نگین من از کجا بیارم؟

انگشت تو این انگشترا ندارم.

هفت تايیشون باب یه انگشتته.

رنگین کمون شدن! اوناش! پشتته!

امّا تو هم هفت تا نگین نداری!

الّبته شایدم بری بیاری.

فیروزه رف نگینارو بیاره

که روی انگشترا کار بذاره؛

صدای خر از تو طویله اومد!

یهو دیدیم با هفت تا تیله اومد.

گف: واسه هفت تاشون نگین اُوُردم.

لاف نمی­زنم ببین! اُوُردم.

بچه­ها! امّا میدونین چطو شد؟

طفلکی فیروزه دلش الو شد.

رنگین کمون افتاده بود تو درّه.

مزّه می­داد علف به کام برّه.

راس را سی انگشترا کو؟ چهشون شد؟

پرده‌ي روز آینه‌ي آسمون شد.

زندگی انگشتریه

امّا نگین نداره.

تا چه نگینی بتونه،

آدم واسه­ش بذاره!

ببین به انگشتر من،

می­شینه نگین الماس؟

هیچ عوضش نمی­کنم؛

تک همیشه تنهاس!

29/10/1369


مامان تو گهواره گذاش کی بذاره تو تابوت!

دنیا گشایش نداره؛ گره نزن به ابروت.

دنیارو خوشمزّه بخور، به رنگ و طعمش نرو!

یادته تو بچّگیا چطور می­خوردی غاووت؟

سرخ و سفیدش­رو داری؛ نبین که سبزه رويی!

اشک تو حوض مرواری، خون تو گنج یاقوت.

می­کشمت؛ رستم یل جنگ میکنه با سهراب؛

بیخودی بازوبندمو کسی نبس به بازوت!

می­کشمت و می­خورمت؛ کجات که خوردنی نیس؟

چشات دو انگور سیان امّا لبات یه شاتوت.

فدات بشم؛ دوسِت دارم. چه قد؟ قدش بریده.

امّا بپرس بالاش چیه؟ از گهواره تا تابوت!

نیگات به آتیشم کشید؛ گریه­رو تعطیلش کن!

محاله شعله­ور بشه وقتیکه خیسه باروت!

30/10/1369


قطعه



روز و شب طرح دم و باز دمي است؛

رنگ و نيرنگ وجود و عدمي است.

آسماني شد از اين قلّه مسيح؛

چوبه‌ي دار شهيدان علمي است!

آتش دوزخ و گلزار بهشت،

سوز و سازي است كه با زير و بمي است.

رو به آيينه به جاي آر نماز

كه ترا در حرم دل صنمي است!

آذرماه66


نياز نيست به پيرايهاي عروس مرا؛

از او نكوتر باري كدام پيرايه؟

كسي كه دوستي و عشق را شناخته است،

كه عشق مادر او بود و دوستي دايه.

همين كه اين را همسايگان نميدانند،

غنيمتي است كه دلهاي ماست همسايه.

درين معامله از ما نظر نبايد خواست؛

ندادهاند به ما نرخ و سود و سرمايه!

13/2/67


در كودكي است حال اگر هست؛

آيندهايم ما كه جوانيم.

پيري گذشته است و گذشته است؛

بعد از گذشته چيست؟ ندانيم!

بعد از گذشته مي‌رسد از راه،

مرگي كه ما از او به گمانيم.

با مرگ زندگي نتوان كرد؛

با او بگو چگونه بمانيم؟

زير زره نهفته قزاگند،

از مرگ كينه بازستانيم!

ابريشم است عشق و همين است؛

ما كرم پيلهايم و همانيم.

10/10/66


پیچـکم و چرخم بر خویشتن؛

لیکن ازاین چرخ به چرخم رهی است.

گردنه در گردنه در گردنه است.

ورنـه ره اوج ره کو تـهی اسـت.

17/6/1363

 

 

به آهنگ بهاران می­سراید؛

قناری، گرچه دارد رنگ پايیز.

تو همرنگ بهارانی و داری،

همـاره، در گلو، آهنگ پـايیز!

24/9/1362


شمعگون، روزی که از آتش، زبانی داشتیم؛

چون پر پروانه، رنگین داستانی داشتیم.

گربه یکجا جمع می­کردیم اشک خویش را،

زانهمه کوکب، هم­اکنون کهکشانی داشتیم!

8/11/1342

گفتند: بودن تو، سراب است.

تا بودم، این دروغترین بود!

افزون شد از سراب امیدم؛

بـودن بـه نـاامیدیام افـزود!

8/8/1343


زندگی قصّهای است، سخت شگفت،

که سرآغاز آن گریستن است.

حال سال از بهار میپرسند!

زیستن، بیگمان گریستن است!

5/11/1341

 

 

 

وه چه شوم است قارقار کلاغ؛

گوش­فرسا و خاطر آزار است؛

در من و تو نمی­کند تأثیر؛

خود به نفرین خود گرفتار است.

آری از جامه­های او پیدا است

که همه عمر را عزادار است.

21/11/1363


قطره، تنها، زلال بیرنگ است.

چند و چون شدن نمی­داند.

تا در آغوش جویبار خزید،

جاری و نرم و سبز می­خواند.

کوچ تا رود چونکه سامان یافت،

روح سبز بهار را ماند.

پس از آن ژرفوار خواهد زیست

که به دریای بیکران راند.

*   *   *

ای ملول از حضور تنهایی!

کنج غربت شکنج زندان است.

تهی از رنگ، خالی از آهنگ،

داستانی جدا ز دستان است.

همدلی شورها برانگیزد؛

عشق را کار از او به سامان است.

هرکه با همگنان خویش آمیخت،

جاریِ سبزِ ژرفِ جوشان است.                                                                             13/7/1363


صیقلِ آیینه­های روزگار،

سرمه‌ي چشمان بیرنگ هوا است.

می­نوازد نرم، ساز آب را،

گوشهامان با نوایش آشنا است.

راست از گهواره، می­کوچد به گور.

سور و سوگ است، این صِدا و آن صَدا است.

پشت بر افلاک دارد، رو به خاک.

راستی، افتادگان را پیشوا است.

طبع او جز با لطافت جفت نیست.

شوره­زار و باغ را مشرب جدا است.

23/8/1363


از خشت خام آغاز،

تا خشت خام فرجام،

از پختگی نشان نیست؛

خام است زیستن، خام!

22/11/1363

 

بندی آینده بود اکنون ما؛

گرچه آزاد از کمند دینه نیست.

می­بسیجد کشتن سهراب را

ور نه رستم کشته‌ي تهمینه نیست!

ما در این مستقبل و ماضی گمیم.

گرد خارستان بودن چینه نیست!

25/11/1363


نیمی از شب گذشته بود و خروس،

خواب می­دید رفته تا خورشید.

مرد، در خواب ناز و شیرین غرق،

شاید آن لحظه خواب خوش می­دید.

ناگهان، آن سکوت سرد شکست.

خفته بیدار شد به خود پیچید.

تلفن، بی­امان جرینگ جرینگ،

بانگ می­زد که زود برخیزید!

نگران، برگرفت گوشی را،

خشمگین بود، سخت و می­غرّید!

زن پیری، الوالوگویان،

از خداوند خانه می­پرسید.

ـ هیچ شایسته نیست کار شما،

از من این وقت شب چه می­خواهید؟

پسرم! این صدای تست؟ تويی!؟

بله! مادر! منم، بفرمایید!

بر تو، این روز خوش، مبارک باد!

سالروز تولّد تو رسید!

ـ مادر! این کار هیچ خوب نبود!

همه‌ي روز را چه می­کردید!؟

گفتم، آیا چه اتّفاق افتاد

که به من دیروقت زنگ زدید!

خوشم از کارتان نیامد هیچ!

خوب، حرف مرا که می­فهمید!

گفت: سی سال پیش همچه شبی،

مادری، ناگهان ز خواب پرید!

خورد، در اشک وخون خود غوطه،

در چنین ساعتی، تو را زايید!

گر تلافی کند، شگفت مدار!

او هم این رنج از پی تو کشید!

سرجایش گذاشت، گوشی را؛

پس از آن هم گریست هم خندید!

10/12/1363


آب میبیزند باهم ابر و باد،

باز در پرویزن چرخ کبود.

بر گشوده چتری از یاس سپید؛

برف، آنک، نرم، می­آید فرود.

20/12/64

 

بر سند سوخته‌ي آسمان،

این اثر خونی انگشت کیست؟

از پدر خویش ندارد نشان،

خاک چه می­داند از پشت کیست؟

بر در گردون، برق انگشت کوفت.

تا در او کوفته‌ي مشت کیست!؟

31/1/1364


شبی عنان دل از دست عقل بیرون شد.

سیاه دانه‌ي ایّام دید و مجنون شد.

شبی که گردن من زیر بار منّت اوست.

همای بود و مرا سایه­اش همایون شد.

چه جای شرم که گستاخی­ام در آن ظلمت،

گرفت رونق و بالید تیز و افزون شد.

سبک برآمد و نرم از حصار تنگ حجاب.

چومار خوش­خط و خالی ز پوست بیرون شد.

ز تاب پیکر او خانه، نور باران بود.

چه گویمت که چه­ها رفت بر من و چون شد!

شکوفه کرد، نهال یگانگی هامان.

بهار شیرین، عریان، سوار گلگون شد.

یکی شدیم در آندم که شور و شیرین باد!

نه من ز خویش گذشتم، نه دوست مغبون شد.

غریزه، خوش، سرانگشت زد به جوهر جان.

قرارنامه نوشتیم و مهر با خون شد.

ستیز کردن مردانه ، نیست رسم سرشت.

شگرد کهنه‌ي عیّار ما شبیخون شد!                                                           28/2/1364

من بر لب دریا و به دندان سرانگشت،

انگیخته در سینه مرا کینه یکی مشت!

زی پهنه‌ي آشفته‌ي ویران نگرانم.

بینم که به کار است همان دست و سرانگشت.

فریاد فرا می­تنم از گرد به گردون؛

ناگاه تبر می­زندم، خاطره بر پشت.

انگار مسیحم من و دریا است همان راه،

راهی که نخواهد شدم از یاد فرامشت.

«ای کشته کرا کشتی تا کشته شدی زار؟

یا باز که او را بکشد، آنکه ترا کشت.»*

29/2/1364

بس که دل بانگ کرد و نعره کشید،

نای ویران شد و صماخ درید.

گوشِ کس، داستان من نشنفت،

تا سرآمد توان گفت و شنید.

چون به سعیِ رفوگرِ ایّام،

یافت سامان صماخ و نای رهید.

من به نجوی پناه خواهم برد

که جز این قفل را نمانده کلید.

گو جهان گوش هوش تیز کنند.

قصّه‌ي ما به غصّه انجامید.

گر نیفتاد، گوش، نکته­شناس،

جنب­وجوش لبان بباید دید.

1/3/1364


بر خنگ نور اگر بنشینی توان گذشت،

بی­هیچ دردسر، سبک از سنگلاخ ما.

انگشتریم و قالب انگشت روزگار؛

بنگر به دست چرخ، نه تنگ و فراخ ما.

نازم به جغد و معرفت او که خوش رسید،

اکنون که سر به سر شده ویرانه کاخ ما.

از گاو اگرچه، در خرد و هوش کمتریم،

چرخد، مدار کار زمین، روی شاخ ما.

گفتيم گوش چرخ، به فریاد کر کنیم،

غافل که نعره، میدرد اوّل صماخ ما.

15/2/1364


خزیدم نرم زیر چتر طاووس،

ندانستم که او را پای زشت است.

به چشمم هیزم دوزخ فرو رفت؛

چه حاصل سایبان من بهشت است!

14/5/1367

 

عاشق که در خزان به بهاران رسیده است،

از برگ زرد، بانگ قناری شنیده است.

زرد است و خشک ریشه‌ي افشان آفتاب،

سرسبز و تر به بستر برگ آرمیده است.


می‌گریم دریا دریا ؛

میغرّم طوفان طوفان.

میآیم با خود در جوش؛

ویران، ویران در ویران.

موجم من موجم من موج،

سرکش، برتن نافرمان.

ساحل نزدیک است امّا،

ساحل يعنی مرگستان!

می­بوسم شنها را پای؛

می­میرم دور از یاران.

در سوگ چه مرواریدی است،

آنک صدف سرگردان؟

دریا دریا دیوانه است؛

بسپار به تیمارستان.

یا خود به جنون در پیوند؛

داد از دل دریا بستان!                                                               28/5/1367


مثنوي



گر از مردي نشان داري كه داري،

مكن در مرگ مردان، سوگواري!

مشو در ماتم آنان سيه پوش!

مكن آيين ياران را فراموش!

نمردم تا سياهي جان بگيرد

كه جان دادم كه تاريكي بميرد!

چو برفي زندگي يكسر درنگ است.

شدي چون آب همخوابت نهنگ است.

من آن برفم كه بر من تافت خورشيد؛

پس از مرگ از رگم سيلاب جوشيد.

از آن زندان برفين وارهيدم؛

در اين دريا به آزادي رسيدم.

هم از دريا فراتر مينهم گام؛

به اقيانوس ميريزم سرانجام.

از آن جا نيز روزي دير يا زود،

توان كوچيد اگر بال و پري بود.

من اكنون قطرهاي اميدوارم؛

به سر انديشه‌ي معراج دارم.

پرم از ياد خورشيد جهانتاب؛

نه در بيداريام بي او نه در خواب.

مقام عشق را زير و زبر نيست؛

ز من تا دوست گامي بيشتر نيست.

از آن ترسم كه چون بر دارم اين گام،

ز ديگر سو شوم دور از دلارام.

17/9/66


هم نگين حلقه‌ي معراج باش؛

هم سر چرخ برين را تاج باش!

زخم تيشه، زخمه‌ي ساز خداست؛

بازوي فرهاد، انباز خداست.

عشق را انجام جز آغاز نيست؛

اين مدار بسته هرگز باز نيست.

مركز اين چرخه‌ي گردندهاي،

خود خدايي چون خدا را بندهاي!

12/10/66


باغ زيبا و بهاران دلكش است.

شبنم و گل طرح آب و آتش است.

نغمه خوان شد مرغ دستان ساز باغ

تا كشد از پرده بيرون راز باغ.

گوش واكن، چشم بگشا، دم مزن!

بزم رنگارنگ را برهم مزن!

مرغ مي‌خواند: مشو پابند خاك!

گل از اين پا بستگي شد سينه چاك!

بالهاي خويشتن را باز كن؛

آسمان را عرصه‌ي پرواز كن!

لانه، گور سرد و خاموش من است!

بال، اينجا، بار و بر دوش من است!

*     *     *

اي نشسته روي فرش سبز خاك!

عاقبت چون سبزه خواهي شد هلاك.

پيش از اين بسيار مستان بودهاند؛

كامرانان، ميپرستان بودهاند.

چون من و تو شاد خواري كردهاند.

خويش را چون آب جاري كردهاند.

خاك ميداند كه راز كار چيست؛

داستان اين همه پيكار چيست.

خاك چون بند است و تو آن مرغ خام؛

دانهاي خوردي و افتادي به دام.

*     *     *

در ميان دامي از نيرنگ و رنگ،

مرغكان را بر سر دانه است جنگ.

چنگ آن گلگون ز خون بال اين؛

كور، آن از تيزي چنگال اين.

زندگاني را نديدم جز نبرد؛

در دم مرگ آشتي خواهيم كرد!

اي كه كين با زنده‌ي من داشتي!

مردم و با مرگ، نو شد آشتي.

گاه زادن خشتمان دمساز بود؛

اين نشان خامي آغاز بود.

گاه مردن زير سر داريم خشت؛

آه، خامي بود ما را سرنوشت!!                                                                          10/11/65


پيشكش به نخستين پسرم: چكاد

 

اي تو در اين از همه پاييزتر،

از گل و از سبزه دلانگيزتر!

در دل صاف تو نظر ميكنم.

ياد از آن ساده پدر ميكنم.

سادگي تو سِردشواريات.

مستي تو مايه‌ي هشياريات.

زود به هر واقعه دل ميدهي.

سي ز تو خواهند، چهل ميدهي.

عاشقي و عاشق پندار خويش.

يار چه جويي كه تويي يار خويش.

در تو شكوفايي خورشيدهاست.

بيم من از كثرت اميدهاست.

ترسم اگر خود را پيدا كني،

با من فرزندي حاشا كني!

گرچه تو از تخمه‌ي من زادهاي،

چون من افتاده و آزادهاي؛

عشق تو را خوني و سركش كند؛

آب مرا شيره‌ي آتش كند.

اين چه هراس است خدا يار ماست!

عشق همين رونق بازار ماست.

صاف‌تر از برگ گل و شبنمي؛

با نفس صبحدمان محرمي.

ديده كه با روشن دل آشناست،

ديده نه آيينه‌ي باطن نماست.

گوش تو همواره به فرمان من؛

در سرت انديشه‌ي سامان من.

با تو مرا دل گل سرخ صفاست؛

گر بگدازيش گلاب وفاست.

اي كه تو مغز مني و پوستم!

دوست مرا باش و تو را دوستم.

آينه برگير كه من ديگرم؛

ُبردِ من! آيا به كه من ميبرم؟

باختهام عشق و ندارم هراس!

لاتم و قدّاره كش و آس و پاس!

هر كه تو را دارد و ياري ندار،

گويي با دار و ندارش چه كار؟

گويم با خود كه چه شرمندهاي؟

كس به خدا داده چنين بندهاي؟

درنگري گر تو در اين دُردِ دَرد،

عكس خدا بيني در قاب مرد!

12/2/67

چون که رخ بر سنگ، سود آن پاره سنگ،

آسیا چرخی زد و گم شد، درنگ!

گردش چرخ جهان، آغاز شد!

بند از پای طبیعت باز شد!

روشنی رُست از میان آن دو سنگ.

آتش، آتش زد در آن زندان تنگ.

سرخ و آبی، پیچک خون، زد به اوج.

ریخت دریا در بلندِ سبز موج!

خاک را افتادگی از یاد رفت.

بود اگر خاکستری، بر باد رفت.

یا ز آهِ باد یا از اشک آب،

آسیا را بود دل در پیچ و تاب!

             *   *   *

باری از آمیزش سرد دو سنگ،

با شتاب، این­سان، گریزان شد درنگ.

گر در آمیزی تو با من چون شود!؟

چرخ گردون نیز، دیگرگون شود!!                                                               31/6/1363

آسمان تا بود جز آبي نبود؛

سرخ لعلي، آل و عنّابي نبود.

پشت اين نُه پرده، خلوت كرده راز؛

ميتراود نغمه، پيدا نيست ساز.

ديدهام آبي است چشم اندازمان؛

بو كه آبي گل كند، آوازمان.

چون در اين آيينه‌ي نيلوفري،

با نگاهي عاقبت بين بنگري.

ميكند بدرود با آلاله داغ؛

سر به سر آبي است از دل تا دماغ.

آسمان آبي است تا آبي شويم؛

غرقه در ژرفاي خوديابي شويم.

اي نهاده بر دلت خورشيد داغ،

تو بيابان را سزاواري نه باغ!

بوته‌ي خاري سزاي سوختن؛

تا به گورت گل كند افروختن.

تا چه شد از خاك بر كردي سري؟

عاقبت بر قلّه‌ي خاكستري!

سوختم، روشن شد از من سايه سار؛

سوختي تا خاك تاريك تبار.

سوختم رست از شرارم آفتاب؛

سوختي شب زاداز آن گرماي ناب.

16/3/74


آسياب از چرخ مي‌افتد هگرز!

بي‌گمانم اين مرض را نيست مرز.

اين مرض خون است و در رگ‌هاي من،

گردشي او را و در ژرفاي من.

آسيابم گرد خود چرخان مدام،

تا كه داند جو چه و گندم كدام؟

دانه دانه آرد كردم خرمنت؛

حبّه حبّه ميكشم هم روغنت.

چرب و شيرين است اين معجون شعر.

باد گوشت تا ابد مديون شعر!

ديدهام گوش تو را حلقومهاست.

چين به چين هند است و خم خم رومهاست.

آرد كردم هر چه در من ريختي.

سوده را از خود الك كن! بيختي! 

در گذار از روزن آباد توام!

ياد من باشي كه فرياد توام!

نرم مي‌بيزيم با هم يا درشت.

غار در چاه است، راه پيش و پشت!

كولي من! رقص غربال تو خوش!

بالي و پروازم، اقبال تو خوش!

هر دو را داري از اين افزون مباد!

بيتو ما را بيد جز مجنون مباد!

هر دو را داريم! بن بستينهايم؛

بطن و دهليز دلي در سينهايم.

6/4/74


آواز تو ساز آشنايي است؛

پيوند تو راز آشنايي است.

اين شيون انفجار راز است!

گيسوي سياه شب دراز است.

اين نعره‌ي زنده‌ي جواني است؛

فرياد زلال شادماني است.

بانگ تو، هزار توي نيرنگ،

رنگ است مي سبوي نيرنگ.

هر هفت كمان سرود خوانند؛

آرايش شاهد گمانند.

اي شعر تو ناب ياد و فرياد!

ما را بيجام، مي، توان داد!

ميميچكد از خروش نازت؛

هرگز ننشست جوش نازت!

خمخانه كنار هر هجايي است.

مستي پژواك هر صدايي است.

هر جمله كه ميشنيدم از تو،

در خويش نميرسيدم از تو.

من لفظ به لفظ با تو مردم؛

معني معني تو را شمردم.

چاووشي و كاروان به راه است؛

نه راه كه چاه و دل سياه است!


روبرومان كرد با هم، سرنوشت.

دوزخ ما ناگهان را، شد بهشت!

در بهشتم با تو اكنون هم كلام؛

باز هم دل ميكنيم از دال و لام.

گوش كن! تقدير، ما را جفت كرد؛

صاحب سرمايه‌ي هنگفت كرد.

من تو را دارم جهاندار جمم؛

تو مرا داري كه جان عالمم.

بيش از اين سرمايهاي در كار نيست؛

غير سودا، سود اين بازار نيست.

عاشق سوداييام، سودم تويي؛

قصد جانم كن كه مقصودم تويي!

با تو يك يك لحظهها گل ميكنند؛

ترك اين دور و تسلسل كنند.

عقربك دستانسراي پيچك است؛

پوي پويان با دو گام تك تك است.

با تو در راهيم تا روز شمار؛

تاز تازان تا تراك انفجار!

عشق، فرّي كرد با فرمان ما؛

درد زد چرخي و شد درمان ما.

دال‌هامان جابهجا شد لام كو؟

آن دل شوريدگان دام كو؟

6/4/74


عنكبوت من فرو گسترده دام؛

بو كه سيمرغش شود ته‌چين شام!

جوجه سيمرغي نفير انگيخت تيز؛

كرد برپا گير و دار رستخيز.

جوجه سيمرغان ديگر، رود! رود!

يك يك افتادند در دامي كه بود.

ناگهان سيمرغ هاي‌وهو كنان،

بامها و سقفها را بو كنان،

آمد و شد صيد دام واژگون!

نيست اين زنجير بافي بي‌جنون.

نشكني گر حيرتآور شد سكوت؛

ميشود سيمرغ، صيد عنكبوت!


بخوان آبي تر از اين آسمانا!

ندارد سرخ خون پايان همانا.

بخوان آبي ترك افلاك گونه؟

كه خوان خاكيان در خورد اونه.

بخوان جاري است جورا آب و آواز؛

سكون مي‌آورد پايان و آغاز.

نه پاياني نه آغازي است ما را؛

نيازي جوهر نازي است ما را.

كبوترها هراسان‌اند انگار؛

مرا هم حلقه‌اي از دام بشمار!

در اين زنجير جاويدان اسيريم؛

چه آب و دانه‌اي؟ دام و خميريم.

دريغا جوهر از شمشير دور است؛

نواي خون چه شد در گام شور است؟


گر به گرد خویش، گردی، با شتاب،

چرخ خواهی زد به گرد آفتاب.

سر برآرد از تکاپو، اتّفاق.

از درنگ آید، دورنگی و نفاق.

چون زمینی گر اسیر آفتاب،

جز به گرد خویشتن، هرگز متاب!

در فلاخن چون نهادی خویش را،

خوش بسوزان، ریشه‌ي تشویش را.

خویشتن را چون درآری در کمند،

ماه تا ماهی، تو را افتد به بند.

گر نپیچد، بیقرار خون به خویش،

زورق جان را که می­راند به پیش؟


این قفس، بال و پری واکردن است.

زان پس از، پرواز، پروا کردن است.

تو، قفس اندر قفس آورده­ای!

از گشاد بال، پروا کرده­ای.

هر گشاده بال و پر، آزاد نیست.

در خور این نام، حتّی باد نیست.

کاین ورزیدن نیست در فرمان باد.

گرمی و سردی، به او داد آنچه داد.

آنکه گیرد بال، وام از گرم و سرد،

گرچه در پيدا است او گردون نورد،

در نهان جز بنده­ای بیچاره نیست؛

جز پریشانگرد و جز آواره نیست.

رسته از گردونه­ی این چرخ پیر،

جفت آزادی است، باقی بنده گیر!

3/5/1363


در پاسخ سعديو ایرج میرزا، جلال­الممالک،

که گفته‌اند:

بیچاره خر ارچه بی­تمیز است،

چون بار همی برد عزیز است.

این شعر را در لحظه­ای که احساس

خریّت در من گل کرده بود، نوشتم.

 

خر، ساده دل است، شک ندارد.

با خلق سر کلک ندارد.

نه آنکه الاغ و بی­تمیز است.

چون بار همی برد، عزیز است.

آن خر که بر آسیاش بندند،

دانی ز چه چشمهاش بندند؟

تا چرخد گرد خود شتابان،

در غیبت مرد آسیابان.

دانند که خر ز کار ماند.

بر جای به انتظار ماند،

تا صاحب آسیا، پی کار،

آید به سراغ او دگربار.

         *   *   *

بوده است، شنیده­ای، از این پیش،

شاهی بیدادگر، دژاندیش.

هرچند که کشته او هزاران،

از مزدکیان و نامداران؛

او را خوانده است، دادگستر،

تاریخ­نویس دیو باور.

زنجیر فرو نهاده از کاخ.

تا خود که شود به شهر گستاخ،

آید ز ستمگری به فریاد،

خواهد از شاه رفع بیداد.

هرچند که خلق خسته بودند،

از جور به خون نشسته بودند.

امّا یارا نبود کس را،

تا تیز برآورد نفس را.

تا خود چه رسد که از پی داد،

آید زی کاخ جور بنیاد.

           *   *   *

زنجیر فرو نهاده، گوید:

هرکس که ز شاه، داد جوید،

دیوانه‌ي از خرد جدایی است.

جز بند نهادنش، سزا نیست.

           *   *   *


روزی، خر پیر آسیابان،

آزرده ز جور او، شتابان،

آمد، تن خویش زد به زنجیر؛

در آهن سخت کرد تأثیر.

فریاد ز حلقه­هاش برخاست.

برشد تا گوش شاه یکراست.

با عرعر خر، خروش زنجیر،

آمیخت چنان که شکّر وشیر.

زان روح­نواز ساز وآواز،

شد خاطر شاه همچو گل باز.

تا آن نفس و نوا، چه کس را است.

وان ساز که میزند، چنین راست،

از پنجره، نرم، سر بدر کرد؛

دریافت، چرا نوا اثر کرد.

خر گفت که عادلت شناسند؛

امّا همه از تو در هراسند.

زنجیر ز دادت اندر این کاخ،

دارد دلی و هزار سوراخ!

من آمده­ام که گویمت راست،

در عهد تو جز ستم نه پیدا است.

از این خر پیر گوش میدار!

از اوست جهان، نکوش میدار!

با مردم خویش مهربان باش!

یک چند تو نیز چون خران باش!

خر، آبروی ستمگران بُرد.

او، شاهی را به هیچ نشمرد.

آری خرد خر، استوار است.

از دانش خود به زیر بار است.

این چرخ نه بر مراد دانا است.

نادان به جهان ما توانا است.

بخرد همه جا به زیر بار است.

گم کرده خرد سوار کار است.

7/5/1363


تا نشستم در کمین خویشتن،

خود کمر بستم به کین خویشتن.

پای تا سر جز زبانی نیستم.

نیستم گر شعله، آخر چیستم؟

قالب پروازم و تندیس اوج.

برده‌ي دریا نه خاطرخواه موج.

چیست در ذرّات من این جنب وجوش؟

چیست این فریاد گنگ بیخروش؟

پایبازان می­روم تا گور خویش.

مانده­ام در کار سوگ و سور خویش.

راستی را زیر این چرخ کبود،

کس کبودی را چو من عاشق نبود.

زندگانی سرخ و نارنجی و زرد،

هم کبود مرگ را فریاد کرد.

نیست رنگی زیر و بالای جهان،

برتر از رنگ کبود آسمان.

گوهرم از سرخی و زردی بری است.

خوابهای سوختن خاکستری است.

نیستم با خویش و خویشی در نبرد.

می­گریزم من ز رنگ سرخ و زرد.

از دو رنگی­های خویشم در عذاب.

می­روم تا خانقاه التهاب.

زآفتابم گرچه بر سر افسراست،

تختگاه من، همان خاکستر است.

                 *   *   *

خاری و از سوختن داری گریز؛

چار فصل تست فصل برگریز.

گر بسوزی خویشتن را بیقرار،

گل شوی سالت شود یکسر بهار!

25/5/1356


کوچ کردند، کوليان سپيد.

ايل رنگين کمان ز راه رسيد.

باز هم باد، پر شد از فرياد.

باز هم رنگ، شد ز بند آزاد.

سبزه بر زد ز خاک سر چالاک.

سبز شد آسمان ز سبزی خاک.

بوی گل، بالهای خويش گشاد؛

کرد پرواز تا به لانه‌ي ياد.

           *   *   *

من نشسته، کنار پنجره مست،

گيسوی آفتابم اندر دست.

پر و بال خيال و چشم­انداز،

آردم ذرّه ذرّه در پرواز.

تا به تدبيراين شگفت کمند،

ميروم تا به بام چرخ بلند.

از پس شيشه‌ي زلال و کبود،

آسمانی است رنگ بود و نبود.

بال در بال بسته، در پرواز،

من و خورشید گرم راز و نیاز.

در خروش آفتاب و من خاموش،

او سرا پا زبان و من همه گوش.

دل دریا تبار او خون بود؛

غم او از شمار بیرون بود.

           *   *   *

گفت: چندین هزاره، پیش از این،

دل به من باخت مادر تو زمین.

او سرا پا نیاز و من همه ناز،

شد بدینگونه، کار عشق دراز.

سال‌ها او به گرد من چرخید،

تا سرانجام دل ز من دزدید.

مهربانی و مهربانی کرد،

تا مرا عاقبت به دام آورد.

خیمه زد عشق در دل من نیز،

بر سر کار عشق شد پرهیز.

           *   *   *

در نخستین طلوع تابستان،

زد سراپرده­ای، سپیده­دمان.

من و او در پناه خاموشی.

تن سپردیم با هم­آغوشی.

نطفه­ای بسته شد هم از آغاز،

قصّه کوتاه، ماجرا است دراز.

پس نه ماه، بردباری و درد،

مادرت، خاک، کودکی آورد.

کودکی نغز و فرّخ و دلبند،

خاک از او شاد و چرخ از او خرسند.

           *   *   *

نام او را گذاشتیم بهار

که سراپای نقش بود و نگار.

مادر او را به جام و دل، پرورد.

نفسی هم جدا ز خویش نکرد.

           *   *   *

آه و افسوس و درد کاین نوزاد،

ماند ماهی سه و سپس جان داد.

خاک و من هر دو داغدار شدیم،

مُرد آرام و بیقرار شدیم.

رفت آن لحظه­های روشن و شاد،

مرگ بر مرگ دشمن آیین باد!

سالی از عمر، سوگوار گذشت،

شام خاموش و روز، تار گذشت.

           *   *   *

روزی از روزهای کور و کبود،

گفت با من زمین: زسوگ چه سود؟

تا جوانی و شور و شوق به جاست،

می­توان باز حجله­ای آراست.

می­توان برد غصّه را از یاد،

می­توان باز، نوبهاری زاد.

زان سپس ما، من و زمین، هر سال،

با مدادان، در آرزوی محال،

در سراپرده‌ي سپیده­دمان،

با نخستین طلوع تابستان،

در کمندی ز شوق افتادیم.

تن به آغوش یکدیگر دادیم.

تا عروس زمینیام، شاید،

نوبهاری برای من زاید.

همه ساله، زمین به رنج افتاد؛

پس نُه ماه، نوبهاری زاد.

لیک هربار، شد سه ماهه و مرد،

مرد و با خویش شادی ما برد.

           *   *   *

این بهاری که حال می­بینی،

به چنین نغزی و نوآیینی،

آخرین کودک من و خاک است.

جانم از مرگ او همه باک است.

ترسم او پیش از اینکه پاگیرد،

چون دگر خواهران خود میرد!

            *   *   *

داستان چون به این کرانه رسید،

بغض خورشید داغ دل ترکید.

             *   *   *

گفتم: ای چرخ را تو چشم و چراغ!

دور باد از دل تو زین پس، داغ.

هیچ دیگر مباش در تشویش،

بیم را دور دار از دل خویش!

آدمی، چاره­ساز و چالاک است؛

مرگ را هم از او بسی باک است.

مرگ، زی گور خود روانه شود.

نوبهار تو جاودانه شود.

           *   *   *

زین سخن آفتاب شد خرسند،

پای تا سر شگفت با لبخند.

شاد، با من به بوسه کرد وداع،

پس زدم چنگ در کمند شعاع.

چشم بستم، رها شدم چالاک؛

در یکی دم، مرا رساند به خاک.

           * *   *

آی یاران خاکی آیینم!

من­تان چاره­ساز می­بینم!

همه لب را به خنده باز کنیم

تا در مرگ را فراز کنیم.

تا بخندیم و تا بخندانیم،

کی، دمی بی­بهار می­مانیم!

نگذاریم تا بمیرد باز؛

این بهاری که آمده است فراز!

27/2/1356


گل که خوناب آشناییها است،

لخت لخت از غم جداییها است!

تا که از شاخه شد جدا، پژمرد.

لخت لختک به خواب شد، پس مُرد!

گر، گره­های نی خدایی بود،

زخمهای وی از جدایی بود!

ذرّه، با یار خویش تا یار است،

گردش چرخ او بهنجار است.

چون ز همزاد خود جدا افتاد،

آید از انفجار، در فریاد!

اختر بیمدار، روشن نیست.

ماه را سوخت، نفت و روغن نیست!

هرکه در خویشتن به زندان است؛

بانگ، بندِ هزاردستان است!

تیر بالِ عقاب، پرواز است!

دامِ پای قناری، آواز است!

نوش جان کرد ضربتی ناقوس؛

بانگ برداشت تا خروشِ خروس!

همه در پشت خویش پنهانیم؛

ضربتی، تا ز خود، برون رانیم!

9/11/1363


ده، بيست.

راز چيست؟

* * *

سي، چل.

عشق، دل.

* * *

مغز، عقل،

نقض، نقل.

* * *

كور، كر!

جاف، غر!

* * *

كال، خام!

بند، دام!

* * *

سوگ، گور!

مار، مور!

* * *

نوش، نيش.

يار، خويش.

* * *

رنج، رنگ.

گنج، ننگ.

* * *

سوز، ساز.

قفل، باز.

* * *

كاش، بود!

چنگ، رود،

* * *

رنگ، بوي،

خُلق، خوي،

* * *

مي، جام،

بوس، كام!

* * *

بود، كاش!

نيست، باش!                                                                                                               15/2/67

این شعر را برای سپاسگزاری از رنج‌های مادرم سرودم.

 

گرچه پیکار مرگ و او فردا است،

وطن من، هنوز پا برجا است.

روزی این سالخوردِ سالآمود،

میکند کوچ زی فراز و فرود.

نیمهای را کشد زمین به کمند؛

نیمهای بر شود به چرخ بلند.

بهرهای در سپهر آویزد؛

بهرهای باز زمین ‌درآمیزد.

وطن من اگرچه میرنده است؛

یاد او با من است و دیرنده است.

               *   *   *

یاد از آن جست­وخیز پنهانی!

یاد از آن جنب­وجوش طوفانی!

یاد از آن غرق، یاد از آن گرداب!

یاد از آن لرزه، یاد از آن سیماب!

یاد از آن جستجوی نافرجام!

یاد از آن خواب و یاد از آن آرام!

یاد از آن ظلمت زلالترین!

یاد از آن پرخروشِ لالترین!

یاد از آن دوره‌ي جنینی باد!

یاد از آن عهد خم­نشینی باد!

آن شب قطبی سیاه و بلند،

شب نه ماهه‌ي کمین و کمند.

و آن خروشان سرخ، هجرت خون.

واژگون، با سرآمدن بیرون!

                 *   *   *

یاد می­آوری که چون کردند؟

از تو آخر، مرا برون کردند.

تف بر آن هجرت نخستین باد!

بر جدایی همیشه نفرین باد!

پای تا سر به شیون آلودیم.

هر دو پژواک یکدیگر بودیم.

نعره­های تو، بوی خون میداد.

عقل را غوطه در جنون میداد.

زاری من به چرخ بر میشد.

شورش اشک بیشتر میشد.

مهر تو، بسته بود با بندم.

هیچ دل از وطن نمیکندم.

عاقبت تیغ را صدا کردند.

خشمگین از توام جدا کردند.

               *   *   *

حلقه‌ي ناف من، گواه من است

که مرا دل هنوز، با وطن است.

               *   *   *

مادر، ای میهن نخستینم!

بیتو، خود را غریب میبینم.

رنج غربت، شکنج زیستن است.

زندگی، وسعت گریستن است.

بیتو، ای گاهواره‌ي فرتوت!

تخت شاهی است، تخته‌ي تابوت.

18/11/63


من حریقم، پاک پرخاش و خروش.

پای تا سر، جست وخیز و جنبوجوش.

این تن عریان بیآزرم من!

این سرشت تند و تیز و گرم من!

میتوان سرخوش مرا در برگرفت،

سوخت در من، ساختن از سرگرفت.

میتوان با من به خاکستر نشست.

میتوان در بند من از خویش رست.

در گذر از بود و از نابود من،

گر نخواهی کور شد در دود من.

خود تو خواهی سوخت در من، ای دریغ!

سر نپیچد اشتعالم از ستیغ.

سعی در خاموشی من نابجا است.

خویشتن را گر برافروزی صفا است.

پخته شد، کال از گذشت ماه و سال.

کال باز امّا نشد در هیچ حال.

پخته­ام خوش در تنور روزگار.

دیگرم با داس و با دهقان چه کار؟

بردمیدنهای خود چندین مبال!

باد دریا رارباید؟ ای محال!

عشق اوّل تاخت بر ما بیدریغ.

تیغ خورشید است و حلقوم ستیغ.

در شگفتی عقل از رفتار ما است.

آنچه افسر بودمان افسار ما است.

عاشقان را پند خام است ای رفیق!

با نفس خاموش خواهد شد حریق!؟

           *   *   *

ای نشسته در کمین مردنم!

زنده صیدم کن که جانی بیتنم.

چون بمیرم لاشهای بیجان شوم؛

آفت آن کام و آن دندان شوم.

آن که او را سور مرداری بس است،

بیگمان از دودمان کرکس است!

هیچکس از مرگ من طرفی نبست.

مرده ریگم تودهای خاکستر است.

سرکشان در جستجوی افسرند.

شعله زادان فارغ از خاکسترند.

من حریقم، سرکش و بیبندوبار،

جان وتن عریان، بگیرم در کنار.

بر شرار شرمگین باید گریست.

شعله‌ي افتاده، باری، شعله نیست.

31/2/1364

وقتی نگریستن تماشاست،

با دیده گریستن نه زیباست.

در من بنگر زلالیم بین!

آيینه‌ي خوشخیالیم بین!

اشک تو غبار آبگون است.

از شرم همیشه سرنگون است.

این آینه پاره­های بی­تاب،

از جوهر آتش­اند یا آب؟

اشکت بارانی از نگین است

گر حلقه‌ي عشق، آتشین است!

باسعی من از صفای سیماب،

آيینه گشود دیده از خواب.

تا عشق بجاست در دل من،

دریاست سرشک ساحل من.

31/6/1367

نوباوه‌ي آب از سردرد،

پیچید به خویش و گریه سرکرد!

از خواب گشود دیده خیزاب.

ای جادوی چشم بند، بشتاب!

ای مادر مهربان طوفان!

گهواره‌ي سبز را بجنبان!

   *   *   *

جنباندم عشق تا بخوابم؛

غافل که من از تبار آبم.

چون دید مرا دلی است بی­تاب،

در تاب مرا نمی­برد خواب،

او را طاقت ز گریه شد طاق؛

پیچید مرا ميان قنداق.

یاد آمدش از همای و داراب

وان کشتی خرد مانده بر آب.

پس از پی حلّ مشکل خویش،

صندوقچه کرد از دل خویش.

تا باد مگر نهفته رازم،

جا داد در آن ميان به نازم.

پس داد به آب، خوب و زشتم.

بر موج نوشت سرنوشتم.

تا شاید پیش از آن که ميرم،

جا در دل گازری بگیرم.

تا پروردم به کام و ناکام؛

تا فرّ مرا چه باد فرجام!

من تیغ نیام روزگارم،

ای دوست به دست خود برآرم!

   *   *   *

دریا! ای روح بی­نهایت!

از شور تو چون کنم شکایت؟

گیرم سر شورها کویر است،

بار آوری تو ناگزیر است.

نازايی این نمک محال است!

این شور در آستان حال است.

آن دست که در تو توری افشاند،

هرگز نشنیده­ام تهی ماند.

آنک شیپور شیون تست،

رستاخیزی که زادن تست!

این جنگل سبز موج­زار است!

زایندگی تو بی­شمار است.

11/7/1367

روز، طاووسی است چترانگیز و مست.

شب، کلاغی قارقاری مي‌شکست.

قارقارش یاد من در یاد تو.

طرحی از شیرین من فرهاد تو!

هر دو با هم در سیاهیها گمیم.

با همان دُم در دَم و دَم در دُمیم.

این کلاغ پیر اصلاً شوم نیست.

حجم تلخِ ییم و بام و بوم نیست.

این کلاغ انگار از نسلهما است.

سایه‌ي او با سرما آشنا است.

خوب­تر شد روزنم از روز رست.

چتروار خویش را طاووس بست.

شب درآمد با شکوه و ژرفناک.

همزبان شد روی خاک و زیر خاک.

چیست پیدا؟ زیر مرگ و روی خواب.

شب توانی رست از وهم سراب.

شب، تويی در خواب در آغوش من.

داده گوشی با لب خاموش من.

روز شد، نای جدايی مي‌­دمیم!

آی! امّا شب که آمد با همیم!

18/11/1369


انتظار ای مردن خاکستری!

نیست بالین بی­نیاز از بستری.

انتظاری سبز امّا با من است؛

سبز من پا در گل و تر دامن است.

برف مي‌باريد و من آتش به جان،

میدویدم روی با دیر مغان.

برف مي‌بارید و من خورشیدوار،

می­رسیدم در غروب انتظار.

نازنينا عذر من مقبول باد!

گربه بی­شرم است، بی پنجول باد!

نیستم گر خود به یاد روی دوست،

عقربک در من چرا، چون، قبله جوست؟

تو کجايی تا به آنجا رو کنم؟

باد‌ُُُُُُمي‌لرزان جهان جارو کنم.

تو کجايی من همانجا خوشترم.

تا کی از چرخ تو مي‌­چرخد سرم؟

دوستت دارم ابد گم در ازل؛

مثنوی را مي‌­سرایم در غزل:

تاب دستان تو را با آب نیست؛

هیچ شب را سیری از مهتاب نیست.

دستهای سبز و رویان را نیاز،

هرگز انگاری به لطف آب نیست.

دستهایت را تو در گلدان بکار

تا ببینی خاک هم در خواب نیست.

تا برويی باز از زهدان خاک؛

این شکاف پهلوی سهراب نیست.

دستها را خامه بازی خوشتر است،

بی­نمازی در خور محراب نیست.

خامه را در سجده چون انداختی،

التفاتم جز به شعر ناب نیست.

ناب باید گفت از این هم نابتر،

خامه خام افتاد اگر بی­تاب نیست.

باز در مشت تو مي‌­رقصد قلم،

هیچ اقیانوس بی­خیزاب نیست!

24/11/1362


روستايیوار مي‌گویم: سلام!