عضویت   تماس با ما

قاشق شعبده‌باز

   يك روز با بچه‌ها سر سفره نشسته بوديم و غذا مي‌خورديم كه متوجه رفتار پسر كوچكم رهاد شدم. ديدم به جاي غذا خوردن، مرتب به قاشق خودش ور مي‌رود و هي به ‌‌‌‌‌آن نگاه مي‌كند:

گاهي به دسته‌ي آن خيره مي‌شود.

گاهي به گودي آن چشم مي‌دوزد،

گاهي هم آن را وارو مي‌كند و به برجستگي پشت آن مي‌نگرد.

از قيافه‌ي او پيدا بود كه سخت دچار شگفتي شده است. مامان گفت: بچه جان! چرا غذايت را نمي‌خوري؟

رهاد اعتنايي به حرف او نكرد.

پگاه گفت: داداش! غذايت سرد مي‌شود.

رهاد به هشدار او هم ترتيب اثري نداد.

من خواستم چيزي بگويم. اما چون ديدم خيلي تو كوك قاشق خود رفته است، دلم نيامد او را از آن حال و هوا بيرون بياورم و هيچ نگفتم.

   رهاد آن قدر در رفتار خود صميمي بود كه به جاي غذا خوردن، حيران او شده بوديم و راهي نمي‌ديديم جز اين كه صبر كنيم و منتظر بمانيم تا‌شايدخودش سر صحبت را باز كند.

   سرانجام بعد از يكي- دو دقيقه انداز و ورانداز كردن قاشق، سرش را بلند كرد، لحظه‌اي به چشم‌هاي ما كه خيره خيره نگاهش مي‌كرديم نگريست.

آنگاه گفت: بابا جان!

گفتم: جان بابا جان؟

گفت: خيلي عجيب است؟

گفتم: چه چيزي عجيب است؟

گفت: اين قاشق من!

گفتم: كجايش عجيب است؟ قاشق تو هم قاشقي مثل قاشق‌هاي ماست.

بعد من به قاشقم نگاه كردم. بقيه به دنبال من زل زدند به قاشق‌هايشان.

اما هيچ كدام به چيز تعجب‌آوري برنخورديم.

گفت : بابا! قاشق هم مي‌تواند جادوگري كند؟

راستش خنده‌ام گرفته بود، اما خودم را نگاه داشتم.

گفتم : نه، پسرم! قاشق كه جان ندارد.

گفت : ولي اين قاشق كه در دست من است، جادوگر است!

گفتم : چطور؟

گفت : بگير خودت نگاه كن! ببين براي تو هم جادوگري مي‌كند يا نه؟

قاشق را از دست او گرفتم و از همه سو در آن دقيق شدم، اما چيزي كه شگفتي مرا برانگيزد، نيافتم.

   آن را به مامان دادم، او هم خوب وارسي كرد، ولي چيزي دستگيرش نشد. بعد پگاه آن را گرفت و در آن دقيق شد. ولي او هم از راز كار سر در نياورد. آن را به چكاد داد. او هم به دقت در آن نگريست و به جادويي كه رهاد در آن ديده بود پي نبرد.

آخر سر، آن را به نيايش واگذارد، او هم به قاشق با نهايت دقت نگاه كرد. حتا از روي سفره بلند شد و رفت توي حياط، در نور آفتاب به تماشاي آن مشغول شد، اما او هم مطلب را نگرفت. به اتاق برگشت و آن را توي سفره انداخت و گفت: رهاد همه‌ي ما را مسخره كرده است. همه جور جادوگر ديده بوديم و قاشق جادوگر نديده بوديم!

   حالا ديگر همه از دست او عصباني بوديم و واقعاً خيال مي‌كرديم ما را دست انداخته و بازي داده است . اما پيش از آن كه كسي چيزي بگويد، رهاد قاشق را از توي سفره برداشت . آمد كنار من نشست و گفت: بابا! توي گودي آن نگاه كن! چشمت بزرگ‌تر
نمي‌شود؟ بعد آن را وارو كرد و گفت: حالا به پشت آن نگاه كن! چشمت كوچك تر نمي‌شود؟ بعد دسته‌ي صاف آن را روبرويم گرفت و گفت: حالا نگاه كن! آيا چشمت به اندازه‌ي خودش نيست؟

   آن وقت، همه فهميديم كه رهاد از اول تا آخر، حيران آيينگي قاشق بوده است‌. همه به دقت و هوشياري او در دل آفرين گفتيم و او را بوسيديم.

   حالا ديگر غذايمان را خورده بوديم و هركس هم كه به اندازه نخورده بود، با آن وضع هيجاني اشتهايش را از دست داده بود.

سفره را جمع كرديم و هريك به دنبال كار خود رفتيم.

من هم لباس پوشيدم و از خانه بيرون آمدم.

تنگ غروب با يك بسته‌ي بزرگ كاغذ پيچ شده به خانه بازگشتم.

   با شنيدن صداي زنگ رهاد دويد و در را به رويم باز كرد. وقتي بسته را در دست من ديد، باخوشحالي فرياد زد: لابد آن را براي من خريده‌اي؟ گفتم: بله و بسته را به دستش دادم‌. با شتاب بازش كرد و من به لپ‌هاي او كه حالا از شوق گل انداخته بودند، خيره مانده بودم.

بچه‌ها! مي‌دانيد چه هديه‌اي براي او خريده بودم؟

درست حدس زديد! سه تا آيينه: يكي تخت، يكي كوژ و يكي هم كاو.

   اندكي پس از اين، پگاه، چكاد و نيايش، دور رهاد حلقه زده بودند و چشم‌بندي آيينه‌ها را تماشا مي‌كردند . به راستي كه آيينه‌ها جادويشان كرده بودند. وقتي معركه‌گيري سه برادر جادوگر به پايان خود نزديك مي‌شد، بچه‌ها را به سكوت فرا خواندم و گفتم: مي‌بينيد! دانشمندان جهان هم مثل رهاد ما به كمك دقت كردن در پديده‌هاي دور و برشان به كشف رازهاي هستي و حل معماهاي گوناگون آن نايل آمده‌اند. من هم مي‌خواهم كشف بزرگي را كه كرده‌ام با شما در ميان بگذارم:

   هريك از ما آدم‌ها آيينه‌اي است كه آن را روبروي جهاني كه بيرون از اوست قرار داده‌اند. آيينه‌اي كه حيرت‌زده غرق تماشاي جهان است. وقتي در خود عميق مي‌شويم، همه چيز و همه كس را‌، بزرگ‌تر مي‌بينيم. وقتي بق كرده و عبوس باشيم، همه چيز و همه كس در نگاه‌مان كوچك‌تر مي‌نمايد و تنها وقتي صاف و بي‌غبار باشيم، همه چيز و همه‌كس در ما به همان اندازه كه هست نشان داده مي‌شود.

قاليچه ي سليمون

بچّه که بوديم همه چي صفا داشت.
شيطوني ام نشوني از خدا داشت.
روزا تو کوچه بازي کارمون بود.
رفيقمون، دار و ندارمون بود.
يادم مياد گاهي واسه يه تيله،
دعوا مي شد بين دو تا قبيله.
با هم سرِ يه گردو جنگ مي کرديم.
عرصه رو بر بزرگا تنگ مي کرديم.
واسه يه نون قندي يا يه کلوچه،
قشقرقي به پا مي شد تو کوچه.
حرفاي مفت بار هم مي کرديم.
مشت و لگد نثار هم مي کرديم.
امّا هنوز غروب نکرده خورشيد،
باز چش تو به چشم من مي خنديد.
بازم رفاقت قديمو داشتيم.
سربه سر همديگه مي گذاشتيم.
درسته که آشتيامون صفا داشت؛
قهرامونم هزار تا ماجرا داشت.
حلقه بوديم، بازي نگين ما بود.
همه ش دلامون توي کوچه ها بود.
شب که مي شد دنبال آب و دونه،
مي اومديم يکي يکي به لونه.
هنوز فرو نرفته بود غذامون،
مادر بزرگ قصه مي گفت برامون.
قصّه ي «يک مَويز و چل قلندر»،
قصّه ي «گل چه گفت با صنوبر»،
قصّه ي «خير و شر» و «راه و بيراه»،
قصّه ي «يوسف که درومد از چاه»،
قصّه ي «چل کُرّه» و «چار درويش»،
قصّه ي «مردي که گذشت از آتيش».
قصه هنوز نيومده به آخر،
دستمونو گرفته بود مادر.
مي گفت: بخوابين که سحر تو راهه؛
غصّه نداره اگه شب سياهه.

***

تو نمي دوني چقد صفا مي کرديم؛
تو دل گهواره که جا مي کرديم!
گهواره، آي قاليچه ي سليمون!
ما رو ببر تو آسمون بگردون!
گهواره ي من چل و هفت سالشه،
امّا هنوز چِشَم به دنبالشه.
اون داره از بچّگي يام نشونه.
هنوز تو راپلّه ي خونَمونه.
هنوز بهش بند درازي بسته.
مادرم انگار بغلش نشسته.
هنوز نبرده جنب و جوشو از ياد.
انگاري که بازم مي جُنبه با باد!
خيال بچّگي م تو اونجا مونده.
تازه مامان انگار اونو خوابونده.
صداي غِژغِژش هنوز بلنده.
بازم داره به کار من مي خنده.
بعضي شبا هنوز مي گم مامان جون!
ببر منو تو گهواره م بخوابون!
با خنده مي گه: « عقلتو صدا کن!
اقلّکن  از بچّه هات حيا کن!
واسه ات حالا، اون ديگه خيلي تنگه.
بچّه تو گهواره باشه، قشنگه.»
حسرت اونو مي خورم هميشه.
خوشا به حالش که بزرگ نمي شه.
يادم مياد مادر بزرگ شب عيد،
داشت واسه مون قصّه مي گفت که خوابيد.
با اينکه من ميلي به خواب نداشتم؛
اون شب مامان تو گهواره گذاشتم.
يواش يواش يواش، اونو تکون داد.
دروازه ي خواب و بهم نشون داد.
خوند: « لالا لالا لالا لالايي!
کوچولوي من چقد تو با صفايي!
حالا تو ميري سفر به دور دنيا.
ايشالّا بر مي گردي صبح فردا.
غصّه نخور که بال و پر نداري.
همين حالا، تو خواب در مياري.

***

حالا تو ماه و با ستاره هايي!
لالا لالا لالا لالا لالايي!»
اونقده جُنبوند منو تا خوابم کرد.
با يه تکون تو ابرا پرتابم کرد.
رو پشت يه ابر سيا نشستم.
پيچوندم افسارشو دور دستم.
با همديگه از آسمونا آونگ،
انگار سياووشه سوار شبرنگ
يه مرتبه، شيهه کشيد و غُرّيد.
گفت: « داريم مي ريم سراغ خورشيد.
مي دوني چه جايي خونه داره آفتاب؟
اونور چشمه ي زلال مهتاب.
مي بيني چقد قشنگه شهر آبي؟
مي خوام بگردونم تو رو حسابي.
تا خونه ي خورشيد خانومو ببيني؛
از توي باغش بري گل بچيني.
وقتي که برگشتي زمين دوباره،
اونو به مامان بدي تا واست بکاره.
بکاره تو باغچه اونو به ياد آفتاب.
هر صبح زود پاشي و بهش بدي آب.
آسمونا رو پشت سر گذاشتيم.
امّا هنوز راه درازي داشتيم.
آخر سر به چشمه اي رسيديم.
تو چشمه، يه ماهي نقره ديديم.
ستاره ها به ما سلام کردن.
همه اداي احترام کردن.
گفتنمون ماهي نقره ماهه.
مدّتي يه که اينجا چش به راهه.
هرکي نشوره تنشو تو مهتاب؛
نخوره از اين چشمه ي روشني، آب؛
آفتاب اونو راه نمي ده به خونه.
باس  اينو هر مسافري بدونه.
ماه هم سلام کرد و عليکي گفتيم.
با هم گل گفتيم و گل شنفتيم.
گفتيم: « داريم ميريم سراغ خورشيد.
تو هم بيا بريم به باغ خورشيد!»
گفت: « برين! من اينجا چش به راهم.
ايشالّا خوش باشين دوتايي با هم!
منتظر بچّه هاي زمينم.
رفيقاي آفتابو باس ببينم.
عجله کنين که راهتون درازه.
حالا حالاها ابره بايد بتازه.»
بعدش به من گفت: « حالا آبتني کن!
شنايي تو چشمه ي روشني کن!
جاتون خالي! با ناز و با کرشمه،
از پشت اسبم پريدم تو چشمه.
آبتني، راستي که بهم صفا داد.
آيينه ي روح منو جلا داد.
سبک شدم، سبک تر از هميشه.
سايه نداشتم ديگه عين پشته!
پا از تو چشمه که بيرون گذاشتم؛
ماه دوباره گفت: « برين که ديره!
تو را کسي وقتتونو نگيره!
ديگه چيزي نمونده تا خروسخون.
برين تا از خونه ش نرفته بيرون!
صُب که بشه ديگه قرار نداره.
آسمونا رو زير پا ميذاره.
امّا الآن تو چادرش نشسته.
ميآن پيشش رفيقا دسته دسته.»

***

از ماه مهربون جدا شديم ما.
آواره ي شب سيا شديم ما.
کم کمي گم شديم تو راه تاريک.
نه دور پيدا بود ديگه، نه نزديک.
دور و بر ما همه جا سيا بود.
انگاري آسمون تو قعر چا بود!
ديدم هوا داره خنکتر مي شه.
ابري که زيرَمه تُنُکتر ميشه!
افساره ابره ديگه نيس تو دستام!
خيسم و انگار روي آب دريام!
ديدم که ابر من داره مي باره!
دارم مي افتم رو زمين، دوباره!
ميون را خدا خدا مي کردم.
همه ش مامانمو صدا مي کردم.
ترس ورم داشت و تنم مثل بيد،
که باد باهاش بازي کنه، مي لرزيد!
زبونم از ترس شد آخرش لال.
يهو با کلّه افتادم تو گودال.
جيغي کشيدم و پريدم از خواب!
ديدم تو گهواره م و زير آفتاب!
گرفته دستامو مامان تو دستاش.
افتاده روم سايه ي قدّ و بالاش.
ميگه: « پاشو! پاشو! در اومد آفتاب!
بپر پايين از گهواره ت، بسه خواب!»

***

خورشيد خانوم، گوشه ي آسمون بود.
مثل هميشه گرم و مهربون بود.
گفت: « زياد منتظرم گذاشتي!
حتماً باهام کار مهمّي داشتي؟
گفتم بهش درشت و ريزِ خوابو.
قصّه ي سِير و گشت ابر و آبو.
گفتم: تو رو، تو روز ديده بودم.
وصفتو از خروس شنيده بودم.
تو شب، مي خواستم ببينم چه جوري!
آيا بازم گرمي و غرق نوري؟
اومده بودم تا خونه تو ببينم.
مي خواستم از باغ تو گل بچينم.
حرفم هنوز دنباله داشت که خورشيد،
با ناز و غمزه، ريزه ريزه خنديد.
گفت: « پسرم سياهيه شکارم.
تاريکي رو هم زير پا مي ذارم.
من که باشم جايي براي شب نيست.
عجب نگو، تو کار من عجب نيست!
شب اگه خواستي بکني تماشام،
نيگا به ماه کن، منم همونجام.
آينه ي من شبا، هميشه ماهه.
درسته ماهي دو سه شب، سياهه.
بعدش با خنده گفت: « خدا نگهدار!
ديگه بايد هر دو بريم سر کار.
من باس برم زمينو روشن کنم.
بازم چراغ ماهو روغن کنم.
تو هم بايد بري سر کلاست.
جمع کتاب و درس باشه حواست.
حرفاي خورشيدو که مي شنفتم،
انگاري گل بودم و مي شکفتم!
آرزو کردم مث آفتاب باشم.
بگردم و پُر از تب و تاب باشم.
کاشکي چش من مث چشم خورشيد،
تموم دنيا رو يه روزه مي ديد!
کاشکي به هر جا که سفر مي کردم،
سياهيا رو در به در مي کردم!

***

بيدارم آي خواب! بري که نيايي!
مامان ديگه نخون واسه ام لالايي!
گهواره، آي قاليچه ي سليمون!
ديگه از آسمون برم نگردون!

***

اومدم از گهواره وقتي بيرون،
رفتم سراغ باغچه ي خونمون.
ديدم که يه بوته گل تازه داشت.
گفتم: « مامان کي اينو اُوردو کِي کاشت؟»
گفت: « اينو آفتاب واسه مون فرستاد.
چون دوسِمون داشت بهمون هديه داد.
مگه تو نرفتي اين گلو بياري،
که با ماماني تو باغچه مون بکاري؟
مي بيني که اين گل آينه ي آفتابه.
مي پيچه به هر طرف که اون بتابه.
روشو رو به آفتاب مي کنه هميشه.
از ديدنش انگاري سير نمي شه!
من کاشتمش، نوبت آب دادنه!
تخمه هاي سياشو کي مي شکنه؟

***

بيا تا با اون خودمونو همخو کنيم!
به هر طرف رو مي کنه، رو کنيم.
آي کوچولو! من اومدم، مي آيي،
با هم باشيم رفيق روش

صفحه2 از2

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید