عضویت   تماس با ما

شیرین تر از پرواز

(1)

اندک اندک آفتاب مهربان و خوب،

برف های مرده را جان داد.

آب شد بهمن، به راه افتاد.

 

آبی و

سبز و

کبود و

سرخ و

نارنجی،

بنفش و

زرد،

شاخه ی رنگین کمان،گل کرد.

کاروان رنگ‌ها، آهنگ‌ها،از دور پیدا شد.

فصل سرسبز بهار آمد،دل تنگ جهان وا شد.

           ***

گاهواره‌های سبز باغ،

ریسمانهاشان به دست باد.

***

قصه می‌گفت آب،

گرد بر گردش،نشسته،سبزه‌ها، شاداب.

قصه‌های او زلال و پاک،

دلکش وشیرین،

گرم و رنگارنگ،

قصه‌ی رفتن به اقیانوس.

قصه‌ی آویختن با سنگ.

قصه‌ی فرسنگ تا فرسنگ.

(2)

صبح‌دم، در باغ:

_این بهشت کوچک خاکی-

نرم نرمک، آفتاب گرم،

در میان سایه‌های سبز،گم می‌شد.

و پرنده‌ها به شادی،

با هم از کوچ زمستان قصه می‌گفتند.

این یکی می‌خواند: "ای خورشید!

آفرین بر تو.

برف ها را آب کردی،

نوبهاری خرم آوردی."

آن یکی آواز سر می‌داد:

"آفرین، ای خاک!

تشنه بودی، سر کشیدی آب‌ها را پاک.

نوش جانت باد."

دیگری با دلبری می‌گفت:

"باغبان خوش باش.

نوبهار آمد.

باشتاب و بی‌ قرار آمد.

فصل، فصل رنگ وآهنگ است.

گوش کن آوازهامان را.

نغمه‌های سازهامان را.

چشم‌هایت را به رنگارنگی گل‌بوته‌ها بسپار."

***

در کنار تاک ها و بیدها، در گوشه‌ای از باغ،

سایه‌ی سبز چناری پیر، می‌جنبید.

پا به بند خاک،

دست‌ها بر آسمان، ............... انگار،

با خدا راز و نیازی داشت.

کس نمی‌دانست اما از بلند قامت او نیک پیدا بود،

قصه‌ی دور و درازی داشت.

(3)

در میان شاخه‌های تاک،

آشیانی خرد پیدا بود.

جوجه‌ای از تخم بیرون کرده بود آن روز، سر، چالاک.

بلبل نر، بلبل ماده،

خرم و دل‌شاد،

برده بودند انتظار تلخ را از یاد.

(4)

ماده بلبل گفت:"اکنون در پی دانه،

رفت بیرون باید از لانه.

نرم‌ نرمک، چاربال مهربان شد باز

قصه‌ی پرواز شد آغاز.

(5)

جوجه تنها ماند.

نیمه‌ای از روز را بیچاره تنها زیست.

دست آخر خسته شد از خلوت لانه.

گفت باخود:"هر که را بال است تنها نیست.

می‌پرم تا اوج.

هر که را پرواز باید کرد، پروا نیست.

فرصت امروز و فردا نیست."

(6)

بال های خویش را وا کرد.

خویشتن را از همان آغاز پیدا کرد.

با خود اندیشید:

تا فراز آسمان باغ، راهی نیست.

در میان راه،

بال های او به او گفتند:

" ما توان اندکی داریم.

ما نه آگاهیم هیچ از چند و چون کار.

دست از این پندارها بردار.

بر چنار پیر بنشین، نرم.

خسته ایم از جنب و جوش و رفته ایم از حال.

(7)

همچنان بود آن چنار پیر، در کار نماز خویش.

گرم در راز و نیاز خویش.

بچه بلبل، ناگهان، بر شاخه‌ای جا کرد.

در میان برگ‌ها گم شد.

پیر سبز باغ نجوا کرد:

"باز هم هنگامه‌ی پرواز."

(8)

بلبل کوچک،

با خود اندیشید:

راستی را این پرنده، با هزاران بال سبز باز،

باز پروا دارد از پرواز!؟

زان سپس با شادمانی گفت:

" تو هزاران بال و پر داری.

از من و از مادر من بیشتر داری.

خیز و پر، وا کن، به پرواز آی.

بال هایت خسته شد باز آی.

پر کشیدن بر فراز آسمان زیبا است.

باد را با بال ما مرغان نوازش‌ها است.

خیز و پر، وا کن.

دور و نزدیک را طبیعت را تماشا کن.

گرچه بود این اولین پرواز،

باز شد بر روی من، دروازه‌های راز.

خیز و پر، وا کن.

خویش را، با بال‌های خویش پیدا کن."

پیر سبز باغ پاسخ داد:

"نه، من، پر، وا نخواهم کرد.

بر فراز آسمان‌ها جا نخواهم کرد.

بال‌های من فراوان است

سرنوشت من در این‌جا، زیر خاک باغ پنهان است.

جای من خاک است.

داستان این چنار پیر، غمناک است.

تا مپنداری مرا از آسمان بیزار

دست‌هایت را تو هم چون من به سوی آسمان بردار.

دوستار آسمانم من.

رو به سوی او روانم من."

بلبل کوچک،

با خود اندیشید: دیوانه است.

با هزاران بال،

باز هم پابند این لانه است.

من به این خردی،

با دو بال کوچکم، پروا‌ نکردم هیچ از پرواز.

باز شد بر روی من، دروازه‌های راز.

***

بعد از آن، چالاک،

بال‌های خویش را وا کرد

جستجوی دیگری، در باغ شدآغاز.

جستجوی جفت...

(9)

می‌گذشتند از پس هم روزها آرام

پخته می‌شد، روزگار خام.

اندک اندک، داغ می‌شد، داغ،

آسمان باغ

صبح ها، چابک، تنور خویش را خورشید، می‌افروخت.

آسمان در شعله‌های سرخ او می‌سوخت.

فصل تابستان فراز آمد.

روزگار سوز وساز آمد.

(10)

نیم‌روزی داغ،

در میان رود،

کودک خورشید،

گرم بازی بود.

           ***

در هوای گرم،

برده بودش خواب.

خر و خر می‌کرد،

آن چنار پیر.

خواب خوش می‌دید.

خواب آب سرد،

خواب برگ زرد.

چرت می‌زد بید،

داشت می‌خوابید.

باد می‌توفید.

(11)

بلبل کوچک، رسید از راه دیگر بار.

از صدای بال‌های او،

شد چنار از خواب خوش بیدار.

دید بلبل را،

شاخه‌هایش را تکانی داد.

و سلامی کرد.

بلبل کوچک، رفیق خویش را نشناخت.

یاد او آورد اما آن صدای گرم،

داستانی را که شیرین بود،

داستان اولین پرواز،

کز پس آن باز شد بر روی او دروازه‌های راز.

پس سلام دوست را با شوق پاسخ گفت.

بلبل کوچک ولی تنها نبود این بار.

بلبلی دیگر که یارش بود،

در کنارش بود.

***

پیر سبز باغ،

گفت :"بنشینید."

بعد از آن آرام،

رو به سوی بلبل نر کرد و شیرین خواند:

"تو کجا بودی؟ چه می‌کردی؟

خوش گذشت آیا،

آسمان گردی؟

چه عجب شد، آمدی اینجا؟

باز یاد دوستان کردی؟

چه خبر از آسمان داری؟

دیدنت امروز،

شادمانم کرد.

پیر بودم، نوجوانم کرد.

گفته بودم، می‌کنی پیدا،

جفت زیبایی،

می‌رهاند او تو را از بند تنهایی.

بعد از آن دیگر، سراغ من نمی‌آیی.

آمدید اما شما با هم.

شادم و خرسند.

بر شما یاران مبارک باد، این پیوند."

بلبل نر گفت: " می‌مانیم ما هم در کنار تو.

می‌توان آیا،

آشیانی ساخت،

زیر چتر بال‌های بی‌قرار تو؟"

پیر سبز باغ خندان گفت:

" شد ز دیدار شما چشم و دلم روشن،

آشیان بندید بر هر جا که می‌خواهید.

این‌هم بال های من."

(12)

از همان لحظه،

کار شد آغاز،

دل پر از امید،

لب پر از آواز،

این به سویی پرکشید و آن به سویی نیز.

چوب و پر، برگ و خس و خاشاک،

هر چه، هر جا بود، با منقار آوردند.

هر چه باید کردشان کردند.

(13)

بامدادان، آشیانی را،

رهگذرها، بر چنار مهربان دیدند.

آشیانی کوچک و زیبا،

حجله گاه آن دو بلبل بود.

هر که خواهد یافت،

جفت خویشتن را گر چه دیر و زود.

(14)

روز خوبی بود.

سرخ و نارنجی، غروبی بود.

بلبل نر، خسته از پرواز می‌آمد.

سوی لانه، باز می‌آمد.

***

تخم های کوچکی، در لانه‌ی خود دید.

شادمانی کرد.

چرخ زد، رقصید.

***

ماده بلبل آرزو‌ها داشت.

او به خود می‌گفت:

" هر یک از این تخم ها، روزی،

جوجه خواهد شد!

بال‌های جوجه‌هایم رشد خواهد کرد!

بعد از آن پروازشان، در آسمان زیباست!

لانه شان دنیاست!"

(15)

اندک اندک، رفت تابستان، خزان آمد.

برگ ها شد زرد.

آب‌ها شد سرد.

تندباد مهرگان آمد.

در میان شاخه آویخت.

برگ ها را ریخت.

جوجه شد هر تخم.

(16)

در غروبی، ساکت و دل‌گیر،

بلبل نر، با چنار پیر،

گفت: "یادت هست،

با توگفتم، بال‌های خویش را وا کن.

پر بگیر آرام،

آسمان‌ها را تماشا کن؟

وا نکردی بال،

تا خزان آمد.

تندباد مهرگان آمد.

بال‌هایت را گرفت از تو.

ای شگفت از تو!

نیست وقتی بال و پر، پرواز نتوان کرد."

پیر سبز باغ غمگین گفت:

"نه، برادر!

بی نیازم من ز بال وپر."

بلبل نر، در شگفتی ماند.

جوجه ای از خواب شد بیدار.

ماده لالایی برایش خواند.

(17)

ناگهان، برخاست طوفان.

باغ چون گهواره شد جنبان.

شاخه ها را در هوا رقصاند:

بلبل عاشق به خود لرزید.

لانه می‌جنبید، می‌ترسید.

بانگ زد، ترسان:

"ای برادر! لانه ام را می‌کنی ویران!

اندکی آرام!

دوستی با من!

نیستی دشمن!

چیست این بیهوده جنبیدن؟

نیست اکنون وقت رقصیدن!

پیر سبز باغ،

قاه قاه خنده را سر داد.

گفت: بس کن شیون وفریاد.

شوق پرواز است، می‌خواهم،

بال بگشایم.

با تو بر بام بلند آسمان آیم.

ماده بلبل گفت:

"داد از این بیداد!

خانه ات آباد،

گر بجنبی بیش از این... ای وای!

لانه را با جوجه های من،

باد خواهد برد.

در دلم، امید، شادی، شور خواهد مرد."

(18)

هیچ‌کس این را نمی‌داندکه طوفان خشم خود را خورد

یا چنار پاکدل از جنب وجوش افتاد،

                                             اما،

این صدا در آسمان پیچید و پر شد بند بند باغ از این فریاد:

"ما درختان نیز می‌دانیم،

نیست چیزی در جهان شیرین تر از پرواز.

لیک، در این خاک می‌مانیم،

تا شما آزاد و بی پروا،

بال بگشایید،

آسمان‌ها را بپیمایید."

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید