عضویت   تماس با ما

پهلوان‌تر از رستم و اسفنديار

در تيغ‌زارهايي به نام خوشه، گروه گروه با هم به دنيا آمديم.

روي سينه‌ي يكايك مان، خطي كشيده بودند كه از معناي آن هيچ سر در نمي‌آورديم.

اين خوان يعني همين سفره‌اي كه كنار دست تو گسترده است و ما دورادور آن نشسته‌ايم، آخرين خان سفر دور و دراز ما نيست.

 

پس بگذار داستان‌مان را از آغاز برايت تعريف كنيم. هر چه باشد به شنيدنش مي‌ارزد.

اول ما را كاشتند، ميداني يعني چه؟ يعني زنده به گورمان كردند!

امّا ...........

ما، از رو نرفتيم، با پشتكار و بردباري، پوسته‌ي سخت خاك را شكافتيم و نرم نرم به بيرون خزيديم. روييديم و سبز شديم.

هنور خوب قد نكشيده بوديم و آنقدر كه دل‌مان مي‌خواست، با باد نرقصيده بوديم كه برزگران آمدند و با داس‌هاي تيزشان از ساقه‌هايمان جدا كردند. ما را چيدند. بعد روي هم انباشتند و گذاشتند تا خوب زير برق آفتاب، خشك شديم. آن وقت باز برزگران سر رسيدند و با خرمنكوب سنگين‌شان له مان كردند. در زير اين پهلوان غول پيكر چه سختی ها كشيديم تنها خدا مي‌داند! امّا هر چه بود تيغ‌ها را از تن‌هامان جدا كرد.

حالا نوبت پرتاب كردن ما به هوا رسيده بود. پيداست كه ما چگونه با سر به زمين مي‌خورديم. اين بار برزگران با دستهاي چوبين كه به آن‌ها افشانه مي‌گويند به سراغ‌مان آمدند. به ياري آن‌ها بود كه از كاه‌ها جدا شديم.

از اين بازي كه سالم بيرون آمديم، از نو برزگران با گوني‌هاي خالي، از راه رسيدند و هُل‌مان دادند توي آن‌ها. هيچ يادمان نمي‌رود كه در گوني‌ها چقدر به هم فشار مي‌آورديم.

روزها و شب‌ها را در اين زندان‌هاي بي‌روزن به سر برديم. داشتيم به اين بند، خو مي‌كرديم كه سر كلّه‌ي بزرگران پيدا شد. آنان ما را بر پشت الاغ‌ها نهادند و به كنار كاميون آوردند و در آن جا گيرمان كردند و همه با هم راهي آسياب شديم.(در آنجا دو تا سنگ كُلُفت و زُمُخت، زبر و سنگين كه روي هم سوار شده بودند و بالايي مدام روي پاييني مي‌چرخيد،)در آسیاب چشم به راه ما دوخته بودند! پيرمرد سفيد مويي كه آسيابان صدايش مي‌كردند ما را تحويل گرفت. در اين‌جا آردمان كردند. مي‌داني يعني چه؟ يعني ذرّه ذرّه‌مان كردند.

از تغيير رنگ‌مان به حيرت افتاده بوديم. حالا ديگر نه گندم‌گون كه سفيد شده بوديم. آنگاه ما را در كيسه‌هايي كه با ما همرنگ بودند ريختند و دوباره يكي يكي بار كاميون كردند و به جاي ديگري بردند.

وقتي از كيسه‌ها بيرون‌مان آوردند، چشم‌هامان به شعله‌ي هاري افتاد كه توي گودالي هياهو كنان مي‌رقصيد. به آن جا دكان نانوايي مي‌گفتند و نام آن گودال را هم تنور گذاشته بودند.

راستي خيلي ترسيديم، آخر خيال مي‌كرديم كه الآن است كه ما را توي گودال بريزند، امّا ناگهان ديديم ما را توي ظرفِ گودِ دهان گشادي كه تغار نام داشت و آن را تا نيمه آب كرده بودند، ريختند و مشت و مالمان دادند. ناچار با قطره‌هاي آب كنار آمديم و به یاری دست هاشان رفته رفته خمير شديم.

بعد به صورت گلوله‌هاي گرد: چانه، دَرِمان آوردند و پهن‌مان كردند. حالا نوبت نانوا بود. او ما را به ديوارهاي داغ تنور چسباند و گذاشت تا خوب پخته و برشته شديم.

سپس با اَنبُر از تنور بيرونمان آورد و روي ميز نانوايي بر روي هم تلمبارمان كرد. تو از مامان پول گرفتي، زنبيل را برداشتي، آمدي ما را خريدي و به خانه آوردي و دورادور سفره چيدي.

امّا حالا كه نان شده‌ايم و بر گوشه‌هاي سفره نشسته‌ايم، هنوز راه درازي در پيش داريم.

از اين پس،

سر و كارمان با آسياب دندان‌هاي شماست!

بايد در آب دهان‌تان خميرمان كنيد!

بعد بلعيده شويم!

در كيسه‌ي معده‌ي شما مدتي زنداني باشيم!

در تنور بدن‌تان بپزيم، يعني هضم و جذب شويم!

بعد از آن باز بايد به راه خود ادامه دهيم.

چه خان‌هاي ديگري را در پيش رو خواهيم داشت، تنها خدا مي‌داند.

مي‌بيني! ما دانه‌هاي گندم، از دوازده خانِ

كاشت،

رويش،

له شدن زير خرمنكوب،

به هوا پرتاب شدن،

در گوني‌ها به زندان افتادن،

آرد شدن،

در كيسه‌هاي سفيد به يكديگر فشار آوردن،

با آب كنار آمدن و خمير شدن،

گلوله گلوله شدن،

پهن شدن،

چسبيده به ديواره‌هاي داغ تنور و پختن و برشتن،

گذشته‌ايم

و خان‌هاي

دوباره آسياب شدن،

دوباره به صورت خمير درآمدن،

بلعيده شدن،

در كيسه‌ي معده به زندان افتادن،

و سرانجام

در تنور بدن شما پختن: هضم و جذب شدن، را در پيش رو داريم.

حالا آيا ما، از رستم و اسفنديار كه هر يك تنها هفت خاني را پشت سر گذاشتند پهلوان‌تر نيستيم؟

درست شمردي ما از هفده خان گذار مي‌كنيم.

آري ما از هركول هم كه تنها دوازده خان را پشت سر گذاشت، پهلوان‌تريم، لقب جهان پهلواني تنها به ما مي‌برازد و بس.

از اين گذشته مي‌داني چه آدم‌هايي در اين راه دور و دراز به ياري‌مان شتافتند؟

برزگر،

راننده،

آسيابان،

نانوا،

شاطر،

مامان كه به تو پول داد،

بابا كه كار كرد و پول درآورد،

و دست آخر،

تو كه آمدي و ما را از نانوايي خريدي و به خانه آوردي.

اين هشت نفر هم به راستي به ما كمك كردند.

به جز اين‌ها، چند تا از كارگزاران طبيعت هم صميمانه به ياري‌مان برخاستند:

آفتاب كه بر خوشه‌هامان تابيد تا رسيده شديم و از كالي بيرون آمديم،

باران كه به ريشه‌هامان آب رساند،

باد كه هم ما را به رقص درآورد و هم ياري كرد تا از كاه‌ها جدا شديم،

خاك كه از آن تغذيه كرديم و روييديم،

هوا كه در آن نفس كشيديم،

آتش كه ما را پخت و برشته كرد،

اين‌ها هم شش‌تايي خيلي زحمت كشيدند.

از همه‌ي اين‌ها كه بگذريم ابزارهاي گوناگون هم با ما همراهي كردند:

تراكتور كه زمين را شخم كرد،

بيل كه به هنگام كاشته شدن ما، خيلي با خاك كلنجار رفت،

داس كه ما را از ساقه‌هامان چيد،

افشانه كه ما را از كاه‌ها جدا كرد،

گوني‌ها كه ما را در خود جا دادند،

كاميون كه ما را به آسياب برد،

آسياب كه چرخيد و چرخيد تا آرد شديم،

تغار كه در آن خميرمان كردند،

پارچه‌اي كه بر آن پهن‌مان كردند و به كمك آن ما را به ديواره‌هاي داغ تنور چسباندند،

تنور كه ما را پخت و برشته كرد،

انبر كه از تنور بيرونمان آورد،

ميز نانوايي كه روي آن تلمبار شديم،

كيف كه مامان پول را از توي آن بيرون آورد،

پول كه تو ما را با آن خريدي،

زنبيل كه ما را در آن گذاشتي و به خانه آوردي،

سفره كه الآن گرداگرد آن نشسته‌ايم،

اين‌ها همه هفده‌تايي، خيلي با ما در راه پر پيچ و خمِ از گندم تا نان، همراهي كردند.

راستي، داشت يادمان مي‌رفت! خر هم خيلي به ما ياري رساند. او بود كه گوني‌هاي انباشته از ما را بر پشت گرفت و به موقع جا به جا كرد.

آري! تا ما گواراي كام تو شويم،

خودمان از هفده خان جو واجور گذشته‌ايم،

هشت تن آدميزاد زحمتكش كار كرده‌اند،

شش كارگزار طبيعت به نوبت در كار بوده‌اند،

هفده وسيله‌ي گوناگون به كار افتاده‌اند.

حالا اوّل خدا را شكر كن! بعد ما را لقمه لقمه بخور! گواراي كام تو باشيم.

سعدي، شاعر بزرگ سرزمين‌مان، راست گفته است:

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دركارند

   تا تو ناني به كف آري و به غفلت نخوري

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار

   شــرط انــصـــاف نباشــد كه تـو فـرمـان نـبــري

تماس

نشانی:
تهران، خیابان انقلاب، میان خیابان ابوریحان و خیابان دانشگاه، ساختمان فروردین، واحد 38
تلفن:
+98912-3333068  +9821-66955441
فکس:
-----------
وبسایت:
www.drsarami.com
ایمیل:
این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید