عضویت   تماس با ما

سيمرغ و آفتاب

زمستاني سرد و سوزان بود.

آب‌ها آيند و روندي نداشتند.

چشمه‌ها نه مي‌جوشيدند و نه مي‌خروشيدند.

برف همه جا را سپيد كرده بود.

 

البرز كوه: سَرِ زمين، سپيد مي‌زد.

   جوجه‌هاي سيمرغ، تازه مي‌خواستند از لانه‌ي خويش بيرون بيايند و بال‌هايشان را به پيرايه‌ي پرواز بيارايند. امّا مادر، خود را به در لانه رساند و به آنان گفت: نه، به هيچ وجه نمي‌گذارم كه اين جا را ترك كنيد. اصلاً هوا مناسب پرواز كردن نيست. نگاه كنيد، فراز و فرود از مه و برف انباشته است!زمستان كولاك كرده است! نه اصلاً نمي‌گذارم.

جوجه‌ي اولي گفت: اين درست امّا در اين آشيانه بمانيم و يكديگر را تماشا كنيم؟

جوجه‌ي دومي گفت: تو خودت به ما آموخته‌اي كه به ما بال و پر داده‌اند تا پرواز كنيم.

سومي گفت: تو هم بالاي سرمان پرواز مي‌كني و نمي‌گذاري در بمانيم.

چهارمي گفت: من دلم مي‌خواهد سايه‌ي پروازم را بر روي برف‌هاي سفيد ببينم.

پنجمي گفت: دوست دارم بال‌هايم را در اين مه انبوه بشويم تا هم از پريدن و هم شنا كردن لذّت ببرم.

ششمي مي‌خواست چيزي بگويد، كه سيمرغ دوباره منقار گشود و گفت: نه، خودتان مي‌دانيد كه من چقدر دوست‌تان دارم. اگر هوا مساعد بود بيش از پيش آزادتان مي‌گذاشتم تا بلنداي آسمان را درنورديد. اما امروز با همه ي روزهاي گذشته فرق دارد. ممكن نيست بگذارم هيچ كدام از لانه دور شويد! بعد رو به جوجه‌ي اولي كرد و گفت: تو درست مي‌گويي، اين هم درست نيست كه بنشينيم و توي چشم‌هاي هم زُل بزنيم. من هم اين را دوست ندارم، امّا عزيزان من! امروز، اوّل صبح كه به اين كوه سر به فلك كشيده كه از برف سفيد شده است مي‌نگريستم به ياد خاطرات بسيار دور خود افتادم. اين كوه مرا به ياد زال زر ـ پسر سام نريمان ـ پدر رستم دستان انداخت.

بچّه‌ها! آخر او هم سري به سپيدي البرز كوه، در اين بامداد زمستاني داشت.

اگر دوست داشته باشيد، يادهاي رفته را زير و رو خواهم كرد و پاره‌اي از آن‌ها را با شما در ميان خواهم نهاد.

جوجه‌ها هر يك، نامي از نام‌هايي را كه براي نخستين بار از مادر مي‌شنيدند، تكرار مي‌كردند:

ـ زال،

ـ زر،

ـ سام،

ـ نريمان،

ـ رستم،

ـ دستان.

جوجه‌ها چشم به منقار و گوش به گفتار مادر سپاردند و سيمرغ شكستن سكوت پرسان لانه را آغاز نهاد:

با زال از وقتي كه نوزادي چند روزه بود، آشنا شدم.

سام، جهان پهلوان ايران، او را به گناه سپيدي گيسوانش به هنگام زادن، شبانه به البرز آورده و در دامنه‌ي كوه رها كرده بود. درست، همين ساعت‌هاي صبح بود كه صداي هق هق گريستن او را شنيدم. از زلالي صداي او دريافتم گناهي جز بي‌گناهي ندارد. اين بود كه از لانه بيرون آمدم و به سوي او پرواز كردم. وقتي كه از بسياري گريه به خواب رفته بود. وي را به منقار گرفتم و با خود به آشيانه آوردم. هنوز خواهران و برادران شما از خواب بيدار نشده بودند. من او را گوشه‌اي خواباندم و چشم به راه حادثه ماندم.

مدّت‌ها طول كشيد تا خواهرها و برادرهاي شما و او با هم خو گرفتند. رفته رفته زبان ما را ياد گرفت. ما همه با هم به خوشي و خرمي روزگار مي‌گذرانديم. من براي آن‌ها آب و دانه مي‌آوردم و آن‌ ها هم با يكديگر بازي مي‌كردند و با هم به كارهاي لانه مي‌رسيدند.

چند سال گذشت تا سرانجام يك روز صبح، سام با چند تن از گماشتگان خود به طلب فرزند به البرز كوه آمد.

او پياپي نام مرا فرياد مي‌كرد كه پروازكنان به سوي وي شتافتم. در چشم‌هايش پشيماني موج مي‌زد. چنين مي‌نمود كه از كاري كه كرده بود، پشيمان است.

التماس‌كنان گفت: آمده‌ام تا پسرم را از تو بازپس بگيرم.

گفتم: باشد او را به تو باز خواهم گرداند. امّا از كجا مي‌داني كه او نزد من است؟ چرا گمان نمي‌كني كه كركس‌ها از همان آغاز او را طعمه‌ي خود ساخته باشند؟ اصلاً چه شد كه پس از هفت سال به فكر باز پس‌گرفتن او افتادي؟

گفت: چندين شب پياپي خواب او را ديدم. در خواب به من گفتند كه پسر تو زنده است و سيمرغ او را در كنار جوجگان خود پرورده است. آنان به من فهماندند كه ناسپاسي كرده‌ام و پدر نامهرباني براي او بوده‌ام. حالا هم مي‌بيني، پشيمان به سراغ تو آمده‌ام. تو را به هر چه مي‌پرستي زودتر او را به من نشان بده تا آرام بگيرم.

بچّه‌ها! خيلي دلم به حال آن پهلوان بيچاره سوخت. رفتم و زال را آماده كردم و به او خبر دادم كه پدرش سام به دنبال او آمده است و ناچار بايد با او برود و ديگر نزد ما نخواهد بود. زال نمي‌پذيرفت و مي‌گفت: من از شما خرسندم و جز محبت و مهرباني نديده‌ام. تو مادر مني و جوجه‌ها، خواهران و برادران من‌اند. نه، من از پيش شما نخواهم رفت. امّا سرانجام من به او گفتم كه آينده‌ي درخشاني چشم به راه اوست و رفتن به نزد پدر را به صلاح مي‌دانم، اين بود كه قبول كرد. نمي‌دانيد در آن لحظه‌ها در لانه‌ي ما چه شيوني به راه افتاده بود! زال و جوجه‌ها با هم مي‌گريستند و من هم حيران انس و الفتي بودم كه ميان آنان در طول ساليان به وجود آمده بود.

وقتي مي‌خواستم او را بر پشت خود بنشانم و از فراز قلّه به فرود دامنه بياورم، گريان از من پرسيد: آيا من ديگر تو را نخواهم ديد؟ گفتم: ما بعد از اين با هم كارها خواهيم داشت. سپس پري از پرهاي خود را كندم و به او دادم و از او خواستم تا هر وقت روزگار بر او تنگ شد و به چاره‌گري من نياز پيدا كرد، آن را آتش بزند تا من بي‌درنگ حاضر شوم و هر كاري كه از دستم برمي‌آيد در جهت از ميان بردن دشواري پيش آمده، انجام دهم.

خلاصه زال به پشت، پرواز كردم و كنار سام و يارانش به زمين نشستم. سام فرزند خود را در آغوش گرفت و از اين كه ناجوان‌مردانه او را در سرآغاز تولّد از خود رانده بود از وي پوزش‌ها خواست و سرانجام از من خداحافظي كردند و با هم به زيستگاهشان رفتند.

داستان كه به اين‌جا رسيد، سيمرغ كه به ياد وداع تلخ خود با زال زر افتاده بود، لختي خاموش ماند. در اين ميان جوجه‌ي اوّلي پرسيد: آيا بعد از آن برادرمان را ديدي؟

سيمرغ گفت: آري سال‌ها گذشت. زال در ميان خانواده، روزگار كودكي را به آموختن هنرهاي گوناگون پهلواني گذراند. سواري و تيراندازي، شكار و چوگان‌بازي، جنگ و سربازي همه را يكي پس از ديگري آموخت. ديگر جواني برومند شده بود كه به دام عشق رودابه، دختر مهراب، پادشاه كابلستان گرفتار شد. با آن‌كه سام پهلوان و منوچهر، پادشاه ايران زمين، به پيوند او و اين شاهزاده خانم خرسند نبودند، سرانجام در پرتو كفايت و كارداني خود توانست، خوشنودي آنان را فراهم آورد و با وي ازدواج كند.

چيزي نگذشت كه زال زر دريافت كه رودابه از او باردار شده است، امّا فرزندي كه وي در شكم داشت بسيار درشت بود، چندان‌كه در ماه‌هاي آخر، مادر را از پاي انداخت. زال مي‌دانست كه همسر وي نمي‌تواند فرزند خود را چون همگان به دنيا آورد. روزهاي آخر به مرگ رودابه انديشه مي‌كرد تا روزي به ياد من افتاد و بر آن شد تا مرا بخواهد و چاره‌ي كار را از من جويا شود. پس پر يادگاري مرا به آتش كشيد و من در يك چشم بر هم زدن خود را از البرز كوه به زابلستان رسانيدم و در كاخ، روياروي وي به زمين نشستم. زال گريه كنان ماجرا را باز گفت و راه چاره خواست. سيمرغ لختي سكوت كرد.

جوجه‌ي دومي پرسيد: خوب، تو چه كردي؟ و چه راهي پيش پاي او گذاشتي؟

سيمرغ گفت: من به زال گفتم: نخست بايد مادر را مست كنند و سپس از دانا مرد دلداري بخواهند تا با خنجري، پهلوي او را بشكافد نوزاد را از شكم مادر بيرون بكشد. سپس با وي بدرود كردم و در يك نفس به البرز كوه بازگشتم.

پس از ناپديد شدن من، زال زر، بي‌درنگ چاره‌ي مرا مو به مو به كار بست و نوزاد درشت اندام كه او را رستم نام نهادند، بدين ترفند ديده به جهان گشود. شنيدم، اين نوزاد، بسيار زيبا و چشم نواز بود چندان كه زال زر، دستور داد عروسكي درست به قد و قامت و شكل و شمايل او درست كردند و آن را به نزد پدربزرگ وي، سام نريمان، فرستادند.

جوجه‌ي سومي پرسيد: گفتي چه اسمي براي اين نوزاد برگزيدند؟ سيمرغ گفت: رُستم، رستم دستان. اين پهلوان بچّه، كه به هنگام زادن، كودكي چند ساله مي‌نمود، خيلي زود بزرگ و تنومند شد. پدر از همان سال‌هاي نخستين كودكي، آموختن هنرهاي پهلواني را به او آغاز کرد. به طوري كه هنوز كودكي هفت- هشت ساله بود كه با پيل سپيد كه شبانه از بند جسته بود، پيكار كرد و او را از پاي درآورد.

بچّه‌ها! اين رستم همان است كه به جهان پهلوان نامدار مشهور است و داستان پهلواني‌هاي وي دور و دراز است. اگر تا پايان زمستان هر روز، ساعت‌ها از او و رويدادهاي زندگاني وي سخن بگويم باز هم ناگفته بسيار خواهد ماند امّا من بر سر آنم كه داستان خود را به پايان برسانم.

جوجه‌ي چهارمي پرسيد: آيا باز هم زال زر را ديدي؟

سيمرغ گفت: آخرين باري كه او را ديدم، وقتي بود كه رستم دستان، پسرش، در جنگ با اسفنديار به سختي زخمي شده بود و بيم هلاك وي مي‌رفت. زال زر، ديگر بار پر يادگاري مرا آتش زد و من دوباره بي‌درنگ خود را از البرز كوه به زابلستان رسانيدم و در كاخ، رو به روي وي به زمين نشستم. رستم در كنار او با سينه و بازوي خون آلود نشسته بود. زال گفت: مي‌بيني اسفنديار او را به چه روزي نشانده است؟ اكنون بگو تا چه بايد كرد! من بر زخم‌هاي رستم مرهم نهادم و به زال اطمينان دادم كه او به زودي تندرستي خود را باز خواهد يافت.

زال گفت: مي‌ترسم اسفنديار در جنگي كه فردا ميان او و رستم در پيش است بر وي چيرگي يابد. راه پيروزي بر حريف را به او بنماي. آنگاه من به رستم گفتم: اسفنديار، رويين تن است و تيغ و تير در تن او كارگر نيست. تنها چشم‌هاي او كه به هنگام شست و شوي نخستين بسته ماند و آب مقدّس به آن‌ها نرسيده است، از رويينگي برخوردار نيستند. سپس به او آموختم كه از بوته‌ي گزي كه خود مي‌شناختم پيكاني فراهم آورد و آن را در آب رَز بخواباند و وقتي با او نبرد آغاز كرد، چشم او را نشانه بگيرد و به اين تدبير از شرّ وي خلاصي يابد.

جوجه‌ي پنجمي پرسيد: آيا رستم توانست به راهنمايي تو، اسفنديار را از پاي درآورد؟

سيمرغ گفت: آري، رستم در ميدان نبرد همان پيكان را در چلّه‌ي كمان گذاشت و چشم اسفنديار را نشانه گرفت. تير به هدف خورد و حريف نيمه جان از اسب به زير افتاد و ساعتي پس از آن جان، به جان آفرين تسليم كرد.

بچّه‌ها! داستان من و سام و زال به پايان آمد.

جوجه‌ي ششمي گفت: مادر جان! خاطره‌هاي تو چه شيرين و شنيدني است!

اگر باز هم بگويي به گوش جان مي‌شنويم.

سيمرغ، سرش را از شكاف لانه بيرون آورد و متوجّه شد كه هوا با چند ساعت پيش كلّي فرق كرده است. آفتاب درست در ميان آسمان مي‌درخشد. از سرما و يخ‌بندان خبري نيست. هوا جان مي‌دهد براي پرواز كردن و آسمان به آيينه‌اي صاف مي‌ماند. امّا هنوز چكاد البرز كوه انباشته از برف است. آنگاه رو به جوجه‌ها كرد و گفت: اگر دوست داريد زال زر را ببينيد، در پي من به پرواز درآييد.

حالا سيمرغ و جوجه‌ها از فراز قلّه مي‌گذشتند، صداي سيمرغ كه در باد گم مي‌شد، به گوش مي‌رسيد كه مي‌گفت: بعد از آن كه روزگار، ميان من و زال جدايي انداخت، چون دوري يكديگر را نمي‌توانستيم تحمّل كنيم، او پاره‌اي از خويش را در البرز كوه بر جاي گذاشت و من هم يك روز پرواز كنان خود را به خورشيد رسانيدم و با توانايي شگفت‌انگيزي كه عشق زال در من به وجود آورده بود به قلب آفتاب زدم و به چالاكي از آن سوي وي بيرون آمدم. بدين چاره، پاره‌اي از خويش را در خورشيد به جاي گذاشتم. از آن پس من و زال همه روزه در چهره ي كوه و آفتاب با هم ديدار مي‌كنيم!

...

حالا سال‌هاست كه دانشمندان به اميد بهره‌گيري از جادوي نيروبخش پرهاي سيمرغ كه همان پرتوهاي آفتاب است، به پژوهش و بررسي سرگرم‌اند.

اميدوارم كه سيمرغ آفتاب نيز به زودي زود فرمان‌روايي خود را بر قاف تا قاف زمين آغاز كند تا نقش بال‌هاي زرين او را در همه‌ي جلوه‌هاي زندگاني آدميان به روشني ببينيم.

به اميد آن روز.

بلي، نيست سيمرغ جز آفتاب،

همانا پرِ اوست اين نور ناب،

به اميد روزي كه خورشيد پاك،

نهد مرهم از نور، بر زخم خاك.

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید